<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Azadovski</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Azadeh.Shahdadi</link>
        <description>و آزاده‌بودن،غایتِ نهایی ما شد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:53:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/623902/avatar/8DH1Vg.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Azadovski</title>
            <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوبهارت مبارک!</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-j9tll25f2wpq</link>
                <description>بهار از راه اَ رسیدِن،زندگی چه جونن.خواننده‌ی عزیزِ من،سلام!سال نو مبارکت باشه.رخت گل‌گلیه معطرِ بهار،زندگی‌ت رو دل‌انگیز کنه و آفرینش‌هات رو روزافزون.امروز همونطور که خورشید خانوم یواش یواش رخ زیباش رو نمایان میکرد و طلوع جلوه‌گر میشد،بهار خانوم هم نرم‌نرمک از راه می‌رسید. نسیم صبحگاهی به پنجره میزد و میگفت:بهار اومده،بهار خانوم!&quot;تو عید منی،من بهار توام&quot;همیشه سال نو که میشه،گذشته رو ارزیابی میکنیم و آینده رو برنامه‌ریزی.دنبال تجربه‌ها میگردیم،تلاش می‌کنیم به بودن‌مون معنایی ببخشیم و تِم زندگی ما هم از خزونِ سرد به شکوفه‌ی رنگارنگ تبدیل بشه.خیلی از برنامه‌هایی که موقع سال جدید میریزیم آرمانگرایه‌ن و شاید اجرا نشن اما همین تکاپوی زیستنه که ارزش داره و نشون میده ما هنوز زنده‌ایم.الان وقت خوبیه واسه یادگرفتن درس‌هایی که پارسال امتحانش رو دادیم،ما رنج‌هاش رو تجربه کردیم،اشک‌هاش رو ریختیم و لیاقت این رو داریم که درس رو پاس‌ش کنیم.پس من عزیز،حتی اگه در نهایت تمنا هم باشی،رها کن،تمام رفتنی‌ها،تقلاها و چنگ‌زدن‌های بی رهاورد رو.گذرگاه بودن زندگی رو بپذیر و خودت رو دوست داشته باش.الان که اینو می‌نویسم حس میکنم،دوست داشتن خودت،ارزشمند و کافی دونستنت میتونه مهم ترین کاری باشه که امسال پرقدرت‌تر ادامه‌ش بدی.میدونم سال گذشته چه تعداد زیادی از دوست‌داشتنی‌هات رو از دست دادی،میدونم زندگی چقدر چموش برات نه ردیف کرده،همه‌شون رو توی پارسال بذار و با یه کوله پشتی سبک بیا ۴۰۳‌.همونطور که کشف کردی،تلاش برای تو یه ارزشه.پس سال خوبی برای خودت بساز قهرمان من.۱فروردین ۱۴۰۳پ.ن۱:بغل و بوسه بهاری+تمام آرزوهای قشنگ پیشکش شما🌱🌸🫂💕پ.ن۲:به همدیگه کمک کنیم.مراقب روان هم باشیم.پا نذاریم رو گلی که تلاش میکنه رشد کنه،باشه؟خونه‌ی خاله</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Thu, 21 Mar 2024 02:35:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزِ رهایی زِ اسیری چه غم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B2%D9%90-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%BA%D9%85-ijwvy6o2e9tk</link>
                <description>اندکی صبر رهایی نزدیک است! غل‌و‌زنجیر‌ها را یکی‌یکی از دستانم باز میکنم. تبر را از وسط کتاب‌هایم بر میدارم. آجر به آجر باورهایم را پایین میاورم. کتاب دیگری برمیدارم. آجر تازه میابم، آجر پخته شده. ذهنم را جارو میکنمو چراغ قلبم را روشن. برسازی جدید میسازم. سازه‌ای زیبادرخور وجودم، از جنس نور،از جنس پختگی،به امید رهایی! دست‌ها را از اتاقک محبوس نجات میدهم. باد، معشوقه‌ی همیشگی رهاییدست هایم را در آغوش میگیرد. بوسه‌ای نثارش میکند. _درود بر خلیل‌الله!ابر‌ها ما‌بین انگشتانم،شکل پرنده به خود میگیرند.پرنده بال‌هایش را تکانی میدهد.روی سیم برق جا‌خوش میکند.بانگِ رهایی سر میدهد.سیم‌های برق با او هم‌صدا میشوند؛درختانو کوه‌هاوخاک‌ها هم.زمین و آسمان یک‌نوا رهایی را سر میدهند. سمفونی هستی مینوازد.رهایی میرقصد.و انسان لبخند میزند. ...پ.ن:پاییز رنگ‌رنگی و پرتکاپویی داشته باشید:)?</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 14:45:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس‌های‌من|ترس از آینده شاید هم ترس از عقب ماندن</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-icbzfsus0kik</link>
                <description>جایی خواندم که به نقل از آقای نادر‌ابراهمی‌عزیز نوشته بود: «هرگز به این فکر نکن که در برابر فاجعه‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده،چگونه عزا بگیری ...» آه اگر بدانید این توصیه برای من چه دلگرم‌کننده بود!فکر میکردم فقط منم که اتفاقات آینده را فاجعه تلقی میکنم و به این فکرمیکنم که چه واکنشی نشان داده و به قول آقای ابراهیمی چگونه عزا بگیرم!هرچند من حتی عزا‌گرفتن هم بلد نیستم!نمیدانم چگونه باید سوگواری کنم.چگونه بپذیرم و چگونه رها کنم.جای تمام اینها من فرار را خوب یاد‌گرفته‌ام،این که صورت مسئله را پاک کنم و اجازه بدهم مسئله‌ها آنقدر روی هم تلنبار شوند که زیر سنگینی‌شان کمرم خم شود و جان بدهم.یک خفگی توام با بی‌آبرویی!یک قصه‌ی تکراری که دائم روزم را شب میکند و شبم را روز! لعنت به این تکرار ملال‌آور! فکرمیکردم فقط ذهن من مرضِ‌منفی‌انگاری و ترس‌از‌آینده دارد و بقیه‌ی آدم‌ها مثل استوری‌های اینستاگرامی‌شان و فی‌کل‌حال‌ زیست‌مجازی‌شان زندگی‌گل‌و‌بلبل دارند و از موفقیتی به موفقیتی دیگر قدم که چه عرض کنم،خیز برمیدارند.هرچند اگرواقعی باشد نوشِ‌جان شان؛ما که بخیل نیستم وموفقیت همه‌ی شان آرزوی‌قلبی ماست.اما آن قیاس مسخره‌ای که در ذهنم شکل میگرفت و تهش برچسب ضعیف بودن سهمِ من میشد به‌قدری آسیب‌زننده‌ و روح‌خراش بوده است که حالا‌حالا‌ها اثرش قابل لمس خواهد بود.با این اوصاف جا دارد ضمن عذرخواهی از منِ‌عزیز،این جمله‌ی آقا‌ی‌ابراهیمی را تقدیم روانش کنم.&quot;منِ‌عزیزم&quot; «هرگز به این فکر نکن که در برابر فاجعه‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده،چگونه عزا بگیری ...»وَه که چه توصیه‌ی رندانه و به‌جایی!زیباییپ.ن:شما برای مقابله با ترس‌هاتون چه راهکارهایی به کار می‌برید؟پ‌ن۲:من یه راهکار برای کنترل این ترس پیدا کردم،سعی میکنم بنویسمش:)پ.ن۳:کانال تلگرام من،خوشحال میشم جوین بشید:)موفق و پیروز باشید‌‌.❤</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 14:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر کتاب&quot;ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-entyrm2q2rzp</link>
                <description>رمان کوتاه دیگری از نویسنده‌ی معروف برزیلی پائولو کوئلیو.نویسنده‌ای که بیشتر اون رو با کیمیاگرش می‌شناسن. هرچند کیمیاگر به‌نظرم کتاب خوب و جذابی بود اما این کتاب نه. ایده،ایده‌ی بدی نبود اما سیر داستان من رو راضی نمی‌کرد. نویسنده تاکید داشت که شخصیت اصلی افسردگی نداره،در صورتی که داشت با فقدان شادی سر و کله میزد.نویسنده افسردگی رو غمگین بودن معنا کرده بود و اشتباهش هم از همین‌جا نشأت می‌گرفت‌. روند داستان پر بود از داستان‌هایی که به‌نظرم جا داشت بهشون قشنگ‌تر پرداخته بشه،نه که ناقص بوده باشن اما جذابیت خاصی هم نداشتن‌.داستان ورقی برای رو کردن نداشت و بیشتر کلیشه‌های همیشگی بود. شخصت‌های داستان به خصوص ادوارد و گذشته‌ای که داشت به خوبی ضعف علم و جامعه رو در شناخت،مواجه و درمان بیماری‌های روانی نشون میدادن و این نکته‌ی خوبی بود هرچند معتقدم میتونست قشنگ‌تر بهش پرداخته بشه. کتاب معتقده لمس نزدیکی مرگ میتونه باعث شناخت زندگی بشه و آدم رو از تلخی که گریبانش رو گرفته نجات بده. فکر میکنم مرگ آدم‌ها رو یاد زندگی نکرده‌شون میندازه و برای اینه که به زندگی علاقه‌مند میشن. نویسنده توی این کتاب هم عشق و دوست داشتن دیگری رو دلیلی برای زیستن معرفی میکنه. از ماری که  فکر کمک کردن به هم‌نوعانش اون رو از ویلت نجات میده تا ادوارد و ورونیکا که عشق خود واقعی‌شون رو آزاد میکنه و بهشون مجوز ابراز خودشون رو میده،بدون اینکه مورد قضاوت یا تحقیر قرار بگیرن.آلن دو باتن هم توی سیر عشق به این خود بودنِ بدون سانسور و شرمی که عشق به آدم‌ها هدیه میده اشاره کرده بود و دکتر فرانکل هم به معنایی که عشق به زندگی میده. مثلا آقای عباس معروفی نوشته‌: می‌دانی! از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام؛ همه‌جا بوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟!یا سعدی بزرگوار نوشتن: همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادمخلاصه انگار یه چیزی هست که همه ازش حرف میزنن:)))).به نظرم دوست داشته‌شدن و دوست‌داشتن واقعا میتونه آدم‌ها رو به زندگی وصل کنه.شما نظرتون چیه؟چون من سیاه سفید دوست دارم!Veronika Decides to Dieپ.ن: به فاصله‌ی یک سال قبل.پ.ن۲:چطور میشه زندگی‌های نکرده رو زندگی کرد؟</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Mon, 07 Aug 2023 14:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زخم های من،شقایق می‌روید</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-rvgg2i9p6zcy</link>
