<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عطیه اسکندری (فریاد)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Atiyeh_esk</link>
        <description>تا می توانی بخند، خنده داروی ارزان قیمتی است♡^^ (INTJ)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:06:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/361152/avatar/vW66Pc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عطیه اسکندری (فریاد)</title>
            <link>https://virgool.io/@Atiyeh_esk</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشت روزانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Atiyeh_esk/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-jr7ro73kw3kh</link>
                <description>امروز راه های بسیاری را رفتم و جز خیال بیهوده فرجامی نیافتم. در میان مسیر های فراوان راه گریزی نبود و انتهای هرکدام ناچار یا زندگی را تحمیل می کرد و یا پاسخگوی نیاز من نبود.راه برای رفتن نبود مگر خودکشی در میان کاغذ های پاره ی شعر و دست نوشته های مغموم و در نهایت فاصله گرفتن از جسمی که روح را دائم پس میزد.اما کفایت نمیکرد و تیمار زخم من نبود.من نیاز داشتم از نظر جسمانی نیز، فراموشِ این خاک سرد و شوم بشوم. نیاز داشتم جسمم در لحظه فنا بپذیرد و روحم در غبار و مه حل بشود. و با دیگر قطرات آب، باران شود و ببارد.ببارد، اما نه بر چتر عاشق و معشوق ها یا شالیزار های حاصلخیز چرا که می دانستم آخرین قطره ی روحم نیز، سرد و شور است. باید ببارد بر کویر یا شوره زار های متروک، با بر سردی ها و هجران های پی در پی.باید مسیری را می یافتم که پایان آن جسمم را انکار میکرد. گویی که هرگز نبوده است.و قلم روزگار بر جسم من، گمنام می زد، انسانی که هرگز پای بر جهان خاکی نگذاشت و جسمی که در سیر تحولات روزگار، غیبت شکوهانه ای داشت...عطیه اسکندری9 آذر&quot;1402&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 13:12:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معکوس</title>
                <link>https://virgool.io/@Atiyeh_esk/%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-qh4r53dfg7gh</link>
                <description>در خلا ذهن من،همه چیز وارونه است:خورشید در نیمه شب طلوع میکند.ستارگان روز ها خوشه های گندم می شوند،و گندم ها را بهار برداشت میکنند.و گندم زار ها سبز است.و سبز ها تیره است.و تیرگی ها زاده ی نورند...در حوالی من،زندگی خود را باور ندارد؛صندلی از سقف آویزان می شود،تا رهگذرِ خسته پا روی آن بایستد!عقربه ی ثانیه گرد رد پای خود را دنبال میکند و از همانجا که آمده است،مسیر را باز می گردد.در این معکوسِ زندگیفروپاشی تنها تصویر است.عطیه اسکندری9 اردیبهشت&quot;1402&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 20:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگِ خونینِ صلح</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%B5%D9%84%D8%AD-tlpt1yzhfqdl</link>
                <description>شلاق می‌زنم بر تن ابرهای بارور،شب از شب پر می‌شود و نخوت سیاه چاله ها، ساز و سرودِ زمین و ظلمت را می نوازد.شیون شب تا به سحر پژواک می‌شود و من بی وقفه، خویش را از خویش می‌رانم.زندگی جامه ی مرگ را به خود می‌آویزد و عبوس در متروکه ای می‌ماند، تا درد سنگین سینه ام در افق بگسلد و حصار جسم به خاک و جوانه ی روح،به نور باز گردد.غریوِ دریا کشتی را در هم می‌شکند و خود خاکستر می‌شود؛تا آتش طغیان نکند و جهان آزاد شود از مجاب کننده های ریاضی وار!شلاق می‌زنم بر تن ابر های بارور،تا شیشه ها از مشت های وحشی و مستانه ی باران در هم شکنندو سردار بزرگ روز سپید،از پس پرتو نور جدا مانده از خورشید، طلوع کند و بی وقفه ظلمت را به باد بسپارد.اینجا از افق تا شفق جدالی است سخت و خونین؛برای آنان که گور ها دستانشان راو لحظات پایشان را بسته اند،و میان این دو طنابی است مصنوع، می گوید آزادی و می خواهد چیز دیگری.شلاق بر عقربه ی ثانیه شمار که جانکاه می‌گذرد وسایه ی مبهم تاریکی را بر زمان می‌گسترد؛تا خشم ابر و هیاهوی رعد در بردبار زندگی ممزوج شود،و سکوتی به بلندای آخرین شب تاریک بیافریند.
