<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ayhan_mihrad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ayhan_mihrad</link>
        <description>https://whatsapp.com/channel/0029VbBdV1E5EjxuJ7YRZg18/110
..  .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:59:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3778116/avatar/n1NItt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ayhan_mihrad</title>
            <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صدای آخرین استارت</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-wsswa6cpcsz3</link>
                <description>صدای آخرین استارت*نویسنده: Ayhan_mihrad*#دنده عقب با اتو ابزارباران آرام می‌بارید. امیر پشت فرمان پژو ۴۰۵ خاکستری نشسته بود. ماشینی که پدرش با هزار زحمت خریده بود. حالا سه ماه از رفتن پدر گذشته بود، و مادر گفته بود: «بفروشش. فقط جا گرفته.»اما امیر نمی‌توانست. این ماشین فقط وسیله نبود. بوی صندلی‌ها، خش‌خش ضبط صوت، و حتی خط افتاده روی داشبورد، همه خاطره بودند. او هر روز می‌آمد، می‌نشست، و فقط نگاه می‌کرد. گاهی نوار داریوش را پخش می‌کرد. همان آهنگ قدیمی: «به من نگو دوستت دارم، اگه هنوز می‌خوای بری...»آن روز، برای اولین بار بعد از سه ماه، کلید را چرخاند. ماشین با ناله‌ای روشن شد. صدای موتور، خسته و پیر بود. اما زنده بود. امیر گفت: «بریم بابا؟ یه دور آخر؟»و رفتند. از خیابان‌های قدیمی، از مدرسه، از پارک، از بیمارستان. تا رسیدند به دریاچه‌ای که آخرین بار با هم رفته بودند. ماشین را خاموش کرد. سکوت. فقط صدای باران.امیر سرش را روی فرمان گذاشت و گفت: «ببخش بابا... که دیر گفتم دوستت دارم.»صبح که برگشت، مادر پرسید: «فروختیش؟»امیر لبخند زد. کلید را گذاشت روی میز و گفت: «نه. ولی دیگه لازم نیست بفروشمش. چون دیگه ماشین نیست. حالا یه خاطره‌ست. و خاطره‌ها رو نمی‌فروشن.»---Ayhan_mihrad </description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 08:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی با ماشین قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-d3cvpfvswnqa</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزارنام داستان:«مردی با ماشین قرمز»باد سردی از میان کوچه‌های خالی می‌وزید. شب بود، اما چراغ‌های شهر خاموش بودند. تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدای موتور یک ماشین قدیمی بود  قرمز، براق، با چراغ‌هایی که مثل چشم‌های یک شکارچی در تاریکی می‌درخشیدند.راننده‌اش، مردی بود حدوداً چهل ساله. صورتش پر از خط‌های عمیق بود، انگار هر خط، یک خاطره‌ی سوخته را حمل می‌کرد. اسمش «سام» بود. اما هیچ‌کس دیگر او را به نام صدا نمی‌زد. همه او را با ماشینش می‌شناختند: «قرمز».سام در گذشته مکانیک بود. عاشق ماشین‌ها، عاشق سرعت، عاشق زندگی. اما یک شب، همه چیز تغییر کرد. همسرش «لیلا» و دختر کوچکش «رها» در یک تصادف کشته شدند . تصادفی که هیچ‌وقت روشن نشد. پلیس گفت «حادثه بود»، اما سام می‌دانست که دروغ می‌گویند. او صدای ضبط‌شده‌ی تماس اضطراری را شنیده بود. صدایی که گفت: «ماشین مشکی تعقیبمون می‌کرد...»از آن شب، سام دیگر نخندید. دیگر مکانیکی نکرد. فقط یک کار کرد: ماشین قرمزش را ساخت. از صفر. با دست‌های خودش. با قلبی پر از خشم. موتور V8، سیستم تعلیق مسابقه‌ای، بدنه‌ی ضدگلوله، و یک سیستم ردیاب که می‌توانست هر ماشینی را در شهر پیدا کند.او قسم خورده بود: «ماشین مشکی رو پیدا می‌کنم. هر طور شده.»سال‌ها گذشت. سام شب‌ها در خیابان‌ها پرسه می‌زد. ماشین‌ها را اسکن می‌کرد. پلاک‌ها را چک می‌کرد. تا این‌که یک شب، در بزرگراه جنوبی، ماشین مشکی را دید. همان مدل، همان خط‌های نقره‌ای روی درها. قلبش تپید. انگار لیلا در صندلی کناری‌اش نشسته بود و گفت: «وقتشه، سام.»او تعقیبش کرد. ماشین مشکی سرعت گرفت. اما قرمز، سریع‌تر بود. در پیچ‌ها، در تونل‌ها، در میان کامیون‌ها، سام مثل یک سایه دنبال ماشین مشکی رفت. تا این‌که ماشین مشکی وارد یک پارکینگ متروکه شد. سام پشت سرش رفت. چراغ‌ها را خاموش کرد. نفسش را حبس کرد.در ماشین مشکی باز شد. مردی پیاده شد. کت چرمی، عینک دودی، و یک زخم قدیمی روی گونه‌اش. سام او را شناخت. «فرزاد»  افسر سابق پلیس، کسی که پرونده‌ی تصادف لیلا را بسته بود. کسی که گفته بود «حادثه بود».سام از ماشین پیاده شد. آرام، بی‌صدا. فرزاد برگشت و گفت: «بالاخره پیدام کردی، هان؟»سام گفت: «تو کشته‌شون. چرا؟»فرزاد خندید. «لیلا زیادی می‌دونست. درباره‌ی قاچاق ماشین‌های مسابقه‌ای. درباره‌ی من. درباره‌ی رئیس‌مون. نمی‌تونستم بذارم حرف بزنه.»سام گفت: «و رها؟ اون فقط یه بچه بود.»فرزاد گفت: «اشتباه بود. ولی دیگه گذشته.»سام دستش را در جیبش برد. دکمه‌ی ضبط را زد. صدای فرزاد ضبط شد. اعتراف. مدرک. اما فرزاد اسلحه‌اش را بیرون کشید. «نمی‌ذارم اینو جایی ببری.»سام گفت: «نمی‌خواد. همین‌جا تمومش می‌کنم.»در یک لحظه، قرمز روشن شد. با صدایی مثل غرش شیر. سام پرید داخلش. فرزاد شلیک کرد. گلوله به شیشه خورد، اما نشکست. سام گاز داد. ماشین مثل تیر از کمان رها شد. فرزاد را زیر گرفت. صدای استخوان‌ها در تاریکی پیچید.سام ایستاد. نفس کشید. به آسمان نگاه کرد. باران شروع شده بود. قطره‌ها روی شیشه‌ی ماشین می‌لغزیدند، مثل اشک‌هایی که سال‌ها نریخته بود.او ضبط را برداشت. به اداره‌ی پلیس رفت. اعتراف را داد. فرزاد مرده بود، اما حقیقت زنده مانده بود. پرونده‌ی لیلا باز شد. نامش پاک شد. رها، دیگر فقط یک قربانی نبود . او دلیل رستگاری پدرش بود.سام به خانه برگشت. ماشین قرمز را در گاراژ گذاشت. دستش را روی کاپوت کشید. گفت: «تموم شد، دخترم.»اما در دل شب، صدای موتور دیگری شنیده شد. ماشین آبی. با چراغ‌های زرد. و مردی که گفت: «تو فرزاد رو کشتی. حالا نوبت توئه.»سام لبخند زد. دوباره سوار قرمز شد. گفت: «اگه قراره بمیرم، با ماشینم می‌میرم.»و شب، دوباره آغاز شد...نویسنده:Ayhan_mihrad #دنده عقب با اتو ابزار</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 12:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیوگرافی</title>
                <link>https://virgool.io/Blackm00n/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-akuho4tnjk7e</link>
                <description>در این پست یک بیوگرافی کوتاه گذاشتم. به درخواست شما عزیزان.About meرمان هایی از یک قلب تیره.._با عرض درود بر نویسندگان گرامی..Ayhan_mihradهستم..امیدوارم از خوندن رمان هام لذت ببرید و نظراتتون به اشتراک بزارید و اگر خوشتون اومد منو دنبال کنید..تشکر از همه دوستان عزیز..اگر در جایی سوالی براتون پیش اومد و یا درباره نوشتن به مشکل بر خوردید ،خوشحال میشم تا حد ممکن و در توانم و با استفاده از تجربیات خودم،بهتون کمک کنم..با تشکر از همه شما عزیزان..Plata novelsفعالیت در سایت های:Blogix. ویرگول. فصل یک. تستچی. تار بیو و.. .https://testchi.ir/tests/1403521? ⋆.˚ ? ? ?⋆.˚ ?بیوگرافی:درود،Ayhan_mihrad هستم.شاید یک شهروند معمولی.با فکر کردن قلبم‌رو آروم می‌کنم.با گوش دادن مغزم‌رو آروم می‌کنم.و با نوشتن، زندگی می‌کنم.یک بیوگرافی کوتاه به درخواست شما عزیزان.آیهان هستم.ساکن شهر شیراز.هفده سال سن دارم.نوشتن و گوش دادن به موسیقی سرگرمی مورد علاقم هست.تایپ شخصیتی: Istpکشور مورد پسند: روسیه و اسپانیا.زبان مورد پسند: پارسی، انگلیسی و روسی.حرف کوتاه:اگر تا به حال درگیر عشق شده‌اید، شما را درک می‌کنم.اگر تا به حال احساس اضافه بودن کردید، شما را درک می‌کنم.اگر خسته‌اید، شما را درک می‌کنم.زندگی این است.آنان که درک نمی‌شوند، درک می‌کنند.آنان که شکست می‌خورند، پیروز می‌شوند.آنان که می‌میرند، رستگار می‌شوند.و آنان که رستگار می‌شوند، روح‌شان آزاد می‌شود.زندگی این است..تشکر از نگاه گرم شما عزیزان&#039;Ayhan_mihradمجموعه رمان‌های plata_قتل عام شب_مارشال زنده استو... .زندگی زیباست پس چه بهتر که چشم‌هایمان را باز کنیم و زیبایی‌هایش را ببینیم.Ayhan_mihrad</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 16:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-dbl48a9p254w</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزارنویسنده: Ayhan_mihrad تابستون ۱۳۸۶، بندرعباس. هوا شرجی، خیابون‌ها داغ، و ماشین‌ها خسته‌تر از آدم‌ها.  ما تازه اسباب‌کشی کرده بودیم. یه خانواده‌ی پنج‌نفره، با یه وانت پیکان سبز که بیشتر خاطره بود تا وسیله‌ی حمل‌ونقل.اون روز، بابا گفت باید بریم بیمارستان. خاله نرگس، خواهر کوچیک مامان، داشت زایمان می‌کرد.  مامان گفت: «تو این گرما؟ با اون ماشین؟»  بابا گفت: «اون ماشین، ما رو از تهران تا بندر آورد. یه بیمارستان دیگه هم می‌تونه بره.»همه سوار شدیم. من، مامان، بابا، و یه کولر آبی که فقط صدا داشت.  ماشین راه افتاد. صدای موتورش مثل نفس‌کشیدن پیرمردی بود که خاطره‌ی دریا رو یادش می‌اومد.وسط راه، مامان گفت: «نرگس همیشه می‌گفت بچه‌ش باید کنار دریا به دنیا بیاد.»  بابا خندید: «اگه تا بیمارستان نرسیم، همین وانت می‌شه کنار دریا.»