<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آ ت ن ا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Atena_Bagheri</link>
        <description>دختری که از روز های زنده و مرده اش مینویسد...✨️
چنل تلگرام: @Dokhtarak_Nevisandeh</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:12:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3902360/avatar/jkImhX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آ ت ن ا</title>
            <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من درخت نبودم، من پرنده بودم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-xgtcyi6zz0b1</link>
                <description>بهش گفتم، تا حالا به خودکشی فکر کردی؟ وقتی که اون خودشو کشت، به این فکر کردی که دیگه نباشی؟ به اینکه بری و دیگه برنگردی. رها شی. و هیچ چیز دنیایی دیگه ای به تو بند نباشه، حتی جسمت؟! تا حالا شده برای یه لحظه بهش فکر کنی؟لبخند محوی زد، یجوری که نفهمیدم بغضشو قورت داد یا خندید.بعد از کمی مکث گفت، آره! فکر کردم، چون یه روزایی حس میکنی دیگه واقعا نمیشه.فرو ریختم. منتظر شنیدن یه &quot;نه&quot; گنده بودم. یه جمله ی شعارگونه که میگه، در سخت ترین لحظات زندگی هم ناامید نشدم و ادامه دادم.هر چی باشه، قوی ترین آدم زندگیم بود، قوی ترین بود چون مثل یه درخت ایستاده بود، و در حالی که طوفان شاخه هاشو یکی یکی می‌شکست، ریشه هاش توی زمین بود.من اما درخت نبودم، من یه پرنده بودم، من ریشه نداشتم، من اگه بال هام میشکست یا میمردم یا کشون کشون خودمو میرسوندم لب چشمه تا دوباره خوب بشم. من ریشه نداشتم، من نمیتونستم هر چیزی رو قبول کنم، کله شق بودم، بی پروا و عاشق زندگی اما هر چیزی که یاد گرفته بودم از درخت بود، درختی که یجورایی بهم یاد داده بود باید پرنده باشم. ثمره ی اون، میوه هاش نبودن. یه پرنده ی کوچیکِ زخمی بود که به هر جون کندنی میخواست پر بزنه.اما حالا درخت همیشه سبز و محکم من داشت میگفت به خودکشی فکر کرده؟!وقتی تعجب توی صورتم رو دید ادامه داد، وقتی خودشو کشت سال های بعدش به سختی گذشت، تا یه سال اول حس میکردم نیاز به خودکشی ندارم چون منم با اون زنده به گور شدم. هرکی هرچی بهم میگفت انجام میدادم، دیگه خودم نبودم، دیگه یه انسان نبودم. بعد از چند سال، نمیدونم چند سال، کم کم از توی قبر بیرون اومدم، البته اولاش فقط چنگ میزدم، اما بعد... بیرون اومدم و یه جایی مطمئن شدم که اون بیرونم و من دیگه اون نیستم و نمیخوام باشم، چون اگه خودمو میکشتم لابد ادامه ی همون چرخه بودم، ادامه اون بودم که خودشو کشت و منو هم زنده به گور کرد چون من بهش بند بودم و من عاشقش بودم.بغلش کردم، محکم بغلش کردم و گفتم، تو برای من یه درختی، یه درخت همیشه سبز.توی بغلش منو فشرد و گفت، اما تو پر بزن، پر بزن و برگ های درخت رو با خودت ببر و پرواز کن.پر بزن و برو.خودت رو نکش، کسی رو زنده به گور نکن، فقط پر بزن و گاهی که خیلی خیلی سخت شد، خودتو به باد بسپر و ازش نترس. نترس چون اگه بترسی گرفتار گردباد میشی. برو، هر چقدر دور، برو.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 05:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه تکه ام، لیک هر تکه ام آینه نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xubesx2xjjf0-xubesx2xjjf0-xubesx2xjjf0</link>
                <description>مدام سرم را گرم چیزی نگه می‌دارم. مثل جایی از بدن که درد می‌کند اما خودش را بسته است به یک مسکن قوی تا از پا نیوفتد و ادامه دهد.تاکید میکنم، مدام سرم را گرم نگه می‌دارم. و مادامی که سرم به کارهایم، به دغدغه های تحصیلی ام، به هنر که همیشه عاشقش بودم، به کتاب هایم که دوباره پناهگاهم شده اند، به خیالاتم که دوباره مثل بچگی از آن شخصیت های قدیمی داستان میسازم، به کارهای خانه، سریال دیدن و.... و هر چیز که خویش را به خویشتن متصل کند، پاهایم روی زمین می‌ماند.اما به محض اینکه به یاد می‌آورم کجا ایستاده ام، و تمام این کارهایم از برای چیست؟ پاهایم معلق میشوند، گویی تا ته اسمان تاریک بالا می‌روم، و ناگهان مثل سنگِ بزرگ و سنگینی رها می‌شوم روی زمین و آنوقت برای بار هزارم، هزار تکه می‌شوم.اما هر تکه ام آینه نیست که خودم را درونش ببینم!در آن لحظه، تمام تکه هایم به یک چیز فکر می‌کنند. به نوشتن. به چیزی که حالا وقتی سرم را گرم می‌کنم، دیگر نباید‌ به آن فکر کنم. یک نباید دیگر بین بی شمار نباید دیگر در جایی که زیست می‌کنم.چون نوشتن، تمام دغدغه هایم را برای یک زندگی واقعی و برای انسانیت، و برای اتصال من به رویاهایم یاد‌آور می‌شود.به اینکه مدام باید به کلمات درون سرم بگویم سانسور شوند، نیایند روی کاغذ، نگویند و صدایی از آن کلمه های نشسته روی کاغذ، درنیاید.که اگر لحظه ای به راه راست بروند، وای به حال نویسنده شان است!