<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آتنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Atena</link>
        <description>تا حالا فکر کردی کی هستی؟ منم همونم که تویی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:10:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22685/avatar/OOW4zs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آتنا</title>
            <link>https://virgool.io/@Atena</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لاک قرمز عنابی برای پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-a4smkbyvv4gw</link>
                <description>زنگ زدی پرسیدی پادکست چهرازی رو گوش دادی؟ شنیدی از دلبر چه جور تعریف میکرد خیلی دوست داشتم می شد یه روز این دلبر رو با چشمای خودم ببینم... دلبرکی با لاک قرمز عنابی.گفتم آره گوش دادم هم شنیدنی بود هم استعاره های گنگی داشت که نفهمیدم ولی یه چیزی رو فهمیدم، دلبر برای همه دلبره! عاقل و دیوانه فرقی نداره تازه هر چه دیوانه تر دلبرش دلبرتر... کاش منم دلبرکی بودم برات... خندیدی گفتی تو خیلی دل انگیزی! یادم بنداز فلان کتاب رو برات پیدا کنم بخونی، اونو باید بخونی... با خودم گفتم دیگه بهت نمیگم به کجا چنین شتابان فرار میکنی ازم نه دیگه نمیگم، این حرف بی فایده ست و این علاقه دور از دسترس... فقط حیف که تو لعنتی حتی معنی سکوتمو می فهمی و خودت میدونی که چی باید گفته باشی که چیزی نگفته، حرف زده باشم! گفتم باشه هر وقت شد می خونم، حالا که سرم شلوغه یه کتاب سنگین دستمه نمیرسم، درسم هم دارم باید به اونا برسم، کاری نداری من برم دنبال کارم... صدات قطع شد و رفتی که روزی بیاییدستم روی کیبورد به کار نمیرفت، بی رنگ و روح شده بود. شبیه دست زنی که از زیر چادر با شرم و بی اعتمادی منتظر یه اسکناس بود، دستی که رنگش پریده بود و ناامید از همه، جمله های &quot; تو رو خدا یه کمکی کنید، بچه ام مریضه&quot; رو تکرار میکرد و وقتی یه اسکانس رو لمس میکرد دعاگو بود و با خودش حساب میکرد که تا حالا چقدر جمع شده، چقدر دیگه لازمه، برم یا باز چشم به راه بشینم... نه این قیاس عادلانه نیست! انگشت های من بلند و باریک، پوستم صاف و سفید، کِرم خورد و تمیز، روی کیبورد فشار میاوردن و بزرگترین چالش شون زدن دکمه های دور از هم به صورت همزمان بود! انگشت های او یخ زده و بی جان، خشک و چروکیده، ناامید و ترسان، با فشار، گوشه چادری رو نگه داشته بودن که قرار بود مصونیت باشه نه محدودیت! دست های من زیر نور چراغ مطالعه و انعکاس مانیتور ها داشت طرحی می زد و میخواست هنرمندانه چیزی بسازهدست های او زیر نور بی جان چراغ خیابان خودشو پنهان کرده بود که سرما بیش از این آزارش نده، نه این قیاس و نه این زندگی، عادلانه نیست! انگشت های من هوس لاک قرمز عنابی به سر داشت و میخواست اولین فرصتی که شد خودشو تسلیم ناخنکار کنه که حسابی بهش رسیدگی شه و زیبایی شو دو چندان کنه که شاید دلبرکی باشه برایت که شاید... انگشت های او در هوس حنایی بود که جان سخت ترش کنه و رنگ و رویی به خودش بگیره که شاید معجزه ای بشه، که شاید بتونه با دل خوشی و دست پر از این زمستون بگذره، با کمی بیشتر اسکناس...نبودی، لاک قرمز عنابی زدمحنایی نبود که بزنه...فشار دادن دکمه های کیبورد سخت تر و دکمه ها دورتر &quot; تو رو خدا یه کمکی کنید، بچه ام مریضه&quot; نور چراغ مطالعه و پوستی نرم تر از همیشهچراغ بی جان، بی جان تر و بی رمق تر ، سوز سرما بیرحم تر...دور تر و بی تو تر، ریتم موزیک متن پادکست رو با ناخن لاک خورده، سر میز می کوبیدمهنوز تکرار می کرد&quot; تو رو خدا یه کمکی کنید، بچه ام مریضه&quot;با خودم گفتم، راس میگه آدم درست در زمان نادرستم با خودش گفت، برم یا باز چشم به راه بشینم...آخرین پیامتو هم پاک کردم و گفتم بگذر از آنکه خودش را در تو ندیده ستآخرین نفر هم رد شد و هنوز چشم به راه نشستهراستش رو بخواهی انگشت های یخ زده و بی جان، خشک و چروکیده، ناامید و ترسان، چنان در من نفوذ کرده که می ترسم همین روزها بیدار شوم و زیر چادری کهنه و چرک‌مرده از خواب لاک قرمز عنابی و کرم مرطوب کننده خارجی ام تعریف کنم، بی گمان رویای شیرینی خواهد بود... </description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sat, 10 Dec 2022 18:28:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرونده اول/ گرگ عینکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9%DB%8C-uph1cv4mcgh8</link>