عطیه اسکندری29 مهر&quot;1401&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Fri, 21 Oct 2022 22:59:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابوت بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@Atiyeh_esk/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-ftav6gjnd4sr</link>
                <description>اگر زمانی این رنج جانکاه امان دهدفرصت را غنیمت خواهم شمردشاید اندکی نفس کشمبا گنجشک همنشین شومدامن به تن کنمو با موسیقی طبیعت رقص خواهم کرد.اگر این رنجپایش را از روی سینه بردار،غل و زنجیرش را از گردن بگشاید!هرچند زمستان است و شکوفه ها در دورستو از جیب تشنگان آب نمی رویدخشکی ها هرروز می شکفندتا آبروی صبر بی پشتوانه بماند.و در این کویر زمین رویا ها دارد؛رویا های یتیمآرزو های بر باد رفتهو تسبیحی که هرگز از شادی پر نشدکسی نپرسید چراولی نخ تسبیح صبر را نمی دانست،با زمستان او هم پوسیدمانند رویا های دیرینهو لبخندی که محو شده بود...عطیه اسکندری25 خرداد&quot;1401&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jun 2022 11:17:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیرِ چترِ آسمان باد می زیستد</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%DA%86%D8%AA%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-gs41n8wvxtrs</link>
                <description>کنج اتاق در کنار پنجره نشسته ام. شاخه های درخت جلوی دیدم را به آسمان گرفته اند. خیالی نیست، غم آسمان دیدن ندارد.صدای وزش باد در گوش شاخسار های برهنه می پیچد. قطره ای باران روی شیشه می نشیند و خبر از طاقتِ طاق شده ی آسمان می دهد.نمی دانم کنون ابر ها چگونه گرفته اند! به مانند بغض در گلو، یا که گره های مداوم پیاپی.سنگینی باد شاخسار ها را به شیشه می کوبد. شایعه شده قصد دارد انتقام آسمان را از زمین بگیرد.افسوس که نمی خواهد و نمی داند که زمین را اشک باران و تلنگر باد حیات می بخشد. اشکی که طراوت به ارمغان خواهد اورد، بادی که پاک می کند غبار را.و باد مرهمی است بر دل شکسته ی کوه، که تکه هایش سنگ شد.[دلم خون شد از این افسرده پاییزاز این افسرده پاییز غم انگیزغروبی سخت محنت بار داردهمه ی درد است و با دل کار دارد]عطیه اسکندری1 آذر&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 19:08:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویارویی جمله و کتمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Atiyeh_esk/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-d6krcyika0hm</link>
                <description>اغراق نباشد لبم خنداندلم سر مستخانه ام آباد،نگاهم شاد.دستخوش، گلچین روزگارچیدی گل سرسبد باغ دلم را،و سپردی به راه.گاه و گاهمن می مانم و بار آهمصداق ماهی دور افتاده از دریاسرباز دور افتاده از وطنو جوانه ی روییده در کویر.واهمه ای نخواهد بودز این مهلکه ی آشوبگرولیک سوگند به عظمت واژه ها،دگر پاهایم برای ماندن یاری نخواهند کرد.بگویید پاییز بساطِ خاک و خاشاکش را جمع کند ببرد؛ما دلتنگ نخواهیم شد!بگویید قاصدک ها درِ خانه ام را نزنند؛ما همانیم که جیبمان تهی ز آرزوست!بگویید تا بدانند مدتی استسخت میگذرد.دیده ام چرخِ فلک راغمی نیست، لاجرم می گذرد!عطیه اسکندری23 آبان&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 18:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر دائم الخمر</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%AE%D9%85%D8%B1-rrlib2tynd5a</link>
                <description>چون توهُمم در شهر مست ها.در دیار، دیرینه ترین خاطره،خاطره ی مستی است.شهر بی صدایی که،راهبش زانو می زند برابر ناعدالتیو دادگر اعتراف همه عمر مجرم بودن را به زبان می آورد.حرام است بیاندیشی اندکی اغراق در واج هایم زندگانی می کند!سوگند به شعر،که نوشته ام با خودکار سفیدصاد هایی را،که صدا ندارندو تو می خوانی دال هایی راکه دردند و دنبال دهانی برای فریاد، همین حوالی پرسه می زنندو فرجامتار های حنجره را می پوسانندو تجزیه ی سکوت می شوند...شاید ...(!)</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 22:52:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاده ی خزان...</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-uxc09068ptqn</link>
