<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Atefe</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Atefe</link>
        <description>خاطرات و مشاهدات زندگی ام در سوئد را اینجا می نویسم، برای خودم و همه ی کسانی که از خواندن و نوشتن و دانستن، لذت می برند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:52:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14716/avatar/tn6Fhj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Atefe</title>
            <link>https://virgool.io/@Atefe</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فستینگ، این سوئدی موذی</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D9%81%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A6%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B0%DB%8C-rqetudrxf0pe</link>
                <description>عکس گرفته شده توسط خودم از طبیعت سوئدـ بچه ها وقت خوابه!ـ مامان شما مطمئنی که الان باید بخوابیم؟ـ بله مطمئنم. ساعت از 9 گذشته.ـ ولی هنوز شب نشده ها! خورشید دیده میشه، نگاه کن!ـ بله خورشید دیده میشه! ولی در واقع شبه! از این به بعد که تابستونه اینجوریه! هوا روشنه ولی ساعت میگه که شب شده و باید بخوابین! میخواین پرده ها رو بکشم؟با چشمای معصومشون که از تعجب گرد شده نگاهم می کنند.ـ نه نه! همینجوری میخوابیم.این مکالمه رو روزهای اول تابستون، تقریبا هر شب با بچه ها داشتم. تا اینکه کم کم عادت کردند که وقتی هوا هنوز کاملا روشنه وقت خوابه!و روزهای تابستون بلند و بلند تر شد تا روزهای بلند 22 ساعته. روزهایی که تقریبا تاریکی و شب نداشتیم. ساعت یازده شب به بعد هوا کمی تاریک میشد و وقتی هنوز روشنی بعد از غروب توی آسمون بود. یواش یواش روشنی فجر، خودشو نشون میداد.این روشنی مداوم رو خیلی دوست دارم. حس میکنم خورشید داره نبودن های زمستونش رو جبران میکنه. طبیعت جون میگیره، همه جا سرسبز و پر از گل و گیاه و درخت میشه!آدمها هم یه جورایی تشنه ی آفتاب و طبیعت سبزند و اونا هم میخوان مثل خورشید تلافی زمستونو دربیارن! اما وسط این رویای تابستونی، یه کابوس هم هست. کابوسی به اسم فستینگ !   fästingیک کنه کوچک خونخوار که از اوایل بهار پیداش میشه. اول به صورت تخم هست و بعد لارو و بعد بالغ میشه و توی مراحل مختلف زندگیش، نیاز به تغذیه با خون حیوان یا انسان داره! جثه اش خیلی کوچکه. اولش کمتر از نیم میلیمتر ، بعد یک لارو یک میلیمتری و در نهایت یک کنه بالغ 3  تا 4 میلیمتری.توی طبیعت، روی علف ها و درخت ها در انتظار طعمه کمین میکنه! و به محض اینکه حیوان یا انسان از کنارش رد میشه، خودشو میندازه روش و محکم به بدنش میچسبه و شروع به مکیدن خون میکنه. و اگر میزبان متوجه حضورش نشه، تا زمانی که ابعادش ده برابر بشه، و خودش بارور، همونجا  به زندگی انگلی ادامه میده!حالا قسمت وحشتناک ماجرا اینجاست که بعضی از این کنه ها ناقل بیماری های ویروسی یا عفونت های باکتریایی و یا بیماری های مشترک بین انسان و حیوان هستند. عفونت های باکتریایی بین یک تا دو روز زمان میبره تا منتقل بشن و اگر این شانس رو داشته باشی که زود متوجه بشی، میتونی با کندن کنه از بدن،جلوی انتقالش رو بگیری. اما این کنه ها علاوه بر باکتری حامل ویروس TBE هم هستند که بلافاصله منتقل و طی چند هفته منجر به مختل شدن سیستم عصبی و التهاب مغزی میشود. و درصورت عدم درمان به موقع؛ مرگ! البته خوشبختانه همشون ناقل بیماری نیستند , و اینجور نیست که هر بار فستینگ شکارت کرد به این روز بیفتی!این حشره در اروپا زندگی میکنه و در بعضی استان های سوئد فراوانی زیادی داره. واکسن فستینگ هم در بعضی مراکز درمانی وجود داره، هر چند تمام انواع بیماری ها رو پوشش نمیده و اینطور نیست که واکسنش رو بزنی و دیگه خیالت راحت باشه!برای همین، اغلب توصیه می کنند که تا حد امکان با لباسهای پوشیده توی طبیعت باشید و هر روز بدن خودتون و بچه ها رو چک کنید.ما به همین صورت تا حالا چهار بار فستینگ شکار کردیم؛ یا بهتره بگم اونا ما رو شکار کرده بودند!برای جداکردنشون از بدن حتما باید از انبر مخصوص فستینگ یا موچین استفاده کنی و خیلی خیلی سخت جدا میشن والبته اونایی که نصیب ما شد، خداروشکر ناقل نبودند.فستینگهایی که ناقل هستند. محل نیششون طی چند روز تا یک هفته به صورت دایره وار قرمز شده  و بعد طی چند هفته علائم بیماری شروع میشه. که باید هر چه زودتر تشخیص و درمان شروع بشه.خلاصه اینجوریه که توی همه ی طبیعت گردی هایی تابستونی سوئد،  فستینگ هم حضور داره! حتی اگه خودش نباشه، یادش و اسمش و ترسش هست.الان اواخر آگوسته و پایان تابستون. یواش یواش طبیعت گردی ها و هم فراوانی فستینگ کمتر میشه.روزها کوتاه تر شده و ساعت ۹ شب دیگه هوا تاریکه.سال تحصیلی مدارس نیمه ی آگوست یعنی هفته آخر مرداد شروع شد. دانشگاه هم از اول سپتامبر شروع میشه و الان حال و هوای جشن ها و مقدمات شروع سال تحصیلی رو داره که اونم در نوع خودش مفصل و جالبه و در یک پست دیگه در موردش مینویسم.عاطفه</description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 12:57:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن نیمه تابستان یا Midsommar</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-midsommar-zm0rtev0btke</link>
                <description>  این روزها سوئد حال و هوای جشن نیمه تابستان رو داره و اغلب در حال آماده شدن برای این جشن و شروع تعطیلات تابستون هستند. این جشن، بعد از کریسمس، مهمترین جشن  سنتی سوئد محسوب میشه که از زمان های بسیار دور، حتی پیش از مسیحیت، جشن گرفته میشده. روز نیمه تابستان، شش ماه قبل از کریسمس و شنبه ای بین 19 تا 25 ماه ژوئن است.[ که حدودا مصادف میشه با آخر خرداد ماه و اول تیر که در ایران جشن تیرگان برگزار میشده] جمعه ی قبل از این شنبه، مید سامر افتون، نامیده میشه و در این روز جشن نیمه تابستان برگزار میشه. بسیاری از سوئدی ها در روزهای تعطیل مربوط به نیمه ی تابستان سعی می کنند که همراه دوستان خود به  خارج از شهر و یا به کلبه های تابستانی نزد پدرو مادر یا اقوام خود بروند و شروع تابستان را جشن بگیرند.اعضای فامیل و یا دوستان  دورهم جمع می شوند و غذاهای مخصوص این ایام را می خورند. که شامل نوعی ماهی به نام سیل، ماهی سالمون، خامه ترش، سیبزمینی تازه و توت فرنگی یا کیک توت فرنگی به عنوان دسر است.از آداب و رسوم این جشن این است که میله ای پوشیده از برگ و شاخه ی درختان آماده می کنند. و همه به شکرانه شروع تابستان و بلند شدن روزها به دور این دیرک می چرخند و می رقصند و شعرمی خوانند. خیلی ها به صورت نمادین لباس سنتی و قدیمی سوئد را می پوشند. زنان و دختران حلقه های پوشیده از گل و برگ روی سر می گذارند. در قدیم بر این باور بوده اند که هر دختری که شب نیمه تابستان، هفت گل متفاوت را بچیند و زیر بالشتش بگذارد، همسر آینده اش را در خواب می بیند! این سوئدی ها هم خرافات زیاد داشتند!عاطفه</description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2019 14:05:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشمند ایرانی در کلاس درس سوئدی</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D9%88%D8%A6%D8%AF%DB%8C-cjzm8r6opyey</link>
                <description> قرار بود که به عنوان یک تکلیف زبان سوئدی، یک متن  واقعی،در مورد یک موضوع دلخواه، مثل یک شخص معروف یا هر چیز دیگه ای که دوست داریم، بنویسیم و بعد اون رو توی کلاس ارائه کنیم. خداروشکر به خوبی انجام شد. استاد و بقیه حضار گفتند که براشون جالب بوده و تا به حال اسمی ازش نشنیده بودند و چیزی در موردش نمی دونستند.و این ترجمه متنی است که ارائه کردم.سلام، عاطفه هستم. من ایرانی ام و امروز میخوام راجع به یک دانشمند زن ایرانی صحبت کنم به نام مریم میرزاخانی. من مریم رو انتخاب کردم، به خاطر اینکه بهش افتخار می کنم.مریم در سال 1977 در تهران، پایتخت ایران متولد شد. مریم یک دختر نابغه بود که علاقه زیادی به  کتاب خواندن داشت. او در بهترین مدرسه تهران درس میخواند. و هر روز بعد از مدرسه برای پیدا کردن و خریدن کتابهای جدید به کتابفروشی میرفت.مریم یک بچه باهوش و جلوتر از سنش بود؛ طوری که در دبیرستان، مسائل ریاضی دانشگاهی رو حل میکرد. در سال 1994، سال سوم دبیرستان، مریم مدال طلای المپیاد ریاضی ایران رو گرفت و در همون سال موفق به دریافت مدال طلای المپیاد جهانی ریاضیات در هنگ کنگ شد. در سال 1995، سال چهارم دبیرستان، در المپیاد ریاضی کانادا مریم توانست با کسب امتیاز 42 از 42 مدال طلای ریاضی رو به دست بیاره.مریم اولین دختر در دنیا بود مدال طلای المپیاد ریاضی میگرفت.او اولین دانش آموز ایرانی بود که دو بار مدال طلای ریاضی گرفت.و او اولین ریاضیدان در دنیا بود که توانست، امتیاز کامل رو به دست بیاره!بعد از اتمام دبیرستان، مریم رشته ی ریاضی رو در دانشگاه شریف، بهترین دانشگاه ایران، انتخاب کرد؛ چرا که اون عاشق ریاضی بود. در سال 1998، یک گروه از باهوش ترین دانشجویان ریاضی برای مسابقه ریاضی به اهواز، شهری در قسمت جنوبی ایران، سفر کردند. مریم و تعدادی از دوستانش؛ در این مسابقه مدال طلا کسب کردند. هنگام برگشت، اتوبوس به یک دره سقوط کرد و شش نفر از نوابغ ریاضی ایران در این حادثه فوت کردند و فقط سه نفر از آنها جان سالم به در بردند که مریم یکی از آنها بود.در سال 1999، مریم از دانشگاه شریف فارغ التحصیل شد و برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت. او دوره ی دکترا را در دانشگاه هاروارد گذراند و در سال 2004 مدرک دکترای ریاضی را از آنجا گرفت. و بعد کارش را به عنوان استاد ریاضی در دانشگاه پرینستون شروع کرد. در سال 2005، مجله تخصصی پوپیولار ساینس آمریکا، مریم میرزاخانی را به عنوان یک نابغه و یک ذهن برترمعرفی کرد.در سال 2008، مریم در سی سالگی؛ کار خود را به عنوان استاد، پروفسور و محقق ریاضی در دانشگاه استنفورد شروع کرد. در سال 2009، انجمن ریاضی آمریکا جایزه بلومنتال را  به خاطر دستاوردهایش در ریاضی، به او اهدا کرد.مریم پروژه های تحقیقاتی زیادی در زمینه ریاضیات انجام داد؛ همچنین او توانست مسائل بسیار پیچیده ریاضی که ریاضیدان ها، زمان زیادی روی آن مطالعه کرده بودند را حل کند.در سال 2014، مریم برنده جایزه فیلدز شد! جایزه فیلدز، بالاترین مدال در ریاضی است که حتی به اون نوبل ریاضی هم گفته می شود. این جایزه هر چهار سال یک بار به دانشمندان برگزیده ی زیر چهل سال اعطا می شود.مریم اولین ایرانی بود که این جایزه را دریافت کرد.همچنین او اولین زن در دنیا بود که موفق به کسب این جایزه شد.  در سال 2016، مریم به عضویت آکادمی ملی علوم آمریکا در آمد. عضویت در این آکادمی، ارزش زیاد و پرستیژ بالایی در بین دانشگاهیان دارد.مریم در سال 2006 با جان واندراک که اهل چک و استاد دانشگاه استنفورد بود ازدواج کرد و ماحصل این ازدواج دختری به نام آناهیتا است.در ژوئن 2017، اعلام شد که مریم به دلیل سرطان در بیمارستانی در آمریکا بستری شده است. مریم از چهار سال قبل به سرطان پستان مبتلا شده بود.در 14 جولای 2017، مریم در سن چهل سالگی در بیمارستانی در کالیفرنیا درگذشت.مریم، یک دختر، یک محقق، یک استاد، یک همسر، یک ریاضیدان و یک مادر بود. مریم یک انسان عالی و یک زن به تمام معنا بود.روز تولد مریم، دوازدهم می، 22 اردیبهشت به عنوان روز جهانی زن در ریاضیات، نامیده شده است.عاطفه</description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2019 22:19:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دقیقا برعکس چیزی بود که فکر میکردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-bxhqvrxrd5dm</link>
