<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های .Au</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Au79</link>
        <description>- جستار نویس - هنر، نیمه گمشده من تا ابد - همین -</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:38:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/154265/avatar/6pBAUo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>.Au</title>
            <link>https://virgool.io/@Au79</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین تماس از شاتل کلمبیا</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D8%AA%D9%84-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%A7-lnuj5waivjdk</link>
                <description>در فوریه ۲۰۰۳ درحالی که شاتل فضایی کلمبیا برای بازگشت به زمین به حرکت در آمده بود، همه در ایستگاه فضایی ناسا می‌دانستند که او هیچ وقت سالم به زمین نخواهد رسید. و هفت سرنشین آن درحالی که خوشحال از برگشتن به خانه بودند هیچ وقت نفهمیدند که دیگر عزیزانشان را روی زمین نخواهند دید.این تصمیم ناسا بود.فضانوردان بدون اینکه بدانند انفجار در جو زمین در انتظار آنهاست در  تماس صوتی مستقیم با ناسا، شادی را میشد در صدایشان شنید. تماسی که به ناگهان در لحظه انفجار برای همیشه قطع شد و اشک روی صورت افراد حاضر در ایستگاه فضایی قطع نمی شد.فایل صوتی بالا از جانب یکی از بازماندانگان این حادثه نوشته شده است. سرنشینان کلمبیابرای اطلاعات بیشتر: فاجعه کلمبیا، چگونه اتفاق افتاد و چه درسی به ناسا داد</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 16:22:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان شماره ۲ | یسنا</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%A7-lnx5b1tsrjk1</link>
                <description>«نِنَه م همیشه میگفت صحرا هرچی حق و حلال باشه پس میفرسته به صاحبش. بخدا که این بچه از هر حلالی، حلال تره. بخدا که خون دل خوردیم تا به این قد و سن رسیده. یک لقمه نون حروم از گلوی این بچه پایین نرفته.  سیابخت آيلي، تانگری یالقاسین ! سیابخت آيلي، تانگری یالقاسین !»آیلی مادر یسنا بود. زنی زحمت کشیده که کار دشت و صحرا او را ده سال از سنش پیر تر کرده بود. سه روز بود که بی خبر از تنها دخترش خواب و خوراکش ترکمن صحرا بود . رنگ صورتش زرد شده بود و چشمانش کاسه ی خون. آنقدر خار و خاشاک به پایش رفته بود که موقع راه رفتن لنگ میزد اما باز هم پا به پای ما گندم زار را میگشت. از طلوع خورشید گشته بودیم تا الان، سه کیلومتر دورتر از زمین آیلی و شوهرش کنار تپه ی مسطحی که پر بود از شقایق های قرمز و گلهای زرد وحشی نشسته بودیم که نفسی تازه کنیم و بقیه راه را به مردم تازه نفس بسپاریم.آیلی مشت مشت خاک از زمین نرم و مرطوب دشت برمیداشت و به صورتش میزد و یک ریز میگفت سیابخت آيلي، تانگری یالقاسین ! از زن دیگری که همسایه زمین آیلی و محمد بود پرسیدم، گفت میگوید آیلی سیاه‌بخت، خدا از گناهانت بگذرد.«نزن تو صورتت آیلی جان. نزن خواهر من. پیداش میکنیم به امیدخدا. هنوز یک ساعت تا تاریکی مونده. فراخوان زدیم. مردم دارن میان کمکمون که شب هم دشت رو بگردیم. امیدت به خدا باشه آیلی جان.»فراخوان کمک را که در گروه امدادیان دیدم به مامان زنگ زدم و خبر دادم که یک ساعت دیگر راه میوفتم و تا هروقت که دختر بچه پیدا شود آنجا میمانم. من از دیروز به تیم امدادی اضافه شده بودم. با بالگرد که به بالای محل گم شدن یسنا رسیدیم چیزی در سینه ام فرو ریخت. تا چشم کار میکرد خوشه های سبز گندم بود که رد چرخ موتور یا تراکتوری بعضی قسمت هایش را خط های صاف ممتد کشیده بود. یک دختر بچه سه ساله مگر چقدر میتواند دور شود که دو روز است پیدایش نکرده اند؟ داشتند سر زمین کار میکردند که یسنا گم شده بود.آیلی باز مویه کرد و با فارسی دست و پا شکسته گفت دخترم یک لا پیراهن تنشه، بارون که بزنه از سرما یخ میزنه. و صدایش از سرما میلرزید. او هم یک لا پیراهن یک تکه بلند ترکمن تنش بود. کاپشن تنم را در آوردم و روی شانه هایش انداختم.باران نم نم شروع شد. میدانستیم، پیش بینی کرده بودند که امشب باران میبارد و تمام امیدمان این بود که یسنا را قبل از باران پیدا کنیم و هنوز پیدایش نکرده بودیم.