                <description>این اولین باری بود که یه کسی در مورد پارنتری که به وضوح مشکل‌دار بود حرف میزد. توی چند تا جمله اول فهمیدم که این داستان یه چیزی فراتر از بقیه ست. دروغ نگم خودم چند ماه قبلتر، با کسی که اونم یه جورایی بود آشنا شده بودم و عطایش را به لقایش بخشیده بودم، شاید به خاطر همین بود که توی همون چند جمله اول فهمیدم با چه موجودی طرفم و راستش خیلی برام جالب شد.خانم، زنی 40 ساله بود که بعد از 11 سال زندگی مشترک از شوهر بچه بازش جدا شده بود و حسابی درب و داغون بود. بعد از چند ماه خلاصی از بزرگوار قبلی، یه عصر از عصرهای آخر تابستون، در انتظار تاکسی، کنار خیابون با لبخند معنادار آقا سوار ماشینش شده بود. طبق روال رابطه ها یکی دو هفته اول، همه چی خوب! کجا بودی تا حالا! ای فلک خاک بر سرت که انقد ضعیف عمل کردی و بعد 40 سال این گوهر گرانقدر رو گذاشتی تو دامنم! گفتن نداره که رابطه، از همان ابتدا به نیت سکس شروع شده بود و حسابی به جان طرفین چسبیده بوده، شما حساب کن هر دو علاقمند به سکس خشن و هر دو تشنه و گشنه...هفته های عسل کم کم رو به افول گذاشتن و واقعیت ها از زیر پتو سر در آوردن. آقا که بذارید بهش بگیم &quot;سعید&quot; کم کم شروع کرده بود به کنترل افراطی &quot;زهره&quot;(خانم داستان). این دانشگاه چیه میری؟ حال داریا... بزار خودم می برم شبم میام می برمت بعدشم بریم خونه ات، خیر سرت پنجشنبه شبه ها! دوستات خیلی وقت گیرن من هستم دیگه ولشون کن! چرا انقد میری خونه مادرت بشین خونه ات دیگه! تو نمیخوای کلید این خونه رو به من بدی؟ القصه... هر روز که میگذشت زهره عاشق تر از قبل، برای هر خواسته ای که سعید ازش داشت جان فدا می کرد و با این عشق افلاطونی می خواست که جبران زندگی های نکرده شو کنه. می دونم که داری میگی خب حالاااا بعدش چی شد! صبر کن الان میگم...هیچی دیگه یه روز سعید، زهره رو می بره بیرون و بهش میگه گوشی تو بده ببینم! زهره مقاومت می کنه و با لوندی می پرسه چرا عشقم چی شده مگه؟ آخه گوشی یه وسیله شخصیه... سعید ناگهان عین فنر از جاش در میره و میگه تو شکر خوردی(همونی که خودت میدونی!) بده ببینم اون لامصبو... گرفتن گوشی و دیدن اسم و رسم آقایون توی گوشی زهره همانا و انفجار سعید همانا. خلاصه بحث بالا میگیره و ناگهان سعید چنان گازی از بازوی زهره بخت برگشته می گیره که باعث کبودی و زخم روی بازوش میشه. زهره شک زده به چشمای سعید خیره شده و فقط رگ های خون چشماش یادش می مونه. زهره با خودش میگه ای بابا اینم که دیوونه ست حالا چه خاکی به سرم کنم! زهره، عین بچه  ای که از ترس کتک خوردن از مامان، دقیقا میره توی بغل مامان، به آغوش سعید پناه میبره و بهش قول میده که دیگه دست از پا خطا نکنه و خلاصه این سیکل ادامه پیدا میکنه.اتفاقی فهمیدم جریان چیه، یهویی رگ درمانگریم زد بالا و گفتم چه خاکی بر سر انسانیت آمده! از من که برو درمان از زهره که نمی تونم می ترسم از دستش بدم! گفتم نترس دختر، طرف توی تو ریشه دونده نمیشه ازت گرفتنتش. راضی شد! داشتیم زندگی رو زیر و رو میکردیم که بابا و مرگ دردناکش بالا آمد. عشقی که نافرجام مانده بود، دردانه ای که بین زمین و آسمون رها شده بود و بدجوری به زمین گرم خورده بود و حالا شده بود کزت توی قسمت های اول! انقد بدبخت و بی کس...مرگ بابا توی چهار سالگی، (همون سال هایی که دنیای بیرونی برای بچه ها معنی میشه و پدر به عنوان نماینده دنیای بیرون از خونه شروع میکنه به شکل دادن تجربه های اولیه از جهان بیرون) باعث شده بود که زهره بره سراغ آدم هایی که به شکل های متفاوت و عجیبی بهش عشق میدن و در عین حال باعث آزردگی اش میشن و انگار این همون چیزیه که توی دنیای کودکانه زهره یعنی عشق! عشقی که بابا نیمه کاره رهاش کرد و بدون اینکه به فکر زهره باشه رفت و تنهاش گذاشت. بابا رو دید و نگفته هاشو گفت و دستشو رها کرد و رفت.گفت و گفت تا رسیدیم به سعید! آدمیزاد موجود عحجبیه چه ها که در توانش نیست! گفتم خیال کن اینجاست توی خونه ات، اگه می تونستی یه بلایی سرش بیاری چی کارش میکردی؟ تا می خورد می زدمش. اما نه زورم بهش نمیشه هر مشتی که می زنمش خیره تر نگام می کنه و میگه مگه بهت نگفته بودم هر 4 ساعت یه گزارش از خودت بهم میدی!از این خیال جوری ترسید که مجبور شدم یه لیوان آب بدم دستش که پس نیوفته... گفتم بیا یه کار دیگه کنیم دستشو بگیر و ازش تعریف کن و بگو ای خورشید عالم سوز تو نبودی من نبودم! ای جذاب لعنتی بی تو هرگز! وقتی اینا رو می گی چه حالیه؟خندید و گفت نشسته روی صندلی و داره کیف می کنه... حالا بیا بریم براش چای بیاریم. گفتم خیال کن توی این چای زهرمار کشنده ای ریختی، همش بزن و یه تیکه نبات هم بنداز توش بده دستش و مثل خودش بالای سرش باش تا تهشو بخوره، تو هم قربون صدقه اش برو بزار از داشتنت کیف کنه. اگر خواستی یه تیکه کیک سمی هم بزار شاید گرسنه باشه... گفت چای رو خورد رنگش پریده، میگه توی این چی ریخته بودی لامصب؟ چیزی نیست بابا یکم زهره میگن برای تقویت قوای جنسی عالیه عشقم گفتم بخوری امشب بترکونیم. طاقت بیار که اثر کنه ، اصلا بزار دست و پاتو ببندم که کم نیاری جونم! گفتم خوب دیگه چه کاری لازمه کنی تا حسابی جبران کرده باشی؟ می تونم آمپول هوا یا اسید بزنم توی آلتش فکر کنم اینم برای برنامه امشب مون خوب باشه. خنده موزیانه....خلاصه که هر بلایی که در وصف نمیگنجد سر این خیال آورد، حقش هم بود آره!زهره به چشماش نگاه کن، چی می بینی؟بی هوا زد زیر گریه و چنان با هق هق گریه کرد که جیگر نسوز من سوخت برای اشک هاش. چی شد؟ چی دیدی توی اون چشما؟ مامانم مامانم بود! من چی کار کردم باهاش! نابودش کردم داره میمیره...مامان تو رو خدا منو ببخش نمی خواستم اذیتت کنم نمیخواستم دختر بدی باشم. نمیخواستم اینجوری کنم باهات... مامان مامان تو خدا منو ببخش.گفتم زهره به مامان نگاه کن، وقتی ازش عذرخواهی میکنی چی تو چشماشه؟ گفت منو بخشیده و با یه مهربونی میگه دخترکم تو هم منو ببخش که عمری دیدم بال بال می زنی از غم بابات اما به روم نیاوردم و ولت کردم به امون خدا... دخترکم منو ببخش کم گذاشتم برات نبودم برات تنهات گذاشتم ... زهره قصه ما، یه جایی وسط احساس غم و گناه و عشق مادر شو بخشید و ازش گذشت. چند روز بعد از این مکالمه، سعید تو راه رفتن به خونه زهره عینکشو گم کرد و دیگه زهره شو ندید. زهره ای که هیچ جای زندگی اون نبود. </description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 19:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار ما، کف اقیانوس/ نامه اول- نگاهت</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%81-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%AA-okwtw1waauot</link>
