<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آتنا علی‌پوران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Athena-al</link>
        <description>نویسنده‌ی خیالپرداز:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:57:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/876119/avatar/QqGGa5.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آتنا علی‌پوران</title>
            <link>https://virgool.io/@Athena-al</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;زَنگی قَریب&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Athena-al/%22%D8%B2%D9%8E%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D9%8E%D8%B1%DB%8C%D8%A8%22-ex7rqcj5yise</link>
                <description>بوی گل‌های وحشیِ غرق در مهِ بهار، هوش از سر آدمی می‌پرانَد. گویی هزاران هزار عطرِ خوشِ دنیا را از بر کرده و یک‌جا جمع کرده‌اند. انگار که بوی خوش، همانجا و در آنان خلاصه می‌شود.حرکات موزون و ناهماهنگ برگ‌ها در سپهر برقی توصیف‌نشدنی در چشم‌هایِ قهوه‌ای‌ام می‌اندازد. آوایِ ناب تماس شاخه‌های درختانِ سروِ سر به فلک کشیده به یک‌دیگر، روح را نوازش می‌کند. احساس می‌کنم با روحم دست دوستی می دهد.خیسیِ چمن‌های تازه‌ی بهاری، بدنم را آرام می‌کند. تکِ‌تکشان یک‌صدا می‌گویند که زندگی‌ام همین لحظه است. گذشته‌هارا فراموش و فرداها را رها کنم.میان زیباییِ‌های حیاطِ کلبه، بخارِ داغیِ قهوه‌ام جلوی چَشمانم به رقص در می‌آید. گرمی‌ بدنه‌اش نیز جانی‌ تازه به دستان خسته‌ام می‌بخشد.حال، تنها کافی‌ست چَشمانم را ببندم. آنگاه می‌توانم صدای گرامافون قدیمی که آهنگی کلاسیک پخش می‌کند را بشنوم. در نظرم هوگایی‌تر از این، امکان ندارد.از سکوتِ زبانم، دلم به حرف می‌آید و مغزم هم‌پای او می‌نوازد؛ لیک گوشی برای سپرده شدن ندارند. من در عالم خویشم و آنها در غرق گرفتاری‌ها و نگرانی‌هایشان.همانگاه پرنده‌ای به سفیدیِ برف و پاکیِ آب، در دل آسمان پرواز می‌کند. با دیدنش به خاطر می‌آورم که زمان غذای دوستانِ کوچکم رسیده است. از فرطِ دقیق بودنشان لبخندی محو بر لبانم نقش می‌بندد.برای آماده کردن خوراک‌شان به پا می‌شوم. ریختن دانه‌های کیسه در ظرف برایم خاطره‌ی تمام کبوتران را مرور می‌کند.می‌دانید؟ هیچ چیز بی دلیل نیست. هر کبوتری نشان از نامه‌ای محو یا معلوم دارد.زمانی کبوتری بود که می‌آمد. کنارم می‌ماند. دانه‌ای می‌خورد و بعد بدون خداحافظی، به پرواز در می‌آمد. آنقدر بالا می‌رفت که دیگر دنبال کردنش آب در هاون کوبیدن بود.یا بعد از آن، کبوتری آمد و برایم گلی کوچک چید. آنچنان از کارش شادمان شدم ‌که خوراک‌ش را جدا آوردم. غذایش را خورد. انتظار می‌رفت که برایم گلی دیگر بچیند؛ ولی جای آن دستم را چنگی انداخت و رفت.یکی‌هم بود که خیلی دوستش داشتم. هر بار که می‌آمد با پاهای کوچکش رازی می‌آورد. همان راز روزم و حالم را می‌ساخت. سرتان را با تعریف از آنان درد آوردم؛ اما امان از آن دوست کوچکم که تنها خون دلش را می‌خوردم.گاهی هم بی مقدمه، میان تمام کبوتران قبلی، کبوتری آمد و کنارم نِشَست. آنقدر خسته‌ بودم که حتی نگاهش نکردم؛ لکن اون نرفت.‌ راستش را بخواهید، هرکاری کردم‌ نرفت. آن‌جا بود که با لبخندی کاری، او را نوازش کردم. سپس در قلبم را به رویَش باز کردم. او هم آنجا لانه کرد. هنوز هم که هنوز است، همان‌جاست. با صدای کوفتنِ پای کبوترِ جدیدی رشته‌ی افکارم‌ پاره می‌شود؛ اما قبلش حکایت کبوتران زنگ قریبی را در ذهنم به صدا درمی‌آوَرَد.خبلی هم شبیه تصورم نیست ولی شبیهه:)پ.ن: برای آرمیتا، که باعث شد دوباره بنویسم:)</description>