«منم یک دختر 3 ساله داشتم آیلی خانم. با موهای بور و صورت سفید، درست مثل یسنا. رفته بودیم شمال. اولین بار بود که بچه ام دریا رو میدید. ذوق داشت، بالا پایین میپرید و یک جا آروم نمیگرفت. بچه ام کنار ساحل بود و شن بازی میکرد. فقط یک لحظه حواسم پرت شد. فقط یک لحظه آیلی. سه ساله دنبال دخترم میگردم. اصلا بخاطر همین خودمو رسوندم اینجا. دارم دنبال دخترم میگردم.»دیدم که آیلی کمی از من فاصله گرفت. بهش لبخند زدم. گفتم «نترس آیلی خانم، نترس. دشت مثل دریا نیست، هرچی حق و حلال باشه پس میفرسته.»بلند شدم و چند قدم از آیلی دور تر شدم که در هوای گرگ و میش و بارانی دشت باز هم بگردم که صدای فریادی از دامنه تپه سمت چپمان شنیده شد. مرد ها داد میزدند «آخرت بالانگ بولسین!» برگشتم به سمت همسایه آیلی، دیدم خشکش زده. گفتم «یعنی چی؟» سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.یسنا</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 15:25:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت شماره 4 | I&#039;m tired</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-4-im-tired-jzoldtvxqqxn</link>
                <description>من زیباترین دفترچه‌های دنیا را در کتابخانه کوچکم دارم. بعضی‌هایشان را چند سال پیش خریدم و آخرینشان را چند روز پیش.بعضی‌هایشان خط دارند و بعضی بدون خط.یکیشان  شبیه نوار کاست است، جلد یکی هیولای بانمکی دارد، روی یکیشان مرد عینکی  درازکشیده با گوشی‌اش کار می‌کند رویش نوشته شده i’m tired.صفحات بعضی سفیدند و بعضی خاکی و بعضی رنگیاما تقریبا در هیچ کدامشان چیزی ننوشتم.هر  بار که موضوعی پیش می‌آید که نیاز است برایش دفترچه‌ای بردارم زشت‌ترین  دفترچه‌ی کتابخانه‌ام را انتخاب می‌کنم؛ معمولا پاپکو با جلد پلاستیکی و  رنگ‌های تیره یا زشت.دفترچه‌ای که مطمئن باشم وقتی صفحاتش پر شد، دلم نمی‌سوزد.اگر خط خوردگی داشت و تند و بدخط نوشتم عب ندارد.اگر چیزی که می‌نویسم به نظر بی‌اهمیت است مشکلی نداشته باشد.اگر خواستم با خیال راحت صفحه‌اش را بکنم و دور بریزم و نگران نباشم که تمام می‌شود.اگر لابه‌لای وسایلم کثیف شد یا گوشه‌ی جلدش تا خورد ناراحت نشوم که به شیئ دوست داشتنی‌ام آسیب زده‌ام.همین  دیشب دفترچه‌ای می‌خواستم که لیست هزینه‌های روزمره‌ام را بنویسم. اول  دفترچه هیوولایی‌ام را برداشتم، نگاهی بهش انداختم، کوچک و جیبی و راحت  بود، صفحاتش را ورق زدم و دیدم که هر بیست صفحه‌اش یه رنگ است. دیدم که  قرار است روی این صفحات رنگی زیبا بنویسم” 1 بهمن 30 تومان هزینه اسنپ رفت  به شرکت” یا مثلا “130 تومان هزینه نهار”، ”989 تومان قسط”، دلم نیامد.  برگرداندمش در قفسه کتابخانه و دفترچه سبز و قطور و کوچک ساده و با  صفحه‌های زشتی را برداشتمو داخل کیفم گذاشتم، از همان پاپکو ها.قبل خواب داشتم به این فکر می‌کردم دفترچه‌ هیولایی کوچکم را برای چه نوشته‌ای نگه داشتم؟همه‌ی دفترچه‌های قشنگم را.دلم برای خودم سوخت، که نمیدانم برای چه چیزی اما منتظر چیزی بی‌نظیر و بی‌نقص نشسته‌ام.</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 15:17:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان شماره 1 | گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-mkajbpg7nz5a</link>
                <description>نگاه سایه از آن سر میز به پیام افتاد که در میان همهمه و خنده‌ی جمع ساکت نشسته بود.قاشقش را روی میز گذاشت و با صدای نسبتا بلندی رو به پیام گفت: یادم نمیاد آخرین بار کی اینطور دور هم جمع شدیم.همه‌ی سرها به سمت سایه برگشت.سهیل با دهان پر خنده‌ی خفیفی کرد و گفت: من یادم می‌آد، آخرین بار موقعی بود که پیام زنگ زد و گفت گربه‌ی همسایه را کشته و میخواد برامون آبگوشت بار بذاره.همه ناگهان خندیدند و صدای قهقهه‌ها در خانه پیچید، پیام هم لبخند زد.سهیل باز با دهان پر رو به پیام کرد: واقعا دلم برای دست پخت خوشمزه‌ات تنگ شده بود کثافت.یکی دیگر از بچه‌ها گفت: آخ آخ شب چهارشنبه سوری که تو حیاط پشتی با کتاب‌های سوخته برامون جوجه درست کردی یادته؟ چه شبی بود!سهیل گفت: آره جوجه‌ها مزه زعفرون و شکسپیر میدادند.و باز صدای خنده بچه‌ها در خانه پیچید.پیام از پای میز بلند شد، بسته سیگار و فندکش را برداشت و کنار پنجره رفت.پنجره را باز کرد و سیگارش را روشن کرد.سایه با چشمانش دستان پیام را دنبال می‌کرد، گفت : خیلی ساکتی پیام، به چی فکر میکنی؟ اصلا چی شد که به سرت زد بعد این همه مدت دور هم جمعمون کنی؟روبروی پنجره تیر برقی بود که نورش روی صورت پیام افتاده بود.دود سیگار را بیرون داد، خاموشش کرد و با کشیدن پرده، نور را از صورتش محو کرد:«میدونید بچه ها، یادم میاد پدربزرگ گوشه گیر و انزوا طلبم به طرز عجیبی یک مهمانی گرفت و هرکس و ناکسی رو دعوت کرد.بعدها مادربزرگم تعریف کرد دلیلش این بوده که فکر می‌کرده به زودی می‌میره و می‌ترسیده نتونه اطرافیانش رو بعد مدت‌ها ببینه، می‌ترسیده تنها بمیره. شما از اینکه تنها بمیرید نمی‌ترسید؟چند لحظه هیچ صدایی شنیده نشد. حتی صدای برخورد قاشق و چنگال هم نمی‌آمدسهیل نگاهش را از پیام برداشت، به بقیه نگاه کرد که در سکوت به پیام خیره شده بودند، رو به پیام کرد و پرسید:نکنه داری میمیری؟ و پغی زیر خنده زد. پیام هم خندید. بقیه نیز با دیدن خنده پیام، آنها را همراهی کردند و خندیدند و به خوردن شام ادامه دادند.سایه نگاهش را از پیام بر نمی‌داشت.سهیل گفت: حالا شب درازه پیام جون بیا بشین از این غذای خوشمزه لذت ببریم، کاممون رو با این حرفا زهر نکن توروخدا.پیام به سهیل لبخندی زد، پنجره را بست و به سمت آشپزخانه رفت.سایه منتظر تلفن مهمی بود. تلفنش را دستش گرفت، از سر میز بلند شد و به دنبال پیام به آشپزخانه رفت، بوی عجیبی در فضای آشپزخانه پیچیده بود، مشامش تلخ شد. بوی آشنایی بود ولی یادش نمی‌آمد کجا این بو را استنشاق کرده است. پیام داشت ظرفی را در سطل آشغال می‌انداخت. چشمش که به سایه خورد، ظرف از دستش افتاد و کف آشپزخانه پر از خورده شیشه‌های قهوه‌ای رنگ شد.سایه گفت: ای وای چی شد؟ مواظب باش. دستت که چیزی نشد؟پیام گفت: نه نه خوبم، برو بیرون خودم جمعشون می‌کنم، پاهات می‌بره.«پیام. مرسی برای امشب.»سایه خیز برداشت و بوسه کوچکی روی گونه پیام گذاشت، چند ثانیه در سکوت آشپزخانه و میان صدای هیاهوی بچه‌ها به چشمان پیام خیره شد تا اینکه لرزه‌ی گوشی، تلفن مهمش را به یادش آورد.«ایناهاش بالاخره زنگ زد، با یک کارخونه سموم کشاورزی صحبت کردم و اگه سر حقوق به توافق برسیم از ماه دیگه میرم اونجا. فوق العاده نیست؟»پیام چشمانش را از سایه گرفت و مشغول جمع کردن شیشه‌ها شد: چرا چرا، عالیه.«آره واقعا عالیه، خیلی خوب، اینجا خیلی شلوغه، میرم تو راه پله تلفنمو جواب بدم. اگه قطعی بشه بهت شیرینی میدم پیام.» و باخنده‌ای درشت مستقیم از آشپزخانه به سمت در خروجی آپارتمان رفت.در را پشت سرش بست، نفس عمیقی کشید، تلفنش را جواب داد و در راه پله شروع به قدم زدن کرد:«الو؟ سلام مهندس خزایی»«بله درخدمتم»«خواهش می‌کنم»برای یک دقیقه صدای پچپچ مردی در پشت گوشی شنیده می‌شد که حرف‌هایی را به سایه می‌زد، رفته رفته لبخند سایه محو شد.بعد از اینکه حرف‌های مرد تمام شد سایه شروع به صحبت کرد:«برای من هم باعث افتخاره که اولین تجربه کاری حرفه ایم رو در کنار شما باشم، مهندس. دفعه قبل که حضوری پیشتون بودم هم بهتون گفتم، عاشق فضای آزمایشگاهم ولی شما بهتر از من به خطرات این کار آگاهید، حقوقی که پیشنهاد می‌دید واقعا با این شرایط تناسب نداره و فکر نمی‌کنم بتونیم ادامه همکاری داشته باشیم»«بسیار خب»«درسته»«من درخدمتتون هستم فقط ممنون میشم هرچه سریع تر منو در جریان تصمیم نهاییتون قرار بدید.»«شبتون بخیر»تلفن که قطع شد هوا را با شدت از دماغ بیرون داد، چشم چرخاند و فهمید همینطور که گرم تلفن بوده است از پله‌ها دو طبقه بالا رفته و روی راه‌پله‌ی منتهی به طبقه‌ی چهارم نشسته است. بلند شد، رو به روی آسانسور ایستاد و دکمه‌اش را زد و منتظر آسانسور شد. صدایی از واحد سمت چپ آمد و ناخودآگاه به سمت واحد سیصد و دو برگشت.در واحد درست مثل سایر درهای آپارتمان بود، برگه‌ای رویش چسبیده شده بود. عکس یک گربه بود با چشم‌های درشت یخی. گربه‌ی زیبا و معصومی به نظر می‌رسید، با فونت متوسط بالای برگه نوشته شده بود &quot;گمشده&quot;.با خود زمزمه کرد: طفلیآسانسور به طبقه‌ی سوم رسید. در را باز کرد و وارد آسانسور شد و دکمه طبقه اول را زد.تق تق.پیام در را باز کرد. نگاه سایه به چشمان یخی پیام گره خورد.«چی شد؟ تلفنت خوب پیش رفت؟»«خوبی سایه؟»«آره، یعنی نه، نه، خیلی بد بود. دیگه هیچ وقت نمیرم اونجا. من باید برم دستشویی پیام، ببخشید بعدا حرف میزنیم.»پیام را کنار زد و با گام های تند به سمت دستشویی رفت.وقتی سایه برگشت همه مشغول جمع کردن میز بودند. سهیل سایه را که دید به سمتش رفت: خوبی بچه جون؟ چرا رنگت پریده؟«چیزی نشده، بهم دستمال کاغذی بده لطفا.»سهیل جعبه دستمال کاغذی را از روی میز برداشت، قاشق دیگری از غذای باقیمانده روی میز خورد و به سمت سایه آمد: بیا، خوبی سایه؟ چیزی شده؟«نه سهیل خوبم، ینی خوب نیستم. چقدر می‌خوری بسه دیگه. باید بریم من یکم حالم خوش نیست صحبتم با خزایی خوب پیش نرفت.بپوش بریم.»«کجا بریم؟»«بریم خونه دیگه»«هنوز سر شبه سایه»«گفتم که حالم خوب نیست»سایه به سمت پیام برگشت، پیام خیره نگاهش می‌کرد:«پیام ما ... باید بریم... تلفنم خوب پیش نرفت اعصابم از دست این خزایی آشغال بهم ریخته، سرم درد میکنه. بریم خونه استراحت کنیم.» دست برد تا کیفش را از روی مبل بردارد.پیام بند کیفش را گرفت و در چشمانش خیره شد:« کجا دارید میرید؟ قرار بود شب بمونید، می‌خواستیم با بچه‌ها فیلم ببینیم.»«نه دستت درد نکنه، گفتم که، سرم درد میکنه بهتره برم خونه استراحت کنم.»پیام هیچی نگفت، نگاهش را از نگاه سایه برنداشت و بند کیف سایه را محکم در دستش نگه‌داشته بود.سایه سرش را پایین انداخت:« پیام، باید بریم. کیفمو ول کن. به جای ما هم از بچه‌ها خداحافظی کن.»کیفش را محکم از دست پیام کشید اما او همانطور خیره نگاهش می‌کرد.سهیل دستی روی شانه‌ی پیام گذاشت و گفت:« دمت گرم برای شام، مثل همیشه محشر بود. یه شب دیگه میام با هم درمورد مردن و اینجور چیزها صحبت کنیم.» و وقتی سایه رویش را برگرداند رو به پیام به سایه اشاره کرد و سپس انگشت اشاره‌اش را دور شقیقه‌اش چرخاند و با خنده‌ی ریزی به چپ و راست سرتکان داد. «خداحافظ پیام.»پیام باز هم چیزی نگفت و خیره تا آخرین لحظه به سایه زل زده بود. در بسته شد، سهیل دکمه آسانسور را زد، اما سایه دستش را کشید و به سمت راه پله برد و با تشر به سهیل گفت: «یک طبقه است بیا از پله ها بریم.»و با سرعت پله‌ها را یکی درمیان رد کرد و سهیل را به دنبال خود کشاند و فرصت غر زدن به او نداد.به کوچه که رسیدند. سایه رو به سهیل کرد:« بالا بیار»«چی؟»«هرچی که خوردی بالا بیار»«چی؟! چرا؟»«میگم بالا بیار تا بهت توضیح بدم، انگشتتو تو حلقت بکن و بالا بیار»«نمی‌فهمم چی میگی سایه. زده به سرت؟»ایندفعه صدای سایه بلند شد و در کوچه پیچید: «گفتم بالا بیار!»تلفنش را برداشت و در مخاطبینش دنبال اسم بقیه‌ی بچه‌ها گشت.</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 18:52:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت شماره 3 | &quot;اثر&quot; گذاری</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-b4hzq7vact2y</link>
                <description>یک ساعته که تلاش میکنم از &quot;اثرگذاری&quot; بنویسم ولی هرچی بیشتر فکر میکنم میبینم که همه ما اثرگذاریم، چه بخوایم چه نخوایم!‌اثر گذاری ما میتونه به افراد خیلی نزدیک زندگیمون محدود باشه یا مثل افراد موفق، به طور مستقیم و غیر مستقیم، فارق از زمان و مکان، گسترده باشه.‌اغلب حتی بدون اینکه نسبت بهش آگاه باشیم تلاش میکنیم تا اثری از خودمون باقی بذاریم. یادگاری، نصیحت کردن اطرافیان، تلاش برای پیشرفت یک سازمان، یادگرفتن و به کار بستن یک مهارت، آموزش دادن، کار تیمی، ساختن یک محصول، نوشتن یک کتاب یا ساختن یک فیلم، اکتشاف و اختراع، تلاش های محیط زیستی، کمک های اجتماعی، فعالیت های سیاسی، جنگ ... انواع تاثیر های مثبت منفی ماست در جهان اطرافمون.‌-چی شد که میخواستم از اثرگذاری بنویسم؟‌امروزم با یک کامنت شروع شد : ‌نه اینکه تا الان چه خودآگاه چه ناخودآگاه چه مثبت یا منفی تاثیر گذار نبودم. نه!‌ولی دیدن این کامنت منو درگیر احساس عجیبی کرد. روی کسی که نمیشناسمش و نمیدونم کجای این زمینه، تو شرایطی که بهش احتیاج داشت، درحالی که قصدی به اثر گذاری نداشتم، تاثیر گذاشتم. تاثیری که احتمالا مثبت بوده.تاثیری که بابتش ازم تشکر کرد و البته من هم ازش تشکر کردم که با خلق این تجربه تازه روم اثر گذاشت.پ.ن: ساکن کهکشان راه شیری دمت گرم، زندگیت پر از آرامش و موفقیت :))</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Wed, 16 Mar 2022 14:45:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در رویای &quot;نوتردام&quot;ی که سوخت.</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AA%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-whvncm9est0h</link>