                <description>مدت زیادیِ تو رو می‌بینم. گاه و بیگاه هم شده از جلوت رد شدم و بهم نگاهی کردی و رد شدی. وقتی نگاهم می‌کنی انگار زمان متوقف میشه و بُعد تازه‌ای که هنوز کشف نشده دهن باز می‌کنه و منو میکشه توی خودش یا بهتر بگم توی خودم. اون لحظه‌ها شبیه تجربه مرگ بدون مردنِ. همون تونل نور و سبکی بی‌حدی که مردگان زنده شده در موردش حرف می‌زنن. نمی‌دونم چطور میشه چطور می‌تونی منو توی جای خودم درست روبه‌روت میخکوب کنی؟ چطور می‌تونی انقدر زیبا و دل‌نشین باشی؟ چطور امکان داره انقدر آشنا باشی و ندونم کی هستی و کجا باهات آشنا شدم؟ درست وقتی توی چشمام زول زدی یه نوری از نگاهت به نگاهم میرسه سریعتر از سرعت نور. هیچ صدایی بینمون نیست جز صدای تپش قلبم و صدای آرام بودنت. حرفی هم بینمون رد و بدل نمیشه اما زمزمه‌ای مقدسی هست که نمی‌دونم چیه فقط هست و می‌شنومش. کاش می‌دونستم وقتی نگاهم می‌کنی توی چشمام چی میبینی؟ بنظرت من چه جور آدمی هستم؟ فکر می‌کنی لایق دوست داشتنت باشم؟ کاش می‌تونستم باهات حرف بزنم. کاش...این روزا دردم شده دوریت،‌ همه جا دنبالتم و هرجا رو که بگی گشتم اما نبودی. یا اگر بودی،‌ رفته بودی.من میام و تو میری،‌ چاره نمونده جز نوشتن،‌ نوشتن حرف‌هایی که دوست دارم باهات بزنم،که هم خوبه و هم بد. بدِ چون تو نیستی که بشنویی. خوبه چون نبودنت بهانه‌ای برای بودنت میشه و شاید این نوشتن‌ها منو به جایی که هستی برسونه. این نامه‌ها روزی به دستت می‌رسن و اون روز،‌ روز ملاقات ما خواهد بود. یک ملاقات عاشقانه در نقطه صفر. قراری که توی عمیق‌ترین اقیانوس دنیا با تو خواهم داشت بهترین لحظه خواهد بود.                                                                                                                                     دوست‌دار تو...</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2019 19:11:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق با توست تمام حق ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D9%82-%D9%87%D8%A7-laqaos2j7gbs</link>
                <description>تازه یاد گرفته بود دستم را رها کند، همان مردی که گرم نگه داشتن سر انگشتانم را رسالتش می دانست. سرگردان و در خود تنها، جای خالی بودنش را با دستکش های خاکستری ام پر می کردم و به دستان کشیده ام می گفتم غصه این روزها را نخورید این هفته می آید و دوباره گرم می شویم و دوباره رنگ می گیریم دوباره همان لاک سرخ اناری، همان مرطوب کننده ی گلی، دوباره همان خیابان ها، همان پارک بی انتها؛ باز جان میگیریم...هفته ها می رفت و ماه ها... تازگی ها دوباره سر انگشتانم گرم می شود، داغ می شود اما نه با انگشتان بلند باریکت، آتش به روحم می زنی، دیوانه ام می کنی، تازگی ها درمانگر دردهای ناپیدا شده ای و مدام به من می گویی تو هنوز بزرگ نشده ای! وقتش نشده مثل یک زن 32 ساله رفتار کنی؟ وقتش نرسیده به دروغ به من بگویی حق با توست.حق با توست حق با توستحق با توستبا خودم فکر می کنم مردها چه می خواهند از جان ظریف یک زن، چه می بینند که تمام حق را می خواهند، تمام حق که هیچ تمام دنیا دیگر برایم نمی ارزد وقتی دست هایت را از دستم جدا کردی می دانستم حق باتوست از همان لحظه تمام حق هایم را به تو دادم و تو تمامش را بردی دیگر چه می خواهی؟ دست های بی جان مرا؟!</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2019 20:10:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدف مرواریدی</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D8%B5%D8%AF%D9%81-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C-x5vwzbh3wurs</link>
                <description>به دنیا آمدم، دیشب دوباره به دنیا آمدم. مامان می گفت وقتی به دنیا آمدم خیلی ضعیف بودم و زن قابله بزور منو زنده نگه داشته. می گفت قابله توی راه امدن به خونه ما برای دنیا آوردن من نزدیک بوده بمیره برای همین فکر می کرده من بچه ی نحسی هستم و بهتره زنده نباشم.مامان می گفت اون شب با خودم تصمیم گرفتم هرجوری هست این بچه رو زنده نگه دارم. برای حفظ جون من خیلی زحمت کشیده بود حتی می گفت از همه ی پیرزن های ده پرسیده که برای زنده نگه داشتن این بچه چی قربونی کنه. می گفت که زن قابله بهش گفته نباید این بچه رو نگه نداری چون خیلی ضعیف و مردنیه. نگه داریش فقط برات زحمت داره و نمی تونی ازش کار بکشی چون حتی نمی تونه یه کُنده رو جابجاکنه. شایدم به خاطر همین حرفش بود که من به جای کار کردن روی زمین شدم وردست بابام برای صید مروارید. من صدف جمع می کنم مرواریدشو درمیارم و بعد میدم به بابام که بفروشه.