                <description>سرفه های مرا میشنوی؟این همان مهمان ناخوانده ایست که بوسه‌هایت برایم فرستاده‌اند.لبان زخمی‌ات نوشداروی مرگ را با ظرافت و متانت به من پیشکش کرده‌اند و مهر خداحافظی‌شان را روی شاهرگ گردنم حک . تو نگفته بودی حرارت بوسه‌هایت کرم‌های خورنده‌ی درونم را بیدار میکند.تو نگفته بودی درد کشیدنِ من آن ته مانده‌‌ی شادی درونت را قلقلک میدهد.نگفته بودی شادی‌ات کینه پیچ شده و عشقت کشنده است.تو می‌دانستی و دم بر نیاوردی. تو دهان چفت شده‌ی کرم‌ها روی استخوان‌هایم را میدیدی .تو قالب تهی کردنم را میدیدی .تو ،با ولع نابود شدنم را نظاره میکردی. این توی بی‌رحم،انتقام میخواستی . انتقام سرنوشت و تمام آدم‌هایش . نفرت آنقدر دور قلبت تنیده بود و هوایت را متعفن کرده بود که عشق انتخابی جز کپک زدن نداشت.تو مرا مرحم دردهایت میخواستی یک الهه‌ی نجات‌دهنده که هر وقت به هذیان میافتادی تسلیم تو میشد .لب‌های زنده‌اش را روی لب‌های سرد مردار شده‌ات می گذاشت و هذیان‌هایت را یک جا قورت میداد.تو هم خونِ سرخِ زلالش را میمکیدی و از جبر مرگ فرار میکردی.می‌گفتی مرگ باید جلوه‌ای از انتخاب و اراده‌ی انسان باشد ، نه یک چیز زشت از قبل تعیین شده مثل زندگی!اما من واقعا الهه‌ی خوبی بودم.از غروب تا طلوع سر بالینت مینشستم و قوای باقی مانده‌ام را صرف نوازش شقیقه‌هایت میکردم،صرف در آغوش کشیدن کابوس‌هایت.تو هم قالب تهی شده‌ام را سخت در آغوش میکشیدی و به نفس‌ها و اشک‌هایت اجازه میدادی قلمی بردارند و تن نحیف و رنجورم را زخم آرایی کنند.باری یک روز سرد زمستانی ، هنگامی که جان لطیف و نازکم را در آغوش میکشیدی، زخم ها جوانه زدند،شقایق های قرمز روییدند و ما در آغوش هم شرابِ شقایق را سر کشیدیم. همانگونه که تو میخواستی،با اراده و خواست خودمان!پ.ن:این متن بعد از خوندن داستانِ کوتاه قربانی از کتاب چمدان بزرگ علوی نوشته شده.شاید یه اسپین آف از زبون فروغ قصه باشه...حسن ختام(یه جمله از داستان اصلی):آیا می‌شود که مهر و محبت هم در دنیا اسباب دردسر آدم باشد؟</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 06:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بــراۓ تــو| معنای زندگیت چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/baraye/%D8%A8%D9%80%D9%80%D8%B1%D8%A7%DB%93-%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D9%87-ntcpscxhy7tf</link>
                <description>هدفت چیه؟  واسه چی زندگی میکنی؟ هدفت از تک‌تک کارهایی که میکنی و نمیکنی چیه؟  چیه که میخوای بهش برسی یا توی مسیرش باشی؟  واسه حس‌کردن چی داری زندگی میکنی؟  خوب بهش فکر کن، ببین تهِ تهِ قلبت چی خوابیده؟ چیه که بقیه برنامه‌ها رو میچینه توی ذهنت؟  اون پِی اصلی که همه چی از اون نشأت میگیره و در اختیارشه، اون دلیل اصلیه چیه؟  همون غایت نهاییه رو میگم!  یه بار پیرِمُرشد بهم گفت هدفش &quot;لحظه‌ی اکنون رو زندگی کردنه&quot;.  ۵ماه بعد از حرفش، وقتی اکسیرِ دیپاک چوپرا رو تموم کردم، یهو جرقه زده شد که آره هدفم ارباب لحظه‌ی حال بودنه،با خالقِ هستی‌آفرین یکی‌شدن و هیچ‌چیز غیر این نمیتونه هدفِ آرامش‌بخش و شادمانی‌‌آوری باشه. یه هدف که مستقل از بازی روزگاره و لنگرش تمام و کمال درون خودم قرار داره. چه هدفی کامل‌تر از این؟  اون‌ شب جاداشت داشت در حالت یافتم یافتم میرفتم بغلش میکردم و میگفتم فهمیدم چی میگفتی! و می‌پرسیدم چطور تونستی اکنونت رو بودن کنی؟لحظه رو زندگی کردن، نیازمند بخشش تمام‌وکمال گذشته است، جوری‌که هیچ خرده‌شیشه‌ای باقی نمونده باشه. بدون هیچ اعتراض،ای‌کاش و اما و اگری!  و نیازمند یک جرات خارق‌العاده است!  جرات زندگی کردن،  شناخت خودت،  و شهامت شکوفا شدن!  لحظه رو زندگی کردن کاریه که فقط یه آدمِ بالغ و آگاه و خودباور میتونه از پسش بربیاد،کسی‌که با خودش و هستی در صلح باشه،کسی‌که نگرشش به زندگی بوی عشق بده و یادگرفته باشه همه‌چیز رو پذیرش کنه!  وَه که چه زندگی بشه این زندگی!  خوشا به حال کسی که بهشت رو زندگی میکنه!  من اما...  نمیدونم کجای راهم!  نمیدونم...  خب از هدف میگفتیم،  هدفت‌هات توی مسیر اون هدف اصلیه چیاست؟  داری چی کار میکنی واسش؟  به چیا نه میگی واسش؟  من، هیچ!  من گم شدم!  تیکه تیکه شدم!  شدم چند تیکه پر از تضاد و تناقض!  یه توده‌ی گره‌خورده‌ی پارادوکسیکال!  شک توی درخت وجودم رخنه کرده و به همه‌چیز مشکوکم!  به تموم چیزهایی که دوست‌دارم و دوست‌ندارم.  به تموم چیزهایی که میخوام و نمیخوام.  به تموم حرف‌هایی که میشنوم،  به همه‌ی آدم‌هایی که میبینم.  و به تموم چیزهایی که از آسمون فکرم میگذرن.  اگه توی یه سیاره بدون هیچ آدمی زندگی میکردی، چی کار میکردی؟ همین کارها رو ادامه میدادی؟ هدف‌هات همین‌ها بود؟  توی مستقل از هویت اجتماعیت چطوری بود؟ نمیدونم چیزی که من با این واژه‌ها حس میکنم رو حس میکنید یا نه؟  نمیدونم جانِ کلام رو درک میکنید یا نه؟  نمیدونم اونقدر درگیر و پیگیر اینجور چیزها هستید یا نه و نمیدونم میتونید توشون عمیق بشید یا نه؟  به هر حال من الان گیجم خیلی گیج!  یادمه یه بار به یکی از دوست‌هام که درمورد گیج بودنش نوشته بود، گفتم گیجی میتونه انگیزه‌بخش باشه! الان هم همین رو میگم.  گیجی تهش خوبه... من مطمئنم!  ~سالکِ رهاییشاید بی ربط ...شاید هم با ربط...[مَـنِ گـیـج] گفته بودم گیجم، گیجِ گیج،  خیلی گیج،  گیج از اِنفعال، گیج از خشم، گیج از نبخشیدن‌ها،  گیج از نرسیدن‌ها،  گیج از شکِ رِخنه‌کرده توی وجودم.  من خیلی گیجم. تلو‌تلو‌خوران، هستی رو قدم بر میدارم.  زمین میخورم.  وایمیستم.  و دوباره سردی زمین،  و داغی نگاهِ تو. من گیجِ توام! گیج مابینِ چکه‌های عشقت،  بین بودن و نبودنت، بین آغوشِ خالی از تو و خیالی که تو رو سرریز میکنه.  من گیجِ توام،  گیجِ دوست‌داشتنت!پ.ن:نمیدونم دقیق چقدر از زمانی که این متن رو نوشتم گذشته ولی من هنوز همون منه،با مقدار کمتری شک،مقدار بیشتری کلافه‌گی.البته بی اعتماد به گیجی!و قلبی سبک شده از نبخشیدن‌ها.تو بخون یه ترسو در حال حرکت لاک‌پشتی!شایدم یکی که در تلاشه تا جنگجوی باشکوه درونش رو بیدار کنه!</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 17:49:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیروزِ ایرانِ خانم</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-mcbeyz6zphpt</link>
                <description>مادرجان سلام! مادر لب‌هام دارن میلرزن. قلبم مچاله‌ شده و درد میکنه. مادر نمیخوام اشک بریزم. نمیخوام خواسته‌ی این بی‌همه‌چیزها واقعی بشه. مادر واقعا پسرمون تلف شده؟ مادر من باورم نمیشه. تو جون دادنش رو دیدی؟ اون شیطنتِ توام با معصومیت باهاش بود؟ مادر چرا اشک‌هات قرمزن؟ مادر واسه تموم جنازه‌هایی که در آغوش کشیدی معذرت میخوام. از بی‌عرضگی ماست. تو جون کندنِ ما رو می‌بینی،درسته؟ مادر من یه وقت‌هایی خسته‌ی خسته میشم،تو چطور این حجم از خبرهای بد رو تحمل میکنی؟ مادر به‌نظرت بد واژه‌ی کم ابهتی نیست برای بیانِ اوضاعِ ما‌؟ ما حتی از ونزوئلا هم خداحافظی کردیم.از اونم پیشی گرفتیم. مادر به نظرت این قطار تهش به کجا میرسه؟ انگار یه توده ابرِ سیل‌آسا با قدرتِ بارشِ غم،ترس و ناامیدی بهمون حمله‌ور شده. مادر به نظرت سپرِ امیدمون تا کجا دووم میاره؟ هیچ‌‌وقت فکر نمی‌کردم پیروز‌مون... نمیخوام جمله‌ رو کامل کنم. اینجا،توی این نوشته خالق منم،پس اونجوری مینویسم که خودم دلم میخواد. خنده‌هاش،بامزگی‌هاش، چشم‌های قشنگ و گیراش. اون پیروز پیروزی‌‌هامون بود. آخه چطور میشه؟ مادر به‌نظرت کسی نفرین‌مون کرده؟ جبرِ جغرافیا اینجا اینقدر شدیده که هیچ موجودی احساس آرامش نداره. آرامش چیه مادر؟ تو تا به حال رنگش رو دیدی؟طعمش رو چشیدی؟ از پشتِ قابِ تلویزیون که خیلی قشنگه،خیلی! اینجا هر موجودی برای بقا تقلا میکنه! مادر میسازیمت باعشق. تو فقط دووم بیار،باشه؟ به خاطر پیروز. به خاطر پیروز هم که شده باید روز پیروزی رو ببینیم. ~دختر تو که دلش برای پیروزت تنگ شده خدانگهدار پسر ایران. خدانگهدار پیروزِ ایرانِ خانم.  </description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 16:52:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهادِ لاله‌گون</title>