                <description>دوم دبیرستان بودم که یک رویا تراژیک در من شکل گرفت. می‌گویم تراژیک چون آن رویا آنطور که انتظار میرفت پیش نرفت و یک رویا ماند. شاید اما روزی، اتفاقی ، مسیری مرا به سمت رویای عزیزم ببرد.با دوستی آشنا شدم که برای تحصیل به فرانسه مهاجرت کرده بود. در مورد سالهایی حرف میزنم که قیمت یورو 4000 تومان بود و دانشگاه های فرانسه اغلب دولتی بودند، مکرون نیز هنوز رئیس جمهور نشده بود. برایم از شرایط مساعد تحصیل و زندگی در فرانسه گفت، از زیبایی ها، از خاطراتش، از سختی هایش و من، طلا ی ماجراجو، محو آن همه چالش خوشایند و آزادی و رهایی شدم که در ذهنم از گفتگو با سپیده نقش بسته بود.سپیده حتی با خانواده ام نیز چندین جلسه صحبت کرد و بر خلاف تصورم خانواده حتی از من مصمم تر شدند.اولین گام تقویت زبان بود و من تا فارق التحصیلی از دبیرستان 2 سال فرصت داشتم تا آن را به بهترین درجه لازم برسانم. من که از زبان انگلیسی بیزار بودم ، عاشق زبان فرانسوی شدم. هنوز هم هستم.در این دو سال در زبان فرانسه خیلی پیشرفت کرده بودم.هر لحظه ای که با خودم خلوت می کردم گوشه ای از رویا و تصورم را مرور میکردم، با جزئیات تمام، هفته آخر و خداحافظی ها، لحظه فرودگاه و پرواز، در خیابان های پاریس قدم زدن، دوستان احتمالی ام، خانه کوچکم، تنهایی ام و کافه گردی شبانه ام.در مورد جزئی ترین چیز ها نیز تحقیق و مطالعه کرده بودم ، کدام شهر بروم ، چگونه بروم ، برنامه ریزی مالی در سال اولی که آنجا هستم، میدانستم حتی که کدام قطار و اتوبوس را برای رسیدن به شهر مقصدم سوار شوم.از شرایط تحصیل و دانشگاه و رشته و این موارد هم که بیشتر نگویم که آنقدر پرس و جو کرده بودم و خوانده بودم و تحقیق کرده بودم که تقریبا به هیچ وکیل و مشاوری نیاز نداشتم و حتی میتوانستم مشاوره بدهم!حمایت های سپیده هم بود. او نیز مرا بسیار کمک کرد حتی پیشنهاد کرد به دانشگاه شهری که در آن ساکن بود درخواست بفرستم تا بتوانیم با هم زندگی کنیم.من از خانواده ای متوسط هستم. آن روز که رویای قدم زدن در پاریس، رد پایش را در قلبم گذاشت یورو 4000 تومان بود. حتی همان موقع هم آنچنان ارزان نبود اما رویای من را دست نیافتنی نکرده بود. ولی روزی که من مهیا ی رفتن بودم، یعنی دو سال بعد، زبانم به قدر کافی تقویت شده بود، روزی که باید برای دانشگاه های مختلف درخواست میفرستادم و برای گرفتن مدرک زبانم اقدام میکردم آن روز ها یورو 20000 تومان شده بود، 5 برابر. و من میدانستم خانواده ام از پس مخارجم بر نمی آیند. رویای من آن روز دیگر دست نیافتنی شده بود.آخرین باری که برای رویای از دست رفته ام عزاداری کردم وقتی بود که نوتردام آتش گرفت.برایش نوشتم و رویایم را لا به لای کلیسا جای گذاشتم.اینگونه نوشتم:&quot;نوتردام دیشب شعله ور شد.و من ، همه ی وجودم در حسرت دیدن خدایان به صلیبِ سنگ و آیینه کشیده شده ی بانوی پاریس سوخت.کلود فلورو بود که دیشب ناقوس نوتردام را با آتش تعمید داد ، ناقوس آخرین بار برای مرگ ناقوس نواخته شد.دیروز دوشنبه بود ولی به رسم یکشنبه ها مجسمه های سنگی انعکاس صدا ی پاکی و بیگناهی اسمرالدا را نجوا میکردند و چوب های هشتصد ساله ی کلیسا آمین آمین گویان شعله ور میشدند.نگهبانان کلیسا اما دست به چانه فقط این آوا و آتش را به نظاره نشسته بودند.کازیمودو این بار در آغوش نوتردام خاکستر شد.من نوتردام را قدم به قدم با هوگو پرسه زدم و هوگو راست میگفت که پایان عمر کلیسا بسیار نزدیک است.&quot;مجسمه شیطانی که در افسانه ها نگبانان کلیسا نوتردام هستندسپیده هنوز دوست من است. هنوز در فرانسه ساکن است و برای دکتری میخواند. من هنوز هم گاهی خودم را در رویای دیرینم تصور میکنم. نمیدانم چرا این رویا برای من بعد از این همه سال هنوز تقدس دارد. شاید هم میدانم، انگیزه و رویای نوجوانی از یاد نمی رود. آن هم رویای که برایش تلاش کردی اما به تو آموخت که زور جبر یشتر است.بهرحال من از پای ننشستم، برای کنکور ایران خواندم، دانشگاه رفتم، شاغل شدم و رویایی دیگر ساختم که آدمی به امید ، به رویا زنده است.</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 15:59:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فکر میکنم قایقم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%D9%85%D9%86-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%D9%85-kdo1a6mhpaan</link>