وقتی میرم روی آب خوشحال ترم، آنجا یه جوریه، همه چی هست ماهی ها، مروارید، خورشید. حالا که دیگه یه پسر شیش ساله شدم، می تونم راحت صدف ها رو بشکنم و مرواریدشونو دربیارم تازه با خواهرم شرط بستم امروز بزرگترین صدفی که تا حالا دیده رو شکار کنم و بیارم. کار هر کسی نیست اما دیگه بزرگ شدم و می تونم. می دونم از پس این کار برمیام. می خوام این صدفو بندازم جلوی زن قابله و بهش بگم بفرما دیدی چقدر قویم!به بابا گفتم بیا امروز بریم عمیق ترین جای آب، اونجا کلی صدف بزرگ هست و میشه به قیمت خوبی بفروشیمشون!بابام اول یکم مِن مِن کرد بعد گفت بعیده تو بتونی، نفس کم میاری بچه... پیله کردم و گفتم به خدا زود میام بالا بابا، تازه من که هزار بار رفتم زیر آب و برگشتم.خواهرم گفت بابا بذار بره من مواظبشم، خودم باهاش میرم توی آب و هواشو دارم.بابام راضی شد! دل تو دلم نبود انقد ذوق داشتم که نفهمیدم بابام کی دورم طناب پیچید.همزمان پریدیم توی آب، به خواهرم علامت دادم که دنبالم بیاد تا بریم از زیر جبلک ها صدف ها جمع کنیم. خیلی رفتیم پایین، خیلی. چشمام داشت سیاهی می رفت اما می خواستم بزرگترین صدفی رو که دیدم بگیرم، خواهرم طنابمو کشید و بهم علامت داد که سریع برگردیم اما صدف بزرگه هنوز آنجا مونده...وقتی رسیدیم روی سطح آب خواهرم پرید تو قایق و صدف ها رو به بابام نشون داد، منم سبد خودمو انداختم توی قایق... بابام از دیدن صدف های به این بزرگی ذوق کرده بود و داشت جابجا شون می کرد و به خواهرم می گفت که کوچکترها شون رو جدا کنه. ولی اون صدف بزرگه هنوز اون پایین بود...یهویی به سرم زد که برم و اون صدف بزرگه رو بیارمش بالا، به بابام گفتم من دوباره میرم توی آب نمی دونم شنید یا نه ولی می دونم متوجه نشد که طنابم رو از قایق در آوردم آخه طول طناب برای رسیدن به صدف بزرگه کم بود و من زورم نمی رسید از دور کمرم بازش کنم.هااااااااااام صدای نفس گرفتنم و بعد صدای سُر خوردنم توی آب، بگوشم پیچید. این دفعه با عجله و با سرعت بیشتری شنا کردم و خودمو به اون صدف بزرگه رسوندم، با خودم فکر می کردم خواهرم وقتی اینو ببینه حتما کلی ذوق می کنه،شایدم از این صدف برای مادرم یه گردنبند مرواریدی قشنگ درست کردم.این بار نفس کم نیاوردم، صدف رو برداشتم، پسر نگاه کن از جفت دست های من بزرگتره باورم نمیشه صدف به این بزرگی تا حالا ندیدم!باید زودی می رفتم بالا و اینو به خواهرم نشون میدادم حتما اونم کلی ذوق می کنه، اما انگار یه چیزی بهم گیر کرده... وای نه طنابم! طنابم به مرجان ها گیر کرده در نمیاد خدایا نمی تونم از خودم جداش کنم انقد محکم بسته شده که تنم رو می سوزونه!ماهی ها چرا از دورم فرار می کنن، ماهی ها نرید، مرجان ولم کن! خواهر کجایی؟ بابا بابا من اینجا زیر آب بیا منو بکش بیرون، خواهر تو کجایی چرا صدامو نمی شنوی چرا جوابمو نمی دی؟ چرا اینجا انقد نورانی شده چرا تو آب انقد روشنه بابا، بابا با تو ام چرا جوابمو نمیدی؟زن قابله! تو این جا چی کار می کنی؟ زودباش برو به بابام بگو بیاد منو از اینجا بکشه بیرون، بهش بگو من اینجا گیر کردم و کمک لازم دارم. برو دیگه لعنتیزن قابله محکم منو گرفت و گفت آروم بگیر بچه آروم بگیر من داد می زدم بابا این زن داره منو می کشه تو رو خدا بیا نجاتم بده... زن قابله می گفت مبارکه پسره... یه پسر ریز و میزه</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2019 22:49:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل هر کس دیگه ای که ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-mib9zfi809um</link>
                <description>هیسسسسسسس! امروز دیگه دیروز نیست، نمیشه مثل دیروز دکمه ی سایلنت رو بزنی و هر چی از دهنت درمیاد رو بگی. نگو پس تکلیف این همه حرفی که باید زده بشه و نمیشه چی میشه! چون نمی دونم! اصلا به من چه که دلار هر روز گرون تر میشه به من چه که قسط هات عقب افتاده به من چه نمی تونی زندگی رو جمع کنی و حتی یک نفر حاضر نشده باهات شریک بشه و بپذیره که تو ارزش زندگی رو داری اصلا به من چه که هر روز داستان تکراریه کار و خونه، خونه و کار بازخوانی میشه و هیچ حرفی پس و پیش نمیشه...می دونی دست من باشه میگم خلایق هر چه لایق! میگم حق گرفتنیه! میگم اگر به اون چه می خوای نمیرسی برو جلوی آیینه دنبال مقصر بگرد! من استاد تنبیه کردن خودم برای حال بدم هستم مثل هر کس دیگه ای! شاید حتی مثل خودت </description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2019 14:45:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی میشه عاشق نبودنت شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D8%B4%D8%AF-jlibuilspwx2</link>
