<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ava Fatehian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ava_fatehian</link>
        <description>با ذهنی آرام قلبی باز خود را به دستان قدرتمند خدا می سپارم ❤️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:47:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4855818/avatar/5fx4GI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ava Fatehian</title>
            <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از منِ ناجی تا منِ حامی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AD%D8%A7%D9%85%DB%8C-ltsqfrm1yn2v</link>
                <description>تا حالا برات پیش اومده یه روز وسطِ شلوغی‌های زندگی یهو از خودت بپرسی:«اصلاً کی قرار بود هوای منو داشته باشه؟»مدت‌ها فکر می‌کردم آدم قوی‌ای هستم ، از اون آدم‌هایی که از پس خودشون برمیان، از اون آدم‌هایی که همیشه یه راهی پیدا می‌کنن، از اوناییکه وقتی همه به هم می‌ریزن، هنوز سرپا می‌مونن و راستش، همه هم همین تصویر رو از من داشتن.هر جا مشکلی بود، من دنبال راه‌حل می‌گشتم ، هر جا کسی به هم ریخته بود، من گوش می‌دادم.هر جا باری روی زمین مونده بود، ناخودآگاه خم می‌شدم و برش می‌داشتم.آنقدر این نقش رو زندگی کرده بودم که خودم هم باورم شده بود وظیفه من نجات دادنه.نجات آدم‌ها ، نجات رابطه‌ها ، نجات شرایط و حتی نجات خودمزمانی در من، یه میل پررنگی بود به کمک کردن ، نه از آن کمک کردن‌های معمولی ، از اون مدل کمکهایی که واقعاً دلم می‌خواست باری از روی دوش آدم‌ها بردارم، حالشون رو بهتر کنم، نذارم تنها بمونن ، نذارم درد بکشن اگه از دست من کاری برمی‌آید.اون موقع، این بخش از خودمو خیلی دوست داشتم ، هنوز هم دوستش دارم.چون ریشه‌اش بی‌رحمی نبود، بی‌تفاوتی نبود، خودخواهی نبود. یک جور حساس بودن بود به رنج آدم‌ها.یک جور نخواستنِ اینکه کسی در سختی تنها بماند.اما چیزی که بعدها کم‌کم فهمیدم این بود که همیشه همه‌ی این کمک کردن، فقط کمک کردن نبود! یک جاهایی، من در نقش ناجی می‌رفتم.یعنی قبل از اینکه ببینم طرف مقابلم واقعاً چه می‌خواد، یا اصلاً کمکی می‌خواد یا نه، درون خودم آماده‌ی نجات دادنش می‌شدم.انگار مسئولیتی حس می‌کردم که شاید مال من نبود.انگار اگر می‌تونستم کاری بکنم و نمی‌کردم، باید عذاب وجدان می‌گرفتم.فکر می‌کنم اون نسخه‌ی من، خیلی وقت‌ها مرز بین همدلی و مسئولیت‌پذیریِ افراطی را گم می‌کرد.مرز بین «کنارت هستم» و «باید تو را از این بیرون بکشم» رواما یه چیزی رو نمی‌دیدم. اینکه هر بار که داشتم کسی رو نجات می‌دادم، یه نفر دیگه داشت زیر فشار این همه مسئولیت له می‌شد.                      خودمیا دقیق‌تر بگم، &quot; کودک درونم&quot;  همون بخش آسیب‌پذیر، خسته و تنهای وجودم.همون دختری که فقط دلش می‌خواست یکی یه بار ازش بپرسه: «تو چطوری؟»اما من حتی به اون هم فرصت حرف زدن نمی‌دادم.چون ناجی‌ها عجله دارنناجی‌ها باید راه‌حل پیدا کننناجی‌ها نباید خسته بشنناجی‌ها نباید کم بیارنناجی‌ها نباید گریه کننو من سال‌ها داشتم با همین قانون‌ها زندگی می‌کردم.امروز که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم ناجیِ درون من کم‌کم تبدیل شده بود به ظالمِ درون من.هر وقت خسته می‌شدم، بهم می‌گفت: بیشتر تلاش کن.دلم که می‌شکست، می‌گفت: قوی باش.اونجاییکه نیاز به حمایت داشتم، می‌گفت: خودت از پسش برمیای.وقتی زمین می‌خوردم، دستم رو نمی‌گرفت فقط ازم انتظار داشت بلند بشم.دوبارهو دوبارهو دوبارهتا جایی که یه روز دیدم کودک درونم گوشه‌ای نشسته و دیگه حتی تقلا هم نمی‌کنه.نه چون ضعیف شده بود چون خسته شده بود.از اینکه همیشه باید قوی می‌بود.از اینکه همیشه باید خودش رو نجات می‌داد ، بدون اینکه کسی واقعاً کنارش بشینه.حقیقت اینه که آدم‌های اطرافم هم من رو همین‌طور می‌دیدن.یه کوه ، کسی که بلد بود خودش رو جمع کنه.بلد بود راهش رو پیدا کنه.بلد بود از پس خودش بربیادبرای همین کمتر کسی فکر می‌کرد شاید من هم گاهی به یک تکیه‌گاه احتیاج دارم.شاید من هم گاهی نیاز دارم کسی فقط کنارم بشینه.نه برای حل کردن چیزی، فقط برای بودن.اما نقطه تغییر زندگی من از جایی شروع شد که فهمیدم قرار نیست همیشه ناجی باشمو مهم‌تر از اون، فهمیدم خیلی وقت‌ها ناجی بودن اسم قشنگی داره، اما نتیجه قشنگی نداره.نه برای خود آدم و نه برای اطرافیانش.درک دردناک دیگه این مسیر این بود که فهمیدم که ناجی بودن فقط برای خودم خسته‌کننده نبود.گاهی برای آدم‌هایی که دوستشون داشتم هم آزاردهنده بود،نه از روی بدخواهی ، نه از روی کنترل‌گری.            از روی عشقاما عشقی که لباسِ نجات‌دهنده به تنش کرده بود.من آنقدر عجله داشتم که گره‌ها باز بشن، دردها کمتر بشن و همه چیز درست بشه که بعضی وقت‌ها فراموش می‌کردم آدم‌ها بیشتر از راه‌حل، به شنیده شدن احتیاج دارن.بیشتر از نجات پیدا کردن، دلشون دیده شدن میخوادبیشتر از اینکه کسی بارشون رو برداره، لازم دارن که کسی کنارشون راه بره.کم‌کم یاد گرفتم حامی بودن قشنگ‌تر از ناجی بودنه.حامی بودن یعنی به توان آدم‌ها احترام بذاری.یعنی باور داشته باشی که می‌تونن مسیر خودشون رو طی کنن، حتی اگر زمین بخورن.یعنی به جای اینکه جلوتر از عزیزانت راه بری و مسیر رو براشون هموار کنی، کنارشون قدم بزنی.یعنی به جای اینکه بارشون رو از روی دوششون برداری، وقتی خسته شدن کنارشون بشینی.به جای اینکه مدام بگی «بذار من حلش کنم»، بگ«اگر کمکی از دستم برمیاد من کنارتم.»و قشنگی داستان اینجاست که از وقتی کمتر ناجی شدم، رابطه‌هام هم سبک‌تر و واقعی ترشدنانگار آدم‌ها بیشتر از یک قهرمان، به یک همراه احتیاج دارن.الان میدونم کودک درون من هم به یک قهرمان نیاز نداره یه حامیه که کارشو راه میندازه .کسی که وقتی می‌ترسه، سرزنشش نکنه ، وقتی خسته‌ست، مجبورش نکنه بدوه.وقتی زمین خورده، نگه «بلند شو، چیزی نشده.»کنارش بشینه ، دستش رو بگیره و بگه:«می‌دونم سختهمی‌دونم خسته‌ایاشکالی نداره.من اینجام.»این روزها هنوز دارم این مسیر رو تمرین میکنم.هنوز هم گاهی ناجیِ قدیمی سر و کله‌اش پیدا می‌شه ، گاهی دلم می‌خواد همه چیز رو درست کنم.اما حالا بیشتر از قبل می‌فهمم که قرار نیست وظیفه من نجات دادن همه باشه.نه آدم‌های اطرافم.نه رابطه‌هام.و نه حتی خودم.گاهی کافیه کنار خودم بمونمگاهی کافیه دست روی شونه کودک درونم بذارم.گاهی کافیه به جای ناجی بودن، حامی باشم.و شاید بزرگ‌ترین هدیه این سفر همین بود:اینکه فهمیدم آدم‌ها بیشتر از یک ناجی، به یک حامی نیاز دارن.و من هم، بیشتر از اینکه قهرمان باشم، دوست دارم همراه باشم، یه شنونده تمام قد بدون ایده و نظرهم برای عزیزانم.هم برای کودک درونم.و مهم‌تر از همه...               برای خودم#دنیای آوا  #ناجی  #حامی #کودک درون   #خوددوستی  #همدلی #سفر درونی  #شنونده </description>
                <category>Ava Fatehian</category>
                <author>Ava Fatehian</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 06:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی دیجیتال _ خانه هوشمند</title>
                <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-mcmz6unidai8</link>
