<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aida</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ayda_128650</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:54:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1905876/avatar/LOAwqC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Aida</title>
            <link>https://virgool.io/@Ayda_128650</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بگوش باش..</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayda_128650/%D8%A8%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-mbyeounlbmuh</link>
                <description>دوشنبه هفته پیش توی کلاسی تنهایی نشسته بودمبارون شدیدی میومد ، بچه ها ، اکثرا توی حیاط بودن.داشتم به این فکر میکردم که چرا تنهایی اینجا نشستم؛ضرورتی نداشت که اونجا باشم .میتونستم برم بیرون، اما جاذبه ای وجود داشت که من رو میکشید .و من سرشار از فکر بودم  ؛ محبوبیتی نداشتم و کسی صدایم نمیزد .در پی کندوکاو ذهنی ام متوجه حضور صدای درونی خود شدم.. صدایم میزد ، چندین بار اسمم را تکرار میکردو میخواست به من بفهماند که تنها انسان توی کلاس فقط من نیستم .کسی دیگر وجود دارد،ندا می‌دهدو انگار میخواهد مرا آگاه کند .ناگهان فریادی کشید و شروع به گفتن کلماتی به زبان آنچه که نمیدانمش کرد.آرامشم را برهم زده بود دیگر حتی صدای باران را هم نمیشنیدمبا عصبانیت به او گفتم : چرا چنینی؟وجود دیگر ، همانطور که فریاد میکشید پاسخ داد: .. بگوش ، بگوش باش ، بگوش باش...آنچه گفت را مبتنی بر احترامی که بر خود داشتم گوش دادم اما صدایی مرا حاصل نشد ،قَسمش دادم که اگر وجود دارد صدایی که می‌شنود را برای من نیز آشکار سازدوجود ، شرمنده از کاری که نمی‌توانست انجام دهد چندین بار تاکید کرد که این صدا از مادیات ما به دور است و در این فرکانس ها نمیگنجد سپس افزودتو را باید گوش بود و شنوفت.چندی به صحبت هایش اندیشیدم، راهکاری برنیاوردمبلند شدم ، وسط کلاس ایستاده بودم..کلماتی که به زبان ناشناخته گفته بود را تکرار کردمو دور خود میچرخیدموجود فریاد میکشید و من، پانتومیم بازِ این صحنه بودمسپس او را دیدم ، تصویرش با اینکه محو بود اما جلوی چشمانم مجسم بودفریاد می‌زد حرکاتم را تقلید میکرداو خودِ من بودم .</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 22:33:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیرت مریخی:آهو</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayda_128650/%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C%D8%A2%D9%87%D9%88-k0tdorvw14cc</link>
                <description>وقتی غلوم از تمام کوچه های تاریک و سرد روستایشان گذشت تنها ماه از رفتنش آگاه بود ، نگاهش میکرد و او را مثل تمام تئاتر هایی که روی شخصیت اصلیشان نور کلیدی را می اندازند جلوه داده بود ..او حالا از روستا بیرون بود و جایی وسط بیابان قدم برمی‌داشت .هیچ، نمی‌دانست کجا می‌رود.باد ، رد پاهایش را از یاد شن ها می‌برد و جایی که هیچکس از او خبری نداشت می‌انداخت و او را از خانه و خانواده‌اش دور و دورتر میکرد .چند روزی را توی بیابان سپری کرد تا اینکه راهش به جنگلی بزرگ پر از درخت های کاج خورد..غلوم ، خوشحال از اینکه از بیابان خشک و بی آب و علف بیرون زده راهش را به سمت جنگل ادامه داد .. زمزمه گنجشک ها روی شاخه درخت و صدای زیبای آبشار در دور دست ها شاید حقیقت وجود هویت دیگری از غلوم را به سادگی نمایش میداد.