در آن لحظات، گذشته مثل یک ریل قطار می‌نشیند زیرپاهایم و سرم را که بلند می‌کنم تا لحظه ای به آن بنگرم، قطاری غول آسا، مرا می‌بلعد.با تنی که نمی‌دانم برای بار چندم سرپایش کرده ام، خودم را از قطاری که با سرعت باد پیش می‌رود به بیرون پرتاب می‌کنم.غلت می‌خورم روی خار و خاشاک و تنم گُر می‌گیرد، گویی میخواهد آتش بگیرد، بسوزد، خاکستر شود و دیگر به آن زیست آدمیزادی که یک مشت صاحب قدرت برایش رقم می‌زنند، برنگردد.اما به جایش با تنی زخمی، زانوان خسته اش را در بغل می‌گیرد، با تمام وجودش اشک می‌ریزد به حال همه ی چیز هایی که دیده است و با پوست و گوشت و استخوان چشیده.اشک هایش را که پاک کرد، شروع می‌کند به نوشتن.با درد، با زخم، با ترس و با هر چیزی که در تن زخمی اش جریان یافته... و با امید...پ.ن ۱: هنوز هم اینترنت قطع است. و آقایان ترجیح داده اند امنیت ما را حفظ کنند و اینترنت پرو بفروشند!پ.ن ۲: در آتش بس به سر می‌بریم، اگر معنی آن را نمی‌دانید، مترادف آن، بلاتکلیفی میلیون ها زندگی است.پ.ن ۳: ما هنوز زنده ایم حرامزاده ها (دیالوگ فیلم پاپیون)</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 04:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جبر لامصب، زندگی، سیاست، جنگ.</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B5%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-izmkvmzaljxq</link>
                <description>با خودم فکر میکنم چه موقعی اینقدر آدمای اطرافم رو حیرون، مستاصل، بهت زده و بلاتکلیف دیده بودم؟ هیچی به ذهنم نمی‌رسه، همه خاطراتم قبل از تمام این اتفاقات، گیر کردن توی یه اتاق کوچیک و من فقط دارم با یک سال گذشته ی خودم می‌جنگم. میفهمم که جبر، چقدر قدرتمنده و اختیار، گاهی تصمیم می‌گیره منو به تخت بچسبونه و بگه هیچ کاری از دستش برنمیاد! به خودم نگاه میکنم، به تنم که یه مار کبری بزرگ دور تا دور بدنم حلقه زده و میخواد که نفس کشیدن رو ازم دریغ کنه، به اطرافم نگاه می‌کنم و میبینم یه عالمه مار دیگه با نیش های زهرآلود دورم رو گرفتن.میدونم اگه دست و پا بزنم زود از پا در میام و اگه بی حرکت بمونم تا ابد خشک میشم بین اون نیش های پر از زهر.ذهنم پر میشه از نمی‌دونم، پر از سوال برای پیدا کردن حداقل یه راه نجات. تشویش زده و حیرون بازم مثل زندانی های محکوم به ابد، خندون و با چشمای براق، آدمایی که روی زمین افتادن رو بلند می‌کنم و می‌گم، اینجا ته خط نیست و قرار نیست باشه، پس دووم بیار.نگاهم می‌کنن، با چشمایی که مثل چشمای من پر از سواله و پر از استیصال.خودم رو روی زمین میندازم، چنگ میزنم به ذره ذره ی زندگی ای که عاشقشم.با خودم میگم مجبوری انقدر زندگی رو دوست داشته باشی که انقدر برای زندگی، غصه هارو قلوپ قلوپ توی گلوت حبس کنی؟می‌خندم. می‌خندم و حس میکنم تنها قدرتی که توی دستای حبس شدم دارم همینه. اینکه هنوزم به این زندگی لامصب زیاد فکر می‌کنم و برام مهمه.حس می‌کنم از غیر قابل پیش بینی بودن دنیایی که توش گیر افتادم قراره به جنون برسم اما هر روز که چشمامو باز می‌کنم به وجد میام از اینکه ادمیزاد تا چه حد جون سخت و ادامه دهنده ست. گاهی حتی، بدون اینکه بخواد!...بر خلاف اون چیزی که به نظر میرسه، دنیا راه های زیادی رو پیش روت نمی‌ذاره. گاهی فقط بهت میگه یا ادامه بده یا مثل صادق هدایت از تاریکی های دنیای من به جنون برس و برو توی اشپزخونه و شیرگاز رو باز کن و تمام پنجره هارو ببند، نوشته هاتو پاره کن، دراز بکش و برای همیشه چشماتو ببند و وارد سیاهی شو.بازم همون روح سرگردون و سیاه سرم فریاد میزنه امیدی نیست. به آسمون نگاه میکنم و با خودم میگم مضحکه، زندگی آدمیزادی بدجوری مضحکه! سیاستاشون، دورویی هاشون، طعنه ها و تیکه هاشون، بی رحمی هاشون، کشتار فجیع شون و.... و.... و....اما یه چیز دیگه هم بین همه ی اینا هست، اینکه یه آدمی که، با همه ی اینا مخالفه، کم بیاره. و به اون آدما و به اون نیش های پر از زهر و اون مارهای توی راس قدرت بگه، تو بردی!و بعد اجازه بده زمین بشه پر از موافق تاریکی و خالی و خالی و خالی تر از انسانیت.و شاید هنوز نفس هام دارن میان و میرن تا در عمق سکوت فریاد بزنن که عاشق زندگین و به شماره نیوفتادن!</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 17:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم سوخته که نمی‌سازه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%87-axntwkkywl9j</link>
