<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های _Monster _</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ati_xt</link>
        <description>✨little witch</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:34:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3314753/avatar/BqccMZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>_Monster _</title>
            <link>https://virgool.io/@Ati_xt</link>
        </image>

                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/-dg2jyexl1tor</link>
                <description>هیچ حرفی برای گفتن وجود نداشت. سکوت بود و سکوت. نه کاری از پسم برمی امد و نه زبانم سنگینی کلمات را به عهده میگرفت.اشک هایم جاری شدن یکی پس از دیگری و من نفس کشیدن را فراموش کردم. گریه بی صدا سخت ترین راه بروز احساسات است.پسرک بی نوا میدانستم که اوهم به اندازه ی من و حتی بیشتر غمگین است و من کافی نبودم. نه به اندازه ای که ارامش کنم. زندگی به جفتمان سخت گرفته بود.ناگهان راه نفسم باز شد و کام عمیقی از هوا گرفتم.تنها کاری که از پسش بر می امدم این بود که دعا کنم و منتظر جوابم بنشینم. تنتنها</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 19:13:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سراب</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8-ucg6yepdgtpo</link>
                <description>قرص را ته زبانم میگذارم و بلافاصله مزه گچی اش  در تمام دهانم احساس میشود. عجله ای برای سرکشیدن اب ندارم، این طعم برایم عادت شده...هر قلپ اب فکری را در سرم میگذراند. یک خورده زود نبود؟ این موقع از شب به اینچیزها زیاد فکر میکردم. زود بود،باورم کن.                                     ولی از این قضیه ذره ای پشیمان یا ناراحت نبودم. این ها مرا ارام میکردن، گاهی بیش از حد ارام،در واقع بیشتر روز خواب بودم. کلاس هایم را با خواب سر میکردم. دوستانم مدام عوض شدنم را به رویم میاوردند. حقیقتا خسته و گیج تر از انی بودم که ارتباطم را حفظ کنم.اما ارامش وصف نشدنی ای را تجربه میکردم. چیزی که همیشه دنبالش بودم. زندگی ام شبیه یک خواب عصر هنگام میماند همانقدر ارام. همانقدر گیج ،مثل یک سراب... حس خوبی داشتم . انگار بالاخره خودم برای خودم تصمیم میگرفتم و دقیقا میدانستم که چی میخواهم. مطمئن بودم کارهایی انجام میدهم که خودم میخواهم وکار درستی است.  وقتی به این فکرمیکنم که این چیزهایی است که یک انسان عادی بدون اینکه عوارضی را تحمل کند یا خواب الود شود تجربه میکند واقعا حسودیم میشود.الآن که ارام تر شده ام به نقطه ضعف خودم پی برده ام. من نمیتوانم احساسات و افکارم را انطور که باید به زبان بیاورم. حرفایم دقیقا منظورم را نمیرساند . ولی عیبی ندارد. این چیزی است که امسال باید رویش کار کنم. </description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 17:27:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیاقت</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%82%D8%AA-gfjslticzlor</link>
