<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آتنا کفاشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Athena_kafashi</link>
        <description>من روح هزار زنم در یک بدن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:20:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4801175/avatar/JLe3ZQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آتنا کفاشی</title>
            <link>https://virgool.io/@Athena_kafashi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کمی هذیان...</title>
                <link>https://virgool.io/@Athena_kafashi/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-lmlytmhsw0lz</link>
                <description>وقتی در هذیان زندگی می کنی نوشته هایت هم بوی هذیان می گیرند میخواستم چیز درخوری بنویسم ولی همه اش هذیان است همه اش اوهام...دفتر را برعکس گذاشتم روی دسته ی صندلی و خواستم کمی بنویسم. روی صندلی خوابم برد و افتادم در جهانی ماورای تمام آبی های دنیا.در انتهای آسمانِ خودمان فرو رفتم در ابری که بوی گازوئیل می‌داد. تو شمع ها را چیدی روی قبر ها و همه مان به آتش خشک روی ریش و ریشه ات خندیدیم.من سرم را با دستمال بستم که کسی خواب هایم را نبیند و تو گفتی: «گربه ها خواب همه را دزدیده اند.» خیال ها روی هوا چرخیدند و یک میووی بلند و بعد همه شان رفتند در کیسه های سیاه.گلدان را در دست هایت دیدم و گفتم:« که من گل را با ریشه هایش دوست دارم.»همان را گرفتم که بگذارم جلوی پنجره که گربه ها نیایند تو ولی گل ریشه هایش را نشانمان نداد. عجب گل بی برگی بود!من جایش را با ظرف شکلات عوض کردم. زمین غلتید و چمباتمه زد.گربه ها کمی تکان خوردند و شاید رویاهای‌ زبل توانستند فرار کنند که یک خوشه انگور افتاد روی دامن من.دامنم خیس شد و انگور چکید توی گلدان و عجب شرابی شد. حالمان را جابه‌جا کرد. روی صندلی جا برای هیچکس نبود که گفتم:« تابم بده، جهانم را عوض کن،من را از این طرف بوم به آن طرف بینداز که دلم برای خیال هایم تنگ می‌شود،دستمال را بگیر مال خودت.گلم را بده و گربه ها را بشور،خواب هایم را هم اگر آزاد کنی دیگر چیزی از تو نمی خواهم.»</description>
                <category>آتنا کفاشی</category>
                <author>آتنا کفاشی</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 23:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمی برایش انتخاب نمیکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@Athena_kafashi/%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-eumkop67jg8z</link>
                <description>یمی خواهم چیزی بنویسم که بماند اینجا برای روز های روشن تر . از امروزم می نویسم از جزوه ی خون شناسی و بیماری aml،از صدای استاد از ویس های سال های گذشته ، از انگشتان خسته و عصب کشیده شده ی ساعد دست راستم حین تایپ کردن داستان کوتاهم،از تایید نشدن داستان عجیب و غریبم در سایت شاهین کلانتری،از ورزش نکردنم ، از سالاد سزار با تکه های بزرگ نان تست...تقریبن همه ی روزهایم شبیه هم اند شبیه تکرار چرخه ی متوازی الاضلاع شکلی،این روز ها جزوه ها را از روی ویس سال گذشته می نویسیم کلاس ها مجازی اند ، دانشجو ها صداهای محوی پشت گوشی هایند.ترکیب سازی جزو سرگرمی هایمان شده مثلن عشق را با سگ و شعر را با گربه ترکیب می کنیم و به خلاقیت همدیگر میخندیم،داستان هم می نویسیم گاهی. داستان دخترک مبتلا به aml و آینه ی زشتش، برای سلامتی مادر دوستی دعا می کنیم که حالا دارد جلسات رادیو تراپی اش را تکمیل می کند،داستان ها را جزوه ها را تمام حرف های زده و نزده را تایپ می کنیم و به خلاقیتمان می خندیم...برای سرگرمی هم که شده گاهن دست و پایی تکان می دهیم مثلن ورزشی کرده باشیم،گاهی برای سرگرمی هم کاهو ها را از قسمت شاداب و کمرنگشان خورد می کنیم و مرغ ها را گریل، بعد توی بشقاب کم تر استفاده ای با ظرافت سرو می کنیم و به خلاقیتمان می خندیم...</description>
                <category>آتنا کفاشی</category>
                <author>آتنا کفاشی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 16:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>