                <description>میخوام عزمم رو جزم کنم که بنویسم. نوشتن رو که نباید از دست بدم. نمیذارم کسی از من بگیرتش.نمیدونم ذهن آشفته و پریشونم مجالِ یه متن منسجم رو بهم میده، یا نه؟ این روزا یه عالمه جمله توی سرم در رفت و آمده، حس میکنم همه چیز، قبل از این روزای کذایی توی یه مه غلیظ گیر کرده و من گیر افتادم بین یه عالمه اخبار و یه عالمه سیاستمدارِ کله گنده. به گمونم اصلا قرار نبود توی زندگی خودمو درگیر خوندن در مورد گذشته کنم، در مورد متون تاریخی، سیاسی و ایدئولوژیک. تا جایی که یادم میاد خودمو درگیر سیاهی ها نمیکردم. فقط دوست داشتم از پیچیدگی های آدمیزاد سر در بیارم. بفهمم چرا؟ چرا دنیا گاهی تاریک میشه؟ اما خودم هیچ وقت فرو نرم توی باتلاق سیاهی!اما خب، جبر مجبورم کرده! حالا مثل یه بچه ی پنج، شیش ساله که دوست داره جواب همه ی سوال هارو بدونه، هراسون میوفتم روی کتابا تا بلکه یه حس مشترک توی تاریخ یا یه عقیده ی شبیه به خودم پیدا کنم و جیغ بزنم همینه!بفهمم چجوری و با چه راهی میشه فهمید، و میشه آگاه بود و اجازه نداد هیچ کس توی سیاهی ببرتت.اما بعد باز با خودم میگم چه فایده؟! اصلا مگه گزاره ی مطلقی توی دنیا وجود داره؟ این روزا، آخرِ همه چی میرسه به اینکه &quot;تهش چی&quot;؟ چند روز پیشا یه متن خوندم از یه آدم جالب توی ویرگول، (با نام کاربری، تهمتن) نوشته بود، &quot;تهش هیچی&quot;.لبخند زدم. آره....راستش تهش هیچی.آدمایی که میگن بشین یه گوشه و کنار بیا و بسوز و بساز رو نمیفهمم.نمیخوام بسوزم. آدم سوخته که نمیتونه بسازه!!برای همین همچنان راه میرم. اگه خسته شم بین آدمای ولع زده ی روزگار، میشینم و نگاشون میکنم. گاهی میدوم. گاهی هم سینه خیز و درمونده ام. اما هنوزم مثل بچگیام میخوام کشف کنم. میخوام بفهمم این زندگی میخواد چی بهم بگه که زبونش نمیچرخه و راست و پوست کنده اونو کف دستم نمیذاره؟ میدونم که نوعِ کشف کردنِ اون دختری که قبلا بودم، اون آدمی که توی خاطرات مه گرفته ام محو و نامشخصه، فرق کرده.اما چه اهمیتی داره. اگه جبر انقدر ظالمه خب بذار باشه. دلم برای همه چی میسوزه. غمگین میشم. وقتی عمیق میشم توی اتفاقات، میشینم برای همه گریه میکنم. برای همه ی آدمایی که دوستشون دارم و برای همه ی آدمایی که جونشونو از دست دادن، بعد برای خودم گریه میکنم که هنوز انقدر زندگی رو دوست دارم و اون انقدر با من بی رحمه. من مثل یه عاشق تنهام و اون، یه معشوقه ی عجیب و گاه کشف نشدنی.این روزا، مدام با خدا قهر میکنم. مثل آدمی که به ته خط میرسه و هنوزم خالق خودشو دوست داره اما نمیدونه این همه اتفاق برای چیه؟ اما من خشمگین و درمونده ام و بازم برمیگردم و بهش میگم یه موقع نکنه وقتی من قهر کردم تو هم قهر کنی؟بعد به رفتار خودم میخندم. با چشمای اشکی، کودکِ درونِ غمگین و آسیب دیده و خستم رو بغل میکنم و بهش میگم نباید انقدررر نگران زندگی باشه چون تهش؟ هیچی.بهش میگم ببین! هنوزم دارم با خدا حرف میزنم، هنوزم با مامان و بابا جر و بحث میکنم و عصبانی میشم و همزمان عاشقشونم، هنوزم عاشق آدمام و گاهی ازشون متنفر میشم، هنوزم میخوام بخونم و یادبگیرم. هنوزم بی مهابا میخندم و ذوق میکنم حتی اگه توی دلم دنیااا دنیااا غم تلنبار شده باشه. بهش میگم این منم. و هنوزم این تویی. قرار نیست آسیبی نبینی و بزرگ شی و همزمان هم یاد بگیری بچه جون.قراره به مرز جنون برسی. قراره پریشون باشی چون بزرگسالی خیلی پیچیده تر از بچگیه.اما چاره چیه؟ نمیخوام بسوزم و بسازم. میخوام بغلت کنم و بگم بازم با خدا حرف بزن، بازم کتاب بخون، بازم بخند و بازم...همه ی اینا مثل گردباد تندی، خیلی زود میگذرن.قوی باش.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار است، لیک ما در زمستانیم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-ofhetbzss70n</link>
                <description>آه بهارم. تو اکنون از پاییز نیز زرد تر و بی جوانه تری. تو که برگ های سبزت هر روز از درختان فرو می‌افتد و گل های شادان و رنگینت پریشان می‌شود و پژمرده.پس چه شد آن عهد و پیمان؟ بانگ آزادی کجاست؟ در توشه ی تو چرا نیست هیچ رویشِ دوباره و جوانه های سبز شده از دلِ تاریکی؟دست در دستِ زمستانِ بی رحم داده ای و جان برگ ها را می‌گیری؟به زمین بنگر. به سرخی زمین از پر پر شدن برگ های سبز.و به انبوه شان که دیگر جایی برای دفن آن ها نیست!به خوک های فربه بنگر. همان هایی که با شکم های سیر باز می‌نوشند و بر روی دوپایشان راه می‌روند. آیا فرقی است میان آن خوکانِ قاتل و این خوکانِ جانی؟!به من بنگر. به آن اشک هایی که با هر تشر خوکان از چشم فرو می‌افتند و اکنون از درد خشک شده است.چشمانم دیگر نمی‌دانند برای ریختن برگ های زمستان اشک بریزند یا برای برگ های تو؛ ای بهار همیشه سبز!!بنگر. بنگر و...جان مرا نیز با پرواز برگ ها بستان.سزوار نخواهد بود نفسِ زندگی بی آن ها.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 12:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جبر لامصب، زندگی، جنگ و چیزهای دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B5%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-npf5wtd89lcc</link>