                <description>سلاممن فکر می کنم قایقم. قایق کوچک صید. بوشهری ها بهش می گویند تشاله. ولی بعضی وقتها چیزهای دیگری هم هستم. کافئین بیش از حد من را مستعد اضطراب می کند. دیشب همینطور شد.ابتدای نامه ات حس کردم که کاغذی پیچیده شده در یک بطری را در ساحلی دیده ام، بازش کرده ام و حالا یک آدمی که نمی دانم کیست و نمی دانم کجاست، از من چیزی می خواهد که نمی دانم چیست. كلمات وطنمان هستند. وطن کلمه است. کلمه، ترجمه ای است از حقیقتی که مصلوب شده. مخلوقات غریبی هستند کلمات.«او» کلمه است. ولی همین تویی که او را روایت کردی، تویی که او را دیدی که شال آبی بلندش را دور گردنش پیچید، تویی که او را می بینی کلمه ای؟ کلمه که نمی بیند. کلمه بعد از مواجهه جوانه می زند. جای کلمه بعد از دیدن است. در آغاز کلمه نبود. سر آغاز کتابت، کلمه است. آغاز ترجمه و پایان مشاهده. صُلب حقیقت. تو کلمه نیستی. او کلمه است.کلمه جای خالی فعل است. جایی که کسی نمی بوسد و کسی بوسیده نمی شود، دقیقا آنجا کلمه ی «بوسه» تولید می شود. من هم مثل بسیاری دیگر از دنیای بدون کلمه می ترسم. و از این که می ترسم شرمگینم. ولی همیشه کسی در سرم می گوید : کلمه فرزند اختگی است. کلمه دخلی به کلام ندارد. کلام جاری است در انگشتان و چشمها و نفسها. کلمه اما یک نقطه است. یک نقطه ی عیان و پدر مادر دار. خب حالا من در کلمه چگونه از کلمه بگویم؟ کدام کلمه را مقابلم بگذارم. شامه ات قوی است؟ دعوتت می کنم که به جای خواندن این یادداشت، بو بکشی. هرچه به مشامت رسید همان است. و هرچه که نوشتم و خواندی، دقیقا همینها که میخوانی، دقیقا همه ی اینها مقصود من نیست همه را خط بزن هرچه ماند همان است. من هم احتمالا همانم.نامه به نگریتا اثر #محمد_سیاح_زاده</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 08:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت شماره 2 | ناز و کرشمه یک چشمه</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D8%B4%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-zvukcn6ozdt2</link>
                <description>عکس تزئینی می باشد و وی از کرشمه کراش دوران نوجوانی خود و اغلب هم نسلان خود و ومپایر دایریز دیدگان بهره می برد به قول جماعت نویسنده، گرفتار Writer’s Block شدم.چهار روزی میشه که چشمه تا حدودی جوشانم خشکیده و به هر دری میزنم که متن های کارفرما رو تحویل بدم و تسک ها رو تیک بزنم هیچ افاقه نکرددر همین حین که داشتم برای بار هزارم تلاش بیهوده می‌کردم که از خر شیطون پیاده اش کنم و جملات و کلمات بی ربط رو به هم ببافم، تو سرم جرقه زد که: خب عزیز من ، برای ویرگول بنویس تا شاید بلکه به امید اینکه این چند سطر، قهوه ی اول صبح باشه یا گرم کردن قبل ماراتون. که حتی اگه همین الان کافئین اثر کنه یا سوت شروع زده بشه، ساعت ها از برنامه عقبم.توی این چهار روز تا دلت بخواد فکر کردم که بفهمم این چشمه ننه مرده چی به سرش اومده، چیکار کردم که نازش زیاد شده و قهر کرده باهام. انگاری پاشو کرده تو یک کفش که: نوچ با این موضوع حال نمی‌کنم و براش نمی‌نویسم. دِ اصلا من خسته شدم، تعطیلات میخوام. اصلا میخوام از هرچی عشقم کشید بنویسم. اصلا اونقدری ذهنتو درگیر کردی که من فضا ندارم عرض اندام کنم و با قر ریز و درشت قل قل بجوشم برات.البته باید بگم که اولین بارش نیست.اولین بار هیچ کس نیست و همه لااقل یکی دوبار تجربه دارن که نوشتن و کار کردنشون نمیاد.ولی اولین باری هست که هرچقدرررر نازشو میخرم، بازم بهم محل نمیذاره.کار هایی که تو این مواقع انجام میدم به شرح ذیل جونم بگه براتون که:1. از فضا و متن و موضوع فاصله می گیرم: از ده دقیقه تا یک ساعت و یک روز حتی، بسته به میزان شیطنت چشمه و سنگینی موضوع2. دل مشغولی هام رو لیست می کنم و ذهنمو خالی: دغدغه هامو مینویسم و خودم می شینم پای درد و دل خودم3. تنقلات خوشمزه میخورم: حالا خوشمزه برای من چیپس و ماست و شکلانه ولی شما رعایت کنید میوه و مغز گردو و بادم ترجیحا تف نداده بخورید که کبدتون مثل من چرب نشه!4. از رو دست بقیه نگاه می‌کنم: سرچ میکنم و چندین موضوع مرتبط یا نزدیک به موضوع متنم رو می‌خونم تا هم از خام بودن و خالی بودن دربیام و هم ایده بگیرم. چشمه هم با چندتا سبک و کلمه جدید آشنا بشه.5. یک لیست از کلید واژه های نزدیک به موضوع مینویسم: این کلید واژه‌ها رو جلو دست چشمه میزارم که بهش کمک کنم ازشون الهام بگیره و با ارتباط دادن این کلید واژه ها کارش آسون تر بشه.6. شلخته می نویسم: از هر بخش از موضوع که به ذهنم رسید می نویسم. یک خط یک خط و بهم ریخته و بدون ترتیب. .