                <description>شاید این کلمه بزرگ تر از دهنم حساب بشه ولی یه چیزیو خوب میدونم ،تو لیاقتشو نداشتی!این جمله انگار روحمو التیام میده اصن)                انگار کمکم میکنه که مسئله رو تو ذهنم ببندم و از کنارش رد شم. گاهی همینقدر قضیه سادست، ادما لیاقتشو ندارن!خیلی وقتا لیاقت اون همه ذوق و شوقو ندارن. بعضیا لیاقت رفاقتتو ندارن. یه سری لیاقت ارامش و وفاداریو ندارن. لیاقت حال خوبو ندارن .فقط بقیه نیستن و منم لیاقت خیلی چیزا رو نداشتم. یه سری وقتا منم کم ارزش تر بودم و خب همینه که هست. منم لیاقت دوست داشتنو نداشتم شاید.(به سیس کار میخوره دیگه نه؟)حقیقتا خیلی داغون شدم و بیشتر به خاطر نبود جواب چرا. خب  لایقش نبودن)(ادما میان و میرن) رفت؟ ادم بود مگه! دور از شوخی رفت ولی این حرفش به دلم نشستچند روز گذشته و واقعا حالم خیلی خوب شد خیلی. انگار به خودم تکیه کردم و یه حس امنیت و ارامش بیش از حد دارم که بنظرم واقعا لایقشم</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 16:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجیبه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%D9%87-vorvfft6wl4l</link>
                <description>واقعا عجیبه. بیشتر خنده داره! امروز پست اخرمو دوباره خوندم و به معنای واقعی هیچی حس نکردم! واقعا هیچی...گفته بودم ورق برمیگرده چقد زود برگشت...گفته بودم هیچ حسی ابدی نیست و چقد راست گفتم... میدونی خودمم انتظار نداشتم انقدر زود اتفاق بیفته. ولی خوشحالم نقشی توی زمستونم نداری. راستش جات خالی نیست فقط دور شو یه جوری که هیچوقت نتونی برگردی!تجربه ام با تو افتضاح بود . به معنای واقعی:چقد وحشتناک بودددددبه هر حال تموم شد. برات ارزوی خوشبختی نمیکنم. بری ک دیگ برنگردی. تجربه ی بسیار بسیار زشت من. (امیدوارم شماهم زمستون زیباتونو بدون ادمای کثیف بگذرونید) با تاخیر یلداتون مبارک:)</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 09:28:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کینه</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%87-on7ot45vprja</link>
                <description>دم و بازدم... دم و بازدم ...چطور نفس کشیدن و فراموش کردم؟ سعی در پنهان لرزش دستام و برخورد دندونام نداشتم، سرمای هوا کارم و راه مینداخت. فقط خودم از اتش درونم خبر داشتم . از درون اتیش میگرفتم و از بیرون انگار که سرده میلرزیدم. هیچ تعادلی ندارم.تا کی ادامه داشت؟ به قصد بازی شروع کردم ولی الان؟ من بازیکن بودم یا خود بازی؟ اصلا مگه چند روز گذشته بود؟ چطور تونست کامل منو برده ی خودش کنه؟ انگار خودمو نمیشناختم . رنگ پریده و گیج . فقط دنبال یه پیغام. باید طلسم شده باشم . این همه وابستگی ؟ اونم من؟ و تازه در همین مدت کوتاه؟من  فقط یه بازیکن بی تجربه بودم.ترس ، استرس و خشم ترکیبشون چی میشه؟چون نمیتونم تشخیص بدم که کدومشون وجودمو پر کرده. به معنای واقعی فلج شده بودم و فقط میتونستم روی نفس کشیدن تمرکز کنم. اروم شدم؟ نهفقط میتونستم مقصرشو نفرین کنم. توی دروغ گو، خوشحال باش تو داری میبری. کاش یه چیز بیشتر از اینا سرت بیاد . من هیچوقت کسیو لعنت  نکردم ولی تو... حتی نمیتونم روی نوشتن تمرکز کنم. ولی یه روز ورق برمیگرده. هیچ حسی دائمی نیست یه روز این حس مزخرف تموم میشه فقط خدا میدونه چه بلایی سرت میارم.تو دعا کن زود تموم شه و من دعا میکنم که بیشتر از اینا طول بکشه. تا وقتی که ورق برگرده</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 18:39:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وارونه</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-nmvo9yjc420z</link>