                <description>طبیعت بهار سوئد  بعد از چند سال زندگی توی سوئد هنوز هم ترس و مشکل من با سگها حل نشده.  چند وقت پیش داشتم توی پیاده رو به سمت مهد کودک بچه ها میرفتم. زن مسن سوئدی که قلاده یک جفت سگ سفید پاکوتاه توی دستش بود. داشت بهم نزدیک میشد. همیشه اینجور مواقع سعی می کنم طبیعی رفتار کنم ولی در عین حال یواشکی حواسم به سگها و حرکاتشون باشه! چون گاهی پیش میاد که سگها میان طرفت و ممکنه بخوان سر و صورتشون رو به پا و کفشت بمالند و این دقیقا چیزیه که منو خیلی خیلی میترسونه!اون روز هم دو تا سگ شاد و شیطون داشتند بالا و پایین میپریدند و زن سوئدی قلاده رو محکم توی دستش گرفته بود ومانعشون میشد که به سمتم بیان. درست توی لحظه ای که داشتیم ازکنار هم رد میشدیم و به خودم گفتم خداروشکر به خیر گذشت! خانم مسن ایستاد و با خوشرویی سلام کرد. جوابش رو دادم. در ادامه گفت سوئدی بلدی؟ با علامت سوالی که توی صورتم بود گفتم بله.گفت از سگ میترسی؟ اینو که گفت خنده ام گرفت و با خنده گفتم بله.گفت من یک توصیه و راهنمایی دارم برات. میخوای بشنوی؟ البته فقط پیشنهاد و اگر خواستی میتونی امتحانش کنی. گفتم بله حتما. بفرمایید. گفت تو که از سگ میترسی وقتی سگ میبینی اصلا بهش نگاه نکن! رو به رو نگاه کن و مستقیم برو. با خودم فکر کردم که خوب خودم هم همین کار رو میکنم که!ادامه داد، اینجوری که تو زیر چشمی به سگ نگاه میکنی و یه مقدار خودت رو کج میکنی! واسه سگ جلب توجه میکنی و سگ متوجه نگاهت میشه و با خودش میگه این میخواد با من بازی کنه و میاد به سمتت!اون موقع بود که تازه فهمیدم جریان چیه و واقعا خنده ام گرفت. در حالیکه میخندیدم حرفاشو تایید میکردم. تا حالا فکر میکردم رفتارم طبیعیه و اصلا هیچ کس متوجه نمیشه که از سگ میترسم!نگو که دقیقا برعکس این بوده. در حالیکه میخندیدم بقیه حرفهاشو گوش کردم و اونم که انگار از واکنش مثبت من خوشحال شده بود، با لبخند توصیه هاشو ادامه داد.در نهایت  تشکر و خداحافظی کردم و پیچیدم  به طرف مهد.وقتی که بچه ها رو از مهد برداشتم هنوز داشتم خودم رو از نگاه سگها و صاحب هاشون تجسم میکردم و میخندیدم. و ماجرا و حرفهای خانم سوئدی رو برای بچه ها تعریف کردم. ـ وااای مامان من دوست دارم سگها بیان به طرفم و با هم بازی کنیم. از این به بعد هر سگی ببینم. بهش خیلی نگاه می کنم!فردای اون روز وقتی که با بچه ها از مهد اومدیم بیرون، دوباره همون خانم سوئدی و سگهاش داشتند بهمون نزدیک میشدند.و این بار هر چه من سعی من در نگاه نکردن بود، همون قدر سعی بچه ها در نگاه کردن بود! و هر دو قدم، صد و هشتاد درجه می چرخیدند و زل میزدند توی چشم سگها!نمی دونم خانم در مورد ما چی با خودش فکر کرد. خواستم برم نزدیک و  توضیح بدم. دیدم  پیچیده میشه. از دور لبخندی تحویل هم دادیم و مسیرمون از هم فاصله گرفت.از اون روز به بعد، سعی کردم پیشنهاد اون خانم رو عملی کنم و زیرچشمی هم به سگها نگاه نکنم. هرچند برام سخته و حس میکنم یک خطری نزدیکمه که باید ندیده بگیرمش. اما در مجموع توصیه اش مفید بود و راحت ترم. البته نمی دونم در واقعیت چه قدرش رو موفق هستم و چه قدرش رو فقط فکر می کنم که موفق هستم و در عمل باز هم زیرچشمی نگاه می کنم و ترسم رو نشون میدم!این ماجرا علاوه بر مواجهه با سگها، یک درس دیگه هم برام داشت و اون این بود که توی خیلی از کارهای دیگه خصوصا روابط انسانی و اجتماعی هم هر کدوم از ما ممکنه تصور یا هدفی از رفتارمون داشته باشیم، اما بدون اینکه خودمون متوجه باشیم رفتاری رو نشون بدیم، که دقیقا نتیجه اش اونی میشه که نمی خوایم. و تا وقتی که متوجه نشیم که رفتاری که بروز میدیم، اونی نیست که می خوایم؛ همیشه متعجب هستیم که چرا نتیجه اینه و احتمالا به دنبال عوامل بیرونی میگردیم.من همیشه با خودم فکر میکردم ، چرا این همه آدم از کنار سگها رد میشن و سگها کاری بهشون ندارند! اما من که میترسم میان سمتم در حالیکه حتی نگاهشون هم نمی کنم!  اما بعد از گفتن اون خانم متوجه شدم که من فقط فکر می کردم که نگاه نمی کنم؛ و ترس درونیم باعث میشده که حتی سگها هم بفهمند که من زیرچشمی دارم نگاه می کنم! خیلی از جاهای دیگه هم ممکنه با خودم فکر کنم چرا نتیجه این میشه در حالیکه من دارم درست رفتار می کنم و اونجاست که باید رفتارم رو از دید یک ناظر بیرونی ببینم که آیا واقعا دارم درست رفتار می کنم؟ یا اینکه فقط فکر می کنم درست رفتار می کنم؟عاطفه</description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2019 20:29:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالهای مهم برای زنان سوئد</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A6%D8%AF-jq0rsurmc1iz</link>
                <description> بهار سوئد خیلی وقت پیش یک متن سوئدی خوندم که به نظرم جالب و قابل تامل اومد و گفتم خوبه که به فارسی بنویسمش؛  سالهای مهم برای زنها در سوئد:در سال ۱۲۸۰ میلادی دزدیدن زنها در سوئد ممنوع شد! یعنی قبل از اون اگه پسری از یک دختر خوشش می اومد، میدزدیدش و میبردش خونه اش، به همین راحتی!در سال ۱۶۳۲ م اولین مدرسه دخترانه تاسیس شد و  سال ۱۸۴۲ تحصیل اجباری شروع شد. در سال ۱۸۴۵ حق وراثت زنان و مردان مساوی شد.سال ۱۸۴۶ به زنان بیوه یا مطلقه اجازه کار کردن البته فقط از نوع کارهای دستی و خرید و فروش داده شد.سال ۱۸۵۸  زنان مجرد بالای ۲۵ سال، این حق رو پیدا کردند که با رای دادگاه، بزرگسال و بالغ محسوب شوند!در سال ۱۸۶۴، حق قانونی تنبیه بدنی زنان، از مردان سلب شد. پیش از اون کتک زدن زنان قانونی بود!در سال ۱۸۷۰، دختران اجازه شرکت در امتحانات دانش آموزی را پیدا کردند و دو سال بعد از اون به دختران اجازه دادند که خودشون تصمیم بگیرند که با چه کسی ازدواج کنند!در سال ۱۸۷۳ به زنان حق ورود به دانشگاه و دادن امتحانات دانشگاهی داده شد، به استثنای رشته های حقوق و مذهب! سال ۱۸۸۴ سن قانونی دختران مجرد به ۲۱ سال کاهش یافت!در سال ۱۹۰۱ مرخصی بدون حقوق برای مادران شاغل تصویب شد!در سال ۱۹۱۸ زنان اجازه یافتند که مدیر مدرسه شوند.در سال ۱۹۱۹ به زنان حق شرکت در انتخابات مجلس داده شد و در سال ۱۹۲۱ زنان برای اولین بار رای دادند!در سال ۱۹۳۹ اخراج زنان از شغل های دولتی به دلیل ازدواج، بارداری و زایمان ممنوع شد.در سال ۱۹۴۸ دریافت کمک هزینه بچه، تصویب شد و سال بعد زنان توانستند قیم فرزندانشان شوند.تا قبل از سال ۱۹۵۱،اگر یک زن سوئدی با   با یک فرد خارجی، ازدواج میکرد، دیگه سوئدی محسوب نمیشد. در این سال به زنان این حق داده شد که با مرد غیر سوئدی ازدواج کنند و در سوئد بمونند.در سال ۱۹۵۵ مرخصی زایمان به نود روز رسید. در سال ۱۹۵۸ زنان اجازه یافتند که روحانی شوند و در سال ۱۹۶۰ تصویب شد درآمد مساوی با مردان همکار خود را داشته باشند. در سال ۱۹۷۵ حق تصمیم برای سقط جنین تا هفته ۱۸ بارداری به زنان داده شد.در سال ۱۹۸۰ قانون مبارزه با تبعیض جنسیتی در محیط کاری تصویب شد!در سال ۱۹۹۴، زنان توانستند ۱۴۴ کرسی از ۳۴۹ کرسی  مجلس سوئد را بگیرند. در سال ۱۹۹۸، خرید سکس در سوئد ممنوع شد! که در صورت انجام فرد پول دهنده مجرم محسوب میشود! سوئد اولین کشوری است که این قانون در آن تصویب شد.برداشت از متن، آزاد است! ولی قابل توجه ترین نکته از نظر من این بود که تغییر و تحول و پیشرفت آدم ها یا جوامع، آهسته و پیوسته به وجود میاد. و در مسیر پیشرفت فقط کافیه که همیشه و در مسیر صحیح حرکت کنیم.در این صورت حتما به تغییرات بزرگ میرسیم.✍عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2019 15:00:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باهاش صحبت کن جواب میده</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-s1tqeafizcbl</link>
                <description>توی مطلب قبلیم https://virgool.io/@Atefe/%DB%8C%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%87-pnb7kldsgdye تا اینجا گفتم که فهمیدم، یک بلیط اتوبوس اشتباهی خریدم، به قیمت  ۱۳۵۰ کرون؛ که اصلا به دردم نمی خوره! زانوی غم بغل کرده بودم و سعی داشتم خودمو دلداری بدم! که ابراهیم گفت: اینجور که توی سایتشون نوشته، ممکنه بتونی بلیط رو پس بدی و پولت رو بگیری! نور امیدی توی دلم درخشید، می دونستم که توی سوئد، هر چیزی بخری؛ تا یک ماه بعد میتونی به  راحتی پس بدی و پولت رو بگیری! ولی اصلا فکرش رو هم نمیکردم برای بلیط اتوبوس هم همین قانون باشه! صبح فردا اول وقت رفتم مرکز مشتری های اداره حمل و نقل شهر! یک پسر جوون پشت پنجره نشسته بود و بلیط میفروخت و جواب مراجعین رو میداد، براش توضیح دادم که یک بلیط خریدم و لازم ندارم و میخوام پس بدم و پولش رو بگیرم.کارتم رو چک کرد و پرسید که از اینجا بلیط خریدی؟ گفتم نه از یک دستگاه اوتوماتیک!چند باری تلاش کرد و در نهایت گفت: نمی تونم کاری بکنم چون بلیط رو از اینجا نخریدین! با این شماره تماس بگیرید شاید کمکتون کنند. برگشتم خونه و به اون شماره زنگ زدم و همون گفته های قبلی رو تکرار کردم!خانمی که پشت خط بود گفت: باید برین مرکز مشتری های اداره حمل و نقل!گفتم: اتفاقا از همونجا میام و شماره ی شما رو دادند!گفت پس صبر کن: با این شماره تماس بگیر. به شماره جدید زنگ زدم: همون مکالمات تکرار شد! و دست آخر گفت به این شماره زنگ بزن! که همون شماره اول بود!!!این بار گفتم: به اون شماره زنگ زدم! شماره شما رو دادند!گفت پس شما برو داخل دستگاه اوتوماتیکی که بلیط رو خریدی، بگرد یک شماره نوشته، به اون شماره زنگ بزن!خلاصه بعد از انجام اون کارا، مردی که پشت خط بود. مشخصات بلیط و اطلاعات تماسم رو پرسید و گفت: بعد از کسب اطلاعات، باهاتون تماس میگیریم!چند روزی گذشت و خبری از تماس نشد. و این بار سایت اداره حمل و نقل رو چک کردم و دیدم گزینه تماس با ما داره.پیام رو نوشتم و اطلاعات تماس و ایمیلم رو هم فرستادم!فردا صبح اول وقت یک ایمیل دریافت کردم: با تشکر از تماس شما. این بلیط مدت هاست فروخته نمیشه و شما نباید می تونستید این بلیط رو بخرید. می تونین عکس فیش خریدتون رو بفرستید؟ خوشبختانه قبض رو داشتم و فرستادم. روز بعد بلافاصله جواب داد:به مرکز مشتری بیاین و ما بهتون پرداخت می کنیم.بعد از یک هفته، دوباره برگشتم سر خونه اول و همون پسر پشت پنجره!برای دهمین بار همون دیالوگ رو تکرار کردم ! ( تنها خوبیش این بود که سوئدی تمرین میکردم!) و در پایان ایمیل ها رو نشونش دادم. یک سری کار با کامپیوتر و دستگاه شارژ کارت انجام داد. و در نهایت کارت بانکی ام رو توی دستگاه گذاشتم و پول بلیط منهای یک روزی که استفاده کرده بودم، به کارتم واریز شد!باورم نمیشد! واقعا اشتباه شده بود!نتیجه اخلاقی اینکه: اول اینکه: حواست رو جمع کن، دسته گل به آب ندی!دوم اینکه: وقتی یک مشکلی پیش میاد، زانوی غم بغل نکن! دنبال راه حل باش!سوم اینکه: توی سوئد( و شاید خیلی جاهای دیگه) برای انجام کارها ایمیل بزن، خیلی سریعتر جواب میگیری! چهارم اینکه: با خدا دوستانه صحبت کن، حتما جواب میده! می دونم خدا همیشه جواب بنده هاشو میده، ولی گاهی با اینکه موضوع خیلی کوچکه، حس میکنی خیلی مستقیم و سریع  جواب داد و حال خوبیه !✍عاطفه</description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Mon, 12 Nov 2018 12:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه نگاه بنداز، بهم خبر بده</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%DB%8C%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%87-pnb7kldsgdye</link>