                <description>اینجا کسی نیست!تو داری با آدم های منتخبی زندگی می کنی همون هایی که خودت انتخابشون کردی! خودت خواستی اینجا باشی خودت خواستی این شکل از زندگی رو تجربه کنی، تو بودی که دوست داشتی به بعضی چیزها اهمیت بدی و به خیلی چیزها اصلا نگاه هم نکنی... تو بودی که فکر می کردی و می کنی با عالم و آدم یه فرقی داری و برای همین فرق کوفتیه که همیشه خدا از دیگران فاصله داری، درسته که به حساب خودت از بقیه چند قدمی جلوتری، ولی جلوتر بودنت معنی فاصله داشتن داره نه معنی لیدر بودن یا هر چیز خوب دیگه ای. از بیانات شریف منِ ساکن در مغز من... یک سال گذشته که دایی جانم فوت شده و یکسال گذشته دل تنگ تمام روزهایی بودم که بود و من فکر می کردم همیشه خواهد بود.هر چند که وقتی زنده بود در حد مرگ زندگی کرد و یه جورایی ما رو دچار این توهم کرده که هنوز هم زنده است، حتی منی که زیاد نمی دیدمش و فقط هر از چندی روی اون مبل همیشگی خونه ی مادرم می شست و یه گپ و گفتی در مورد وضعیت اجتماعی و سیاسی می کردیم. یادمه یه بار در مورد یه شیخی که مورد علاقه ام بود حرف زد، بنده ی خدا متحیر از شنیدن این حرف از کسی که ظاهرش ربطی به این حرفا نداره گفت ماشالا دخترم چه خوب شیخ رو می شناسی کدوم سخنرانی هاشو گوش دادی؟ من که خندم گرفته بود از این بُهت گفتم شما ایشون رو می شناسی؟ گفت دورا دور... از اون روز یه جور دیگه باهام حرف می زد یه جور دیگه نگام می کرد. انگار مهر تایید خردمندی رو بهم زده بود چون می دونست کتاب می خونم چون می دونست زیاد حرف نمی زنم چون می دونست ساده نمی گذرم. ای کاش حالا می دونست چقدر دلم می خواست بابای من بود... چقدر دلم می خواست دخترش بودم.بازم یاد بیانات شریف مغزم که گفته بود آدمای اطرافتو خودت انتخاب می کنی می افتم، یاد گردهمایی ارواح که برای زندگی دنبال یار و شریک می گردن. نمی دونم یادته یا نه قبل از اینکه اجازه ی ورود به زمین رو بگیریم یه جلسه ی بامزه باهم داشتیم من گفتم نیاز دارم که دوباره زنده بشم تا یاد بگیرم تمرکز کنم، ببخشم و بخشیده بشم. یادمه داد زدم این بار دیگه می خوام جاودانه بشم... دوستان کی می تونه بهم کمک کنه ؟ یسری ها دست بلند کردن و گفتن ما می تونیم کمک کنیم اذیت بشی تا قدر زندگی و تک تک لحظات ش رو بدونی و حواست رو حسابی روی کاری که داری می کنی جمع کنی. گفتم عالیه با من بیاید، دو نفر گفتن ما نیاز داریم یاد بگیریم با سختی های زندگی دست و پنجه نرم کنیم و صدامون درنیاد می تونیم بهت یه جا برای رسیدن به هدفت بدیم اگر مایلی ما رو انتخاب کن... خوب راستش اولش مردد بود که برم یا نه ولی از قیافه ی خانم و سادگی احمقانه ی آقاهه خوشم آمد و گفتم بزار برم. خلاصه که برای هر مساله ای تو زندگی ام یه کسی رو انتخاب کردم. بله انتخاب کردم و حالا دارم تلاش می کنم از خط خارج نشم اما راستشو بخوای دل تنگ توام، تویی که نیستی و هیچ نمی دونی و نمی خونی، تویی که حتی میشه عاشق نبودنت شد...</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2019 08:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکستت می دهم، نوشته ی تازه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-frydfuaalyty</link>
                <description>برنامه ریزی کردن من!هی این صفحه ی لعنتی نوشتن پست جدید را باز می کنم و به این صفحه ی سفید مظلوم که انگار همیشه ی خدا تسلیم است نگاه می کنم و با خودم می گویم هی دختر هزارتا کار نکرده داری! هنوز برنامه ریزی هفتگی را تمام نکردی استاد این برنامه رو ناقص ببینه شک نکن اخراجت می کنه! همین یک تلنگر کافی ست که دستم را از روی کیبورد ببرم سمت موس و از جان این صفحه ی سفید بگذرم...صفحه را می بیندم، تب گوگل شیت با آن قیافه ی شطرنجی اش خود به خود ظاهر می شود. حالا که فکر می کنم بنظرم خیلی شبیه زندان است. هنوز هم به فکر نوشتن هستم نصف جانم آنجا مانده، در راستای خر کردن خودم ردیف روز جمعه را باز می کنم که مطمئن بشوم در آن، نوشتن در ویرگول را ذکر کرده ام یا نه! خُب نوشته ام و جمعه طبق برنامه، شکستش می دهم، تنش را زخمی می کنم و هر چه دوست داشته باشم روی سفیدی اش می نویسم... حواسم هست که این فکرها پر از خشم و سرکوب حس و حالم است اما با خودم می گویم اگر رو برنامه نباشی کارت عقب می افته... یک صدایی اما دست و دلم را می لرزاند کسی که می گوید: چرا نمی زاری آزاد بشم؟ چرا نمی زاری یکم بنویسم؟ مگه نوشتن یه تفریحه که گذاشتی برای جمعه؟ برای نوشتن زنده ام و تو داری منو مثل یه دیالیزی زنده نگه می داری... راستش دلم برای خودم می سوزد که انقدر با خودم نامهربانم. این اولین باری نیست که این صداها را می شنوم و خودم را می زنم به کوچه ای که ظاهرا ته ندارد. می دانی چند سال است که نمی نویسم؟ می دانی چند سال است که عاشق نوشتنم و از عشق خود جدا ماندم؟ لابد با خودت می گویی خُب چه کسی جلویت را گرفته بشین و بنویس. نوشتن که کاری ندارد...حتی خدا هم نمی تواند عاشقی را که خودش، خودش را از عشقش محروم کرده به معشوق برساند.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Feb 2019 09:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف های بام تهران...</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-ilxhzqgnowsi</link>