او قدم برمی‌داشت و راه را طی میکرد که از پشت درخت ها و بوته های بلند آهویی را دیدبی سروصدا و ایستاده از دور نگاهش کرد و به او لبخند ملیحی زد ؛که ناگهان صدای تَق شلیک در سکوت جنگل پیچید و آهو را روی زمین افتاند ؛ شکارچی با لباس های راه راه قرمزش و تفنگ hs402ای که در دست داشت از پشت بوته های پرپشت بیرون زد و با قدم هایی که فقط یک قهرمان المپیک می‌تواند بردارد، جلو آمد و با تمام خوشحالی که داشت طعمه اش را نظاره کرد .غلوم تمام توانش را در پاهایش جمع کرد به سمت آهو دوید و با فریاد از شکارچی پرسید : چرا این کار رو کردی ؟!!شکارچی لحظه ای درنگ کرد و گفت : این طبیعت زندگیه بچه جون به هر حال یک روزی باید خورده بشه یا اینقدر زندگی کنه که از کهولت بمیره ..بعد آهو را روی دوشش انداخت و حرکت کردغلوم چند لحظه ای به خون ریخته شده ی آهو نگاهی انداخت . خون ، گودیِ کم عمق زمین را پر کرده بود و چشم های آهو شاید در آن نمایان بود که با اشک به خون ریخته شده اش نگاه میکرد...این داستان ادامه دارد ..</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 18:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیرت مریخی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayda_128650/%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-duuv6ltjqrgu</link>
                <description>سیرت مریخی غلوم زوزک با اسمی که باباش براش انتخاب کرده بود راحت میتونست بدون اینکه جرمی کرده باشه ۱۰ ..۱۲ سال بره حبس و با یک مشت سیبیل برگرده شهرشوندم قهوه خونه عباسِ عاموش بشینهتسبیحشو تو هوا بچرخونه و چپ چپ به اطراف نگاه کنهاما غلوم هیچکدوم از اینها نبودیک آدم ساده و بی ریا بودکه چرخه زمانه اش خورده بود به یک آدم لوطیِ گنگو اسمش شده بود غلوم زوزکزیاد نمی‌توانست توی شهر پیدایش شودبچه ها مدام اسمش را فریاد میزدند و خیلی ها هم کلا آدم حسابش نمیکردند و توی بازیهایشان راهش نمیدادند .روزی غلوم با تمام احساسات کودکانه اش نشست دم بقالیه برادران جمشید و فکر کرد:شاید سیاره ای برای ما آدم هایی وجود داشته باشد که چرخه ی زمانه‌یمان پارازیت انداخته است ! یا شاید جایی پیدا شود که من اسم واقعی خودم را از آن آدم لوطی گنگ پس بگیرم و اسمش را برگردانم .حتما او هم مثل من ناراحت یکجا نشسته استو الان اسمش چیزی شبیههکامران.. کیوان .. فرشید و یا شهرام استسپس به این فکر کرد که او چقدر گناه دارد و باید به هردوشان کمک کند تا اسمشان را پس بگیرند .پس بلند شد و به سمت خانه‌شان به راه افتاد تا سفر دور و درازش را برای یافتن نامی که به او داده نشده بود آغاز کند .پس شب هنگام ، تمام وسایلش را جمع کرد و در حالی که همه در خواب عمیقی فرو رفته بودند غلوم ، ایستاده نگاهشان کردبه مادر و خواهر کوچکش مثل تمام فیلم هایی که در آن سر چشمه ای از معنویت را خواهی دید نگریستو پدرش را در بین تمام خروپف های کشیده اش که اتاق را پر کرده بود نظاره کرد ..سپس بند های کفشش را محکم بست وسفرش را به ناکجای جهان آغاز کرد ..این داستان، ادامه دارد ..</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 07:58:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزیره خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-fe6ectlcarmy</link>