                <category>آتنا علی‌پوران</category>
                <author>آتنا علی‌پوران</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 22:39:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک چشم آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@Athena-al/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-cskflruowqop</link>
                <description>بیشتر آدم‌هایی که می‌شناسم، به ویژه نوجوان‌ها، گمان می‌کنند آدم‌های پیر، مثل مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هایشان، حرف هایی برای شنیدن ندارند. آنها فکر می‌کنند اگر ساعتی در کنارشان بنشینند، از شدت حرف‌های تکراری حوصله‌هایشان سرمی‌رود. چه کسی می‌داند؟ شاید در شرایط و خانواده‌ی آن‌ها، حق داشته‌باشند.من هم همانند آنان خیلی وقت‌ها ساعت‌ها صحبت با دوست صمیمی‌ام را ارجحیت می‌دهم؛ اما با وجود علاقه‌ای که به تک تکشان دارم، دغدغه‌هایشان را یکسان می‌بینم. برای همین، این امر که از کودکی با بزرگسالان بزرگ شده‌ام نیز بی‌تاثیر نیست، وقت‌هایی هم می‌شود که برایم صحبت با آدم‌های پیر، از هرچیزی لذت‌بخش‌تر است. برایم شنیدن تجربه‌های زیسته‌ی آنها مانند کتاب‌هایی قدیمی و نوشته نشده‌است. کتاب‌هایی که از حال هم واقعی‌تر هستند و هرکسی نمی‌تواند بخواندشان. در میان خاطراتم، کسی پیدا می‌شود که پس از والدینم، همیشه بوده و هست. از زمانی که یادم می‌آید، با او بازی می‌کردم و دوستش داشتم. خاله‌فروغ، دوست کودکی و بزرگی‌ام است. کوچک‌تر که بودم گوگولیا صدایش می‌زدم، حتما چون واقعا گوگولی است:)). او تنها کسی‌ است که بی‌قید و شرط و بدون هیچ انتظاری به من عشق می‌وزرد و حال خوب و بد من، هر دقیقه‌ی شبانه‌روز برایش اهمیت دارد. از آنجایی که می‌داند به گفته‌هایش گوش می‌سپارم، گاهی از خاطرات دوران کارش در بیمارستان، کودکی، جوانی و.. می‌گوید. من هم همیشه با گوشِ جان، گوش می‌دهم. همواره می‌گوید -در زمان کار- در بخش کودکان، از بچه‌ها متنفر بوده و تنها بچه‌ی مورد علاقه‌اش بچگیِ من بوده است؛ اما با این حال، روزی برایم از دخترکی  یکی-دوساله گفت که در بیمارستان بوده است. می‌گفت آنچنان مهرش در دل او افتاده بوده که برایش همه‌ کار می‌کرده است. من هم که عاشق شنیدن خاطرات آن زمانش هستم، گفتم برایم همه چیزش را بگوید. او هم بی‌چون و چرا و با ذوق، بنا کرد به تعریف.می‌گفت: « بچه‌ی یک کارگر بود، بیمه شده. وقتی آوردنش بیمارستان و بستریش کردیم، هرچی می‌دادیم که بخورد بالا می‌آورد. دکتر تشخیص داد سرطان دارد و به خاطر اینکه حالش بدتر نشود، موندگار شد. دو-سه ماهی بیمارستان بود. اگر حالش بد می‌شد من بهش سِرُم می‌زدم. اون خوشگل‌ترین بچه‌ای بود که دیده بودم. پوستش سفید بود، موهاش طلایی و چشم‌هاش آبیِ آبی بود؛ دقیقا رنگِ دریا و آسمون. نمی‌دونم دلیلش رو؛ اما مهرش بدجوری تو دلم افتاده بود. بچه زیاد بود توی بیمارستان، هرکدوم از اون طفلیا یه بیماری داشتن؛ اما این یه چیز دیگه بود.» مکثی کرد. بعدش ادامه داد:«هر روزِ خدا می‌رفتم بهش سر می‌زدم. کارم شده بود این که بعد از تموم شدنِ کارام، بدو بدو برم از اتاق کودکان برش دارم و ببرمش حموم. توی وان می‌شستمش. از رخت‌شور خونه‌ی طبقه‌ی بالا، چند تا لباس نو و ملحفه‌ی تمیز گرفته بودم و براش تو کمدم قایم کرده بودم. وقتی از حموم می‌آوردمش، یه لباس تنش می‌کردم و به بچه‌های بخش کودکان می‌گفتم من بردمش، اوناهم که می‌دونستند چقدر دوستش دارم، می‌گفتند باشه.»