وقتی رسیدیم، نرگس رو دیدیم. رنگ‌پریده، ولی مصمم. گفت: «اسمشو می‌ذارم دریا. چون وقتی درد شروع شد، صدای موج توی گوشم پیچید.»زایمان سخت بود. برق رفت. کولرها خاموش شدن.  بابا گفت: «من یه فکر دارم.»  رفت بیرون، برگشت با وانت. چراغ جلو رو سمت پنجره‌ی اتاق زایمان گرفت.  پرستار گفت: «این چیه؟»  بابا گفت: «نورِ امید.»دختر نرگس به دنیا اومد. کوچیک، آروم، با چشم‌هایی که انگار آبی‌تر از آسمون بودن.  نرگس گفت: «اسمش دریاست. چون توی نور ماشین شما به دنیا اومد.»اون شب، همه دور وانت جمع شدیم. نرگس با بچه تو بغل، مامان با اشک تو چشم، و بابا با لبخند.  من گفتم: «این ماشین فقط آهن نیست. این یه خاطره‌ست.»سال‌ها گذشت. دریا بزرگ شد. هر وقت از کنار وانت رد می‌شد، دست می‌کشید روی بدنه‌ی زنگ‌زده، و می‌گفت:  «من اینجا به دنیا اومدم. این ماشین، اولین خونه‌ی من بود.»بابا پیر شد. وانت دیگه راه نمی‌رفت. ولی هیچ‌کس دلش نمی‌اومد بفروشه.  یه روز، دریا گفت: «می‌خوام رانندگی یاد بگیرم. با همین ماشین.»مامان گفت: «این دیگه نمی‌ره.»  دریا گفت: «ولی هنوز می‌تونه یاد بده.»اون روز، دریا پشت فرمان نشست. ماشین روشن نشد. ولی همه لبخند زدیم.  چون اون وانت، هنوز زنده بود. هنوز نفس می‌کشید.  نه با بنزین، بلکه با خاطره.</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 16:18:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که روشن بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-bymdqlivkvqe</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزارنویسنده:  Ayhan_mihrad ماجرا از اون‌جایی شروع شد که بابام تصمیم گرفت شب یلدا، همه‌ی فامیل رو دعوت کنه خونه‌مون. دلیلش؟ چون امسال نوبت ما بود و مامان تهدید کرده بود اگه یه بار دیگه مهمونی رو بندازیم گردن خاله مهری، خودش می‌ره خونه‌ی سالمندان ثبت‌نام می‌کنه.بابا با غرور خاصی گفت: «من خودم می‌رم همه رو میارم. با ماشین خودم. یه شبِ روشن می‌سازم!»  ماشینش؟ یه پراید سفید مدل ۸۳ که در سمت شاگردش فقط با لگد بسته می‌شد.اول رفت دنبال مامان‌بزرگ. مامان‌بزرگ با پتو و بالش و قابلمه‌ی آش رشته سوار شد. بعد رفت دنبال دایی ناصر که با سه تا بچه‌ی قد و نیم‌قد و یه هندوانه‌ی به اندازه‌ی توپ بسکتبال منتظر بود.  ماشین داشت نفس‌نفس می‌زد، ولی بابا گفت: «جا داریم! فقط یه کم فشرده‌تر بشینید، مثل دلای ما تو این شب بلند!»وقتی رسیدن خونه، ماشین بوی آش، هندونه، و جوراب بچه‌ها گرفته بود. مامان درو باز کرد، گفت: «این بوی زندگیه یا بوی فاجعه؟»  بابا گفت: «بوی شب روشنه!»همه جمع شدن. خاله مهری با صدای بلند فال حافظ می‌خوند، بچه‌ها با پوست هندونه سر خوردن رو سرامیک، و مامان‌بزرگ وسط پذیرایی خوابش برد.  همه‌چی خوب بود، تا اینکه برق رفت.یه سکوت سنگین افتاد. فقط صدای باد پشت پنجره می‌اومد.  بابا گفت: «نگران نباشید! من یه فکر دارم.»رفت بیرون، برگشت با پراید. ماشینو آورد تو حیاط، چراغاشو روشن کرد، ضبط رو هم زد. داریوش خوند: «به من نگو دوستت دارم، اگه هنوز دلواپسی…»  همه زدن زیر خنده. خاله مهری گفت: «این شد شب روشن؟ داریوش؟»  بابا گفت: «داریوش همیشه روشنه.»بچه‌ها دور ماشین جمع شدن، چراغ جلو شد نورافکن، صندوق عقب شد جای تنقلات.  مامان گفت: «فقط حواست باشه باتری تموم نشه.»  بابا گفت: «نگران نباش. این ماشین با عشق کار می‌کنه.»تا نیمه‌شب، همه دور ماشین بودن. فال حافظ با نور چراغ جلو، قصه‌گویی مامان‌بزرگ با صدای خروپف، و خنده‌هایی که از دل تاریکی می‌اومد.ساعت دو، ماشین یه ناله کرد و خاموش شد.  بابا گفت: «دیدی گفتم؟ با عشق کار می‌کنه. ولی خب، عشق هم یه جایی تموم می‌شه.»همه زدن زیر خنده. مامان گفت: «حالا با چی می‌خوای فردا همه رو برسونی خونه؟»  بابا گفت: «با همون چیزی که امشب روشنمون کرد: خانواده.»صبح، پراید با هل دادن روشن شد.  ولی اون شب، توی حافظه‌ی همه موند.  نه به خاطر برق، نه به خاطر داریوش، نه حتی به خاطر آش رشته‌ی مامان‌بزرگ.  بلکه چون یه پراید خسته، یه خانواده‌ی شلوغ، و یه شب تاریک، با هم ساختن چیزی که واقعاً روشن بود.</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 16:11:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیرِ امن</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%85%D9%86-ychse8sf4i1z</link>
                <description>#دنده عقب با اتو ابزارنویسنده:  Ayhan_mihrad #دنده عقب با اتو ابزارنویسنده: Ayhan_mihrad سال ۱۳۷۹، شهری گرم و خاک‌گرفته در جنوب. مردی چهل‌ساله، هر صبح ساعت شش، با پژو ۴۰۵ خاکستری‌اش از خانه بیرون می‌زد. نه برای کار، نه تفریح. برای مأموریتی که هیچ‌کس از آن خبر نداشت.ماشینش قدیمی بود، ولی تمیز. داشبوردش ترک خورده، اما همیشه بوی نعناع می‌داد. ضبطش فقط نوار کاست می‌خورد، و یک نوار قدیمی از داریوش همیشه در حال پخش بود.مرد هر روز به مدرسه‌ای متروکه می‌رفت که حالا انبار شده بود. در اتاقی کوچک با پنجره‌ای شکسته، می‌نشست پشت میزی فلزی و دفتری چرمی را باز می‌کرد. در آن می‌نوشت: تاریخ، ساعت، مسیر، وضعیت جاده، و گاهی جمله‌ای کوتاه مثل «نانوایی باز بود» یا «مسجد خلوت بود». هیچ‌کس نمی‌دانست چرا. حتی همسرش فکر می‌کرد آنجا کار نیمه‌وقتی دارد.سال‌ها پیش، مرد راننده‌ی سرویس همان مدرسه بود. یک روز، تصادف شد. بچه‌ای که همیشه جلو می‌نشست، آن روز عقب بود. ماشین چپ کرد. بچه زنده ماند، اما حافظه‌اش رفت.از آن روز، مرد هر روز همان مسیر را می‌رفت. نه برای جبران، نه از عذاب وجدان. برای اینکه اگر روزی حافظه‌ی آن بچه برگشت، بتواند بگوید: «من هنوز اینجام. مسیر هنوز همونه. ماشین همونه.»مدرسه تبدیل به انبار شد. بچه بزرگ شد، رفت، برگشت، اما چیزی یادش نیامد. مرد اما هنوز می‌رفت، می‌نوشت، گوش می‌داد.تا یک روز، ماشین روشن نشد. مرد پیاده رفت. دفتر را باز کرد، نوشت: «ماشین امروز نرفت. ولی من رفتم. مسیر هنوز امنه.»فردایش نرفت. دفتر بسته شد. پژو در حیاط ماند. خاک گرفت، اما هنوز بوی نعناع می‌داد. ضبط، همان نوار را نگه داشته بود.سال‌ها گذشت. یک روز، جوانی وارد حیاط شد. نگاهی به ماشین انداخت، در را باز کرد، نشست. ضبط روشن شد. داریوش می‌خواند. جوان چشم بست، دست روی فرمان کشید. چیزی در ذهنش جرقه زد. تصویری محو از نانوایی، مسجد، و مردی با پیراهن سفید.مرد از پنجره نگاه می‌کرد. آرام پایین آمد. جوان پرسید: «این مسیر رو همیشه می‌رفتی؟»مرد لبخند زد. گفت: «بعضی مسیرها فقط با دل باید رفت. ماشین فقط بهونه‌ هست.»</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 15:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلیب مقدس</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%B5%D9%84%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-nwme91xjzeow</link>
                <description>Ayhan_mihrad تستچیhttps://testchi.ir/user/225333ایتاhttps://eitaa.com/Rauf_and_Faik𓇼 ⋆.˚ 𓆉 𓆝 𓆡⋆.˚ 𓇼به نام خالق قلم. نام داستان: صلیب مقدسنویسنده: Ayhan_mihrad مداد قرمز کوچکش‌را کنار گذاشت و گفت: «مامان؟ مرگ چه رنگی داره؟» مادرش نفس حبس شده‌اش را بیرون داد و با بی‌حوصلگی جواب داد: «مرگ سیاه رنگ هست»کودک این‌بار مداد مشکی‌اش را برداشت و زمزمه کرد.. «مرگ..سیاه» و دوباره پرسید: «مامان؟ رستکاری یعنی چی؟» مادر سمت کودکش رفت و گفت: «منظورت رستگاری هست؟ این سوالا چیه که می‌پرسی؟»وقتی دفتر نقاشی پسرک‌را برداشت، تکه کاغذی پایین افتاد. مادر تکه کاغذ را برداشت و شروع به خواندن کرد.. «مرگ تنها راه رسیدن به رستگاری است»  اخم کمرنگی بر پیشانی‌اش نشاند و پرسید: «الیوت؟ این کاغذ رو از کجا آوردی؟» پسرک انگشت‌های کوچکش‌را بر روی صورتش گذاشت و با مظلومیت تمام گفت: «از کلیسا برداشتم..» مادرش نگاه تیزی به پسرک انداخت و کاغذ را تکه تکه کرد.. گفت: «الیوت! امیدوارم بدونی اسم این کار دزدی هست و دزد ها رو با صلیب مقدس اعدام میکنن» پسرک ترسید.. مداد هایش‌را جمع کرد و به اتاق رفت.. مداد مشکی‌اش را میان انگشت‌های کوچکش گرفت و شروع به خط کشیدن بر روی دفتر نقاشی‌اش کرد. ابتدا یک خط بلند عمودی کشید و بعد یک خط افقی کوتاه بر روی آن کشید. یک صلیب به رنگ سیاه. کاغذ را از دفترش جدا کرد و زمزمه کرد.. «دزد ها کشته میشن.. با صلیب مقدس» صدای زنگ کلیسا در تمام شهر پیچیده شد.. «گناهان‌ ما را ببخش! راه دستیابی به رستگاری حقیقی‌را در مسیرمان قراره بده! قسم به عظمت صلیب مقدس، تنها راه رسیدن به رستگاری مرگ است!» یکی از کسانی که آنجا حضور داشت، بعد از خاموش کردن شمعش، نگاه بی روحش‌را به صلیب مقدس داد و پرسید: «چه نوع مرگی؟» بار دیگر زنگ به صدا درآمد. «افراد گناهکار، مرگی دردناک و تدریجی‌را در سرشت خود خواهند داشت. افراد پاکِ دین مسیحیت، مرگ باشکوهی خواهند داشت و به رستگاری خواهند رسید»      .....      .....        ..... ............... ...............:      .....      .....      .....      .....       Ayhan_mihrad      .....      .....</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 18:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی ترس تمام شد و عشق شروع شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-ayd52wi4gvpk</link>
