<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Azadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Azadeh84</link>
        <description>یه دستِ راست که شعرا رو می‌نویسه رو کاغذ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2496223/avatar/Jpkc3A.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Azadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@Azadeh84</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نازنین!</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-asy0iophrs3a</link>
                <description>.روزگار غریبی است نازنین! به هر کجا که نظر می‌کنی، درد می‌بینی! زندگی درین منطقه‌ی خاص از جغرافیای این کُره‌ی خاکی، دردسرهای خودش را دارد! دانه‌های برف، روی زانوهایم می‌ریزند و من سعی می‌کنم تک‌تک‌شان را به دقت ببینم! صدای همهمه‌ می‌آید! جنگ و آشوب... بوی خون... شلاقی از گیسوانِ رها... سرما... نور...دلار... تیر... دود... سیگار.....موج‌ها خیز بر‌می‌دارند! یورش می‌برند! به صخره‌ها بر‌می‌خورند و در چشم برهم زدنی، رام می‌شوند! قطره‌های بی‌قرار، از دریا جدا می‌شوند و اینطرف و آنطرف می‌پاشند! بخار می‌شوند و آه... بخار می‌شوند و امان... بخار می‌شوند...دست نرم خورشید، بر گونه‌ی من، دست مرگ است بر چهره‌ی قطره‌ای تنها! قطره‌ای که نابود نمی‌شود! هیج‌چیز نابود نمی‌شود! فقط تغییر فاز می‌دهد! جامد می‌شود، مایع می‌شود، گاز می‌شود... درآن رساله‌ البته نوشته بود اگر بو یا رنگ آب راکد با نجاست تغییر پیدا کند، نجس می‌شود! اما یک قطره خون... آن‌هم در دریایِ دائما در حال خروش؟ فقط ابلهان ممکن است به این فکر کنند.....دیدمش. سر بُریده‌ی‌ خدا در دستانش بود! معبد؟ او خدا رو کشته بود! کشته بود و سرش را گوش تا گوش از تنش جدا کرده‌بود! یادم هست که می‌گفتند خدا تن ندارد! تن بد است. شرم‌آور است! باید خجالت بکشی از داشتنش! خدا دوست دارد خجالت کشیدن تو را ببیند! گلگون شدن همان گونه‌های شرم‌آور که خودش ساخته و پرداخته! خیال، حقیقت را آفریده! در وجود تو از خود دمیده! تو را دیوانه و متوهم کرده! از خیالات واهی‌ات دست بردار. دست بردار و خجالت بکش. سر بُریده‌اش در دستانِ من است! لاشه‌ی خیال، در میانِ دستان توست.....من که چیزی نمی‌خواستم مادر! فقط دلم میخواست دریا نباشم! پرنده‌ای باشم، که بر فراز دریا پر می‌گشاید! تیز در آب فرو می‌شود و نرم، سهم خود را به چنگال می‌گیرد! ماهی‌ای باشم که در میانِ چنگِ صیاد دست و پا می‌زند! البته دست و پا که نه... ستون مهره‌هایش را حرکت می‌دهد و باله‌هایش را در هم می‌کوبد! پولک‌های سختی که دارد، اجازه‌ی ورود تیزی نمی‌دهند و او، خود را می‌رهاند! آه می‌خواستم یک روز به جای آن ماهی بودم! آن صید رها گشته از صیاد! شنا می‌کردم در پهنه‌ی دریا! سهمِ کوسه‌ی دریا می‌شدم اما گوشتِ تنِ مرغِ بیگانه‌ی آسمان نه!آه مادر من که چیزی نمی‌خواستم! فقط دلم میخواست مثل آن علف سبزِ سگ‌جان بودم! از میانِ سنگ و خاشاک سر بر‌می‌آوردم و گُل می‌کردم! دلم میخواست برف زمستان، حیاتِ در رگ و ریشه‌ام را منجمد می‌کرد و از سرمای زمستان تلف می‌شدم!من دلم میخواست زنبور بودم! یکی ازآن کارگر‌های کندوی زنبور‌های وحشی! تلخیِ دشت را سر می‌کشیدم و به تو، عسل می‌دادم تا بنوشی!من دلم میخواست کوچک باشم! کوچکی که تنهاست! مثل آن آبشارِ کوچک... که مثل مادری به تمامِ آن دشت، شیر می‌داد! راستش حالا سخت است! حالا نمی‌دانم! نمی‌دانم قطره‌ام؟ دریایم؟ اقیانوسم؟ آزادم..؟..جسدها روی هم افتاده بودند مادر! خون در خیابان راه می‌رفت! چاقوی در شکمِ &quot;نور&quot; را نگذاشتم بیرون بکشند! تو می‌گویی نباید اینکار را کرد! من یادم بود! بوی خون می‌آید هنوز! چشم‌هایم را از سرم خارج کن! درست مثل آن چشمِ خالیِ &quot;صخره&quot;! &quot;نور&quot; از همانجا به ما می‌رسد مادر! &quot;نور&quot; ما را نجات می‌دهد! به ما زندگی می‌بخشد! به ما امید می‌بخشد!میانِ کاغذپاره‌هایش صحبتی از تو و خواهرت نیست؟ به دل نگیر مادر! حماقت را به دل نگیر. ولی رام نشو. رام نباش. ببین... ما باید وحشی باشیم! &quot;گربه&quot; اگر شکار نکند می‌میرد مادر! ولی موش نمی‌میرد! چاق و چاق‌تر می‌شود! زاد و ولد می‌کند! دنیا را به گند و کثافت می‌کشد! همه‌چیز را می‌جَوَد و نابود می‌کند... رحم نکن بهشان. گرگ اگر شکار نکند می‌میرد... او دهانش بوی خون می‌دهد مادر! ولی هنوز زنده است... نگاهش کن... هنوز نفس می‌کشد.....کنار پنجره نشسته‌ام و به ماه فکر میکنم! ماه در آسمان نیست! به جایش چراغِ خانه‌ی همسایه روشن است. پنجره‌ی اتاق‌شان باز است و باد با پرده‌ی سفید‌شان بازی می‌کند. صدای موتور، ماشین، رادیو... صدای نفس‌های کلاغِ نشسته بر لب پنجره!آسمانِ خالی...سرم را پایین می‌اندازم. بافتنی‌ام را پشت و رو می‌کنم و شروع می‌کنم به بافتن. نخ قرمز از کلاف باز می‌شود و دور انگشتم تاب می‌خورد و دور میل بافتنی می‌پیچد و خودش را آویزانِ نخ قبلی می‌کند! بدون نخ قبلی خیلی سخت می‌شود زندگی! مثل اولین ردیف همین شال گردن یا هر شال گردن دیگری در دنیا...یاد روزی می‌افتم که احساس کردم غرق شده‌ام! غرق شده‌ای که مجبور است تا ابد دردِ نفس نکشیدن و سنگینی شدید سینه‌ را تحمل کند! درد شکستن استخوان‌های سینه و فرو رفتن تیزی‌شان در ریه‌های تنگ و ترسیده! غریقی که یک دست از آب به بالا آورده و انتظار کمک می‌کشد...چشم‌هایم می‌سوخت و خونِ سینه‌ی دریده‌ شده‌ام در آب راه می‌رفت! من رقصِ آن را تماشا می‌کردم و سعی می‌کردم با آن خون، بر صفحه‌ی سرد اقیانوس نقاشی کنم! آدم‌ها همیشه می‌خواهند یک چیز از خودشان باقی بماند! چیزی که بعد از آن‌ها زبان‌شان باشد. برای ارضای توهم جاودانگی! برای آنکه کمتر احساس کنیم حتی هیچ هم نیستیم!..حالا شک دارم مادر! نمی‌دانم ما خود دریاییم یا فقط درین دریا دفن شده‌ایم! حالا سخت است مادر. قطره‌ها هم به آسمان می‌روند؟ تو فکر میکنی این یک قطره‌ خونِ ما، زندگی را نجات می‌دهد مادر؟ تو.......پ.ن: گفتم قبل از اینکه اینترنت کامل وصل بشه یه پست بذارم و از ویرگول تشکر کنم به خاطر این روزا! هنوز تموم نشده......</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 17:29:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا.</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-ej7dbgshdong</link>