                <description>مَدیو کیسه ی غذایش را داخل قایق کوچکش گذاشتسپس ، روی اسکله ایستاد و از دور با مادر و خواهر کوچکش خداحافظی کرد . طناب ها را باز کرد سوار قایقش شد و تا کیلومتر ها برای یافتن جزیره خوشبختی دور شد ‌.او به خورشیدی که در پس سواحل بود نگاه خیره ای انداخت نگاهش پر از مشقت و شاید کمی شادی بود باد پرتو تندش را در جای جای دریا روانه میکرد .پسرک ، تک و تنها روی قایقش دراز کشید پاهایش را در آب دریا فرو برد وبه آسمان آبی نگاه کرد. او با دویدن زمان ، ساعت ها را سپری کرد و وقتی کهکم کم هوا به غروب میزد با خودش فکر کرد : جزیره خوشبختی شاید توهمِ بزرگِ او باشد !یا شاید باید جایی روی خشکی ها دنبالش بگردد !.اما او تنها و تنها احساسش را دنبال کرده بود و حالا جایی وسط دریا بود ؛ جایی که هیچ پدیده ای به جز آبی نیلگون دریا دیده نمیشد .مَدیو ناامیدانه ایستاد تا بادبان ها را باز کند او به کرانه آسمان نگاهی انداخت مرغی دریایی به سمت او می آمدمرغ پیچ و تابی خورد و روی لبه قایق نشست مَدیو با خوشحالی  تکه نانی را از کیسه غذایش بیرون آورد و به مرغ دریایی تعارف کرد  از او پرسید :که آیا می‌داند جزیره خوشبختی کجاست ؟؟و یا آیا دلش می‌خواهد با او هم سفر شود ؟مرغ بدون اینکه پاسخی بدهد تکه نان را برداشت سپس چند قدمی اینور و آنور رفت و تصمیم به پرواز گرفت .مَدیو، بدون آنکه به رفتار مرغ توجهی کند ایستاده برایش دست تکان داد و با او خداحافظی کرد .بعد از رفتن مرغ او چند روزی روی دریا شناور بود نانش را مرغ دریایی برده بود و حالا آبش هم دیگر به انتها می‌گرایید.به دور و اطرافش نگاهی انداخت و شگفت زده از جایش پرید !جزیره درست در روبه رو قرار داشتمدیو که از خوشحالی به خودش میبالیدقایقش را برای رفتن به جزیره رها کرد و با تمام وجود روی ماسه های جزیره خوشبختی دویددرختان پر ثمر و میوه های رسیده در دور تا دور جزیره قرار داشتند و آبشار بزرگی در وسط قرار داشت او تمام روز را با عشق به وطن جديدش سپری کرد و سپس در انتهای شب آتشی روشن کرد و کنار آن  خوابید . چند هفته‌ای گذشت و مدیو همانطور که کنار آتش دراز کشیده بود و به ستاره ها می‌نگریست با خود اندیشید جزیره خوشبختی آنطور که انتظارش را داشت نیست و چیزی کم دارد‌ . سپس او برخاست و تمام جزیره را برای یافتن خوشبختی وارسی کرد و در حالی که با تمام وجودش خوشبختی را صدا میزد روی صخره ای نشست و به فکر فرو رفت این در حالی بود که او فهمید : خوشبختی شاید وطن خودش جزیره پراتکو باشد شاید جایی وسط تشک های نم خورده خانه شان در آغوش مادرش باشد و یا خواهرش باشد وسط بازی با تمام عروسک های گِلی اش پسر کیسه اش را درون قایق گذاشت و قایقش را به درون آب هل داد و سپس وقتی میخواست بپرد و روی قایق بنشیند باری دیگر به جزیره ناشناخته نگاهی انداخت ماسه ها میگریستیدند و درختان هم‌نوا با آنها با باد تکان میخوردند و آبشار هنوز پر آب و آبی بود مدیو نگاهش را کشید سوار قایق شد و تا کیلومتر ها از جزیره خوشبختی فاصله گرفت .</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 00:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پائولو سیلوا</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%84%D9%88%D8%A7-oxhjvu7ffdsp</link>