« با آسانسور می‌بردمش پایین و رو یکی از تخت‌ها براش یکی از اون ملحفه‌هارو پهن می‌کردم. می‌ذاشتمش رو اون. بقیه می‌گفتن: باز اینو اوردی آزمایشگاه؟ می‌خندیدم و می‌گفتم: آره. خلاصه می‌شِستم باهاش بازی می‌کردم. گاهی بچه‌های آزمایشگاهم میومدن و باهم آهنگ می‌ذاشتیم. ما دست می‌زدیم اونم برامون می‌رقصید. خیلی ناز بود. حتی آهنگم نمی‌ذاشتیم، اگر می‌گفتیم: نانای کن. برامون می‌رقصید. ماهم می‌خندیدیم و کنارش حرف می‌زدیم. گاهی هم هممون باهاش بازی می‌کردیم. هرموقع گرسنه‌اش می‌شد و موقع شیرش بود، می‌رفتم اتاق شیر براش شیر می‌گرفتم و بهش می‌دادم. اونم قورت و قورت می‌خورد. کوچیک بود، بلد نبود حرف بزنه؛ ولی سیر که می‌شد با چشم‌های آبیِ درشتش بهم نگاه می‌کرد و می‌خندید. انگار داشت تشکر می‌کرد. هفته‌ای یکی-دوبارم والدینش میومدن ملاقاتش؛ چون بستری بود فقط وقتی زمان ملاقات بود، می‌تونستند بیان. اوناهم اینو قبول کرده بودند؛ چون می‌دونستند اگر مرخص بشه حالش بدتر می‌شه. وقتایی که می‌خواستم دیگه برم سرکارم و برش می‌گردوندم، شروع می‌کرد به جیغ و داد و انگاری می‌گفت: منو با خودت ببر. منم دلم طاقت نمیورد، باز می‌بردمش پیش خودم آزمایشگاه.»ساکت شد. دیگر حرفی نمی‌زد. این بار من به حرف آمدم و پرسیدم:« بعدش چی شد؟»گفت:« هیچی دیگه. چند‌ماهی همینجوری گذشت و یه روزی که مثل همیشه رفتم ببرمش پیش خودم، دیدم تو اتاقش نیست. تختش خالیه. ازشون پرسیدم: کجاست؟ الکی گفتند: برای عکس برداری و امثالهم بردنش. از ترسشون نمی‌تونستند بهم واقعیت رو بگن. منم که از همه‌چی بی‌خبر بودم، باشه‌ای گفتم و رفتم؛ ولی نگو بچه مُرده بوده. فرداش که باز اومدم پیشِش و باز نبود، فهمیدم یچیزی شده. آخر با کلی کِشمکش بهم گفتند مرده. وقتی‌که گفتند، زدم زیر گریه و زاری. انقدر حالم بد شد که رفتم خونه. یادم میاد تمام روز رو گریه کردم. انقدر گریه کرده بودم که چشمام پُف کرده بود و حتی فرداش هم نتونستم برم بیمارستان. همه می‌دونستند چقدر دوستش داشتم، حتی مدیرمون. برای همین وقتی برگشتم مدیر بخش من رو به بخش بزرگسالان منتقل کرد. درسته سال‌هاست که از اون زمان گذشته؛ اما هنوزم به یادشم و دلم براش تنگ می‌شه:). »آخرِ داستان دلم گرفت. چرا گاهی انقدر بازیِ زندگی ناعادلانه می‌شود؟ آن بچه‌ی کوچک چه گناهی داشت که انقدر زود پر بکِشد و برود؟ همانگاه در میانِ چراهایم صدای درونم گفت:« حتما روح بزرگ و لطیفش برای این دنیا سنگینی می‌کرده. شاید اونقدر پاک و مظلوم بوده که خدا خواسته بره پیش دخترک‌ها و پسرک‌های دیگه توی بهشت و با اونها بازی کنه. شاید خدا خواسته او دردی نکشه.. »انگار چهره‌ی او نیز در هم رفته بود. من که این را دیدم، به روی خودم نیاوردم که ناراحت شده‌ام. بازیگوشانه پرسیدم:« منو هم همینقدر دوست داشتی؟»او که در خاطراتش غرق شده بود، به خود آمد و با خنده گفت:« دوستت داشتم؟ من عاشقت بودم. تورو که بی‌نهایت دوست دارم. بچه که بودی، سرمو می‌گرفتن، تهمو می‌گرفتن، هفته‌ای هفت روز خونه‌ی شما بودم. میومدم پیش تو. دلم برات تنگ می‌شد. توام منو خیلی دوست داشتی، اونقدری که هر بار که می‌خواستم برم سرتو گرم می‌کردن و منم قایمکی می‌رفتم؛ اما بازم تا می‌فهمیدی می‌زدی زیر گریه.»من هم خندیدم و گفتم:« هنوزم خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد.»از آن روز ماه‌ها گذشت. فکر می‌کنم خودش هم یادش رفته بود برای من داستانِ دخترک چشم‌ آبی را گفته است؛ اما من گاهی بین افکارم او را تصور می‌کردم و با خود فکر می‌کردم اگر زنده مانده بود، الآن چه کاره شده بود؟ شاید بازیگر می‌شد. آخَر خیلی خوشگل بوده است. چند وقت پیش بود که خانوادگی عید دیدنی خانه‌ی او رفته بودیم. خیلی‌ها بودند. عصر، بعد ناهار، حرفِ عکس‌های قدیمیِ آلبوم‌های خاله فروغ به میان آمد. او هم رفت و آن‌ها را آورد. ما آنقدر از این موضوع ذوق کردیم که او گفت هر عکسی دوست دارید، بردارید برای خودتان ببرید. به زبان نیاوردم؛ ولی در بین عکس‌های جوانی او و کودکی مادرم و.. دنبال عکس او و دخترک چشم‌آبی هم بودم؛ چراکه به من گفته بود عکسی با او دارد که در یکی از آلبوم‌هایش است. یک دفعه چشمَم به یک عکس قدیمی خورد. از آن عکس‌هایی که زرد رنگ هستند و پشتشان زمان، مکان و فرد نوشته شده است. او با لباس پرستاریِ بیمارستان بود و دخترکی با چشمانی درشتِ آبی و پیراهن بامزه‌ای دستش بود. آن را از بین کلی عکس برداشتم و از او پرسیدم که همان دخترک است یا نه. او هم چشمانش برق زد و با لبخند گفت که همان است. باور کنید چشمانم از ذوق چنان برقی زد که نمی‌توانم توصیفش کنم.پس از آن روز، هر زمان که دلم برای دخترک تنگ می‌شود، می‌روم و به عکسشان می‌نگرم.دخترک چشم آبی در آغوش خاله فروغ:)</description>
                <category>آتنا علی‌پوران</category>
                <author>آتنا علی‌پوران</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jun 2022 22:11:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;همه‌ی ما دیوانه‌ایم:)&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Athena-al/%22%D9%87%D9%85%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C%D9%85:%29%22-q4ihpvinpedm</link>
                <description>در آن هنگام که آسمان به تاریکی رنگ می‌باخت، ماشین‌ها همچنان در ترافیکِ سنگینِ خیابان باریک و قدیمیِ شهر میخکوب شده‌ بودند. از آنجایی که از فرط خستگیِ ساعت‌ها در ماشین نشستن و دیدن چراغ‌های قرمزِ تنفربار ماشین‌ها هنوز هم هیچکس حوصله‌ی صحبت نداشت، به خواندن کتابم ادامه دادم. هرچند در تاریکی سخت بود؛ اما آنقدری قشنگ بود که نمی‌توانستم به قیمت اذیت نشدن چشمانم خواندن را قطع و به کار دیگری مشغول شوم. خواندم و خواندم. آنقدر که به این صفحه رسیدم. با اینکه خیلی خاص نبود، با آن در افکارم غرق شدم.از کتابّ ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرداولین فکری که در میان افکارم رژه می‌رفت، یک سوال بود. اینکه شاید اگر شخصی چندسال پیش از من می‌پرسید:-بنظرت دیوونه‌ای؟با لحن تعجبی -شاید هم کمی عصبی- جواب می‌دادم:+اینه چه سوال احمقانیه که می‌پرسی! البته که عاقلم. بیشتر از تو:)))(حالا شاید هم انقدر حاضرجوابی نمی‌کردم.)