                <description>بام تهرانبا حسرت به حرف هایش گوش می کردم... هوام هم لعنتی خوب سرد بود و من شده بودم کوره ی آتشی که خاکستری بود.&quot;اولین باری که با هم قرار داشتیم من از پادگان اون هم از از دانشگاه آمده بود دو تا خسته با قیافه های داغون. عصر 22 بهمن بود چنان بارونی هم می امد که نگو هیج جا هم باز نبود که بشه بریم بشنیم! گفتم دوست داری کجا بریم گفت یه کافه توی هفت تیر هست کافه ی ارمنیه اون باید باز باشه، گاز شو گرفتم و رفتیم اما بسته بود. دوباره پرسیدم کجا بریم یکم من و من کرد و گفت نظر خودت چیه؟ خلاصه چند دیقه ای فکر کردیم و قرار گذاشتیم بریم بام تهران. اولین باری که بود که توی بارون شدید اونم با کسی که اولین باره می بینمش می امدم بام. تصورشو بکن شده بودیم دو تا موش خسته و آب کشیده. اون لحظه به این نتیجه رسیدم که دختر قشنگی نیست و نه به بدلم نشسته... از تو چه پنهون از رفتارش فهمیدم که اون هم از ریخت من خوشش نیامده و خدا خدا می کنه که زودتر پاشیم بریم و خلاص.&quot;داشتیم از کنار همون کافه ایی که تعریف می کرد رد می شدیم و من داشتم به نور آبی رنگ که با مه آمیخته شده بود نگاه می کردم و اون دختر رو تصور می کردم... لابد آرایشش بهم ریخته بوده یا شاید مقنعه اش خیس شده بوده و چسبیده به سرش. حرفش ادامه داشت یهو گفت...&quot;همین کافه بود همین که چوبیه. همین جا بود که عاشق شدم!&quot; برگشتم، نگاش کردم و گفتم عاشق شدی؟ تو که گفتی قشنگ نبود و می خواست فرار کنه؟ &quot; آره می خواست فرار کنه اما عاشقش شدم یه جوری بود آخه با اون سر وضعش حتی خیلی خاص تر شده بود انگار داشت برام شعر می خوند با حرفاش. دانشجوی فوق ادبیات فارسی بود به نظرم دست کمی از سعدی نداشت خیلی شاعر بود.راستی دفعه پیش ازت پرسیدم نگفتی عاشق شدی یا نه؟ فکر نکن نفهمیدم پیچوندی...&quot; برای اینکه کم نیارم گفتم آره اما بهم خیانت کرد و من نخواستم توی رابطه ی مثلثی، یه نقطه باشم، جدا شدیم رفت. اما دروغ گفتم من و چه به عشق فکرشو کن یه پسری که عاشقشم و اونم عاشقمه خنده داره! بعد گفتم من فکر می کنم رابطه یک سیستم منظم و در عین حال نامنظمه خیلی ربط به حال قلبت نداره و بیشتر با فکرها و رفتارها شکل می گیره و کم کم با رو شدن دست طرفین برای هم یا خوب پیش میره یا به فنا می ره. بهم گفت تو که می دونی به نظر من همه چیز دیالکتیکه حتی خودت و عشق و هر چیز دیگه اما عاشق شدن چیز دیگه یه حال دیگه یه.با خودم فکر می کردم چقدر ازش عقبم چقدر از خودم عقبم، چه حیف که نمی زارم عاشق کسی شم. ادامه شو بعد می نویسم حالا خسته ام نمی خوام موقع خوابیدن به دردهای قلبم فکر کنم و این گودال رو عمیق تر کنم. شب بخیر.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Mon, 18 Feb 2019 23:38:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هی تو! زنده هستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-kttqsy4umzii</link>
                <description>از آلبوم “  SELF HUGGING ”  اثر  الکساندرا  پولووکسا، اوکراینکسی باور نمی کرد و هنوز هم باور نمی کنه که مُرده ای در من و در خیلی از آدم که هایی میشناسی و می شناسم زندگی کنه، فریاد بکشه، غمگین بشه و از اسارت در بدنی که توش گیر افتاده خسته باشه... حتی خودم هم باور نمی کردم... درست یادم نیست از چه وقت مُرده بودم شاید وقتی یه دختر بچه ی پر سر و صدایی بودم که دائم مورد غضب دیگران بود یا شاید وقتی به خاطر اصرار برای خواستن یک اسباب بازی سیلی محکمی از پدرم خوردم و شاید... حالا دیگه مُرده بودم و زندگی برام جز، رنگ های خاکستری و سنگ هایی که دور خودم چیده بودم معنی دیگه ای نداشت.من عاشق کتاب هستم و تا امروز فقط یک نویسنده ی مورد علاقه دارم، آقای لئو بوسکالیا که به دکتر عشق هم معروف هستند و در زمینه عشق به صورت آکادمیک و علمی فعالیت می کنند و در همین زمینه سخنرانی های زیادی در دانشگاه ها انجام میدن. وقتی چند سال پیش یکی از کتاب های لئو با عنوان “زندگی با عشق چه زیباست” را خواندم، صدای التماس مُرده ی درونم رو شنیدم...از من می خواست زنده بشم و زندگی رو تجربه کنم، عشق به خودم رو... و فرصت دوست داشتن دیگران رو غنیمت بشمارم و فراتر از ظرفیت و توانم بذر عشق و امید رو بکارم.تجربه ی زنده شدن فوق العاده جالبه، بنظرم خیلی شبیه تجربه مرگ موقته، همون نور یا تونل نور رو می بینی، همون احساس سبکی و همون آرامش محض. وقتی زنده میشی عشق میشه بخشی از تو و تو می شی تعریف عشق برای خودت. ظاهرا زنده شدن تجربه ی پر ریسک و ترسناکی برای بشر چون بیشتر آدم ها در مقابل زنده شدن مقاومت می کنن.وقتی زنده می شی متوجه چیزهای زیادی در اطرافت می شی و همینطور یک دنیا بار اضافه هست که باید آنها رو زمین بگذاری، تا خود خودت باشی و بتونی سبک بال و اصیل زندگی کنی. نشانه ی زنده شدن، عاشق خود شدن ماست. عاشق آنچه که بودیم و پنهانش کردیم چون نگرانیم دیگران آنچه هستیم رو نخوان و کسی ما را دوست نداشته باشه.در مسیر زندگی روزی، جایی، با صدایی یا با نوشته ایی یادمون میآد که زنده نیستیم و تمنای قلبمان می گیه که زنده شو... تو برای کاری، هدفی و رسالتی آمدی. یادت هست؟ و در همین لحظه چراغ های روشن و تمام نشانه ها ما رو برای رسیدن به مقصود راهنمایی می کنن و خدا در لباس یک فرد، یک صدا، یک... ما رو به ماموریتی که برای آن صلاحیت زندگی رو یافتیم هدایت می کنه و به یادمون میآره که ما فرزند او هستیم و هر چه داریم از اوست حتی دوباره زنده شدن...</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Fri, 15 Feb 2019 10:34:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاره یEFT1055 رو میشناسی؟ دوسش داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8Ceft1055-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-j3cxlvhyfzcd</link>