                <description>.من برای هر موضوعی میتونم ده‌ها صفحه بنویسم! میتونم  قلم رو روی کاغذ بکشم و بدون فکر، هرچیزی که از قبل توی ذهنم بوده رو روی کاغذ بریزم! میدونی. و میتونیم امتحان کنیم. راجب مداد. راجب پنجره. راجب عشق. راجب خدا. راجب وطن. راجب صدا. راجب مارمولک. راجب کاغذ. حتی راجب خودِ نوشتن... اما برای تو فقط یکبار نوشتم! با چشم‌هایی اشک‌آلود و قلبی که درد می‌کشید! نمیدونم چرا اینقدر نوشتن از تو برام سخته بابا! من که صبح تا شب ساعت‌ها با تو صحبت می‌کنم! من که همش بهت میگم زل بزنی تو چشمام! من‌ که همش کنارتم این روزا! پس چرا... چرا وقتی می‌نویسم اینقدر احساساتم زیاد می‌شن که غرق میشم؟ تو چی داری؟ چی هستی؟ کی هستی؟!دلم میخواد برگردم به اون شبی که برای اولین‌بار کتاب داستان حضرت یوسف رو آوردی خونه! با اون جلد آبی و صفحات مربعی! شب برام خوندیش و منو رو بازوت خواب کردی! اونقدر مطمئن و آروم خوابیدم که انگار سرمو رو بازوی خدا گذاشته باشم! خیلیا به پدرشون میگن قهرمان اما تو برای من چیزی بیشتر از قهرمان بودی!کشتی نگرفتیم باهم ولی هرچقدر که دلم خواست باهات بحث کردم و حرفامون باهم کشتی گرفتن! اونقدر باهم حرف زدیم که ازبرم شدی! خودم شدی! یجوری که دیگه حرف بعدیتو میتونم حدس بزنم! چون هر دو مثل هم فکر می‌کنیم...من یه موجود بی‌پناه بودم! مثل همه‌ی بچه‌های عالم! تمام روز به تو فکر می‌کردم! به اینکه شب بیای و از بالای میز آشپزخونه بپرم تو بغلت! که باهام صحبت کنی! نقاشیامو نشونت بدم! باهم شعر بخونیم! قصه بخونیم...منتظر آخرهفته بودم. که بریم پارک! سوار تاب بشم! و تو منو هُل بدی تا آسمون! منتظر عید بودم که کامپیوترت رو از مغازه بیاری خونه و اون گیم سیب رو بازی کنم! منتظر روز تولدم بودم! تا همه رو دعوت کنی و وقتی به کفشای مهمونا نگاه می‌کنم ذوق کنم! منتظرت بودم! تا شمع روی کیکم رو خریده باشی! ازون شمعا که عین یه گل باز می‌شد و موسیقی داشت!منتظر بودم انشایی که چرک نویس دارم رو بشنوی تا اگه خوشت اومد پاک‌نویسش کنم!منتظر بودم اون دوربین قشنگت رو دربیاری و بگی : فاطمه بخند!منتظر بودم تو بیای تا همه‌ی سوالات دنیا رو ازت بپرسم!منتظر بودم یه لحظه ببینمت تا یادم بره یه دیقه‌ی پیش چیا نداشتم و برای چی دلم شکسته بود!.هر وقت ناراحت می‌شدم، می‌رفتم تو غار تنهایی! همش منتظر بودم درو باز کنی و بیای پیشم! منتظر بودم چون میدونستم میای! چون میدونستم تا ناراحتیم حل نشه کنارم می‌مونی و حتی بعدش...میدونستم حتی اگه دختر خوبی نباشم، تو هیچوقت منو تنها نمیزاری و این بزرگترین هدیه‌ای بود که به من دادی! یه عشق بی‌قید و شرط؛ که هرطور باشم و هرجا باشم با منه و از من جدا نمیشه!اون جاکلیدی که وقتی رفتم خوابگاه از دسته‌کلیدت جدا کردی و گذاشتی تو دستم، فقط نماد این عشق بود....به تو چی میتونم بگم؟ به تو چیزی میشه بخشید؟ من میتونم؟ چی بدم که در برابر این احساس عشقی که الان داره موج میزنه تو سینه‌م، حقیر نباشه! چی بگم که در برابر اون گوش همیشه شنوایی که برام بودی، کم نباشه!چی بگم که بشه یه قطره از دریای تو بابا؟هیچی.فقط میخوام بدونی اگه امروز بالی دارم برای پرواز و پریدن، این بال و این پرواز بدون تو برای من ممکن نبود! پرنده چی میتونه به آسمون ببخشه؟جز یه پرواز شکوهمند؟دلم میخواد اونقدر بلند و باشکوه پرواز کنم که قلبت از دیدن پروازِ من، سرشار بشه از شادی! امیدوارم شاد باشی و همینجوری که هستی بمونی! و بدونی که خیلی دوستت دارم!روزت مبارک بابا.۰۴/۱۰/۱۲</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 22:35:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از زن حرف نمی‌زنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-pocjji4taoky</link>
                <description>.زن که باشی درباره‌ات قضاوت می‌کنند....اندوهگینم. اندوهگین و خشمگینم! شمشیر به دست ندارم برای جنگیدن اما همین کلمات هم برایم کافیست. چشم‌های خسته‌ام را می‌فشارم و نعره می‌کشم! داد میزنم. عربده می‌کشم! جامه می‌درم! زلف می‌افشانم.بمیرید.حقیقتا بمیرید.اگر با دیدن زنی در خیابان افسار عقل از کف می‌دهید،بمیرید.احتیاجی به بودن‌تان نیست!اگر با دیدن دانشِ دختری رعشه بر اندام‌تان می‌افتد،بمیرید.اگر فکر می‌کنید و به شما آموخته‌اند که می‌توانید با دختری که به دوز و کلک به خانه آورده‌اید، به زور بخوابید و نزدیکی کنید،بمیرید.اگر با دیدن اندام دختربچه‌ی خودتان، هوس ت*جاوز می‌کنید،بمیرید.اگر فکر می‌کنید سکس قدرت‌طلبی شماست،بمیرید.اگر فکر می‌کنید بقول خودتان گفتنی ب*الا رفتن از دختر کشور غریبه افتخار شماست،بمیرید.اگر بعد از شنیدن خبر &quot;ت*جاوز&quot; به اما و اگر و چرا فکر می‌کنید،بمیرید.اگر هنوز هم فکر می‌کنید تفاوتی برگرفته از جنسیت میان درک و شعورِ زنان و مردان است،بمیرید.اگر فکر می‌کنید نمی‌توانید خودتان را کنترل کنید،می‌دانم کسی تا بحال به شما نگفته،ولی عادی نیست!می‌توانید درباره‌اش بمیرید.اگر فکر می‌کنید زن، ک*لفت و وسیله‌ی ا*رضای شماست،بمیرید.اگر فکر می‌کنید باید من صدایم را کم کنم تا امنیت داشته باشم،بروید و بمیرید.از مرگ شما خوشحال خواهم شد.خفه‌شوید و بمیرید..چه کسانی شما را تربیت کردند؟!.خبر تازه‌ای نیست. هیچ خبر تازه‌ای نیست. آنقدر تکراری و عادیه که نباید اصلا کسی عین خیالش باشه! کردن که کردن! مرد بودن! دلشون خواسته!هرچقدر سنم بالاتر میره، آتیشم تندتر میشه.‌ می‌فهمم که یه عده کارشون از حرف و کلام و آگاهی دادن و اینا گذشته! مریضن. مریض‌هایی که حالا چه انتخاب کردن مریض باشن چه نکردن، ولی دارن گند میزنن تو دنیایی که یه پدر و مادر خیلی معمولی دارن جون می‌کنن تا واسه بچه‌شون، پاره تنشون، پاک و سالم نگهش دارن.دارن گند میزنن به تنها زندگی من. دارن گند میزنن به زندگی خواهر من، مادر من، عزیز من، دختر من، دخترِ ما...دارن گند میزنن و جالبه که با وقاحت تمام، با وقاحت تمام، یه نر غیر انسان جلوی دوربینی که میلیون‌ها آدم می‌بیننش، میاد و میگه که پرچم ما رو بالا بردن!ای لعنت.لعنت به خود بی‌خانواده‌ت. به زنی که تربیتت کرده،به مردی که ازش الگو گرفتی! ای لعنت بر اون ۱۴ میلیون آدم نفهم یا مریضی که از تو واسه خودشون یه بت ساختن!دلم بخدا با لعنت گفتن خنک نمیشه! دوس دارم چیزای دیگه‌ای بگم! از همونا که عین نقل و نبات هی ور ور از دهن نجس تو و امثال تو بیرون می‌ریزه، اما....میترسین آره؟.میترسین راجبش حرف بزنیم؟ راجب مزخرفاتی که به یه آدم صرفا بخاطر داشتن یه زائده لای پاش، حق اینو میده که حتی بچه خودشو بکشه؟بهش حق میده صدتاصدتا زن بگیره و حرمسرا راه بندازه واسه خودش!حق میده حتی اگه بی‌لیاقت‌ترین باشه، تا وقتیکه نخواد کسی رو طلاق نده! سرپرست بچه‌ش باشه...حق میده دست رو زن بلند کنه!حق میده هر گوهی که دلش میخواد بخوره!اونم فقط بخاطر یه زائده لای پاش....الهه....اولین بار نیست که به سوگ زنی اشک می‌ریزم و میدونم که آخرین‌بارم نیست!هربار یه تیکه از قلبم سنگ میشه.هربار سنگ‌تر میشم.هربار خطرناک‌تر میشم.هربار خشمگین‌تر میشم.میخوان دهنمو ببندن تا اونجایی که خواستن، اون چیزی که خواستن رو دیکته کنم؟میخوان از ترس جونم پامو از خونه‌ بیرون نذارم؟میخوان با محدود کردن همه‌چیز زندگیم، کاری کنن خودم تسلیم بشم؟ما که تسلیم نمی‌شیم زن.مگه نه؟اشک تک‌تک شونو در میاریم.یا ما، یا زنانی شبیه به ما...اشک‌شونو درمیاریم!بخاطر تک‌تک دخترایی که براشون اشک ریختیم....پ.ن: نمیدونم نوشتن این حجم از خشم خوبه یا نه، ولی فکر می‌کنم من سکوت کردن رو وقتی پای حق و زندگی و امنیت وسط باشه، بلد نیستم...پ.ن۲: تا حالا هیچوقت از کسانی خواهش نکردم، ولی خواهش میکنم اگر این پست رو خوندید، اون آقای پست‌تر از حیوانی که ۱۴ میلیون نفر توی اینستاگرام فالوش کردن، و بجز یک آدم مریض،با ذهنیت مریض نیست رو ریپورت، و کسایی که فالوش کردن رو آنفالو کنید. خیلی از متجاوزین، فقط فرصت تجاوز نداشتند...‌</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 01:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمای چپ.</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%BE-jwu9lfraxxdk</link>