                <description>بزرگ شدم، عوض شدم . راستی دقیقا شدم همون ادمی که بچگیم فکرشو نمیکردم. شدم از همون ادما و فهمیدم که چقدر قضاوتشون میکردم.چقدر دنیا وارونه ست چقدر حقیقت با اون چیزی که میبینی متفاوته!حالا که دارم مینویسمشون به نظر کلیشه ای و شعار میان ولی تا وقتی تجربه ش نکنی عمقشو نمیفهمی.بزرگ شدمو فهمیدم نمیتونم کسیو مجبور کنم دوستم داشته باشه. فهمیدم همه حتما نباید دوست داشتنی باشن. یهو به خودت میای میبینی نمیتونی به نزدیکترین فرد زندگیت اعتماد کنی.خب سخته!یه جورایی حالم از تظاهر کردن بهم میخوره. کاش احمق تر بودمو گول تظاهراشون میخوردم. فقط من ادم بده ی داستان نبودم وکاش اینو نمیفهمیدم...(بی ربطه ولی خب)راستش حالم خوبه . حداقل بهترم. فقط یکم خستم چون همه چی خیلی سریع داره پیش میره. ولی یجورای دارم سعی میکنم با حقیقتای زندگی کنار بیام. این روزا چیزی نمینویسم چون اونقدا حالم بد نیست. شاید چیز بدیه که نوشتنو فقط برای حال بدمو غر زدن میدونم ولی چه کنم ما اینیم دیگه. فقط خواستم بگم دنیا وارونه ست و خیلی سخته که بخوای توی این دنیا رو راست باشی</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 01:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرخوشی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-cmxougirk5v4</link>
                <description>افسردگی زمان زیادی رو ازت میگیره و انگار یه بخش از زندگیت رو حذف میکنه . این خیلی دردناکه به خصوص اگه دوران افسردگیت با دوران نوجونیت یکی شده باشه. یهو به خودت میای و میبینی داری بالغ میشی و مثل همسن و سالات هیچی رو تجربه نکردی. انگار که از کودکی وارد بزرگ سالی میشی . افسردگی مثل یه پوشه ی خالی با اینکه هیچ چی توش نیست بخشی از زندگیت رو اشغال کرده و وقتت رو ازت گرفته!من متخصص  نیستم و درسی هم نخوندم!اینا چیزایین که من مرحله به مرحله دارم تجربه میکنم. بعضی حسرتا تا ابد تو دل ادم میمونه.من دارم اخرین روزای نوجونیمو میگذرونم . البته که میخوام تمام حسرتمو یه جوری جبران کنم ولی همچنان باید بالغانه رفتار کنم...از من به تو نصیحت اگه داری این دورانو میگذرونی دست رو دست نزار !نزار زندگیتو ازت بگیره. دنبال درمان باش، حتی اگه دلت نمیخواد.      حتی اگه دوست نداری زندگی کنی دنبال درمان باش. اره میدونم زندگی بی معناست ولی تو ازش لذت ببر...</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 10:45:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-eynhkcq0kt55</link>
                <description>سلام! راستش نمی دونم چجوری شروع کنم، می دونم ما دیگه با هم حرف نمیزنیم ولی اینم میدونم که حالت خوب نیست. باور کن حاضرم همه چیمو بدم تا حالت خوب باشه ولی نمیدونم چطور باید حالتو خوب کنم در حالی که خودم ثبات ندارم. حاضرم برات هر کاری بکنم تا از این دوران خارج شی . چون فقط من و تو میدونیم منم همین راهو پشت سر گذاشتم. میدونستم تو هم داری میبینی . ما کی اینقدر از هم دور شدیم ؟ چرا باهام حرف نمیزنی ؟ اگه بخاطر اینه که بزرگ شدم  حاضرم دوباره همون دختر بچه شیش ساله بشم که میبردیش پارک دوچرخه سواری.من واقعا گیج شدم . حالم بد نیست ولی خوب هم نیستم. سرم شلوغه و زیاد فکر نمیکنم. یعنی در واقع مشغله ذهنیم زیاد شده و فکرای بد زیاد سراغم نمیان. الان بیشتر نگرانم . راستش احساس تنهایی نمیکنم ولی  فکر اینکه باید خودم همه چیو درست کنم مضطربم میکنه .ولی تو نگران چیزی نباش! بذار این بار من همه چیو درست کنم. نگران نباش قول میدم حالت بهترشه. خواهش میکنم خودتو با فکرای داخل سرت دق نده. خودم درستش میکنم. خودم خانوادمونو دوباره دور هم جمع میکنم . دوباره شاد میشیم.   بعد از مدت ها دوباره گونه هام خیس شدن ولی نه !حالم بد نیست... تو هیچوقت اینو نمیخونی، ولی من مینویسم، هر چیزی که نشد بهت بگم...</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 00:11:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردرگم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85-innvlgb57cwl</link>