                <description>جنگلهای پاییزی سوئد به وقت ایران، یک ماهی از پاییز گذشته، به وقت سوئد اول نوامبره، چند روزی هست که ساعت ها رو یک ساعت عقب کشیدند. تاریکی و کوتاهی روزها و دمای هوا با شیب تندی داره میره به سمت زمستون.دما حدودا صفر درجه و یا گاهی چند درجه بیشتر، هست. اغلب روزها و شبها بارندگی هست، هوا مرطوبه و خورشید خیلی کم و کمرنگ دیده میشه. هنوز برف نباریده؛ اما چمن ها، شب ها یخ می زنند و صبح ها سفیدند. برگ های روی زمین، بیشتر از برگ های روی درخت هاست و درختهای نیمه برهنه، در انتظار لباس زمستونی! وسیله نقلیه من، همچنان، دوچرخه است، چون ارزون و راحت و سریعه و  هم اینکه توفیق اجباری ورزش روزانه نصیبم میشه! اما چند روز پیش، موقع برگشت به خونه، وسط جنگل، چرخ عقبش پنچر شد و مجبور شدم تقریبا کل مسیر رو پیاده و دوچرخه به دست بیام خونه! و دوچرخه ام رفت توی لیست انتظار کارهای ابراهیم و منم بعد از مدتها، کارت اتوبوسم رو شارژ کردم.توی صبح سرد پاییزی، بچه ها رو با کالسکه بردم مهد، با مربی هاشون خوش و بشی کردم. کیتی (‌یکی از مربی ها) با کلی احساس و در حالیکه معلوم بود از یادآوریش هم لذت میبره، میگفت: آخر هفته‌ به یک رستوران ایرانی در گوتنبرگ رفتم. خیلی عالی بود. برنج و زعفران و یک جور سس خوشمزه ( احتمالا خورشت خورده بود) چای توی فنجون های کوچک و موسیقی ایرانی! همه چیز، رویایی و بی نظیر  بود.گفتم: چه خوب، پس شما باید یه سفر بیای ایران...خیابون مهد رو که  اومدم پایین، از چهار راه رد شدم و داشتم میرفتم سمت ایستگاه اتوبوس که یک خانم جوون که چهره اش شبیه چینی یا ژاپنی ها بود. گفت: ببخشید مهد کودک نیکلاس کجاست؟ بهش گفتم: برو اون طرف خیابون، بعد سمت چپ رو مستقیم برو تا مهد رو ببینی!تشکر کرد و با عجله رفت. وقتی رسیدم به ایستگاه برگشتم به سمت خیابون و دیدم از خیابون رد شد و بعد به جای اینکه بره چپ، مستقیم رفت. با خودم فکر کردم، با همه ی عجله ای که داره، اینجوری تا ظهر هم بره به مهد کودک نمیرسه!دکمه سبز شدن چراغ عابر رو زدم که سبز بشه،( توی سوئد برای عابر پیاده و دوچرخه سوار، کنار چراغ راهنمایی دکمه هست، که با فشردن اون، چراغ در اولین فرصت ممکن، سبز میشه) و از چهار راه رد شدم. خیلی از چهار راه فاصله گرفته بود، اما هنوز میدیدمش، با نهایت سرعت میرفت. دقیقا شبیه راه رفتن چینی و ژاپنی هایی که همیشه توی فیلم ها دیده بودم!  اون بدو، من بدو! خنده ام گرفته بود. انگار داشت فرار میکرد...هی هی...هیییی! بلاخره شنید و برگشت. بهش اشاره کردم که برگرده !گفتم اشتباه داری میری!تا چهارراه با هم اومدیم و گفت قراره امروز کارش رو موقتا رو توی مهد شروع کنه، و عجله داره. گفتم که بچه های منم اونجان. به چهارراه که رسیدیم مسیر درست رو نشونش دادم؛ خیلی  تشکر و دوباره شروع به دویدن کرد.منم دویدم و توی لحظه ی آخر، اتوبوس رو گرفتم و به کلاسم رسیدم.موضوع درس کلاس سوئدی، لباس و لباس خریدن بود. چیزهای جالبی توی درس و کلاس گفته شد؛ از آدمهایی که عاشق و دیوونه ی کفشند و کلکسیون کفش دارند تا ‌شرکت های خصوصی سوئدی که برای انتخاب و ترکیب لباس مشاوره میدهند. ۱۴۹۵ کرون میگیرند برای دو ساعت!موقع برگشتن از کلاس، توی ایستگاه منتظر بودم و هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود! دو سه نفری بیشتر توی ایستگاه نبودیم، مرد جوونی با چهره و لباس رنگ و رو رفته، زیر لب تقاضای پول میکرد.همه بی تفاوت بودند، حتی خودم! انگار از قبل تصمیمشون رو برای نه گفتن گرفته بودند، حتی نه هم نمی گفتند؛ کاملا بی تفاوت!مرد جوون به تکرار کلمات محدودی که بلد بود، ادامه داد: پول برای غذا، دو تا بچه دارم...توجه و اصرارش به سمت من بیشتر از بقیه بود. این برام تازگی نداشت، همیشه دیدم که فقیرهای توی خیابون، که اغلب مهاجرهایی از اروپای شرقی هستند و جلوی در فروشگاه ها می نشینند؛ به مسلمون ها بیشتر از بقیه، امیدوارند... این برام نشونه ی خوبیه! گفتم: ببخشید من پول نقد ندارم.دوباره اصرار کرد با همون کلمات محدود: پول نمی خوام، غذا...مک دونالد.جوابی ندادم، مستاصل شده بود؛ چند قدم دورتر رفت و وسط پیاده رو بی هدف ایستاد. با خودم فکر کردم: چرا اغلب آدمها اینجور مواقع فکر میکنند نباید کمک کنند، چرا اولین فکری که به ذهنم رسید، این بود که داره دروغ میگه؟ اگر راست بگه چی؟!!! اگر دروغ بگه، من ضرر نمی کنم، ولی اگر راست بگه خیلی خیلی ضرر می کنم!رفتم طرفش و گفتم غذا میخوای؟ بریم  مک دونالد. رستوران مک دونالد چند متر پایین تر بود و کنارش یک فروشگاه زنجیره ای کوچک به اسم نتو(Netto) وقتی راه افتادیم گفت: میشه بریم نتو؟وقتی اینو گفت، بیشتر دلم لرزید و حس کردم واقعا زن و بچه هاش توی خونه منتظرند، چون انگار با خودش حساب کرد که با همون پول، به جای یک ساندویچ مک دونالد، می تونه چند وعده غذا برای همشون داشته باشه.اهل بلغارستان بود و سوئدی بلد نبود و  انگلیسی هم در حد خیلی کم، با کلمات محدود. توی مسیر سه تا جمله رو مدام تکرار میکرد: هوا خیلی سرده. دو تا بچه دارم. خیلی ممنون.وارد فروشگاه که شدیم، یک سبد برداشت و منم یک گوشه ایستادم. دوبسته گوشت چرخ کرده، یک بسته نان، یک شلوار گرم، و بعد گفت شامپو و رفت جلوی قفسه شامپوها، نزدیکتر رفتم، یک جعبه شیک شامل دستگاه و اسپری خوشبو کننده دستشویی برداشت. نگاهی به جعبه فانتزی کردم و نگاهی به قیمتش که ۸۰ کرون بود و گفتم: این نه! و به جاش یک شامپو سر و بدن بهش نشون دادم که ۱۵ کرون بود. گفتم اگر میخوای اینو بردار. با تردید نگاه کرد، درش رو باز کرد و شروع کرد به بو کردن! خنده ام گرفته بود، کمی هم احساس حماقت کردم! گفتم: شامپو نه، فقط غذا! رفتیم به سمت صندوق، توی راه یک پاکت آبمیوه هم‌ برداشت و گفت برای بچه ها، رفتیم صندوق و حساب کردم ( کمتر از چیزی که فکر میکردم‌ شد: ۱۳۵ کرون) اون رفت که خرید ها رو برداره و منم اومدم بیرون به سمت ایستگاه اتوبوس.توی فکرم با خودم کلنجار میرفتم. کارم درست بود یا نه ؟ چرا اون جعبه رو برداشت؟ چرا شامپو رو بو می کرد ؟ نکنه بچه ای در کار نبود؟ شایدم میخواست شامپو بوی خوبی داشته باشه و برای بچه هم خوب باشه؟ شاید تند رفتم؟ کاش چند تا خوراکی خوشمزه بچه گانه هم برمیداشتم، چرا حواسم نبود ؟همون موقع یک دوست صمیمی ام از ایران، بهم پیام داد و جریان رو براش تعریف کردم و اون گفت: امشب شب اربعین، فکر کن یک فرصت بوده و نذری دادی! واسه ی نذری مهم نیست، نیازمند باشه‌. و نذری رو هر چه قدر بخوای میدی، نذرت قبول!حرفش به دلم نشست و ذهنم آروم تر شد. هر چند در عین حال با خودم فکر میکردم که شاید باید بیشتر از این انجام میدادم اگر واقعا بچه داشت.روز بعد باید کارت اتوبوسم رو شارژ میکردم. حمل و نقل توی سوئد خیلی  گرون هست. ۲۵ کرون برای هر بار سوار شدن اتوبوس !کارتم‌ رو ۲۰۰ کرون شارژ کرده بودم و در عرض چهار روز تمام شده بود.رفتم مرکز خرید نزدیک خونه تا با دستگاه اوتوماتیک، کارتم رو شارژ کنم.‌ دیدم که علاوه بر شارژ معمولی، گزینه خرید بلیط هفتگی و ماهانه و سالانه و ...هم‌ هست. بلیط ماهانه ۵۷۵ کرون بود. بلیط ده روزه ۱۳۵ کرون! یک‌ حساب سر انگشتی کردم و گفتم خوب بهتره همین بلیط ده روزه رو بخرم! چون اگر کارتم رو ۱۰۰ کرون شارژ کنم‌، دو روزه تموم میشه! و شاید دوچرخه ام، درست نشده باشه و اون وقت باید دوباره شارژ کنم.بهتره به اندازه ده روز بلیط داشته باشم، توی ده روز آینده، حتما درست میشه! گزینه ی بلیط ده روزه رو انتخاب و پرداخت کردم. رفتم سوار اتوبوس شدم و کارتم رو زدم‌ ؛ راننده پرسید: شما یک بلیط ده روزه دارین میخواین فعالش کنید ؟گفتم بله و بهم یک قبض داد که روش زمان اعتبار رو ۲۴ ساعت نوشته بود. وقتی پرسیدم چرا؟ گفت که این برای روز اول هست و روزهای بعدی رو هر وقت خواستی فعال و استفاده میکنی.با خودم فکر کردم که چه خوب! ۱۳۵ کرون برای ده روزی که پشت سر هم نیست!عصر که اومدم خونه، جریان بلیط رو برای ابراهیم تعریف کردم. در حالیکه خودم هم حس میکردم این بلیط، زیادی خوب و ارزونه!  ابراهیم یک نگاه به قبضم کرد و گفت : این ۱۳۵۰ کرون چیه پس؟در اون لحظه بود که آه از نهادم بر آمد و فهمیدم قیمت بلیط ۱۳۵۰ کرون بوده، نه ۱۳۵ کرون! من گرون ترین بلیط ممکن رو خریدم! بلیط سفر به کل استان!!!واقعا حالم گرفته شد. در همون حال غمگینم به یک نکته ی جالب پی بردم: اینکه پولی که از دستم رفته بود، دقیقا ۱۰ برابر پولی بود که برای اون مرد فقیر بلغاری پرداخته کرده بودم! گفتم خدایا درسته من حواس پرتی کردم و صفرش رو ندیدم! اما تو دیگه چرا؟ قرار بود ده برابر بهم بدی نه اینکه، ده برابر ازم  بگیری! فکر کنم اشتباه شده ها، یک‌ نگاه بنداز! خدایا شایدم میخوای بهم بگی، ۱۰ برابر سهم اون مرد و خانواده اش بود و من ندادم بهش.نمی دونم... شاید هم هیچ ربطی به هم ندارند،   هر چی هست، خودت حساب و کتاب کن و بهم خبر بده!✍عاطفه</description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Thu, 01 Nov 2018 12:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ها؟!!! چی میگی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D9%87%D8%A7-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C-b9335tms8ydr</link>
                <description>عکس اینترنتی (ولی اون پایه و فضای اطرافش  همین شکل بود )طبیعت سوئد، خیلی شبیه به شمال‌‌ایران هست؛ و حتی وسط شهر، خیلی سریع و راحت به جنگل دسترسی داری. و توی یک آخر هفته ی تابستونی گرم، که کاری برای انجام دادن و فامیلی برای مهمونی رفتن نداری،‌ اولین ایده ای که به ذهنت میرسه اینه که نهارت رو برداری و بری جنگل!رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم؛ بعد از پارکینگ، توی حاشیه ی جنگل، یک زمین چمن فوتبال بود. و تعداد زیادی دختر و پسر جوون، حسابی مشغول بازی و تمرین، بودند. کمی اون طرف تر و قبل از مسیر ورودی جنگل، چند تا میز و نیمکت و اجاق مخصوص کباب کردن بود و ما همونجا مستقر شدیم.با دوستامون تماس گرفتیم و گفتند که به این زودی نمی تونند بیان و ما نهار بخوریم.ما هم برای نهار، سوسیس کباب کردیم؛ البته بماند که توی اون هوای گرم، به خاطر چهار تا سوسیس، خودمون هم همراه سوسیس ها کباب شدیم!هنوز مشغول جمع کردن بساط نهار بودیم که یه خانم سومالیایی اومد و پرسید شما کارتون تموم شده؟ ما می تونیم بیایم اینجا و گریل کنیم؟گفتم: بله و سریعتر وسایل رو جمع کردیم و وقتی ما اومدیم اینطرف تر، یک جمع ده، بیست نفره از خانمهای سومالیایی به اون نفر اول، ملحق شدند و بعد همگی با سر و صدای زیاد، بساط کباب و نهارشون رو برپا کردند.سوئد، مهاجر سومالیایی زیاد داره، و اغلب مسلمون هستند و همشون، فرهنگ و مخصوصا حجابشون رو دقیقا با همون سبک سنتی خودشون، توی سوئد هم دارند.مقنعه های خیلی بلند رنگی(تقریبا تا نزدیک زانو) و دامن بلند!طبق فرهنگ خودشون، بچه زیاد دارند و پر جمعیت هستند. خیلی هاشون بی سواد هستند ولی توی سوئد، خواندن و نوشتن و صحبت کردن به سوئدی رو خوب و سریع یاد میگیرند، شاید چون مجبورند و راه ارتباطی دیگه ای ندارند. در کنار اینها، صبر یا بهتره بگم پذیرش و مدارای اجتماعی سوئدی ها هم در برابر خارجی ها، خیلی برام جالبه!اصلا مهم نیست که سومالی ها (‌یا بقیه مهاجرین) خارجی اند و ظاهرشون، حجابشون، نحوه زندگی و حتی سر و صدا و رفتارشون، کاملا متفاوت هست!اونا هم حق مساوی برای زندگی در جامعه سوئد رو دارند و راحت هستند.خلاصه ما دیدیم، خبری از دوستامون نیست! و چای و تخمه و زیر انداز رو برداشتیم و زدیم به دل جنگل.هوای جنگل، بر خلاف بیرون، خنک و مطبوع بود و طبق معمول، آدم های زیادی مشغول دویدن توی مسیرهای مخصوص پیاده‌روی بودند.اما ما، اون روز، توی حال و هوای  پیاده روی نبودیم و بعد از چند متر پیاده روی، دنبال جایی برای نشستن می گشتیم، از لا به لای درختها داخل جنگل رو  نگاه میکردیم تا جایی پیدا کنیم، چشمم افتاد به چیزی شبیه پایه فلزی که یک فضای خالی و تعدادی زنجیر اطرافش داشت!از اینها قبلا هم توی جنگل دیده بودم! ولی دقیقا نمی دونستم مربوط به چه کاریه؟ فقط طبق تصویری که توی ذهنم داشتم، گفتم: آهان اینجا، احتمالا خوبه! هر جا از اینها هست، فضای بازه و درخت نداره و جای نشستن هست!از بین درختها رد شدیم. بله حدسم درست بود: به به چه جای خوبی، همونی که میخواستیم! یک جای باز و خلوت و قشنگ!زیرانداز رو پهن کردیم و نشستیم. تخمه ها رو گذاشتیم وسط، ما مشغول تخمه و بچه ها هم بازی!منم در حین تخمه شکستن، داشتم به خودم افتخار میکردم که آنقدر حواسم جمعه و یه همچین جای خوبی پیدا کردم!که  از لا به لای درختها صدای خش خش و بعد صدای صحبت، شنیدیم.به طرف صدا برگشتیم، چهار تا پسر جوون بودند و انگار سعی داشتند، چیزی به ما بگن. سی، چهل متری ازشون فاصله داشتیم.متوجه نشدیم، چی میگن؟ و گفتیم : هااا؟ چی میگین؟ !!! کمی نزدیک تر اومدند و فهمیدیم که میگن: توی مسیر بازی نشستین، ممکنه حلقه ها بخوره بهتون!!!در کمال تعجب، وسایل رو جمع کردیم‌ و کاملا اومدیم عقب و بین درختها نشستیم. و دیدیم که یک سری حلقه دستشون هست و پرتاب می کنند و از قضا هدف اون حلقه ها، همون پایه فلزیه! بله اونا داشتند، نوعی فریزبی (frisebee ) بازی می کردند! که ظاهرا به صورت یک مسیر پیاده روی توی جنگل بود و حین پرتاب حلقه ها مسیر رو طی و بازی می کردند! ده دقیقه ای همون کنار نشستیم، گروه ها و آدم های مختلفی در حال بازی از اونجا رد شدند و ما بیش از پیش به عجیب و خنده دار بودن کارمون پی بردیم:درست مثل اینکه شما بری زمین والیبال کنار پارک ملت مشهد و بخوای والیبال  بازی کنی و ببینی چهار نفر آدم که انگار از یک سیاره دیگه اومدند و اصلا نمی دونند، والیبال چیه و اینجا زمین والیبال و تور والیباله!نشستند وسط زمین و تخمه می شکنند و وقتی بهشون میگی برین کنار، توپ میخوره توی سرتون! با تعجب بگن: هاااا؟!!چی میگی؟!✍عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Wed, 24 Oct 2018 17:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای ما و آلفرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%B1%D8%AF-gtzlevap3mt4</link>