                <link>https://virgool.io/Phenomenons/%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%AF%D9%88%D9%86-sks6kehqa7lf</link>
                <description>شروع دوباره‌ی چرخه‌ها.خوشحالی از سلامتی ارگان‌ها. هجی کردن درد با بند بندِ یاخته‌ها. در تفکرِ قدرتِ آفرینشِ نهفتهِ در این درد. لمسِ آشیانه‌ی نورچشمی آینده‌. پاره شدنِ رگ‌ها. فروپاشیِ جسم‌ها. ریزشِ دیوارها. کودتای عضلات. شورشِ هورمون‌ها. احساسِ گرما، سرما  و دوباره گرما. هجوم آوردنِ قطرات به سطحِ پوست. یخ زدنِ انگشت‌ها. یک تن و دو هوا. نقاشی کردنِ ناخن‌ها با سرخی لاله‌ها. اعلامِ خطر. خطرِ انفجارِ خشم. خطرِ ترکیدنِ بغض. خطرِ جاری شدنِ اشک‌ها. بازگشتِ هوسِ رسیدنِ به تو. انزجار از فکر کردنِ به تو. مایل به آغوش. اکراه از نزدیکی به آدم‌ها. دل‌تنگ. دلتنگ و دل‌تنگ. اعلامِ وضعیتِ اضطراری! خسته از ادامه دادن... .FINE...</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 09:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خمیدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-t1bwxxatipd6</link>
                <description>خمیده در زندگی.مایل به شکفتنِ شادی.گرایش به آفرینش.تمایل به تولدِ آزادی.عاشقِ سراسیمه رقصیدن.وابسته به هماهنگی دست‌ها و شانه‌ی راسخِ او.گیر کرده در رغبتِ کشیدنِ لبخند.در تمنای بوسیدنِ سرخی گونه‌های او.با آرزوی کنار زدنِ نقاب‌هاو طلا کردنِ تلاش‌ها.با هوس از دست دادنِ حافظه.در خواهش زدنِ سوتِ پایان.خمیده در سکوت.متمایل به شلوغی.در رغبت چاله کردنِ تنِ تسخیری در دورترین جای جهان.با شور و شوقِ نبودنِ این تن.عطشِ هم‌آغوشی با مرگ. شمردنِ هرمِ نفس‌ها با محبت.مشتاقِ لمسِ گرمی جاری شدن‌ها.دلبسته به دیدن رویا.در بندِ فرار از کابوس‌ها.شیفته‌ی زندگی کردنِ زندگی.طرفدار قورت دادنِ ترس‌ها.در عطش حرکت.ادامه دادن و ادامه دادن...</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 15:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بـَراےِ تــو|مسئولیت شانسم رو به عهده میگیرم</title>
                <link>https://virgool.io/baraye/%D8%A8%D9%80%D9%8E%D8%B1%D8%A7%DB%92%D9%90-%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%88%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%87%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-x6utm92ezo90</link>
                <description>شب نگاره/شانسی که یارهخواننده‌ی عزیز من،سلام.هوای بندر بهاری بهاریه و چند وقته مهمون‌های خیلی خیلی خوانده‌ای داریم.جنوبی‌ها هم به مهمون‌نوازی مشهورن و کلی داره بهمون خوش میگذره.آه کاشکی از همه مخفی بشود این شادی.ابرها هر چقدر گریه میکنن و اشک میریزن فایده نداره و خون‌ها همچنان سنگ فرش‌ها رو سرخِ سرخ کردن.همون سرخِ گلگونی که چاووشی میگفت حالا شده رنگ کل کشورمون.هِی از این زندگی.این روزها شانس باهام یار شده  و میتونم چیزهای جدیدی یاد بگیرم.میتونم برای مسئله‌هام جواب پیدا کنم .یکی از موضوع‌هایی که همیشه اذیتم می‌کرد اتفاقاتی بود که بهشون معنای &quot;بی‌عدالتی&quot; میدادم.بی‌عدالتی همون چیزیه که میتونه جیگرم رو بسوزونه.بازی کردن با واژه‌‌ها جالبه،نه؟ما شهروند جهان زبانیم و با بازی کردن با کلمه‌ها دنیامون زیر و رو میشه.بی‌عدالتی رو گذاشتم روی میز و شروع کردم به بازی کردن باهاش.اونقدر ور رفتم و ما بین کوچه‌ها دنبال کلمه گشتم تا به &quot;بدشانسی&quot; رسیدم.ِیه آقایی با همون کلیشه‎‌ی ریش جوگندمی و چشم‌های گیرا بهم نشونش داد.گفت:همشون یه باری روی شونت میذارن،پس اونی رو بردار که دردش برات کمتره،اونی که میتونه برات مفید باشه.تقدیر،سرنوشت،بدشانسی و....از بین اون همه واژه بدشانسی رو برداشتم و بی‌عدالتی رو توی همون کوچه جا گذاشتم.امیدوارم بتونم زهرش رو یکم خنثی کنم.واسه من درد بدشانسی کم‌تر از بی‌عدالتیه،انگار دستم رو کمی بازتر میذاره و وجود من رو پررنگ‌تر میکنه.طبق شرایط گویا مُشتی بدشانس دور هم جمع شدیم ولی میدونی با تلاش میشه احتمال شانس رو افزایش داد.برای همینه که زهرش برام از بی‌عدالتی کمتره.پس بیا تا جایی که میشه دست‌های هم رو محکم بگیریم و رو به جلو حرکت کنیم.بیا حلقه‌های دار رو بسوزونیم و جاش حلقه‌ای تشکیل بدیم که هدفش انسان باشه و انسان بودگی.مسئله دیگه‌ای که زندگی رو از زندگی بودنش سخت‌تر میکرد بر میگرده به اتفاقاتی که اشتباه‌ بقیه به من آسیب زده بود.قبول داشتم مسئولیتش با منه اما این مقصر بودن اونها رو از بین نمیبرد.شروع کردم به قدم زدن ما بین کوچه‌ها.نمیدونم کوچه‌ها هی زشت و زیبا میشدن یا من عینک اشتباهی به چشم داشتم.بعضی کوچه‌ها اونقدر تاریک بود که حتی خودم رو هم نمیدیدم.همون آقا دوباره پیداش شد،این بار صداش آروم‌تر شده بود انگار میدونست قراره مقاومت کنم.با خنده‌ای بدون تمسخر گفت:آفتاب بدم خدمت‌تون؟من ساکت ایستاده بودم و اون میخندید،همچنان تمسخری توی خنده‌هاش پیدا نمی‌کردم.گفت:نظرت چیه مقصر و تقصیر رو بذاری سرجاشون و جای همشون مسئولیت رو برداری.اجازه نداد اعتراضی کنم و ادامه داد:مسئولیت همش با تو نبوده.مسئولیتت رو درست انجام ندادی؟اشکالی نداره تا جایی که میشه الان مسئولیتش رو قبول کن.تو مقصر نیستی.تو مسئولی.اگر هم فکر میکنی مسئولیتت رو کامل انجام دادی و بقیه انجام ندادن.خب کاری نمیشه کرد آدم‌ها خیلی وقت‌ها مسئولیتشون رو درست انجام نمیدن.شونه بالا انداخت و با یه لبخند ازم خداحافظی کرد.من موندم با مسئولیتی که زل زده بود تو چشم‌هام و بدشانسی که میخواست قبولش کنم.بخشش دوباره دست‌هاش رو دراز کرد تا دست‌هام رو بگیره.بخشیدن یعنی دلم صاف باشه یعنی دیگه اون اتفاق نتونه حالم رو بد کنه.دست‌های بخشش رو محکم گرفتم.بخشیدم؟دردی که میکشم،تئوری‌هایی که میگن باید ببخشم.کاش تلاش و رنجم به رسمیت شناخته بشه.چقدر میتونه دلگرم‌کننده‌ باشه!تو تا به حال تجربه‌ش کردی خواننده‌ی عزیزم؟ولی جهان میبینه،مگه نه؟Qualcuna  Perdere voi</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 14:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بـَراےِ تــو |در مسیرِ صُلح</title>
                <link>https://virgool.io/baraye/%D8%A8%D9%80%D9%8E%D8%B1%D8%A7%DB%92%D9%90-%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B5%D9%8F%D9%84%D8%AD-orpn4ilxj8vm</link>
                <description>خواننده‌ی عزیزم،سلام.این که این متن رو میخونی یعنی زنده‌ای و من چقدر از زنده بودن تو خوشحالم.خوبی؟چه خبر از تو؟روزها چی کار میکنی و شب‌هات چطور صبح میشه؟میشه تو هم واسم بنویسی؟از احوالاتت بگی؟دلم میخواد آخر شب‌ها یکی باهام حرف بزنه و من فقط گوش بدم.قبلا پادکست و کتاب صوتی و آهنگ‌های بی‌کلام این نقش رو به عهده میگرفتن.آدم‌های واقعی؟آره مامان بابا،خواهرم و رفیق‌هام هستن ولی نمیخوام کسی اشک‌هام رو ببینه.کسی رنجم رو به سخره بگیره.زمان زیادی از آخرین باری که بـَراےِ تــو نوشتم میگذره.نه میدونی زیاد نوشتم اما جرات انتشارش‌شون رو نداشتم.چقدر خوب که همچین کاری رو نکردم.تو هم پشیمونی پشت جمله‌ی قبلم رو دیدی؟احساسات‌‌،احوال و اوضاعم نوسانین و این نوسان من رو از انتشارشون میترسونه.یه نویسنده نباید از قضاوت شدن بترسه،درسته؟ولی خب نویسنده‌ها هم آدمن دیگه؟من حتی از گفتن اینکه میترسم هم میترسم.منفی در منفی،منتظر مثبت باشم یعنی؟از اونجا که ترس مطلقا منفی نیست،پس مثبتی هم در کار نیست.خب،خب،خب امروز حالم خوب نبود و برای همینه که تصمیم گرفتم بنویسم.میشه غر بزنم؟نه میخوام از پیشرفت‌هایی که کردم واست بگم.الان به باور کردن خودم و جهان نیاز دارم،پس بیا از حرکت‌هام واست بگم.