                <description>گاهی اینقدر زیر پوستی و قطره قطره یه تعاریف و شیوه هایی وارد زندگی و روزگارمون میشن که وقتی میخوام خارج از گود و با نگاه سوم در موردشون حرف بزنیم کاملاً هنگ میکنیم و نمیدونیم دقیقاًچی باید بگیم . مثل همین الان ِمن ! به محض دیدن متن پیام استاد تو گروه کلاس که :تمرین جلسه آینده : باید از تکنولوژی صحبت کنین که میتونه تو دسته های زیر باشه :1-ربات ها 2-هوش مصنوعی 3-گوشی ها 4-خودروها 5-زندگی دیجیتالگفتم اوووو زندگی دیجیتال ؟؟ خوراک منه !!! ولی حالا که اومدم بنویسم من موندم یه عالمه چیز که میدونم و میدونم همه میدونن ولی نمیشه رو کاغذ و به رشته تحریر دربیارم . میخوام بگم که نفهمیدیم از کی و چه جوری افتادیم تو زندگی دیجیتال و هوشمند و چطور اینهمه با ما خونه یکی شده که دیگه نمیشه ازش چشم پوشید و مهمون دونستش . برای معرفیش نمیشه جمله بندی کرد ، مجبورم دست به دامن گوگل عزیز بشم ( چت جی بی تی تحریم استادی داره ).سبک زندگی دیجیتالی (Digital Lifestyle) یعنی استفاده از ابزارهای دیجیتالی برای گسترش ارتباطات، تبادل اطلاعات و هم چنین تسهیل و تسریع فرآیندهای شغلی و کارهای روزمره. این شیوه، سبک زندگی چند میلیارد نفر از ساکنان کره زمین هست که هر روز، بخش وسیعی از زندگیشون رو تحت الشعاع قرار میده . این بین میشه تو سرعت بخشیدن و آسون کردن روند زندگی بریم سراغ خانه های هوشمندخانه هوشمند چیست؟اگه بخوایم تعریفی ساده و مختصر از خانه هوشمند ارائه بدیم، میشه گفت خانه هوشمند (ساختمان هوشمند) یا Smart Home مجموعه ابزارهاییه که با کمکشون شما کنترل برخی وسایل برقی و مکانیکی موجود تو خونه را به عهده اونها میذارین تا علاوه بر کاهش هزینه های مصرف انرژی ، افزایش ایمنی و آسایش رو هم براتون به ارمغان بیارن.یک مثال ساده، چراغ های روشنایی هستن که میشه آن‌ها را از طریق یک برنامه روی تلفن همراه، یا فرمان دادن برای تنظیم تایمر کنترل کرد. هدف از هوشمندسازی خونه اینه که خونه ی شما را به طور نامحسوس بهبود ببخشه و به طور کامل خونه با سبک زندگی شما ادغام بشه، فناوری خانه هوشمند بر اساس اصل اینترنت اشیا عمل می کنه. این یک مفهوم جدیده که به دستگاه هایی اشاره دارد که به شکل “شبکه” به هم متصل شده و قادر به برقراری ارتباط با هم برای انجام وظایفشون هستن . دستگاه های مختلف می تونن به روش های مختلف با هم ارتباط برقرار کنن. رایج ترین راه از طریق اتصالات شبکه بی سیم یا وای فای ست، امامیشه از طریق امواج رادیویی و سیم کشی هم باشه. شبکه شما میتونه از ترکیبی از این موارد استفاده کنه، برای مثال استفاده از سیم‌کشی برای زمانی که وای‌فای خاموشه که خیلی هم کاربردیه.مزایای خانه هوشمند چیست؟به طور کلی برای پیاده سازی  و هوشمند سازی ساختمان اول باید زیرساخت های لازم روایجاد کنیم که غالباً این زیرساخت عبارتند از یک شبکه باسیم یا بیسیم که بتونه تجهیزات خانه هوشمند تحت کنترل را به مرکز کنترل مرتبط کنه و در صورت پیاده سازی این زیرساختهای لازم میتونیم از مزایای زیر بهره مند بشیم:كنترل هوشمند دماباعث صرفه‌جویی در مصرف انرژی و کاهش هزینه‌هاس، از جمله قابلیت‌های این سیستم: کنترل شرایط محیطی از راه دور، تنظیم دقیق شرایط محیطی دلخواه، کنترل مستقل پارامترهای محیطی بخش‌های مختلف خونه و تنظیم دما بر همون اساس و … اشاره کردكنترل هوشمند پرده برقیپرده برقی هوشمند به سیستم‌های اتوماسیون خانگی متصل میشه و این امکان را میده که با استفاده از گوشی هوشمند یا دستورات صوتی، پرده‌ها را کنترل کنیم. این نوع پرده‌ها معمولاً از سنسورهای نور و حرارت هم بهره می‌برن و می‌تونن به طور خودکار بر اساس شرایط محیطی تنظیم بشنکنترل سیستم صوتی و تصویریيكي ديگر از توانايي هاي خانه هوشمند قدرت کنترل هوشمند سيستم هاي صوتي و تصويري و يا تجهيزات تكميل كننده اين سيستمهاس. با استفاده ازکنترل هوشمند سيستم های صوتی و تصویری می تونیم موسیقی های مختلفی را تو نقاط مختلف ساختمان پخش کنیم. در واقع اینجوری به نظر میرسه که هر کدوم از قسمت های خونه، مثل پذیرایی، اتاق خواب، راهرو، آشپزخانه و … یک سیستم پخش موسیقی مجزا و مربوط به خودشون رو دارنچون این سیستم هوشمنده که موسیقی رو به صورت مستقل و با توجه به سلیقه کاربر پخش میکنه. این سیستم ها امکان کنترل تجهیزات صوتی و تصويري نصب شده تو سالن هاي کنفرانس و يا آمفي تاتر ها ، باز و بسته كردن پرده های نمايش، كنترل روشنايي  رو هم دارن.سیستم اعلام حریقآتش‌سوزی یکی از هولناک‌ترین حوادثیه که می‌تونه برای هر ساختمونی اتفاق بیفته و تشخیص سریع آن اهمیت زیادی تو کاهش خسارت‌های جانی و مالی داره. به همین دلیل، اغلب ساختمون‌های امروزی به سیستم اعلام حریق مجهز می‌شن تا با ارسال هشدار به موقع میزان خسارت‌ها را به حداقل برسونن. این سیستم هشدار هوشمند که از اجزای مختلف مثل پنل کنترل مرکزی، سنسورها و دتکتورها، هشداردهنده‌ها و … تشکیل شده‌ و از سیگنال‌های دیداری و شنیداری استفاده می‌کنه به افراد هشدار میده جایی آتش گرفته یا دود و مونوکسید کربن توسط سنسورها حس شده‌سیستم حفاظتی و امنیتیامروزه محافظت از خونه هامون یکی از دغدغه‌های اصلی همه ی ماست و با افزایش تعداد ساختمون‌ها و سازه‌ها تو شهرهای کوچیک و بزرگ، نیاز به حفظ امنیت آنها بیش از پیش احساس می‌شه . در گذشته برای این کار از افرادی به عنوان نگهبان استفاده می‌شد، اما حالا گرایش به سیستم‌ های امنیتی هوشمند بیشتر شده . تو این راه سیستم هایی مثل دزد گیرها ،دوربین های هوشمند ،سنسور باز شدن درب و پنجره، دستگیره دیجیتال ،سنسور حرکت هوشمند و .... کمک بزرگی به رفع این دغدغه میکننسیستم هایی هم مثل درب اتوماتیک، درب پارکینگ، درب شیشه ای، کرکره برقی، راهبند کمک میکنن در کنار امنیت به جهت دسترسی شخصی به این سیستم ها، تو روند سرعت بخشیدن و راحت کردن مسیر زندگی روزمره سهم بزرگی رو داشته باشنسیستم هوشمند تغذیه گیاهان و حیواناتبسیاری از ما ممکنه علاقه مند به نگهداری گیاهان یاحیوون تو خونه هامون باشیم و یكی از نگرانی ها این میون سفر یادنبود طولانی مدتمون تو خونه و آبیاری گیاه و یا تغذیه حیوون خونگیم باشه . تو خونه هوشمند می تونیم تو ساعات دلخواه به گیاه و حیوونای خونگی آب و غذا بدیم و با آسودگی خاطر تنهاشون بذاریم .در ادامه ی این حداقل ها از اون دنیای پرو پیمون هوشمند سازی خونه و زندگی که موارد بالا  فقط بخش کوچیکی از یه زندگی دیجیتال با رویکرد داشتن یه خونه هوشمند بود و  تقریبا همه ی ما الان داریم کم و بیش ازشون استفاده میکنیم ، تو سرچ ها برخوردم به «آشپزخانه هوشمند» و«اتاق خواب هوشمند»و «سرویس بهداشتی هوشمند» و هر چه جلوتر رفتم دلم بیشتر خواست ندونم ، باخودم میگم حالا که ورود ما به این دنیای هوشمند و اداهاش غیر قابل فراره و انکاره ما عجله نکنیم و از این گذار به آهستگی عبور کنیم چون وارد این فضای بی انتها و هر لحظه در حال آپدیت که میشی که هم خیلی جذاب و وسوسه کننده است و هم یکم ترسناک به نظر من!  دیگه زندگی بوی حیاط و حوض و آب پاشی و در زدن و دویدن پشت در و پرسیدن کیه ؟؟ نمیده ، به جاش همینجوری که روی مبل لم دادی و داری آب خوردن گلدونات رو با اون لوله های بی روح مثل دوش تماشا میکنی از توی دوربین مدار بسته یا روی آیفون هوشمند خونه صدای دیجیتال میگه که کی پشت دره نمیدونم خوبه یا بد ؟؟؟؟یا اینکه صبح ها دیگه با صدای آب کردن کتری چشمای نیمه بازت کامل باز نشن یا لذت وایستادن پای قابلمه خورش و هم زدنش نباشه یا حظ باز کردن در یخچال و با یه نگاه بازپرسی طور دنبال خوراکی گشتن رو نداشته باشی به جاش با چهار تا دکمه شیرآب روی کتری باز بشه و بجوشه و آرام پزت وقتی همه ی موادرو چپوندی توی شکمش تا روی برنامه تعریف شده برات قرمه سبزی بپزه و یخچالت به محض نگاه کردن بهش لیست دارایهاش رو روی مانیتورش برات بخونه خوبه یا بد ؟؟؟؟ و........ ترجیح دادم از این وادی بیام بیرون و بذارم هر چیزی به زمان خودش اتفاق بیفته و یا شاید دلم خواست که مجبور بشم  بپذیرم  ورود اجباری تکنولوژی رو بعد بگم  زندگی هوشمند خیلی هم خوبه🤷‍♀️ #دنیای آوا  #زندگی هوشمند  #دیجیتال#تکنولوژی   #مدرنیته</description>