                <description>.گفت: &quot;قلمت چقدر خوبه. بیشتر بنویس.&quot; لبخند زدم! گوشه لبم کج شد. حواسم به ابروهام بود که افتاده بودن روی چشمام. یکی فریاد می‌زد توی سینه‌م. یکی گریه می‌کرد. یکی داشت رژه می‌رفت بین اونا. گُم شده بودم. یه تیکه از وجودم گرو این انتخاب بود. چرا بی‌فکر جونمو گرو گذاشتم؟!زُل زدم تو تخم چشاش. داشت حرف می‌زد و منم واضح می‌شنیدم که چی میگه. ولی یکی تو سینه‌م داشت به این فکر می‌کرد که چرا باید مزخرفات اینو گوش بده؟!مسلما سر در گمم. هیچوقت هم قرار نیست نباشم. مسلما غم دارم و هیچوقت هم قرار نیست نداشته باشم. مسلما عاشقم و هیچوقت هم قرار نیست از یادم ببرم. مسلما اون قراره بگه و منم هیچوقت قرار نیست بشنوم. دنبال سر نخ می‌گردم. دنبال سرِ نخی که منو میرسونه به خونه‌ی خودم. دنبالِ سرِ نخی که من گمراه رو گمراه‌‌تر میکنه، تا همه‌چیزو گم کنم! دنبال سر نخ می‌گردم. دنبال سر نخی که بتونه ابتدای قصه‌مو به انتهای اون گره بزنه، دنبال سر نخ می‌گردم! دنبال سر نخی که منو به اون چیزی که باید برسونه...دنبال رد پای اونم!اونکه راهو بهم نشون میداد. اونکه اجازه می‌داد دیوونه‌ترین باشم...دنبال رد پاش می‌گردم! تو میگی خونه‌ش کجاست؟!.پ.ن: یه حفره‌ی سرتاسری دارم تو سینه‌م. نمای چپ منو نبین! خط ندید دارم!.</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 19:17:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پونیو</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D9%BE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88-tqfi2plff2v2</link>
                <description>.وقتی پناه می‌برم به نوشتن یعنی تو اوج دیوونگی‌ام. یعنی میتونم نقشه‌های نکشیده‌ی کلاس نقشه‌کشی رو بزارم زیر تخت و روش بنویسم. یعنی میتونم برنامه‌ی خط نخورده‌ی روی دیوارو نگاه کنم و تو دلم مسخره‌ش کنم و بنویسم. یعنی میتونم از صب چیزی نخورده باشم و فقط برای دل خودم بنویسم...یاد اولین نوشته‌ای می‌افتم که گذاشتم ویرگول. احتمالا یه نوشته بود که مخاطب خاصی داشت. شایدم اون اولیش نبود. نمی‌دونم! من فقط دلم میخواد بنویسم. چیزای دیگه بهانه‌ان. درد، خوشحالی، فهمیدن، یه اتفاق عاشقانه یا بامزه... اینا اصل مطلب نیستن. حتی خودمم اصلش نیستم! اصل اون چیزیه که میخواد نوشته بشه و میشه...کسی چه میدونه قراره چی پیش بیاد؟ من دیگه حوصله‌ی غصه خوردن ندارم. دیگه حوصله‌ی نوشتن و حوصله‌ی فکر کردن به اینکه معتادم به نوشتن رو ندارم. دیگه حوصله اینو ندارم که بخوام بنویسم تا شاید یکی بخونه. من حوصله ندارم دیگه بحث کنم واسه اینکه ثابت کنم اگه پاش بیوفته تو که هیچی! ده تا شبیه تو رو میخوابونم کف زمینو حقمو از حلقومشون می‌کشم بیرون!باور کن من دیگه خسته‌تر از این حرفام که بخوام خودمو تغییر بدم اونم واسه دیدن یه چیز متفاوت تو یه آدم دیگه! باور کن من دیگه حوصله‌ی قهرمان ساختن ندارم که هرچی قهرمان ساختم برای خودم خیلی طول نکشید تا فرو بریزه. من دیگه حوصله ندارم بخوام توضیح بدم برای کسی که چرا کاری رو انجام میدم یا چرا انجامش نمی‌دم. من دیگه خسته‌تر ازین حرفام که بتونم حوصله کنم برای تو هم... من خیلی خسته شدم.....به هوش مصنوعی گفتم اگه پونیو ۲۵ سالش می‌شد چه شکلی بود؟ اونم این عکسو تحویلم داد. گوشواره‌ش انقد قشنگه که دوس دارم با سرامیک واسه خودم بسازمش. خیلی سال بود که فکر می‌کردم بد سلیقه‌م. آخه تو میدونی من ازین چیزای خوشگل مرتب خوشم نمیاد. هرچیزی باید عجیب باشه تا نظر منو جلب کنه. توام عجیبی. عجیب نه اینکه کج و کوله‌ای! تو عجیب قشنگی! حرف زدنت آرومم می‌کنه! نگاهت باعث میشه چشمام آتیش بگیره. یا حتی وقتی بعد یه مدت طولانی باهام حرف میزنی، همه‌ی نبودنت از ذهنم محو می‌شه! تو برام خاص ترینی اینو خودتم کم و بیش میدونی. تو منو مهربون می‌شناسی و منم خودمو مهربون می‌شناسم اما اگه از یکی دیگه بپرسی احتمالا اون منو مهربون نشناسه! آخه تو که بهتر از من میدونی آدما پیچیده‌تر از این حرفان.....پ.ن: چشماتو ببند و با خیال راحت....</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 19:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرا پرنسس شدن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%86-nrg8wjxrh95j</link>
                <description>.چند وقت پیش سر یکی از کلاسام تو دانشگاه یه بحثی پیش اومد در مورد شاهنامه و رستم. استاد که داشت با ذوق فراوان برای دانشجوهای مشتاق، رستمی که فردوسی رسم کرده بود رو توصیف می‌کرد، بعد از جوانمردی و انسانیت رسید به زور بازو و شهامت. به چشم و ابروی مشکی و سینه‌ها و اندام مردانه‌ی مقبول! شروع کرد به وصف رستم و رسید به وصف مرد: مردها که از قدیم اینطوری نبودن!!!گوشام تیز شد!انتظار همچین حرفی رو اینجا دیگه نداشتم! انتظار اینکه تو یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران، سر کلاس یه درس عمومی، از یکی از بهترین اساتید اون دانشگاه همچین حرفی بشنوم! که آره: پسرا پرنسس شدن!.ساکت نشسته بودم‌. با اینکه جنونم همون جنون فاطمه‌ی قبلی بود اما اونقدرا بی‌صبر نبودم! میخواستم ببینم واکنش بقیه چیه. که یه دختری شروع کرد به صحبت کردن...می‌گفت زن‌ها تو این مدت با شعارِ الکی آزادی خواستن تو جامعه جای مردها رو بگیرن و با اونها رقابت کنن. وقتی زن‌ها مسئولیت پذیرفتن که بخشی از مخارج خانواده رو بدن، دیگه مردها چرا باید مرد بمونن؟ وقتی دخترا دُنگ خودشونو تو دیت عاشقانه با پسر موردعلاقه‌شون پرداخت می‌کنن، دیگه مردها چرا باید مردانگی داشته باشن؟ وقتی زن‌ها خیلی چیزها رو میخوان خودشون مدیریت کنن، این مردها هستن که آسیب می‌بینن، چون مردها احتیاج به زن‌هایی دارن که بتونن براشون کارهایی بکنن تا ازین طریق مردونگی خودشون رو اثبات کنن!تنها چیزی که اون لحظه تو دلم گفتم: لعنت به اینستاگرام!.یکی از دخترا که خیلی ادعای تجربه می‌کرد شروع کرد به صحبت کردن. حرفاش زیادی مزخرف و کلیشه‌ای بودن. اون در سنین نوجوانی دخترکی بوده جنگجو و آزادی‌خواه، اما بعد به دست آوردن این جایگاه ناگهان متوجه شده که این دنیا برای روحِ لطیف یک زن زیادی زمخت و بعضی کارها و دغدغه‌ها، برای مغزِ ظریف یک زن زیادی سنگین هستن! یه نفر اون وسط گفت: چه اشکالی داره یه دختر مستقل پول قهوه‌ای که با یکی خورده رو خودش حساب کنه؟حدسم درست بود‌. همین یه سوال کافی بود تا اینستاگردای بیکار و مغزهای گندیده‌ی حاضر که تعدادشون کم هم نبود، بریزن رو سرش که .....همش حرفای اینستا بود. همش حرفای مزخرف چن‌تا پیج مزخرف بود که اکثر دخترایی که تو دایره‌ی آشنایانم بودن، فالو داشتن‌شون. همش حرفای آشنا بود: زن مقدسه! انرژی زنانه‌ت رو دست کم نگیر! اگه دلت خواست بگی دوستت دارم، نگو! مردها فلانن. زن‌ها بیسارن..خسته بودم.ولی یه چیزی می‌جوشید درونم. برگشتم و دختره رو نگاه کردم. نمی‌خواستم بازی ای رو شروع کنم که آخرش معلومه. فقط با لبخند گفتم: تو چقد شبیه اون زن بلاگری هستی که ریپورتش کردم!.بچه‌ها خندین، صورت دختر گُر گرفت....چه اتفاقی داره می‌افته؟در بیشتر جوامع و اگر بخوایم واقع‌گرایانه‌تر بگیم، تقریباً همه جوامع، ‌زنان از نظر حقوق سیاسی، اجتماعی، شغلی، اقتصادی و حتی حقِ تصمیم‌گیری شخصی، قرن‌ها پایین‌تر از مردها نگه داشته شدن. این شکاف تاریخی، به‌مرور زمان باورهای غلطی رو تو ذهن ما ساخته؛ مثل اینکه قدرت مال مرده، احساسات مال زنه، یا مرد باید نان‌آور باشه و زن مراقب بچه‌ها...