                <description>میتونم چیزی برای این روزا بنویسم؟با خودم فکر میکنم چه موقعی اینقدر آدمای اطرافم رو حیرون، مستاصل، بهت زده و بلاتکلیف دیده بودم؟ هیچی به ذهنم نمیرسه، همه خاطراتم قبل از تمام این اتفاقات، گیر کردن توی یه اتاق کوچیک و من فقط دارم با یک سال گذشته ی خودم میجنگم. میفهمم که جبر، چقدر قدرتمنده و اختیار، گاهی تصمیم میگیره منو به تخت بچسبونه و بگه هیچ کاری از دستش برنمیاد! به خودم نگاه میکنم، به تنم که یه مار کبری بزرگ دور تا دور بدنم حلقه زده و میخواد که نفس کشیدن رو ازم دریغ کنه، به اطرافم نگاه میکنم و میبینم یه عالمه مار دیگه با نیش های زهرآلود دورم رو گرفتن.میدونم اگه دست و پا بزنم زود از پا در میام و اگه بی حرکت بمونم تا ابد خشک میشم بین اون نیش های پر از زهر.ذهنم پر میشه از نمیدونم، پر از سوال برای پیدا کردن حداقل یه راه نجات. تشویش زده و حیرون بازم مثل زندانی های محکوم به ابد، خندون و با چشمای براق، آدمایی که روی زمین افتادن رو بلند می‌کنم و می‌گم، اینجا ته خط نیست و قرار نیست باشه، پس دووم بیار.نگاهم میکنن، با چشمایی که مثل چشمای من پر از سواله و پر از استیصال.خودم رو روی زمین میندازم، چنگ میزنم به ذره ذره ی زندگی ای که عاشقشم.با خودم میگم مجبوری انقدر زندگی رو دوست داشته باشی که انقدر برای زندگی، غصه هارو قلوپ قلوپ توی گلوت حبس کنی؟میخندم. میخندم و حس میکنم تنها قدرتی که توی دستای حبس شدم دارم همینه. اینکه هنوزم به این زندگی لامصب زیاد فکر میکنم و برام مهمه.حس میکنم از غیر قابل پیش بینی بودن دنیایی که توش گیر افتادم قراره به جنون برسم اما هر روز که چشمامو باز میکنم به وجد میام از اینکه ادمیزاد تا چه حد جون سخت و ادامه دهنده ست. گاهی حتی، بدون اینکه بخواد!...بر خلاف اون چیزی که به نظر میرسه، دنیا راه های زیادی رو پیش روت نمیذاره. گاهی فقط بهت میگه یا ادامه بده یا مثل صادق هدایت از تاریکی های دنیای من به جنون برس و برو توی اشپزخونه و شیرگاز رو باز کن و تمام پنجره هارو ببند، نوشته هاتو پاره کن، دراز بکش و برای همیشه چشماتو ببند و وارد سیاهی شو.بازم همون روح سرگردون و سیاه سرم فریاد میزنه امیدی نیست. به آسمون نگاه میکنم و با خودم میگم مضحکه، زندگی آدمیزادی بدجوری مضحکه! سیاستاشون، دورویی هاشون، طعنه ها و تیکه هاشون، بی رحمی هاشون، کشتار فجیع شون و.... و.... و....اما یه چیز دیگه هم بین همه ی اینا هست، اینکه یه آدمی که، با همه ی اینا مخالفه، کم بیاره. و به اون آدما و به اون نیش های پر از زهر و اون مارهای توی راس قدرت بگه، تو بردی!و بعد اجازه بده زمین بشه پر از موافق تاریکی و خالی و خالی و خالی تر از انسانیت.و شاید هنوز نفس هام دارن میان و میرن تا در عمق سکوت فریاد بزنن که مخالف سرسخت تاریکین و به شماره نیوفتادن!</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 13:00:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز از احساسات یک جنگ زده</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%87-iwbjex004mvo</link>
                <description>کاش انقدر از خودم و این تن متنفر نبودم. کاش هر آن که اراده میکردم اشکام نمیومدن، کاش افسرده و غمگین نبودم، کاش این تن برای ادامه ی زندگی جونی داشت، کاش کسی دوستم داشت، کاش انقدر بلاتکلیف نبودم، کاش فکر اینده مثل خره به جونم نمیوفتاد، کاش زندگی انقدر آزارم نمیداد، کاش خنده هام الکی نبود، کاش سیستم دفاعی بدنم در برابر سختی ها تخیل زیاد نبود، کاش هیچ آدمی رو دوست نداشتم، کاش زندگی رو دوست نداشتم، کاش میتونستم باز بنویسم چه حسی دارم، کاش میتونستم حرف بزنم، کاش این بغض عوضی سنگ نمیشد توی گلوم، کاش تنها نبودم، کاش انقدر آدم نمرده بودن، کاش میتونستم روزی که ایران اباده رو ببینم، کاش انقدر به راه های مهاجرت فکر نمیکردم، کاش میتونستم از خونه فرار کنم، کاش میتونستم از افکار اذیت کننده م رها بشم، کاش یه درآمدی داشتم و دانشجو نبودم، کاش بازم میرفتم دانشگاه و ریخت نحس جعفززادگانو تحمل میکردم، کاش دغدغه م نمره ۱۹ ی اجتماعی توی راهنمایی بود، کاش میتونستم برم مسافرت، کاش توی جنگل زندگی میکردم، کاش قوی تر بودم، کاش انقدر نمیترسیدم، کاش اینترنت قطع نبود، کاش جنگ نبود، کاش هیچ دیکتاتوری بر جهان حکم رانی نمیکرد.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 13:30:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیاهوی انسان وار</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%B1-uk40bxfscvcj</link>