قبلا نوشته بودم سرو کله زدن با آدم‌هایی که دوست‌شون دارم ازم انرژی میگیره و باید از همین تریبون اعلام کنم که مسئله رو حل کردم،در واقع یادگرفتم با آدم‌ها چطور ارتباط برقرار کنم.شِت.اوضاع جوریه که حتی نمیشه واسه خودم یه کف مرتب هم بزنم ،زندگی عادی بغض شده توی گلومون.بغض میترکه.خون رو با خون میشوریم.اشک رو با اشک.نیم کلوم حرف با تو که هموطنمی  هموطن من. تو هم آدمی و ارزشمند.میتونی قبل از نابودی همه‌ی پل‌های پشت سرت برگردی و بیای دست‌های هم رو بگیریم.یه نگاه به بالا سر و دوربرت بندازی متوجه میشی نابودی پل یعنی چی.فقط بگم خصومت شخصی در کار نیست.شما توی زمین شهروند بودن با ما بد بازی کردید و باید خسارتی که وارد کردید رو جبران کنید.همین.هر چند خسارت‌هایی که وارد کردید هیچ‌وقت جبران نمیشه ولی یه کارهایی میشه کرد،مگه نه؟به هر حال شاید بچه‌ی خوبی واسه مامان بابات باشی یا والد خوبی واسه بچه‌هات یا همسر خوبی واسه همسرت حتی کارمند خوبی واسه رئیست ولی تو هموطن خوبی نبودی.تو بهمون ضربه زدی،تو قلب‌ها رو داغدار کردی،تو نفس کشیدن توام با مردگی برات کافی نبود و خون ریختی.این‌ها رو یادت باشه به هر حال تاریخ ثابت کرده گذر ظالم به دادگاه مظلوم میفته.از اونجا که اقتصاد مالِ خره،وای از اتحاد آزادی‌خواه و گشنه....میبینی بزرگی این درد جمعی رو؟میخواستم از صلح بنویسیم و بیخیال نوشتنش نمیشم.بریم سراغ چیزهایی که فکرمیکنم این مدت کمکم کردن.صمیمت به نظرتون صمیمیت هدفه یا مسیر؟من فکر میکنم این شکلی باشه که ما یه سری کارها رو انجام میدیم تا با آدم‌ها صمیمی بشیم و این صمیمیت میتونه مسیر زندگی رو برامون قابل تحمل‌تر کنه.زندگی به خودی خودش آسون نیست و این تجربه‌ی صمیمت میتونه یکم رنگ بهش اضافه کنه و قشنگش کنه.برای این تجربه توی مرحله‌ی اول لازم بود به آدم‌ها اعتماد کنم،از پیله‌ای که دور خودم ساختم بیرون بیام و به آدم‌ها اجازه‌ی بودن بدم.میدونید عجیب‌تر کجاست؟اینکه اون‌ها همیشه دور و برم بودن فقط من فرار میکردم.تصمیم گرفتم به آدم‌ها اعتماد کنم.ازشون نترسم و دوست‌شون داشته باشم.نتیجه‌ی این تصمیم شد دوست‌های جدید و تجربه‌های جدیدتر.متوجه شدم لازم نیست سخت بگیرم و من تنها نیستم.فقط یه سری چیزها رو تغییر دادم.مثلا جای اینکه همش به علایق خودم توجه کنم،دنیا رو از دید اون‌ها میدیدم و اینجوری بحث مشترک پیدا میکردیم.درواقع مشترک واژه‌ی مناسبی نیست،چون این چیزی بود که صرفا اون‌ها بهش علاقه داشتن اما کم‌کم چیزهای مشترکی هم پیدا کردیم،نه علایق مشترک بلکه به یه زبون مشترک رسیدیم و توی دنیا چه تجربه‌ای قشنگ‌تر از یه هم‌زبون؟وقتی به آدم‌ها اجازه‌ی بودن دادم دیدم کسایی هم هستن که باهاشون علایق مشترک داشته باشم.کسایی که نگن ساده‌تر حرف بزنم و هی یادآوری نکنن لازم نیست توی هر چیزی عمیق بشم.متوجه شدم من همه نوع آدمی اطرافم نیاز دارم،یکی که بهش یاد بدم،یکی که ازش یادبگیرم.یکی که ازش حمایت کنم،یکی که ازم حمایت کنه و....فهمیدم من میخوام فارغ از دوست داشتن‌شون با آدم‌ها دوست بشم.برای دوست داشتن لازم نیست همه چیز اوکی باشه بلکه خود دوست داشتنه که بستر اوکی شدن رو فراهم میکنه.و چه زیباست این عشق،این تجربه‌ی ناب نزدیکی و تحسین.جایی که عشق هست جهنم نیست و عشق اونجاییه که تو جاری برای دیگرانی.زندگی دیدنی‌ستزندگی چیه؟یه بازی؟پس لازمه زمین بازی رو بشناسم، قواعدش رو یاد بگیرم تا بتونم درست بازی کنم.یادم نره هدف لذت زندگیه و به دنبال لذت بردن از بازی باشم.یادم نره دنیای دیگری رو به رسمیت بشناسم،نارنجکم رو زمین بذارم و با دید برد برد بازی کنم که برد من با برد دیگری عجین شده.یادم باشه آدم‌ها چندان اراده‌ای ندارن و درگیر قصه‌های گذشته‌شونن.یادم نره به واقعیت اتفاق‌ها دسترسی ندارم و هرچی درموردشون میدونم معناهای خودمه.من میتونم معناها رو تغییر بدم و زندگی رو از چشم‌های خودم ببینم نه قصه‌های گذشته‌م.طبیعت به خودی خودش بی‌نقصه و من به عنوان بخشی از طبیعت کاملم. آنچه که هستم به خودم مربوطه اما آنچه که انجام میدم به دیگران.من کی هستم؟آیا من بدون منِ فیزیکی وجود نداره؟بدون منِ ذهنی چطور؟بدون منِ عاطفی دیگه منی در کار نیست؟پس من کی هستم؟من آگاهی‌ام.همون‌طور که منصور حلاج گفت من خدام.تو خدایی.همه‌مون خداییم.من عاشقِ خدام،پس عاشقِ خودمم،عاشقِ آدم‌هام.حتی اونهایی که بهم آسیب زدن؟اون‌ها بازیکن خوبی نبودن،نیستن،خسارت زدن و باید جبران کنن اما این دلیلی نمیشه که من وجودم  رو از نفرت پر کنم.به هر حال همه‌مون آگاهی هستیم و به هم‌متصل.تنها کاری که میتونم بکنم اینه که درست‌ترین بازی خودم رو ارائه بدم،باعشق.اینجا مرگ یه قدم نزدیک‌ترهدرد مشترک.بغض،گریه و بی‌خوابی واسه کسی که نمیشناسی.همدلی.همراهی.پشتی که گرمه به میلیون نفر یتیم.میلیون نفر جنگجو.مرگی که از رگ گردن نزدیک تره.خنجرِ آشنایی که توی قلبت فرو رفته.درد می‌کنه جای گلوله‌ای که روی تنِ من نیست.درد می‌کنه داغِ فرزندی که مالِ من نیست.درد میکنه داغِ برادری که ندیدمش.درد می‌کنه داغِ خواهری که در آغوش نکشیدمش.درد.درد.درد.درد فریاد می‌زنه از آخرین ناله‌ها،از شیونِ مادرها و گریه‌ی بی‌صدای پدرها،درد نعره می‌زنه و ما بین دریای خون امید جوانه.دستی که این‌بار مطمئنه کسی هست که دستش رو بگیره.دستی که به خودش اطمینان داره و میدونه میتونه دستی رو بگیره.با کلمات آغشته به خون،قلمِ بغض‌آلود و کاغذِ داغ‌دیده همچنان از امید می‌نویسیم و منتظر میمونیم کلمات‌ِ جوانه‌زده‌مون،شکوفا بشن.شوپنهاور راست می‌گفت تجربه‌ی نزدیک مرگ واقعا از ما انسان میسازه.یک انسان واقعی.صلح باشد و بس?~آزاده،سالِکِ رهایی~دی ماه ۱۴۰۱ خورشیدیدر مسیر صلحپ.ن:دلیل انتشار این پست همون پشیونی بود که اول متن ازش حرف زدم:))پ.ن دوم: الان داره بارون میاد و هوا خیلی خیلی عالیه^_^</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 13:35:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بـَراےِ تــو|یارِ مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/baraye/%D8%A8%D9%80%D9%8E%D8%B1%D8%A7%DB%92%D9%90-%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-qizuxmmjcaic</link>
                <description>جناب سعدی میفرمایند:«بند همه غم‌های جهان بر دل من بوددر بند تو افتادم و از جمله برستم»میبینی خواننده‌ی عزیز،سعدی چطور رندانه خودش را در دلِ من جا میکند؟! امان از این سعدی شیرین سخن که با لبخندی بازیگوشانه واژه‌ها را از پس یاخته‌های قلبم می‌رباید و شعر می‌سراید.آن هم چه شعری!الحق که استاد سخن برازنده‌ی خودش است و بس! مدتی مدیدی است به این فکر می‌کنم  که اگر ادبیات نبود چه بر سر زندگی من می‌آمد؟تکرار و ملال خفه‌ام می‌کرد؟درک نشدن نفسم را می‌برید؟شاید فقدان دلیل و امید مرا به لبه‌ی پرتگاه زیستن میکشاند.دقیق نمی‌شود گفت به کدامین دلیل اما مشهود است که ادبیات گره‌ای نامرئی به بند نافم زده و بودن و زیستن در این سیاره‌ی آبی را برایم هموار کرده است.اصلا چرا پشت واژه‌ها قایم شوم،بگذار قصه‌ی عاشق شدنم را برایت شرح دهم .اسفندِ هزار و سیصد و نود ونه خورشیدی ، من در اولین فاز شدید افسردگی خود اسیر شده بودم،دختر نوجوانی را تصور کن که خودش را مچاله کرده،گوشه‌ی تختش کز کرده و دل از دنیا و تمام رنگ‌هایش بریده.از سردرد چشمانِ خسته‌اش باز نمیشوند،از استخوان درد چنان مار بوا پیچ و تاب میخورد،دل درد و حالت تهوع لذت غذا را از او گرفت‌اند و کابوس‌های زشت دَورانی فرصت خواب را.موجودی بی جان که هیچ وجه شباهتی به جوان هفده هجده ساله ندارد.جوانک با تمام افسردگی و خستگیش، قوای نداشته‌اش را به کار گرفته بود و در هر سوراخ سنبه‌ای،درمان و رهایی‌اش را جست‌و‌جو میکرد .این که دخترک موفق شد یا نه،را من هم نمیدانم!فقط میدانم دستِ تقدیر،حرکت به‌جا و رندانه‌ای زد .دست دختر را گرفت و برد سر یک تحلیل رمان.آن هم چه رمانی! ابله داستایفسکی! دختر خواند و خواند و خواند. آنقدر واژه‌ها را هجی کرد که درونش پر از واژه شد.پر از مفهوم،پر از فلسفه،پر از درد و رنج بشر! دخترک آنقدر کوچک بود و واژه‌ها آنقدر بزرگ که دیگر جایی برای مرگ و خودکشی نبود.هرچند افسردگی خود را لابه‌لای واژه‌ها چپاند و دفعات زیادی جا را برای برادرش خودکشی هم باز کرد.البته دیگر جوارح میگویند افسردگی قسم خورده تا دمِ آخر سر جایش بماند و شیره‌ی جان دخترک را بمکد.