تک‌تک ما توی جامعه‌ای بزرگ شدیم که توش زن بودن همیشه یک مرحله بعد از انسان بودن تعریف شده. توی مدرسه‌هامون، توی کتاب‌هامون، توی سریال‌هامون، توی خونه‌هامون، همه‌جا بهمون یاد دادن که مردها ستون‌اند و زن‌ها سایه! مرد باید بجنگه، نترسه، ناله نکنه، حرف نشنوه، مسئول باشه... مرد حق نداره گریه کنه، خسته بشه، ناز کنه یا حتی احساساتشو کامل بروز بده. در مقابل زن باید لطیف باشه، وفادار باشه، فداکاری کنه، خونه‌دار باشه و تحت هر شرایط شغلی‌ای مسئولیت‌های خونه رو عهده بگیره، بی‌‌سر و صدا بمونه و در عین حال مادرِ نمونه، همسرِ مهربون، دخترِ سر به‌راه و کارمندِ بی‌توقع هم باشه!!!..تصویری که به ما از زن بودن نشون دادن، هیچوقت تصویر یک زن سالم نبوده. یادم نمیاد جایی به زن‌ها حق زندگی بالغانه رو داده باشن! زن انگار همیشه بچه است. روزی بچه‌ی خانه‌ی پدری، روزی بچه‌ی خانه‌ی‌ شوهر! یادم نمیاد جایی به زن‌ها گفته باشن که میتونید تنها هم زندگی کنید! یادم نمیاد گفته باشن عیبی نداره حتی اگه زشت باشید! یادم نمیاد گفته باشن بخندید و قهقهه بزنید و اونطوری که خودتون! خودِ خودِ شخص خودتون، دلخواهشه، زندگی کنید.یادم نمیاد دختری رو که برای بی‌نقص بودن تلاش نکنه. ندیدم دختری رو که وقتی مشکلی تو زندگی شخصیش یا رابطه‌ی‌ عاطفیش پیش میاد از خودش نبینه! حالا شاید یکی باز پیدا شه بگه چون زن‌ها احساساتی‌ان! ولی نه. چون زن‌ها اینگونه تربیت شدن!.زن‌ها دارن مرد میشن و مردها زن!!!.بعد اینهمه سال، امروز زن‌ها به جایی رسیدن که حق‌طلبی کنن. که بگن آقا این فلان چیز که می‌گین تو نباید انجام بدی، والا منم میتونم انجامش بدم! اون پوله که می‌گفتین تو میخوای چیکار، منم واسه رشد شخصی و خانوادگی‌ لازمش دارم! اون اعتمادبنفس و قدرت که می‌گفتی به کارم نمیاد، والا حق انسانی منه! این وسط یکیم پا میشه میگه میخوای مرد بشی!...بذار یه چیزی رو روشن بگم: زن‌ها جای مردها رو نگرفتن. کسی جای کسی نرفته! ما زن‌ها داریم جایگاهی که از اول حقمون بوده رو طلب می‌کنیم.  واقعیت اینه که ما قبل از زن یا مرد بودن، انسانیم. هر آدمی فارغ از جنسیتش، شایسته‌ی حقوق انسانی، احترام و فرصت‌های یکسان برای رشد و تصمیم‌گیریه. تفاوت‌های بیولوژیکی‌ای که بین زن و مرد وجود داره، دلیلی برای نابرابری نیست. پس اگر میخوای بهانه‌ای بیاری بهتره استدلال محکم‌تری جور کنی! یکسان‌سازی چیزی نیست که من دنبالش باشم. من نمی‌خوام زن‌ها و مردها رو شبیه به هم ببینم ولی باید دنیای بیرون برای ما برابر باشه! اونوقت خواهید دید که بازهم ما در وجود تفاوت‌هایی خواهیم داشت البته تفاوت هایی شیرین و تکمیل‌کننده‌ی هم! درواقع ما به برابری حقوقی و انسانی نیاز داریم، نه یکسان‌سازی بی‌فکرانه!  در دهه‌های اخیر که زن‌ها دارن برای دست‌یابی به حقوق طبیعی و انسانی‌شون مبارزه می‌کنن و بالا میان، یه عده فکر می‌کنن دارن مرد می‌شن! در صورتی که این فقط بازپس‌گیری حریم و جایگاهیه که از اول حقشون بوده. البته این بازپس‌گیری حقوق انسانی زنان، روی جامعه‌ی مردانه هم بی‌تاثیر نبوده! و از طرف دیگه، چیزی که هم‌زمان داره اتفاق می‌افته، بیدار شدن اون بخش‌هایی از وجود مردهاست که سال‌ها سرکوب شده بودن...تا همین چند دهه پیش، گریه کردن برای مردها ننگ بود. عروسک داشتن برای پسرها ممنوع بود. ابراز احساسات، خواستن نوازش، ترسیدن، شکست خوردن یا نخواستن مسئولیت‌های مالی همگی نشونه ضعف مرد تلقی می‌شدن. اما کم‌کم مردها دارن این نقاب رو کنار می‌زنن. _خواسته یا ناخواسته_ دارن انسان‌تر می‌شن. نه اینکه پرنسس شده‌ باشن، بلکه فقط دارن خودشون می‌شن. دارن اجازه می‌دن جنبه‌های حساس، لطیف، وابسته و عاطفی خودشون هم دیده بشه..تازه داریم نفس می‌کشیم همگی!.ولی جامعه‌ای که عادت داره موفقیت رو فقط تو دست مردها ببینه، وقتی رشد زن‌ها رو می‌بینه، فکر می‌کنه مردها دارن عقب می‌رن. درحالی‌که اون‌چیزی که عقب می‌ره، فقط سلطه‌ست. قدرت‌طلبی، بازی مردسالاری، نگاه بالا به پایین، و توهم اینکه مرد به خاطر بیولوژیش «بیشتر» و «بالاتره».وقتی زنی تو جامعه رشد می‌کنه، مردها جاشون رو از دست نمی‌دن. اما وقتی مردی برای حفظ سلطه‌ش رشد زن رو تهدید می‌بینه، اون‌جاست که ذهنیت مریض قدرت‌محورش رسوا می‌شه.مردها دارن پوست می‌ندازن. دیگه اون کلیشهٔ مرد سنگی، بی‌احساس، رئیس، خشن، برتری‌طلب و همیشه‌قوی داره از نفس می‌افته. چون مردها هم خسته‌ن. از جنگیدن با خودشون، از انکار بخش‌هایی از وجودشون. دارن یاد می‌گیرن اشک نشونهٔ ضعف نیست، نوازش خواستن هم نوعی حق طلبیه، دوست داشتن گل و رنگ و رقص و لطافت انسانیه. اگه امروز پسربچه‌ای عروسک بغل می‌کنه، اگه مردی لاک می‌زنه، با گربه‌اش حرف می‌زنه، یا توی آغوش زنی آرامش می‌گیره، اون آدم نه پرنسس شده، نه از مردانگی‌ش کم شده، بلکه فقط داره کامل‌تر می‌شه. داره خودش رو بدون سانسور زندگی می‌کنه...‌‌.کی باید حساب کنه؟!.یکی از مسخره‌ترین بحث‌های این روزای فضای مجازی اینه که &quot; هزینه‌ی قرارهای عاشقانه رو کی باید حساب کنه؟&quot; مرد؟ یا زن؟واقعیت اینه که این یه مسئله‌ی کاملاً سلیقه‌ای و شخصیه. بسته به نوع رابطه، میزان صمیمیت، توانایی مالی و درک دو طرف، این موضوع می‌تونه هر بار یه جور حل بشه. گاهی مرد حساب می‌کنه، گاهی زن، گاهی هر دو با هم، گاهی اصلا یکی هدیه می‌ده. بدون چشم‌داشت!در روابط عمیق و سالم، این سوال اصلاً مطرح نیست. چون اصل رابطه روی احترام، علاقه و مشارکت ساخته شده، نه روی نمایش قدرت یا انجام وظیفه. اما اینکه این موضوع ساده انقدر باعث درگیری ذهنی، بحث و حتی قضاوت‌های سطحی شده، خودش نشون می‌ده که بعضیا از تغییرات دنیای امروز ناراحتن. اون‌ها نمی‌خوان اینطوری باشه، چون ترجیح می‌دن همون جای قبلی، همون نظم قدیمی، همون سلطه‌ی نابرابر حفظ بشه. در واقع، اصرار روی این که &quot;فلان جنس باید فلان کار رو بکنه&quot;، بیشتر از اینکه ناشی از عشق باشه، نشونه‌ی ترس از برابریه. و هرجا عشق قراره اتفاق بیفته، این قبیل ترس‌ها جاشون رو به اعتماد، درک و انتخاب آزادانه می‌دن.‌‌.همهٔ این تحولات به ما یه پیام واضح می‌ده. اینکه ما نه به زنِ خانه‌نشینِ فداکارِ خسته‌لبخند احتیاج داریم، نه به مردِ دیکتاتورِ بی‌احساسِ سنگی.ما نیاز به انسان داریم.اگه میتونی به عنوان انسان برای خودت، خانواده‌ت و جامعه‌ت مفید باشی، پس میتونی به خودت افتخار کنی!در غیر اینصورت خودتو با من مَردم من فلانم من زنم من لطافت دارم انرژی زنانه دارم گول نزن!!!انسانی که فارغ از جنسیتش بتونه هم‌دل باشه، عاشق باشه، اهل رشد باشه، اهل شنیدن و دیده‌شدن باشه، میتونه بگه تونسته واقعا به عنوان یک فرد مفید و آگاه، به دور از تعصب و آموزه‌های خاله‌زنکی اشتباه زندگی کرده.ما همسری می‌خوایم که دلسوز باشه. پدری می‌خوایم که حضورش شفا باشه نه سایه‌ی قضاوت. مادری می‌خوایم که آزاد باشه نه قربانی.اگه امروز فکر می‌کنیم «پسرا پرنسس شدن»، شاید وقتشه جمله‌مونو عوض کنیم و بگیم:«آدم‌ها دارن خودشون می‌شن»نه مردها دارن ضعیف می‌شن، نه زن‌ها دارن مرد می‌شن. فقط مرزهای مسخره‌ای که جامعه بین احساس، قدرت، اشک، لطافت، منطق، و مسئولیت کشیده بود، داره فرو می‌ریزه.دنیایی که در اون زن‌ها می‌تونن رهبری کنن و مردها میتونن با خیال آسوده اشک بریزن، دنیایی نیست که به هم ریخته، دنیاییه که تازه داره درست می‌شه..پ.ن:نوشتم به امید اینکه دخترِ من، روزهایی که من دیدم رو نبینه! برای زن. برای زندگی. برای آزادی..</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Tue, 08 Apr 2025 17:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوی باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-r3z1zfjqjzsa</link>