                <description>آبان از سفر رسیدهخسته و بی رمق لب ایوان نشسته،مادرم چای و نلبکی می آوردپدر چکمه های پلاستیکیِ ساق بلند و سبزش را دستی می کشدپاییز فنجانش را بر می داردداغِ داغ است،فوتش می کند؛می ریزد برگانِ درخت خرمالویِ حیاطو قاصدک ها به پرواز در می آیندپنجره های خانه اندک اندک بخار می گیرندسرما حاکم شدهسینی نارنگی و انار دلربایی می کند،آسمان مدهوش است و زمین سرمستپاییز دگر نوبرش است!و من متولد شده ی فصل بی کرانه ها و یاقوت های سرخ انارم...تولدم مبارک!(:عطیه اسکندری4 آبان&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 10:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بماند گر انتظار میکشم</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%85-omzw7qx3lijc</link>
                <description>بماند گر انتظار میکشم.بماند گر روزهایم غرق در شب های بی‌کسیو باغِ سرسبزِ دلم، به هیزم تو، آتش را در آغوش گرفت.و خودم نیز تهی‌ام از تو و پرم از یادتبماند گر خورشید رخ برمیگرداند ز منو ماه تکیه بر خودخواهی میزند.تواضع ماه مرد؛ چرا آسمان ستاره ندارد؟!چرا تو طلوع نخواهی کرد!چرا من سبز نمی‌شوم!لبریزم ز چرا و بماند که چرا...بماند که راه، بهانه‌ای به دامنت زد...خزان غوغا به پا کرد و توفید طوفانبرگ، ارامگاهش پای ریشه اشمی‌ماندی لاقل پای دلمپای وطنت، پای ریشه‌اتعطیه اسکندری13 مهر&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Tue, 05 Oct 2021 18:17:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه باد...</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-en4nccg0nfkq</link>
                <description>...پرتوی آفتاب نشسته بر تن خاک. آسمان آواز می خواند.رقص برگان درخت خوش آمد باد می گوید.چه زیباتر از سپردن تار موها به دست نسیم، نسیمی که پس از من بال پروانه و پیش از من چهره ی او را بوسه می زند.آرزو ها به دست قاصدک، قاصدک سوار بر چتر باد.بوی دریا می دهد، بوی بادبان های برافراشته ی قایق و امواج پرتلاطم آب.اگر عمری باشد، باد می شوم، نسیم می شوم.نوازش میکنم چشم ها را و قاصدک را به پرواز مرغ عشق می نشانم، به مقصد آنجا که تا خدا فاصله ای نیست.درد و دل های ماهی دور افتاده از اقیانوس پر می شود در گوش و جانم.از ترک زمین خواهم گذشت و مژده ی امید می خوانم. خاک گفته بود جوانه خواهد زد. از نو می شکفتد آن گلی که به دست کودک وطنش را رها کرد.اگر عمری باشد، ادراک خواهم کرد زندگانی را...!دریا...</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Sun, 19 Sep 2021 16:41:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب &quot;چشم‌هایش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-zszxp2yrlmrl</link>
                <description>نام: چشم هایشنام نویسنده: بزرگ علویتاریخ نشر: 1331 خورشیدیقیمت: 43000انتشارات: نگاهعاشقانه_سیاسیزاویه دید: اول شخصشخصیت های اصلی: استاد ماکان. فرنگیس. آقای ناظمشخصیت های فرعی: آقا رجب. خداداد. مهربانو. محسن کمال. سرهنگ آرامساختار نوشتاری:داستان بلند چشم هایش حالت روایتی و پازل مانند دارد. به طوری که نویسنده قسمت هایی از داستان را زنجیر وار به هم متصل کرده و به این نحو داستان پیش می رود. این طرز نوشتن بیشتر در داستان های جنایی و پلیسی کاربرد دارد اما علوی به خوبی آن را در سبک عاشقانه گنجانده است.