لیک حال که روزها از آن سال‌ گذشته است، در نگاهم دیوانه بودن آنقدرها هم بد نیست. حتی فکر می‌کنم اگر از ابتدا جور دیگری دیوانگی برایمان تعریف می‌شد، دیگر این چنین بد به نظر نمی‌رسید.(البته اگر فکر می‌کنید بد است.)بگذارید من حداقل یک بار هم که شده، برایتان جور دیگری تعریف کنم. شاید بهترین چیزی که  برای تعریف در ابتدا بتوانم بگویم، مثالِ کراوات چند صفحه‌ی پیش همین کتاب است. دکتری به بیمارش گفته بود: « همین کراواتی که در دیدِ یک انسان عاقل یک پارچه‌ی زینتی برای مردان شیک‌پوش است، شاید در نظرِ یک دیوانه پارچه‌ای به نظر برسد که تنفس را سخت می‌کند و به فرد القای بردگی می‌دهد. و تنها حس خوبش احساسِ آزادیِ پس از باز کردنش است.»(با کمی تغییر و تلخیص) حال اگر بیاید کمی عمیق‌تر به نقل قول بالا فکر کنیم؛ در یک نتیجه‌ی تقریبا مشترک می‌توانیم بگوییم:« فرد دیوانه دنیا را با دیدگاه خاص خودش می‌بیند. گویی در دنیایی که او ساخته‌است دیوارهایش حتما صاف و سفید نیستند یا همیشه در زمستان لباس گرم نمی‌پوشد.» وقتی اینجوری فکر کنیم، یاد خاطرات گوناگونی میفتیم. برای مثال، من در صبح آن روز درحالیکه شن‌های ساحل با آسفالت یخ‌زده‌ی زمستان فرقی نداشتند و آدم‌های &quot;عاقلِ عادی&quot; با کفش‌های راحتیشان پیاده روی می‌کردند، صندل‌هایم را در آوردم و ساعت‌ها پابرهنه راه رفتم. راستش را بخواهید، هرکس از کنارم می‌گذشت چند ثانیه‌ای با تعجب به من می‌نگریست. البته شاید این تنها یک مورد بوده و احتمالا، من متوجه خیلی از دیگر واکنش‌های آنها نشده‌ام. چراکه غرق در دنیای موسیقی‌هایم و زیبایی بی‌نظیر انعکاس پرتوهای نور در آبیِ دریا بودم. حتی چنان احساس خوشایندی داشتم که خود را یکی از خوشبخت‌ترین انسان‌ها می‌شمریدم. خب در چنین وضعیتی، حتی با وجود آن حسِ خوشایند، تقریبا تردیدی ندارم که کاملا طبیعی است که انسانی با فکر به اینکه در سفر است و خوب نیست از صبح‌گاه پادرد را تحمل کند، پابرهنه راه نرود. اما می‌دانید؟ با این وجود من هم در برابر تصمیم عاقلانه‌ی آنها، جوابِ خیلی خوبی دارم: به راستی گمان می‌کنید تا کِی زنده هستید که اینگونه بافکرید و نمی‌گذارید طعمِ دیوانگی روزمرگیِ همیشگی‌تان را هیجان ببخشد؟حتی اگر بخواهم برایشان ریزتر شوم و بیشتر توضیح دهم، می‌توانم بگویم بستنی خوردن‌هایمان در زمستان، تاب‌سواری در بزرگسالی، تا صبح کتاب‌خواندن و حتی خیلی از کارهای عادیمان می‌تواند دیوانگی باشد! مثلا پوشیدن کفش‌های پاشنه بلند در حالیکه می‌دانیم قرار است بعد تا ساعت‌ها پادرد بگیریم یا نگاه کردن به شستن دست‌هایمان وقتی که نگاه کردن هیچ تاثیری در شستنِ دست‌ها دارند. یا حتی همان لبخند یا اخم به تصویر خود در آینه در حالیکه تنها وجودِ مجازی دارد.پس با همه‌ی این‌ها، می‌شود گفت &quot;همه‌ی ما به نوبه‌ی‌ خودمان دیوانه‌ی واقعیت‌های ساختگیِ ذهن‌های خویش هستیم و به راستی کمی دیوانه بودن، اشکالی ندارد.&quot;بنابراین بار دیگر که به عاقل بودن خود مفتخرید، در وسط غرورتان به خاطر نچشیدنِ طعم هیجانِ دیوانگی در زندگی روزمره‌تان افسوس بخورید و البته بدانید چندان هم عاقل نیستید:).:)</description>
                <category>آتنا علی‌پوران</category>