                <description>اینجا کجاست... جهان درون تو یا کهکشانی بی انتها؟ببینم تو سیاره ی EFT1055 رو می شناسی؟ دوسش داری؟ راستشو بخوای منم نمی شناسمش و اصلا نمی دونم چی هست و از کجا این اسم درآمده! اما دلیل اینکه این سوال رو پرسیدم اینکه بهت بگم وقتی چیزی یا کسی رو نمی شناسیم طبیعیه که نه می تونیم دوستش داشته باشیم چون نه می دونیم چی هست و چی نیست. این مثال راجع به همه چیز و همه کس حتی شما دوست عزیز هم صدق می کنه... وقتی دنیای درونت رو نمی شناسی، نمی دونی چه توانمندی هایی در درونت وجود داره و چه کارهای خارق العاده ای قادری انجام بدی... وقتی شدی عروسک خیمه شب بازی و داری ادا به جای زندگی بازی می کنی منظورم اصول و باورهایی که بدون حتی لحظه ای فکر کردن ازشون استفاده می کنی و استفاده می کنم اصولی که از بچگی برات مونده و قراره تمام عمر با همون اصول که خیلی اوقات از والدین و افراد تاثیرگزار زندگی بهت رسیدن زندگی کنی... با وجود همه ی این چیزهایی که روی خود واقعی تو پوشنده و اجازه ی قد علم کردن بهش رو نمی ده چطوری می تونی خودتو دوست داشته باشی یا نداشته باشی... تو که خودت نیستی!اولین واکنش بشر در مقابل چیزهای ناشناخته ترس! و به نظرم ناشناخته ترین چیز برای بشر دنیای درون خودشه چون نه چیزی ازش می دونه و نه تا بحال تونسته تجربه ی مشخصی رو به عنوان یه واقعیت علمی ازش ثابت کنه و به دیگران ارائه کنه. درون انسان جایی که احتمالا تعداد خیلی کمی تونستن وارد این دنیای نامحدود و عظیم بشن و اینها همون هایی هستن که در تاریخ جاودانه بودن و هستن. آدم هایی که با این شناخت تونستن روی زندگی میلیاردها انسان تاثیر مستقیم و غیر مستقیم بزارن. برای مثال حضرت علی(ع) یا بودا یا مادر ترزا یا... از همین آدمها جمله های زیادی به یادگار برای نسل بشر باقی مونده...بزرگترین نادانی ها برای بشر عدم شناخت خود است (حضرت علی (ع) هر کس خود را شناخت، پروردگارش را می‌شناسد. پیامبر اکرم(ص)شما به اندازه ی تمام انسان های جهان، شایسته ی عشق و توجه به خود هستید. بودالابد می پرسی یعنی چی ترس از شناختن دنیای درون!؟این یعنی ترس از تغییر، ترس از دست دادن هویت جعلی، ترس از مواجه شدن با جهانی که بی انتهاست، ترس از ناشناخته ها. نکته ی جالب اینکه ما این ترس ها رو هم از افراد مهم کودکی مون یاد گرفیتم بله این ترس ها هم عاریه هستن و متعلق به خود حقیقی ما نبودن و نیستن. فکر می کنم سیستم عالم هستی جوری برنامه ریزی شده که به هر کس بارها برای شناختن خود واقعی اش فرصت داده میشه، این فرصت ها که دلسوزانه از طریق خالق این سیستم در اختیار نوع بشر قرار داده می شن زبان دارند و به زبان بی زبانی سعی می کنن به ما بگن که هی تو زودتر بیدار شو! نمی تونم منتظر تو بمونم... بیدار نشی رفتما... این متن بخشی از کتابی است که در حال نگارش آن هستم، لطفا بازخوردهایتان را در اختیارم بگذارید. سپاس گذارم.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sat, 22 Dec 2018 12:04:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمامِ روز اول/ عشق به درد</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-fpowlrsj4rhb</link>
                <description>و این منم، منی زیبا...دوستش داشته باشم عاشق من می شود یا عاشق تو اگر بخواهی، درد را می گویم... من بی تاب از رنج هجر تو، به خدا طاقت ندارم... دارم به این ترانه فکر می کنم در ذهنم می رقصد و حسابی مجلس را گرم کرده است، به این فکر می کنم که درد هم رقاصه ی دلبرایی است که مرا به رقص دعوت می کند و می خواهد قدم های رقص تانگورا را با لبخندی گرم به من بیاموزد و چشم در چشمم بدوزد و رها بودن را بیادم بیاورد...با خودم می گویم چرا از درد، دردم می گیرد و از ترس می ترسم و از عشق متنفرم... چرا هر روز باز دنبالت می گردم و یاد شعرهایی که برایت می نویسم می افتم و باز باخودم میگویم این ها مزخرفات ذهن حسودی است که تا دلش عشق می خواهد باز می نویسد، امروز هم برایت نوشتم حیف که نمی خوانی و نمی گویی حالیت نیست که بلای جانی منی تو... جهانم همین فانتزی های ساده و رنگی ست...همین شعرهایی که در لایتناهی ذهنم گمشان کرده ام، نمیدانم در کدام دفتر نوشتم شان، هرکجا هستند چشمم به آنها خواهد افتاد، می‌دانم...زبانش اما، آن الفبای قدیمی ست که نمی شد از پاییز در آن حرفی زد، زیرا که زمستان پاکش می کرد و فراموش میشد و شعری از آن باقی نمی ماند، یا عشق در آن، سوز برف می شد و به این زودی ها دست از دلم نمی کشید... ‌بین خودمان باشد، چشم هایت زبان تازه ای در من زاده ست... شبیه بهارست و هوایش گرمی دستهای تابستانی ات را برایم می آورد.شعرها را پیدا کنم، ترجمان تازه ای از من خواهند شد... دیوانه خواهم شد... از جهان فارغ... ‌</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Fri, 07 Dec 2018 16:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم روز اول/ درد...</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-zy69khsmhzyd</link>