                <category>Ava Fatehian</category>
                <author>Ava Fatehian</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 20:23:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شرقی ترین طلوع تا جنوبی ترین غروب(3)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A83-f4gj66osgf7n</link>
                <description>سفرنامه پارسیان هرمزگانبا آوا سفری از من تا من (قسمت سوم و آخر)صبح زود با یه کوله رو دوشم که توش یه دست ِکامل اضافه و یه مقدار تنقلات و آب معدنی بود و یه کوله پر از ترس و نگرانی و هیجان تو ذهنم سوار ون شدم و کنار بقیه همسفرها رفتیم سمت تنگه بوچیر ، اینقدر درگیر آنالیز خودم بودم و با خودم کلنجار داشتم که یادم نیست چقدر تو راه بودیم ولی گوگل میگه حدود نیم ساعت تا اول جاده تنگه با ون راهه ، بعدش رو یادم چون هم هوا گرم بود اونم تو بهمن ماه و هم مجبور بودیم با نیسان بقیه راه رو که خییلی فان حدود یک ربع تو جاده خاکی و پر از سنگلاخ بودیمخوشحالان نیسان سوارگوگل (سفر مارکت ) : تنگه بوچیر پارسیان نه تنها به دلیل طبیعت بکر، بلکه به خاطر تاریخچه کهن منطقه و امکان انجام فعالیت‌هایی مانند دره‌نوردی و شنا، مقصدی ایده‌آل برای ماجراجویان است. این مکان مقصدی عالی برای سفر از شهرهای توریستی مانند بندرعباس یا قشم محسوب می‌شود.این تنگه با عمق حدود ۵۰ متر و طول تقریبی یک کیلومتر، مسیری چالش‌برانگیز اما جذاب دارد. آب خنک چشمه‌ها و حوضچه‌های طبیعی، حتی در روزهای گرم تابستان، فضایی مطبوع ایجاد می‌کند. قندیل‌های یخی در فصول سرد و ماهی‌های کوچک دکتر فیش که در آب‌های زلال تنگه زندگی می‌کنند، از دیگر جذابیت‌های این مکان هستند. برای بازدید از تنگه بوچیر پارسیان، باید آمادگی جسمانی و مهارت‌های اولیه شنا و صخره‌نوردی داشته باشید.ارتفاع از سطح دریا: حدود ۱۰۰ مترمساحت: طول تنگه حدود ۱ کیلومتر و عمق آن تا ۵۰ متراز نیسان که پیاده شدیم یه آقایی که ناخدا صداش میزدن با لباس غواصی ( فقط ماسک اکسیژن نداشت ) اومد استقبال و توضیح داد که برای رسیدن به تنگه باید از کانال آب به طول 20 متر و عمق بالای 15 متر با شنا عبور کنیم ، تو ولوله و هیجان پرسروصدای بچه ها صدای ضربان قلبمو از ترس میشنیدم ، این چه بازیی بود الان، خدایی وقت درمان فوبیای من از آبه؟؟؟ آخه اونم اینجا تو این گوشه ی پرت دنیا که یا باید برم یا بااااید برم چون همه داشتن میرفتن و من میموندم و چند ساعت تنهایی تو اون فضای ناشناخته دور تا دور با کوه محصور شده ( یعنی شانس من یه نفر هم نبود نخواد این هیجان رو تجربه نکنه )خودمو بغل گرفتم و با اعتماد به حرفهای ناخدا که : جلیقه داری ، پایین نمیری ، من در تمام طول کانال رفت و برگشتی حواسم به تک تکتون هست ، پنج تا پنج تا برین که مطمئن باشین کسی از قلم نمیفته و ....... گفتم آوا این بار واااقعی بترس و انجامش بده . اینقدر زمان خریدم که شدم جزو پنج نفر آخر ، جلیقه به تن لب آب وایستاده بود و حاضر بودم برای همه کارهای کرده و نکرده ام تاوان بدم ولی تو آب نرم ولی دیگه آخر خط بود همین جوری که جیغ میزدم رفتم تو آب اونجایی که آب رسید به زیر گلوم یهو ناخدا از جلیقه ام گرفت و داد زد بخواب روی آب نمیدونم چطوری ولی وسط جیغ زدنام که چشامو باز کردم دیدم رو آب شناورم و ابرای تو آسمون بالاسرم آروم دارن تماشام میکنن واااای واقعاااا نمرده بودم، هنوز دست ناخدا رو بنده جلیقه ام حس میکردم و این بیشتر امنم کرد با التماس گفتم ولم نکنین تروخداااا ولی گوش نکرد و ولم کرد و ررررفتتتتت دوباره شروع کردم به جیغ زدن ولی شناور روی آب ، یکی از همسفرام برگشت سمت من و گفت پا بزن بیا دیگه !!! کاری نمیتونستم بکنم جز این که شروع کردم پا زدن و جلو رفتن و یهو مثل شخصیت بدای سریالای تلویزیونی در لحظه متحول شدم و یادم رفت میترسیدم و بقیه طول کانال رو شنا کنان البته با کمک جلیقه ام رفتم تا رسیدم به انتهای کانال و ورودی تنگهتنگه شکنجه آور زیبااااااپام که رسید به کف آب و ورودی تنگه رو دیدم احساس فتح اورست رو داشتم ، وصف ناپذیر بود حس شنا و آب و نمردن و ........ ترسیدم و انجامش دادم و واقعاااا ارزشش رو داشت .تور لیدر بچه هایی رو که قبل ما رسیده بودن نگه داشته بود و جمع که شدیم پیاده روی تو تنگه شروع شد ، اینجوری تصور کنید که انگار از بالای یه دره دارین تعدادی آدم رو تو عمق 50 متری تماشا میکنید ، ماهم داشتیم از اعماق 50 متریِ یه دره آسمون و گاه و بیگاه از لابلای سنگ ها و صخره های بلند و مرتفع میدیدیم .هرچقدر کلنجار میرم بتونم زیبایی و اعجاز این مسیر و اون تنگه خارق العاده رو با کلمات به تصویر بکشم بیشتر احساس ناتوانی میکنم ، حتی عکس ها توانایی امانت داریی این زیبایی و رسوندن واقعیت موجود رو به چشم بیننده ندارن فقط بااااید از نزدیک دید و لمس کرد و زیارت کرد این بارگاه طبیعت رو و خدارو شکر که این سعادت نصیب من شد .رفت و برگشت تو دره دو سه ساعت زمان برد و دوباره رسیدیم به ورودی کانال آب ، این بار جزو اولین نفرات زدم به آب و تمام مسیر رو غرق لذت اونچه که دیده بودم و ترسی که پشت سر گذاشته بودم از شنا تو مسیر کانال حظ بردم . بعد از خروج از کانال تا بچه ها لباس عوض کنن و یه چای گرم بخوریم و وسایل مون رو جمع کنیم نیسان هم رسید و برگشتیم سمت ون ها و در نهایت هتلآخرین شب حضور در هتل بود و با همه ی بچه ها ی تور تا دم دمای صبح کنار ساحل دور هم جمع بودیم و بزن و بکوب و معاشرت و حسابی حُسن ختام پر و پیمونی رو تجربه کردیم .صبح وسایل مون رو جمع کردیم و بعد صبحانه با اتوبوس برگشتیم بندر عباس و با قطار بندر عباس - مشهد راهی خونه شدیم . تو سالن انتظار راه آهن غیر از همسفر قرمز بزرگم که حالا باعث مباهات بود چون کمکم کرد هر چی وارده بودم و الان خرید کرده بودم رو تو خودش جا بده و مجبور نباشم بار اضافی بکشم ( منطق استفاده از چمدون بزرگ تو سفرهای گردشگری محور ) دوستای جدیدم هم بودن که باهم تجربه سفر رو مشترک بودیم . ساعت دو قطار حرکت کرد و فردا ساعت 12 راه آهن مشهد پیاده شدیم و بعد خداحافظی و برنامه ریزی برای دیدارهای بعدی هر کدوم رفتیم سراغ زندگی مون که ایمان دارم برای هیچکی شبیه قبل سفر نبود مخصوصا خودم . راضی بودم از اینکه خودمو سپردم به هجرت و رد شدم از ترس هام و حالا پشت سرم آوایی بود که یه قدم جلوتر از آوای قبل بود .