                <description>وقتی ترس تمام شد و عشق شروع شدبه نام خالق قلم. #سه_فصل_عشقوقتی ترس تمام شد و عشق شروع شدباران شدت گرفته بود...  با هر رعد و برق، شیشه‌های کتابخانه به لرزه درمی‌آمدند.  زانوهایش را در بغل گرفته بود و به آسمان سیاه شب چشم دوخته بود.  ابرهای سیاه، رقص زیبای ستارگان را پنهان می‌کردند.  ماه آن گوشه‌ی آسمان، با نهایت بی‌اعتنایی، بالای تپه نشسته بود و کتابش را می‌خواند.  گه‌گاهی هم نگاه سردی به ابرها می‌انداخت.  دسته‌ای از موهایش را به پشت گوشش هدایت کرد و با دقت بیشتری نگاه کرد...  شاید حرفی بین ماه و ابرها رد و بدل می‌شد.  ماه کتابش را بست و عینک نقره‌اش را بر روی جلد کتاب گذاشت.  صدایش را صاف کرد و گفت:  «بس کنید! جنگ مسخره‌ی شما، ستاره‌های من را می‌ترساند!»  صدای زیبای ماه در بین دعوای ابرها به گوش نرسید.  ماه کمی صبر کرد و صدایش را بالا برد، گفت:  «با شما بودم!»  اما دعوا نه‌تنها تمام نشد، بلکه شدت گرفت.  ناگهان صدای رعد و برق بسیار بلندی به گوش رسید و لحظه‌ای تمام شهر از نور آن روشن شد.  گربه‌ای که میان آن باران به دنبال پناهگاهی برای ماندن بود، وقتی از کنار میله‌ی آهنین کنار خیابان رد می‌شد،  برق، تن خیسش را خشک کرد...  جنازه‌ی کوچکش بر زمین افتاد.  دخترک که همه‌ی اتفاقات را زیر نظر داشت، سریع پلک‌هایش را بر هم فشرد... با باز کردن پلک‌هایش، اشک گونه‌هایش را خیس کرد.  صدای شکسته شدن قلب دخترک در آسمان و میان شهر سرد و تاریک پیچیده شد.  ماه هم آن را شنید!  دلش به حال دختر سوخت. نگاهی به ستارگانش انداخت...  آنها هم شنیده بودند...  ماه دست‌هایش را در هم گره کرد و آرزو کرد دخترک دوباره خوشحال شود و دیگر تنها نباشد.  ناگهان ابرهای سیاه در هم پیچیده شدند... نور سفیدی از دل آن‌ها خارج شد...  نور ماه بود... ماه داشت از بین می‌رفت...  در آخرین لحظه لبخندی به سوی ستارگانش فرستاد:  «خدانگهدار کودکانم»  و پلک‌هایش را بست...  دیگر ماه در آسمان نبود...  حالا آن نور درخشان به پنجره‌ی دلگیر اتاق دخترک تابید...  پنجره‌ها باز شدند و قدم‌های تازه‌ای کف اتاق را لمس کردند.  به‌آرامی آن نور درخشان میان آخرین قطره‌های باران محو شد.  و بعد از کنار رفتن ابرهای سیاه، ستارگان دست به دست هم دادند و رقص زیبایی را شروع کردند.  ترس تمام شد و آغاز عشق بود.  دخترک دیگر تنها نبود...  پسرِ ماه، دست‌های ظریف دختر را میان انگشت‌هایش گرفت و با لبخند زیبایی شروع به رقصیدن کرد...  بر روی بام خانه می‌رقصیدند...  با طلوع گرم خورشید، ستارگان هم محو شدند...  عشق در قلب دخترک زنده شد...  خورشید آغاز عشق بود.---نویسنده: Ayhan_mihrad#سه_فصل_عشق</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 20:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-lycwlvniquqm</link>
                <description>Rauf and faikمن می‌خواهم آزاد باشم.من می‌خواهم بدون درد آزاد باشم.من می‌خواهم رویا ببینم.دریایی از رویا ها.لطفا کنارم بایستید.من درون رویاها پرواز نمی‌کنمهرچند ستاره‌ای درون سینه‌ام فرو رفت.برای رسیدن به چیزی..شنا کردن در دریاچه بایکال.یکی از دیگری متولد شد.یک چیز بی‌سابقه‌ای شکل گرفت.در مورد آن فکر کنید،این فقط یک معجزه است.و به طور کلی، همه‌ی جهان بسیار زیباست.آنهدونیا(کاهش انگیزه) مسیر ما نیست.جرات نکنید، فکر کنید که همه چیز جادو است.فراموش کن افسردگی چیست.فقط سرخوشی، رفاه و اعتراف.فقط به من نزدیک باش.نه بیشتر، نزدیک به خانه‌ات.ولی خیلی سخته پیشبینی کردن.کی اول قراره خودشو ببازه.می‌دونی که اون موقع می‌خواستم بهت بگم.می‌دونی که الانم می‌خوام بگم.خیلی دیر جنبیدم که زاز دلمو بهت بگم.عاشقتم.می‌خواستم همه‌ی عمرمو باهات بگذرونم.الان از دستت دادم.نمی‌دونم می‌تونم برگردونمت یا نه.منو همراهت ببر، بهم عشق بده، مواظبم باش.اون پناهگاهی که باهم درستش کردیم.یاد میاد اون شبو تو خونه‌ی مادربزرگ خوابت برد.و از پله‌ها آوردمت پایین.پارک، شور و هیجان، خاطرات، ترانه‌های عاشقانه.می‌خوام تا آخر عمرم کنارت باشم، خواهش می‌کنم به یاد بیار.گنجشک‌ها داشتن آواز می‌خوندن و دوتایی به خونه برگشتیم.تو روی زانو هام خوابت برده بود.در خونه‌ی مادربزرگ رو زدم.داشتم تورو می‌بردمت و تو خواب بودی.حالا بهت میگم عزیزم از خواب ناز بیدار نشو..اگر تابستون بود.نگاهت‌رو به یاد می‌آوردم.چون دارم گوش میدم.من به اشک روی گونه‌هام باور ندارم.من برای خودم می‌رقصم.و سکوت‌‌را تحمل می‌کنی و به خورشید نگاه می‌کنی.تحمل می‌کنی و درست میشه.تو عزیز منی.دردم، ترس و عشقم.تو نمی‌تونی منو درک کنی.دوست من، صدای فریاد من.تو نمی‌تونی منو درک کنی.درد من، درد من فرار کن.باران من، باران من فرار کن.هر زمانی که می‌گذره بچگیمون یادم میاد.یاد محل قرارمون میوفتم.توی شانزده سالگیمون.همش باهم بودیم.تو لباسمو گرفتی.این‌ها به چه دردی میخورن؟احمق بودم.اشتباه بزرگی کردم.نباید اینقدر عاشقت می‌شدم.حالا یک لحظه صبر کن.گل‌ها پژمرده شدن، هیچ بویی ندارن.همسایه‌ها خسته شدن.پرنده‌ها پر کشیدن و رفتن.برگرفته از آهنگ‌های شنیدنی‌ِ رئوف و فایک. خوانندگان روسی محبوب.Rauf and FaikAyhan_mihradPlata</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 12:26:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در امتداد نفس‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7-agfqmgpx9bmb</link>
                <description>Life, فصل اول: تولد – «نخستین نَفَس»در تاریکی گرم رحم، صدای ضربان قلب مادر، موسیقی آغاز زندگی است. نوزاد با گریه‌ای که جهان را می‌شکافد، وارد دنیایی می‌شود که هنوز معنایش را نمی‌داند. نور، صدا، لمس… همه چیز تازه است. نامی بر او نهاده می‌شود، اما هنوز خود را نمی‌شناسد.فصل دوم: کودکی «بازی با سایه‌ها»دنیای کودک پر از خیال است. در حیاط خانه، با مورچه‌ها حرف می‌زند و با باد مسابقه می‌دهد. مادر قصه می‌گوید، پدر لبخند می‌زند، و کودک در آغوش امنیت، رویا می‌سازد. اما گاهی صدای دعوا از اتاق کناری، ترک کوچکی در دیوار خیال می‌اندازد.فصل سوم: نوجوانی «آتش درون»بدن تغییر می‌کند، ذهن طغیان می‌کند. عشق اول، مثل شعله‌ای خاموش‌ناشدنی، دل را می‌سوزاند. او می‌خواهد جهان را تغییر دهد، اما هنوز نمی‌داند جهان چیست. شعر می‌نویسد، فریاد می‌زند، و گاهی در سکوت، به سقف خیره می‌شود.فصل چهارم: جوانی – «در جستجوی معنا»دانشگاه، کار، عشق، شکست… همه چیز با سرعت می‌گذرد. او عاشق می‌شود، دل می‌بندد، دل می‌کَنَد. گاهی احساس می‌کند گم شده، گاهی فکر می‌کند یافته است. در کافه‌ای تاریک، با دوستی قدیمی درباره مرگ حرف می‌زند و می‌پرسد: «آیا زندگی همین است؟»فصل پنجم: میانسالی – «آینه‌های شکسته»موها سفید می‌شوند، اما دل هنوز جوان است. فرزندان بزرگ می‌شوند، والدین پیر می‌شوند. او به گذشته نگاه می‌کند و می‌پرسد: «آیا تصمیم‌هایم درست بودند؟» گاهی شب‌ها با خاطراتی که دیگران فراموش کرده‌اند، گریه می‌کند.فصل ششم: پیری – «نفس‌های آخر»بدن ضعیف شده، ذهن کندتر. اما نگاهش عمیق‌تر است. در باغچه‌ای کوچک، گل می‌کارد و با گنجشک‌ها حرف می‌زند. مرگ دیگر ترسناک نیست؛ مثل دوستی قدیمی است که دیر به مهمانی آمده. او آماده است.فصل هفتم: مرگ – «بازگشت به سکوت»در لحظه‌ای آرام، میان خواب و بیداری، آخرین نفس را می‌کشد. جهان بی‌صدا می‌شود. اما خاطراتش در دل کسانی که دوستش داشتند، ادامه دارد. و شاید، در جایی دیگر، دوباره چشم باز کند…---Ayhan_mihradPlata</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 17:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لــوگــو:</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D9%84%D9%80%D9%80%D9%88%DA%AF%D9%80%D9%80%D9%88-lcfagzmupagy</link>
                <description>★★★★★☆☆☆Ayhan_mihradH̶̢̡̗̘̖͉̬̆̓̃̉͑̏̆͝͝u̸̖̳̦̜̖͈͚̤̘͆ͅr̸̡͕͖̣͓͖̓͗͑͌̊̓̚t̴͓̻̀͗̈́̾͌̾͝ ̷̡̛̠̦̭͔͍͔̥̑̈͊m̸̬͎͛̔͛̂̇̚ę̶̯̹̦̖̫̯̻̭͘ ̷̢̛̫̠͎̾̌̔̓͂͒w̶͉̝̍̈́͊̾̋̓͊̆̍͝į̷͓̏̇͐́̆̋̀̊̔̚t̸͖̩͚͇̩͚̝̗͉̗̏̀́́̀͌́̊̕͝ḧ̷̡͙̖̻̫̬̜͈̭͈́̒ ̸̱̜̥͉͕̘̪͍̺̬́͋͒̏̓͂̿̓̚̚t̴͙͍̰̃̄̈̂̈́̾̈́̈̚͝h̷̭̼̲̟͚̿̾̈́̀͂͂̑̈́̀e̵̡̧̫̠̘̫̾͂ ̷̡͈͍͎̬͈̦̩͍̍͆̅̊͜͝t̴̨̧̘͍̩̹̤̜̀͌͋́̅̈́̏̑̕͜͜ṟ̸͚̲̝̣̗͓̐̌͑̂̂̉̑̌̚ͅù̷̫̻̰̠̗͚̾̈̆̅̌̄t̴̨̗̖̺͎̂̈́̎̐̄̈̄ḧ̴̟̳̦̝̼̤̼̱̲̓̐,̶̛̪̪̘̬͍̤͍̟̅̓̾͐̓̑̂̈̓ ̷̝͂͑̊b̸̨͓̜͕͐͗̽͌̎͘̕̕͜u̶̖͛t̴̛̫̟̖̉͑̔̊̓̏̍̀͒ ̷̟̙̼̱̿̑̔̍͜d̵̞̣͙̦̮͙̏͊̅̏̌͘͝ờ̷̢́̅̆͊͘n̵̖̟̭̦̲̓͊̋͆̈́̽̊̈͝&#039;̵͇͆̄̒̍̎͠t̶̳͍͈͎̂̆̈̾̿̆ ̵͈̹̭͊̄͊͌̅̃͘c̵͈̳̫̫̱̪̯͔̲̾̎̑̒̚ȃ̸̛̖͓̭̤̯̟̈̌͆̓͑̓l̸̯͒m̶͇͈̈ ̸͙̰͊̈́̿͊̽̂̾͊͝ḿ̸̲̲̮̱̑͛̓͌̿͝ḙ̴̯̹̓̇ ̸̧͖̗͓̺̫̏̏̽̎͒͌w̸̧̫̮͕̺̙̤͙͎͖͗͑͗́̚i̷̳̫̞͔̲͐̓͌t̵̝̼̏̀͝h̵̺̯̞̺̙̘̬̤̎͛͆̀̈́̎̀͑ ̴̢̢̭̺͎͍̰͉͕̈́́͛̌̓l̵̢̨̟̘̱̟̈́̇i̶̛̭̙̭͍̘͕̳̞̇͛́̽̕͘e̸͖̣͙̎s̷̺̊͊̀̃̃͆́̋.̷̡͍̓̄͒̀̔̎͑</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 12:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و نفرت</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-pzu6e8kbyzfn</link>