                <description>‌.بعضی وقتا نوشتن آدم نمیاد. اینو کسایی که خیلی می‌نویسن خوب درکش می‌کنن. یهو می‌بینی تویی و یه عالمه فکرایی که صاف صاف از مغزت رد میشن  ولی نمی‌تونی بنویسی‌شون.خوابیدم روی تخت و طبق معمول همیشه ازین بدن ضعیف و جسم در حال تحلیلم مراقبت میکنم. چرا؟ چون من آدم قوی‌‌ای نیستم. قوی نه البته در تضاد اون ضعف جسمانی! قوی به این معنی که خودم عهده‌دار خودم نیستم. اگه بودم که اصلا منی نبود...تو گمان می‌کنی فردایی هست؟.غصه‌‌ها صف می‌کشن تو قلبم. همه‌ی آدما تنهان. یه زمانی مُد شده بود هی ازون نهنگ تنهای تو اقیانوس حرف میزدن... اسمشو یادم رفت! یکی نبود بگه ما هم دقیقا شبیه همون نهنگ تنهاییم... چند میلیارد آدمِ تنها، کنارِ هم! نه ورودیای مغزمون یکیه، نه خروجیاشون! کلمه‌هام که چن‌تا دونه بیشتر نیستن. آدمِ احمقِ بی‌نهایت... تو کجای این کلمه‌های تکراری جا میشی که زور میزنی واسه نوشتن؟ یه‌چیزی ته دلت فهمیده هاااا ببین دو ساعته میخوای بنویسی و نمی‌تونی! بنویس باشه. بنویس....تو آدم شجاعی نیستی.باغچه‌ رو بدون اون گُلا نمی‌تونستی تحمل کنی. البته منم مثل توام. نمی‌تونم نگاه کنم و ببینم علفای هرز بهم ریشخند میزنن. نمی‌تونم ببینم مورچه‌ها هنوز تو اون خاکِ نمناک لونه دارن...من روی خاک اون باغچه رو سیمان می‌کشم! من روش میز و صندلی میزارم. من انقد بهش می‌چسبم که نبینمش، که تو چشمم نباشه. من آدم شجاعی نیستم.من دیوونه‌م.تو همون باغچه چاه می‌کنم و روش یه سنگ توالت میزارم. من نمی‌تونم باغچه رو بدون گُل تحمل کنم... من نمی‌تونم... .امیدو بزار پشت درِ اتاقت. بیا با همون ذهن ناامیدِ خسته‌ت بخواب. چن وقتیه می‌ترسم از نوشتن. چن‌ساله هرچی نوشتم از خیال و شهود و نادیده، شده حقیقت و واقعیت و دیده... می‌ترسم این روزای خوبم خراب کنم با حرفای همیشه بدم. می‌ترسم وسط آزادی از قفس حرف بزنم، می‌ترسم وسط عشق از تنهایی بگم، می‌ترسم بگم شاید نه.. شاید نشد... خرافاتی‌ام؟ از من خرافات ستیزتر ندیدی تو عمرت اما خب، ترسو که هستم! ترس طبیعیه وقتی یه چیزیو خیلی عزیز می‌کنی برای خودت...خسته‌م از حلزون بودن!  حالا بال درآوردم واسه پریدن. اما خونه‌ی سنگینم نمیزاره بپرم! دلم دردسر شده واسم. سرم درد می‌گیره از دست فکر و خیالاش... میگم اگه این قلبو جدا کنم از سینه‌م دیگه احساسش نمی‌کنم نه؟ دیگه انگار مال من نیست‌؟ رگمو بزنم چی؟ اصلا واسه چی اینهمه راه برم؟ واسه چی بال بال بزنم؟ مگه چی منتظر منه؟ مگه اصلا چیزی هست؟.آروم‌تر نگام کن...تیزی نگاهت فرو میره تو چشمام. یواش نگاه کن.  هیچی دیگه معنی نداره واسم انگار. هیچی واسم نمونده از همچی ِهمچی...  تو خوبی! یعنی نمیدونم. شاید خوبیِ توام توهم منه. ولی یه چیزی مُرده تو سینه‌م... منم یه چیزی مُرده تو سینه‌م....یادته همیشه می‌گفتم حتی نمی‌دونم نفرت چیه. حالا میدونم. سر خاکش که وایساده بودم فهمیدم. ناراحت بودم از مُردن یه آدم که یهو یه گوشه از دلم خندید. بلند. قهقهه زد. پاهامو فشار دادم به خاک و سینه‌مو جلو آوردم. ابروهام بیشتر تو هم رفتن و با نگاهم خاک ریختم رو تنش. همه‌ش همینه... همه‌ی دردامو، همه‌ی آدمایی که باعث شدن اینطوری بشم، باعث شدن از خوبی فراری باشم، همه‌شونو خاک می‌کنم. بعدم پامو فشار میدم رو خاکش. درحالی‌که گریه می‌کنم اما یه گوشه‌ی دلم می‌خنده...آره.نفرت درونم‌ موج میزنه.....قرار بود دنیا جای قشنگی باشه. قرار بود بزرگ شم و مثل همه‌ی آدم‌بزرگا حرفای بزرگانه بزنم. فکرای بزرگانه کنم! اما نمیدونم چرا هرچی بزرگ شدم بیشتر فهمیدم این بزرگ‌ترها چقدر بچه‌ و خام و نفهم! ان...نمیدونم از کجا شروع شد. حسی که درونم فریاد می‌زد باید قدرتمند باشم... بچه بودم! اما قرار بود وقتی بزرگ شدم، همه‌چی سر جای خودش باشه.میدونی؛ وقتی هنوز زمین زیر پام اونقدری وسیع نبود که لرزهای وحشتناک دنیا رو حس کنم، دنیا تو ذهنم قشنگ‌تر بود. شبیه سرزمینی که همیشه روشنه، با پنجره‌هایی که رو به دشت باز میشن! با آفتابی که غروب نمی‌کنه و شعری که هرگز سرودن‌اش متوقف نمی‌شه... سرزمینی که آدما از قاطع بودن خسته نمیشن، صادقانه نگاهت میکنن، و هیچ‌چیزی اونجا نیمه‌کاره نیست. فکر می‌کردم بزرگ‌شدن، یعنی فهمیدن،‌ یعنی آرامش، یعنی به مقصد رسیدن، به بار نشستن. فکر می‌کردم وقتی بیست سالم شد دیگه زیر پتو برای خودم قصه‌ی دخترکِ دشت‌ها رو نمیگم. فکر می‌کردم روزی بزرگ می‌شم و همه‌چیز محو می‌شه! فکر می‌کردم می‌شم یکی شبیه همه‌ی آدم‌بزرگ‌هایی که می‌شناختم. با دغدغه‌های جدیِ حیات و معاش. دور از خیال‌پردازیِ کودکانه. دور از تنهاییِ فاطمه‌ی تنها. جوجه اردک زشت....نو شدنِ طبیعت، منو نو نکرد. منو تو نو کردی! تو بهارِ من شدی. خیلی وقته که دیگه فصلی جز بهار نبود تو سالِ چهارفصلِ من...من فقط شعر نمی‌گم. تو نمی‌فهمی ولی وقتی می‌نویسم، یعنی میخوام داد بزنم. یعنی دلم میخواد همه‌ی ندونسته‌هامو بکوبم تو صورت همه‌ی اونایی که فک می‌کنن خیلی می‌دونن! چیزی نمی‌شناسم که به اندازه راستی و یک‌رویی ارزشمند باشه. اونقدر که اگه یه چیزی دلیل تحمل این دنیا باشه واسه‌ی من، اون راستیه! حتی اگه این راستی برام دردسر داشته‌باشه، که شک نکن داره! چون آدما دروغِ قشنگو ترجیح میدن. خودمم همینطوری‌ام.تصور نکن من خیلی طرفدارِ حقیقت‌ام. نه. من هیچ علاقه‌ای به حقیقت ندارم! با اینکه براش احترام قائلم و تلاش می‌کنم خودم آدم روراستی باشم اما ممکنه به خودم دروغ‌های شیرین بگم! ممکنه یه عمر نتونم اون چیزی که میدونم حقیقت تلخ منه رو بپذیرم...هرچند با اینکه اصلا حقیقتی وجود داره یا نه هم مشکل دارم!که البته اونم چندان مهم نیست!هر کدوم از ما با وجود اینهمه ادا و اصول درآوردن واسه هفتاد سال زندگی سگی؛ میتونیم با دقت محاسبه‌ی بسیار بالایی حتی هیچ هم در نظر گرفته بشیم!هیچِ ملایم......چه افتاد؟.پ.ن: بهت دلخوشم اما بزار تو تاریکی بمونم. تاریکی منو وادار میکنه از درون خودم نور بگیرم! پ.ن۲: همیشه واسه زندگی کردن زوده و واسه مُردن دیر. خیلی خیلی دیر....</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 11:05:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاغ‌‌...</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-rjmdibswrsxi</link>