توصیف شخصیت ها:استاد ماکان: نقاش بزرگ ایران که تابلو ها و آثار بسیاری را خلق میکند اما مهم ترین و تاثیر گذار ترین اثر چشم هایش نام دارد که کنجکاوی بسیاری را از جمله آقای ناظم بر می انگیزد. آقای ناظم در تلاش برای یافتن صاحب چشم ها است که در اواسط داستان او را پیدا می کند و ماجرای داستان از آنجا آغاز خواهد شد. او فردی روشن فکر،‌کم حرف و پر تلاش، بی باک و دغدغه مند است. از نظر شخصیت های دیگر او همه چیزش؛ هنر‌،‌عشق‌،‌شهرت‌،مقام‌‌ و... را فدای مردم می کند.برخی معتقدند شخصیت استاد ماکان از نظر هنری به کمال الملک و از نظر سیاسی به تقی ارانی نزدیک است.فرنگیس:فرنگیس اصلی ترین شخصیت داستان و صاحب چشم ها است. او در ناز و نعمت بزرگ شده و خانواده ی اشرافی دارد. عاشق هنر است اما در میان راه امید و انگیزه اش را به دلیل مورد تشویق قرار نگرفتن از دست می دهد. او می داند هرگز نمیتواند هنرمند باشد زیرا پشتکار و عزم جدی ندارد و از سختی و مشقت هنر می هراسد.آقای ناظم:آقای ناظم از یاران و دوستان وفادار استاد است که پس از او مسئولیت نمایشگاه و مدرسه استاد را می پذیرد. آقای ناظم است که سال ها به دنبال صاحب چشم ها است و این مسئله برایش اهمیت دارد. ناظم پس از یافتن صاحب چشم ها به گفت و گو با او می پردازد و این گفت و گو بر نیمی از داستان حاکم می شود.موضوع کلی داستان:استاد ماکان فردی سیاسی است به همین دلیل داستان گاهی مواقع به سمت سیاست کشیده می شود اما با این حال داستان روانشناختی و عاشقانه خوانده می شود و فضای رمانتیک حفظ خواهد شد.داستان به این صورت است که خواننده پس از مطالعه آن پتانسیل تجسم چشم ها را دارد و خواسته یا ناخواسته خود را در آن مکان می یابد و این نشانه ی رعایت اصول داستان و پیچیدگی بجای روایت ها است.نکته مثبت داستان:جذابیت داستان به ابهامی است که از اواسط داستان آغاز و تا پایان ادامه دارد. به طوری که خواننده آرام آرام ماجرا را متوجه می شود. روایت پازل مانند باعث می شود حس کنجکاوی در مخاطب حفظ شود و انگیزه برای ادامه دادن مطالعه را داشته باشد.جنبه های مختلف داستان:سیاسی: داستان از نظر سیاسی افرادی را توصیف می کند که هدفشان طلب عدالت و حفظ کمال کشور است،درست در زمانی که اعلی حضرت همایونی، سرهنگ ها و سرتیپ ها با مردم بی رحمانه برخورد می کنند و به فکر خوش گذرانی هستند.هنری: از نظر هنری استاد ماکان نقاش حرفه ای و در آن زمان بهترین نقاش ایران بوده که داستان برپایه ی یکی از آثار او شکل عاشقانه و رمانتیک می گیرد.چرا چشم هایش!شاید برای شما سوال شود که چرا تابلوی چشم هایش کنجکاوی افرادی را بر انگیخت در صورتی که آن تابلو می توانست عادی جلوه کند... در جواب این سوال باید بگویم که:پس از مرگ استاد برخی معتقد بودند که عشق او را به پای مرگ رسانید.از اسم تابلو مشخص است که به فردی دلالت دارد و این موضوع در داستان هم گفته شده است. غیر از این حداقل نام تابلو چشم ها گذاشته می شد.همچنین در چشم ها روحی نهفته است که غیرقابل توصیف و گیراست. چشم هایی که هیچ کس توانایی پیش بینی ثانیه ای بعد از آن را ندارد. کسی نخواهد فهمید چشم ها آماده ی گریستند یا شوق در آن ها شناور است. چشمانی که هوس و عشق در آن ها قابل تشخیص نیست.برخی از قسمت ها و دیالوگ های کتاب: چه شیرین است، چه شیرین می تواند باشد. افسوس که ما تلخی آن را چشیدیم.(زندگی)خیلی بلا ها آدم در زندگی به سرش می آید و خودش مسبب همه ی آنهاست. منتها ادراک نمی کند یا وقتی به ریشه ی آنها پی می برد که دیگر کار از کار گذشته است.شهرت‌، افتخار‌، احترام‌، همه ی اینها خوب‌، سودمند و کامیابی است. اما هر آدم مشهوری دلش می خواهد گاهی میان جمعیت گم شود. می خواهد میان مردم بلولد. لذت های آن ها را بچشد، دلهره ی آنها به سرش بیاید. آن وقت رفاه و آسایش برایش لذت بخش تر است. هنرمند واقعی آن کسی است که شخصیت خود را در هنرش کوفته و آمیخته باشد. امید به آینده شیرین ترین دلداری است. کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بی خواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند. برای اینکه هنرمند بشوی، باید حتما انسان باشی.دو پست قبلی: https://vrgl.ir/MyDYC  https://vrgl.ir/AUQSS عطیه اسکندری23 شهریور&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 23:01:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سروِ افتاده</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D9%90-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-a2772gb0ayjc</link>