                <description>توی یک خونه قدیمی زندگی میکردیم که حدودا هشتاد سال قدمت داشت. توی  سوئد خونه های قدیمی رو خراب نمیکنند و فقط بازسازی شون می کنند. طوری که خونه هشتاد ساله، ده تا بیست ساله به نظر میاد.ورودی خونه، فضای پارکینگ بود البته بدون حفاظ یا دیوار، ساختمون به موازات پارکینگ قرار گرفته بود و کنار  پارکینگ یک در کوچک چوبی بود که به حیاط چمن فرش باز میشد و دور تا دور حیاط دیوار سبزی از شمشاد های نسبتا بلند!در اصلی ساختمان، داخل حیاط بود. بعد از ورود به ساختمان، پاگرد با دو سری پله: ۱. پله های مارپیچ به سمت پایین و  منتهی به زیر زمین. ۲. پنج تا پله و بعد در ورودی خونه ما.و باز پله های مارپیچ منتهی به طبقه دوم و پاگرد و بعد پله های مارپیچ منتهی به طبقه ی زیرشیروونی که با وجود سقف شیبدار و کوتاهش مسکونی بود و استفان توش زندگی میکرد. استفان یک مرد جوون سوئدی با موهای بلوند و بلند و لخت که همیشه پشت سرش میبست و دم اسبی اش تا نزدیک کمرش میرسید. درون گرا و تنها به نظر میرسید؛ هیچ وقت ندیده بودیم کسی به خو نه اش رفت و آمد کنه یا دوستی داشته باشه، به نظرم شخصیت خاصی داشت و یه جورایی منو یاد شخصیت های مرموز فیلم‌های خارجی ترسناک می انداخت!طبقه دوم پیتر زندگی میکرد: قدبلند با چهره ای ساده و‌گرم، چهل و چند ساله ولی از اونجایی که ورزشکار و دوچرخه سوار حرفه ای بود، خیلی جوون تر به نظر میرسید، پیتر ظاهرا گرم تر و اجتماعی تر بود و میگفت دو تا دختر داره که پیش مادرشون زندگی می کنند و یک سربو( särbo ) داشت که اغلب آخر هفته ها با هم میدیدمشون، سربو در فرهنگ سوئدی به زن و مردی گفته میشه که پارتنر هم هستند ولی با هم زندگی نمی کنند. این نوع زندگی و روابط خانوادگی (یا در واقع خانواده های از هم گسسته)  توی سوئد خیلی نرمال و کاملا تعریف شده هست. مثلا موقع ثبت نام بچه توی مهد جزو گزینه هایی که باید مشخص کنی این هست که شما و پدر بچه، با هم زندگی می کنید یا نه ؟ و چه نسبتی با هم دارین؟ زن و شوهر ، سربو یا سامبو ( Sambo ) هستید؟ سامبو هم به زوجی اطلاق میشه که با هم زندگی می کنند. اما زن و شوهر نیستند و نسبت به هم مسئولیت و تعهدی ندارند. البته رابرت ( معلم سوئدی مون) میگفت که این واژه ها طی سالهای گذشته، توی فرهنگ سوئد وارد شده و پیشتر، این روابط و اصطلاحاتش نبوده.بیشتر از یک سال از اقامتمون توی اون خونه میگذشت، که پیتر از اونجا رفت تا با سامبوش زندگی کنه، یا شایدم به قول ابراهیم، عطر هر روزه ی غذای خونگی ما، فراریش داد!و به جاش یک زوج جوون اومدند با سگشون به اسم: آلفرد!سگ توی فرهنگ سوئد نقش پررنگی داره، هلن سر کلاس میگفت سه تا V  برای سوئدی ها مهمه و سعی می کنند که داشته باشند: ویلا، ولوو و وی وی یعنی سگشون. اغلبشون سگ دارند و به سگشون خیلی اهمیت میدن؛ همه ی فروشگاه ها و سوپر مارکت ها قفسه های مخصوص انواع  غذای سگ و وسایل بازی و لباس و امکانات مخصوص سگ ها رو دارند که معمولا گرون هم هستند.حتی مهد نگهداری روزانه از سگها هست، برای اوقاتی که صاحبشون سرکاره؛ چون از لحاظ قانونی اجازه ندارند، بیشتر از یک حدی سگ رو تنها توی خونه بگذارند!گاهی پیش میاد، توی خیابون، یک‌ گله ده تایی سگ ببینی با یک‌ گله دار، سگهای یک مهد با مسئولشون اومدند گردش و هواخوری!و یا هتل سگ هست برای وقتی که میخوان برن مسافرت و نمیشه سگ رو خودشون ببرند.یه جورایی به اندازه ی یک بچه براش وقت و هزینه صرف می کنند و حتی توجه! در حدی که خیلی اوقات وقتی همدیگه رو می بینند، اول یک دستی به سر و گوش سگ هم‌ می کشند و بعد خودشون با هم‌ احوالپرسی می کنند!یا اگر بخوان حسن نیت و دوستی شون رو بهت نشون بدن، اجازه میدن با  سگشون بازی کنی و بهش تنقلات بدی!البته اینم بگم که سوئدی ها توی فرهنگ سگ دوستی شون دو تا نکته مثبت هم دارند: یکی اینکه سگ هاشون رو اغلب با قلاده بیرون میارن و سگ ها ول نیستند، دوم اینکه پلاستیک های کوچک مخصوص جمع آوری مدفوع سگ به قلاده می بندند و فضولات سگشون رو جمع می کنند و می اندازند سطل آشغال!آلفرد رو بیست هزار کرون( حدودا بیست میلیون تومان) خریده بودند و  آقای همسایه به ابراهیم گفته بود که چون مهد سگ گرونه، ما هر دومون پاره وقت کار می کنیم تا همیشه یکی مون پیشش باشه و هر روز باید می آوردنش توی حیاط و باهاش بازی میکردند؛ حتی توی سرمای سیاه زمستون!  خوشبختانه آلفرد از اون سگهای بزرگ و زشت نبود، و حتی میشه میگفت بامزه بود، ولی این اصلا باعث نمیشد که نظرم نسبت به سگ تغییر کنه یا ترسم کمتر بشه! سعی میکردم، رفت و آمد هامون هم زمان نشه، یا وقتی توی حیاط هست؛ ما از اونجا رد نشیم، نمی خواستم بگم یا نشون بدم از سگشون میترسم، چون احتمالا برای اونا غیر قابل درک بود و هم اینکه ترسم به بچه ها منتقل میشد.بچه ها نمی ترسیدند و یکی دوبار که با باباشون توی حیاط بودند، دخترم با هیجان اومد و گفت: مامان، آلفرد دستمو لیس زد!!!از اونجایی که دوست نداشتم این اتفاق دوباره تکرار بشه، همیشه از پنجره ی آشپزخونه یک نگاهی توی حیاط می انداختم و اگر امن و امان بود، می اومدم بیرون!اما برای ورود به خونه، کار زیادی از دستم بر نمی اومد! یک روز با بچه ها که یکی شون چند ماهه  بود و توی کالسکه، وارد پارکینگ شدم. وقتی در کوچک چوبی حیاط رو باز کردم که بریم تو، آلفرد رو دیدم که از ته حیاط با نهایت سرعت و پارس کنان داره میاد سمتمون! کالسکه رو کشیدم عقب و با یک دست  سریع در رو دوباره بستم و با دست دیگه ام دخترم رو کشیدم عقب. جیغ زد: مااامااان پام!پاش گیر کرده بود زیر در گرفتم کشیدمش عقب، پاش در اومد، اما  کفشش جا موند زیر در!و اینبار با بغض گفت: مامان کفشم!آلفرد پشت در داشت پارس میکرد و سعی داشت از بالای در بپره بیرون و هر از گاهی گوشهاشو میدیدیم، داشتم فکر میکردم این چرا تنها توی حیاط وله؟که صدای خانم همسایه اومد: آلللفرد!صداش قطع شد و از پشت در رفت کنار.کفش بچه رو پاش کردم و در رو باز کردم و رفتیم تو، سلام کردم و رفتیم به سمت در ورودی ساختمون و دوباره آلفرد با سرعت حرکت کرد به سمتمون و در لحظه ای که من و بچه ها و کالسکه لای در بودیم، آلفرد هم با دستهای روی هوا و مشتاق پریدن، به همون نقطه رسید و دوباره خانم همسایه داد زد: آلللفرد و آلفرد دوباره برگشت پیش صاحبش!به سختی کالسکه رو بلند کردم و از پله ها بردم بالا و کلید رو توی قفل چرخوندم؛ سرم رو برگردوندم تا بچه رو از توی کالسکه بردارم؛در کسری از ثانیه دیدم که با آلفرد چشم تو چشمم و با قدم بعدی میپره روم و  میاد توی خونه!بین  ‌پریدن سگ روی من یا بیرون موندن بچه با سگ، باید یکی رو انتخاب میکردم. نه کاملا اشتباه حدس زدید، فداکاری و مهر مادری رو گذاشتم کنار ! بچه رو با کالسکه گذاشتم بیرون، خودم رفتم توی خونه و در رو بستم!بعد از چند لحظه دوباره صدای خانم همسایه، شنیده شد: آلللفرددد و صدای سگ دور شد. واقعا دلم میخواست بگم آلفرد و ...اما فقط در رو باز کردم و بچه رو بغل زدم! اومدم تو و در رو بستم! همونجا پشت در نشستم و نفس راحتی کشیدم! بعد از اینکه هیجان و استرسم فروکش کرد، یه دل سیر خندیدم !✍ عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Fri, 05 Oct 2018 11:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنسه یعنی ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%B3%D9%87-pazqxzhwzlhg</link>
                <description>اسمش خنسه بود؛ پرسیدم: خنسه یعنی چی؟ این عادت همیشگی منه، معنی اسم آدم ها رو میپرسم. برام جالبه و هم اینکه دوست دارم وقتی صداشون میکنم یه مفهومی از اسمشون توی ذهنم داشته باشم.گفت: خنسه یعنی ستاره!همکلاسی کلاس سوئدی بودیم و این شروع آشنایی مون بود؛ بعدا بیشتر شناختمش: سی و چند ساله بود و اهل سوریه و مثل اغلب زن های سوریه ای محجبه! حجاب که می گم  به معنای چادر و یا مقنعه ی بلند نیست و  نه یک روسری سر خورده کف سر! حجاب کامل بدون یک تار مو توی  صورت و آراسته!همیشه سعی میکرد ظاهرش رو حفظ کنه ولی بعضی اوقات موفق نبود : چهره اش و چشمهایش فریاد میزد که چه قدر خسته است.حق هم داشت، کار و مدرسه و سه تا بچه و از همه سخت تر :غربت و تنهایی!- پس شوهرت چی؟- سالهاست ازش خبر ندارم. جدا شدیم و اون ازدواج کرده و بچه ها پیش من هستند.معلم ( هلن ) اومد و کلاس شروع شد.مدتها پیش بهمون گفته بود به عنوان تمرین و تکلیف نوشتن، شعری در مورد &#x27;سرزمین جدید من&#x27; یعنی سوئد بگیم و براش ایمیل کنیم.حالا شعرها رو پرینت گرفته بود و به شکل دفترچه های مرتب درآورده بود و در حالیکه به هر کس یک نسخه میداد گفت: همه ی شعرها خوب بودند. عاطفه شعر تو هم قشنگ بود. ولی بهترین و زیباترین شعر رو خنسه گفته بود. خنسه میشه شعرت رو بلند برای همه بخونی؟ نگاه ها برگشت به سمت خنسه، داشت به شعرش نگاه میکرد؛بر خلاف انتظارم، اصلا خوشحال نبود از اینکه بهترین شعر رو گفته، اولین کلمه که از دهنش خارج شد، رازش رو برملا کرد. بغض توی گلوش نشسته بود؛ خواست ادامه بده که بغضش ترکید و اشک هایش بی اجازه، آروم سر خوردند روی صورتش.هلن که موضوع شعر رو می دونست، حرفی برای گفتن نداشت و سرش رو انداخت پایین.چه برسه به بقیه مون که کلا نمی دونستیم جریان چیه؟! کلاس کاملا ساکت شد و همه در سکوت شعر خنسه رو خوندیم:بهترین فرد وقتی توی بالکن می نشینم و به ستاره ها نگاه می کنم، دلتنگت می شوم.تو داری توی جنگی زندگی می کنی که همه چیز، حتی گلها را می سوزاند.آرزو می کنم که بتونی بیای و به من سر بزنی.چراکه من خیلی بهت نیاز دارم.میخوام بهت بگم: منو با خودت ببربه خاطر اینکه من عاشقتم.امیدوارم که ترانه من رو به یاد بیاری من فقط یک‌ چیز می خوام: که تو عمر دراز داشته باشیوقتی که اومدم پیشت، شعرم رو گوش می کنی و مرا بقل می کنی و من خواهم گفت: اووووه مامان، دلم برایت تنگ شده بودبه خاطر اینکه تو همه چیز منی. خنسه(می دونم که شعرها توی ترجمه به خوبی خودشون نمیشن، ولی همه ی سعیم رو کردم حق مطلب ادا بشه)باز هم حرفی برای گفتن نداشتیم و فقط با چشمای پر اشک به خنسه نگاه کردیم.‌ واقعا با احساس نوشته بود و به نظرم قشنگ ترین قسمتش این بود که معلم خواسته بود راجع به سرزمین جدیدتون شعر بگین و طبیعتا همه از سوئد و قشنگیهاش گفته بودند؛ولی اون هوشمندانه اما صادقانه از مادر و سرزمین مادری که توی جنگ میسوزه گفته بود و دلتنگی...✍عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Thu, 27 Sep 2018 18:19:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قایق سواری در سوئد</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%A6%D8%AF-gnf8u8mjxrbt</link>
                <description>عکس از روی قایق    سوئد کشور پر آبیه و  دریا، دریاچه و رودخونه و کانال های آبی زیادی داره و به تناسب این طبیعت، یکی از بهترین تفریحاتی که میشه توی سوئد انجام داد قایق سواریه. اولین شهری که بعد از اومدن به سوئد توش مستقر شدیم؛ هالمستاد بود، یک شهر کوچک ساحلی در جنوب سوئد، که رودخانه نیسان از وسطش رد میشد. ما توی هالمستاد اصلا قایق سواری نکرده بودیم  تا اینکه در سومین سال اقامتمون به لینک شاپینگ نقل مکان کردیم و بهار ۹۷ اولین بهار اقامت ما در لینک شاپینگ بود و بعد از یک زمستون سرد و طولانی، هوا تازه داشت، هوای طبیعت گردی میشد و یک شب دوستامون خونه مون بودند و گفتند بیاین فردا بریم دریاچه وردنس قایق سواری!خلاصه این شد که یک روز اردیبهشتی ما و دو خانواده چهار نفره دیگه از دوستانمون برای قایق سواری به دریاچه وردنس (vårdnäs ) رفتیم که حدودا نیم ساعت ( ۲۸ کیلومتر) از خونه تا اونجا راه بود، اونم چه راهی، فوق العاده زیبا. خونه های ویلایی با سقف های شیرووونی رنگی و حیاط و پرچین های پر از گل? زمین های گلف وسیع و  دشت های سرسبز...چه سبزی ...سبز بهار! و گل های زیبا و قشنگ چه گلهایی ...گلهای اردیبهشت با عطر بهار؛که بعد از یک زمستان سرد و طولانی عجیییب میچسبید! اردیبهشت توی سوئد تقریبا مطابق با فروردین ایران هست، برف ها تازه آب شده و طبیعت داره لباس بهار میپوشه‌. زهرا و آقا رامین تجربه ی چند بار قایق سواری رو( البته بدون بچه کوچک) داشتند، اما بقیه مون بار اولمون بود. سه خانواده با  سه تا بچه حدودا پنج ساله  و سه تا بچه زیر دو سال (دو ماهه و هشت ماهه و بیست ماهه...)کمی نگران بودیم که سوار کردن بچه ها توی قایق ممکن و ایمن هست یا نه؟!بعد از اینکه رسیدیم و مستقر شدیم. مردای خانواده  رفتند و با سه تا کلید برگشتند و گفتند که مسئولش گفته مشکلی نیست و بچه ها رو میتونین سوار کنید.کلیدی که واسه قایق ها داده بود، به اتاق انبار هم میخورد و توی انبار پاروها و  انواع جلیقه نجات متناسب وزن های مختلف و صندلی فلزی ( برای سرنشین اضافه)‌ بود.