                <description>.سرش را از میان برگه‌ها بالا آورد. دخترک هنوز خواب بود. برگشت و رو به قاصدک‌‌ها خندید‌! همه‌ی جنگل در خواب بودند. دخترک، فقط کلاغ را فراموش کرده‌بود...شب که داستان‌ را تمام می‌کرد، برای همه‌ی شخصیت‌ها پایانی نوشت. ولی کلاغ که اهمیتی نداشت! او را فراموش کرد! به جای او از طوطی‌ها نوشت! از مرغابی‌ها. از روباهِ پیرِ دانا که حالا حکمفرمای این جنگل زرد بود.دخترک از ابرها نوشت که دلشان می‌خواست ببارند! از خورشید که مثل سکه‌ای میانه‌ی سپهر می‌درخشید. از قاصدک‌هایی که تا ابد بین زمین و هوا می‌رقصیدند! از برگ‌هایی که دیگر زرد نبودند‌...دخترک از ماه نوشت و از ستاره‌ها! از شفق قطبی‌اب که میهمان ویژه‌ی جنگلی گرم بود، در پهنه‌ی خیالاتش...از آبشاری نوشت که هیچ انسانی تابحال آن را ندیده‌بود! از دریاچه‌ای که تا ابد لبریز از آبی مرواریدی بود‌!او حتی به فکر مارهای سمی جنگل هم بود‌. برایشان خرگوش فرستاد و موش. به هرحال آنها هم سهمی ازین قصه داشتند؛ولی کلاغ...او هیچ سهمی نداشت! فقط صفحه‌ی اول داستان قارقار کرده بود و روی شاخه‌ی درخت نشسته بود. ماه‌ها انتظار کشیده‌بود برای اینکه دخترک دوباره از روی شاخه بلندش کند و بتواند دوباره قارقار کند.ولی حتی دخترک هم او را فراموش کرده‌بود! داستان تمام شده بود و کلاغ هیچوقت نفهمید چرا به این قصه آورده‌شده بود...شب، بعد از آنکه دخترک خوابید، کلاغ بیدار ماند! بیدار ماند و فکر کرد به اینکه شاید بتواند در داستان دیگری دوباره قارقار کند! پس از روی شاخه بلند شد و از کتابِ داستانش بیرون آمد! پاک‌کن سفید دخترک را برداشت و صفحه‌ها را یکی یکی برگرداند تا به صفخه ی اول رسید‌‌. قارقارش را پاک کرد، طوری که انگار هیچوقت نبوده!راستش را بخواهی او می‌ترسید! نمی‌دانست اصلا می‌تواند داستان دیگری پیدا کند یا نه! اگر هیچ داستانی نبود چه؟ اگر هیچکس او را نمی‌خواست چه؟ دلش تنگ شد و یک لحظه احساس کرد که باید برود! شاید از همه‌ی قصه‌ها...کاش او هم بال و پر رنگی داشت!اشک هایش را پاک کرد و کتابِ دست‌نویسِ دخترک را بست. از پنجره‌ی اتاقِ کوچکِ دختر، بیرون خانه را نگاه کرد. خورشید واقعی را دید.دلش می‌خواست داستان خودش را داشته‌باشد!پرکشید.‌‌‌‌....پ‌.ن: ۴۰۴ هم مثل قبلیاست؛ شایدم بدتر! ولی، عیدتون مبارک!!!.</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 15:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگ.</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-yx0mvsmix8sl</link>
                <description>.زندگی هر روز سخت‌تر از دیروزه‌. درک کردن چیزی از نزدیک خیلی تفاوت داره با خیال‌پردازی در موردش. سخت که میگم منظورم مهم بودن نیست! چون من هنوزم خیلی چیزا رو جدی نمی‌گیرم! ولی خیلی چیزام هستن که مجبورم جدی بگیرم. با وجود اینکه واسم خیلی سخته جدی گرفتن‌شون!مثلا مجبورم جدی بگیرم و یه رژیم غذایی داشته‌باشم. این طبیعیه. من یه آدمم و البته جسم چندان مقاوم و قدرتمندی هم ندارم! پس لازمه واسه اینکه بتونم حداقل سی‌سال آینده رو کچل یا خیلی چاق نشم از قوانین دنیوی‌ای اطاعت کنم که به نظرم خیلی مسخره میان! یا مثلا شبا. تنها تایم خلوتِ خوابگاه و زمانی که میتونم با تمرکز تمام بنویسم و فکر کنم، اما از خستگیِ زیاد باید بخوابم!میدونم درک کردن حرفام یکم سخته و حتی به نظر مسخره هم میاد ولی یه لحظه فکر کنید چقدر انسان قدرتمند‌تر و بلندمرتبه‌تر می‌شد اگر &quot;بدن&quot; نداشت!یه روز می‌خواستی دنیا رو تغییر بدی... و شایدم دادی! اما شکستی...‌.با روانشناسی مدرن کنار نمیام! هی با خودم کلنجار میرم تا به عنوان یه انسان اهل علم و استدلال و ریاضیات، بپذیرم خودستایی رو اما نمی‌تونم. دیوانه بودن، بخشنده بودن، مهمان‌دوست بودن، کمک کردن، همدردی کردن، گریستن با اونکه گریه می‌کنه، و حتی گاهی مُردن با کسی که می‌میره، رفتن با اونکه میره... وای من عاشق شرقی بودنم! عاشق حافظم. میتونم زندگیمو ول کنم و برم تو اون غزل حافظ که میگه:&quot; عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خارظاهراً مصلحت وقت در آن می‌بینی&quot;زندگی کنم!.بوسه بر ساعت بزن، او دیده است عشاق را...من میتونم خودمو گُم کنم تو یه عکس قدیمی. برم و بپوشم لباس عروسی یه زنی رو که سالها پیش پاره و دور انداخته شده... میتونم دست بکشم رو کت مردونه‌ی دهه‌ی چهل. میتونم برقصم و بخونم و فریاد بکشم. البته تو تصورات خودم......هم در آزادی هر شعر خودم رقصیدم....میدونی دلم واسه چی تنگ میشه؟ واسه اون شبایی که یواشکی تا صب زیر پتو چراغ قوه روشن می‌کردم و کتاب داستان میخوندم از عشق‌های افسانه‌ای شرقی... از اون دختر تنهای توی دشت‌ها که صبح تا غروب کار می‌کرد و اندازه‌ی یک مرد تنومند جرئت داشت و اندازه‌ی آبیِ دریا دلِ مهربون! اونکه می‌جنگید برای خانواده‌ش اما نمی‌ذاشت هیشکی بشینه جاش و بخواد براش ببره و بدوزه. عاشق بود اما رها می‌کرد... دختری که تا ابد شعر میخوند...دلم برای اولین باری که فروغ خوندم تنگه! واسه اولین باری که خودم دیوان شهریارو دست گرفتم و بوییدم. واسه اولین باری که کوه حیدربابا رو از نزدیک دیدم و دلم میخواست همونجا تبدیل به یه بوته‌ی خار بشم! دلم تنگ شده واسه اولین باری که گفتم &quot; دوستت دارم&quot; واسه اولین باری که حس می‌کردم دنیا متوقف شده و فقط منم که دارم حرکت می‌کنم! دلم تنگ شده واسه قصه‌هایی که هر شب برای خودم ساختم و براشون اشک ریختم و شعر خوندم و باهاشون زندگی کردم!دلم تنگ شده واسه اولین شعری که گفتم و سر صف تو مدرسه خوندمش! دلم تنگ شده واسه دسته‌گلایی که برای مامانم درست می‌کردم و اون دورشون می‌نداخت! دلم تنگ شده واسه بوسیدن عروسک بچگیام...میدونی دلم واسه چی تنگ شده؟ میدونی دلم یه عمره تنگ چیه؟!.من دلم واسه خودم تنگه!.خودم بودن سخته. خیلی سخت. خیلی خیلی سخت‌تر از اونکه بتونم با هزار کیلومتر دور شدن از خونه درستش کنم! خیلی دلم تنگه. تنگ اون کسی که درونم هر روز داره خاک میخوره. دلش میخواد بیاد این بیرون. نفس بکشه. زندگی کنه. اما این آدما صاف پا گذاشتن رو گلوش و داره خفه میشه. خیلی حواسم هست بهش. خیلی مراقبم همیشه. تا نمیره این زن شرقیِ وحشی، درونِ من....پ‌.ن: تو دلتنگ خودت نمیشی؟.</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Thu, 06 Mar 2025 01:26:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مایه‌ی ننگ پدر...</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-wr0tuqymvotg</link>
                <description>.تخم سبزی بودملا به لای غم و اندوهِ سپیداندر آن لانه‌ی بی‌رنگ و امیدمایه‌ی ننگ پدرخونِ در سینه‌ی یک مادرِ پیرآرزو داشتم ای کاش شبیزیر خونابه‌ی ماهشادی ام گُم می‌شد!غم و اندوه فراوان، به تنم می‌زد رنگ شب و مهتاب مرا می‌بلعیدتا به هنگام پگاهمن هم از خانه خود بودم و بسجوجه‌‌ای ساده و زردتخمی از رنگ‌سپیدولی افسوس نشاطم اینجاستصبح است.جوجه‌ها آزادند...جوجه‌ها شادانند...غم و افسوس مرا بلعیدهشادی‌ام تخم خودم بود و همان خلوت سبزغصه آوار برین جوجه‌ی بی‌تاب شدهجوجه‌ها زرد شدندمن سیه رنگ شدممایه‌ی ننگ پدر....غم و اندوه مرا بلعیده! به کجا پر بکشیم؟ تو نمی‌آیی، نه؟.پ.ن: دست‌خط زیبای دوستم....</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 02:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال!</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-cnb7tdjotuog</link>