با همه ی حس و حال خوب اون روزهام بهتون پیشنهاد میکنم از این گوشه بکر و پر چالش ایران جان غافل نشین . میتونین ازاواخر پاییز و اوایل زمستون تا نیمه های بهار توی یکی از آژانس های گردشگری معتبر برای تور پارسیان( هم زمینی با قطار و هم هوایی ) ثبت نام کنید ( بهمن 1403 هزینه ی توربا قطار 11/800/000 تومان ) و کنار همه ی جاذبه های دیداری باشکوه این منطقه ، غیر از قلیه ماهی وانواع خوراک ها با عطر و طعم میگو و ماهی های هامور، هوور، زبیدی، شیر و سنگسر از غذاهای خاص و خوشمزه منطقه هرمزگان و بندرعباس مثلگوبولی پلو (گوشت یا مرغ)گبولی پلو نوعی دمی یا کته که با آب گوشت پخته می شود. این برنج از انواع برنج های قاطی است که با گوشت خرد شده و نخود و سیب زمینی و کشمش مخلوط می شود با ادویه تند سرو می گرددکلمبا ( که من اصلا دوسش نداشتم )کلمبا ماهی یا حلیم ماهی، که از ترکیب گندم پرک، گوشت ماهی، سبزیجات معطر و ادویه‌های مختلف تهیه می‌شود. این غذا در استان هرمزگان و به خصوص بندرعباس رواج دارد و با روغن حیوانی (جونون) که عطر و طعم خاصی به آن می‌دهد، پخته می‌شودزیبوناین غذای خوشمزه از ترکیب ماهی، برنج، سیب‌زمینی، پیاز، سیر، فلفل، زردچوبه، نمک، زعفران و ادویه‌های محلی تهیه می‌شود. یکی از نکات مهم در تهیه کردن زیبون به روش جنوبی‌ها استفاده زیاد از زعفران و زردچوبه است چون‌که زیبون در آخر باید به رنگ زرد باشد.و کلی ماهی کبابی و میگوی سوخاری لذت ببرید ( البته یادتون باشه این خوشمزه ها برای ما مشهدی های مزه شناس و غذای خوب بخور باید خیلی حرفه ای باشن که دل ببرن ازمون ) و کوله و چمدونتون رو پر کنید از چای کرک و ماسالا و چای هندی و پاکستانی و خرما چون تا مدتها طعم و عطرشون باهاتون میمونن درضمن میتونن سوغاتی های خاصی باشن .این سفر برای من بهمن 1403 صفر تا صد حدود سی میلیون هزینه داشت .ممنون حوصله کردین و تو این خاطره بازی با من همراه شدین#دنیای آوا #خاطره بازی #من و ترسهام#هرمزگان #بندرعباس #تنگه بوچیر#ناخدا #غواصی #غذاهای محلی#گردشگری #سوغاتی</description>
                <category>Ava Fatehian</category>
                <author>Ava Fatehian</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 17:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شرقی ترین طلوع تا جنوبی ترین غروب(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-uwryfhtifut5</link>
                <description>سفرنامه پارسیان هرمزگانبا آوا سفری از من تا من (قسمت دوم)آروم چمدونم رو دنبال خودم کشیدم و بدون داشتن حق انتخاب رفتم سراغ تخت باقی مونده ، در چمدون رو باز کردم و سعی کردم با کمترین صدا و بدون حرکت اضافی وسایلم رو جابحا کنم ( الان دیگه ساعت حدود ده شب بود و من با عذاب وجدان اینکه باعث شدم از وقت خواب خانم معلم ها بگذره, سر و ته قضیه چیدمان رو هم آوردم ) یکم که مرتب شد گفتم میتونین چراغ ها رو خاموش کنین من کارم تمومه 😁 یهو دو تایی به من نگاه کردن ! مرضیه جون پرسید: نور اذیتتون میکنه ؟ گفتم نه برای اینکه راحت بخوابین میگم ( نمیدونین چه تلاشی کردم اول جمله ها نگم اجازه خانم !)اون یکی خانم معلم گفت واااا هنوز ساعت 11 میخوایم بریم دورهمی تو لابی بزن و بکوبه ، آخییییش خداااایاااا ممنونم مثل اینکه خیلی هم خانم معلم نیستن . با همین هیجان و خیال یکم راحت شده، رفتم سراغ بقیه چمدون و کمد........... بعدش هم ترجیح دادم از سکوت اتاق لذت ببرم و بعد رفتن خانم معلم ها با خیال راحت اتاق گردی کردم و ترجیح دادم زود بخوابم براي فرداصبح هنوز هوا تاریک بود که بی سر و صدا از اتاق زدم بیرون و تو سکوت هتل از در محوطه رفتم سمت دریا و واااای از اون لحظه !!! و اون تصویر ، با اینکه وهم داشت و یکم میترسوند منو ولی اینقدر هیجان انگیز و بکر بود که مسخ شده بودم رفتم جلو اینقدر که موج ها پاهامو لمس کردن . تلفیقی از عظمت و وقار کنار جبروت و سکوت ، همین قدر میدونم که اینقدر وایستادم که خورشید کم کم سرک کشید و طلوع کرد . به نظر من زیباتر از غروب ، طلوعه ، پر از شروع و زندگیسکوووووت و تماشااااااااساعت 7 صبح کوله به دست و آماده تو رستوران هتل ، همزمان که صبحونه میخوردیم و به آخرین توصیه های تور لیدر گوش نمیدادیم 🤪منتظر بودیم اعلام حضور قایق ها بیاد تا برسم سمت جزیره ماروگوگل (جاباما) : جزیره مارو بهشت پرستوهای دریایی، با سواحل ماسه‌ای سفیدرنگ و مرجان‌های بی‌نظیر و سواحل صخره‌ای، لقب «مالدیو ایران» را گرفته است. اسم دیگر جزیره مارو «جزیره شیدوَر» است.مارو یا همان جزیره مارها ایران یکی از زیباترین جزیره‌های استان هرمزگان است که به خاطر زیبایی اکوسیستم منحصربه‌فردش نام مالدیو ایران را روی آن گذاشته‌اند. این جزیره تقریبا یک کیلومترمربع مساحت دارد. طول این جزیره تقریبا ۸ کیلومتر و عرض آن ۸ کیلومتر است که مثل تکه‌ای از بهشت در آب‌های کریستالی خلیج فارسِ ایرانِ زیبای ما قرار گرفته است.طبیعت بکر با مناظر منحصربه‌فرد، گونه‌های گیاهی و جانوری کمیاب، آب زلال و دنیای شگفت‌انگیز زیر آب دلیل اصلی معروف شدن جزیره مارو (جزیره مارهای ایران) به مالدیو ایران است.قایق ها رسیدن و هر 11 نفر توی یه قایق سوار شدیم و حدود 45 دقیقه بعد روی ساحل و ماسه های جزیره مارو پیاده شدیم ، یه جاهایی بی اغراق کف خلیج دیده میشد از زلالی آب ، چند ساعتی بچه های تور هر کی هر جور بلد بود و میتونست از فضا لذت برد از شنا گرفته تا بزم و بکوب و عکاسی تا از دید ها پنهان شدن و ...📸🥂💃🕺🏄‍♀️🏄‍♂️🏊‍♀️🏊👩‍❤️‍💋‍👨👩‍❤️‍💋‍👨🫂🫂 منم از مزایای سفر تنهایی استفاده کردم و از جمعیت فاصله گرفتم و کنار ساحل نشسته بودم رو به دریا و از آرامش خلیج لذت میبردم که یهو یه غواص از آب اومد بیرون و بی مقدمه یه فسیل ستاره دریایی و چند تا صدف رو گرفت سمتم و گفت این روزی شماست از دل خلیج ( هنوز دارمشون ) و عجب از سهم و روزی من 😜برای غروب قرار بود طبق برنامه بریم ساحل مُکَسَّر ، این شد که نزدیک ظهر از &quot;مارو&quot; دل نکنده برگشتیم هتل و بعد ناهار و یه استراحت مختصرراهی مُکَسَّر شدیم. فاصله ده کیلومتری مقام تا مکسر رو با ون رفتیم ، انگار سوپرایزهای خدا تمومی نداشت هنوز کیفور مارو بودم که نگم براتون از مکسرگوگل ( سفر مارکت ) : مُکَسَّر در فرهنگ لغت به معنای شکسته یا خرد شده است. دلیل این نام‌گذاری این ساحل هم به این موضوع بر می‌گردد که در فرایند برخورد موج‌های شتابان به تخت سنگ‌های مرتفعی که در اطراف ساحل قرار گرفته‌اند، سنگ‌‌‌ها خرد شده و ‌فرورفتگی‌هایی در آنها ایجاد شده‌است و در نهایت شکل جالبی به خود گرفته‌اند. به جز صخره‌های فوق‌العاده خاص این ساحل، منظره کوه‌های بلند در کنار آب‌های خلیج فارس و ساحل وسیع شنی ترکیب زیبایی را ایجاد کرده است. وجود چنین ساحل چشم‌نوازی درنواری پوشیده از شن‌های نرم و طلایی که یک طرفش آب‌های زلال و آبی است و طرف دیگرش کوهستانی صخره‌ای جاذبه ی بی بدلی را رقم زده .