پارو و جلیقه و صندلی ها رو برداشتیم؛قایق پارویی که کرایه کرده بودیم کانو بود. یک قایق پارویی نسبتا باریک که جای دو بزرگسال داشت که دو طرف بشینند و پارو بزنند، بچه ها روی صندلی بین دو نفر قرار میگرفتند. کانو ها کنار اسکله روی هم چیده شده بود و مردا قایق ها رو به آب انداختند و  همه جلیقه نجات پوشیدیم و نوزاد ها توی کریر و بچه های بزرگتر روی صندلی و مامان باباها پارو به دست دو طرف قایق...با هیجان زیادی راه افتادیم. اولش ترسناک، هیجان انگیز و البته خنده دار بود. قایق ها باریک بودند و ما بی تجربه می ترسیدیم تعادل به هم بخوره و چپ کنیم. زهرا و شوهرش که وارد بودند و بعد از حرکت با لبخندی پیروزمندانه از ساحل دور شدند. زهره و آقا ناصر هم که حسابی هول کرده بودند اول رفتند توی نی زارها و بعد به جای رفتن در مسیر دریاچه دوباره برگشتند به ساحل و بلاخره زهره با کمال افتخار در حالیکه پاروشو گذاشته بود کف قایق و داشت عکس میگرفت  اعلام کرد، ما به نتیجه ی خیلی خوبی رسیدیم: اینکه من پارو نزنم و ناصر خودش تنهایی قایقو بیاره!من و ابراهیم هم در حالیکه به اونا می خندیدیم،:چند بار  دور خودمون چرخیدیم تا قلقش دستمون اومد و راه افتادیم.نکته ی جالبش این بود که هر زوج باید هماهنگ پارو میزدند که قایق در مسیر درست و با سرعت خوب حرکت کنه!اولش هماهنگی سخت بود ولی بعد که یادگرفتیم واقعا لذت بخش و عالی بود.اون روز دو ساعتی توی دریاچه قایق سواری کردیم و یک ساعت هم توی جزیره ای بین راه توقف کردیم عصرونه خوردیم و بعد از ظهر برگشتیم به اسکله مردا قایق ها رو شستند و  بقیه وسایل رو گذاشتیم سرجاش و کلید ها رو انداختند توی اتاقکی که مسئولش گفته بود.جالب بود هیچ نظارت یا مسئولی نبود و همه کارها درست انجام میشد در واقع هر کس خودش، کارش رو درست انجام میداد؛ نه قایق و وسیله ای خراب میشد و نه کسی غرق!دیگه از اون  به بعد، ما شدیم مشتری قایق و هر هفته یا هفته در میون میرفتیم قایق سواری! خیلی از سوئدی ها قایق شخصی خودشون رو دارند و قایق های پارویی و کوچکتر رو  روی سقف ماشین هاشون میگذارند و میارن کنار آب ! برای قایق های بزرگتر، پارکینگ های مخصوص قایق که کنار اسکله ها هست  رو اجاره می کنند. خیلی ها هم مثل ما قایق کرایه می کنند که انواع موتوری های کوچک و بزرگ، پارویی بزرگ قدیمی و یا کایاک و کانو(‌پارویی های باریک)  هست برای اجاره؛ خلاصه چند باری رفتیم قایق سواری اطراف لینک شاپینگ و یک ماهی  گذشت تا رسیدیم به خرداد ماه و همزمان با گرمتر شدن هوا ماه رمضان هم شروع شد.اونم چه ماه رمضانی، روزهای بلند با روزه های ۲۱ تا ۲۲ ساعته!!‌ روزهای تابستونی سوئد خیلی بلنده و  بین اذان مغرب تا اذان صبح، حداکثر  ۲ تا ۳ ساعت فاصله هست و البته توی این زمان هم هوا کاملا تاریک نمیشه و یه جورایی روشنی دم غروب به روشنی سحر و صبح وصل میشه. و با نزدیکتر شدن به شمال سوئد، دیگه تقریبا تاریکی شب وجود نداره.بعضی از مراجع (مثل آیه الله مکارم شیرازی) توی سالهای اخیر، فتوا دادند که توی این مناطق باید طبق افق مناطق معتدله روزه بگیری و خیلی ها که مقلد ایشون هستند،  به جای ساعت  ده شب، شش بعد از ظهر افطار می کردند؛ وقتی هنوز خورشید، کاملا می درخشید! ولی اغلب مراجع گفتند روزه کامل هست و در صورت نبودن توان بعدا قضاشو بگیرند در نتیجه خیلی ها هم روزه  ۲۱، ۲۲ ساعته می گرفتند. خلاصه ماه رمضان سوئد اینجوری بود که هر کس ساعت های خودشو داشت برای افطار و سحر ! یکی طبق افق تهران میگرفت، یکی سوئد، یکی موقع غروب افطار میکرد و یکی تا اذان مغرب صبر میکرد ولی با این حال، نقطه اشتراک همه مون غیر از اصل روزه گرفتن، انتظار برای آخر هفته بود و سفر های یک روزه برای استراحت و دوپینگ برای روزه های هفته آینده!!!توی یکی از همین آخر هفته های گرم خرداد ماه با جمعی از دوستای خانوادگی مون  به یکی از مناطق نزدیک لینک شاپینگ رفتیم‌ که کانالی بود متصل به دریای بالتیک با بیشتر از سه هزار جزیره ! جزیره های کوچک و بزرگ، نزدیک به هم یا دور از هم و تقریبا بکر طوری که روی صخره ها و سنگ های جزیره، لونه ی انواع پرنده با انواع تخم رو می تونستی ببینی؛ آب زلال و وسوسه انگیز برای شنا که علی رغم هوای گرم، به شدت سرد بود. از اونجایی که مشخص نبود چند خانواده هماهنگ و راهی میشیم، از قبل، قایق رزرو نکرده بودیم و قدرت انتخاب زیادی نداشتیم و بعد از کلی رایزنی، یک قایق موتوری و یک کایاک اجاره کردیم برای همه مون. و تصمیم بر این شد که گروه گروه با قایق موتوری بریم به نزدیک ترین جزیره...کایاک هم برای کسانی که دوست دارند تفریحی پارو بزنند  و اطراف جزیره قایق سواری کنند.بر خلاف همیشه که بدون حضور مسئول و خیلی راحت قایق میگرفتیم. این بار گیر یک پیرزن بداخلاق و سخت گیر سوئدی افتاده بودیم که هیچ جوره توی کتش نمیرفت که بیست نفر آدم با چند تا بچه کوچک و نوزاد چه جوری میخوان با دو تا قایق برند؟و فکر می‌کنم اون روز  یکی از عجیب ترین منظره ها ی عمرش دید!! سوئدی ها کمتر پیش میاد که دسته جمعی بیرون برند یا اینکه قابلمه و غذا ی مفصل داشته باشند، معمولا یکی دو نفر بیشتر نیستند و خیلی آروم و جدی؛ با یک کوله پشتی و وسایل و تجهیزات تخصصی قایق سواری، میرن و خیلی اوقات شب رو هم توی یکی از جزیره ها ی دوردست اتراق میکنند.و ما خیلی متفاوت با فرهنگ و سیستم سوئدی ها بودیم: تعداد زیادی آدم هیجان زده و پر سر و صدا  با کلی وسیله و قابلمه های غذا، از صبح تا عصر در حال سوار و پیاده شدن و رفتن به جزیره و برگشتن به اسکله بودند!! بعد از کلی رفت و آمد، بلاخره همه مون توی جزیره مستقر شدیم و یه سفره دراز پهن کردیم و دسته جمعی نهار خوردیم.هوا گرم و آفتابی بود ولی  آب خیلی سرد بود و نمیشد کامل و طولانی توی آب بمونی؛ بچه ها و مردا کمی کنار ساحل جزیره آب بازی کردند، منم خیلی دوست داشتم که کمی آب تنی کنم. مخصوصا که می دونستیم طبق قانون جزیره ها، وقتی کسی توی جزیره ای مستقر بشه، تا وقتی که اونجا هست، جزیره منطقه خصوصی اون هست و کسی به جزیره نزدیک یا واردش نمیشه؛  از قبل برنامه ریخته بودیم که اگر شد کنار یکی از جزیره ها شنا کنیم.بعد از ظهر قایق موتوری رو برداشتیم، بچه ها رو با جلیقه نجات گذاشتیم توش و چهار تایی راه افتادیم. از جزیره خیلی دور شدیم و چند تا جزیره دیگه رو هم پشت سر گذاشتیم. گفتم: بیا بریم کنار یکی از جزیره ها و   توی آب.ابراهیم گفت: نه کنار جزیره، آبش لجن و جلبک داره، وسط آب و دور از جزیره بهتره !بلاخره جایی وسط دریا ایستادیم. همون لحظه آفتاب رفت و باد هم شروع شد، می دونستم آب هم خیلی سرده! گفتم یعنی واقعا بپرم؟ میخوای بی خیالش بشیم؟گفت: نه دیگه حرفشو زدی! اینهمه از صبح گفتی بریم شنا، باید بپری!پامو گذاشتم لبه قایق و پریدم توی آب یخ! وااااای خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم سردم شد اصلا قابل تحمل نبود! گفتم: خیییلیی سرده میخوام بیام بالاابراهیم گفت: نههه، شنا کن گرم میشیدیدم چاره ای نیست، از قایق بیشتر فاصله گرفتم و تند تر شنا کردم. نمی دونم بدنم گرم شد یا بی حس، به هر حال  کم کم اوضاع بهتر شد و دیگه داشتم از شنا لذت میبردم. گفتم: ابراهیم تو هم بیا، خیلی خوبهگفت: منم بیام؟ بی خیال سرده!گفتم: حرفشو زدی باید بپری!کمی این پا و اون پا کرد و بلاخره از لب قایق شیرجه زد توی آب!گفت: خیلی سرده خیلی سرده، می خوام برم بالا! گفتم: شنا کن، گرم میشی!فقط چند دقیقه ای شنا کرد و رفت به سمت قایق که بره بالا؛ ولی هر کار کرد نشد! قایق سبک شده بود و کاملا ارتفاع گرفته بود! فکر اینجا شو نکرده بودیم!منم اومدم نزدیک قایق و خیلی تلاش کردم. اما بی فایده بود. دوتایی تلاش کردیم اون بره بالا!دوتایی تلاش کردیم من برم بالا!واقعا امیدی نبود، دوتا بچه کوچک توی قایق! سطح قایق بالا و ما دوتا وسط دریا توی آب یخ! هیچ کاری از دستمون برنمی اومد!!!اطراف رو نگاه کردیم، هیچ موجود زنده ای نبود، فقط حدودا صد و پنجاه متر اون ور تر یک جزیره دیده میشد؛گفتم: باید شنا کنیم به سمت جزیره و قایق رو هم با خودمون ببریم.ابراهیم حسابی یخ کرده بود و چون از صبح چند بار پریده بود توی آب، انرژی بدنش کم شده بود.گفت: نمیشه، یعنی تا اونجا میرسیم؟این بار بر خلاف همیشه، من پر انرژی تر بودم! گفتم: چاره ای نیست تا انرژی مون ته نکشیده باید بریم و برسیم.هر کدوم یه دستمون رو به یک گوشه قایق گرفتیم و با دست دیگه هم شنا میکردیم. جزیره اونقدر دور دیده میشد که امیدی نداشتیم به این زودی بهش برسیم؛ و قسمت سخت ماجرا سرمای بی حد آب بود اما چاره ای هم جز رفتن نبود!توی همون حال، رفتیم و رفتیم. همدیگه رو نمی   دیدیم و هر چند دقیقه ابراهیم میگفت: هستی    هنوز ؟ زنده ای؟  جزیره نزدیک و نزدیک تر شد تا بلاخره بهش رسیدیم! به خشکی رسیدیم و نجات پیدا کردیم.نفسمون به شماره افتاده بود. دستی که باهاش قایق رو میکشدم حسابی درد میکرد اما حس خوبی داشتم.‌ خودمون رو خشک کردیم و برگشتیم به جزیره پیش دوستامون. کمی نگران شده بودند. براشون تعریف کردیم چه حماسه ای آفریدیم! باورشون نمیشد و بهت زده شده بودند! ولی ما واقعا این کار رو کرده بودیم!!!✍عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Wed, 26 Sep 2018 12:48:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محرم در سوئد</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%A6%D8%AF-atbu7zdnoxgr</link>
                <description>ایران که هستی، وقتی محرم میشه، در و دیوار و آدم ها سیاهپوش میشن، پرچم ها نصب میشه، سخنرانی و روضه ها شروع میشه، ایستگاه های صلواتی، صدای طبل ها و حتی بعضی جاها دوبس دوبس ها میگن که محرمه و همه آماده میشن واسه عاشورا...خلاصه سفره پهن میشه و هر کسی به شیوه ی خودش ازش فیض میبره...اما توی سوئد از این خبرا نیست! توی دلت غوغاست، می دونی خبری هست ولی در ظاهر هیچ خبری نیست! زندگی روال عادی خودش رو داره، روز تاسوعا تا بعد از ظهر سر کلاسی! عاشورا هم سر صبح باید طبق معمول به کارت برسی! حس می کنی دور موندی و یا داری از غافله جا می مونی، یه جورایی حریص و تشنه میشی و یه روضه مختصر و سینه زنی بی ریا برات حکم آب حیات رو داره وسط بیابون...توی شهرهای کوچک تر مثل هالمستاد که اول بودیم، تقریبا هیچ خبری نبود و چندباری با قطار و ماشین به شهر های اطراف رفتیم و گاهی هم یک جمع ده نفره خونه یکی از دوستان جمع میشدیم و یک دعا و زیارت مختصر خونده میشد. اما لینک شاپینگ شهر بزرگتریه و طبیعتا مهاجر و‌ مسلمان بیشتری داره با اینکه اغلب سنی هستند، ولی باز هم جمعیت شیعیان اون قدر هست که واسه این ایام مراسم داشته باشند. عرب ها جدا و فارسی زبان ها جدا. مسجد و حسینیه یا بودجه و مسئولی وجود نداره و هر چی هست همت و عشق و هزینه شخصیه! فارسی زبان ها ،هشتاد درصدشون افغانستانی هستند و گردانندگان اصلی هم اونا هستند، بیست درصد هم ایرانی ها هستند که بیشتر با کمک مالی، مشارکت می کنند؛ واسه دهه اول محرم رختکن یک زمین فوتبال رو اجاره کرده بودند و قسمتیش رو با پرده جدا کرده بودند واسه خانمها، که چون تهویه و پنجره نداشت، هواش فوق‌العاده گرم و خفه کننده بود ولی با این حال چند شب از دهه اول محرم رو رفتیم اونجا. برامون مهمه که  بچه ها هم گاهی توی این فضا باشند، و حداقل یک چیزی به گوششون بخوره و در عین حال بهشون خوش بگذره و یه حس خوب از محرم توی ذهنشون بمونه، براشون خوراکی و ماژیک و کاغذ می بردم، و باهاشون مشغول بودند تا وقتی روضه اوج میگرفت و چراغ ها رو خاموش میکردند و با چشمای گرد شده، متعجب و بی حرکت می موندند! دخترم که دیگه نزدیک پنج سالشه، وسط روضه پرسید:  اون دختر سه ساله که آقاهه میگه کیه؟ چرا زدنش مامان؟ اسمش چی بود؟ توی راه براش یکم از امام حسین و  عاشورا گفته بودم، اما نه اینطور! مراسم بی ریایی بود و  مداح و سخنران حرفه ای نداشت و هر کدوم از آقایون که تجربه یا حتی علاقه ای به مداحی داشتند، چند دقیقه ای میکروفون به دست میشدند! ایرانی هایی که میشناسیم، تقریبا همه بودند، حتی اونایی که ظاهرا خیلی مذهبی نیستند ( البته طبق ملاک ها و قضاوت های ظاهری مرسوم !)برام جای تعجب داره که  همچنان آثار بعضی خرافات و بدعت ها توی عزاداری های اینجا هم دیده میشه: سینی های بزرگ پر از گل های طبیعی و شکلات و حنای خیس شده به عنوان سفره ی حضرت قاسم! که بعد از روضه محتویاتش، بین مردم پخش شد به نیت تبرک!یکی هم مثل ابراهیم، از همه جا بی خبر، پلاستیک محتوی حنای نم شده رو باز کرده بود و  درسته گذاشته بود توی دهنش به نیت حلوا!هر شب در انتهای مراسم سفره ساده ی شام که معمولا قیمه یا قورمه سبزی بود و به همت جمع تهیه شده بود، پهن میشد.یک شب هم رفتیم عزاداری عرب ها، جمعیت اونا دو تا سه برابر فارسی زبان ها بود.( حدودا ۵۰۰ نفر) تجربه شون بیشتر، مکانشون بزرگتر و عزاداری شون منظم تر و زیباتر.اونا هم سفره ای پر از شله زرد و چند مدل پیراشکی و ساندویچ و ...پهن کرده بودند و  یک مشک چرمی بزرگ آویزون کرده بودند زیر پرچم &quot;یا ابوالفضل العباس&quot; و با تموم شدن روضه، یکی از خانمها، مشک رو برداشت و  آب و گلاب داخلش رو توی دستای مردم ریخت و زنها به نیت تبرک به سر و صورتشون میزدند! بعد از آب پاشی، سینه زنی شروع شد و  بااینکه ما کامل نمی فهمیدیم ولی خیلی حزین و قشنگ بود. خصوصا که از یک جایی نوحه اوج گرفت و خانمهای عرب یکی یکی بلند شدند و در حالیکه با ریتم نوحه عقب و جلو میرفتند، خیلی آروم ولی در نهایت ماتم با دست به سر و صورتشون میزدند. اون حالت سوگواری خاص در هیبت و لباس عربی، تصویر غم انگیز زنده ای میساخت و حس میکردی به گذشته سفر کردی! بعد از چند دقیقه، کل جمعیت ایستاده بودند و با شدت و هیبت و سبک عربی هماهنگ با صدای‌ نوحه مردونه، سینه میزدند. که در نوع خودش خیلی خاص و قشنگ و حزن آور بود.توی جمع عرب ها هم خیلی ها رو می شناختم: دوست عربم که ایران بزرگ شده، دو سه تا از دوستای ایرانیم که شوهرهاشون عرب هستند، بعضی مربی های مهد بچه ها که از مهاجران سوریه  هستند، دوست تازه مسلمان شده ی سوئدیم که شوهرش عراقی هست و بعضی از همکلاسی های کلاس سوئدی!اونجا هم همه اومده بودند.مراسم عرب ها هم به شام ختم شد که قیمه نجفی بود. که البته از نظر یک ایرانی گوشت کوبیده روی پلو هست و  هیچ شباهتی به قیمه نداره!✍عاطفه  https://t.me/rozy_rozegary_Sweden </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Fri, 21 Sep 2018 19:34:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه خاطره، یه حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-d596zcgdwwvv</link>