                <description>.نشسته‌ام روی کوهی از نداشته‌ها. چیزهایی که از تک‌تک ما درین دنیا گرفته می‌شوند و ما خیلی سخت به یاد می‌آوریم که روزی برای ما بودند! یا حتی وجود داشتند...می‌پرسی خیال می‌کنم؟ می‌گویم مگر همه‌ی آنچه که دیدیم، خیال نبوده؟ نگاهم کن. از موهایم شروع کن. از نوکِ باریک و آسیب‌دیده‌شان. یکی یکی ببین‌شان. به موهای سپیدم کم‌لطفی نکن. همه را با عشق نگاه کن. بیا و نگاهت را سُر بده سمت پیشانی‌ام. ابروهای کم‌پشتم را نگاه کن. مژه‌هایم را ازآن فاصله می‌بینی؟ بیا نزدیکتر. تیرگی‌ها و کاستی‌‌های صورتم را از نزدیک نگاه کن. دور چشمم گود شده می‌دانم. بدم نمی‌آید. گلویم را ببین. خیلی به زحمت می‌افتد تا آب دهنم را قورت بدهم. شانه‌هایم را ببین. کنار بزن لباس را. مگر همه‌ی این زندگی خیال نیست؟ شانه‌هایم را نگاه کن. می‌دانم باری نمی‌بینی رویشان. بارِ بر دوشِ آدم‌ها خیال آنهاست. درست مثل بغضی که تو ندیدی...اشک‌های روی صورتم را ببین. نترس. آنقدر می‌گریم که تا روی سینه‌ام غلط بخورند. می‌دانم دوست داشتی زن نباشی. می‌دانم اشک ریختی برای اینکه نمی‌دانستی می‌خواهی مادر باشی، یا مردی دیوانه و آزاد! می‌دانم از غصه‌‌های بسیار گریستی بی‌اندازه! اشک‌های من اما موج‌های اندکی از آشفتگی درونم اند. گمان نکن غم‌دارم و غصه‌ی دنیا مرا فرا گرفته! من از انبوهِ خشمِ دریای درونم به گریه می‌افتم. برای همین هم گفتمت فقط نگاه کنی! به من اعتماد کن. آدم‌ها درست مثل ماه، از دور زیبا و مفید اند...آدم‌ها خودشان هم خیال اند. موفقیت‌هایشان، خیالات زاییده‌ی خیال... می‌بینم گاهی زنِ شهوت‌برانگیزِ هوشمندی را. پشتِ میزِ تحریری نشسته و کتابِ زندگی‌ ما را می‌نویسد. به جای من، او قلم به دست می‌گیرد. من نوشته‌ی اویم. می‌دانی؛ گاهی حس میکنم همه‌چیز تحت کنترل نیرویی است که ما هیچکدام نیستیم...ولی می‌دانم و می‌دانی که نمی‌شود فهمید‌. زندگی تا ابد یک راز باقی می‌ماند. درست مثل رازی که باعث تولد کودکی می‌شود. بعضی وقت‌ها فکر میکنم چشم‌هایمان را بسته‌اند و ما به همين دلیل است که فهم ناقصی داریم. ما نه عقل اندیشه داریم، نه قلب آسوده از عشق. عشق هم خود، خیالِ آدمهاست. می‌دانم. تو هم خیال منی...با وجود خیال بودنت اما اسیرِ توام. نه نای ماندن دارم، نه قصدِ رفتن. نه می‌خواهم طوفانِ خشمم را بر سرت بریزم، نه می‌خواهم بگذرم از لذت تماشای خیالت... هنوز هم تو درون من جریان داری! ببین‌. درست مثل جنینی در رحم مادر! رگ‌های حیاتم را از تو می‌گیرم من. تو نباشی، من کجا می‌توانم باشم؟ چطور می‌توانم؟همه‌چیز همین‌جاست. تو هنوز میانِ درختانِ بلند می‌دوی! هنوز خاکِ نم‌خورده را بو می‌کشی و دلت می‌خواهد زمین تو را ببلعد! هنوز هم دلت می‌خواهد قفس را بشکنی! فریاد بزنی! ظالم را دار بزنی و بر خونِ پیروزی‌ات پا بکوبی! هنوز هم وقتی می‌گریی، آن گوشه‌ی دیوانه‌ی دلت نیشش تا بناگوش باز شده! حس غرور می‌پیجد در سینه‌ات. دلت می‌خواهد همه‌چیز را به آتش بکشی! پُتک برداری و بکوبی بر سر داشته‌هایت... مگر نه اینکه همه‌چیز خیالِ زنی شهوت‌برانگیز است؟! تو حالا همان زنی! نگاه کن. تو درونِ منی اما بیست ساله...همش یه خیاله زن. آروم باش....پ‌.ن: ۱۶ بهمن تولدمه البته! حدس می‌زنم قراره عجیب‌ترین تولد زندگیم باشه. خیلی چیزا به دست آوردم تو این نوزده‌ سال. خیلیاش غیرممکن بودن و به دست من ممکن شدن! انکار نمی‌کنم لذت تصاحب کردن رو اما هنوزم یه گوشه از قلبم خوابیده زیرِ درخت توت و به لبخندِ تو فکر می‌کنه... بدون اینکه بخواد تصاحبش کنه!.</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 15:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته‌ی یه شاعر دیوونه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-sj4m9rmbguqq</link>
                <description>.اینجا و امروز دست‌هایم سرد است و دلم ناامید و دردمند. گوشه‌‌ی یکی از اتاق‌های یک‌شکلِ خوابگاهِ ۱۰ تکیه دادم به یکی از چهار تخت‌خوابِ یک شکل در اتاق. در کنار آدم‌هایی تقریبا یک‌شکل! آدم‌هایی فراری از اندیشه‌های ژرف...صدای پای باد، که روی پنجره پا می‌کوبد، گوشم را سوراخ کرده. این زن‌ِ تنها در گوشه‌ی تنهاییِ خودش خواهد پوسید. کو آنکه مرا خواهد فهمید؟!نفس‌هایم چند روزی است سنگین شده‌اند. آلوده بودنِ این اتمسفرِ ناپاک و آلوده هم بی‌تاثیر نیست ؛ لیک غصه است تماما. آنچه آوار شده برین سینه‌ی سخت سوخته و خاکستر شده!دنبال ابرها می‌دوم. با آفتاب عشق‌بازی می‌کنم و در میانِ سبزه‌‌های پلاستیکی به خواب می‌روم. آدمیانِ پُرجنب و جوش، عصبانی و اندوهگینم می‌کنند. با دیوانِ پروین فرار می‌کنم میانِ درختانِ بلندِ حیاط خوابگاه.&quot;در هوس افزون و در عقل اندکیمسالها داریم اما کودکیم...&quot;رو آورده‌ام البته به مولانا! شمس را می‌جویم و با خودم به این فکر می‌کنم که من کجا عابدِ دانای محبوب خواهم بود؟ نکند من خود شمسِ دیوانه‌ی مطرود باشم...&quot;مُرده بُدم، زنده شدم، گریه بُدم، خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم...&quot;به رهایی فکر می‌کنم. به یک جمعِ زیبا. به فروغ، به پروین، به شهریار... به اینکه آتشِ زنانگی‌ام را با فروغ بیفروزم و درایت و متانت پروین را بیاموزم و سر بر شانه‌ی شهریار بگذارم و تا خودِ صبح زار بزنم و زار بزنم و زار بزنم...آنقدر بگریم که احساس در تنم بواسطه‌ی آن اشک‌های روان، جاری شود از پوست و گوشت و استخوانم!آنقدر مویه کنم که دیگر توانِ فغان نداشته باشم.مدتی است با یک روانشناس صحبت می‌کنم و حالا فهمیده‌ام که به راستی و از دید علم روانشناسی، آنچه که حقیقتا درون من جریان دارد، دیوانگی و جنون محض است. اما چه کنم که این دیوانگی را دیوانه‌وار دوست دارمش! &quot;گر که هر عاقل چو من دیوانه بوددر جهان بس عاقل و فرزانه بود&quot;سینه‌ام تابِ داغ ندارد و می‌دانم که این دنیا پُر از داغ و دردِ نرسیدن و نبودن است.ولی باید دیوانه‌ای بخشنده بود، مگر نه؟!باید بخشنده بود تا رها شد...&quot;و زمانی که به دنبال رهایی بودییادت آور زنِ سبزآنقدر ابر رها بودکه بارید و گذشتآنقدر سیل رها بود که شهری از خونبه رگِ خشکِ کویری بی‌جانریخت و در تب‌ و تابی آرامکُشت و رقصید و گذشتیا همان سرو سپیدبا تمامِ هوس و عشقِ نمایان در دلسخت کوبید و گذشت...آنقدر مهر رها بود که شبآبِ آیینه‌ای رودِ پُر از عشوه درآن دامنه رادر میانِ شب و خاشاک رها کرد و گذشتآنقدر ماه رها بود که افتاد به حوضی کوچکبی کنایت که منم ماهِ تمامِ شبِ تار...آنقدر سبزه رها بود که در سفره‌ی بی‌رنگِ زنی خسته و زاربی‌حسادت رویید...یا هوس کرد غذای شب چوپان بشود،گاو کاهیده‌ی پیر!نگرانِ دل شوریده‌ی بی‌تاب نباشعشق را جاری کننعره زن، بوسه بزن، مستی کنزندگی اینجا نیست!&quot;.دست‌خط زیبای دوستم:).اینم نقاشی جدیدم. بی‌ربط بپذیرین!!!.اینم واسه اینکه بزارم کاور پست و واسه اینکه عاشق گربه‌هام!.پ.ن: هرچقدر بیشتر با آدما سر و کله میزنم بیشتر می‌فهمم که نمی‌تونم اجتماعی باشم. گاهی آرزو می‌کنم شب بخوابم و صبح علایق و دغدغه‌هام با ۸۰ درصد آدما یکی بشه! گاهی ام نه! دوس دارم دیوونه باشم. هرچند دیوونگی به این آسونیا نیست!.</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 01:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها...</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D8%B1%D9%87%D8%A7-n4mbovc2cbzc</link>
                <description>.یه زمانی ویرگول مکان امن من بود. برای نوشتن. برای پر گشودن. برای رقصوندن هجوم کلمه‌ها، توی ذهن همیشه ناآرومِ من...چن‌باری این صفحه رو باز کردم برای نوشتن. کلیک کردم &quot;نوشتن پست جدید&quot; و اومدم اینجا. پُر از حرف بودم. پُر از ماجرا. پُر از چیزایی که قبلا خیلی آسون نوشته می‌شدن اما الان این ذهنِ لامصب بود و منی که می‌موندم هاج و واج واسه نوشتن یه بندِ کوتاه!شعرام خیلی کمتر دلشون میخواست نوشته بشن. غصه‌هام خیلی بیشتر شده بودن. اونقد که تو شعر جا نمی‌شدن! بزرگ نبودنا! مسخره بودن. اونقدر مسخره که حیفم می‌‌اومد قافیه و وزن حرومشون کنم!خیلیا اینجا تو ویرگول اومدن و رفتن. خیلیا نوشتن و نوشتن و نوشتن تا قلم‌شون خشکِ خشکِ خشک شد! خیلیا دل‌شکسته اومدن و سرشکسته رفتن...ولی من نه دلم میخواد از ویرگول برم، نه دلم میخواد این قلمِ تند و تیزم به همین زودی و با همین آرومی خشک بشه! نمی‌دونم چیکار باید بکنم اما خوب میدونم این چیزا تو دنیای هنر عادیه ...پس قلم خشکمو میزنم تو جوهر و شروع می‌کنم به نوشتن:آنقدر ابر رها بود که بارید و گذشت ....پ.ن: زیادی سختش می‌کنم. شایدم نه. نمی‌دونم....</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 01:06:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه باش زن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%B2%D9%86-doepqfrqikzc</link>