تنها کاری که تونستم برای خودم بکنم این بود که کفشامو از پا کندم و روی صخره ها و ساحل با تمام حس و حواسم قدم زدم و دویدم و نشستم به تماشا و باز سکوووووت و تماشادیگه کم کم با خانم معلم ها دوست شدم ولی بیشتر وقتمو تو اتاق همسایه مون بودم و پیش دخترا 😉اینقدر دیدن طلوع دیروز بهم چسبیده بود که روز دوم هم زیر اندازمو زدم زیر بغلم و تو گرگ و میش هوا زدم بیرون از اتاق و رفتم رو شن های سرد ساحل تو اون سکوت پراز موسیقیِ موج ولو شدم . خورشید دیگه قابل رویت شده بود که حانیه و مهتاب و شراره هم رسیدن تو ساحل و شاکی که چرا مارو خبر نکردی ( راستش یکم بهم چسبید که هم اتاقی نبودم باهاشون چون من آدم رعایت و موندن برای آدمها بودم و حتما زمان رو از دست میدادم ، مخصوصا الان که با خانم معلم ها به یه توافق نا نوشته رسیده بودم و در یک مسالمت بی ارتباط با هم تو اتاق وقت میگذروندیم اونا با خودشون بودن و چقدر به روز و باحال و بی ادا و اطوار ، منم تو سکوتم بودم و خودم و با مراعات ، اینا رو اونور ترسهام پیدا کردم ) ، بعد مراسم تماشای طلوع اینقدر موندیم که از همون ساحل رفتیم برای صبحونه و قرار شد دو ساعت بعد جمع کنیم و راهی شیم ، برنامه امروز سواحل نیرم ، پنجره خلیج فارس و گشت با لنچ روی خلیج که هر کدوم دنیایی بود از زیباییغروب روی لنچو بعد عسلویهعسلویه ی زیباکه کنار جاذبه طبیعی جاذبه صنعتی هم داره و برای خودش قطب بزرگیه تو پالایش گاز ، خیلی نمیشد تو عسلویه چرخید چون به محض ورود بوی تند گاز ،مشام ماهایی رو که عادت نداشتیم آزرده میکرد و یه جاهایی تنفس سخت میشد (طفلی ساکنین این جزیره ) از تماشای مشعل های روشن تو شب این جزیره ی زیبا و مهربون سیر نمیشدم یه جور جبروت و صلابت دوست داشتنی و به آدم امنیت میداد 🥰 به اندازه دو ساعت فرصت داشتیم تو بازار مختصر و جمع و جور عسلویه بگردیم و خرید کنیم( معدن قهوه ،ماسالا و چای کرک های اورجینال و انواع شکلات های خارجی ) یه شام مختصر بزنیم و برگردیم مقام که خودش دو ساعت رانندگی بود .تو مسیر برگشت فرصت بود تا تور لیدر راجع به برنامه چالشی و هیجان انگیز فردا یه توضیحاتی بده و باز منو بندازه تو بازی بترس ولی انجامش بده ولی این بار واقعا نمیدونستم میتونم انجامش بدم یا نه ؟؟؟؟خدایااا !!!!!!!!!!قرار بود اول صبح راه بیفتیم سمت تنگه بوچیربیا تا تو قسمت بعد خاطره چالشی ترین روز سفرم ( شاید ترسناک ترین مواجه زندگیم ) رو باهات مرور کنم.#دنیای آوا #سفر تنهایی #پارسیان #هرمزگان#عسلویه #ساحل مکسر #خلیج فارس #جزیره مارو#طلوع #غروب</description>
                <category>Ava Fatehian</category>
                <author>Ava Fatehian</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 12:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شرقی ترین طلوع تا جنوبی ترین غروب(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-iqg0g43jejty</link>
                <description>سفرنامه پارسیان هرمزگانبا آوا سفری از من تا من (قسمت اول)اسم سفرنامه که میاد یاد ناصر خسرو و مارکوپولو میفتم و معمولادچار گیجی میشم که چطور میشه هم مسافر بود و از سفر لذت برد و هم همه چیز رو با جزییات ثبت کرد. جوری که اینهمه سال بمونه ! تازه هیجان انگیز هم باشه . در هر حال حالا که قراره یه سفرنامه بنویسم، تو خودم دنبال ناصر و مارکوپولوی درونم میگردم بلکه نتیجه ی بدرد بخوری بهم بده ، امیدوارم حالا که تا اینجا قدم رنجه کردین دست خالی برنگردین.اواخر دی ماه سال1403 تو اوج هیچی سرجاش نبودِ زندگیم ، یهو تصمیم گرفتم هجرت کنم به شیوه عرفا از اینجا به یه جایی، شاید ....... این شد که با یکی دو تا از دوستام در میون گذاشتم و در نهایت با یکیشون قطعی کردیم که بریم پارسیان ولی دو روز مونده به سفر اونم کنسل کرد و من موندم و یه تور رزرو شده و حال و هوای سفر جوشیده تو مغزم و یه عالمه ترس ، ترس از سفر تنهایی،از ناشناخته ها و ناآشناهای پیش رو و ..... ولی تصمیم گرفتم بترسم ولی انجامش بدم. این شد که چمدون قرمز بزرگه رو که راحت برای سه نفر آدم فضای چیدن وسایل سفر داشت از توی کمد کشیدم بیرون و هی چیدم و هی خالی کردم هی خالی کردم و دوباره چیدم . تا شد 2 بهمن روز موعد از صبح با همون ترس آخرین کارامم کردم تا بتونم ساعت 11 صبح راه آهن باشم . چمدون خیلی سنگین نبود ولی جابجا کردنش یکم سخت بود اما چون بزرگ بودنش بهم امنیت میداد باهاش راحت بودم .توی سالن انتظار راه آهن دنبال یه چهره آشنا میگشتم با اینکه میدونستم زهی این خیال باطله. اونم با این حافظه تصویری ناموزون من ،ناچار عکس پروفایل تور لیدر رو از توی تلگرام باز کردم و هی نگاه کردم و هی چشم چرخوندم تا بلاخره پیداش کردم و خدا میدونه که با بد سلیقگی تمام چقدر از دیدنش خوشحال شدم ، با لبخندی پراز هیجانِ بیخود خودمو بهش معرفی کردم ، یه جا رو نشون داد برای منتظر موندن و هممون رو همون جا جمع کرد، کم کم تعدادمون کامل که شد مثل یه اردکِ مادرِ راه بلد خط جوجه اردک ها رو ریسه کرد پشت سرش و رفتیم طرف سکوی سوار من تمام امیدم چمدونم بود( که دستشو محکم گرفته بود) و مادر اردکِ زشت .از اونجاییکه نه نگرانی گم کردن همسفر داشتم نه برام خیلی مهم بود تو کدوم واگن و کوپه بشینم منتظر موندم تا اسمم رو بخونه و من سوار شم بدون سر و صدا و عجله . سوار که شدم یهو دوباره ترسیدم ولی طبق نقشه باید میترسیدم و انجامش میدادم ، همینجوری که از جلوی کوپه ها رد میشدم دزدکی تو چند ثانیه مکث کوپه هارو انداز برانداز میکردم ببینم کدوم صندلی منو صدا میزنه ، تقریبا همه ی کوپه ها ولوله داشتن ، رفقا باهم ، پارتنرها با هم ، مامان و خاله و دخترا باهم و ...... خلاصه هر کی با یکی و چند نفر مشغول جابجا شدن و جا گیر شدن بودن و این یکم بیشتر منو ترسوند و تنهاییمو به چشم آورد تا رسیدم جلو یه کوپه که سه تا خانم آروم و بی سرو صدا داشتن وسایلشون رو جابجا میکردن بی معطلی بلند پرسیدم میتونم بیام تو ؟ یهو سه نفری برگشتن سمت صدای من و همزمان سه تا چراغ سبزم روشن شد : بله ، آره ، حتماً . بی معطلی خودمو انداختم وسط کوپه میخواستم مطمئن بشم جا مال منه و اتفاقا صندلیم کنار پنجره بود که خودش تا اینجا دو تا خونه منو جلو انداخت .حس مهمون بودن داشتم تو کوپه ، صبر کردم صاحبخونه ها که جابجا شدن رفتم و همسفرم رو آوردم تو کوپه ، دخترا یه نگاهی به من کردن و یه نگاهی به چمدون قرمزبرزگه ! فهمیدم چی میخوان بپرسن ،با خنده رفتم تو پلن بهترین دفاع که حمله است ، با خنده گفتم تو برگشت معلوم میشه کت تن کیه و همه با هم خندیدیم ، حدود ده دقیقه ای زمان برد تا دوباره چمدون ها رو جابجا کردیم و تونستیم برای چمدون من جا باز کنیم منم هوشمندانه وسایل مورد نیاز بیست و چهار ساعت آینده رو چیدم تو کوله ام و با کمک بچه ها چمدونم رو گذاشتم بالای کوپه که تا مقصد نیاز به باز کردنش نداشته باشم .ساعت 12:30 دقیقه قطار مشهد _ بندرعباس ایستگاه راه آهن مشهد رو ترک کرد و من افتادم توی سفر من با خودم(خیلی دلم میخواست مسافت ها_ ساعت ها _قیمت ها و خیلی جزییات دیگه رو یادم می بود و مینوشتم ولی حیف )حانیه (حتما با همین ح چون خودش خیلی براش مهم بود ) شراره و مهتاب هم کوپه ای های من بودن که قراربود بیست و چهار ساعت آینده رو با هم بگذرونیم ، بعد معرفی فهمیدم که شراره و حانیه همکلاسی های دانشگاه بودن و سال هاست با هم رفیق و همسفرن و مهتاب هم همسفر یکی از سفرهاشون بوده که الان با هم اینجان .