                <description>دیگر چه باید بر زمین می‌گذشتتا از چرخش خود صرف نظر کند؟چه حجمی از مویه مادران، فریاد پدرانو چه شمار بی‌پایانی از جنازه های کوچک باید بر گودال های خاکی می‌نشستتا لحظه ای مکث کندو خورشید را از طلوع بازدارد؟ دیگر چه باید رخ می‌دادتا پرندگان آواز را فراموش کنند برگ ها از رقصیدن در باد باز بمانندو گل ها بخواهند در خاک بمانند و سر از این جهان سراسر ظلم بیرون نیاورند؟ دیگر باید چه می‌شد، تا هیچ حیوانِ اهلی،شیفته ی هیچ انسانِ وحشی نشود؟چرا جهانبرای این آشوب و هیاهوی انسان‌وار هیچ‌گاه به سکوت نمی‌نشست؟ شاید اگر برای کشته شدن هر کودک،زمین، ساعتی از چرخش خود باز می‌ایستاد.زمان تلنبار میشد روی شانه هایمانو انسان با تاریکی ممتد وجودش رو به رو میگشت.آینه ها زیاد مهربانند برای تقدیم نشان شفافیت به آدمی!شاید اگر با هر گلوله، زمین زیر پایمان می‌لرزید و خورشید از دیدن صورت هایمان به وحشت می‌افتاددیگر کودکانبه آسمان پرواز نمی‌کردند.پیامبری بیاورید، شاعری، سعدی را از گور بخوانید!بگویید که بدتر از مغولان برگشته اندشعر بسراید.گلستان کشورش، گورستان شده است.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 21:50:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنازه متحرک</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9-t9robd6rnmwl</link>
                <description>روی تخت دراز میکشم، حس میکنم یه تیکه گوشت سنگینم روی تشک که نیروی جاذبه تمام تلالششو میکنه تا اونو به سمت خودش بکشه و توی اعماق خاکش دفن کنه.مردمک چشمام تکون نمی‌خورن، بهت زده و ترسونن، نمیتونم به آدم بزرگای قصه بگم که چه حالی دارم‌. انگار که اونا باتجربه های بی تجربه از جوونی منن!سیاهی چشمام ماتم زده توی سفیدی، خشک شده و بدون تلاطم، توی یه نقطه ی ثابت، خیره به سقف. افکار چه بی رحمانه به این جنازه حجوم اوردن، گویی زنده است و قادره از پس این همه مسئله و نظریه بربیاد!اسمشو گذاشتم جنازه متحرک، تا بلکه این استعاره ی هدایت وار و تلخ، کمکی به سبک شدن بار سنگینش کرده باشه!!همه افکار رو کنار میزنم. یاد یکی از داستانای کوتاه &quot;گابریل گارسیا مارکز&quot; میوفتم. با خودم میگم، چطور اون زمانی که خوندمش با خودم فکر نکردم که ممکنه شرح حال یکی از برگ های قصه ی زندگی من باشه.متعجب میشم. دوباره میخونمش. سه باره. گیج و پریشون تر از وقتی که اولین بار خوندمش.اون گوشتِ سنگین رو از روی تخت با تقلای چند صد برابری، بلند میکنم. از تابوتِ نرم و گرم بیرونش میکشم و هولش میدم توی زندگی. بهش میگم؛ اینجا قرار نیست صفحه ی اخر کتابت باشه!-آ‌ت‌ن‌ا</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 17:44:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزا، توی سرم آشوبه</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8%D9%87-glv4ioztss6z</link>
                <description>توی سرم آشوبه. فکرا اونجا چی میگن؟ ایران آزاد میشه. نت وصل شد. بازم میتونیم خوشحال باشیم؟ چجوری این همه آدم رو کشتن؟ این یه جنایت بزرگه. دریای خون. باید چیکار کنم؟ حالم خوب نیست. کاش میتونستم غم رو از ایران جمع کنم و از این سیاره بیرون بندازم. پس انسانیت چی میشه؟ کسی به فکر ما نیست. جنگ میشه. جنگ نمیشه. اون آدمای قبلی میشیم؟ رویاهام هنوز توی قلبم نشستن. دموکراسی؟ چقدر دروغ. نمیتونم سلطنت طلب باشم. از گروه ها و دسته ها متنفرم. نمیتونم فکر کنم. باید برم کتابمو تموم کنم. درس خوندن فایده ای داره؟ استادا هیچی نمیفهمن. امتحانا. دیگه اینستاگرام نمیرم. بغض. شاید توی یه فیلم دیستوپیایی زندگی میکنیم. همه ی اینارو یه روز مینویسم. عاشق جشنواره فجر بودم چرا ازش متنفرم؟ امیرپارسا نشاط هنوز زندانه. باید به زندگی ادامه بدم. چرا سرم مثل یه وزنه ی سنگین صبحا از روی بالش بلند نمیشه؟ میخوام بنویسم. ناو آبراهام لینکلن نزدیک ایرانه. ترامپ. نجات پیدا میکنیم؟ هیچ کس به ما فکر نمیکنه. توی تاریخ بنویسین توی دوره ای بودیم که از دوره مغولا بدتر بود. سعدی همون موقع اون شعرای قشنگ رو گفت؟ بیهقی کجاست که اینارو بنویسه. باید نظامی بخونم. تمام وجودم صادق هدایته. خوب شد مرد این روزا رو ندید. باید زنده بمونم؟ دیگه نمیتونم تلاش کنم. باید تلاش کنم. نگران دوستامم. باید فرار کنیم؟ دیگه با هیچ کس حرف نمیزنم. باید با یکی حرف بزنم. میخوام گریه کنم. انگار از یه مسابقه بوکس برگشتم و فقط کتک خوردم. بازم دارن آدم میکشن. از رسانه ها بدم میاد. نقاشی میکشم. خوب شد رفتم بیرون. چقدر آدما غمگینن. باید ادامه بدم. هنوزم با حرفام میخندن پس خوبه. زن، زندگی، آزادی. همه میگن خدا دروغه. خدا دروغه؟ گریه. من اونو توی تاریک ترین روزای زندگیم دیدمش. داره مارو نگاه میکنه. صدامو میشنوی؟ کاش به آدما اختیار نمیدادی. اونا بی رحمن. گفت دوباره بهار میاد. دلم براشون میسوزه. هیچ کاری از دستم برنمیاد. باید بنویسم. نمیتونم امیدوار باشم. به زندگی امیدوارم. به خاطر اونایی که رفتن. به خاطر خودمون. برای ایران چیکار کنم؟ امیدوار میمونم.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 16:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آستانه بیست سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-bvvzgxpl7zow</link>