به هر حال چندان هم مهم نیست،چون این واقعه جرقه‌ای جادویی در ذهن دخترک زد و با خود فکر کرد زندگی چه کوتاه است!چه کتاب‌هایی که نخوانده‌ام!چه داستان هایی که نزیسته‌ام!بهتر است مرگ را به زمان خودش موکول کنم و فرصت باقی مانده،زندگی‌های نکرده‌ام را زندگی کنم .راستش دخترک بعد از این چندین و چند بار گرفتار حمله‌های شدیدتر افسردگی شد و رفتارهای پرخطری را پشت سر گذاشت و باید بگویم همچنان این احوالات پابرجاست،منتها همنشینی و دوستی دخترک با ادبیات از همان موقع شکل گرفت و هر لحظه عمیق و عمیق تر میشود . بین خودمان بماند،هر وقت کسی می پرسد دلیلم برای زندگی چیست؟خجالت میکشم بگویم کتاب‌های نخوانده‌ام .میدانم خجالت ندارد اما خودت بهتر میدانی آدم بزرگ‌ها این جور چیزها را نمیفهمند.برای همین من هم گلویم را صاف میکنم و میگویم:《خدمت به خلق!》حال کسی که هنوز نمیتواند به خود خدمت کند چگونه این کار را برای خلق خواهد کرد،بماند!به امید رهایی!یار مهربانپ.ن:بـَراےِ تــو،تجربه‌هایی هستن از بزرگ شدن من.چیزهایی که فکر میکنم در مسیر زندگی به بالغ‌تر شدن من کمک میکنن. ممنونم که خوندید و با من همراه بودید:) بـَراےِ تــو | نوشته‌های دخترک گمشده بـَراےِ تــو | زره جادوییپ.ن۲: من هنوز که هنوزه ابله داستایفسکی رو نخوندم.هر دفعه نگاهش میکنم و یه کتاب دیگه رو برمی‌دارم.فکر کنم ذهنم نگهش داشته واسه یه موقعیت خاص.پ.ن سوم:این متن خیلی وقت پیش نوشته شده و الان صرفا دلم میخواست منشرش کنم.منِ الان با منی که این رو نوشته چقدر متفاوته...پ.ن چهارم:کاش همیشه اون دست‌اندازتوی ذهنم باقی میموند.به هرحال ممنونم که اون متن رو نوشتید آقای دست‌انداز عزیز.</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 13:05:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رؤیای پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-rj11n1cirjyg</link>
                <description>باید جوونه بزنم یا شکوفه بدم؟ریشه‌هام رو محکم کنم یا برگ‌هام رو بریزم؟منتظر میوه‌هام باشم یا تبرِ کدخدا رو تیز کنم؟یک تنه‌ی خشکِ پوست پوست شده که میزبانی جلادش رو به عهده گرفته یا یک درختِ تنومندِ سبز با میوهای رنگارنگ؟انتخاب سختیه،حداقل برای من.عجیبه اگه بگم من سیاه سفید رو به رنگی ترجیح میدم؟فکرش رو بکن یک تنه‌ی خشکیده‌ی طلسم شده وسط انبوه سبزی دشت!درخت دست‌هاش رو به سمت آبی آسمون دراز کرده و تلاش میکنه ابرهای ابریشمی رو لا‌به‌لای انگشت‌هاش گیر بندازه. _ابرها رو میخوای چی کار کنی؟+واسه تو میخوامش._واسه من؟+اهوم که باهاشون پرواز کنی بری تو آسمون‌ها._هههه! مگه وسط شهر قصه‌هاییم؟!حالت خوب نیست‌ها!+ آره معلومه که همه چی یه قصه است. تو زیاد جدیش گرفتی !میتونی با من حرف بزنی ولی نمیتونی با ابرها پرواز کنی؟_ببین تو صرفا یه صدایی توی مغزم. من تو رو ساختم و بهت شخصیت دادم.من توام‌،‌تو منی!هر وقت بخوام میتونم ساکتت کنم.+ساکت شدم؟_آه خفه شو لعنتی. اصلا برم تو آسمون‌ها چی کار کنم؟+ اجازه هست صحبت کنم؟_بیست و چهاری داری فک میزنی ،الان اجازه میخوای؟!+پس با اجازه‌ی دوست عزیزم شروع میکنم.خب معلومه دیگه! واسه اینکه بری در گوشِ خدا حرف‌هات رو بزنی ._ یعنی به نظرت خدا تو آسمون‌ها پشت ابرها قایم شده؟+ نه دیوونه معلومه که نه! رفته اون بالا بالا‌ها تا حواسش به ماها باشه. شاید هم رفته بالای بالا تا رؤیای پرواز رو تو کله‌ی ما بندازه. آره خودشه به‌نظرم همینه! تو چی فکر میکنی؟_ اگه بگم فکری ندارم ناراحت میشی؟ آخه من آدمم ، یه آدم با یه جفت دست و یه جفت پا . پرواز؟! بیا یکم منطقی‌تر فکر کنیم.+پرواز یعنی چی؟_ آه تو هم حوصله داری‌ها! یعنی پرواز دیگه! همون کاری که پرنده‌ها میکنن.+خب،تو چرا دوست داری پرواز کنی؟_ اممم چون به نظرم یه حس رهایی داره،حس آزاد بودن.فکرش رو بکن هرجا بخوای میتونی بری،مثلا یه روز میری ایفل،یه روز کویر،یه روز وسط اقیانوس،شاید هم وسط یه جنگل استوایی. میدونم از دیدگاه علمی برای پرنده‌ها هم چنین چیزی وجود نداره اما واسه من همچین احساسی داره.انگار میتونم موقعیت‌ها رو خودم رقم بزنم از هر موقعیتی که نمیخوام برم به جایی که میخوام و دوسش دارم. مستقل از هر عامل دست و پا گیر دیگه ای.+بنظرم تو باید پرواز کنی!رؤیای پرواز دقیقا همون چیزیه که بهش نیاز داری! پرواز کن دوست من!‌پرواز کن با همین کالبد زمینیت ._ اگه دوباره با کله بخورم زمین چی؟+اگه تا ابد همینطور راکد بمونی چی؟_ زمین خوردن برام وحشتناک‌تره.+واسه چیزی پرواز کن که زمین خوردنی توش نباشه._یعنی چی؟+ وای ساعت از 12 رد کرده،خوابم میاد،بهتره بخوابم . شبت بی‌فکر دوستِ من._خواب؟ الآن؟ اونم تو؟ چرا چرت میگی؟ کجا غیبت زد؟اگه دوباره زمین بخورم چی؟ولی من از این وضعیت خستم!پرواز؟پ.ن: تو در مورد پرواز چطور فکر میکنی دوست من؟</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Fri, 12 Aug 2022 15:44:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنونِ خالقِ واژه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82%D9%90-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-k0prozbecgsj</link>
                <description>تجمع واژه‌ها با فاصله‌ی کوتاه،آنقدر کوتاه که موج پی،کیو آر اِس و تی همه‌ی‌شان صاف شده‌اند. خطِ مطلقِ صاف.  پایان. پایانِ نوشتن.  پایانِ نفس کشیدنِ واژه‌ها. پایانِ یکایک یاخته‌ها.  و پایانِ زیستنِ نویسنده!عود همچنان میسوزد. گرامافون همچنان میخواند. دخترکِ خدمتکار همچنان آرام میرقصد. و سیگار در دست‌های نویسنده برگ به برگ دود میشود. ریه‌ی پر از دود. صدای خفه شده. برهوت واژه‌ها. و نویسنده‌ای که جنون گرفته!شب را مینوشد. روز را سر میکشد. خیابان به خیابان، کوچه به کوچه، وجب به وجب، بچه‌هایش را جست‌وجو میکند. غافل از اینکه شهر تهی شده. واژه‌ها رفته‌اند. آواها خفته‌اند. و آدم‌ها مرگ را هجی میکنند. مجنونِ افسردهخط پایان را میبیند. لمس میکند. از آن سرسره میسازد. سایه‌ی واژه‌هایش را سفت در آغوش میگیردو رها میشود!پ.ن: دوسش دارم.</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 10:40:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید،مسئله این است.</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jdm2q3nfibli</link>
                <description>آیا ما برای زیستن به امید نیاز داریم؟امیدچهار حرفی که پشتش تا بی‌نهایت آرزو، رویا، ترس و کابوس خفته است. چهار حرفی که بی‌شمار آدم را تکه‌پاره کرده،از گوشت و خون و پوست و استخوان‌شان اکسیرِ جاودانگی برای خود ساخته و عمر خود را به درازا کشانده است. امید،همان سلاحِ مخربی‌ست که آدمی را در آغوش میگیرد و دشنه‌‌اش را در قلبِ ترسیده‌اش فرو میکند. بنظرم امید سالوس‌ترین و دورو‌ترین شهروندِ زبان باشد.یا چیزی میشود، اتفاق کذایی میفتد یا نمیشود و نمیشود، به امید چه نیازی‌ست؟چه نیازی‌ست هر روز صبح با شستن صورت‌مان و پوشیدنِ لباس‌هایمان، امید را برداریم، استکان به استکان او را سر بکشیم و کلاهش را سرِ قلب‌مان بگذاریم؟ آیا واقعیت چیزی جز این است که ما به این شیرینْ مُسکنِ مسکر معتاد شده‌ایم؟ معتاد به شوقِ بی‌رهاوردی که تولید میکند؟ به حواله کردنِ ترس‌ها به آینده؟ اما واقعیت امر این است که ما برای پیش‌بردن زندگی‌مان به امید نیاز داریم. درست است امید واژه‌ی بیش از حد دستمالی شده‌ای است و به‌سان عشق ابهت خود را از دست داده و چه خوب بود ما میتوانستیم هر فعالیتی را نه به امید چیزی کسب کردن یا چیزی شدن بلکه به خاطر خودی همان کار انجام دهیم. اما اصل ماجرا همچنان همان است که بود.«امید در لغت به معنی طمع کردن در چیزی است که دست یافتن بدان ممکن است.» انسان برای حرکت و فعال کردن ارتش سلول‌هایش نیازمند انگیزه است. انگیزه یعنی با دیدِ مثبتِ واقع‌نگر به چشم‌اندازِ آینده نگرستین و ایده و علت کارها را پیدا کردن. این کار هم دوربینی به نام امید طلب میکند. دوربینی که رهاوردِ احتمالی افعال را پیش‌بینی کند و مثلا بگوید اگر ورزش کنی امید است به تناسب‌اندام دست یابی.حالا تو انگیزه داری که اگر ورزش کنم به تناسب‌اندام میرسم و فلان لباسی که دوست داشتم در تنم مینشیند و جیگر میشوم! اما اگر امید نباشد، میگویی نه بابا هزار نفر هر روز لب ساحل ورزش میکنند، کدوم شان تناسب‌اندام دارن؟کدام دفعه‌ای که آغاز کردم توانستم ادامه بدهم؟