(جالبش برای من این بود من کم سن جمع بودم )کوپه یه سکوت دلچسبی داشت یه سکوتی که بوی امنیت و آرامش میداد از اون مدل سکوت هایی که نگرانت نمیکنه یا مجبورت نمیکنه بیخودی بری سراغ کلمات ، تقریبا یکی دو ساعتی یه همین منوال گذشت که کم کم سر حرف ها باز شد و چه خوب که مکالمات سمت و سو داشت و پختگی ، چقدر خودشون بودن و خودم موندم انگار تو سن و سال ما این طبیعیه که آدم ها کمتر پشت نقاب هاشون بشینن مخصوصا کسایی که مسافرن و در گذر . تا برسیم راه آهن بندر عباس یه شام و یه صبحونه رو با هم هم سفره شدیم،گفتیم و شنیدیم ، خندیدیم و گریه کردیم ، خوابیدیم و بیدار شدیم و زیااااد سکوت تجربه کردیم ( و من مرور کردم خودمو توی کوپه ی قطار ولی رو ریل مسیر زندگیم )تصویر پایین سمت راست سه نقر مصحح رو میبیندکه دارن برگه های امتحانی شاگرد های مهتاب رو تصحیح میکننساعت 2 بهدازظهر سوم بهمن بعد از دو ساعت تاخیر ( که اگه نبود عجیب بود ) چمدون به دست با رفقای تازه و بقیه اعضای تور وارد سالن انتظار راه آهن بندرعباس شدیم ، یکم سخت بود بچه ها رو بشناسیم چون هممون با لباس گرم و زمستونی سوار شده بودیم حالا با لباس خنک و تابستونی پیاده شدیم و من عاشق این اعجاز طبیعت در بانو ایران جانم که سخاوتمندانه چهار فصل رو تو دامنش تقدیم میکنه از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب بی چشمداشت . یه اتوبوس بیرون سالن منتظر ما بود تا فاصله 360 کیلومتری تا بندر مُقام رو توی 5 ساعت طی کنه و مارو به محل اقامت مون برسونه . چقدر این مسیر به من چسبید حسب اتفاق صندلی اول اتوبوس نشستم و تو جاده تا تونستم مان و داف و ولوو و اسکانیا دیدم و لذت بردم ( رجوع شود به وبلاگ مان یا داف ) تو جاده‌های جنوب ماشین سنگین زیاد می‌بینی چون بیشتر بار کشور از بندرها، پالایشگاه‌ها و کارخونه‌های اون منطقه جابه‌جا می‌شه و کامیون‌ها مدام در رفت‌وآمدن ، تو اتوبوس چون دیگه تجمیع شده بودیم و از حالت هرکی تو کوپه خودش در اومده بودیم بچه ها تک تک خودشون و شغلشون رو معرفی کردن تا همسفرامون رو برای بقیه سفر بشناسیم ، با نمکی جریان اونجا بود که «اون وسط همه داشتن از کارای لطیف و ظریف حرف می‌زدن،( حتی آقایون ) من یهویی با یه کار مردونه و خاص، اونم کارشناس فروش ماشین‌های سنگین، وارد بازی شدم! 😎🚛» که خودش شد سوژه ......اولین جاذبه ی زیبای جنوب یه جوری دلبری کرد که هنوز مزه اش زیر زبونمه ، نصیب همگی بشه دیدن غروب تو گردنه عشاق چون قابل وصف نیست و فقط باید دید ( اینقدر محو تماشا شدیم که کمتر کسی رفت سراغ دوربین الان دست به دامن گوگل شدم ) جاده ای بین کوه و دریا با یه نور قرمز رنگ و خورشیدی که داره خودشو تو بغل دریا غرق میکنهغروب گردنه عشاقحدود ساعت 8:30 رسیدیم بندر مقام و راهی مجتمع تفریحی گردشگری «دریا کنار» شدیم , از اتوبوس که پیاده شدم و چشمم افتاد به نمای هتل تازه فهمیدم چقدر دلم یه جایی برای استراحت میخواد .تو مسیر تور لیدر بر اساس لیستش ترتیب حضور تو اتاق ها رو اعلام کرد و باز منو برگردوند به تنظیمات بترس ولی انجامش بده . حانیه و شراره و مهتاب هم اتاق بودن و باز من موندم و تنهاییم . با همین ذهنیت دوباره چمدون به دست رفتم که برم سراغ پیدا کردن اتاقم که شراره پیشنهاد داد جامون رو با یه گروه سه نفره از آقایون که اتاق چهار تخته رزرو کرده بودن عوض کنیم . رفتیم برای مذاکره و قابل حدس بود که در گفتمان اولیه موفق شدیم و منم با دخترا هم اتاق شدم و تازه داشتم مقدمات باز کردن چمدونم رو میچیدم که سرپرست تور برافروخته اومد دم در اتاق که چرا بی اجازه جابجا شدین و ..... کاشف به عمل اومد آقایون بعد خارج شدن از جو گیری جوانمردی برای چند تا خانم دلشون اتاقشون رو خواسته بود و رفته بودن به چغولی ( البته که چون بابت اون تخت اضافی هزینه داده بودن حق داشتن ) و اتاق خودشون رو میخواستن , ما هم با کم ترین مقاومت قلمرو رو پس دادیم و قرار شد من برم پیش هم اتاقی های خوم و اون سه تا هم اتاق خودشون ، خوشبختانه اتاق ها مون رو به روی هم بود . در اتاق رو باز کردم نفسم بند اومد هم اتاقی های من دو تا خانم مسن بودن که مامان من هم میتونست جای دخترشون باشه ، خدااایاااااا چه جوری میشد برگردم , اون بنده های خدا وسط بهت من پیش دستی کردن یکیشون سلام کرد و اون یکی پرسید آوا جان شمایی ؟ من :بله سلام , خودشون رو معرفی کردن مرضیه هستم ایشون مهرانگیز جون هردو فرهنگی بازنشسته . نهههههههههه من همین الان هم از مدیر و معلم ها واههمه دارم بابا ما دهه شصتی ها قبل خدا برزخ و دوزخ از کادر مدرسه میترسیدیم و حساب میبردیم , این چه چالشیه خداااااا .گفتم آوا بترس و انجامش بدهادامه دارد ...................#دنیای آوا _ #سفرنامه جنوب #پارسیان هرمزگان#بندر مقام #قطار #چمدون #هتل #سفر#تنهایی و سفر # من و ترسهام</description>
                <category>Ava Fatehian</category>
                <author>Ava Fatehian</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 17:29:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مان یا داف</title>
                <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian/httpsvirgoolioavafatehian-dv38tabshcza</link>
                <description>یه آلمانی سفت و سخت یا یه عروس هلندی لوس و شیکتقریبا یکسال پیش مثل این روزها من لابلای کلی مان و داف صبح رو شب می‌کردم، و چه لذتی داشت بودن تو اون جمع و جماعت خاص ، راستش &quot;مان &quot;ها خودشون براي خودشون دافی بودن ، &quot;داف&quot; ها دیگه جای خود داشتن 🤩 بازم دلم خواست اون روزها رو 😁😁😁آخ آخ ببخشید اینقدر غرق خاطرات اون روزها و اون فضا شدم یادم رفت قبل از بلند بلند فک کردن بگم میخوام راجع به چی و کجا حرف بزنم 🤭 سال 402 خیلی اتفاقی سر از نمایندگی کشنده های اروپایی(کامیون های سنگین) درآوردم که خودش یه داستان مفصل داره ، هم اون فضای کار! هم دنیای کامیون ها، که فک کنم خودش چند تا وبلاگ بشه ، که حتما میرم سراغش 😉الان میخوام دو تا از محبوب ترین برندهای دنیای کامیون رو براتون باهم مقایسه کنم 😊(دوتایی که خودم همیشه بینشون گیر می‌کردم )این غول ها ی دوست داشتنی اکثرا از مرز بازرگان وارد ایران میشن و بعد گذروندن دوره گمرک و گرفتن مجوز پلاک داخلی(که همین خودش چند ماه طول میکشه) وارد ایران میشن ومیفتن تو جاده های کشورحالا بیاین ببینم مان یا داف😍مشخصات فنی و موتوری(MAN)مان «تانکِ» جاده‌ست! یه برند آلمانیه و آلمانی‌ها کلاً روی «سرسختی» تمرکز دارن. مان به خاطر موتورهای پرقدرت و شاسی‌های فوق‌العاده‌ش شناخته میشه. وقتی با مان رانندگی می‌کنی، حس می‌کنی ماشین هیچ‌وقت کم نمیاره، مخصوصاً توی سربالایی‌های تند و جاده‌های کوهستانی که فشار زیادی روی ماشینه. موتورهای مان یه ذاتِ «کاری» دارن؛ یعنی برای فشارهای طولانی‌مدت ساخته شدن و خیلی دیرتر از چیزی که فکرش رو بکنی، خسته میشن.مان معمولاً به قدرت، دوام و تحمل فشار بالا شناخته میشه.موتورهای مان بیشتر در حجم‌های ۱۰.۵ تا ۱۲.۴ لیتر و حتی بالاتر عرضه میشن و بسته به مدل، معمولاً توی بازه ۳۳۰ تا ۵۴۰ اسب بخار قدرت دارن.گشتاور این موتورها هم معمولاً بالاست و در بعضی مدل‌ها به حدود ۲۵۰۰ نیوتن‌متر می‌رسه؛ یعنی برای سربالایی، بار سنگین و مسیرهای سخت، کم نمیاره.از نظر گیربکس، مان معمولاً از گیربکس‌های اتوماتیک یا نیمه‌اتوماتیک ۱۲ یا ۱۶ سرعته استفاده می‌کنه که برای حمل بار سنگین خیلی مناسبن.سیستم تعلیق و شاسی مان هم معمولاً جوری طراحی شده که ماشین در شرایط سخت کاری، استحکام بالایی داشته باشه. به همین خاطر خیلی‌ها مان رو یک کشنده جان‌سخت و کاری می‌دونن.(DAF)داف بیشتر به «هتل متحرک» معروفه.این عروس هلندی بیشتر به نرمی، راحتی رانندگی و مصرف سوخت اقتصادی‌تر معروفه.موتورهای داف معمولاً در سری‌های معروفی مثل PACCAR MX-11 و MX-13 عرضه میشن. این موتورها در بازه حدود ۱۰.