                <description>در آستانه بیست سالگی بودن، بی نهایت عجیب است. گویی تمایل ندارم سنم را به یاد بیاورم، این عدد عجیب را، که حکایت میکند دو دهه زندگی کرده و نفس کشیده ام. مثل زن های چهل و خرده ای ساله، که از میانسالی واهمه دارند، من هم از جوانی واهمه دارم.از جوانی در ایران واهمه دارم. از رویاهایم، مسئولیت هایم، هدف هایم، از ندانسته ها و دانسته هایم حتی...! در آستانه بودن مرا میترساند. میترساند نتوانم از پس سیل افکار باید ها و نباید های ذهنم بربیایم.اما با تمام این ترس ها وقتی خوب فکر میکنم میبینم لحظه هارا با قدم های جسورانه طی میکنم.گویی جسارت و ترس با هم اند. در کنار هم. وقتی میترسم، شجاع تر میشوم. بین میدانم و نمیدانم هایم زندگی، از بزرگ ترین سختی ها عبور میکنم.بین بودن و نبودن، بین نیستی و وجودبین جوانی و کودکیبین خیال وحقیقتمن در بین این ها زیست میکنم.و گاه خود نیز نمیدانم که کدامم!</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 15:11:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمیزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-xvpjnalmqjvq</link>
                <description>بیشتر زمان شان را در سر های وراجشان می‌گذراندند.گویی درون آن جمجمه های سبک‌سرِ به ظاهر سنگین، فلز های داغی می‌زیستند که هر چه بیشتر می‌اندیشیدند، بیش از پیش انبساط میافتند.کمی از آن زندگی کوتاه را در خیالشان،و فقط لحظه ای از آن را در واقعیت زندگی می‌کردند. به آن ها آدمیزاد می‌گفتند و در جست و جوی کمالی بودند که تنها در سرهایشان زندگی می‌کرد....آن ها موجودات غریبِ اجتماعِ تنهایان بودند.#آتنا_باقری</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 07:54:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال عشق</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-a4f4typ9nycf</link>
                <description>قلب های از هم گسیخته مان، یادآور این جدایی محزون است. خیال بود هر چه بود، رویاست هر آنچه هست. وجودت جداست زِ من، وجودم جداست زِ تو. در تو می‌جستم خویش را. در تو می‌جستم عشق را. در تو می‌جستم تکه تکه ی وجودم را. تمامی عشق زِ وجود من می‌جوشید.چه خوش می‌اندیشیدم. چه خوش خیال می‌زیستم. و در چه رویاهای بزرگی، لحظات را خیره به چشمانت از سر می‌گذراندم. روح خوش خیال قلبم، پس از تو، پر کشید و رفت. و دیگر از او هیچ نماند. نه در رویا، و نه در خیال.#آتنا_باقری</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 07:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنون</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-oviiisjml3rd</link>
                <description>نمیدانم آن جنون کجا رفته است؟ مگر جنون نیامده بود که بماند و مرا هر دم دیوانه تر سازد؟ چه شد آن تب سوزناک؟چه شد جوش و خروش مجنون وارم؟ جنون، موقت است. هیچ گاه نیامده است که بماند. عشق را که در سینه ات کاشت،غم که خانه ساخت، خاطره ها که ساخته شد،رهایت می‌کند. می‌رود پشت کوهِ رویاها. در جست و جوی او دنیا را بگرد و زمین را به آسمان بدوز...گوشواره های درخشانت را به ابرها بیاویز.لیکن او در پشت کوه ها پنهان میماند...و خورشید به جز با چرخش زمین بالا نخواهد آمد. باید منتظر باشی عزیز من. باید انتظار را بچشی.باید صبور باشی،و باید عشق را در سینه‌ی استخوانی ات حفظ کرده و هر دم او را بپروری.باید که تنفر را برانی،تا جنون راهی را برای آمدنش هموار سازد.جنون که آمد، لحظه لحظه ی بودنش را با او برقص. زیرا بعد رفتنش دیگر سلول های تنت، زندانی می‌شوند و تو، تو هر دم در انتظار رویایی.رویایی دور و بی کران زیبایی.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 01:58:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهای کوچیک و بی اهمیت زندگی، که بهت آسیب های بزرگ و پر اهمیت میزنن:</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%86-p6pekc7fbsc6</link>
                <description>من از اون آدمای چاق و تپل بودم که هیچ مشکلی با اضافه وزنش نداشت.اتفاقات توی ذهن من برخلاف آدمای دیگه رقم می‌خورد. با خودم فکر میکردم اگه یه آدمی به خاطر وضع بدنی من از من خوشش نمیاد هیچ اهمیتی نداره. اون چیزی که اهمیت داره طرز فکر من برای تبدیل شدن به یه انسان بهتره. به یه دوست بهتر برای اطرافیانم. و اونقدر این مسئله برام مسخره بود که وقتی آدما به روم میوردنش یا با تیکه و طعنه و شوخی مسخرم میکردن، خشم وجودمو در بر می‌گرفت و با پرخاش بیشتری سعی می‌کردم دقیقا بر خلاف اون چیزی که اونا میگن عمل کنن. پس، فلانی بهت گفت، بازم میخوای بخوری؟ به خودت نگاه کردی؟ خیلی بد شدی خیلی... واقعا نمیخوای یه فکری بکنی؟ ورزش کن!! رژیم بگیر!! مغزم توی سرم فریاد می‌زد که دقیقا برعکس اون چیزی که اون میگه عمل کن. به بدنت آسیب بزن. هر چیز پر از قند و مضری که از نظر اون آدم بده رو بخور. اینطوری ذهنم آروم میشد که خیلی خب! الان من یه آدم چاق خوبم! چون چاق بودن که مهم نیست. طرز فکر من برای آدم خوبی بودن، مهمه.