                <author>آتنا علی‌پوران</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jun 2022 22:05:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درسخون + قضاوت آدم‌ها= پزشکی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Athena-al/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-iy98llru11po</link>
                <description>از وقتی یادم می‌آید، درس می‌خواندم. از خیلی قدیم‌ها. از زمانی‌ که هنوز حتی بلد نبودم دکمه‌های مانتوی مدرسه‌ام را درست ببندم. همان زمانی که هنوز مادرم برایم آنها را می‌بست. من عاشق درس‌خواندن بودم‌. عاشق تشویق‌های بی اتمامِ معلم‌هایم وقتی نمره‌های خوب می‌گرفتم. آنقدری که برایم هیچ چیز مهم‌تر از این‌ها نبود. حقیقتا دوستی هم نداشتم. اشتباه نکنید‌. شاید با توصیف‌هایم باعث شده باشم فکر کنید خودشیرین یا پاچه‌خوار هم بودم. نه، نبودم. هنوز هم دلیل اینکه دوستم نداشتند را نمی‌دانم؛ ولی همین باعث شده بود بیشتر زمانم را درس بخوانم، چراکه کار دیگری نداشتم. البته اگر بخواهم خیلی صادق باشم، آسیب‌های زیادی نیز زدند. مثلا از آن موقع در خودم دنبال عیب گشتم. شاید همین است که هنوز هم با اینکه دوستانِ خوبی دارم، هر روز و هر دقیقه دنبال عیب‌های درونی و ظاهری‌ام می‌گردم. خلاصه، سرتان را درد نیاورم. با درس‌خواندن، روزهای زیادی را گذراندم. بزرگ و بزرگ‌تر شدم. زندگی را بهتر فهمیدم. آدم‌هارا عمیق‌تر شناختم. احساسات را با قلبم تجربه کردم و از همه مهم تر، خودم را شناختم.خیلی چیز‌ها را دیر متوجه شدم و خیلی‌‌های دیگر را، زودتر از چیزی که باید. اما.. هنوز هم جواب سوالِ &quot;دقیقا رسالتم در این زندگی چیست؟&quot; را پیدا نکرده‌ام.‌ در این دنیا با میلیارد‌ها انسان‌هایی از نژادِ من، برای چه آفریده شده‌ام؟ نمی‌دانم قرار است چه زندگی‌ای برای خود بسازم؟ حتی نمی‌دانم اگر جواب این‌هارا بدانم، آن زندگی قرار است چقدر برایم مناسب باشد؟ از اینکه وقت دانستن رسیده‌است یا نه هم آگاهی ندارم؛ اما این سوال در امن‌ترین و عمیق‌ترین لایه‌های ذهنم نفوذ کرده‌است. حال، در میانِ تمام فهمیدن‌ها و عکس‌آن، نفهمیدن‌هایم و همچنین چیزهایی که می‌دانم و نمی‌دانم، تنها یک چیزی را  بهتر از هرچیزی متوجه شده‌ام؛ این‌که آدم‌ها درس‌خواندن را در پزشکی می‌بینند. تلاش را جای استعداد می‌گذارند. علاقه را زیر پاهای بزرگ پول له می‌کنند.خیلی خوب فهمیده‌ام آن‌ها فقط دکتر‌های باهوش می‌بینند. دکتر‌های درسخوان می‌بینند. آن‌ها موفقیت را در پزشکی می‌بینند. من نیز این بین، مطمئنا مثل خیلی‌های دیگر، زیر فشارِ این حرف‌ها بیش از پیش گیج شده‌ام. زیر جمله‌هایی مثل&quot;حیفه با این همه استعدادت دکتر نشی.&quot;البته، یک چیز دیگر هم هست‌؛ یعنی منظورم این است که چیز دیگری‌ را نیز خوب فهمیده‌ام‌. متوجه شده‌ام حتی اگر به هر دلیل چند وقت دیگر نام من‌ را همراه با دکتر بشنوید، قرار است به آنها، همان‌هایی که در برابر نفهمیدن این موضوع هر روز بیشتر از دیروز سر خود را زیر برف فرو می‌کنند، بفهمانم ما نقاش‌های موفق، مهندس‌های مشهور، نویسنده‌های پولدار و همچنین در آن طرف داستان پزشک‌های افسرده، بیکار و فقیر هم داریم. اینکه موفق خواهم بود یا نه معلوم نیست؛ اما مهم این است گامی برای دیدن حقایق قدیمی با نگاه‌های جدید بردارم.من،  قهوه‌ای که داره سرد می‌شه و چرای ذهنم</description>
                <category>آتنا علی‌پوران</category>