                <description>بعد از چند سال زندگی در خوابگاه متاهلی، برای اولین بار توی زندگی مشترک میخواستیم  خونه  اجاره کنیم، بعد از کلی گشتن با امید و ناامیدی و دیدن  خونه های  عجیب و غریب و صاحبخونه های عجیب تر از خونه هاشون که برای آپارتمان سی  پنج متری دوربین مدار بسته گذاشته بودند و یا  یهو در لحظه قولنامه نوشتن صد تومن میذاشتند روی کرایه!بلاخره یه آپارتمان نقلی خوشگل گیرمون اومد  با صاحبخونه ای  که اگرچه خودش هم زندگی کارمندی داشت و پولدار نبود و خونه شو  کرایه داده بود تا خونه کمی بزرگتر مناسب خانواده چهارنفره اش، کرایه کنه ولی دل بزرگ و روی گشاده داشت و حرص پول و استهلاک خونه رو نمیزد .به جاش رضایت مستاجر براش مهم بود. با اشاره گنگی که  به صاحبخونه  بداخلاقی  که خودشون اول زندگی داشتند کرد، میشد حدس زد  با خودش عهد کرده اگر یه روزی صاحبخونه شد، همه ی کج خلقی ها و حرص  طمع هایی رو که دیده با خوبی جبران کنه! در هر صورت  هر چه که بود عهدش  یا اخلاقش! خدا خیرش بده، بعد از چند سال هنوز که هنوزه  یاد اون صاحبخونه و رفتار دوستانه اش حالمو خوب میکنه و  با خودم میگم چه خوبه که آدم توی هر موقعیت  و  هر شرایطی هست، داشتن یا  نداشتن و بالا یا پایین زندگی؛از خودش خاطره خوب  و حال خوب  به جا بذاره، مثل صاحبخونه ما !خلاصه با همه ی این تفاسیر،بلاخره ما  و  این آقای صاحبخونه رفتیم بنگاه برای نوشتن قولنامه! توی بنگاه  دو تا مرد مسن بازنشسته بودند یکی شون عینکش رو گذاشته بود نوک دماغش و اطلاعات رو می پرسید و با نهایت دقت می نوشت :آدرس محل کار؟ همسرم گفت : تهران، دانشگاه صنعتی...، دانشکده علوم، آزمایشگاه نانو ذرات قولنامه نوشته و تکمیل شد و ما اومدیم خونه.قولنامه رو باز کردیم و دیدیم با خط خوش نوشته :آدرس محل کار : تهران، دانشگاه صنعتی...، دانشکده علوم ، آزمایشگاه نانو زهرا!اون روز خیلی خندیدیم و هنوزم بعد از سالها یاد اون صاحبخونه و اون بنگاه دار و نانو زهرا خنده میاره روی لب هامون  و حالمون رو خوب میکنه.✍عاطفه  https://t.me/rozy_rozegary_Sweden </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Tue, 11 Sep 2018 00:29:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پایانی سفر: از آهوهای اهلی تا همسایه برشته</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%87%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-yjfowetjlsnq</link>
                <description>آهوان پارک جنگلی آلمان  صبح دوشنبه، اولین روز مرداد ماه ۹۷ ، سفرمون در جهت برگشت به خونه بود و مسیر  رو از جنوب به شرق آلمان،‌ادامه دادیم.  https://goo.gl/maps/9choRzkHgXk ظهر وقت نهار کنار یکی از پارک های جنگلی آلمان توقف کردیم. نهار رو که خوردیم. رفتیم داخل جنگل. جالب بود، تا حالا ورودی به این سبک ندیده بودم. دستگاهی شبیه دستگاه کارت خوان داشت و یک سکه یک یورویی مینداختی و بهت بلیط میداد و میرفتی داخل. مسئولی نبود و البته اگر هم بلیط نمیگرفتی، باز هم در باز میشد و میتونستی بری تو.ولی نوشته بود در صورت بلیط نگرفتن و کنترل احتمالی، ۵۰ یورو جریمه خواهید شد. به محض ورود با خانواده ی گراز ها مواجه شدیم که خوشبختانه پشت فنس بودند. واقعا از گراز خوشم نمیاد.بعدش دیدیم چند تا آهوی خوشگل، خرامان خرامان دارند میان استقبالمون!آهوان توی فضای جنگل آزاد بودند و قفس و محدودیت نداشتند. تا حالا آهو رو از این فاصله و اینقدر اهلی ندیده بودیم؛ خودشون می اومدند جلو که بهشون غذا بدیم. ابراهیم هم علف میذاشت توی دستش و میگفت بیا بیا! انگار، علف روی زمین نیست و خودشون نمی تونند بخورن!! یک دستگاه  خودکار دیگه اونجا بود، که میتونستی ازش غذای حیوون بخری! و در حالیکه ابراهیم سعی داشت به آهوها علف بده و اونا هم ناامیدانه نگاش میکردند؛ یک یورو انداختم توی دستگاه و یک پاکت بسته بندی شده غذا و تنقلات مخصوص حیوون بهم داد! که ترکیب  ذرت و چند تا غذای خشک دیگه بود. بچه ها و ابراهیم از اون غذای مخصوص ریختند توی دستشون و آهوها با کمال میل، می اومدند جلو و می خوردند. ابراهیم اصرار کرد که بیا تو هم امتحان کن‌، خیلی خوبه. آخه خودش، به حیوون ها خیلی علاقه داره!منم حیوون ها رو دوست دارم ولی از دور و با حفظ فاصله! لمس پوست و مو و گوشتشون رو نمی تونم تحمل کنم.آخرش به اصرار ابراهیم عزمم رو جزم کردم و یکم از غذا ریختم توی دستم و تا دستم رو باز کردم، آهو خانم  اومد سمتم، در کسری از ثانیه دیدم‌ من و آهو  باهم چشم تو چشمیم !! واقعا تا حالا از این فاصله به چشمای آهو نگاه نکرده بودم! خیلی قشنگ بود اما ترسم به زیباییش غلبه کرد و از ترس چشمامو بستم! همه ی قدرتمو جمع کردم و دستمو جلوتر بردم ولی تا زبون نرم و گرم و پرز و موهای لبشو کف دستم حس کردم دیگه نتونستم تحمل کنم، با خنده ی جیغ مانندی دستمو کشیدم و آهوی بیچاره با تعجب رفت عقب و کلی خندیدیم.مسیر جنگل رو ادامه دادیم و کل مسیر مخصوص پیاده روی رو دور زدیم. جنگل پر بود از آهو و گوزن و بز کوهی و سنجاب و ... که بین درختها خوابیده بودند یا می اومدند نزدیک و غذا میخوردند ...بیشتر از همه آهو داشت، و آهو ها بیشتر از بقیه، اهلی بودند و نمی ترسیدند و خرامان خرامان می اومدند جلو و با اون چشمای مثال زدنی زل میزدند توی چشمات!گردش جنگلی جالبی بود.بعد از یک دور کامل، دوباره به در ورودی رسیدیم و خارج شدیم.اون شب (دوشنبه اول مرداد)، آخرین شب اقامتمون در چادر بود و در کمپی نزدیک شهر درسدن آلمان، مستقر شدیم. یک کمپ بزرگ و پر شور و حال که سرویس ها و امکاناتش در حد عالی بود، یه جوری که آدم دلش میخواست حداقل چند روز همونجا بمونه!شهر درسدن هم جذاب و دیدنی بود ولی ما دیگه وقت نداشتیم و سفرمون رو به اتمام بود. سه شنبه توی لهستان باید  سوار کشتی میشدیم. سه شنبه دوم مرداد برای آخرین بار چادر رو جمع کردیم و بعد مسیر رو به سمت لهستان ادامه دادیم،از آلمان خارج و وارد لهستان و  بعد از یک روز رانندگی؛ ساعت نه شب  با ماشین وارد کشتی مازوویا شدیم.  https://goo.gl/maps/poa33zPeL5Q2 شب رو توی کشتی خوابیدیم. ۶ صبح چهارشنبه کشتی مازوویا در خاک سوئد پهلو گرفت و حدودا یک ساعت بعد وارد سوئد شدیم.ورودی کشتی باورمون نمیشد! سوئد به طرز عجیبی گرم بود چمن ها و مراتع بیشتر از قبل زرد شده بودند. مزارع درو شده سوئد می دونستیم که جنگل های سوئد آتش گرفته اند در اثر گرما و سوئد در حال تجربه ی گرمای بی سابقه در ۲۶۹ سال گذشته است.و از اونجایی که توی سسیتم خونه های سوئد، کولر نیست. مردم به خریدن پنکه رو آورده بودند و پنکه ها هم کمیاب و گرون شده بود.ظهر چهارشنبه بعد از شانزده روز سفر بالاخره به خونه رسیدیم خداروشکر.همه چیز سرجاش بود، حتی همسایه سوئدی مون که قبل از رفتن ما توی حیاط خونه اش داشت افتاب میگرفت، هنوز همونجا بود و داشت آفتاب میگرفت! فقط چند درجه برشته تر شده بود!!! https://t.me/rozy_rozegary_Sweden ✍ عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Fri, 07 Sep 2018 01:53:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترافیک = باز کردن مسیر ویژه</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-y4jad7v0kesv</link>
                <description>مزارع و مراتع آلمان در نزدیکی مرز سوئیس       یکشنبه ۳۱ تیر، یک آخر هفته تابستونی در سوئیس بود،  هوا گرم و  همه جا تعطیل! مواد خوراکی لازم داشتیم. حتی یک سوپر مارکت هم باز نبود. از پول نقدی ( فرانک) که به اجبار برای تسویه کمپ گرفته بودیم، مقداری مونده بود به اضافه ی یک‌ مقدار دیگه که از قبل داشتیم و حدودا سی فرانک میشد، گفتیم تا داخل سوئیس هستیم فرانک ها رو خرج کنیم که دیگه بیرون از سوئیس به دردمون نمیخوره. اما از  اونجایی که خیلی نزدیک به مرز بودیم، قبل از اینکه بتونیم یک فروشگاه باز پیدا کنیم، از مرز سوئیس خارج و وارد آلمان شدیم! همچنان داشتیم دنبال یک فروشگاه باز میگشتیم، فقط یک فروشگاه به اسم عمران روی نقشه پیدا کردیم که باز بود اما توی سوئیس بود! دوباره از یک خیابون دور زدیم برگشتیم سوئیس! یک فروشگاه تقریبا کوچک بود و کارت خوان نداشت. ازش میوه و تنقلات و همبرگر و سوسیس (‌همونطور که از اسمش معلوم بود، غیر سوئیسی و حلال فروشی بود) و ... خریدیم و  خریدمون شد ۶۰ فرانک! ۳۰ فرانک رو دادیم و بقیه اش رو یورو و از اونجایی که پولمون درشت بود و اون فروشگاه هم یورو نداشت، بقیه اش رو بهمون فرانک داد!! هیچی دیگه باز ما موندیم و کلی فرانک سوئیس! مثلا اومده بودیم فرانک ها رو تموم کنیم، اما بیشترش کردیم! دور زدیم و رفتیم به سمت آلمان؛که در همین حین یک دور برگردون رو اشتباه رفتیم و مجبور شدیم دوباره برگردیم سوئیس! نمی دونم دقیقا چند بار، ولی چندین بار از مرز سوئیس و آلمان رد شدیم، یه جاهایی هم  دیگه نمی دونستم کجاییم؟ شانس آوردیم مامور و کنترل نداشت وگرنه بهمون شک میکردند! خلاصه بعد از چند بار رفت و آمد؛ بلاخره  با سوئیس خداحافظی کردیم و وارد آلمان شدیم. یکی دو ساعتی که رفتیم، پیچیدیم توی یک فرعی و روی یک تپه کنار زمین های کشاورزی، درخت و نیمکتی بود و همونجا توقف و بساط نهار رو بر پا کردیم! زمین های کشاورزی یک روستا بود روی تپه ها، اما خیلی خلوت بود و پرنده پر نمیزد. جالبش اینجا بود که گوگل محل رو کاملا نزدیک به مرز سوئیس و آلمان نشون میداد. من اول فکر کردم نکنه اشتباه اومدیم و دوباره یک مقدار از مسیر رو برگشتیم؟و بعد فهمیدیم که مرز، خطی و مستقیم نیست؛ اشتباه نکردیم ولی واقعا دوباره کاملا نزدیک به سوئیس هستیم.توقفگاه نهار در آلمان  و نزدیک مرز سوئیس      برای نهار همبرگر سرخ کردیم و خوردیم.  جای خلوت و قشنگی بود. یکی دوبار  ماشین از جاده کنار تپه رد شد و دقیقا نمی دونستیم که چه قدر به نظرشون عجیب میایم؛ غریبه هایی که کنار زمین کشاورزی نشستند و دارند همبرگر سرخ می کنند!! در هر حال، چاره ای نبود؛ جای دیگه ای پیدا نکرده بودیم.بعد از نهار به سمت کمپی که برای اقامت شب در نظر گرفته بودیم، حرکت کردیم.این بار واقعا نمی خواستیم دیر برسیم.جاده شلوغ بود و حتی یک جاهایی، تقریبا ترافیک میشد؛ طوری که ماشین ها حرکت آروم و تقریبا مایل به توقف داشتند. حالا تصور کنید توی همچین ترافیکی ماشین ها چی کار میکردند؟ کاری که برای ما خیلی عجیب بود! لاین راست تا حد امکان به منتهی الیه سمت راست و لاین چپ تا حد امکان به منتهی الیه سمت چپ مایل می شدند. طوری که وسط جاده یک مسیر عبور کاملا خالی باز میشد!و این مسیر ویژه ای بود که برای امداد احتمالی، مردم به صورت خودکار باز میکردند. شعار :ترافیک = باز کردن مسیر ویژه ( بهترین ترجمه ای که تونستم براش پیدا کنم) که توی اغلب جاده ها و اتوبان های آلمان به صورت بزرگ زده بودند، کاملا در مردم نهادینه شده بود و بهش عمل میکردند.اون شب، تقریبا زودتر از همیشه و قبل از ساعت هفت شب به کمپ رسیدیم، یک کمپ نه چندان کوچک ولی خیلی آروم و خلوت! شب آرومی بود، هوا هم لطیف و هر از گاهی بارون می اومد. نظافت و استراحت کردیم و شب زودتر خوابیدیم. https://t.me/rozy_rozegary_Sweden ✍ عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Tue, 04 Sep 2018 00:35:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای اقامت ما در کمپ بازال سوئیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3-jeali1tdwprv</link>