                <description>ستاره ها بی نورچای ها سردندچراغ ها خاموشخنده ها دردند!خاطرات بی رحم آرزو ها دودامروز بدفردا نابود!جاده ها دورندآدمیان کورندزندگی را سختعده ای مجبورند!دهان ها باز اندچشم ها بسته‌کم محلی همبه دل نشسته!روزگار زهر و دل ها شکستهگُلک پژمردهباغبان خسته!کمر خم کرد اینسرو سی سالهآنگه که شنیددل به دیگری داده. . .!1:01عطیه اسکندری10 شهریور&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Wed, 01 Sep 2021 01:19:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت شب</title>
                <link>https://virgool.io/@Atiyeh_esk/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%A8-k5nf9mawnfix</link>
                <description>شب هنوز هم سکوت خودش را حفظ کرده. در این جایی که من زندگی می کنم تنها امید به شب است. شب زیباترین ملودی و موسیقی را دارد آنچنان که در نهان با نجوای باران رقابت می‌کند و با اختلاف نیز پیروز می شود.سکوت شب فریادی است طولانی از دلتنگی برای آنهایی که تنها در خیابان خیال همراهشان قدم زده ایم.نفس شب ایهام دارد. نمی دانی سکوتش از رضایت است، دلباختگی یا از آن هایی که از فریاد هم بلند ترند و در دل غوغا به پا می کنند. و چقدر سخت است سکوتی که از دلباختگی نشات می گیرد، این  سکوت کبریتی است که فرجام شعله اش فریاد های بی صدا را هم به آتش می کشد و دامان امید را می سوزاند.شبی مرغ عشقی را بر لب پنجره دیدم. می گفت بین خودمان بماند اما از وقتی  شب عاشق خورشید شد سکوت را برگزید. طفلی میل سخن با کس مگر خورشیدش مبود. و این سرگذشت شب های با وفای شهر ما شد.عطیه اسکندری9 شهریور&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 19:02:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه «طاعون».</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-ai5xw6avmvjo</link>
                <description>نام کتاب: طاعوننویسنده: آلبر کاموآلبر کامو کیست؟ نویسنده ی فرانسوی که برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شده است.داستان:کتاب طاعون ماجرای همه گیری و شیوع بیماری طاعون در شهر اُران الجزایر است که به صورت ناگهانی وارد شهر می شود و شهر آرام اما در عین حال پر جنب و جوش اران را درگیر می کند.تشخیص طاعون:در ابتدا دکتر ریو متوجه چند موش مرده می شود اما فکر می کند این مسئله عادی است. پس از مدتی تعداد موش های مرده بیشتر و بیشتر می شود و سرایدار هایی که با زباله ها بیشتر در تماس بوده اند بیمار می شوند و می میرند. وضع بدتر و بدتر می شود. در های ورودی و خروجی شهر بسته می شوند. به این ترتیب گردشگران و مسافران به اجبار در شهر طاعون زده گرفتار می شوند و در قرنطینه می مانند. دکتر کاستل به کمک شخصیت های دیگر داستان موفق می شود واکسن طاعون را بسازد و بعد از مدت ها شهر را نجات دهد.شخصیت ها:راوی: راوی داستان که در آخر خودش را معرفی میکند.دکتر برنا ریو: شخصیت اصلی رمان است و از اولین افرادی است که وجود موش های مرده را می فهمد. طاعون باعث دوری دکتر ریو از همسرش می شود.ژان تارو: تارو از مسافرانی بوده که در اران گرفتار شده است و از روزمرگی هایش و طاعون بسیار می نوشت.ژوزف گران: از کارمندان شهرداری است.ریموند رانبر: روزنامه نگاری که برای تهیه گزارش وارد اران می شود و در آنجا نیز گرفتار می شود. او عاشق دختری در خارج است اما مجبور است دوری را تحمل کند. بار ها می خواهد از طریقی از شهر خارج شود اما با ممانعت سازمان ها و افراد گوناگونی مواجه می شود. حتی اقدام به خارج شدن به صورت قاچاقی هم می کند اما فرجام تصمیم می گیرد در شهر بماند و به دکتر ریو و همکارانش کمک کند.آقای کوتار: از تعداد اندک افرادی که از شرایط طاعون راضی است.