                <author>آتنا علی‌پوران</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 22:12:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراهای بی‌جواب</title>
                <link>https://virgool.io/@Athena-al/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-ytilqeex8yc1</link>
                <description>با صدای جیرِجیرِ کتابخانه‌ای که به آن تکیه داده‌بودم، به خود می‌آیم. بخاطر آهنگِ بی‌کلام هنوز در عالم رویا مانده‌ام و گیجم؛ اما بخاطر عوض کردن آهنگی که تا حالا هزاربار پخش شده‌است و چیزی نمانده ازش متنفر شوم، مجبور می‌شوم کتابم را کنار بگذارم و گوشی‌ام را بردارم. ناخوداگاه چشمم به ساعت می‌خورد. باورم نمی‌شود، دوباره نگاه می‌کنم. دوباره و دوباره. درست می‌دیدم؛ یعنی بخاطر گیجی اشتباه نکرده بودم. ساعت دقیقا سه نیمه‌شب است و من فردا باید ساعت هشت صبح بیدار شوم. همان لحظه، از پنجره‌ای که بادِ ملایمی را به صورتِ منگ و خواب‌آلودم هدیه می‌داد، صدای گریه و داد و قال بچه‌ی همسایه می‌آید. دختر است، دو-سه سالش بیشتر نیست. می‌دانید؟ من از بچه‌ها خوشم نمی‌آید؛ ولی امشب از صدای گریه‌اش دلم گرفت. یعنی چرا داشت اینگونه می‌گریست؟ از آنطرف صدای مادر می‌آید. همیشه، حداقل پیش از آنموقع، به نظرم آدم خوبی می‌آمد؛ اما الآن با فریادش باعث می‌شود دخترک بیشتر از قبل بِگِریَد. نمی‌دانم چه کنم؟ اصلا مگر می‌توانم کاری انجام دهم؟ آرام و بی صدا در پنجره را می‌بندم. صبح را به خاطر می‌آورم. یادِ آن پسربچه‌ی کوچکی که می‌خواست شیشه ماشینمان را تمیز کند میفتم. دیشب هم چند پسرک داشتند برای مقداری غذا، آشغال‌های جلوی خانه‎‌ی مادربزرگم را پاره می‌کردند. مادربزرگم قبل‌تر گفته بود با چشم‌های خودش دیده که چند وقت پیش، یکی از آن بچه‌های مظلوم -دقیقا با همین لقب- ذره‌ای نوشابه از میان کیسه‌ها پیدا کرده و خورده بود. بعدش هم گفت: «خدا می‌دونه چقدر گریه کردم. از ناراحتی دلم طاقت نیورد بِهش پول دادم خوراکی خرید. اما چه فایده؟ فرداش باز چیزی برای خوردن نداشت و مجبور به سَرک کشیدن توی آشغال‌ها می‌شد. »یک‌دفعه، آهنگ قطع شد و من باری دیگر به خود آمدم. فهمیدم شارژ گوشی‌ام تمام شده است. بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون تا ساعت را ببینم، نزدیک‌های چهار بود. دیگه واقعا باید می‌خوابیدم، هرچند مطمین بودم به‌هرحال قرار است به زور بیدار شوم. با تمام این‌ها، هرکاری کردم، یک سوال از ذهنم بیرون نرفت و نمی‌رود:چرا آدم‌ها انقدر خودخواه هستند که وقتی نمی‌توانند والدین خوبی باشند، وقتی قرار است بچه‌هایی که در چشمانشان هنوز برقِ بچگی دیده می‌شود را در کوچه و خیابان رها کنند، وقتی قرار است هرروز و هرشبِ خدا اشکِ آن چشمان بی‌گناه را در بیاورند، اصلن چرا آنهارا به دنیا می‌آورند؟پلکانم روی هم نرفت؛ تا زمانی که نورِ خورشید پرده‌ی اتاق را روشن کرد. صبح شد. من هنوز هم جوابی پیدا نکرده بودم.عکسی که صدا داره، صدای غم.</description>
                <category>آتنا علی‌پوران</category>
                <author>آتنا علی‌پوران</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jun 2022 21:03:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;پروازی ماندگار&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Athena-al/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-pj80bc2gibhb</link>