                <description>من درد را دوست دارم، درد که نباشد نمی فهمی زندگی یک گذرگاه است و قرار نیست همه چیز یک دست و خوب باشد و قند توی دلت آب نخورد. درد که نباشد روزهای خوبی که از سر گذراندی را فراموش خواهی کرد و آنها می شوند جزیی از روزمرگی های مرگ آوری که همه یک وقتی به آن دچار می شوند و ذره ذره خودشان را فراموش می کنند. درد که نباشد رفتن در بغل مادرت هم خیلی کمتر می چسبد و کمتر هم اهمیت پیدا می کند. همین درد است که با من یکی کاری کرد که دنیا را برای خودم عوض کنم چون اگر نبود همان همیشگی بودم و دیگر اجازه نمی دادم هیچ کلمه ای آواز بخواند و از کلمات دیگر دلبری کند. اگر نبود چطور می توانستم ساعت ها با تو حرف بزنم و کلی داستان برایت تعریف کنم و تو آخرش بگویی &quot;قربون اون صدات برم آدمو دیوونه میکنه حتی وقتی عصبانی هستی...&quot; از همین حرفهایت است که خنده ام می گیرد و قیافه ام دیدنی می شود و با خودم می گویم به کدامین گناه! نه انصافا به کدامین گناه عصبانیت من سوژه دلربایی می شود آخه! روزهایی که نمی دانم چه می کردم و چه فکری در سرم ووول می خورد و نمی گذاشت کاری کنم کارستان همین درد بود که هراز گاهی نهیب می زد، نمی خوای یه تکونی به خودت بدی؟ نمی خوای دست از نبودن برداری؟ البته ناگفته نماند به نهیب زدن هم ختمش نمی کرد... بعدش شروع می کرد به فشار آوردن و چالش درست کردن، مثلا کاری می کرد که همه خاکستری ها از قبل هم تیره تر می شد و حسابی دلگیر. یا تا آنجا که می توانست آدم های &quot;بی خود&quot; را &quot;با خود&quot; نشانم می داد و بعدش حسابی به ریش من می خندید و می گفت دیدی دوباره از همان سوراخ قدیم گزیده شدی و نفهمیدی... آخ که چه دردی داشت آن گزیدن های تکراری! آخ که چقدر تکراری ها تکرار می شدن و دردها بیشتر.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sat, 01 Dec 2018 19:55:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-a0uupeocplbj</link>
                <description>این اولین صفحه ی کتابه، احتمالا این معنی اش اینکه تازه شروع کردم به نوشتن، خوب میشه گفت آره اما این قصه سر دراز دارد یا ندارد؟ انتخاب با شما نیست با منه... خنده ی شیطانی نویسنده! جهت اطلاعتون بگم اینجانب یعنی نویسنده یک روح خبیث دارم که سرش درد میکنه برای شیطنت و مردم آزاری حالا خوددانی اگر می خوای آنفالو کنی، درهای خروجی به روی شما باز است، البته این معنی اش این نیست که ارادت خاصی به عمه جانم دارم و نگران بیانات شریف شما بعد از مردم آزاری هستم، نه به جان شما! فقط طرف دار دموکراسی به سبک هیتلر هستم. اگر هم وَر دل من ماندی و دوتایی روزگار گذراندیم داستان چیز دیگری است، چون خودت انتخاب کردی و لابد دانسته پیی این مردم آزاری رو به تنت مالیدی که موندی. جا داره ازت قدردانی کنم پس... دست گلتون درد نکنه، به خدا راضی به زحمت نبودما! یه وقت لایک نکنیا ناراحت میشم موس رو جابجا کنی و خودتو به دردسر بندازی... نه نکن عزیزم. فداتون برم کلا!خوب دیگه  از حاشیه به سمت اصل قضیه میرم و اعترافات لازم رو می کنم:اعتراف می کنم که حدود 15 ساله هیچی ننوشتم چون تمام مدت این سالها و شاید بیشتر فکر می کردم منننننننننننن! من که هیچی نیستم! اصلا یادته بچه بودم هرکی نوشته های بدخط اول ابتدایی مو می خوند هارهار می خندید و می گفت بچه اینا رو از کجا کپی کردی؟! حالا شما این جمله رو با یک نگاه عاقل اندر صفیه ترکیب کن... اره همون جوری... اصن نگم برات! آسمون رنگی رنگی رو سرم خراب می شد اون وقتا، آدم انقد بی ذوق، انقد بی قریحه؟ خلاصه جونم برات بگه که بعد از کلی درد و خونریزی، بنده بعضی با باورهایی که دیگران زحمت کشیده بودن کرده بودن تو کلم مواجه شدم و تصمیم گرفتم که دنیامو خودم شکل بدم... این که میگم درد و خونریزی، نه شوخیه نه اغراق. داستان داشتم با این باورها... از اتاق فرمان اشاره می کنن خانم و آقای خواننده هم از این باور قشنگا که زندگی رو نابود میکنه دارن.پیام بازرگانی: اگر از بودن جوری که واقعا نیستید رنج می برید... اگر رو دست خانواده خود مانده اید... اگر دخترها محلتان نمی گذارند و عزب مانده اید... چاره درد شما پیش خودتان است. البته روشش را ما به شما می آموزیم! همین حالا تماس بگیرید! اگر نگیرید یعنی خودآزاری مزمن داری عزیزم! از ما گفتن بود...در ادامه اعترافاتم باید بگم راستشو بخوای دارم به این فکر می کنم چرا هر چی غذا می خورم چاق نمیشم؟!نه نه این نبود، دارم فکر می کنم اگر این کتاب رو در مورد دوست داشتن خود بنویسم، کسی می خوندش؟ جهنم و ضرر خودم می خونم! </description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Wed, 28 Nov 2018 20:47:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می نویسم پس هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-q6qers0epzmf</link>
                <description>آتنام، نه همان همیشگی آخرین نسخه ی بروز شده ی آن هستم. دیروز به این فکر می کردم یک جایی پیدا کنم که نوشتن کتابم را شروع کنم، اول به ورد و صفحه دسکتاپ و نوشته ی روی دسکتاپ ...DO MORE فکر کردم بعدش اما، ندا آمد کتابی که فقط خودت بخوانی کتاب نیست، دست نوشته است حاج خانم! این جوری شد که اینجا خودش پیدا شد. داستان کتاب چیه؟ والا اگه بدونم! از نوزادی فکر می کردم کی بزرگ میشم کتاب بنویسم و از اونجا که به نظر میاد هنوز رشد کافی نکردم هنوز هم کتابی ننوشتم. آما دیگه می خوام بزرگ بشم و قبل از اینکه گلچین روزگار منو بچینه حداقل یه کتابی بنویسم.</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Wed, 28 Nov 2018 17:34:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>