دکتر کاستل: اولین فردی است که بیماری طاعون نام دارد و واکسن را ساخت.پدر پانلو: کشیش شهر است و عقاید نسبتا متفاوتی راجب طاعون با مردم دیگر دارد.پایان داستان:پس از پایان طاعون مردم به زندگی قبلی باز می گردند. دوباره در کنار هم شاد زندگی می کنند و دور هم جمع می شوند. دکتر ریو پس از تمام شدن بیماری با خود فکر می کند:با سیل طاعون می تواند سال ها در شهر زنده بماند و بار دیگر به شهر حمله کند.برای تهیه کتاب می توانید از طریق لینک کتاب طاعون در طاقچه اقدام کنید.عطیه اسکندری31 تیر&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 20:15:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر دور و دراز</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-ovgu2zqdjnib</link>
                <description>دلم سفری دور و دراز می خواهد. جایی که بتوان با خود و خدای خود خلوت کرد.جایی که غرق شوم در معجزه ی طبیعت و روح آسمان را نوازش کنم. خدا می داند چقدر هوس نیمکت چوبی اندر خم ابروی جنگل کرده ام.خسته ام از صدای ناهنجار روزمرگی.خسته از بوی ناخوشایند شهر و ازدحام های بی مورد انسان ها.نه منزوی ام نه درون گرا. از انسان ها فراری نیستم و بلکه دوستشان دارم اما گاهی تجویز روزگار خلوتی بیش نیست.خوشا گنجشکی که آزادانه پرواز می کند، در مه می نشیند و از آن بالا ها برای کرم خاکی دست تکان می دهد.یادم باشد اگر بار دگر کنار پنجره ی خانه مان گنجشکی نشست بخوانمش؛ دفعه ی بعد که روی ابر ها نشستی و خورشید را لمس کردی سلام مرا هم به پروردگار دانه های انار برسان.عطیه اسکندری18 تیر&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jul 2021 23:34:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>°•انتشارات ما•°</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%C2%B0%E2%80%A2%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%E2%80%A2%C2%B0-rfloezj5bhvf</link>
                <description>سلااااام??برقرارید عزیزان?سر کیفید?میخواستم بگم ما ی انتشارات زدیم به اسم ????? ????? خوشحال میشم حمایت کنید(:?اگر کسی تمایل داشت به همکاری و دبیر شدن زیر همین پست کامنت بزارید?انتشارات ما ??&quot;به خانواده ی نویز سفید بپیوندید&quot;https://virgool.io/Whitenoise</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 16:48:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوهر نایاب!</title>
                <link>https://virgool.io/@Atiyeh_esk/%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%B1-%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%A8-w0uyr6dobe6u</link>
                <description>شده روز ها شود از شب، شب ترت! شده لذت نبری از همه چیز از همه کس!شده بو ندهد گلایر و شقایقت!شده خسته شوی!شده لبخند بزنی بلکه نگرید چشمت!شده درجا بزنی، هی بزنی، هی بزنی اما نرسد عشقت!شده ناگه نور بتابد به شبت!شده عاشق بشوی عطر گل گردد دلبرت!شده از عشق بخندی و بماند اثرش!شده آیا برسد عشق به سلول تنت!در تاریکی شب هنگامی که در پیله ی تنهایی خود گرفتاری از لابه لای پرده ی نخی نور اندکی عبور می کند. به سمت پنجره می روی، پرده را کنار میزنی و ماه را میبینی.امید به شکل های گوناگونی در می آید اما اول و آخر مانند نور است. نوری که به ژرفای زندگی ات خواهد تابید و ناجی تو است.امید برای عاشق نامه ای بر دهان کبوتر است??امید برای تک درختِ کویر جرعه ای آب است??امید برای زنبور عسل شهد گل است??امید برای کوهنورد سنگ بزرگی در شیب است??امید برای مسافر ایستگاه آخر است??امید برای جاده ها قطرات بلوری باران است?☇امید من به پروردگاری است که به خواست او؛ نامه بر دهان کبوتر، آب در گلدان گل و شهد در بین گلبرگ ها جای خواهد گرفت.امید من پروردگاری است که مقصد را نزدیک می کند و نجوای باران را در دل کوچه ها جای خواهد داد.و امید است که زندگانی میبخشد، نفسی تازه میکند و روح را درمان میکند.زندگی زیبا است!زیبایی اش را دریاب!هرگز طلای کمیاب در آب جاری نیست.طلایت را جست و جو کن!سختی دارد!اما می ارزد!:)حقیقت شیرین!:)عطیه اسکندری31 خرداد&quot;1400&quot;م</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 11:57:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه «کیمیاگر».</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-en1ox9objazo</link>