                <description>قدرت‌مندانه ترین در عین حال غم‌انگیز ترین تصمیم دنیا چیست؟Love and hate _اینکه عاشق کسی باشی و با این حال، از او متنفر باشی.عجب. میشه بیشتر توضیح بدید؟_حتما!★★★★☆☆☆Ayhan_mihradدر دل شب، عشق چون شمعی لرزان می‌سوزد؛ نوری گرم و نرم که با هر نسیم، بیشتر به جان می‌نشیند. تنفر اما همان نسیم است—سرد، بی‌رحم، و بی‌قرار.عشق، نغمه‌ای‌ست که در گوش جان زمزمه می‌شود؛ تنفر، فریادی‌ست که در سکوت ذهن می‌پیچد.عشق، دست نوازشی‌ست بر گونه‌ی خاطره؛ تنفر، سیلی‌ای‌ست بر صورت همان گذشته.و گاه، آن‌که بیش از همه دوستش داری، همان است که بیش از همه می‌تواند آزارت دهد.عشق می‌سازد، تنفر می‌سوزاند. اما هر دو، از آتش‌اند.و شاید، فقط شاید، آن‌که توان عشق ورزیدن دارد، همان است که ظرفیت تنفر را نیز در دل دارد—نه از سر بی‌مهری، بلکه از شدت مهر.سنگی بود، خاموش و سخت، در دل کوهستانی سرد. سال‌ها، تنها بود؛ بی‌احساس، بی‌کلام، فقط ایستاده در برابر باد و باران.تا روزی، پرنده‌ای کوچک—ظریف‌تر از نسیم، سبک‌تر از خیال—بر شانه‌اش نشست.پرنده، آواز خواند؛ از بهار گفت، از عشق گفت، از آسمان‌هایی که دیده بود.اما زمستان آمد، بی‌رحم و سرد. پرنده، در نبرد با سرما شکست خورد.جنازه‌اش، بی‌صدا، بر سنگ افتاد.کلاغ‌ها آمدند، بی‌تفاوت، و زندگی را از تنش ربودند.سنگ، برای اولین بار، چیزی را حس کرد—نه فقط وزن پرنده، بلکه سنگینی مرگ.از آن روز، سنگ دیگر سنگ نبود.هر پاییزی که برگ‌ها می‌افتادند، صدای قدم‌هایی را می‌شنید که با اندوه راه می‌رفتند.گریه‌ی رهگذران را می‌فهمید، بی‌آن‌که اشکی داشته باشد.دلش می‌لرزید، بی‌آن‌که شکسته باشد.و هر بار که پرنده‌ای بر او می‌نشست، آهسته زمزمه می‌کرد:«زود برو... اینجا جای ماندن نیست.»Ayhan_mihradPlata</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 23:33:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.خوش آمدی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-c4hijwoq7yu3</link>
                <description>Welcome.Hi love, welcome home..ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــWelcome خوش‌اومدی..دیوانه‌وار دلتنگ شده بودم.بعد از رفتن تو، تنها همدمم ارواح، ترس، تاریکی و تنهایی بود.خوش‌آمدی.امروز تولد توست.. تولدت مبارک ..نمی‌دانستم حالت خوب است یا نه.نمی‌دانستم چه احساسی درونت‌را فرا گرفته‌است.خوشحالم که آمدی..خوشحالم که حالت خوب‌است..می‌گویند وقتی کسی می‌رود، خداحافظی نمی‌کند. اگر خداحافظی کند، برمی‌گردد.تو خداحافظی نکردی، اما بازگشتی.خوش‌آمدی!قلبم بی‌قراری‌ می‌کرد، مغزم مقاومت..وقتی رفتی، خورشید شادی و عشق در من غروب کرد.غروب کرد و در اعماق اقیانوس غرق شد.دیگر طلوع نمی‌کند.حتی حالا که آمدی.. باز هم طلوع نخواهد کردـاز اعماق اقیانوس نور می‌دهد، اما دیگر بالا نمی‌آید..آیا فرشته‌ها می‌توانند غرق شوند؟ آیا وقتی غرق شوند آب با فشار وارد ریه‌های‌ـشان می‌شود؟آیا آنها می‌توانند خورشیدِ غرق شدهِ عشق‌را از سیاهی اقیانوس نجات دهند؟ای‌کاش بتوانند..خوش‌آمدی سلطان..خوش‌آمدی ای زندانِ قلب بی‌قرارم.خواستی عاشق باش..نخواستی هم رفیق باش..خوش‌آمدی به آغوشی که متعلق به توست.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــAyhan_mihradPlata</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 12:23:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک/تک پارتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-tha34hgg6kyl</link>
                <description>The Dark storyاو که در آینه بود و دیگر نیستفصل اول: آینه‌ی اتاق ۳۱۳هتل متروکه‌ای در دل کوهستان‌های شمالی، جایی که هیچ‌کس داوطلبانه شب را در آن نمی‌ماند. اتاق ۳۱۳ سال‌هاست بسته مانده. اما شبنم، دانشجوی رشته‌ی مردم‌شناسی، برای پروژه‌اش تصمیم می‌گیرد یک شب را آنجا بماند.در اتاق، تنها چیزی که توجهش را جلب می‌کند، آینه‌ای قدیمی با قاب چوبی کنده‌کاری‌شده است. روی قاب، با خطی عجیب نوشته شده:**«او که در آینه بود، دیگر نیست. اما تو که هستی، خواهی شد.»**فصل دوم: انعکاس اشتباهشبنم در آینه به خودش نگاه می‌کند، اما تصویرش کمی دیرتر حرکت می‌کند. انگار آینه، خودش را به یاد نمی‌آورد.نیمه‌شب، صدای زمزمه‌هایی از آینه بلند می‌شود. صدایی زنانه، خفه، پر از درد.«تو منی... من توام... بیا...»ناگهان تصویر در آینه تغییر می‌کند. شبنم خودش را می‌بیند، اما با چشمانی سیاه، دهانی دوخته‌شده، و اشکی از خون.فصل سوم: جنِ قاب‌شکنبا تحقیق بیشتر، شبنم می‌فهمد این آینه متعلق به زنی به نام «مه‌رخ» بوده؛ زنی که در سال ۱۳۴۷ در همان اتاق خودکشی کرده، اما جسدش هرگز پیدا نشد.افسانه‌ها می‌گویند مه‌رخ با جن‌هایی از آیینه‌ها ارتباط داشت، و آخرین شب زندگی‌اش، در آینه ناپدید شد.فصل چهارم: ورود به آن‌سوشبنم تصمیم می‌گیرد با آینه ارتباط بگیرد. شمع روشن می‌کند، وردی قدیمی را از دفتر مه‌رخ می‌خواند.آینه شروع به لرزیدن می‌کند. تصویر شبنم محو می‌شود، و مه‌رخ ظاهر می‌شود.«تو انتخاب شدی. جای من را بگیر. من باید برگردم.»فصل پنجم: او که دیگر نیستصبح روز بعد، مسئول هتل وارد اتاق می‌شود. آینه شکسته، شمع‌ها خاموش، و هیچ‌کس در اتاق نیست.اما وقتی به آینه‌ی شکسته نگاه می‌کند، تصویر شبنم را می‌بیند... با چشمانی سیاه، دهانی دوخته‌شده، و اشکی از خون.---دوقلوهای راهرودوقلوهای راهرو*فصل اول: راهروی بی‌انتها*ساختمان قدیمی مدرسه‌ی شبانه‌روزی، سال‌هاست متروکه شده. اما امیر، عکاس جوان، برای پروژه‌ی مستندش وارد آن می‌شود.  در طبقه‌ی سوم، راهرویی باریک و طولانی وجود دارد. دیوارها پوسته‌پوسته، چراغ‌ها خاموش، و سکوتی که انگار نفس می‌کشد.  در انتهای راهرو، دو دختر دوقلو با موهای بلند و مشکی ایستاده‌اند. لباس‌های سفیدشان خاکستری شده، و چشمانشان... خالی.*فصل دوم: نزدیک‌تر*امیر دوربینش را بالا می‌آورد. اما هر بار که از لنز نگاه می‌کند، دخترها یک قدم نزدیک‌تر شده‌اند.  او عقب‌نشینی می‌کند، اما راهرو انگار کش می‌آید. هر قدمی که برمی‌دارد، صدای خنده‌ی آرامی از انتهای راهرو بلند می‌شود.  «ما تنها نیستیم... تو هم نباید باشی.»*فصل سوم: آینه‌ی شکسته*در انتهای راهرو، آینه‌ای شکسته روی دیوار است. امیر به آن نزدیک می‌شود، و تصویر خودش را نمی‌بیند.  به‌جایش، دو دختر دوقلو در آینه هستند. اما این‌بار، یکی‌شان چهره‌ی امیر را دارد.  «تو انتخاب شدی. حالا ما سه‌تا هستیم.»فصل چهارم: بازگشت‌ناپذیرامیر سعی می‌کند فرار کند، اما راهرو بسته شده. دیوارها شروع به لرزیدن می‌کنند، و صدای زمزمه‌ها بلندتر می‌شود.  «تو دیدی‌مان. حالا باید بمانی.»آخرین عکس ثبت‌شده در دوربین، تصویری‌ست تار از راهرویی خالی.  اما اگر خوب نگاه کنی، در گوشه‌ی تصویر، سه سایه با موهای مشکی ایستاده‌اند... و هر لحظه نزدیک‌تر می‌شوند.Ayhan_mihradPlataAyhan_mihrad</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 16:56:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید بی ربط؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%B7-ayldvfp588jj</link>
                <description>مـن هـمونم کـه یـه روزمـی‌خـواسـتـم دریــا بـشـممـی‌خواستم بــزرگـ تـریـندریــای دنـیـا بـشـمآرزو داشـتـم بـرمتـا بـه دریـا بـرسـمشـبـو آتـیـش بـزنـمتـا بـه فـردا بـرســم اووـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ|͜͡ ͜͡͡ ͜͡ ͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡★Ayhan_mihrad ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ ͜͡ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ|*با خونسردی تمام، تن گنده‌اش را بر روی مبل انداخت._بیا فراموش کنیم تا همین چند دقیقه پیش چه اتفاقاتی برات افتاده..*باشه.. به هر حال قرار نیست به هیچ‌کدوم از حرف‌های این زن گوش بدم._به من گوش میدی؟*نه._پسر جوان صدای منو می‌شنوی؟!*زن احمق!-بله صداتونو می‌شونم!_لطفا ذهنتونو خالی کنید و فقط به من گوش بدید.*این عذاب کی تموم میشه؟!_چشم‌هاتونو ببندید. خوبه.. اینجا دریاست و شما یک ماهی قرمز هستی.. باله‌هاتو تکون بده.*این زن داره منو مسخره می‌کنه؟!-خانم احیانا شما الان نباید مربی مهد‌کودک باشید؟! روز خـوش!*کلاهمو از روی میز برداشتم و سریع از اون اتاق خارج شدم. هنوز صدای جیغ جیغ اون زن شنیده می‌شد.(پسر جوان یک لحظه صبر کن!)برو بابا!به آسانسور رفتم و دکمه طبقه هم‌کف رو فشار دادم.زن احمق داشت سمت آسانسور می‌اومد که درب بسته شد.اونقدرام شانسم بد نیست!نگاهی به ساعتم انداختم.10:16خوبه.. حداقل می‌تونم یکم استراحت کنم.بعد از باز شدن درب آسانسور، سریع از ساختمون خارج شدم.سوار ماشین شدم.این‌بار مقصد خونست..کلیدو داخل قفل چرخوندم و درو بار کردم.نفس‌عمیقی کشیدم و بعد از بستن در، کفش‌هامو درآوردم و سمت اتاق حرکت کردم.. ـلعنت.. چیزاییو به یاد آوردم که نباید می‌آوردم..هنوز لکه‌های خون خشک شده، کف زمین و روی ملاف تخت دیده می‌شد.تار موهای بلند روی بالش.. ـشاید نباید بر‌می‌گشتم.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادامه دارد..ــــــــــــــــــــــAyhan_mihradAyhan_mihrad</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 10:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنون خفقان</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%81%D9%82%D8%A7%D9%86-cxfookcmzrok</link>