                <description>پائولو نماد مشقت تمام ما آدمهاییست که درزندگیمان منتظر آقای رآلتویی هستیم تا  در پس ناکجای جهان دستمان را بگیرد ، بالایمان  بکشد و به جای اینکه ما را با سازی برقصاند؛سازی دستمان بدهد تا ما بنوازیم پائولو اگر هیچوقت از کنار فروشگاه آقای رالتوی نمی‌گذشت نوار کاست ها را نمی‌دید و یا اگر کنجکاو نمیشد که اینها چه هستند هیچوقت یک موزیسین مشهور یا یک ترانه سرای محبوب نمیشد صبح به صبح توی خیابان های شهرشان قدم میزد و می رفت تا توی افق های دوری از خانه‌شان محو بشود تابلوی نئونی سینما را ببیند دستمال و واکسش را پهن کند و به دنبال آدمی بگردد که ماهی ۱۰ دلار حتی بیشتر از او دستمزد می‌گیرد پائولو نماد آدمهاییست که از غربتی بیکران گریختند و با اندوه دعاهای صبحگاه مادرشان که دامن گیر خدای یکتا بود مواجه شدند فروشگاه آقای رآلتوی ۲۰ قدمی سینما بود او مرد پیر و سالخورده ای بود که چونه زدن های جوانان بی دست و پا  دو چندان چین و چروک هایش را بیشتر کرده بود ، بخاطر زانویش زیاد اهل قدم زدن نبود و حالا که زن و دو فرزندش در تصادف آوریل سال ۱۹۹۳  مرده بودند ،دیگر حرف هم نمیزد زندگی اش تپانچه ای نبود که یکهو شلیک شود و همه را خیره برگرداند بیشتر شبیه کتابی در کتابخانه ی روستای دور افتاده ای بود که هیچکدام از اهالی اش سواد خواندن نداشتند ..روزی که پائولو بعد از ۳۰ سال متوالی برای اولین بار از رفتن به جلوی در تیکت فروشیه سینما خسته شده بود، هیچوقت ظن برنمیداشتش که پیرمردی همچو رآلتوی او را از ژرف ترین نقطه جهانش بیرون بکشد و ببرد روی سِن بگذاردش، سازی دستش بدهد تا برای دنیاها بنوازد .</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 15:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مری زن بد سلیقه ای بود اما دنیایش را خوب انتخاب کرده بود !</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayda_128650/%D9%85%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D8%AF-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-pbb1ugbyivkd</link>
                <description>جایی در پس کهکشان راه شیری ، مزرعه دور افتاده ذرت ها مری ، زن بد سلیقه ای بود اما دنیایش را خوب انتخاب کرده بود یک جایی پس کهکشان راه شیری در مزرعه دور افتاده ذرت ها زندگی می‌کرد بافتنی میبافت لباس های راه راه پدربزرگ ها را می‌پوشید و قدم میزد. چندی او فکر می‌کرد که کهکشان راه شیری چقدر می‌تواند بزرگ باشد آیا می‌تواند ۱۰ یا ۲۰  مری را باهم در خودش جا دهد ؟ و یا آیا در پس این کهکشان مری های دیگری می‌توان یافت؟ سپس با خودش اندیشید: که من برای چه اینجا هستم؟ توی مزرعه ذرت ها میدوید و اسم خودش را فریاد می‌زد و یکهو به راه باریکه ای رسید راهی که در بین تمام علفزار ها پنهان شده بود و دور از چشم او باقی مانده بود .قدم های آهسته ای برداشت ذرات ها را کنار زد و روبه روی راهی که یافته بود ایستاد ،سپس به دور دست ها خیره شد باد ملایمی می‌وزید و مو هایش را تکان میداد مری با عادات کودکانه خود چشمانش را که در مقابل آفتاب بود مالیدو با خود اندیشید که چگونه می‌تواند خانه اش را تک و تنها بگذارد ؟ چگونه می‌تواند مزرعه ذرت ها ، پیژامه های راه راه پدربزرگ ها و بافتنی های ناتمامش را ترک کند و به دنبال خودش بگردد ؟ سپس چند قدمی به عقب برگشت باری دیگر به راهی که پیدا کرده بود نگاه کرد  .و رفت .روز به روز پرسش های ذهن کنجکاو او کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر می‌شدند سپسمری با مادیات خود تنها ماندو بعد روزی در اوایل آپریل دیگر راه باریکه ای وجود نداشت و یا شاید دیگر هیچ مری حقیقی ای .</description>
                <category>Aida</category>
                <author>Aida</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 01:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>