                <description>نمی توانم کلمه ها را درست کنار هم بچینم.      انگار خودم را در میان افکارم گم کرده ام.  معمولا هر وقت که احساس خوبی ندارم دست به قلم میشوم . انگار که جوهر مخصوص این قلم (درد) است. انگار که قلم وکیل من میشود وشکایت هایم را بر صورت کاغذ میکوبد.درست نمی دانم ولی اینبار یک فرقی دارد. حداقل همچین حسی دارم. اینبار شاکی نیستم. اینبار  حس بدی ندارم. (هر چقد جلو تر میرم ، گیج تر میشم . کاش راهمو گم نکنم. نمیخوام برگردم.  کاش دوباره گم نشم. من ادم خوبی نیستم ولی اونقدرام بد نیستم. فقط حاضرم هرکاری واسه لذت بیشتر بکنم. چون می خوام حس بهتری داشته باشم . این تنها چیزیه که به زندگیم معنی میده)کاش اینبار فرق کند...</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 00:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چند روزی که میگذرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-sajladz25lmd</link>
                <description>روزها میگذرندو بر عمر من اضافه میشوند.            روزها میگذرند و خاطرات در ذهنم کمرنگ و کمرنگ تر میشوند . گذرزمان شاید چیزی را درست نکند ولی همه چیز را عوض خواهد کرد . مکان ها، ادم ها، افکارشان و حتی احساسات را !زمان همه چیز را عوض میکند واین تو هستی که باید با شرایط جدید سازگار شوی.باورم کن ، تا خودت را تطبیق ندهی چیزی درست نخواهد شد.تغییرات را بپذیر و خودت را برای چیز های کوچک سرزنش نکن.امیدوارم این حرف ها را کسی که نیاز دارد بشنود . فردی که روزی جایش بودم.هرچند روز که میگذرد بزرگ تر میشوم. هر چند روز که میگذرد مسئولیت های بیشتری بر دوشم گذاشته میشوند. روز ها میگذرند و من تمام تلاشم را برای بهتر شدن میکنم. خوب شدن زمان میبرد و من دوست دارم بگویم که روز به روز بهتر میشوم ولی نه! رشد دائمی نیست و الگوی پیشرفت ، پسرفت و پیشرفت در زندگی ام پر رنگ تر از هرچیزی دیده میشود .به هر حال که از(ثابت بودن)بهتر است . نمیدانم چه میشود وچه میشوم ولی امیدوار بودن تنها کاریست که تمام وقت میتوانم انجامش دهم.</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 20:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیینه</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-iqm0yvizfoug</link>
                <description>با بهت به خودم نگاه میکنم . این منم؟ به ایینه نگاه میکنم و چیزی فراتر از ظاهرم میبینم.تمام اون شب ها ، تمام اون بی خوابی ها ، تمام دردام . من قوی نیستم ، حداقل ظاهر شکسته و خسته ام اینو بهم نمیگه.چرا همه ی اون شبا دوباره صبح میشدن؟با اینکه چشمامو با امید اینکه دیگه باز نشن میبستم؟    راستش از روزا بیشتر متنفر بودم. چون بهم نشون میدادن حتی لیاقت تموم شدنم ندارم!                 مامان باور کن منم میخواستم خودمو وهمه تونو راحت کنم ولی نشد. ببخشید که مجبوری تحملم کنیفقط امیدوارم حس بهتری داشته باشم. خوب هنوزم زنده ام مثل اینکه . سعی میکنم بهتر شم و باقی روزای سالو بگذرونم. شاید یه شبه معجزه نشه ولی معجزه رو کم کم با دستای خودم میسازمش. خودم؟ من کیم؟کسی که نمرده. (پی نوشت:قول میدم دیگه از افکار سمیم چیزی ننویسم)</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 12:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات دهنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-df8jsqbbfbws</link>