                <description>کمپ بازال سوئیس طبق معمول دیر شده بود و نگران بودیم‌ که پذیرش نشیم توی کمپ. البته ما تقریبا هر شب این داستانو داشتیم یعنی مشغول گشت و‌ گرد میشدیم، دیر می اومدیم به سمت کمپ و استرس داشتیم که نکنه جا گیرمون نیاد! و هر شب میگفتیم خدایا امشب به خیر بگذره فردا شب حتما، همون طرفای عصر میریم کمپ! هر شب هم خدا رحم میکرد و لحظه آخر میرسیدیم و دوباره فرداش باز ما دیر میکردیم و همون حرفا رو میزدیم.اون شب ( شنبه ۳۰ تیر، دوازدهمین روز سفر) هم کمپی که در نظر گرفته بودیم‌. در بازل سوئیس بود. کنار رودخانه ای که مرز آلمان و سوئیس هست.حدودا ساعت نه شب به کمپ رسیدیم. یک پارکینگ بود و بعد یک مسیر نسبتا باریک که به ورودی و باغ کمپ میرسید و ظاهرا نمیشد با ماشین داخل کمپ بشیم و در بسته بود. اما حسابی سر و صدای موسیقی و هیاهو و ...از داخل می اومد. ابراهیم پیاده رفت داخل  و بعد از چند دقیقه  برگشت و با خنده گفت: امشب رو دیگه بی جا موندیم عاطفه خانم! پذیرش بسته است و کسی هم نیست سوال کنم. داشتیم فکر میکردیم چه کار کنیم که همون موقع دو تا مرد که لباس فرم  تنشون بود و روش نوشته بود security، از کنارمون رد شدند.سلام و بعد  پرس و جویی  راجع به کمپ و پذیرشش کردیم. خداروشکر هم انگلیسی شون خوب بود و هم شدیدا عزمشون راسخ که هر جور شده کار ما رو راه بندازند.کلی تلفن زدند و رفتند و اومدند!!! دیگه وسط هاش می خواستیم بگیم آقا خیلی ممنون راضی به زحمت نیستیم ما میریم یه جایی پیدا می کنیم؛ که بلاخره مسئول پذیرش رو پیدا کردند! ابراهیم رفت داخل و بعد از چند دقیقه گاری به دست اومد. (بازم خدا بهمون رحم کرد! )گفت مسئولش اومده و جا گرفتم. ولی باید ماشین رو همین بیرون پارک کنیم و وسایل رو با گاری ببریم تو!کلی وسیله و اسباب سفر داشتیم؛ هر جا چادر میزدیم؛ ‌ماشین کنارمون بود، و مشکلی نبود اما اینجا سیستمش فرق میکرد.شروع کردیم به انتخاب و چیدن وسایل توی گاری. گاز و چادر و کتری و ساک خوراکی ها و کیف لباس و از همه بدتر رختخواب هامون بود! از اونجایی که اولین بار بود، سفر کمپی می اومدیم. تجهیزات و رختخواب مخصوص سفر نداشتیم و بالشت و پتو ها رو پیچیده بودم توی دو تا ملافه و ‌ دورشون روبان و پاپیون زده بودم، یه قرمز یه آبی!! ابراهیم که میگفت خیلی ضایع است این بقچه ها! و اینجا کسی رختخواب این شکلی ندیده و همه تشک و پتوی سفری دارند! منم به خودمون روحیه میدادم و میگفتم نه بابا کسی نگاه نمیکنه و سعی کردم شیک تر هاش (‌مثلا کیف اجاق و کتری مون شیک هاش بود!) بچینیم رو و بقیه رو هم استتار کنم، ولی بازم روبان قرمز، آبی ها دیده میشد و نما رو خیلی رمانتیک یا بهتره بگم روبانتیک کرده بود! در حالیکه سعی داشتیم جدی باشیم و خنده مون نگیره گاری کشون، راه افتادیم به سمت ورودی کمپ. اینکه ابراهیم خنده اش گرفته بود ولی قیافه شو مثلا جدی و سرشو بالا گرفته بود و از طرفی بچه ها با  ذوق و هیجان، هر کدوم یه گوشه ی گاری رو گرفته بودند و می کشیدند، صحنه رو خنده دارتر کرده بود.درست جلوی در ورودی، یک‌ کافه بود که صندلی هاشو بیرون چیده بود و اتفاقا همون شب، اونجا جشن داشتند. اغلب  حلقه های گل به سر و گردنشون آویزون کرده بودند، بعضی ها پشت میز نشسته بودند و مشغول نوشیدن بودند و بعضی هم ایستاده بودند گپ میزدند یا میرقصیدند. ما هم با ظاهری کاملا متفاوت و گاری بار و بچه ها، وارد شدیم!! متاسفانه یا شایدم خوشبختانه همزمان با ورود ما، موسیقی و رقصشون قطع و برای دقایقی حضار، ورود ما رو تماشا کردند. ما هم با سرعت از فضای کافه دور و وارد محوطه ی کمپ‌ شدیم.حدودا ده شب بود و هوا هنوز روشن ولی داشت تاریک میشد. کمی که از کافه دور شدیم و مسیر اصلی کمپ رو که طرفینش چادر زده بودند پشت سر گذاشتیم به فضای سبزی رسیدیم که یک طرفش دریاچه و طرف دیگه اش استخر روباز شنا بود. دوتا قوی سفید خوشگل کنار دریاچه به دور از هیاهوی کافه،  توی سکوت روی چمن واسه خودشون لم داده بودند که ما رسیدیم و پسرک در حالیکه یه سنگ بزرگ دستش گرفته بود که بندازه توی آب، با هیجان دوید به سمتشون! اونا هم جیغ جیغ کنان فرار کردند و رفتند توی آب و تا  صبح برنگشتندصبح زود بیدار شدیم و لباسها رو ریختیم توی ماشین لباسشویی و چادر و وسایل رو جمع کردیم. قرار شد تا ابراهیم تسویه حساب میکنه، گاری وسایل رو میبره توی ماشین و برنامه ماشین لباسشویی تموم میشه؛بچه ها توی استخر، بازی کنند.ابراهیم رفت به سمت پذیرش و پارکینگ؛ منم کنار استخر مواظب بچه ها بودم؛ چشمم افتاد به عده ای که کنار ما چادر زده بودند: ۷ نفر دوچرخه سوار جوون زن و مرد! که همه ی اسباب سفرشون از چادر گرفته تا وسایل پخت و پز و لباس پشت دوچرخه هاشون بود...و خیلی سریع و راحت، وسایلشون رو جمع کردند و دوباره راهی جاده شدند. جالب سفر میکردند: مختصر و مفید و قطعا هیجان انگیز! ‌فکر میکردم ابراهیم الان میاد و ما هم‌ زود میریم. اما نیم ساعت، چهل دقیقه... واقعا داشتم نگران میشدم و موبایلم‌ آنتن نمی داد که زنگ بزنم، بلاخره بعد از یک ساعت، اومد: &quot;رفتم واسه تسویه و خانم مسئولش گفت: میشه ۳۶ فرانک گفتم: یورو قبول میکنید؟ فرانک ندارم.گفت: بلهو منم حساب کردم، ۳۶ فرانک میشه ۳۰ یورو. ۳۰ یورو بهش دادم.گفت نه ما همون ۳۶ یورو میگیریم، نمی خوای برو فرانک بیار! گفتم: باشه میرم فرانک بیارم.گفت: واقعا میخوای بری؟گفتم: بله گفت: پس وسایلت بذار همینجا و برو( شبیه گرو!) که این حرکتش خیلی زشت بود!منم کیف مدارک و دوربین رو فقط برداشتم و رفتم بیرون از کمپ و با ماشین کلی گشتم و عابر بانک پیدا کردم و  پول گرفتم و برگشتم بهش دادم!خانم هم حسابی اوقاتش تلخ و منم بهش گفتم که روش و برخورد خوبی نداشتین!( ابراهیم هم بعدا یک نوشته مفصل و انتقاد آمیز در مورد رفتارشون، براشون توی صفحه ی کمپشون نوشت)&quot;من که یک ساعت کنار استخر توی آفتاب پخته شده بودم! ابراهیم هم از سر و کله زدن و وقت تلف کنی خانم سوئیسی و بعد گشتن دنبال عابر بانک و ... خسته بود!ولی بچه ها حسابی بهشون خوش گذشت توی اون زمان و خیلی خوشحال بودند.بلاخره ساعت یازده ظهر یکشنبه از کمپ بازال سوئیس، به طرف آلمان خارج شدیم. https://t.me/rozy_rozegary_Sweden ✍ عاطفه</description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Thu, 30 Aug 2018 15:43:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دریاچه ژنو تا دانشگاه ای پی اف ال سوئیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%86%D9%87-%DA%98%D9%86%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C-%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3-o1fj97ghxq6g</link>
                <description>دریاچه ژنو سوئیس یک بعد از ظهر تابستونی خیلی گرم در لوزان سوئیس  بود. شانس آوردیم یک پارکینگ خوب دقیقا رو به روی دریاچه پیدا کردیم. پارکینگش برای ورود و خروج، در اتومات و چراغ سبز و قرمز داشت. و بعد از ورود هم تعداد جای خالی در هر طرف رو بهت نشون میداد. مثل بقیه پارکینگ ها لازم نبود بری کل پارکینگ رو دور بزنی تا یه جای خالی پیدا کنی! بالای محل پارک هر ماشین هم یک چراغ و حسگر نصب بود که وقتی خالی بود، سبز و بعد از اینکه پارک میکردی قرمز میشد! اینجوری جای خالی توی هر ردیف رو هم راحت پیدا میکردی و از طریق همین حسگر، جاهای خالی و پر، شمرده و در ورودی نشون داده میشد.سرویس بهداشتی اش هم خیلی تمیز و مرتب بود و موقع ورود ما یک آقای کت شلوار پاپیونی‌، مشغول نظافت بود و  همه جا رو دستمال و طی کشی و ضد عفونی میکرد!دریاچه ژنو، بین قسمت غربی سوئیس و بخش اویان فرانسه قرار گرفته و شهر لوزان در کناره ی این دریاچه هست.اسکله قشنگی بود، تعدادی قایق لنگر گرفته بودند، بعضیا در رفت و آمد بودند. مردم هم کنار اسکله نشسته یا ایستاده بودند. بعضی ها در انتظار قایق و کشتی، بعضی  ها هم برای تماشا و تفریح اومده بودند و به پرنده ها غذا میدادند. کلی غاز و قو و مرغابی داشت که منظره ی دریاچه و اسکله رو  خیلی قشنگتر کرده بود.بعد از ظهر داغی بود اما بچه ها توی پارک اسکله، بازی کردند و گشتی زدیم و بستنی خوردیم که کمی خنک بشیم و رفتیم به سمت ماشین. مقصد بعدی مون، دانشگاه ای پی اف ال بود که یکی از بهترین دانشگاه های  دنیاست و آدم های بااستعداد زیادی از سراسر دنیا و همین طور خیلی از نخبه های ایرانی اونجا بودند و هستند.خلاصه دیدن همچین دانشگاهی حتی از بیرون، برامون جالب بود.دانشگاه ای پی اف ال سوئیس   از اونجایی که شنبه و آخر هفته و همچنین تابستون بود. فضای دانشگاه و اطرافش کاملا خلوت بود. نکته ی جالب و متفاوت دانشگاه های اروپا با دانشگاه های ایران اینه که محوطه و ساختمان ها توی فضایی خاص یا پشت دیوار ها محصور نیستند. کلا دیوار یا در ورودی و یا کنترل ورود  و خروج و ...وجود نداره. بنابراین به راحتی، توی محوطه و بین ساختمان های  دانشگاه چرخی زدیم و کمی از درس خوندن توی این دانشگاه و  مغزها و نخبه هایی که به اونجا میان حرف زدیم؛ ابراهیم هم داشت می رفت توی رویای رفتن به EPFL برای مقطع بعدی! که من سریع وارد عمل شدم؛ مثل یک زن فداکار سریع شیرجه زدم و نذاشتم توی رویاش غرق بشه و گفتم: خداییش دیگه حوصله ندارم کشور عوض کنیم!!!چند تایی عکس گرفتیم و راه افتادیم به سمت کمپ بازل( یکی از شهر های سوئیس که در نزدیکی مرز آلمان و سوئیس قرار دارد). https://t.me/rozy_rozegary_Sweden ✍ عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Thu, 30 Aug 2018 01:37:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرات ایرانی در لوزان سوئیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3-wz4mkkr8igc6</link>
                <description>سوئیس صبح شنبه سی ام تیرماه، دوازدهمین روز سفر‌، از کمپ ویسپ نزدیک لوزان به طرف لوزان حرکت کردیم. جاده و مناظر خیلی قشنگ بود. کوه ها و دشت های سرسبز و همون تاکستان های ردیفی توی دامنه کوه ها، خیلی جاها هم کنار جاده میوه های باغهاشون رو میفروختند. از یکی شون زردآلو خریدیم که حسابی درشت و خوشمزه بود. یکی دوبار دیگه هم توقف کردیم و از مناظر و فضا فیض بردیم.تاکستانهای انگور  در سوئیس    نزدیک ظهر به لوزان رسیدیم، توی پارکینگ مجاور یک پارک، ماشین رو گذاشتیم و گشتی در پارکش زدیم، قشنگ بود اما نکته یا منظره خیلی خاصی نداشت. پیاده به سمت رستوران حلالی که پیدا کرده بودیم، حرکت کردیم تا شهر و مسیر رو ببینیم و هم نهار بخوریم. پارک لوزان لوزان شهر قشنگی بود. و طبق طبیعت کوهستانی سوئیس، خیابون هاش اغلب شیب دار بودند و سر بالایی و سرازیری داشتند. یا بعضی قسمت ها با پله های زیاد به هم وصل میشدند. لوزان سوئیس  بعد از حدود بیست دقیقه پیاده روی به رستوران هرات رسیدیم که در واقع فقط رستوران نبود. یک سوپر مارکت بود با اجناس ایرانی و رستورانش هم به صورت یک سالن تو در تو، کنارش بود.از اسمش میشد حدس زد که صاحبانش افغانی هستند و اینطور که معلوم بود یک کسب و کار خانوادگی راه انداخته بودند.‌ خانم مسن محجبه، سرآشپز بود و وقتی ما رسیدیم  پشت پیش خوان ایستاده بود و  دختر جوانی هم سر میز سفارش میگرفت و میزها رو میچید و جمع میکرد. چند نفر دیگه هم بودند توی آشپزخونه و پدر خانواده هم اینطور که از احوالپرسی مشتری ها فهمیدیم، مسافر ایران بود برخورد گرمی داشتند و سلام و علیک کردیم و نشستیم. یک  زن و شوهر ایرانی دیگه هم سرمیز،‌ مشغول غذا خوردن بودند. توی ویترین یخچال انواع غذای ایرانی چیده شده بود: شله زرد، قیمه، قورمه سبزی و کشک بادمجان و ... اقلام مغازه هم تقریبا همشون ایرانی بود از پفک چی توز گرفته تا انواع سبزی خشک و حبوبات بسته بندی برتر!  بستنی سنتی زعفرونی حاج عبدالله و حتی پلوپز و آسیاب برقی پارس خزر!!! خلاصه حسابی حس وطن گرفتیم وسط لوزان!بچه ها، متعجب شده بودند که چطور وسط سفرمون یهو همه دارند فارسی حرف میزنند؟ نکنه رسیدیم ایران؟