                <description>در هنگامی که ماه با خورشیدِ عزیزش احوالپرسی می‌کند و ستارگان برای سوسو زدن در دامنِ بی‌انتهای سپهر لحظه‌شماری می‌کنند، سپهر پیراهن تاریکی بر تن می‌کند و اندوهگین تر از هر زمانی، به انسان‌های آشنا‌ی ناآشنای‌ زمینی خیره‌ می‌شود. با آنکه خیلی کوچکم و هنوز در آغوش پنبه‌ایِ مادرم جای دارم، از ژرفای دلم احساس می‌کنم امشب قرار است اتفاق خاصی بیفتد. انگار من مسافری میان وصالِ زمین و سپهر هستم و قرار است هم‌پای بادهای شرق و غرب، به پرواز در آیم.دیری نمی‌گذرد که شکِ کوچکم به یقینی سُتوار تبدیل می‌شود. با جر‌قه‌ای سپهر رنگ می‌بازد و من مجبور به خداحافظی با مادرم و تمام ابرهای دیگر می‌شوم. سپس در دل پیراهنِ تیره‌ی سپهر به پروازی بی‌تکرار در زندگی‌ام درمی‌آیم‌.در میان راه، با بادهای شادمان خندان می‌شوم و از غرشِ بادهای خشمگین، بدنم به لرزه درمی‌آید. به تماشای درختان، چمن‌ها و حیوانات بازیگوش می‌پردازم و زیبایی را به معنای واقعیِ زندگی درک می‌کنم.لیک، ناگاه دست در دست باد شمالی به سوی سرزمین‌ِ ساختمان‌های سر در فلک کشیده و انسان‌های متفاوت می‌روم.این سرزمین حال و هوای خاصّی دارد. دروغ نبود که ماه می‌گفت:« هرکدام از آنان یک جورِ خاصی‌اند.» بعد، مثل همیشه، لبخندی می‌زد و می‌گفت: «یکی شب‌ها به من لبخند می‌زند و با چَشمانی براق سر در ناز بالشش می‌گذارد و دیگری تا خودِ صبح در اشک‌های خویش غلت می‌زند.»اینگاه من به آنها می‌نگرم و در همان‌حال به لحظات پایانیِ سفرِ آسمانیِ بی تکرارم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم. با نگاه به هرکدام آز آنان چیز چدیدی می‌بینم و بیش از پیش به شناختِ سرزمین انسان‌های متفاوتِ زمینم علاقمند می‌شوم‌؛ لیک صد حیف که فرصتی برای اینکار -شناخت آنان- ندارم.اکنون بیش از هر زمانی به زمین خسته‌ام، این خاکدان صبور، نزدیک شده‌ام و برای فرود ثانیه‌شماری می‌کنم. نمی‌دانم سرنوشت برام چه پایانی رقم زده است؛ ولی از ژرفای قلب کوچکم کامِ فرود در زیباترین جای را دارم.وااای! با صدای کوچکی تمام بدنم بر سطحی نه چندان صاف پخش می‌شود. دگر هیچ بدنِ اشکی شکلی از من باقی نمانده‌است. ابتدا آنقدر گیجم که تنها بوی خوشایند‌ و غریبه‌ای که همانند بوی درختان کهنسال است را احساس می‌کنم. پاره‌ای زمان که می‌گذرد، کم کم به خود می‌‌آیم و به اطرافم می‌نگرم.درست روبه‌رویم دختری با چشمان قهوه‌ای که زندگی میانشان جریان دارد، با نگاهش به من لبخند می‌زند و بعد آرام سرش را سمت سپهر برمی‌گرداند. با این‌کار لبخندی که چندی پیش محو بود، به پهنای صورتِ خوش‌نقشش گسترش می‌یابد.وقتی که برای بار دیگر به من‌ می‌نگرد، زیر لب زمزمه می‌کند: «در میان صفحاتِ کاهیِ کتابم تا ابد جاودان شدی، قطره‌ی عزیزم!♡»و من خوش‌حال تر از هر زمانی آهسته چشمانم را می‌بندم. آخرین چیزی که آن فکر می‌کنم این است که با قلب و ذهنم یقین دارم که تا ابد در آغوش ورقه‌های کاهی کتابِ دخترک چشم‌قهوه‌ای، ماندگار شدم.:)</description>
                <category>آتنا علی‌پوران</category>
                <author>آتنا علی‌پوران</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 20:41:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>