                <description>یکی بهم گفت نیاز دارم بیشتر حرف بزنم، بهم گفت باید دوستای بیشتری پیدا کنم . گفت تنهایی و مدام خونه موندن فقط حالمو بد تر می کنه.گفت اگه تظاهر کنم که حالم خوبه کم کم واقعا حالم خوب میشه. راست می گفت!تک تک حرفاشو با تمام وجودم قبول داشتم.چندروز اخیر بیشتر از دوسه کلمه حرف نمی زدم ، از ادما دور می موندمو خودمو تو تاریکی افکارم حبس میکردم. دیگه حتی حوصله ی نوشتن افکارمم نداشتم! البته اولین بارم نبود ولی این چند روز افسردگیم توی اوج خودش بود...  امشب تا خود صبح (که الان باشه) نتونستم بخوابم و فکرای مختلف به سرم میزد. باید دوباره سر پاشم ولی اخه چطوری؟ از کجا شروع کنم؟ اصلا می تونم؟ میگن نجات دهنده توی آیینه است ولی من به این یارو اعتماد ندارم!نمیشه یکی دیگه باشه؟ یا از همون اول خودم یکی دیگه باشم؟ هعی...شاید از امروز شروع کنم و تو اوج تاریکی شخصیت اصلی زندگیم شم!کاش اینبار بتونم خودم و از این لجنزار نجات بدم... کاش فقط یه انگیزه ی زرد نباشه...</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 06:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-nv5iiy4koyme</link>
                <description>لبخندت ، پیچ موهایت ، انگشتان کشیده ات که تارهای گیتار را به بازی میگیرند همه و همه در ذهنم می رقصند و یک لحظه هم تنهایم نمی گذارند...                                                                 اما این چیزی نیست که مرا عذاب میدهد، برای من هر چیزی راجب تو شیرین است! یک درد شیرین... چیزی که مرا عذاب می دهد و شب و روز از آن هراس دارم ، فراموش کردن چشمهایت است . کل روز به خودم ناسزا میگویم و سعی میکنم دوباره ان دو گوی مشکی را به یاد بیاورم! همان چشم هایی که همه چیزم را فدا می کردم تا بارانی نشوند. همان دو گویی که در ان ها عمیق میشدم تاحقیقت را بفهمم ،چشمهایت بر خلاف زبانت دروغگوی خوبی نبودند! فکر نکن نفهمیدم داری چیزی را پنهان میکنی! عیبی ندارد بار دیگر صدایم بزن و دروغ بباف،فقط ،فقط صدایم بزن تا اسمم را فراموش نکنم! تا بفهمم کی هستم...میگویند:از دل برود هر ان که از دیده برفتپس چرا؟ چرا فقط در ذهنم پر رنگ تر شدی؟ چرا بیشتر عاشقت شده ام؟ چرا در خواب هم تنهایم نمی گذاری؟ نه ! نرو ! حداقل در خواب هایم بمان!کاش  می توانستم دوباره ان چشم ها را ببینم. می خواستم این بار بر روی کاغذ ثبتشان کنم تا دیگر هیچوقت از ذهنم پاک نشوند، دوربین احمق  موبایلم نتوانست برق معروف چشمانت را ثبت کند. فقط برگرد...</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 19:17:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولا</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-xxodesa3gkgc</link>
                <description>خیره به لب های سیاهش که به ارامی تکان میخوردند و دندان های زردی که گاهی به نمایش میگذاشت نگاه میکردم . چرا صدایش را نمی شنیدم؟ مگر با من حرف نمی زد؟               تنها چیزی که میفهمیدم این بود که چقدر دوست داشتم چاقوی دسته چوبی روی میز را در گلویش فرو کنم تا دیگر صدای نکره اش را نشنوم. ان موقع شاید برای یک شب هم که شده با ارامش بخوابم!              هی دختر اروم باش ما قاتل نیستیم.  ما قاتل نبودیم؟ پس چه کسی تمام رویاهایمان را کشت؟       غیر از این بود که خودم قاتل روزهای خوب خودم بودم؟ صدای خنده ی گوش خراشش فکرهایم را از سرم پراند. دود غلیظ سیگارش چشمانم را می سوزاند . چه میشد اگر برای یک بار هم که شده فکر های هیولای ذهن مریضم را عملی میکردم؟ هیولایی که از درون کم کم نابودم میکند و انگار به زودی درسته قورتم میدهد تا کاملا به تسلط او دربیایم.     روز ها سپری میشدند و من روی هیچ چیز کنترل نداشتم . تنها کاری که انجام میدادم نوشتن احساساتم درون ان دفترچه ی لعنتی بود. احساساتی که به داستان تبدیل می شدند. داستان های که هیچوقت پایانشان را نمی نوشتم...</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2024 15:55:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D9%85%D9%86-culzobeglhyx</link>