۸ تا ۱۲.۹ لیتر حجم دارن و بسته به مدل، قدرتی بین ۳۷۰ تا ۵۳۰ اسب بخار تولید می‌کنن.گشتاور داف هم در مدل‌های قوی به حدود ۲۵۰۰ نیوتن‌متر می‌رسه، یعنی از نظر کشش چیزی کم نداره.داف معمولاً از گیربکس‌های اتوماتیک ۱۲ سرعته ZF TraXon استفاده می‌کنه که خیلی نرم کار می‌کنن و باعث میشن رانندگی با ماشین راحت‌تر باشه.از نظر فنی، داف بیشتر روی کاهش مصرف سوخت، آیرودینامیک بهتر، راحتی کابین و استهلاک کمتر در کاربری جاده‌ای تمرکز کرده. برای همین توی مسیرهای طولانی و بین‌شهری، خیلی از راننده‌ها از داف رضایت بالایی دارن.اگه برات راحتی کابین، فضای داخلی و نرم بودن ماشین خیلی مهمه، داف انتخاب اوله. از نظر فنی، موتورهای داف (مخصوصاً سری MX) خیلی مهندسی‌شده و کم‌مصرف هستن. این ماشین‌ها توی جاده‌های کفی و طولانی، مثل یه کشتی آروم عمل می‌کنن. گیربکس‌های داف هم جوری تنظیم شدن که توی تعویض دنده، کمترین هدررفت انرژی رو داشته باشی؛ پس اگه هدفت هزینه‌ی نگهداری پایین‌تر و سوخت کمتره، داف حرف نداره.داف هم در مدل‌های قوی به حدود ۲۵۰۰ نیوتن‌متر می‌رسه، یعنی از نظر کشش چیزی کم نداره.راحتی و ارگونومی کابین هاMANمان کابین‌های خوبی داره، ولی شاید تمرکزش بیشتر روی کارایی بوده تا تجمل، البته کابین‌هاش در کناراستحکام و کیفیت به یخچال، تلویزیون و کولر در جا و تختخواب (گاهی دو تخته) مجهز هستن، اما ممکنه در مقایسه با داف، حس لوکس بودن کمتری داشته باشن. با این حال، مدل‌های جدیدتر مان هم پیشرفت‌های قابل توجهی در راحتی کابین داشتن.DAFکابین‌های داف معمولاً طراحی داخلی مدرن‌تر و شیک‌تری دارن. تمرکز زیادی روی جزئیات و زیبایی بصری شده. استفاده از رنگ‌ها و متریال‌ها حس آرامش و راحتی بیشتری به راننده میده.همونطور که گفتم، داف توی این زمینه استادِ. کابین‌هاش معمولاً جادارتر، با طراحی داخلی مدرن‌تر و صندلی‌های راحت‌ترن. امکانات رفاهی مثل تخت‌خواب، یخچال، سیستم تهویه مطبوع و قهوه ساز و مایکروویو یخچال و حتی فضای استراحت بیشتری دارن. برای راننده‌هایی که زمان زیادی رو توی جاده سپری می‌کنن، این موضوع خیلی مهمه.قابلیت اطمینان و هزینه نگهداریمان (MAN): به دلیل ساختار قوی و قطعات مستحکم، مان معمولاً ماشین‌های خیلی قابل اعتمادی هستن، به خصوص در شرایط سخت کاری. این یعنی ممکنه در بلندمدت، هزینه‌های تعمیر و نگهداری کمتری نسبت به برخی رقبا داشته باشن (البته این به نحوه‌ی استفاده و سرویس هم بستگی داره).داف (DAF): داف هم به لطف قطعات باکیفیت و مهندسی خوب، ماشین‌های قابل اعتمادی هستن. تمرکز بیشتر روی کاربری جاده‌ای باعث شده تا قطعات مصرفی مثل لنت ترمز یا دیسک و صفحه، عمر بیشتری داشته باشن. اما گاهی اوقات، پیچیدگی سیستم‌های الکترونیکی داف ممکنه هزینه‌های تعمیر رو کمی بالا ببره.تکنولوژی و نوآوریهر دو برند: امروزه هر دو شرکت به شدت روی تکنولوژی سرمایه‌گذاری می‌کنن. سیستم‌های پیشرفته کمک راننده (ADAS)، ترمز اضطراری، سیستم هشدار خروج از خط، کروز کنترل هوشمند، و سیستم‌های مدیریت ناوگان (Fleet Management) در هر دو برند پیدا میشن. ممکنه در جزئیات و رابط کاربری تفاوت‌هایی وجود داشته باشه، اما هر دو از آخرین تکنولوژی‌های روز بهره می‌برن.خدمات پس از فروش و شبکه نمایندگیاین مورد بستگی زیادی به منطقه جغرافیایی داره. چون هر دو برند نمایندگی‌های گسترده‌ای در اروپا دارن، اما در کشورهای دیگه مثل ایران، ممکنه دسترسی به قطعات و نمایندگی یکی از برندها راحت‌تر یا سخت‌تر از دیگری باشه. این موضوع رو باید جداگانه برای بازاری که در نظر داری بررسی کنی.قیمت اولیه خریدمعمولاً قیمت اولیه خرید ماشین‌های مان، به خصوص مدل‌های پرقدرت‌تر، ممکنه کمی بالاتر باشه. داف در برخی مدل‌ها می‌تونه گزینه مقرون‌به‌صرفه‌تری از نظر قیمت اولیه باشه. البته این موضوع هم بسته به شرایط بازار و زمان خرید متفاوته.«در نهایت، انتخاب بین مان و داف، تصمیم‌گیری بین «قدرتِ شکست‌ناپذیر» در مسیرهای سخت و «راحتیِ بی‌نظیر» در سفرهای طولانیه؛ انتخابی که بستگی به این داره که اولویت شما، استقامتِ فولادین تو جاده اس یا آسایشِ حداکثری تو اتاق کار متحرکتون.»من خودم جاده رو با یه داف خوشرنگ ترجیح میدم🫡🥰#دنیای آوا_#جاده_#غول های زیبا_#کشنده های اروپایی _#کامیون#داف_#عروس هلندی#مان #دوست داشتنی</description>
                <category>Ava Fatehian</category>
                <author>Ava Fatehian</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 13:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالشِ چندم؟؟؟🤷‍♀️</title>
                <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%90-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85%F0%9F%A4%B7%E2%80%8D%E2%99%80%EF%B8%8F-fbayval664na-fbayval664na</link>
                <description>قلب و ذهنقبل نوشتن وبلاگ این هفته میخوام تکلیف این شمارش چالش ها رو یکسره کنم✌️آخه تو این دنیای بلبشو که هر لحظه و دقیقه اش پر از چالشه، شمردن چالش های زندگی منطقیه؟ 🙄 راستش به نظرم باید لابلای چالش ها تعداد زندگی کردنامون رو بشمریم 🤭 بگذریم.نتیجه : شمردن چالش ها تعطیل ⛔️. و اما .....راستش تو هفته گذشته کلی ایده داشتم و نداشتم براي نوشتن ، هربار یه موضوعی میومد تو ذهنم ولی انگار فقط یه تیتر خبری بود بدون متن ، انگار مغزم بعد دیدن عنوان ایده یهو از برق کشیده میشد🔌خاموشِ خاموش.من میموندم و هاج و واجیِ &quot;چرا هیچی تو ذهنم نیست &quot;کم کم پا فراتر نهاده شد 🙄حالا هرچی میخواستم به یه چیزی فک کنم از بین اونهمه چه کنم زندگیم ، بلکه راهی برای حل مسئله پیدا کنم هیچی نبود . در حالیکه همه چی بود (خدا گواهه بود، یعنی هست خیلی هم هست ) دچار یک نیهیلیسم فکری میشدم انگار ، تمام اجزای ذهنم شدیداً و همزمان پیرو مکتب پوچ گرایی می‌شدن 😵‍💫نمیدونم تجربه کردین یا نه ؟ ولی من اینقدر که در تمام ادوار زندگی خودمو انداخته بودم تو تله فکر کردن های مداوم و همیشگی ، و بی وقفه براي هر ثانیه ی زندگی اندیشیدم و اندیشیدم و اندیشیدم (اکثر مواقع هم بی نتیجه ) که حالا که ذهنم فرهیخته شده بود(فرهیخته🤪) و متمدنانه دست از نشخوار برداشته و ظاهراً میخواست در لحظه زندگی کنه و سکان امور رو بسپاره به قلبم و از سبکبالی رها شدن از همیشه نگران و فکور بودن لذت ببره ، سر و کله جناب عذاب وجدان پیدا شده بود ، که آهای بر ساحل نشسته ، به به! چشمم روشن 🤨همینو کم داشتیم بدبختی هات کم بود بیعاری هم اضافه شد 😡 خانوم یه وقت زحمتتون نشه تعطیل کردین فکر و خیال رو ، بفرمایید الان فکر نکنی چیکار کنی ؟؟ فردا آلزایمر گرفتی نیای گله و شکایت و ...... خلاصه اینقدر گفت و گفت و تصویر های دارک و بی سر و ته جلو چشمم نشوند که خدایی ترس برم داشت و شروع کردم زور زدن برای فکر کردن و چقدر انرژی گرفت ازم 🫩 میخواستم فکر کنم ولی نمیشد واقعا تو مغزم خلاُ بود . لابلای ترس و تقلاهام یهو یه چیزی تو قلبم روشن شد☀️ یه صدایی شبیه نجوا شبیه الهام ، پیچید تو تمام تنم🥰نترس! به من اعتماد کن🤍 رها کن و بپذیرادامه بده، خودشه، تازه مسیر رو پیدا کردی. دنبالم بیاصدای قلبم بود❤️حرف نمیزد کلام نداشت ولی من می فهمیدم چی میگه ، چقدر امن بود چقدر آروم! خودمو سپردم🙌 یهو همه‌ چی روشن شد همه ی مغزم روحم و همه ی من .