                <description>نویسنده: Ayhan_mihrad •.The plata novels. •نام رمان: جنون خفقان. The unfinished life.. جنون خفقان/ayhan_mihradباحقیقت به من ضربه بزن.. اما با دروغ آرامم نکن. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمقدمــــه: من فقط یک مهره در این بازی خواهم بود و نظاره‌گر این بازی. اگر خدایی باقی مانده باشد و خورشید تابان درحال درخشیدن باشد، می‌خواهم یک‌بار دیگر قربانی شوم.. تا بلکه آن دو را به خود آورم و راهِ نزدیکی و لمس‌های پی در پی آنها از روی عشق باشم. این داستان درباره زندگی سخت در عین‌حال شیرین دو پسر دلباخته به یکدیگر است. ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــداشت از مامور هایی که دنبالش افتاده بودند، فرار می‌کرد. کفش‌هایش پاره شده بودند و به زخم پاهایش فشار وارد می‌کردند. خرده شیشه‌ها در پوستش فرو رفته بودند. لباس به بدنش چسبیده بود..  باران هر لحظه شدید تر می‌بارید. صدای شلیک بلند شد و همزمان ناله او هم بلند شد.. گلوله به بازویش اصابت کرده بود.. دست چپش‌را روی جای گلوله گذاشت و به سختی به راهش ادامه داد.. می‌دانست در‌آخر سرنوشتش مرگ است.. قطرات باران رد خون‌را از کف خیابان پاک می‌کردند.. جلوتر رفت و وارد یکی از کوچه پس‌کوچه‌های محلهِ شهید بابایی شد. نفسش‌را حبس کرد.. جلوِ دهانش‌را گرفت و امیدوار بود مامور‌ها او را گم کنند. صدای پای مارموران نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. پلک‌هایش را بر روی یکدیگر فشار داد. تنها چیزی که نمی‌توانست کنترلش کند، ضربان دیوانه‌وار قلبش بود. سرگیجه بدی گرفته بود و جلوِ چشم‌هایش رو به سیاهی می‌رفتند. بعد از دور شدن مامور‌ها، نفسش‌را بیرون داد. بازویش به شدت درد داشت. به پشت سرش نگاه کرد و متوجه یک خانه نسبتا کوچک شد. به سختی پاهای بی‌جانش‌را بر روی زمین کشید و سمت خانه حرکت کرد.. درب کمی باز بود.با تهمانده نیرویـش، آن را به جلو هل داد و درست جلوِ درب بی‌هوش شد.. ـــــ ــــــ ــــــــ ــــــــــــ ــــــــــــ ــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــAyhan_mihradPlata</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 15:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The end</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/the-end-pyfmzicpbfyo</link>
                <description>...The endThink about..One loveTwo mouthOn loveOne house...عزیزک دلبندم..از تنهایی نترس!تصور کن هیچ گذشته‌ای نداشتی!به همین سادگی.._نمی‌تـونم! بس کن.بس کنم؟ منظورت چیه؟این حال و روزی که الان داری ساخت دست خودته.. الان ساکت شو..★★★تو همان هستی که توانستی با مهارت از میان لایه‌های قلب سنگی‌ام عبور کنی..او را گرم و تپنده کنی.بر آن حاکم شوی..و در یک ثانیه‌ــدر مشتت او را فشار دهی و هزار تکه کنی..دیگر نمی‌تپد..دیگر خون در آن جریان ندارد..بر روی زمین افتاده است و دوباره همانند سنگ، سخت می‌شود.★اشک‌هایش جاری شدند و گونه‌هایش را خیس کردند.._التماس می‌کنم.. بس کن.. خواهش می‌کنم بس کن.._خفه شو! چیه؟ داری میمیری از شدت عذاب وجدان؟!با این چند جمله‌ای که گفتم شرم می‌کنی سرتو بلند کنی..یکم فکر کن.. فکر کن که با من چکار کردی.فکر کردی فقط خودت آدمی؟_تو.. تو یک آدم بی احساس بیشتر نیستی! پس نباید برات اهمیت داشته باشه.بی احساس.. باشه.Ayhan_mihrad Plata★★★★ـــــــــــــــــــــــ★★★★</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 22:52:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخشی از رمان عشق مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ipu9cdy3yvpk</link>
                <description>تا به حال شده است درحالی که به یک گوشه خیره شده‌ای، چشم‌هایت خود به خود خیس شوند؟. شاید کسی منطقی باشد و بگوید:«هر گریه دلیلی دارد. مگر می‌شود انسان بی‌دلیل گریه کند؟!»اما آنقدر منطقی‌ تصمیم گرفتن، شاید کمی عجولانه باشد. درحالی که به دیوار تکه داده بود، به سقف خیره شده بود، و بی آنکه خودش بفهمد، اشک‌هایش صورتش‌را خیس می‌کردند.چیزی در ذهنش نبود. از چیزی ناراحت نبود. چیزی آزارش نمیداد. اما اشک‌هایش بند نمی‌آمدند. اشک شوق؟ نه! ، از چیزی خوشحال نبود که بخواهد برایش گریه کند.وقتی به خودش آمد، نور خورشید، خاموش شده بود و حالا اتاق درحال فرو رفتن در تاریکی محض بود. با آستینش، اشک‌ها را پاک کرد. از جایش بلند شد و بعد از آب زدن به صورتش، در آینه به تصویر خودش چشم دوخت..پلک‌هایش سرخ شده بودند. نفسش‌را بیرون داد و سر جایش برگشت. به دیوار تکه داد.. چشم‌هایش رو به سیاهی رفت و ناخواسته، به خواب رفت. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، بر روی یک سکو نشسته بود و تا دور دست‌ها، فقط امواج متراکم دریا قابل مشاهده بود. اما بسیار عجیب بود. هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. حتی صدای موج‌ها هم شنیده نمیشد. تنها چیزی که گوشش‌را آزار میداد، صدای سوت جیغ مانندی بود که در مغزش اکو میشد. این صدا برایش آشنا بود.. آن روز در بیمارستان، درست زمان مرگ ، این صدا از دستگاه بالای تخت شنیده میشد.. درست وقتی که خط‌های شکسته بر روی نمایشگر به صورت یک خط صاف درآمد. ـــــــــــــــــــــــ۸ـ..https://www.namasha.com/v/YLGBS3ztاستریم بازیباز هم سر و کله، اشک‌ها پیدا شد. در خواب‌هم گریه امانش نمی‌داد. از سر جایش تکانی نخورد. آب دریا بالاتر آمده بود.. حالا امواجی که شن های ساحل را نوازش می‌کردند، به پاهایش برخورد می‌کردند. بسیار سرد بود، همانند قلب او که در تنهایی به تکه یخ مقاومی تبدیل شده بود. تکه یخی که با هیچ آتشی، قابل ذوب نبود و تنها تغییری که در آن انجام می‌شد، افزایش سرما بود. حس می‌کرد، خون جریان یافته در رگ‌هایش، حالا از سرما خشک شده‌اند. درست وقتی حس کرد امواج دریا به صورتش رسیده‌اند و در تلاش‌اند که او را به اعماق دریا ببرند بهاعماقدریادریاببرند، از خواب پرید.</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 16:32:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در blogix:</title>
                <link>https://virgool.io/darkness640/%D8%AF%D8%B1-blogix-gzadgdrvwztr</link>
                <description>Ayhan_mihradژانر: ترسناک، رازآلود، هیجانی  ژانر: ترسناک، رازآلود، هیجانی  مکان: یک آسایشگاه روانی متروکه در کوهستان‌های البرز  زمان: زمستان، سال ۱۳۸۶ زمستان سردی بود. «رها»، خبرنگار جوانی که در زمینه‌ی پرونده‌های فراموش‌شده تحقیق می‌کرد، به دنبال رد یک بیمار گمشده به آسایشگاه «درمانگاه کوهستان» رسید—جایی که در سال ۱۳۶۵ به دلایل نامعلوم تعطیل شده بود. گفته می‌شد هفت بیمار در آنجا ناپدید شده‌اند، و هیچ‌کس هرگز توضیحی نداده.رها با یک تیم کوچک وارد آسایشگاه شد:  «فرزاد»، فیلم‌بردار کنجکاو   «مهتاب»، روان‌پزشک سابق آسایشگاه  «آرین»، دوست‌پسر رها که به دلایل شخصی با این پرونده درگیر بود  درون آسایشگاه، همه‌چیز منجمد بود. دیوارها پر از نوشته‌هایی با خون خشک‌شده. درهای شماره‌دار، از یک تا هفت. اما فقط شش در باز بود. در هفتم، قفل بود. و پشت آن، صدایی می‌آمد.هر شب، یکی از اعضای گروه ناپدید می‌شد. و هر بار، در جدیدی باز می‌شد. رها فهمید که این آسایشگاه، محل آزمایش‌های روانی غیرانسانی بوده. هر بیمار، قربانی یک «در» بوده—درهایی که به ذهنشان نفوذ می‌کرد و آن‌ها را در خاطراتشان زندانی می‌ساخت.در پنجم، مهتاب ناپدید شد. در ششم، فرزاد. فقط رها و آرین مانده بودند. اما آرین اعتراف کرد: «من یکی از آن هفت نفرم. من فرار کردم. حالا برگشتم.»رها فهمید که در هفتم، متعلق به خودش است. او هم قربانی بوده، اما خاطراتش پاک شده‌اند. صدای پشت در، صدای خودش بود.او باید انتخاب می‌کرد:  در را باز کند و با حقیقت روبه‌رو شود   یا فرار کند و بگذارد همه‌چیز در تاریکی بمانداو در را باز کرد.درون اتاق، خودش را دید. دختری با لباس بیمارستان، با چشمانی خالی. صدایی در ذهنش پیچید: «تو هیچ‌وقت بیرون نرفتی. اینجا همیشه خانه‌ی تو بوده.»رها جیغ زد. نورها خاموش شدند. آسایشگاه در سکوت فرو رفت.--پنج سال بعد، خبرنگاری دیگر به دنبال پرونده‌ی رها وارد آسایشگاه شد. فقط شش در باز بود. در هفتم، قفل بود. و پشت آن، صدایی می‌آمد...Ayhan_mihrad---</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 13:20:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل‌عام شب</title>
                <link>https://virgool.io/@Ayhan_mihrad/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%A8-mx1pw8k8l4oh</link>