و یک دفعه به دو صفحه یک سطری دو سطری هایی بر میخورم که از ی گوشه میشه کنار هم چیدشونو تو فر و دمای 180 درجه سانتی گراد به مدت 45 دقیقه ی متن پخته و آماده تحویل گرفت.جایی در خصوص این تکنیک ها نخوندم و مطالعات و تحقیقات میدانی روشون انجان نشده و فقط بر اساس تجربه بهشون رسیدم که البته همیشه ی خدا جواب میداداماااو اما این بار هیچ کدومشون نتونسته دست چشمه رو بگیره و بیاره سر کار و زندگیش.تا اینکه تکنیک شماره 7 شکل گرفت. هنوز امتحانش رو پس نداده ولی گفتنش خالی از لطف نیست:7. برای ویرگول بنویس: آره بیا و اینجا بنویس، اصلا هرچی، هرکجا و رو هر موضوعی که عشقت کشید بنویس. فقط بنویس. اون وقت میبینی چجوری سطرها پشت هم ردیف میشن و چشمه کوتاه میاد چاره ای جز همراهی نداره.مثل الانِ من که فکرش رو هم نمیکردم تو این وضعیت بدعنقی چشمه، از پس نوشتن 703 کلمه بر بیام.البته هنوز نرفتم سر موضوع کارفرما که ببینم از ادا و طوار چشمه کم شده یا نه و فقط میتونم امیدوار باشم که بین ادا و اطوار این چشمه و غُر و تشر کارفرما گیر نکنمتو ای ویرگولی عزیز اگه ایده و پیشنهادی داری که بهم کمک کنی حتما بنویس برامیا اگر مثل من به این مشکل بر میخوری، از این تکنیک ها استفاده کن و برام بنویس آیا کمکت کرده تا روان من رو بسی شاد کنیپ ن: منظور از چشمه همان چشمه جوشان شعر و ادب و احساس است که گویی باید بجوشه تا بتونی قلم به دست بگیری.وگرنه حالا تو خودتو بکش. اگه شد؟</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 14:41:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت شماره 1 | روز هایی که گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-p04l5wu2cysg</link>
                <description>+و دست هایش _و کارتن هایش +و فرش هایش حتی.این عکس رو وسطای پاییز 96 حین اسباب‌کشی، تو خونه جدید گرفتم. این کتاب رو هیچ وقت تو کتاب خونه ندیده بودم و در گیر و دار اسباب‌کشی پیداش کردم. اونقدر از دیدنش ذوق زده بودم که همون جا با بکگراند کارتن چیتوز و ریکا سریع گوشی رو در آوردم عکس گرفتم.امروز عزیزی یاد آوریش کرد.پرتاب شدم دقیقا به همون روز، همون خنکای هوا و هیجان من برای خونه جدید و اتاق جدیدی که شیفته اش شده بودم. ساعت های 6-5 عصر پاییز مشهد که هوا حسابی تاریک میشه، بعد کلاس زیست کنکور.خاصیت آدم هاست، خاطره های تلخ براشون پررنگ تر از خاطره های شیرینه. برای من ولی انگار خاطره تلخی از اون روز ها نمونده. روزهای سخت کنکور، بحران های روحی ی دختر دبیرستانی، نگرانی برای آینده مبهم و ترس از اینکه مسیری که میری اشتباه باشه و همه عمرت بیهوده بگذره، ترس از شکست و فرار از عشقی که سایه به سایه دنبالم بود تا گیرم بندازه و مبتلام کنه.با همه این ها به اون روز ها که فکر میکنم لبخند میزنم، حالم خوب میشه، شاید بخاطر اینه که این گذشته بخشی از منه ، همون چیزی که منِ الان رو ساخته.اون روز ها رو دوست دارم ، دوست دارم نه اون قدر زیاد که کاش برگردم به اون سالها ، نه اون قدر کم که کاش هیچ وقت اون سالها رو نمی‌گذروندم.اندر احوالات توییت های آن روز ها، نقطه</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 17:09:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر یا مقصد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-ey9tkmxwxbkv</link>
                <description>از ی جایی به بعد به این رسیدم که زندگی بیشتر از این که مقصد باشه ، یک مسیره ، بله ، زندگی سرار مسیره!ما سالهای زیادی رو بی تفاوت و بی اهمیت صرفِ مسیرِ رسیدن به یک مقصد ،هر چقدر متعالی، می کنیم و اصلااا حواسمون نیست که این سالها ، بخشی از عمرمون هستن ، بخشی از فرصت زندگی کردنمون.خیلی وقتا مسیر رو فدای مقصد میکنیمو سال ها خودمون رو به سختی ها و رنج ها و آسیب های زیادی دچار میکنیم ، حتی برای رسیدن به مقصد از خودمون فاصله میگیریم و اما...اما  وقتی به مقصد میرسیم دیگه اون آدم اول مسیر نیستیم ، دیگه اون قدر خسته و افسرده هستیم که باید چندین سال بعدش رو فقط روی کاناپه دراز بکشیم و برای خودمون چای بیسکوییت بیاریم تا دوباره با خودمون آشتی کنیم و بابت آسیب هایی که بهش زدیم و خستگی های بیش از حدی که بهش تحمیل کردیم ازش عذرخواهی کنیم . خب . بازم اون سالها ، همون سالهایی که باید زندگی کنیم رو روی کاناپه از دست میدیم.