اصلا نمیشود که نمیشود! «امید باور داشتن به نتیجهٔ مثبت اتفاق‌ها یا شرایط، در زندگی است، یک حالت ذهنی روانی مثبت است که بر اساس حس موفقیت و برنامه ریزی برای دستیابی به این اهداف تعیین شده است.به عبارت دیگر امیدتفکر هدفمند فرد است  که انگیزه تعقیب اهداف و انتظار دستیابی به این اهداف را برجسته می کند.»امید است متوجه اثر امید در انگیزه شده باشیم.  :) همه‌ی مان خوب میدانیم برای انجام کاری، انگیزه‌ خالی کافی نیست! چه بسا کارهای زیادی که ایده و دلیلش را داریم و همچنان پس از سال‌های متمادی به مرحله‌ی عمل و عادت نرسیده اند.گویا بدن انگیزه سرش نمیشود و چیز دیگری میخواهد. اینجا بحث دیگری پیش می‌آید تحت عنوان انگیزش.این که انگیزش چیست و چه تفاوتی با انگیزه دارد و چه میکند، خودش بحث جذاب دیگریست که امید است روزی به آن بپردازیم. اما اینجا بهتر است از تاثیر امید در آن صحبت کنیم. به زبان ساده، انگیزش حسی درونی‌ست در اینک و اینجا که سلول‌های بدن را قانع میکند که بلند شوند و فعالیت را انجام دهند.انگیزش یک دلیل و ایده نیست که گواه تولد چیزی در آینده را بدهد. شادی‌ست درونی که درون همین لحظه احساس میشود. و اما امید کجای کار است؟ مگر غیر از این است که امید همیشه احساس شادی و اطمینان با خود به همراه دارد و سلول‌های ما هم تشنه‌ی شادی؟ از آن‌جا که امید احساسی است دربارهٔ اینکه می‌توانیم آنچه را که می‌خواهیم، داشته باشیم یا یک اتفاق، بهترین نتیجه را برای ما خواهد داشت و این یک حالت احساسی‌ست و آن را در همان لحظه احساس میکنیم. پس شادی‌ همان لحظه در اختیار یاخته‌ها قرار میگیرد و سوخت حرکت‌مان تامین میشود. علی‌الظاهر بدن ما برای حرکت کردن به شادی امید وابسته است.گویا امید سبدی از شکلات‌های شیرین به دست دارد و بدن و یاخته‌هایش تا او را نبینند از جای‌شان جم نمیخورند. ذهن آدمی به گونه‌ای طراحی شده که سراغ کارهایی میرود که واضح، جذاب، ساده و لذت‌بخش باشند و بدون امید مسیر پر از اصطکاک میشود و پیچیده و غیر لذت‌بخش. البته امید خوش‌بینی نیست، بلکه یکی از احساسات انسان است اما خوش‌بین بودن نتیجهٔ یک روش و الگوی تفکر عمدی و اختیاری (بینش) است. همان‌طور که میبینید برای جوانه زدن این امید،نیاز به زیربناهای بسیاری مثل خودباوری داریم و اگر امید را از چنگ روانشناسی زرد و واژه‌ای دم‌دستی بودن برهانیم و او را به اندازه‌ی یک مهارت شناختی باارزش بدانیم، دیگر نه سلاح مخربی خواهد بود و نه یک بچه‌ی دورو. اینگونه شاید بتوان فهمید چرا ناامیدی از بدترین گناهان است!hopeپ.ن: آیا امید برای داشتن انگیزه و انگیزش و حرکت کردن، کافی‌ست؟_صد البته که نه! کافی نیست اما لازم چرا!پ. ن۲:آقای امیر‌علی بنی‌اسدی در رابطه با ناامیدی نوشته‌اند:رومن پولانسکی گفته بود من در زندگی آدم مثبت و امیدواری بودم تا روزی که همسرم را به قتل رساندند. آن شب، یک شبه، تبدیل شدم به آدمی بدبین و ناامید از زندگی. گاهی هم روزگار این طور است. حتما هم مرگ یک آدم نیست، گاهی مرگ یک آرزو است، گاهی مرگ یک رویاست، گاهی مرگ یک ایمان، یک باور، یک دلبستگی است. هر چه هست از راه می‌رسد و  با یک لگد از گلستان امید پرتابت می‌کند به صحرای نا‌امیدی. رخت امید را از تنت می‌کَند،  لباس ناامیدی تنت می‌کُند، از وسط یک روز آفتابی هُلت می‌دهد به انتهای یک شب تاریک. همه اینها هم گاهی یک شبه، گاهی یک ساعته، گاهی در یک لحظه رخ می‌دهد.حافظ گفته بود گذرگاه عافیت تنگ است. گذرگاه امید و خوشبینی هم همین است، تنگ، خیلی تنگ.به نظر شما چه چیز‌هایی امید رو از ما میگیرن و ناامید‌مون میکنن؟و چطور میشه امیدوار بود‌؟پ.ن۳:ممنونم که مطالعه کردید.خوشحال میشم دیدگاه‌‌‌تون رو در رابطه با امید و ناامیدی برام بنویسید. ♡سبز و امیدوار و پایدار باشید. </description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 14:16:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌گام با جریانِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D9%87%D9%85-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ijuie7urjtg9</link>
                <description>دم.بازدم. سلام و خداحافظی اکسیژن‌ها و کربن‌دی‌اکسید‌ها باهم.از مغز به ماهیچه‌هام،از مغز به نورون‌های ریه‌م، از مغز به رگ‌های خونیم، زندگی جریان داره! من زنده‌ام! من هنوز فرصتِ اینگونه زیستن رو دارم! صدای گاز دادنِ یه موتور توی خیابون.یه پسرِ جوون که داره دورْدورْ میکنه. اِیرپاد ارزون قیمتی که با کار توی بقالی سرِ خیابون خریده، توی گوششه و داره رَپ گوش میده، ما بینش شجریان میزنه و چاووشی،شاید هم چندتا سخنرانی و پادکست. باد موهاش رو نوازش میکنه. پسرک حسِ سبکباری میکنه.انگار توی یه لحظه میتونه دنیا رو به کلیه چپش حواله بده و کیفِ زنده بودنش رو بکنه! دست‌هاش فرمون رو حس میکنن، گوش‌هاش آهنگ‌ها رو میشنون، مغزش تحلیل‌شون میکنه و لب‌هاش همخونی.قلب پسرک میتپه.پسرک زنده است!زندگی جریان داره! تیک‌وتاک ساعت و صدای کیبورد گوشی. همکاری آلیاژها، گردش الکترون‌ها و بازی یون‌ها.عقربه‌ها حرکت میکنن.باتری زنده است!زندگی جریان داره! نورِ گوشی با مردم چشم‌هام سلام احوال‌پرسی میکنه.یاخته‌های پوستِ انگشتم، اسکرین گوشی رو نوازش میکنن. بلندگوی گوشی هر نوازشی که به دلش بشینه رو فریاد میزنه. شاید هم قِلقِلَکِش میشه و اینی که ما میشنویم صدای خنده‌شه؟! مردمِ چشم‌هام زنده‌ان! پوستِ انگشت‌هام نفس میکشن! گوشی با یکی‌یکی از اتم‌هاش زنده‌ است! زندگی جریان داره! زندگی،این جوانِ‌ چابُکِ دنیادیده‌ی کهن‌سال،از قبل‌تر از هزاران سالِ قبلْ جریان داشته و شاید تا بعد از هزاران سالِ بعد هم جریان داشته باشه. زندگی در جریانه، به باشکوه‌ترین و عجیب‌ترین شکلِ ممکن! پ.ن:یکم دنیای لطیف و به دور از هیاهو تقدیم به من:) </description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 12:12:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاکی‌ات ابدی باد</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D9%BE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-psn0ay2zl5bi</link>
                <description>به گمانم وقتش رسیده اعترافی بکنم.آه دوست خوبم ,نمیدانم از کجا شروع کنم و به کجا برسم .اصلا نمیدانم این شرم ، این احساسِ عذاب‌دهنده‌ی زجر‌آور را چگونه پشت‌سر بگذارم و به اولین گناهِ نابخشودنی خود اعتراف کنم .دوستِ خوبِ من! کمکی کن و نجاتم بده! باتلاقِ گناهانم هرشب در نقشِ کابوسی وحشتناک ظاهر میشوند و با ولعی وصف نشدنی مرا میبلعند !آخ ! این هم از صدای شکستن سومین استخوان سینه‌ام! نمیدانم !نمیدانم چگونه این سیاهی‌ها و زباله‌های زشت و بد بو را دوربریزم و جلوی شکستنِ پیاپی استخوان‌هایم را بگیرم. آه دوست بی‌ریای من ! تجمع واژه‌ها ،واقعه‌هاو احساسات دارد خفه‌ام میکند و  میخواهم قایمکی درِ گوشت بگویم که دوستش دارم ! آری دوستش دارم! من این درد را ، این دردِ استخوان شکنِ سرسام‌آور که امانم را بریده و آتش به بنیه نداشته‌ام زده را دوست دارم! میدانم ترسیده‌ای و برایت باور کردنی نیست، اما هر چیزی تاوانی دارد و من تاوانم را با تحمل این رنجِ بی‌انتها خواهم داد! باری در یک روز آفتابی بهاری با آب‌های مقدس یک رودخانه‌ی آرام دوباره غسل تعمیدم خواهند داد و زلال خواهم شد .آه دوستِ پاکِ ترسیده‌ی من ، نیازی به نگرانی نیست ! من ، دردم ، انبوه گناهانم ، همه‌ی همه‌ی‌مان روزی نیست و نابود خواهیم شد ! چیز نابود شدنی که ارزش نگرانی ندارد عزیز من !پاکی‌ات ابدی باد _دوستِ گناهکارِ درد دیده‌ی تو  </description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 14:07:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرگویی‌های یک آدمِ ساکت‌شده</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D9%BE%D8%B1%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-fqprko1527sg</link>