تا اینکه یه روز زنعموم بدون اینکه نقدی ازم کنه دکتر تغذیه ای که خودش میرفت رو پیشنهاد کرد. مامان پشتشو گرفت. و یکدفعه توی شرایط ناگهانی ای دیدم توی مطب دکترم و در حالی که دارم به صحبتاش میخندم اون با جدیت تمام بهم میگه وقتی بهت برنامه ی غذایی دادم باید جدی باشی! باید رعایتش کنی! و باید جا نزنی! اونجا توی اون لحظه خندم متوقف شد و به دکتر گفتم حله. انجامش میدم. اما ته دلم یه چیزی میگفت، تو هم مثل بقیه فکر میکنی. تو هم کوته فکری و منو با بدنم قضاوت میکنی.دو هفته ی اول به سختی گذشت. یادمه یه روزایی گریه میکردم چون حس میکردم حرف مردم داره زندگیمو پیش میبره. بعد دیگه بهش فکر نکردم و با خودم گفتم این یه کارو میخوام برای مامان انجام بدم. اگه مامان میخواد... پس بهش نشون میدم که میتونم و بعد از شر این ماجرا خلاص میشم.هفته ها می‌گذشت. و همه ی تلاشم به خاطر مامان بود. دلیل و معنای من لاغری نبود. دلیل و معنای من اثبات خودم به مامان بود.تا اینکه بعد از چند کیلو کاهش وزن حس کردم لباسام به تنم بهتر وایسادن. سبک تر شدم و وقتی میخواستم توی خیابونا قدم بزنم با بی پروایی بیشتری قدم برمیداشتم و آزاد تر بودم. ادامه دادم چون حالا داشتم ازش لذت می‌بردم هر چقدر که سخت بود. حالا در کنار مامان یه چیز دیگه هم بود که نمیدونم چی بود. شاید شوق موفق شدن و ادامه دادن. شاید هم شوق فقط ادامه دادن.چند وقتی خوش گذشت. خوشحال بودم. داشتم با خودم حال میکردم و از طرف بقیه فیدبکای خوب میگرفتم.تا اینکه حجمه و فشار جدیدی شروع شد. به چشم میشد دید که همون آدمایی که به خاطر اضافه وزنم مسخرم میکردن حالا با پوزخند به همدیگه میگفتن، تا رفت دانشگاه به فکر لاغر کردن افتاد! عجب چیزیه این دانشگاه!!یا مثلا مدام میخواستن مچمو بگیرن که او! دیدیم فلان روز داشتی رژیمتو رعایت نمیکردی! ولش کردی؟ اوه. چه بد! مراقب باش برنگردی به اون وضعیت قبلیت...وضعیت قبلیم؟؟&quot;وضعیت&quot; جوری بیان میشد انگار اون زمان آسمون به زمین رسیده بود و زندگی شون با اضافه وزن من مختل شده بود.هر چی که بود،من با وضعیت قبلیم مشکلی نداشتم.با وضعیت فعلیمم خوشحال بودم و داشتم تلاش میکردم، همین!بعد یه چیز خیلی مهم رو فهمیدم.فهمیدم بعضی آدما براشون مهم نیست تو چیکار میکنی، کجای زندگی وایسادی، نظرت چیه یا اصلا چقدر داری سختی میکشی.چون اونا اونقدر بیکارن که به شکست های تو می‌خندن و به موفقیت هات حسادت می‌ورزن و باز هم می‌خندن.فهمیدم اگه اونا دنبال خندیدنن بذار بخندن. اگه هیچ مسئله ای جالب تر از اضافه وزن من ندارن چه جالب چون من هزاران مسئله ی جالب تر از نظر اونا توی زندگیم دارم!فهمیدم اگه من به خاطر مامان یه روزی شروع کردم و بعد مصمم شدم که ادامه بدم و فهمیدم که کار درستی دارم انجام میدم پس باید انجامش بدم.این موضوع رو مطرح کردم چون میخواستم به خودم بگم این فقط بخش کوچیکی از زندگیه. بخش خیلی خیلی کوچیک از زندگی.چون انتخاب های شخصی و استقلال فکری از جایگاه ارزشمندی برخوردارن.پس کارمو انجام بدم و به حرفایی که مدام رنگ عوض میکنن اهمیت ندم.مهم نیست اگه ۱۰ کیلو لاغر کردم و حالا ۲ کیلو دوباره اضافه کردم!هی!زندگی فراتر از این چیزاست دختر!هر کاری که حالمو خوب میکنه انجام بدم. سعی کنم آدم بهتری بشم.به رویاهام فکر کنم حتی اگه توی وضعیت سختی قرار دارم و آدما زوم کردن روی نقطه های خیلی کوچیک و بی اهمیت زندگی من.به رویاهام فکر کنم.به رویاهام فکر کنم.آدم بهتری باشم.مهربون باشم حتی اگه مهربون بودن برای آدما جذاب و خفن نیست.آدم بهتری باشم!!!!و در نهایت با تجربه ی یه عالمه موقعیت از این جهان هزار چهره ی گاه دوست داشتنی، خداحافظی کنم.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 04:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متاسفم</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-bj9miywkgzsr</link>
                <description>متاسفم دختر. متاسفم که دنیا پر از رنگ نیست. که سیاه و تاریکه،و نور زیادی نداره. متاسفم که دیگه نمیتونی برای پیدا کردن آدما و کارای شگفتی که میتونی باهاشون تجربه کنی ذوق کنی. متاسفم که این روزا سیاست به انسانیت می‌ارزه. و رند بودن به سادگی. متاسفم که رسیدن به رویاهات انقدر سخته. که باید بیشتر از توانت تلاش کنی و بیشتر از سنت بفهمی و فراتر از روحت گذشت کنی و یاد بگیری چطور تجربه های نو بسازی.متاسفم که نمیتونم بگم قصه ها و کتابایی که توی بچگی میخوندی حقیقتن. متاسفم که میوفتی روی زانوهات و خودت به تنهایی بلند میشی. متاسفم. متاسفم که وارد دنیای بزرگسالی شدی و هنوز بلدش نیستی.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 09:41:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7-atppropxzmus</link>