                <description>چالش کتابخوانی طاقچهبخش: اول راهمشخصات کتاب:نویسنده: پائولو کوئلیوموضوع: داستان های برزیلی--قرن 20 م.درباره ی نویسنده:پائولو کوئلیو (به پرتغالی: Paulo Coelho) (زاده 24 اوت 1947) نویسنده معاصر برزیلی است.کتاب کیمیاگر به پرفروشترین کتاب برزیلی تبدیل شده است. بیش از ۶۵ میلیون نسخه از کیمیاگر به فروش رفته و به یکی از پر فروش‌ترین کتاب‌ها در تاریخ تبدیل شده‌است و به بیش از ۷۰ زبان مختلف ترجمه شده.نظر شخصی:کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئلیو کتابی پرمفهوم است. با سلیقه ی برخی افراد تضاد دارد اما از نظر من اگر به اعماق کتاب سفر کنیم درس هایی را خواهیم آموخت که در زندگی مفید واقع می شوند. البته که در داستان گفت و گو ها و بحث های عادی و خسته کننده بسیار رخ داده که هیچ سرانجامی ندارند. بحث هایی مطرح شده است که اگر در داستان حذف میشدند هیچ مشکلی در سازمان بندی کتاب رخ نمیداد.داستان کتاب:کتاب داستان چوپانی است که به دنبال علاقه اش رفت. او شغل چوپانی را برگزید تا سفر کند و تجربه کسب کند.هنگامی که خواب عجیبی دید تصمیم گرفت آن را تعبیر کند. او فهمیده بود در اهرام مصر گنجی در انتظارش است. راه بسیاری را  طی نمود. سالیان سال سفر کرد و با انسان های مختلفی آشنا شد و حوادث دشواری را طی کرد. مرد صحرا شد و مشاور واحه گشت. اندر دل صحرا دختری را یافت که می توانست به او عشق بورزد. صحرا او را عاشق کرد. عشقی که هرگز مانع رسیدن او به افسانه ی شخصی اش نشد. او می دانست به دست آوردن آن گنج چقدر مهم است. چند سالی را تلاش کرد که به گنجش نزدیک شود و این امر باعث شده بود گوسفندانش که برایش بسیار مهم بودند را نیز بفروشد. او اعتقادش به نشانه ها و روح جهان قوی و پایدار بود. شاگرد کیمیاگر شد و از او درس های زیادی آموخت. از زمانی به بعد دیگر به حرف قلبش گوش می داد. با قلبش انس گرفته بود و همین نیمی از موفقیت به شمار می آمد. دوستی با قلبش خودشناسی بود. بعد ها که به اهرام رسید بر اثر اتفاق جالبی به این پی برد که گنجی که سال ها به دنبالش بوده دقیقا آنجایی دفن شده که او آنجا خوابیده بود و همانجا خواب یافتن گنج را دیده بود.بخش هایی از کتاب:در مرحله ای از زندگی کنترل آنچه که در زندگی مان رخ می دهد را از دست می دهیم و سرنوشت هدایت آن را به عهده میگیرد. این بزرگترین دروغ عالم است.راز خوشبختی این است که همه ی شگفتی های جهان را بنگری و هرگز از دو قطره روغن (آن چیز که اهمیت دارد و باید حواست باشد کم و زیاد نشود و از دست نرود) درون قاشق غافل نشوی.  از درس های ساده ی زندگی را به تو نشان می دهم : اگر بزرگترین گنج های عالم را در اختیار داشته باشی و از آن ها برای دیگران حرف بزنی به ندرت حرفت را باور می کنند.تنها یک چیز می تواند یک رویا را به ناممکن تبدیل کند و آن ترس از شکست است.  یک درس از کتاب:آن فردی که خودش را بشناسد خداوند را خواهد شناخت.حضرت علی علیه اسلام(غرور الحکم ص  232) می فرماید:معرفةُ النفسِ اَنْفَعُ المعارف: شناخت نفس سودمندترین شناخت‌ها است»ما اگر خودمان را بشناسیم قلبمان هرگز به ما خیانت نخواهد کرد. قلب ما است که روح جهان را می شناسد و روزی به آن بازخواهد گشت.و همچنین راه شناخت حق خودشناسی است.شما هم میتونید از طریق سایت طاقچه به نشانی ((کتاب صوتی کیمیاگر )) این کتابو دانلود کنید و لذت ببرید.</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 14:11:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان کوچکمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Atiyeh_esk/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-im7uvfunsa8p</link>