                <description>رمان: قتل عام شب. . قتل عام شب. قتل‌عام شب. فصل اول، پارت دوم.. نویسنده: Ayhan_mihrad نزدیک‌های عصر بود. آتش و آتیلا بر رویِ تخت‌هایشان دراز کشیده بودند، آتیلا به خواب عمیق رفته بود ولی آتش نمی‌توانست بخوابد. -آتش*آتیلا که عین خرس خوابیده. منم عین چی خستمه ولی نگاه خیرهِ این سپهرِ، نمی‌زاره کپهِ مرگمو بزارم.. شیطونه میگه بلند‌شم یه مشت حروم صورت قشنگش کنم..) ناگهان در باز شد و نگهبان با یک زندانیِ جدید وارد سلول شد. آتش بلند شد و به درِ سلول لگد محکمی کوبید و گفت: «مرتیکهِ گاو! کجا سرتو انداختی پایین داری گورتو گم می‌کنی؟! من به شما زبون نفهم‌ها چجوری بفهمونم؟! زندونی جدید نیارید داخل این صاحاب‌ مرده!» زندانیِ جدید به خودش لرزید و جرعت نکرد به صورت آتش نگاه کند.. نگهبان در جوابِ آتش گفت: «خفه شو! حالا که بالای‌دار رفتنِ تو غیر ممکنه، دلیل نمیشه زندونو بزاری روی سرت! نکنه دلت افرادی می‌خواد؟!» آتش بر روی تخت نشست و دستش‌را روی سرش گذاشت، بعد نفس عمیقی کشید.. آتیلا که با سر و صدایِ آتش از خواب پریده بود، درحالی که چشم‌هایش را می‌مالید، از تخت پایین پرید و جلوی آتش نشست و گفت: «چـی شده دادا؟ کی مرده؟»  وقتی دید آتش محلش نمی‌دهد، رو به سپهر کرد و سرش‌را کج کرد.. سپهر بدون هیچ حرفی به جلوِ درِ سلول اشاره کرد. آتیلا که تازه متوجه حضورِ زندانی جدید شده بود، سمتش رفت و سر تا پایش را نگاه کرد.. قد متوسطی داشت، پوستش روشن بود، موهایش مشکی رنگ بود و صورتِ نسبتا ضریفی داشت.. کم سن و سال‌تر از بقیه‌شان بود. آتیلا پوزخند زد و دستش‌را جلو صورت او تکان داد و گفت: «بچه، زبون نداری؟؟ شاید مثلِ این داداش سپهر، زبون نداری؟؟» زندانی لب زد: «م..من یاشا هستم.» آتیلا کنارِ آتش نشست.. آتش انگشتانش را در هم قفل کرد و زیر چانه‌اش گذاشت و با قرنیه‌های سرخ رنگش به یاشا نگاه کرد و گفت: «یاشا. همین؟!» یاشا حرفش‌را ادامه داد و گفت: «ببخشید..یاشا محمودی هستم.»آتش فریاد زد: «فکر کردی کی هستی؟! من باهات شوخی دارم؟!» یاشا دستانش‌را پشتش برد و به زمین نگاه کرد.. سپهر که روشِ آشنا شدنِ آتش‌را خوب یاد گرفته بود، و می‌دانست که اعصابَش خرد شده است، پس بلند شد و دستش‌را روی شانهِ آتش گذاشت و سمت یاشا رفت و گفت: «یاشا،خوش اومدی..البته که زندون رفتن خوش‌آمد گویی نداره..ولی خب. من سپهر هستم.این آتیلا و ایشون آتشه» آتیلا حرف سپهر را کامل کرد و گفت: «جرمت چیه بچه سوسول؟» یاشا سریع جواب داد: «عمدی نبود.من کارمند کارواش هستم. یک آقایی چمدون پولشو جا گذاشته بود. به صد بدبختی آدرسشو پیدا کردم و چمدونو پس دادم،ولی فکر کرد من دزدیدمش» هر سه نفر داشتند می‌خندیدن.. مخصوصا آتش و آتیلا. آتیلا اشک گوشه چشمش‌را پاک کرد و با لحنِ تمسخر آمیزی گفت: «واای دروغ میگی! باورم نمیشه.. تو اگر جرم‌های منو بدونی شب خواب بد می‌بینی!»  گوشه لبِ سپهر به بالا سوق پیدا کرد و اول به آتش و بعد به یاشا نگاه کرد و گفت: «پس بچه‌ای هنوز. مطمئن باش زود آزادت می‌کنن» آتش حرف سپهر را تایید کرد و گفت: «راست میگه.تهِ تهش یک سال. بی گناهیت ثابت بشه خلاصی»بعد نفس عمیقی کشید و نگاهش خمار شد و ادامه داد: «بریم سر اصل مطلب..اینجا یک سری قانونا داره که اگه می‌خوای زنده بمونی،باید بیخ گوش‌هات بکنی»  سپهر که حوصله‌اش سر رفته بود تصمیم گرفت سر به سرِ آتش بگزارد، پس بر روی تختش نشست و درحالی که انگشت‌های باریکش‌را بین موهایش می‌کشید،  گفت: «اون‌وقت اگر اون قانون‌ها رو نقص کنه و بیـخ گـوش خودش نکنه،چی میشه؟» آتش که عصبی شده بود، یقهِ لباسِ سپهر را گرفت و به دیوار کوبید، بعد غرید: «از اون موقع تا حالا لال بودی، الانم الال شو. دهنتو ببند. اگر خیلی مشقاتی که بدونی بعدش چی میشه که لازم نیست فوضولی کنی.. بگو تا برای بار دوم سرتو بشکنم!»و یک مشت به صورت سپهر کوبید که لبش زخمی شد. سپهر سرش‌را پایین انداخت و پوزخند زد. بعد گفت: «هه. چرا اینقدر عصبی شدی؟» آتش، سپهر را ول کرد و از کنار میلهِ تخت  کلتش‌را بیرون آورد و خشابش را به سپهر نشان داد و گفت: «حالا چی میگی؟!» سپهر حالا بر رویِ تخت نشست و گفت: «تو دیوونه شدی؟! اگر نگهبانا ببیننـ..» آتش حرفش‌را قطع کرد و تنفگ‌را در دستانِ سپهر انداخت و گفت: «اول چک کن ببین یه‌وقت تفنگِ اسبابازی نباشه..دوم اینکه لازم نی نگرانِ من باشی. بیشتر نگرانِ جونِ کسی باش، که جای این کلت‌رو لو بده..گرفتی؟؟ » بعد کلت‌را از دستِ سپهر گرفت و دستش‌را روی موهایِ مشکی رنگِ او کشید و لب زد: «آفرین پسر خوب» سپهر به جلویش خیره شد و فقط سکوت کرد.. دستانش را بر رویِ پیشانی‌اش گذاشت و پلک‌هایش را محکم به هم فشار داد.. آتش سرش‌را تکان داد و کلت‌را سر جایِ قبلی‌اش گذاشت و خونِ گوشهِ لبِ سپهر را پاک کرد و گفت: «برو بهداری.. داش ساسان از بچه‌هایِ باندِ خودمونه.» بعد به حیاط رفت. آتیلا هم اول به سپهر، بعد به یاشا نگاه کرد، در آخر پشت سر آتش دوید.. سپهر نفسِ حبس شده‌اش را بیرون داد.. روی تخت دراز کشید.. سرش درد داشت.. آتیلا* با آتش زیرِ سایهِ درخت نشستیم و کم‌کم بقیه بچه‌ها هم اومدن.. ساسان کنار آتش نشست و زود شروع کرد.. گفت: «آتش..آتش باند رویِ هواست! این بَچه مَچه‌ها دارن باند رو به فنا میدن! چهل درصد ضرر آوردن!.» آتش با شنیدن حرف ساسان، چشمانش درشت شد و از تصمیمش مطمئن شد و گفت:«شایان! همین الان میری اون طرف که پول می‌گرفت بعد دور از چشمِ پلیسا گوشی میدادو پیدا میکنی»شایان سرش‌را تکان داد و گفت: «می‌شناسمش..پونصدتا می‌گیره برای یک تماس» آتش موهایش را به عقب هدایت کرد و گفت: «خیلی‌خب.. زندان که حقوقمون نمیده. دویست بیشتر ندارم» آرمان دستش را رویِ شانهِ آتش گذاشت و چند ضربهِ کوتاه زد و گفت: «داش آتی. قابلتو نداره سیصد میدمت، به هر حال صاحاب ما، شمایی» آتش لبخند زد و دستِ آرمان‌را گرفت و گفت: «دمت گرم داش آرمان.. بریم بیرون جبران می‌کنم.. منم بدونِ شما نمی‌تونستم» هوا تقریبا تاریک شده بود..  آتش و آتیلا رویِ تختِ سپهر نشسته بودند.. آتیلا به بیرون از سلول سرک کشید و گفت: «این دوتا چرا نیستن؟ سپهر که انگار به تخت چسبیده بود،از صبح تاحالا نیست » آتش سمت تختِ خودش رفت و کلت‌را برداشت، بعد آن را زیر لباسش برد و گفت: «جای این دیگه امن نی! بلند شو تا بریم سلولِ بچه‌ها ببینم گوشیو گرفتن یا نه»آتیلا هم بلند شد و پشت‌سرِ آتش  حرکت کرد، که با ورودِ سپهر متعجب شد و گفت: «به به سپهر خان! دلمون برات تنگ شدهِ بود»  سپهر بدونِ آنکه به آتیلا نگاه کند، روی تختش نشست و گفت: «در خدمت هستیم» آتیلا که متوجه شد آتش رفته است، زود پشتِ سرش دوید.. آتش وارد سلول شد و رو به شایان گفت: «چی شد داش شایان؟ گرفتی؟» شایان از روی تخت بلند شد و با آتش به انتهای سلول رفتند و ساسان و آتیلا، جلویشان ایستادند تا نگهبان‌ها چیزی نبینند.. شایان گوشی‌را به آتش داد و گفت: «زنگ میزنی به میکائیل؟» آتش سرش‌را تکان داد و شماره‌را وارد کرد.. بعد از چند بوق صدای خش دار میکائیل در گوش‌هایش پیچیده شد:«الووو بفــرمائـید؟(سکسکه) کی هستی شوما؟» آتش به شایان که داشت قهقهه میزد، پس کله‌ای زد و گفت: «ببند دهنتو یه ثانیه! آتش هستم» میکائیل با شنیدن صدای آتش چند لحظه سکوت کرد بعد گفت: «آااتش؟.. آتش کیه؟(سکسکه)» آتش به سر خودش مشت کوبید و گفت: «عوضی چرا باید همین ثانیه مست می‌کردی!؟ گوشیو بده به کیان» چند دقیقه از پشت تلفن صدایی شنیده نشد، تا آتش خواست گوشی‌را قطع کند، صدای کیان بلند شد و گفت: «الو؟ داش آتی چطوری؟ حالتون خوبه؟» آتش که حسابی حرصی شده بود، داد زد: «یه لحظه اون دهنِ حاصاب مردتونو ببندین! اصن من زیرِ ده چرخ! یه غلطی نمی‌کنین؟؟ امشب باید بیام بیرون.. اینقدر چلمن هستین که چهل درصد ضرر کردین؟!» کیان که فهمیده بود آتش زده به سرش، سریع گفت: «چشم! چشم! دادا آتش.امشب اوضاعتون رو اوکی می‌کنم این میکائیل، سگ مست شده هیچی حالیش نیست! پولِ آزاد کردنتون رو خودم میدم» آتش نفس‌عمیق کشید و گفت: «دستت طلا داش کیان. بیام بیرون از خجالتتون در میام.. این میکائیلِ تن‌لش،اعصاب برای آدم نمیزاره» کیان خندید و گفت: «این میکائیلِ ما چند وقت پیش تصادف کرد.. ماشینش پِرِس شد.. متاسفانه خودش سالمه هااا! ولی عقلش‌هم همراهِ ماشینه پِرِس شده » آتش پوزخند زد و روی زمین نشست، بعد گفت: «این دیگه چه جونورِ سگ جونیه» بعد گوشی‌را قطع کرد و به شایان داد، کنار آرمان نشست و مخفیانه کلت‌را از زیر لباسش بیرون آورد و به‌او داد.. بعد لب زد: «جاش امن نبود.. عینِ چشمات مراقبش باش..قراره با همین تفنگ، انتقامِ داش آرشمو از اون عوضی بگیرم.. از زیر سنگ‌هم که شده  اون مرتیکه رو پیدا می‌کنم.. تا آخرین تیرِ این تفنگ‌رو توی مغزش خالی می‌کنم» آرمان سرش‌را تکان داد و گفت: «داش آتش قول میدم از جونم بیشتر مراقبش باشم» آتش با آتیلا سمت سلول خودشان حرکت کردند.. یاشا تخت بالای سپهر خوابیده بود و خبری از سپهر نبود.. آتش که حسابی به سپهر مشکوک شده بود، از سلول خارج شد و مشغول قدم زدن در راهرو شد.. وقتی از کنار سلول‌هایِ بند ششم می‌گذشت متوجه سپهر شد که با همان دو تازه وارد(امیر و آیهان) صحبت می‌کرد.. آتش کمی از دور به آنها خیره ماند، بعد شروع به برگشتن راهش کرد.. به سلول بازگشت و کنار آتیلا نشست.. آتیلا پرسید: «چی شد داش آتی؟» آتش دستش‌را روی پیشانی‌اش گذاشت و گفت: «سپهر..مشکوکه» بعد طبق عادت، زبانش‌را روی دندان‌ نیشش کشید و بر روی تخت دراز کشید.. بالاخره سپهر هم وارد سلول شد و بر روی تختش نشست.. آتیلا زانوی آتش‌را تکانی داد.. آتش که تازه چشمانش گرم خواب شده بود، لگدی حواله صورتِ آتیلا کرد، که پخش زمین شد و سرش‌را در دستانش گرفت و گفت: «مریضِ روانی! چرا میزنی؟ » آتش مچش‌را روی چشمانش قرار داد و گفت: «چون کِرم داری. چه مرگته؟» آتیلا خودش‌را سمت آتش کشاند و کنار گوشش زمزمه کرد: «کیان میتونه آزادمون کنه؟» آتش مچش‌را برداشت و دستش‌را بر موهای آتیلا کشید و گفت: «نگران نباش آتیل. می‌تونه» آتیلا نیشخندی زد و گفت: «ناموسا؟؟» آتش خواست این‌بار مشتش‌را بر صورت آتیلا بکوبد، که جاخالی داد و قهقهه زنان به تخت خودش رفت. سپهر کتابش‌را بست و دراز کشید*چقد تابلو بازی در میارن. قراره امشب بزنن بیرون..ولی..اگر آتش بره...  . حدود یک ساعتی گذشت.. داخل بلندگویِ زندان، اسم آتش، آتیلا و بقیه بچه‌های گروه، خوانده شد.. آتش*میکا و کیان کارشونو خوب انجام دادن.. با آتیلا رفتیم بیرون.. بچه‌های سلول‌هایِ دیگه تبریک می‌گفتن.. که سپهر اومد جلو و گفت: «خوشحالم که آزاد شدید ،آتش این دوسال خیلی بهت سخت گذشت امیدوارم دیگه سر و کَلّت این دور و ور ها پیدا نشه»(تموم مدت سرش پایین بود و با یک بغض حرف میزد) آتش*حرفای سپهر نمی‌دونم چرا ولی یک حس خوبی بهم داد ولی نمیدونم چرا هیچ وقت موقعِ حرف زدن تو چشم‌هام نگاه نکرد یا نگاهشو می‌دزدید.) آتش چانهِ سپهر را در مشتش گرفت و در چشمانش نگاه کرد و گفت:«وقتی با یکی حرف می‌زنی.. تو چشماش نگاه کن. منم امیدوارم داداش گم‌شدتو پیدا کنی..» ناگهان چشم‌های سپهر خیس شد و از آنجا رفت و آتش به مسیر رفتنش خیره شد.. آتیلا دست آتش‌را کشید و گفت: «آتش؟  خوبی؟ بیا بریم دیگه.»  آتش به خودش آمد و گفت: «عاام.. باشه بریم..» آتش و آتیلا و بقیه اعضاء از زندان خارج شدند. محیط بیرون از زندان بعد از دوسال برای‌شان یک تازگیِ متفاوت داشت.  توجه آتش به ونِ مشکیِ مخصوصِ باند جلب شد و با بقیه سوارِ ون شدند. کیان و میکا هم برای خوش‌آمد گویی منتظرشان بودند. آتش لبخند زد و دست کیان‌را گرفت،  بعد گفت: «به‌به داداش کیان! چه خبر؟» میکائیل مشتی به بازوی آتش کوبید و گفت: «دادا درسته که ما سگ جونیم، ولی دلیل نمیشه نادیده بگیری ها!» آتش محکم گوش میکائیل‌را گرفت و پیچ‌داد بعد گفت: «تو یکی خفه‌شو که یهو دیدی زدم تیکه تیکت کردم!» کیان گفت: «خوش اومدین!» میکا لباس‌های تیره رنگ آتش‌را از کیسه بیرون آورد و گفت: «رفتیم باند، پرسینگ لب و بینیتو بزن اونجوری باحال تره!» آتش لباس‌ها را گرفت و گفت:« اون که صد در صد -راستی داش ساسان؟ باید از اونم انتقام بگیرم.» ساسان گفت: «اوکیه. خودم برات پبداش می‌کنم..» آتیلا*به باند که رسیدیم همه جمع شده بودن و ورود ما رو تبریک می‌گفتن. ایلیا: «مشتاق دیدار!» علی: «خوش اومدید!» آتش سرش‌را تکان داد و وارد دفترِ کارش شد. آتیلا هم پشت سر او رفت، آتش گفت: «دلم برای اینجا تنگ شده بود..» و روی صندلی‌اش نشست. آتیلا کنار صندلیِ آتش ایستاد و گفت: «عاام میشـ..» آتش خنده آرومی کرد و دست‌های آتیلا را گرفت و گفت: «آره آره! می‌خوای بری پیشِ آتوسا.برو، منم میرم خونه. بعد اگر خواستی بیا.. آتیلا خوشحال شد و آتش‌را بغل کرد و گفت: «باشه..ممنون داداش.» (و از اتاق خارج شد )آتیلا* از باند زدم بیرون، داشتم سمت پارکینگ می‌رفتم که یهو یک نفر ناخبری سرمو رو به عقب کشید و زیر گردنم چاقو گذاشت.. آتیلا با استرس پرسید: «ک..کودوم خری هستی؟!« ؟؟ :« تکون نمیخوری..» آتیلا*یک لحظه نفس تو ریه‌هام حبس شد.. اون صدا. اون مردی که روم چاقو کشیده.. همون عوضیی هست که من و خواهرمو یتیم کرد. خودشه! همونی که خونمون‌رو آتیش زد و پدر و مادرم تو آتش سوزی مردن. من و آتوسا تو خیابونا می‌چرخیدیم و آتوسا گریه می‌کرد. یهو دستی روی شونم نشست.. برگشتم و دیدم یک پسرِ مو قرمز با قرنیه‌های سرخ رنگ، بهم خیره شده و نفس‌نفس میزنه. پرسیدم:  «تو کی هستی؟» پسر مو قرمز جواب داد: «آتش هستم. من تو خونه حوصلم سر رفت، از پنجره اتاقم فرار کردم. میای بریم پارک بازی کنیم؟» اولش نمی‌دونستم چکار کنم،ولی وقتی خنده آتوسا رو دیدم قبول کردم. اون روز یک عالمه بازی کردیم..آتش بهم گفت: «خیلی خوش گذشت! تو خانوادت نگرانت نیستن؟» دوباره بغض گلومو گرفت و گفتم: «دیشب خانوادم مردن..» که یهو تو آغوشِ گرمِ آتش فرو رفتم و بغضم شکست.. آتش ازم پرسید: «می‌خوای من برادرت باشم؟ و با من و داداش آرش زندگی کنی؟ آرش رئیس خلافکاره.. منم ماما و بابام مردن..» با اینکه خودم تازه مامان و بابامو از دست داده بودم، دلم برای آتش سوخت و قبول کردم.-هعی یادش بخیر اون موقع هفت سالمون بود آتش واقعا برام برادر شد. که با صدایِ بلند گولوله کنار گوشم از افکارم اومدم بیرون و دیدم لباسم پوشیده از خونه. وقتی پشت سرمو دیدم اون مرد، یک گولوله وسط پیشونیش خالی شده بود. وقتی برگشتم دیدم آتش با نگاه ترسیده، بهم خیره شده و نفس‌نفس میزنه.. آتش سمتش دوید و پرسید: «آتیلا؟ خوبی؟» آتیلا محکم آتش‌را به آغوش کشید و اشک‌هایش سرازیر شدند. بعد با صدای لرزونش گفت: «بازم نجاتم دادی.. داداش آتش. ممنونم که انتقامِ مامان و بابامو گرفتی.. واقعا ممنونم داداش.» آتش هم محکم آتیلا را بغل کرد و زیر لب گفت: «پس دوباره یادت به بچگی هامون افتاده بود؟ اگر یک تار مو از سرت کم می‌شد..» آتیلا پرسید: «خب؟..» آتش چاقویش‌را از جیبش برداشت و کنار موهای آتیلا گرفت، بعد گفت: «خودم کچلت می‌کردم!»(و هردوشون خندیدن) آتیلا*داشتیم با آتش می‌رفتیم خونه که یهو یکی محکم از پشت بغلم کرد، وقتی برگشتم دیدیم آتوسا هست. منم بغلش کردم، آتوسا موهای بلندش‌را از صورتش کنار زد و گفت: «خیلی کله شقید! پسرای بد.. کلی نگرانتون شدم..عه! این خون توعه آتیلا؟! چی شده داداشی؟!.» آتیلا که نمی‌دانست از کجا باید شروع کند، فقط سکوت کرد.. آتش گفت: «عی‌بابا. آجی آتوسا شما ببخش، این خونِ آتیلا نی!.. خونِ اون کسیه که شما دوتا رو یتیم کرد.» آتیلا سر آتوسا را بوسید و محکم بغلش کرد و گفت: «آتوسا من می‌خوام امشبو پیش دادا آتش باشم..ببخشید که نگرانت کردم. بعدا میام خونه..» آتوسا اخم سطحی کرد و گفت:« عالی‌جناب؟ شما که هرشب پیش آتش هستی.خب یعنی، کشته شد؟..»  آتش دستی به موهای آتوسا کشید و گفت: «اره.. دیگه تموم شد. ولش کن آتیلا رو.» آتوسا ادای آتشو درآورد و گفت: «به پای‌هم خیارشور بشید!»(و هر سه تاشون خندیدن) بعد از رفتنِ آتوسا، آتیلا و آتش هم واردِ خانه شدند..  . از خاطراتِ بچگی‌هایشان گفتند و خندیدند. هردوِشان دوش گرفتند، لباس‌هایشان را عوض کردند و حالا بر روی تخت، کنار هم نشسته‌اند.. آتیلا: - هعی یاد اون لحظه‌هااا،  حالا اینا‌رو ولش.. امشب قراره گشنگی بکشیم؟ آتش: -نه جنابِ شکم پرست، امشب جوجه کباب مهمونِ من! به سلامتی آزادیمون! آتیلا: -خیلی مردی! آتش *مرغی که فکر کنم آتوسا خوابونده بود تو مواد رو با چنتا سیخ برداشتیم و رفتیم تو حیاط.. جوجه‌ها رو زدم به سیخ. آتیلا بر روی تابِ داخل حیاط نشست و به آتش نگاه کرد و گفت: «دلم برای غذای بیرون از زندان تنگ شده بود..» آتش جوجه‌ها را یکی‌یکی به سیخ می‌کشید، گفت: «آره بابا. اونجا یکم آب و گچ می‌ریختن تو حلقمون.. الان آزادی داریم و چهار سیخ جوجه کباب!.»  آتش*جوجه‌ها که پختن عین نخورده‌ها با نون سنگک افتادیم به جونشون. آتیلا با دهن پر و چشمای گِردِش گفت: «هق..خوشـ..مزن! داداش دمت گرم!» آتش بطری نوشابه‌‌را برداشت و لیوان‌ها را پر کرد و گفت: «بخور نوشِ جونت!» آتش* بعد از اینکه خوردیم، رفتیم داخلِ اتاق خواب. آتیلا زود خوابش برد منم یکم تو گوشیم چرخیدم و پایین رفتم.. ظرف‌هارو که شستم، وارد اتاق شدم.. روی تخت نشستم که متوجه عکسِ آرش شدم.. نفس عمیقی کشیدم..‌ داداش آرش، همیشه سعی داشتی یک چیزی‌رو بهم بگی.. ولی هیچ‌وقت فرصتش جور نشد.. آخه اون چی بوده که آزارت می‌داده؟.. دوباره با فکرِ درگیر، دراز کشیدم و پلکامو روی‌هم گذاشتم.. نمی‌دونم کِی خوابم برد..  . صبح که بیدار شدم، دیدم یک چیز خوش بو زیرِ بینیمه چشمامو که باز کردم. دیدم آتیلا مثل عادتِ بچگی‌هاش تو بغلم گوله شده. منم محکم بغلش کردم. آتیلا از خواب پرید و گفت: «آیی له شدم!» آتش گوشی‌اش را برداشت و ساعت‌را نگاه کرد، بعد گفت: «ساعتِ خواب؟» آتیلا شلوارکش‌را بالاتر برد و خمیازه کشید.. بعد گفت: «هرکس زودتر رسید پایین ماشینو می‌رونه!» و مثل برق، پله‌ها را دوتا چهارتا کرد و پایین رفت.. آتش داد زد: «هی! قبول نیـست!» آتیلا تا نوک انگشتِ شصتش زمین‌را لمس کرد گفت: «من بردمـــ...»قبل از اینکه پخش زمین شود ،آتش یقه لباسش‌را گرفت..  .