                <description>شب ها غم وجودم را پر می‌کند، غمِ آن چیزهایی که قبلا داشتم و حال دیگر ندارمشان.غم آدم ها و خاطرات و احساسات پیشینم.چیست این گذشته؟ چیست که در همه حال به از حال است؟ میدانم این غم از کجا می آید. از دلتنگی است. اما دلتنگی وقتی در راه است خبر نمی‌کند. فقط یک آن، زنگ دلت می‌خورد که دلتنگی آمده و می‌خواهد بماند.دلتنگی مهمان خوبی است، می‌تواند تو را بخنداند و بعد اشک را از چشمانت سرازیر کند اما خب همیشه هدیه ای زیر بغلش دارد که یک خروار غم است!</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 09:38:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-u4ki02p7j6m6</link>
                <description>&quot; در انتها مرا ترک گفتی.جیر جیر در، همچو سمفونی محزون مردگان، در گوش هایم پیچید و تو رفتی.کمی پیش تر، رو در رو، همانند دیدار نخست، خیره به چشمانت بودم، قدم به قدم در ثانیه ها.دقایقی قبل تر، از انتهای عشق سخن گفتی، از ابد.ساعتی پیش، آوای صدایت در گوشم پیچید. مرا به همان مکان پیشین، همان روزهای زلال می‌خواندی. دلم همچو پرنده ای آزاد پر زد: &quot;مرا دوست خواهی داشت؟&quot;آن هنگام که خورشید در میانه ی آسمان بود، به خانه بازگشتی و نور از میان روزنه های پرده ی سپید، به داخل تراوید.سحرِ همان روز،  گنجشکی روی لبه ی پنجره، آوازه خوان، مرا به دیدنت امیدوار ساخت.و در آغاز، پیش از تمام آن روزها، می‌دانستم، مرا دوست میداشتی، می‌داری؛ و گمان میکردم که خواهی داشت!#آتنا_باقری</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 09:35:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن بودن یا ظنِّ بودن.</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B8%D9%86%D9%91%D9%90-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-izr48gn4m9sn</link>
                <description>باور کنیم که زن بودن، ظنِّ بودن است؟در کتاب معارف دانشگاه در صفحات متعدد و پی در پی می‌خوانم که زن، به دلیل تمایلات عاطفی بیشتر، احساسات بیشتر و تصمیم گیری های هیجانی بیشتر است که صلاح دانسته شده، حقوق کمتر از مرد داشته و این به معنی ارزش کمتر او از مرد نیست! تا بوده زنان منع بوده اند و از زمین و زمانی که حق انسانی شان بوده و حال میگویید صلاح بر این است که بگذرند از حقی که در تمام تاریخ برایش جنگیده اند؟ کاری ندارم شما چه میگویید.کاری ندارم از نام خدا و پیامبر چه استفاده ای کرده اید و میکنید و می‌تازانید و پیش می‌روید. میخواهید زن را قانع کنید که تطمیع شود به هر چیز کوچکی که یک مرد به او می‌دهد؟بال هایش را چیده و او را به شُکرِ داشتن دستان ظریفش میخوانید؟اینها جبهه گیری های یک زن در برابر جامعه ی مرد سالارانه شما نیست بلکه دست و پا زدن بی فایده اش برای گرفتن ساده ترین حق هایی است که آرزو شده اند! آن هم در قرن بیست و یکم! هنگامی که زمین شاهد چندین تمدن بوده است.حال، همه ی کتاب معارف شما را از بر کنم به اسم دین، اما هزاران هزار بار افسوس که با اسم دین و اسلام چه کارها که با رویای زنان نکردید. ما نیز خود، به خود ظلم میکنیم. ما می‌گذریم بالاجبار. می‌بخشیم و کنار می‌آییم.زیرا گاه باور میکنیم که زن بودن، ظنّ است، ظنّ بودن.لیکن با تمام اینها ما پر خواهیم زد، زیرا میدانم حق های امروز ما، آرزو های زن های پیشین بوده است و ما توانسته ایم. ما توانسته ایم بال هایمان را باز پس بگیریم حتی اگر حال نتوانیم با آن ها پرواز کنیم.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 11:38:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برای خودم تنگ شده.</title>
                <link>https://virgool.io/@Atena_Bagheri/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-xog5dtwtvbdh</link>
                <description>زندگی تو رو میکوبه و از نو می‌سازه.تو دلت برای اون آدمی که قبلا بودی تنگ میشه. همون کسی که ساده به همه چیز نگاه می‌کرد و یه رنگی خودشو توی همه ی دنیا میدید. اما دلتنگی فایده ای نداره!دنیا در حال ساختن توعه و قرار نیست از این کار دست بکشه. قرار نیست نگاه قشنگ روزهای قبل رو بهت برگردونه.تو دلتنگ میشی و دلتنگ میمونی.خودتم خوب میدونی که آگاهی بیشتر یعنی رنج بیشتر.اما به فهمیدن بیشتر و بیشتر ادامه میدی و در گاهی از موارد اگر بخوای بهتر هم بفهمی سراغ کتابا میری، سراغ فیلما و هر چیزی که حس کنی میتونه تو رو آروم کنه تا کلیدی برای قفل ها و رمز و راز دنیا پیدا کنی.اما خب، گاهی هم فقط غم و دلتنگی میمونه، در حالی که داری خرد میشی و دوباره ساخته میشی.</description>
                <category>آ ت ن ا</category>
                <author>آ ت ن ا</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 01:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>