                <description>سلام دوست من!پرده ی تنهایی را کنار بزن،میخواهم آفتاب شوم و به روحت بتابم.میخواهم دستت را بگیرم!تو که آن طرف جهانی...و من در حالی که نمی شناسمتدستت را میگیرمتا بدانی تنها نیستی!تا بدانی آن طرف این دیار خاکیدوستی داری که به یادت است.انگشتانت را به آغوش دستم خواهم کشید.سیاست و دیانتجنس و سنکنار میزنم این حاشیه های بی مورد را.جهان را کوچک میکنمتا بدانی فاصله ی هزاران مایلی در برابر عشق و یکدستی کم می آورد.و من بی تابانه دوستت دارمدوست من!تو بسیار زیبایی؛نگذار انسان ها از تو ایراد گیرند.دوست من!غصه ی هیچ را مخور؛زندگی گذراست.در لحظه زندگی کن و فارغ باش از هیاهوی جهان.دوست من!لبخند بزن و شاد باش.با عشق نفس بکش . با فروتنی به سراغ وقایع برو.دوست من!قاضی نباش!بگذار خداوند قضاوت کند.دوست من!قدر خودت را بدان و خود را هرگز کوچک نشمار.تو از آرزوهایت بزرگ تری دوست من.دوست من!خودت را بشناس و به نوای قلبت گوش فرا ده.اگر خود را بشناسی پروردگارت را نیز خواهی شناخت.دوست من!گاهی یادی از ما کن.این دل من پر میزند برای نامه های تو.دلم صبحی را میخواهد که صندوق پست پر شود از کلامت.دوست من!از نامه هایم به راحتی مگذر.بخوان که با عشق برایت کلمات را پشت سر هم قطار کرده ام.(دوستدار تو عطیه)عطیه اسکندری23 خرداد00:00&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 00:01:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالکوبی اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@Atiyeh_esk/%D8%AE%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ozujdkivaklw</link>
                <description>روز ها تلخ و یا شیرین می آیند و می روند‌.عمر ما دوان دوان می گذرد.دیروز که گذشت.فردا را هم کسی ندیده است.حال هم آن چنان خوش نمی گذرد. نه اینبار دلخوشی های کوچکم را لیست نمی کنم. حقیقت این است؛خیلی وقت است تظاهر میکنیم. تظاهر به مهربانی، عشق ورزیدن، آرام بودن، امید داشتن. کمی واقع بینانه تر ببینیم. این روز ها آواز پرندگان هم مثل قدیم از روی شادابی نیست‌. غنچه باز می شود اما نشانی از خنده ندارد. هوا دلگیر است و غم جمعه ی سنگینی روی تمام روز های هفته نشسته است. آلودگی هوا توسط خودروها مشکلی بزرگ و فجیع است اما نه به بزرگی آلودگی که دشمنی هایمان به خورد این جهان دادند.در میان ازدحام انسان ها به دنبال عشق می گردم. این عشق به همراهش عدالت، دوستی، مهربانی، اتحاد، یکپارچگی، دوری از تبعیضِ قومی و جنسیتی و... دارد.من در سه حرف و جمعاً یک کلمه می گویم 《عشق》اما در واقع به این کوتاهی نیست. صدها صفحه می توان از این سه حرف نوشت و مهم تر از همه این است که این سه حرف را به جا آوردن بسی دشوار است.مردم جهان به فرض قرمز هستند و بعضی هم آبی. این دو رنگ کنار هم قرار می گیرند و بنفش را می سازند. حالا نه آبی به چشم می آید و نه قرمز. دیگر نمی توان انسان های خوب و بد را از هم تشخیص داد. از خصلت های هم دزدی می کنند و حد وسط می‌ ماند.حد وسط نمی خواهم. اگر هم صفر باشد همه ناجور از آب در می آیند. این بدی می کند و آن کینه می دوزد و انتقام می گیرد. زنجیره ای از نامردی ها، بی معرفتی ها و دشمنی ها‌.صد را بدهید. روی پیشانی ام خال میزنم &quot;عشق بورزید&quot; زیرا بر این باورم عشق حلال مشکلات و سختی ها است. پاک و بی ریا و بدون تظاهر عشق بورزید. بیایید کشاورز باشیم.یکبار‌ هم که شده بذر عشق بکار و محصولت را چندین برابر برداشت کن فقط یادت باشد آنقدر خالص و پاک عشق بورزی که محصولت آفت زده در نیاید.دو پست قبلی: https://vrgl.ir/aeQQn  https://vrgl.ir/3NGp1 عطیه اسکندری31 اردیبهشت&quot;1400&quot;</description>
                <category>عطیه اسکندری (فریاد)</category>
                <author>عطیه اسکندری (فریاد)</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 22:11:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>