                <description>چهارمین روز آذر 1400ساعت 21:55 یه کنده بزرگ درخت ، با حفره‌های ریز و عمیق که به نظر میاد کار مورچه‌ها و موریانه‌ها باشه . میبینی اتحاد چه چیز خارق‌العاده‌ایه؟! یه مورچه‌ی کوچولو میتونه یه تنه محکم و چندین و چند ساله‌ی درخت بکنه ،اون قدر بکنه که حفره به‌وجود بیاد . وقتی با اتحاد همچین نتیجه‌ی خفنی میشه گرفت ، چرا من و تو  قدرت‌هامون یکی نکنیم و با هم &quot; ما &quot;نشیم؟ به نظرت این اتلاف سرمایه و انرژی نیست؟ بیا یکی بشیم ، بیا اون &quot;ما&quot;ی جذاب تجربه کنیم.ببینیم از پس ما شدن من و تو چه دنیای جذابی بیرون میاد. فکرش رو بکن ، دنیایی که همه ی &quot;من&quot; هاش تبدیل به &quot;ما&quot; شدن ، آدم‌هایی که پذیرفتن جزئی از یک کل واحدن و مثل زنجیر به‌هم متصل . خب از کنده درخت میگفتم ، پوسته‌های در حال کنده شدنش ، تصویر قشنگی رو ازش ساختن و تناسب رنگ جالبی رو رقم زدن . میبینی جذابیت به پوست اندازیه به قدرت تسلیم شدن دربرابر اون چیزی که هست و تغییر کردن به سمت متعالی شدن ، یه وقت‌هایی هم مثل این درخت لازمه یه چیزایی رو ترک کنیم و دورشون بندازیم حتی اگه یه روزی قسمتی از وجودمون بوده باشن. &quot; جای تو اینجاست توی یه گوشه از قلبم ، من و تو عاشقیم چرا نگم جلو همه؟» این اهنگیه که الان داره پلی میشه و واژه‌هاش از دل سکوت متولد میشن ، توی این چند دقیقه‌ای که اینجا نشستم این اولین باریه که رادیو داره آهنگ پخش میکنه ، حالا عزیز من ، یه سؤال کلیشه‌ای وسخت دوستم داری ؟  یعنی صنما آیا تو هم عاشق من هستی؟ اگه شانس به من رو کرده و جواب تو بله است باید بگم لازم نیست اینو جلوی بقیه داد بزنیم ولی لازم و ضروریه که اینو در گوش همدیگه زمزمه‌ کنیم ، اونم نه یک بار نه هزار بار بلکه در هر لحظه لازمه همدیگر رو بپرستیم ! آره عشق من بپرستیم ! چون من خدام، تو خدایی ، هممون خداییم! وقتی که همه‌ی همه‌ی آدم‌ها رو جدای از شخصیت و رفتارشون ،جدای از اینکه قبول شون داریم یا نه ، دوست داشته باشیم و عاشق همه‌چیز و همه‌کس باشیم ، دیگه نه قضاوتی باقی میمونه  نه نفرتی و نه انتقامی . مثل این میمونه که یک جارو برداریم و تموم سیاهی و زشتی‌های این سیاره رو پاک کنیم تا از این آبی فاسد بودن در بیاد و دوباره سبز بشه .میدونم دارم یه آرمان شهر ترسیم میکنم و شعاری بنظر میرسه ولی من ته‌ته قلبم باور دارم که میشه ! «تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آیدتو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز»بیا از این تنه‌ای که روش نشستم و دارم اینو برات می نویسم بگذریم ،بالای سرم یه آلاچیق طبیعی با شاخ‌وبرگ‌های درخت خرماست، بنظرت چرا واسه شمردن درخت خرما مثل آدما از &quot;نفر&quot; استفاده میکنیم؟حدس میزنم معلم‌هام چیزهایی در این مورد گفته باشن اما الان چیزی یادم نمیاد و فقط حیران به این زیبای همیشگی مجذوب کننده‌اش نگاه میکنم ،  درخت کاملا کاملا تسلیمه  ،انگار تمام اقتدار و جذابیتش از این سکون میاد . بنظرت اگه من و تو هم تسلیم بشیم میتونم بهترین خودمون باشیم؟ ما هم میتونیم مثل این درخت بودن مون رو بودن کنیم؟این تموم کاریه که من دارم توی این لحظه انجام میدم ، نشستن روی یک کنده‌ی درخت ، نفس کشیدن ، زل‌زدن به چیزهایی همیشگی که انگار جدیدن ، نوشتن و فکر کردن به تو ! البته نه اینکه مغزِ فکرکننده غیرارادی بخواد خودش رو درگیر تو کنه ، من کاملا اگاهانه انتخاب کردم که به تو فکر کنم و اجازه بدم بخشی از وجودم خونه‌ی تو باشه. از حال و احوالم هم بگم؟نمیدونم رفیق ، فقط میدونم دارم زندگی میکنم همین ! این که دارم زندگی رو مزه میکنم کافی نیست؟تهش چی میشه؟اممممم ، منم نمیدونم ، اصلا کی گفته فردایی وجود داره که بخوام نگرانش باشم و چه نتیجه ای میتونه بدتر از چیزی که الان هست باشه؟! میبینی چیزی جدیدی نیست و چیزهای تکراری هم که وهمی ندارن ، چیزی که یه بار نکشتتم دیگه هم نمیکشه و چیزی که نکشتم قوی ترم میکنه ، قوی تر هم نکنه ، سِر میکنه .یک دقیقه بذار ببینم !چرا فقط بقیه خوب زندگی کنن؟منم بند کفشم رو محکم میبندم  ، آرزوهای فراموش شدم رو از کوله‌پشتی متروکه‌ام درمیارم ، روی قسمت چپ قلبم تتوش میکنم و جای وانمود کردن واقعا واقعنی خوب زندگی میکنم . تهش شکست یا موفقیت هرچی که  هست میخواد باشه ، من نه میتونم گذشته رو پس بگیرم نه میتونم پیش بینی کنم آینده قرار چی بشه ، نهایت تواناییم اینه الان رو به بهترین شکلی که بلدم زندگی کنم.خلاصش همه‌چی همون طوره که باید باشه .حالا چه خبر از تو؟اوضاع احوالت خوبه؟حال دلت چطوره؟~فعلا شبت بی فکر و رؤیایی ~آزاده ، رفیق باوفای تو پ.ن: نه که یه وقت آرزوهات رو روی قلبت حک کنی! اگه حک کنی قادر به پاک کردن شون نیستی و تو هم قرار نیست کل زندگیت آرزوهای الانت رو داشته باشی!پس بهتره فقط تتوش کنی که اگه خدایی نکرده نشد بتونی پاکشون کنی ، البته با درد !پ.ن 2: میدونم خیلی از نظر نگارش و ... مشکل داره،ببخشید دیگه :)❤یعنی میشه آدم‌ها رو فقط صرف آدم بودن شون دوست داشت؟</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 23:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بـَراےِ تــو | زره جادویی</title>
                <link>https://virgool.io/baraye/%D8%A8%D9%80%D9%8E%D8%B1%D8%A7%DB%92%D9%90-%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%88-2-nkmrpfqeblb1</link>
                <description>خواننده ی عزیزم ، سلام !بگذار در ابتدا تشکری ویژه به پاس بودنت بکنم ،ممنون که هستی ، ممنون که میخوانی . آه خواننده ی عزیزم کاش از شدت کمیاب و ناب بودنت اطلاع داشته باشی و قدر این گوهر نایاب را بدانی و بدانی من بیشتر از آنچه فکرش را بکنی قدر دان بودنت هستم .چند روز اخیر متوجه شده ام که افسردگی ، چیزی نیست که یکهو در یک چشم به هم زدن از بین برود .همانگونه که یواش یواش و پاورچین پاورچین وارد زندگی ام شده ، رفتنش نیز گویا همینگونه خواهد بود ، هرچند احساس میکنم رفتنی در کار نیست و این من هستم که باید یاد بگیرم چگونه افسارش را در دست بگیرم و کنترلش کنم . تجربه ی من تاکنون گویای این است که تنها راه کنترل این مهمان ناخوانده آگاهی است ، ذهنی آگاه که در پیچ و خم هیچ تونلی گیر نکند . شاید به ظاهر غیرممکن بنظر برسد ، اما از آنجا که غیرممکن هم ممکنی درون خود نهفته دارد ، باید بگویم کاری ممکن و لذت بخش است ، منتها این حواس جمعی و اگاهی انرژی زیادی میبرد و آدم را زود به زود خسته میکند. هرچند این خستگی و سردرد هایش هزاران بار بهتر از کابوس و بیخوابی ، سردرد ها ، بدن درد ها و حالت تهوع های افسردگیست .راستش حال فکر میکنم افسردگی یک مزیت و نعمت بود ، چیزی که بودنش لازم بود تا من را با دنیایی جدید آشنا کند ، این که خیلی چیز ها را تجربه کنم و خیلی تجربه ها را بالا بیاورم  ، همیشه فکر میکردم چرا از بین این همه سال باید امسال پیدایش میشد و گند میزد به تمام زندگیم ، بدون شک هیچ سالی به اندازه ی امسال مهم و تأثیر گذار نبود! اما شاید چون مسیر زندگیم جای دیگری بود ،کائنات دست به دست هم دادن تا هر چه زودتر جلوی بیراهه رفتن من را بگیرن؟! زیر و رو شدن عقاید آدمی اتفاق مهمی است مگرنه؟! برای خدا سخت بود نتیجه تلاش هایم را بدهد؟! من به جواب هیچکدام از این سؤال ها اطمینان ندارم ، فقط میدانم درک و بینشِ الانم چیزی نیست که حاضر باشم در قبال سالی آرام و موفقیتی چشمگیر از دستش بدهم . آدم های زیادی را میشناسم و در نزدیکم میبینم که از من خیلی آرام تر و طبق تعریف جامعه موفق ترن اما میدانی آنها هنوز انسان بودن را تجربه نکرده اند ، موجودی بدون هرگونه دغدغه ی انسانی که دائم سعی بر زدن نقاب دغدغه مندی دارد و نادانی و ضعف بنیه اش را پشت حرف های پوچِ به ظاهر روشن فکری پنهان میکند، نه که از روی غرور و از نگاه بالا به پایین این حرف ها را بزنم ، نه ! من هم راه درازی در پیش دارم ، عیب هایم هم آنقدر هویدا هستند که از چشم هیچ بنی بشری پنهان نمیشوند ! من انقدر شکسته ام و دائم از چاله به چاله ای دیگر افتاده ام که دیگر ارتفاعی برایم باقی نمانده که بخواهم از بالای آن به آدم ها نگاه کنم ! ترس چنان در دلم رخنه کرده که دیگر جرأت داشتن هیچ رؤیایی را ندارم ،البته این رؤیا را با هدف اشتباه نگیرید ، من اهدافی دارم اما هیچ چیز دیگر نه قلبم را به تپش میندازد و نه تعلق خاطری در من ایجاد میکند ، حال همه چیز به طرز با معنایی برایم بی معناست ، تلاش میکنم اما شد که شد ، نشد هم به درک!فدای روانم!