                <description>تصویر خودم را در آیینه نگاه می کنم و انگار هیچ حسی ندارم. من واقعا آن را نمیشناسم !              تقریبا همه ی افرادی که میشناسم همیشه یک توضیح یا بهتر است بگویم توصیف برای شخصیت خود دارند. خب راستش همیشه هم توصیفشان درست نیست . یک خورده خود خفن پندار هستند...این اولین باریست که سعی میکنم شخصیت خودم را توصیف کنم و حس می کنم در تمام عمرم یک(بی شخصیت) بوده ام!                       البته بی شخصیت بودن انقدر هم بد نیست  اگر از اسم مان (بی شخصیت) برای ادم های پست و عوضی استفاده نکنند...بی شخصیت ها نظر خاصی در مورد خودشان ندارند و اکثرا روی چیز خاصی هم تعصب ندارند.   نه بر اساس عقایدشان بلکه بر اساس تفکرات لحظه ایشان تصمیم می گیرند. انها وجه های متفاوتی دارند و هر گروه از ادم ها ممکن است  جور متفاوتی انها را توصیف کنند . مثلا جمعی از دوستانم مرا (دلقک) صدا میزنند و همیشه مرا در حال خندیدن میبینند ، این در حالی است که در جمعی دیگر(منفور)هستم.گاهی گیج می شوم و دنبال توضیح می گردم ولی اصلا چرا باید خودم را به کسی توضیح بدهم ؟    من همین هستم. مگر حتما باید با کلمات توصیفش کنم؟ خودت بفهم. چرا باید توضیحی در مورد خودم (که هنوز خودم هم نمیدانم) به تویی که نمی شناسمت(و بعید می دانم خودت هم خودت رابشناسی) بدهم؟</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2024 23:58:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-nmt96ch7tocl</link>
                <description>ماه از پنجره ی اتاقم مشخص نبود ولی به همان آسمان تاریک و چند تکه ابرکوچک درونش هم راضی بودم.نسیم نه چندان خنکی برگ های درختان را به ارامی تکان میداد .  موهایم در میان همان نسیم به رقص در امده بودند . اهنگ (سنگ قبر ارزو)در گوش هایم میپیچید و لبخند بر لبم می اورد.شب های تابستان:)انگار از زمین و زمان فارغ بودم. حالا که دقت میکردم میتوانستم ستاره ها را ببینم.اهنگ را روی دور تکرار گذاشته بودم و دوباره و دوباره پلی میشد(آسمان چشم او ...)                       تابستان تنها زمانی بود که میتوانستم بعد از نیمه شب را به چشم ببینم و به معنای واقعی تبدیل به بتمن میشدم. با دوستانم چت میکردم،داستان مینوشتم، فیلم میدیدم و اهنگ گوش میکردم.ارامش درون این شب ها را دوست داشتم. بی خیال از فردا و تمام کارهایت از وقتت استفاده میکنی. انگار که تنها وقتی است که از زندگی ات باقی مانده و می توانی کارهایی که دوست داری را انجام بدهی. کارهایی که ان را در روز(تلف کردن وقت) میدانند. چه قدر این زمان ها را دوست داشتم . هی من واقعا عاشق تابستونم. نفس عمیقی میکشم: زندگی انقدر هم که فکر میکنیم پیچیده نیست‌...</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 02:36:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-gazkhm9szvg2</link>