حالا میفهمم تقابل ذهن و قلب یعنی چی ؟ذهنت که آروم میشه ، قلبت باز میشه و امان از قلب که چقدر راه بلده ....... بیاین دل بسپاریم به دل قلبمون چون همه‌ی جواب‌ها توی “فکر کردن” پیدا نمی‌شن.آدم فقط با ذهنش زندگی نمی‌کنه… بعضی وقت‌ها باید یه قدم عقب بزنه، ساکت بشه، و از تهِ دلش جواب بگیرهراستش رو بخواین، وقتی بیش‌تر از حد توی سرم می‌چرخیدم، هی گیر می‌کردم توی «شاید»، «اگر»، «نکنه»، «یعنی چی»یه جور ترس اسمش شده بود“منطق” ولی تهش ترس بود.دل اما یک‌جور دیگه حرف می‌زد. آروم‌تر، واقعی‌تر. نه با عجله، نه با شک.قلب… قرار نیست مثل ذهن، هر چیزی رو با هزار تا دلیل ریز توضیح بده.قلب فقط حس می‌کنه و خیلی وقت‌ها همین حس، از هزار تا فکرِ به‌ظاهر منطقی جلوتره.گاهی باید از همه‌ی صداهای اضافی فاصله بگیری.حواست رو بدی به خودِت.به اون چیزی که وقتی بهش فکر می‌کنی، توی سینه‌ات یه “آره” آرومی می‌گه…حتی اگر دنیا بگه «آسان نیست».من از وقتی دارم گوش می‌دم به قلبم، فهمیدم:تصمیم‌هایی که از دل میان، بی‌دردسر نیستن…ولی واقعی‌ترن.کم‌تر نقش بازی می‌کنی. کم‌تر مجبور می‌شی ثابت کنی. کم‌تر از خودت فرار می‌کنی.ذهن می‌خواد همه چی قابل پیش‌بینی باشه.قلب فقط می‌گه: “بیا. امتحان کن. اگر قرار باشه، راهش باز می‌شه.”و این شد برای من فرقِ بین “فکرِ زیاد” و “دلِ آروم”.اگه یه وقتایی حس می‌کنی ذهنت داره همه‌چیز رو پیچیده می‌کنه،یه لحظه مکث کن…پلِ قلبت رو قطع نکن.شاید همون‌جایی که می‌ترسی، همون‌جایی باشه که دلت می‌دونه.😍دست قلبتو بگیر🥰#دنیای آوا_#چالش زندگی_ #ندای قلب#ذهن شلوغ_#اعتمادبه قلب</description>
                <category>Ava Fatehian</category>
                <author>Ava Fatehian</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 23:41:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش یکم _ ما و‌ دنیای موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian/ava-fatehian-f7fjheylekqr-f7fjheylekqr</link>
                <description>سر صبحی جوگیر هوای بهاری بارونی و نغمه بلبل روی درخت تو حیاط (واقعیه واقعی ) و نسیم خنکی که از لای در تراس دویده بود تو اتاق بودم که بدم نیومد برم سراغ تصنیف های سیو شده تو گوشیم بابت کامل کردن این تصویر زیبا که &quot;موسم گل از دلکش &quot;همون اول پلی لیستمو پلی کردم❤️‍🔥با خودم فکر میکردم چقدر همیشه موسیقی و دنیای موسیقی کمک کننده و تسکین دهنده و مرمت کننده روح آدمی بوده . اصلا گاهی خود راه فرار از همه چیه ، شاید هم عین قدرت بیان و ابرازه برای چیزی و کاریه که در حالت معمول نمیتونیم بگیم و‌انجام بدیم ....🤷‍♀️🤷‍♀️🤷‍♀️با همه ی اینها میگم کاش میشد شبیه آدمهای توی ترانه ها و اشعار و‌موسیقی ها زندگی کرد .دیدین تو ترانه های قدیمی عشاق چقدر منعطف و سینه چاک و بخشنده ان که حتی تو بیان غم هجران و حضور رقیب و .... باز از دردت به جونم و خار نره به پات و بی تو میمیرم و تو همانی که باید و قدمت سر چشم ،غافل نمیشن تا خدایی نکرده خاطر یار آزرده نشه از شنیدن درشتی و گلایه😏از اونطرف تو این ترانه های عصر جدید و امروزی که خداروشکر همشون خنجر از پشت خورده و خیانت دیده ان، معشوق یه جوری رک و راست و بی پرده میره سراغ یار و بی اغماض و چشم پوشی میخواد پاره پوره اش کنه و سر به تن یار نباشه و .....که قشنگ معلومه دیگ صبرش دیگه به جوش اومده و تمام 😬😶‍🌫️با همه این تفاسیر فکر میکنم زندگی کردن شبیه آدمهای توی اشعار و ترانه ها و تصنیف ها شاید دنیا رو جای بهتری می کرد برای زندگی ، دنیای با تکلیف روشن آدم‌ها با خودشون و دیگران ، بدون نقاب و بازی و.......شااااااید🤭🤭 شایدم من خیلی الان چشام و قلبم ستاره بارونه که این مدلی فک میکنم ، اونم شااااااید 🙃🙃ولی هرچی که هست خداروشکر که موسیقی و دنیای موسیقی هست هرچند ما شبیهش نیستیم ولی اون میتونه شبیه تک تک ما باشه و یکم دردمون رو تسکین بده و مارو تو آغوشش بکشه تا اندکی آروم بگیریم تو این دنیای متلاطم و ناآرام🤲🤲#دنیای آوا#موسیقی#تصنیف#ترانه#تسکین روح</description>
                <category>Ava Fatehian</category>
                <author>Ava Fatehian</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 09:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکلیفش روشن شد ....</title>
                <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian/%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%B4%D8%AF-rkyxem8kb2fh</link>
                <description>بعد از وبلاگ اول چند روزی زمان برد تا بلاخره فهمیدم ازکجا سر درآوردم ✌️ و حالا وقت تصمیم گیری بود که قراره اینجا چیکار کنم 🤭و از آنجایی که در مورد وبلاگ و وبلاگ نویسی هیچ ذهنیت و تخصصی نداشتم و به خدا بیامرز چت جی بی تی هم دسترسی نبود 🖤 رفتم سراغ فرزند خلف اون علیه الرحمه و از گپ جی بی تی کمک گرفتم 👊ایشون هم بعد از تعریف وبلاگ , از انواع وبلاگ نام برد که وبلاگ میتونه تخصصی باشه یا خبری شاید هم تجاری و در نهایت شخصی😶منم چون نه علاقه ای به سه مورد اول داشتم و نه سررشته ای از این موارد تصمیم گرفتم برم سراغ وبلاگ نویسی شخصی 💪براي وبلاگ نویسی شخصی هم راحتترین و در دسترس ترین راه روزمره و به قول معروف لایف استایله و از لابلای این روزمرگی ها میشه رفت سراغ اون چیزایی که چالش میشن و البته قابل اشتراک گذاری ان ، خودم از این ایده لذت بردم و رفتم که برم دست به قلم بشم 🤭امیدوارم اینجا اینقدر امن و دوستانه باشه که بشه خودگویی کرد و با صدای بلند فکر کرد و حس کرد،و مطالب من اینقدر جذاب و دلنشین و از دل برآمده باشه که به دل مخاطب بشینه 🤲راستی یه مزیت دیگه هم که به نظر من وبلاگ روزمرگی داره اینه که خیلی سریالی و کشدار و وایستیم تا قسمت بعدی نیست که این حس رهاییش و تو قالب و چهارچوب نبودنش خیلی حالمو خوب میکنه 😊</description>
                <category>Ava Fatehian</category>
                <author>Ava Fatehian</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 08:51:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا کجاست ؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ava_fatehian/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qlbrteqf7trf</link>
                <description>راستش وقتی قرار شد اینجا چیزی بنویسم ذهنم فقط تونست به اندازه یه تکلیف دانشگاهی بهش نگاه کنه 🫢ته آنالیزمم شد اینکه &quot; یه چیزی بنویسم خفن که تو همکلاسی هام و پیش استادم رو دست نداشته باشه &quot;😬داشتم تو کتابایی که خونده بودم و دیالوگای خاصی که شنیده بودم ‌و جملات قصاری که ردیف کرده بودم تو مخیله ام , پال پال میکردم بلکه اون خفنه خودشو نشون بده و من بچسبونمش تو این صفحه، که خدایی کلافه شدمیهو تصمیم کبری نشست جلو چشمم .کبری آوا تصمیم گرفت فعلا بیخیال خفن بودن بشه تا تکلیفش با خودش و این صفحه و این ناکجای تازه پیدا شده روشن بشه بعد بره سراغ قلم زدن.......پس تا بعد و روشن شدن تکلیف در پناه حق 🫡😉</description>
                <category>Ava Fatehian</category>
                <author>Ava Fatehian</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 12:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>