به قول پیرِمُرشِد :« هر سنی که بگذرد،عجیب است و منحصر بفرد ، رؤیاها ها و اهداف آدمی چیزی نیست که شروع و انتها داشته باشد یا حدی معین که نتوان از آن عبور کرد ! آدمی و رؤیا ها و زندگیش پایان ناپذیرند! شاید الآن قطار سریع و سیری رزو کرده باشی و کمر همت بسته باشی که بگذرد و تمام شود ولی یک روز به خودت میآیی و میبینی تمام چیزهایی که منتظر بودی بگذرند یعنی زندگی! »این جمله، همان وِرد نامرئیی که تمام این مدت من را سر پا نگه داشته است ، تمام وقت هایی که حس شکست و بدبخت شدن وحشیانه به جانم میافتاد ،این جمله مثل زره ای جادویی از من مراقبت میکرد و به من فرصت میداد که آزاده را از نو بسازم ،اونم نه در یک قالب تکراری ، نه برای تأئید گرفتن و مورد قبول واقع شدن ، اونجوری بسازم که خودم دلم میخواست ! اونجوری که بودنش به شدن تبدیل میشد! خلاصه من باور دارم پایان تمام اینها تصویری زیبا ، شگرف و به دور از کلیشه خواهد بود .اما آینده که آنقدر مهم نیست ! چطور درگیر چیزی باشم که هنوز ندارمش؟! وجا دارد دوباره از نقل قول های پیرِمُرشد استفاده کنم: « سخت نگیر عزیزِ من !زندگی همین هاست دیگر !وقتی میبینم چه انکه 60 سال دارد ، چه انکه 10 سال ، همه ی همه منتظر یک روز بهترند که بیاید،روزی که همه بر نیامدنش واقفیم ، اما دیوانه وار سر خود را در روزمرگی های زندگی فرو کرده ایم و خود را به زشت ترین شکل ممکن به نفهمی زده ایم . خودمان خوب میدانیم که آن روز اصلا آمدنی نیست که بخواهد بیاید!  این وقت ها واقعا به این فکر میکنم که چرا همه ی مان داریم چنین اشتباه مهلکی را مرتکب میشویم؟! عزیزِمن  لازم است بدانی ،هر مرحله از زندگیت فقط یک تجربه منحصر بفرد است که باید اطمینان حاصل کنی که از آن لذت میبری ، شاید اوایل یک جاهایی شوق تو را غرقِ در خودش میکرده و از همین هم لذت میبردی ولی باید بدانی ادامه اش هم تا به آخر به همین شکل خواهد بود !من خودم که دیگر واقعا نمیخواهم فقط بگذرد و بعدی بیاید، نمیخواهم مثل بقیه همه اش منتظر باشم فلان زمان بگذرد ، فلان چیز بیاد و فلان چیز برودتا دیگر خوشحال بشوم .آنان که محیط فضل آداب شدند/ در جمع کمال شمع اصحاب شدندره زین شب تاریک نبردن برون/گفتند فسانه ای و در خواب شدند»  آزاده ای که آنجا در حال ساختنش بودم خودش کم کمک به این نتیجه می‌رسید که زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است، اما نه با تعبیر پیر بلکه با تعبیری که ریشه اش ناشی از ترس بود ترس از دست دادن و پیر با این حرکتش اصل دیگری را در ذهن دخترکم بنا نهاد. وه که چه اصل لذت بخشی !اصلی که بلیطی بود برای آزادی ِ آزاده! حال من علاوه بر دیدن کلِ لیوان ، با خبر بودن از نیمه ی پر و خالی اش ، یافتن راهکار برای پر کردن نیمه ی خالی آن ، میتوانم از ذره ذره ی لیوانم لذت ببرم و بودنم را در تک تک ثانیه هایش احساس کنم ! اینکه آدم  لحظه لحظه ی زندگی اش را مزه مزه کند باعث میشود نه حسرت گذشته عذابش دهد ، نه طمع آینده امانش را ببرد!هرچند هنوز فقط سالِکی هستم که درهای روشنایی به سویش گشوده شده و نمیداند چگونه باید از این نورها بهره ببرد! من هنوز نمیدانم چگونه با آدم ها کنار بیایم ، آدم هایی که دوستشان دارم و عاشقشان هستم اما تحمل رفتارشان برایم سخت است و آسیبی که به روانم وارد میکنند بیش تر از حس دلتنگی عذابم میدهد، جوری که عقل حکم میکند عطایش را به لقایش ترجیح دهم و دوری و دوستی را انتخاب کنم . هنوز نمیدانم چگونه از پس این یکی بر بیایم اما این پاسخ را در دو کتاب بعدی که میخواهم بخوانم خواهم یافت ، شاید هم پیر، اصل دیگری در آستین جادوئیش پنهان کرده باشد و دوباره کاتالیزور این تغییر شود .یکشنبه 28 شهریور 1400 /کله ی سحر~آزاده ، سالِكِ رَهِ خودشناسیزندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است https://vrgl.ir/4GmVM </description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Mon, 20 Sep 2021 12:56:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بـَراےِ تــو | نوشته‌های دخترک گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh.Shahdadi/%D8%A8%D9%80%D9%8E%D8%B1%D8%A7%DB%92%D9%90-%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%88-ck6ejsq65j3t</link>
                <description>نمیدونم دقیقا چی اما دلم میخواد که بنویسم ، نمیدونم کدوم رشته‌ی افکارم رو به دستِ بادکولر بسپارم و کدوم یکی رو به دستِ انگشت‌هام،فقط میدونم که الآن میخوام بنویسم ، انگار یه نویسنده بی‌قرار درون من نشسته و داره نوشتن رو از من تقاضا میکنه . چند وقته دلم میخواد شروع کنم به روزمره نویسی ، افکارم رو بنویسم و تاریخِ الآنِ دنیام رو روایت کنم ،میخوام که قالب نوشته هام نامه باشه ، یه چیزی شبیه به نامه‌های جودی و بابالنگ‌دراز . دلم یه دفترِ کاهی با برگه‌های مُعطر میخواد و یه روان‌نویسِ سیاه ، شاید هم یه اتود که بشه با پاکن پاکش کرد ، اصلا شاید یه وقت‌هایی بخوام با خودکار‌های اکلیلی رنگ‌رنگی بنویسم ،آخرِ نامم روامضا کنم و واسه خواننده‌ای که &quot;جآنِ مَنِ&quot; قلبِ قرمزِ تپنده بکشم.                                                  فکر کنم دختر کوچولویی که خیلی وقت پیش گمش کرده بودم تازگی‌ها داره کم کم خودشُ نشون میده.                               میدونی ، نطفه‌ی دختر کوچولوی من با عشق بریده شده . هرجا اون باشه یعنی عشق هست ، یعنی دنیا جای قشنگیه و زندگی بزرگترین معجزه و هدیه الهی محسوب میشه .                                                     اوایل فکر میکردم دخترم ساز امیدواری مینوازه ، به امیّد آزادی میرقصه ،به سمت آینده قدم برمیداره وبرای رؤیای شیرینش میخنده ؛اما حال میدونم که نه !             دخترِ من ، نه پاش لای ثانیه های گذشته گیر کرده و نه ترسِ از آینده ، بیمِ اُمید رو توی دلش انداخته ، دخترِمن چنان مجنونِ حالش شده که اصلا نمیدونه زمان چیه ! گذشته و آینده که اصلا براش معنا نداره! برای اون گذشته فقط کوله‌باری از تجربه است ، بودنی با دلیل که حتی اگه بدون شدن هم باشه ، مهم نیست !              چون به هرحال او بوده و بودن رو تجربه کرده ،قصه‌ای شاید به ظاهر تکراری اما منحصربفرد !                                       زندگی رو نه قصه‌ها ، بلکه معناها رقم میزنن و هر آدمی قادره معنایی کاملا منحصربه‌فرد رو کشف کنه ، بیافرینه و تجربه‌ی خاصِ خودش رو از بودن کسب کنه.  و اما آینده ، راستش هنوز نمیدونم چرا دخترکم از آینده نمیترسه . نمیدونم شجاعتش از فقدانِ اُمید میآد یا اعتمادش به من و اون خدایی که محکم ما رو در آغوش گرفته !                                                                         و بذار اعترافی بکنم !                                           نمیدونم ایمانم از ضعف اومده یا از باوری راسخ!                                                        و قصد هم ندارم حالا حالا ها به دنبال جواب این پرسش برم ، هر چه باشه حال تنها دَوا ، برای روحِ خسته‌ی من همین باورِ ، همین ایمانِ که قلبم رو آروم میکنه و به مغزم اجازه میده بدون غل‌وزنجیرهای مزاحم فکر کنه ، تصمیم بگیره و دوباره قوی بشه  ، میخواستم بگم آنقدر قوی بشه که انتقامش رو از زندگی بگیره اما یکهو این فکر به ذهنم رسید که خالقِ زندگی کیه؟                                                      من و خدای جهان!                                                    یعنی  خودم از خودم انتقام بگیرم؟                              یا از خدایی که وجودم وابسته به اونه؟ خدایی که با ارزش ترین داریی اش را درون من قرار داده !                                              چگونه میتونم انقدر نمک‌نشناس باشم ؟!                                و حال به این فکر میکنم که چه جملات زیادی هستند که بدون اینکه بفهمیمِ شون ، به زبون میاریم ، تکرار میکنیم و کم کم بهشون باور پیدا میکنیم.                                آه چقدرساده!چقدر پیچیده!                                دخترکم خوابش گرفته.                                             شب بخیر.  ~آزاده.                                                                    شنبه 20 شهریور 1400 بـَراےِ تــو | نوشته‌های دخترک گمشده</description>
                <category>Azadovski</category>
                <author>Azadovski</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 22:29:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>