آتیلا برگشت سمت آتش و به‌او خیره شد.. آتش یقه‌اش را ول کرد و گفت: «اون‌طوری نگاه نکن.. می‌دونم امروز نوبت توعه ماشینو برونی اوکی قبوله!.» یکهو چشم‌های آتیلا برقی زد و گفت: «دمِت گرم! حالا پاشو دوتا نیمروِ آتش‌پز درست کن!» آتش اخم پر رنگی تحویل آتیلا داد و گفت:« دیگه داری پرو میشی! پاشو تنتو جمع کن.. به من چه؟» آتیلا تی‌شرتش‌ را بیرون آورد و رویِ سرِ آتش انداخت، بعد گفت: «اوکی اوکی! ولی احتمال داره با خوردنش بری تو کما!» آتش نگاه تیزی به آتیلا انداخت و تی‌شرت‌را روی کاناپه پرتاب کرد و گفت: «عیب نداره» و لبخند ملیحی‌بر روی لبانش نشاند. آتیلا که از هر راهی وارد می‌شد شکست می‌خورد،  تسلیم شد و مشغول درست کردنِ نیمرو شد. آتش*بعد از صبحونه آماده شدیم و رفتیم باند. به همه افراد گفتم رَدِشو بزنن، جاسوس‌ها رو فرستادم دنبالش، کسی که برادرم نتونست بکشتش و اون برادم یعنی آرشو کشت. اون سببِ تمومِ بدبختی هامون شد.. اون.. پدر و مادرمون رو جلوی چشم‌هامون کشت.. کل کسایی که منو می‌شناسن، می‌دونن قسم خوردم که خودم با دستای‌ِ خودم گردنشو بزنم و انتقام خانوادمو بگیرم. حتی اگر خودم کشته بشم.. دو ماه گذشت.. خبرِ آزادیِ سپهر و امیر و آیهان به گوش اعضاء باند رسید و آتش در این دو ماه فهمیده بود که سپهر، پسر همان فردی است که دنبال آن بود.. و ممکن بود یک باند بر علیهِ آتش بسازد پس آتش دستور داد هر سه نفر را مخفیانه بدزدند و در شکنجه‌گاهِ باند، زندانی کنند و از زیرِ زبانِ سپهر حرف بکشند و اگر چیزی نگفت به مرگ تهدیدش کنند تا پدرش بخاطرِ جونِ پسرش خودش‌را نشان بدهد. این یک معمای بزرگ بود... که هم به سپهر مربوط می‌شد، هم به آتش.خیلی‌ها قرار است در اثر این معما کشته شوند یا واردش شوند. مشکلات و دشمنی‌های بزرگی به وجود بیاید.. ممکن‌است بازی سخت گیرانهِ سرنوشت، تازه شروع شده باشد. ولی بعد از هر سختی، خوشبختی است... نمی‌شود سرنوشت‌را دستِ کم گرفت.. آتش*با آتیلا رفتیم شکنجه‌گاه تا یک سری به سپهر بزنیم.. آتش کتش‌را بیرون آورد و به آتیلا داد، بعد رو به سپهر گفت: «به‌به! هم سلولیه قدیمی! از همون اول که دیدمت فهمیدم یک کاسه‌ای زیر نیم کاسته! پس بگو! میدونی پدر عوضیت چکار کرده؟» سپهر سکوت کرد و به زمین خیره شد. آتش عصبی شد و مشت محکمی به فک سپهر کوبید که صدای دل‌خراشی از استخوانِ فکِ سپهر بلند شد اما باز هم سکوت.. از دهنش خون جاری شده بود. آتش فریاد کشید: «مگه کری؟» اما باز هم سکوت. آتیلا* وقتی که دیدم آتش زده به سیم آخر، دستور دادم اون دو نفرو ببرن بیرون، به یک سلول دیگه و هیچ‌کس مزاحم آتش نشه خودمم رفتم بیرون. آتش آنقدر عصبی بود که نمی‌فهمید داشت چکار می‌کرد. میله‌داغ‌ را برداشت و روی پوست شکم سپهر گذاشت که فریادش از درد بلند شد. آتش همیشه از شکنجه دادنِ دیگران لذت میبرد، اما آن لحظه داشت با سپهر درد می‌کشید هر دردی که سپهر حس می‌کرد برای آتش دو برابر بود. موقع شکنجه دادنِ سپهر، داشت بی‌صدا گریه می‌کرد. سپهر فریاد میزد اما اعتراف نمی‌کرد. با هر اشکی که از چشم سپهر پایین می‌ریخت انگار قلب آتش فشرده می‌شد اما دلیلش‌را نمی‌دانست..  تیغه آهنی‌را برداشت و روی پوستِ سپهر کشید.. تمامِ بدنِ سپهر پر از خون و زخم‌هایِ عمیق بود. با یک حرکت، زانوی سپهر را شکست و سپهر فریاد بلندی کشید..آتش دوباره پرسید:«تو کی هستی آشغال؟! پدر عوضیت چه مرگش بود؟!» با تیغ تقریبا پوست کمر سپهر را  شکافته بود.. همان طور که پشتِ سپهرِ بی‌جون ایستاده بود، کنار گوشش زمزمه کرد:« پدر آشغالِ تو.. خانوادمو کشت.. برادرم..تنها کسی که برام مونده بود..یعنی آرشو کشت. من هفت سالم بود.. جلوی چشم‌هام اسید ریخت روی سر مادرم..(آتش همان‌طور که حرف میزد، اشک از چشم‌هاش پایین می‌ریخت) من با چشم‌های خودم کشته شدنِ مادرمو دیدم.. می‌دونی اون روز چه عذابی کشیدم؟ چند بار خودکشی کردم تا از این عذاب وجدانِ لعنتی خلاص‌بشم؟ می‌دونی تنها آرزوی من انتقامه؟» یکهو از تهِ دلش فریاد کشید:« مـیــدونی مـن از مـرگ نمی‌ترسـم؟» سپهر واقعا دلش برایِ قلبِ شکسته‌ی آتش می‌سوخت.. آتش اشک‌هایش را کنار زد و ادامه داد: «من مثل توعه لعنتی بچگی نکردم..» و قطره اشکی از چشم‌هایش پایین غلتید.. ادامه داد: «اون روز.. فقط هفت سالم بود.من زندگی کردنو تجربه نکردم.. ببخش بخاطر کار های چند دقیقه پیشم. دست خودم نیست.. انگار یک نفر دیگه داره کنترلم میکنه.بعضی وقت‌ها اینجوری میشم. نمی‌دونم چرا از آسیب زدن به دیگران خوشم میاد، اما تموم مدت که بهت آسیب میزدم انگار داشتم به خودم آسیب میزدم» و سرش‌را بر روی قفسه سینه خونیِ سپهر گذاشت و بغضش ترکید. مانند ابرِ بهاری اشک می‌ریخت و با اشک‌هایش تنِ خونیِ سپهر را تمیز می‌کرد.. سپهر مانند یک تکیه‌گاه ایستاده بود تا آتش خودش‌را خالی کند.. بالاخره زبون باز کرد تا همه رازهایی که تمام این مدت در قلبش نگه داشته بود را برای آتش برملا کند. پس گفت: «آتش آروم باش همه چیزو بهت میگم باشه؟.. حالا آروم باش..».(و این بار سپهر حرف می‌زد..) آتش*نمی‌دونستم داشتم چه غلطی می‌کردم.. دست‌های سپهرو باز کردم و کمکش کردم روی زمین بشینه..) سپهر سرِ آتش‌‌را بر روی پای سالمش گذاشت و مشغول نوازشِ موهایش شد، آتش‌هم حرکتی نمی‌کرد. انگار در بغل سپهر، آرامش خاصی داشت. همان‌طور که سرش بر روی پای سپهر بود، آرام و بی‌اختیار اشک می‌ریخت.. سپهر درحالی که موهای آتش‌را نوازش می‌کرد و درد شدید زخم‌هایش را تحمل می‌کرد، گفت: «یک روز یک پسر چهار سالهِ تنها بود.. چند وقت بعدش دوتا برادر دوقلو گیرش اومد که قلِ دومش همون موقع مرد.. اونی که زنده بود، یک پسر بی‌نهایت زیبا با موهای قرمز براق و چشمایی به رنگ آتش بود.. پسر چهار ساله، به پیشنهاد مادرِ مهربونش.. اسم بچه‌رو گذاشت آتش..  آتش. تنها خانوادهِ من. آتش.. برادرِ من. باید باور کنی تو برادر منی!.. اون پسرِ مو‌ قرمز تویی آتش.. اون گم‌شده‌ای که توی زندان بهت می‌گفتم تویی. (کم‌کم گریه آتش اوج گرفت.) یک روز که تو توی بغلم بودی  پدرم، مامانمونو در حد مرگ جلوی ما کتک زد. آخرشم با تفنگ به قلب مامان شلیک کرد..،(صدای سپهر هم بغض دار شد) روز بعدش من و تو رو گذاشت یتیم‌خونه. تنها دل‌خوشیم تو بودی.من شش سالم بود و تو دو سالت. اون روز بدترین روز عمرم بود. چون یک خانواده اومدن و تورو انتخاب کردن.. اونقدر گریه کردم و التماسشون کردم که ازم جدات نکنن.. اما بردنت.. اون‌ها یک پسر هم‌سن من داشتن که اسمش آرش بود. همون پسری که تو اون‌رو داداشِ خودت می‌دونی.. هر وقت اونو داداش خطاب می‌کنی، قلبم آتیش می‌گیره.. نبایدم منو برادرِ خودت بدونی.. من هیچ‌وقت در حق تو برادری نکردم.. از همون اول که هم سلولی شدیم شناختمت.. از اینکه دباره می‌دیدمت خوشحال بودم ولی از اینکه نمی‌تونستم بغلت کنم و اسمتو فریاد بزنم حسرت می‌خوردم..  هیچ‌وقت تو چشمات نگاه نکردم.. چون بی‌اختیار گریه‌م می‌گرفت. به آتیلا که همش بغلت می‌کرد حسودیم می‌شد. شب‌ها که می‌خوابیدی، با فکر کردن بهت و خیره شدن به صورتت خوابم میبرد. اون روز یادته؟  به آتیلا می‌گفتی تو یک خواهر داری و من همونم ندارم؟ اون لحظه حس کردم قلبم نمی‌زنه.. ( با هر کلمه‌ای که سپهر می‌گفت، انگار هوا برای آتش گرفته‌تر می‌شد. با هر کلمه، یک سری خاطرات مبهم توی ذهنش میومد. در هر لحظه بیشتر به خودش لعنت می‌فرستاد که چرا؟  چرا تنها داراییشو اینطوری شکنجه کرده بود.. اون چکار کرده بود؟ قطعا یک شیطان بی رحم بود.. اما نه برای سپهر... آتش همون‌طور گریه می‌کرد. کم‌کم بغضی که سپهر از چهار سالگی نگهش داشته بود ترکید و هر دوشون گریه می‌کردن) سپهر خون‌ریزیش خیلی بیشتر شده بود و سرش گیج می‌رفت ولی ادامه داد و گفت: «وقتی ده سالم شد، افسردگیم به سقف رسید.. فرستادنم بیمارستان. بعد از یک ماه بستری بودن، از بیمارستان فرار کردم و تویِ یک کافه مشغولِ کار شدم.  بخاطرِ خوش قلبیه صاحبِ کافه، کارتون خواب نشدم و شب‌ها یک گوشه داخلِ کافه می‌خوابیدم.. وقتی سیزده سالم بود تویِ رستوران به عنوان گارسون مشغولِ کار شدم. با یکم پولی که در آورده بودم، با کمک صاحب رستوران  یک انباریِ کوچیک خریدم و مرتبش کردم و شب‌ها اونجا می‌خوابیدم.. اینقدر کوچیک بود که پاهام‌رو نمی‌تونستم دراز کنم.. چون دیگه پولی برای خریدنِ غذا نداشتم، شب‌ها رو بدونِ شام سر می‌کردم. بعضی وقتا هم ته مونده غذا هایِ رستوران‌رو می‌خوردم.. از یک طرف هم خوشحال بودم که تو پیشم نیستی و مجبور نیستی اوضاعی‌ که توش هستمو تحمل کنی. تنها آرزوی من، خوشحالیِ تو بود.. هست و خواهد بود. وقتی داخلِ زندان خندیدن‌ِ تورو می‌دیدم، حس می‌کردم خوشحال ترین فردِ جهانم وقتایی که باهام حرف میزدی. وقتی هجده سالم بود، تصمیم گرفتم یک سری به کارن یعنی پدرمون بزنم.. اون شبِ لعنتی.. بارونی بود و رئد و برقی که زده می‌شد، آسمونو سفید می‌کرد.. جلوی اون خونهِ نفرین شده که رسیدم  در رو باز کردم و وارد شدم.. وقتی وارد شدم، یک جنازه زن، پر از خون که به طرز وحشتناکی کشته شده بود.. روی زمین دقیقا جلوی پای من افتاده بود.. اون.. دقیقا بالای سر جنارهِ زن استاده بود و  د..داشت.. می‌خندید. من اون لحظه مغزم هنگ کرده بود. کارن چاقو رو از اثر انگشت خودش پاک کرد و انداختش جلو پای من و به محض اینکه از درِ پشتی خونه فرار کرد، پلیسا ریختن  داخل و بازداشتم کردن.. چون سنم کم بود حکمم اعدام نشد  اما باید هفت سال آب خنک می‌خوردم.. وقتی نوزده سالم شد، دیگه واقعا از اون سلولِ لعنتی خسته  شده بودم. چند بار نقشه فرار کشیدم ولی نشد.. تا روزی که نگهبان وارد سلولم که فقط خودم داخلش بودم شد و دونفر رو انداخت داخل.. که یک نفرشون غرغر می‌کرد و اون یکی هِرهِر  می‌خندید.. راستش من اصلا سرمو بلند نکردم تا ببینم چه شکلی هستن.. تا وقتی که...   : ... پایان پارت دوم..  Ayhan_mihrad</description>
                <category>Ayhan_mihrad</category>
                <author>Ayhan_mihrad</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 20:21:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>