چلو کباب سفارش دادیم و حس وطنمون تکمیل شد! غذاش نسبتا خوب بود. ولی هم غذا توی سوئیس گرون تر بود و هم اینکه اونجا به دلیل تک بودنش احتمالا نرخش بالاتر بود. و سه پرس غذا بیشتر از  ۵۰ فرانک، برامون تموم شد.  نان بربری تازه پخت خودشون داشتند دونه ای ۳/۵ فرانک. و یک سری نان لواش هم چیده شده بود روی هم و میگفت امروز از ایران آمده دونه ای ۲ فرانک! لواش ها که از ایران تا لوزان، حسابی خشک شده بودند! ولی یک بربری تازه خریدیم که انصافا کیفیت خیلی خوبی داشت.تقریبا همه ی مشتری ها ایرانی بودند؛ و ظاهرا همشون همدیگه رو می شناختند. دو سه تا خانواده اومدند، یک خرید مختصر کردند و رفتند. و بعد چند مرد میانسال که با هم دوست بودند و دور میز نشستند و غذا سفارش دادند. یک خانم سوئیسی هم اومد برای غذاخوردن، و چون جای خالی نبود ؛دختر رستوران دار از مردای ایرانی که حسابی صحبتشون گل انداخته بود، اجازه گرفت و خانم سوئیسی بوژو گفت و نشست سرمیز شون ( اون بخش از سوئیس فرانسوی زبان هستند). مردا هم در جواب یک صدا گفتند بوژو مادام و به بحث گرم خودشون ادامه دادند.پرسیدم ایرانی اینجا زیاده؟ خانم مسن که لهجه ی ایرانی داشت( شاید نزدیک به همدانی، برام عجیب نبود چون اینورا، افغانی های زیادی هستند که سالها توی ایران زندگی کردند و لهجه یکی از شهرهای ایران رو دارند ولی در نهایت به خاطر نداشتن حق و حقوق در ایران، مجبور به مهاجرت به کشورهای اروپایی شدند)‌ گفت بله، زیاد هستند. ‌از بچه های ای پی اف ال هم‌ زیاد میان اینجا. شما تازه اومدین اینجا؟گفتیم‌ که مسافریم و ازشون آدرس یک پارک ساحلی لوزان رو گرفتیم. تشکر و خداحافظی کردیم و از هرات ایران خارج شدیم. پیاده راه افتادیم به سمت کلیسای بزرگ شهر، که اصلی ترین و معروف ترین ساختمان لوزان بود.داخل کلیسا رو دیدیم، مثل اغلب کلیسا های بزرگ، سقف بلند و دیوارهای پوشیده از نقاشی و پنجره ها و درهایی با نقش های شیشه رنگی داشت.کلیسای لوزان  آدمهای زیادی مشغول بازدید از کلیسا بودند؛ دو خانم فارسی زبان هم اتفاقا اونجا بودند و داشتند با هم حرف میزدند، نمی دونم مسلمان یا مسیحی بودند ولی هر چه بود، ظاهرشون، از سوئیسی ها هم‌ خارجی تر بود و اگر کلمات فارسی، توجهم رو‌ جلب نمیکرد، اصلا فکر نمی کردم ایرانی باشند.کلیسا در جای مرتفعی قرار داشت و بعد از کلی پله نوردی از پیاده رو به کلیسا رسیده بودیم.‌ محوطه جلوی کلیسا، یک کافه ی شلوغ و  باز و  مشرف به نمای شهر بود. ساختمان کلیسا رو دور زدیم و از یک خیابون کاملا شیب به طرف پایین و پارکینگ حرکت کردیم.مقصد بعدی مون، پارک و اسکله مشرف به دریاچه ژنو لوزان بود که آدرسش رو از رستوران هرات گرفته بودیم. https://t.me/rozy_rozegary_Sweden ✍عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Tue, 28 Aug 2018 01:22:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز قشنگ در ارتفاعات سوئیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3-qba7oyzlpfnw</link>
                <description>ارتفاعات سوئیس  صبح جمعه ۲۹ تیر، توی کمپی وسط کوه های آلپ سوئیس، از خواب بیدار شدیم.  وسایل و چادر رو جمع نکردیم، چون قصد داشتیم یک شب دیگه هم توی همون کمپ بمونیم. نقشه نشون میداد که  توی اون منطقه چند تا تلکابین و تله سی یژ هست.نهار و چای برداشتیم و با ماشین به سمت ارتفاعات و یکی از ایستگاه های تلکابین حرکت کردیم. طبیعت خیلی زیبا و به طرز عجیبی تمیز بود. علاوه بر سخاوت طبیعت، مشخص بود که برای تمیزی و زیبایی اش وقت و هزینه ی زیادی میشه، مثلا بااینکه توی جاده و در ارتفاعات بودیم. چمن های کنار جاده به تازگی با ماشین اصلاح شده بود و هنوز خرده های چمن روی زمین بود. یا در بعضی قسمت ها، مامورین و کارگرها مشغول کار بودند. نکته ی جالب دیگه اش، تاکستان های مرتب در دامنه کوه ها بود. درخت های انگور طوری منظم کاشته شده بودند که دیوار های سبز با فواصل مساوی در دامنه های شیب دار کوه ها درست کرده بودند. این تاکستان های منظم و دیواری شکل، توی بقیه کشورهای جنوب اروپا هم دیده میشد اما توی سوئیس خیلی بیشتر و  توی دامنه شیب دار کوهها بود. به ایستگاه تله سی یژ رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم و بلیط خریدیم.( ۳۰ فرانک سوئیس(chf) برای دو بزرگسال) میتونستیم، چهار نفره یا دو نفره سوار بشیم؛ ‌ما چهار نفره نشستیم و مسئولش وسایلمون رو توی کابین بعدی برامون فرستاد. مسیر خیلی زیبا بود و سکوت عجیبی داشت. به بالای کوه که رسیدیم، یک چشمه آب خنک بود و تپه ای  که روش یک سرسره بزرگ گذاشته بودند و پایینش هم وسایل بازی بچه ها. از بالای تپه کل کوه ها و دشت های اطراف زیر پات بود و منظره ی فوق العاده ای مینشست توی قاب چشمات.کنار تپه هم یک کافه رستوران تقریبا بزرگ بود. پایین تپه و رو به روی چشمه هم یک تابلوی راهنمای بزرگ زده بودند که مسیرهای پیاده روی و کوهنوردی رو نشون میداد. یکی از مسیرهای پیاده روی  به یک دریاچه در قله کوه میرسید و هشت کیلومتر فاصله داشت از نقطه ای که ما بودیم. فضای کوه، اصلا شلوغ نبود و اون آدمهای کمی هم که بودند، اغلب بزرگسال و حرفه ای بودند؛ چوبدستی و کوله پشتی و کفش کوهنوردی داشتن.ما: لباس معمولی، صندل تابستونی، ساک پیک نیک، کیف شونه ای و دوتا بچه چهار و دو ساله و کیف لباس هاشون! انگار رفتیم مهمونی!! هوا هم گرم و آفتابی بود. بعد از اینکه بچه ها توی پارکش بازی و مخصوصا روی سرسره بزرگش حسابی سرسره بازی کردند. با همون ساک پیک نیک سنگین و بچه ها راه افتادیم به سمت مسیر منتهی به دریاچه، در حالیکه تقریبا هیچ امیدی نداشتیم که بهش برسیم! همون ابتدای مسیر یکی دو تا خانواده دیگه از کنارمون رد شدند یکی شون مثل ما یک خانواده چهار نفره بود که تنها تفاوتشون با ما  داشتن کوله پشتی و کفش کوه بود. ولی سریع رفتند و از ما دور شدند.گروه بعدی یک زوج پیر بودند که علی رغم سنشون کاملا مجهز و حرفه ای اومده بودند و بی وقفه میرفتند. سلام و علیکی کردند و در حالیکه هنوز لبخند احوالپرسی روی لب ما بود، اونا توی پیچ مسیر، ناپدید شدند.زوج مسن کوهنورد که از ما سبقت گرفتند  با دیدن اونا، انگیزه ی بیشتری برای رفتن و ادامه ی مسیر  پیدا کردیم و سریعتر رفتیم.یک سوم از مسیر رو که رفتیم، یک سایه مختصر توی دامنه کوه پیدا کردیم و نشستیم و نهارمون که  ساندویچ تخم مرغ آب پز با گوجه خوردیم.( تنها لطفی که به خودمون کرده بودیم این بود که قابلمه پلو نبرده بودیم برای نهار!) دخترم که به قول خودش دختر کوهنورده و از ابتدای دیدن کوه های آلپ در مسیر جاده مدام میگفت که بریم بالای این کوه ها و الان به هدفش رسیده بود و با سرعت خوبی هم می اومد. پسرک هم در این مرحله از زندگی، علاقه وافری به پرتاب سنگ در آب داره و در حالیکه خودش به زور داشت سربالایی رو می اومد، حتما چندتا سنگ یا یک تخته سنگ، برمیداشت وبا خودش می آورد به امید رسیدن و پرتاب در آب! هر چند  میخواست کم‌ نیاره ولی دیگه حسابی خسته شده بود و نسبت به سن کمش خیلی راه اومده بود.بعد از اینکه نهار خوردیم، دیدیم واقعا حیف که بقیه مسیر رو نریم و دریاچه رو نبینیم؛ آخرش، ساک پیک نیک و کیف بچه ها رو جایی بین درختها جاساز کردیم؛ که بار مون سبک باشه و کوچکترین فرد گروه هم  نشست روی کول باباش و راه افتادیم به سمت دریاچه.مسیر صاف بود اما شیب تندی داشت. حدودا دو سوم مسیر رو که رفتیم، زوج مسن رو دیدیم که در حال برگشت از قله بودند و  ما هنوز نرسیده بودیم!!! بهمون گفتند که بیست دقیقه تا دریاچه مونده البته ما بچه کوچک داشتیم و برای نهار توقف کرده بودیم ولی اونا هم با توجه به سنشون معلوم بود که ورزشکارند و بی وقفه میرفتند.البته از این پیرهای ورزشکار اینورا ( توی سوئد و اروپا کلا) زیاد دیده میشه و تقریبا عادی هست برای اینجا و البته متفاوت با سبک زندگی اغلب  افراد مسن در ایران.توی مسیر یکی دوبار دیگه کنار چشمه ها توقف کردیم و خلاصه بلاخره به قله و  دریاچه رسیدیم. دریاچه درست بالای کوه و  در یک‌ گودی قرار گرفته بود. منظره قشنگی داشت. کنارش نشستیم و چند لحظه دست و پامون رو توی آب که خیلی سرد بود، گذاشتیم. مسیر برگشت رو خیلی سریعتر اومدیم پایین و البته این بار باید مواظب می بودیم که بچه ها توی شیب کوه قل نخورند! زودتر از چیزی که فکر میکردیم به ایستگاه تله سی یژ رسیدیم و سوار شدیم و برگشتیم پایین.دریاچه در قله کوه سوئیس  توی مسیر برگشت دیگه هوا خنک شده بود و کمی احساس سرما میکردیم. همچنان سکوت بود و چشم انداز به سمت پایین، که زیباتر بود. https://t.me/rozy_rozegary_Sweden ✍عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Sun, 26 Aug 2018 14:39:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ایتالیا به سوئیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Atefe/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3-up5jlmux5h9w</link>
                <description>کمپ سوئیس در حال خروج از ایتالیا ( با وسعت ۳۰۱ هزار کیلومتر مربع و جمعیت ۵۹ میلیون)  و ورود به سوئیس( با وسعت ۴۱ کیلومتر و جمعیت  ۷/۵ میلیونی) بودیم. هردو کشور شاخص توسعه انسانی بالا دارند. شمال ایتالیا صنعتی  و ثروتمند تر؛  جنوب آن کشاورزی و فقیر تر هستند. اما سوئیس جزو ثروتمندترین کشورهاست و با درآمد سرانه ۳۹ هزار دلار برای هر نفر، یکی از بالاترین سرانه درآمد های‌ دنیا را دارد. سوئیس کشوری بی طرف در مناسبات جهانیست که از سال ۱۸۱۵ تا حالا وارد هیچ جنگی نشده. مردم در سوئیس به چهار زبان آلمانی، ایتالیایی، فرانسوی و رومانش ( به ترتیب فراوانی) صحبت می کنند. سوئیس را با پنیر و شکلات ، سیستم بانکداری، ساعت سازی و کوهستان هایش می شناسند و البته رمان معروف هایدی!حدودا یک ساعت بعد از توقف نهار، به مرز ایتالیا-سوئیس رسیدیم. که البته مرز به صورت حفاظ و ...نبود. فقط دو نفر مامور ایستاده بودند و ازمون پاسپورت ها رو خواستند ولی نگاه دقیقی بهشون نکردند؛ و  چند جمله ساده که کجا بودین و به کجا میرین پرسیدند، و از مرز عبور کردیم. سوئیس در ناحیه شینگن هست اما جزو اتحادیه اروپا نیست، شاید این کنترل مختصر هم به خاطر این موضوع بود.مرز ایتالیا-سوئیس چند متر جلوتر، وارد سوئیس شدیم.اولین تغییری که دیده شد، کیفیت آسفالت و جاده بود. که در سوئیس، بهتر از ایتالیا بود. و تغییر بعدی، کوهستانی شدن طبیعت و تغییر پوشش گیاهی بود. کوه ها و دشت های سبز با چشمه و آبشارهای آب میانشون، و پارکینگ و استراحت گاه های نزدیک به هم که اغلبشون چشمه آب و راه ورود به دشت و کوه رو داشتند؛ مناظر واقعا بی نظیری بود؛ کوه های سبز با کلبه و خونه های رنگی و گله های گاو و گوسفند توی دامنه ی کوه! دقیقا مثل منظره های کارتون هایدی!!! حسابی هیجان زده شده بودیم.اما فرصت توقف نبود و باید زودتر به کمپ نزدیک لوزان، میرسیدیم که اتفاقا دقیقه نود رسیدیم و مسئول پذیرش کمپ در حال رفتن بود، بدون گرفتن اطلاعات و پول، ما رو سریع پذیرش کرد و رفت.(‌بر خلاف ایتالیا که کلی مشخصات از روی پاسپورت ثبت میکردند و به گفته ی خودشون هر شب باید آمار مسافرین رو به پلیس اعلام می کردند.)  کمپ خوبی بود و چشم انداز قشنگی به کوه ها ی اطراف داشت. کنار یک درخت بزرگ آلو که پر از آلو قرمز بود، چادر زدیم. چشم انداز کمپ سوئیس از لحاظ سرویس و امکانات، هم خیلی بهتر از کمپ های ایتالیا بود و خبری از جیره بندی و سکه، برای آب گرم و حمام و ...نبود.در کل اینطور بود که سوئیس شباهت بیشتری به سوئد داشت و بیشتر احساس راحتی میکردیم. توی سوئد و سوئیس اینطور به نظر میرسه که تشریفات کمتر هست اما امکانات راحتی بیشتر هست.ولی ایتالیا لوکس تر و گرون تر و در عوض رفاه و آرامش کمتر بود.به عنوان مثال، توی کمپ سوئیس چند یخچال و ماشین لباسشویی و حتی اتو و میز اتو و حمام های مجزا و با زمان نا محدود موجود بود.‌اما ایتالیا، با اینکه ظاهر شیکی داشت، و هزینه یک شب اقامت، دو برابر  بود. ساده ترین امکانات مثل دستمال توالت و آب گرم رو نداشت.البته فاکتور جمعیت بیشتر در ایتالیا هم قطعا توی کمتر بودن امکانات، اثر قابل توجهی داره.با این حال، شاید بعضیا مد و  لوکس بودن رو انتخاب کنند، ولی من، زندگی ساده تر ولی راحت تر رو به زندگی لوکس، ترجیح میدم. برای همین سوئد و سوئیس رو جاهای بهتری برای زندگی می دونم. https://t.me/rozy_rozegary_Sweden ✍ عاطفه </description>
                <category>Atefe</category>
                <author>Atefe</author>
                <pubDate>Wed, 22 Aug 2018 19:12:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>