                <description>کلمه ها را گم کرده ام و انگار نمیتوانم احساسم را بیان کنم.تنفر، خشم،ترس، نه انگار حتی اینها هم کافی نیستند.امروز بعد از مدت ها به تنهایی از خانه بیرون رفتم و قدم زدم تا شاید حال روحیم بهتر شود . اما فراموش کردم که تابستان است و بیرون رفتن تنها تاثیری که میتواند داشته باشد عرق کردن است و بس.با اعصابی خراب و البته لباس های خیس از عرق به خانه برگشتم و به کولر پناه بردم. از خانه متنفرم. خانه هم از من متنفر است . ازاینکه هر چه بزرگ تر میشوم بیشتر به خانواده ام   شبیه می شوم هم متنفرمکاش همان بیرون می ماندم و عرق میریختم ولی به خانه برنمی گشتم. همیشه بلافاصه بعد از ورودم به خانه تمام احساس های خوب و مثبتم پر میکشند و خشم ، ترس ،تنفر یا هر کوفت دیگری جایش را میگیرند . تنها خوبی اجاره نشین بودن این است که میتوانی هر چند سال یک بار خانه ات را با تمام خاطرات بدش ترک کنی و به خانه جدید  پناه ببری!کاش حداقل خانواده ای شاد و حمایتگر داشتم. سخت است فشار هاو اسیب های روانی خانواده ات را ببینی و کاری از دستت بر نیاید .هر یک از ما روز های سختی را پشت سر می گذاریم ولی چرا برای هم سخت ترش میکنیم؟ نفرت پراکنی بس نیست؟ باور کن من تمام تلاشم را می کنم!شاید روزی به خانه خودم رفتم و خاطراتم را جوری که خودم دوست داشتم ساختم. شاید خانواده ی خودم را ساختم. خانواده میتواند دوستانی باشند که همیشه حمایتت میکنند .امیدوارم هیچوقت شبیه خانواده ام نباشم...</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 20:31:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاد روز</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-zszo1omdtohs</link>
                <description>امروز تولدم بود و تمام سعی ام را کردم که خوب باشم. تمام کارهای خانه را انجام دادم،سریال تماشا کردم،درس خواندم و به معنای واقعی دختر خوبی بودم.اما چرا کسی مرا یادش نبود؟دلم میخواست من هم مهم بودم. دلم میخواست یک نفر هم تولد مرا تبریک بگوید. احساس تنهایی تمام وجودم را گرفته. در گوشه ترین نقطه تخت دراز کشیده ام وسعی میکنم تمام افکارم را بنویسم تا شاید امشب بتوانم بخوابم.کاش من هم دوست داشتنی بودم. کاش می توانستم عشق مجانی دریافت کنم و لازم نبود برای دوس داشته شدن کاری کنم. وهزاران کاش های دیگر...ولی راستش را بخواهی چندان اهمیتی هم ندارد. من بزرگ شده ام . من شجاعتر ،با تجربه تر وقویتر از قبلم!برای امسال ارزو میکنم که خوش حال تر باشم.       امیدوارم دوستای جدید و خوبی پیدا کنم،میخواهم مستقل و شجاعتر باشم.شاید یک سال بعد اوضاع متفاوت تری داشته باشم...</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2024 01:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان بدون او...</title>
                <link>https://virgool.io/@Ati_xt/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%88-ztyoaxxdoeuq</link>
                <description>به جای خالی اش زل زده ام .کاش هیچوقت با او آشنا نمیشدم...نه! یعنی هیچوقت خنده ی زیبایش را نمی دیدم؟          خیلی سریع ارزویم را پس گرفتم. من بدون او (هیچ ) بودم . من هیچ مورد علاقه ای نداشتم . هیچ چیز قشنگی در زندگی ام وجود نداشت. ناگهان او خندید و رنگین کمانی بر زندگی خاکستری ام انداخت. من او را دوست داشتم . من شیفته ی او بودم. او زیبا ترین ممنوعه زندگی ام بود. او دختر ستاره ای من است. او... او بنفش من است.و او... او هیچ چیز در مورد من نمیداند. او روحش هم خبر ندارد مرا جادو کرده است! ته این قصه غمگین تر از غمگین است و این باعث نمی شود از نگاه کردن به او دست بردارم.  او خواهد رفت . تابستان بدون او... دلتنگش میشوم</description>
                <category>_Monster _</category>
                <author>_Monster _</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 12:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>