مهمه که امروز که از خواب بیدار میشم تا آخر شب که قراره به خواب برم چه دستاورد(!)هایی داشته باشم ولی اینم مهمه که امروز  که از خواب بیدار میشم تا آخر شب که قراره به خواب برم چندین ساعت از عمر و زندگیم رو چجوری میگذرونم و اصلا ازشون لذت می برم یا نه؟!؟!؟نمیگم که همین امروز از کار استعفاء بدیم و زحمت و تلاش رو کنار بذاریم و لم بدیم رو هپی چیر و بگیم خایل خب باوشه اون پی اس رو بیار میخوام کل روز فیفا بزنم و از زندگیم لذت ببرم چون زندگی یک مسیره ، معلومه که نع.میگم اول با خودمون دوست بشیم ، ظرفیت ها  علایقمون رو بشناسیم و پس ذهنمون حواسمون به مسیر باشه و حالا وقتشه که یک مقصد متناسب با علایق و ظرفیت هامون انتخاب کنیم و هر روز تلاش کنیم تا هم به مقصد برسیم و هم از مسیر رسیدن بهش لذت ببریم.خلاصه که همین. تو بنویس برام که چی فکر میکنی؟</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Thu, 10 Sep 2020 22:40:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنار بیام یا حلش کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D9%86%D9%85-raf1smn6hiov</link>
                <description>سازگاری نمیدونم خوبه یا بد ، ولی همیشه ی طوری بوده که کمتر اعتراض گر بودم.همیشه خیلی به طور ناخودآگاه اولین حرکتم اینه که خودم رو با شرایط وفق بدم ، اصلا انتخاب نمی کنم که این باشه ولی همیشه قدم اول تغییر رو خودم بودم که برداشتم⁦خیلی موارد از مسیر دوم وارد شدن موثر بود ، دووم آوردم ، شرایط بهتر شد ، تغییر رفتار من ، رفتار هارو تغییر دادولی ، ولی ی سری جاها خیلی به ضررم تموم شد ، اینو همون لحظات متوجه نشدم ، همون لحظات شاید تاثیرات کوتاه مدت خوبی داشت ولی همه چی آرامش قبل طوفان بود و در بلند مدت باعث شد مشکل برای من عمق بگیره و برای طرف مقابلم اصلا احساس نشه ، این مارو به بن بست نزدیک می کرد ⛔چالش های بزرگی که برام به وجود اومد این رو بهم یاد داداز ی جایی به بعد سعی کردم حواسم به کوتاه اومدن و کنار اومدن باشمیک قدم کوتاه اومدن شاید به شرایط آرامش بده اما قطعا کنار اومدن با مشکل اون رو همیشه کنارت نگه می داره.نظر تو چیه؟</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2020 10:16:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایزوتوپ هفتاد و نهمین عنصر جدول تناوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@Au79/%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%BE-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D9%86%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%A8%DB%8C-yjci5qs6d0fx</link>
                <description>اسم شناسنامه من &quot;طلا&quot; نیست..اصلا قرار بود بهار باشم ، اسم فصلی که اولایلش به دنیا اومدم ، اسمی که مادرم عاشقش بود ، اما خب مادرم عاشق پدرش هم بود ، پدر بزرگم هم عاشق مادرش . پس اسم شناسنامه من شد هم نام با مادرِ پدر بزرگم.نوه اول که باشی رئیس خونه ایی ، تجربه کردم که میگم . یک ثانیه هم از بغل خاله ها و دایی ها نمی افتی . با اینکه دوره سلطنت کوتاهی داشتم ( وی پس از چهار سال خواهر دار شد) اما همون چند سال کافی بود تا آقاجونِ عزیزم کنار اسم نوه مو طلایی و شیرین زبونش لقب طلا رو بچسبونه .تا حدود 13-14 سالگی به هیچ وجه به این اهمیت نمی دادم که کی من رو به چه نامی صدا میزنه ، اغلب هم کلاسی های مدرسه به فامیل ، خاله و دایی و اقوام نزدیک تر با طلا ، پدرم با اسم رسمیم ، و فامیل های دور اسم و لقبم کنار هم . ولی انگار یک پرسونال برندینگ خودجوش ( :))) ) آخرای سال سوم راهنمایی درونم ایجاد شد ، پس کل تابستون راجع بهش فکر کردم و تصمیم گرفتم و اولِ مهر ماهِ سالِ اولِ دبیرستان ، سر اولین کلاس ، وقتی دبیر ازمون خواست تا بلند شیم و خودمون رو معرفی کنیم ، گفتم :سلاممن &quot;طلا&quot; هستم ، طلا بهادری.حالا تقریبا 7-8 سالی میگذره که طلا باهامه ، طلایی که انتخابش کردم ، طلایی که به خودم نزدیک تره.</description>
                <category>.Au</category>
                <author>.Au</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 09:27:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>