                <description>.سبز شدی، سبز شدی، سبز، سبز....از گذشته‌ها چیزی خاطرم نیست. طوفان شدیدی درون سینه‌ام شروع به توفیدن کرده. قفس گشوده شده و پرنده‌های اسیر، درحال پروازند. خشم موج می‌زند در نگاهم. لبخند می‌زنم آهسته. موهای پریشانم دور تا دور صورتم را گرفته‌اند... در آینه نگاه می‌کنم! زنی سبز ایستاده روبه‌رویم. اخمو‌. جدی. شدیدا دیوانه! خیلی بلاها از سر گذرانده! اما او نه احساساتی بوده و نه نفهم! او دیوانه بوده... او دیوانه شده....ساکت شو..سکوتش آوای بلند‌تری دارد. چشم‌هایش آوای بلند‌تری دارند. شکسته از درون. آنقدر درد کشیده که دیگر درد نکشیدن هم دردناک شده برایش. چشم‌هایش... وای. چشم‌هایش عادت دارند به زُل زدن. به بلعیدن. به غارت کردن.ناامید نشده از رسیدن. خسته نشده از دیوانگی کردن. کلافه نشده از خودش بودن!خودش را میان دردها جانگذاشته! روحش مثل آهنربا، تکه‌های مُرده‌ی جسمش را از میان خاطره‌ها بیرون کشیده. سپهر، سایه بر سر و رویش انداخته و آفتاب، این چشم‌های خیره در چشم‌هایم را سوزانده و سیاه کرده. احساس موج می‌زند در چشم‌های من اما چشم‌های این زنِ در آینه؛او....ماه در چشم من هنوز....نشسته به مناجات با خدا. در اتاقی تنگ و تاریک بی‌آنکه خدایی ببیند یا ایمانی داشته باشد. چشم‌هایش را بسته و به چیزهایی فکر می‌کند دور از عقل آدم‌ها. اگر دیوانگی نیست پس نامش چیست این زمزمه؟ مسلم است که او همیشه یک دیوانه بوده!سکوت نکرده! جنگ کرده! حق طلبیده! به ناشدنی‌های زیادی اندیشیده. نوشته و پاره کرده! ساخته و کوبیده. نگاشته و در آتش انداخته!خودش را در اضطراب و جنگ غرقه کرده نه لزوما برای اینکه کار درستی بوده! نه.او فقط دیوانه بوده!.زن..هرچقدر بیشتر نگاهش می‌کنم، بیشتر با او خو می‌گیرم. شانه‌های نحیف و گونه‌های برآمده و اندام موزون. غرور... قدرت...نمی‌توانم از زن بودنش چشم‌پوشی کنم. از تمامِ قدرتِ نهفته در دست‌های نحیفش. از تمامِ اندوخته‌ی علم و احساس در کالبد اش. از تمام سختی‌هایی که کشیده و می‌کشد. نمی‌توانم دیگر او را یک انسانِ بدون جنس ببینم‌اش. زنانگی از شیشه‌ی آینه بیرون می‌پاشد. زنی که استوار قدم برمی‌دارد. زنی که با قدرت انسانی‌اش خو می‌گیرد. زنی که مهربان و ترسناک است....شوم یا..‌.شکسته از درون. آینه‌ هم همراه او می‌شکند. تکه‌هایش درست مثل خنجر فرو می‌رود در پاهایم. من می‌مانم و دیوار. دستم را به سمتش دراز می‌کنم.دیوار دور می‌شود...او هم مثل من دیوانه می‌شود...آینه هم دیوانه می‌شود....پ.ن: آن روز در آینه زنی دیدم از جنس خون. ترس برایش بی‌معنا بود. حس نمی‌کرد چیزی را. شادی‌اش الکی بود و خندیدن‌اش آبکی. او خوشحال نبود، چون دیوانه بود! دوست داشت دیوانه بماند...پ.ن۲: یه لحظه دنیا رو بدون دیوانه‌ها تصور ‌کن. آدمای عاقل چه کار بزرگی تو این دنیا انجام دادن؟ دیوونه باش زن. دیوونه....</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 01:33:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند...</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-npvefl570utc</link>
                <description>.باران می‌زند به تن خسته‌ی خیابان.زن و مردی آن طرف‌تردست یکدیگر را گرفته‌اندبه اندوه در چشم‌هایت فکر می‌کنمبه نفرت در کلامتبه سیاهی افکارِ همیشه سپید ات...یادم هست نبرد خودم با طوفان راباد به صورتم سیلی می‌زند همچنان و من به سمت خانه می‌دومچشم‌هایم‌ پُر از خاکپر از اشکپر از خونتاب می‌آورم طوفان را...یا آن بچه گربهنگاهش هنوز در مقابل چشمان کور من استبازی‌هایشپناه آوردنشخوابیدنش در کنارِ تن خسته‌ای که من باشم،رفتنش...من تاب می‌آورم ندیدن راتاب آوردم طرد شدن رایکه شدن رامرگ را دیدن و چشیدن رادرد هنوزم تنهایم نگذاشتهآدم‌ها چه می‌فهمند تو کیستیآدم‌ها چه می‌فهمند عشق...ولش کن!شاید روزی در خلوت به خودت بگویم...کوچه‌بازاری شده همه‌چیز مردها برده‌ی اندام زنان اند وزن‌ها برده‌ی اموال مردانمردها برده‌ی لطافت زنانه‌اند وزن‌ها برده‌ی زور بازوی مردان چه بگویم من از عشق؟کور که هستم..ای کاش لال هم بودم!من تاب نمی‌آورم اندوه در نگاهت را...بخند..عشق زیباست؟.پ.ن: آدم دیگه‌ای شدم...پ.ن۲: دیوان چیه اصلا... دیوان چیه برای تو....</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 23:54:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو چه میدونی شعر چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D9%87-wm9dyvo0hkne</link>
                <description>.به کجا می‌رسد آخر این راه؟ خدا؟ آه خدا می‌داند....نوشتن... نوشتن نه! ولی تو ویرگول نوشتن یادم رفته. از دونسته‌هام نوشتن یادم رفته. یکم دست و پامو گم کردم. یکم خودمو پیدا کردم...فقط میخوام بنویسم. همینطوری. میخوام بگم آخیش. بالاخره پرواز کردم و دور شدم... کیلومترها...از خونه دور شدم، از آدما دور شدم؛ از شهرِ خودم، کوچه‌ی خودم، خونه‌ی خودم...شدم یه زن خونه به دوشِ خوشحال. سه تا دست لباس واسه کسی مثل من زیادم هست! پادرد واسه من چیزی نیست که! غمِ دوری؟ تا چن‌سال کار دارم اونم کار بسیار... چه شبا که بیخود و با دردِ عمیق توی سینه‌م، تو خلوت تاریک و سردِ آذربایجان صبح شدن.دلم واسه خاکِ خوشبوی تبریز قراره بیشتر از هرچیزی تنگ شه. دلم قراره خون بشه واسه یه سری دردای تو رگِ شهرم... دلم قراره خون بمونه از دردِ بی‌درمونِ هم‌زبونا و هم شهریام...ولی یه لحظه بیا. مداداتو بردار بین این دانشجو‌های خاکستریِ صنعتی اصفهان، جلوی دانشکده نساجی بشین و آزادی رو نقاشی کن...بزار اشکات دونه دونه بباره رو کاغذ!شعر بخون زیرِ لبت....هوای اینجا سرد نیست که!.تعجب می‌کنم از گرمیِ هوا! نکنه چون تو اینجایی هواش گرم‌تره؟ نکنه این گُلا رو تو رنگ میزنی واسم؟ آزادی... آزادی اکسیژن منه! تازه دارم نفس می‌کشم. تازه دارم از صبح تا شب هرطور دلم میخواد زندگی می‌کنم. تازه دارم این دنیایِ بی‌معنیِ لعنتی رو مزه می‌کنم و هوس تجربه کردن به سرم میزنه! تازه دارم می‌فهمم هیچ مهم نیست کجا باشم و آدما چه رنگی باشن؛ تنهایی رو دوست داشتن و پرستیدن تو ذات منه!فرار کردن تو ذات منه! کارای بی‌معنی و گاهی زننده انجام دادن تو ذات منه!من اینطوریم که میتونم هزارتا کارو بدون نق‌نق کردن و با لذت تمام انجام بدم. من اینطوریم که میتونم بدون توجه به درد پاهام ساعت‌ها راه برم و شعر بخونم. من میتونم بدون توجه به اینکه بقیه چه فکری راجبم می‌کنن از جمعای خاله‌زنک فرار کنم و عوضش ساعت‌ها آشپزی کنم و تو خوابگاه بوی غذای خونگی راه بندازم....توماس گراهام =).واسم مهم نیست جزوه‌ی درسیه یا دفتر نقاشی. من هر جایی بخوام مدادمو می‌رقصونم! واسم مهم نیست حیاط خوابگاهه یا محوطه دانشگاه! من تا هرجا دلم بخواد با دمپایی میرم!من از قفس نیومدم که خودم واسه خودم قفس طراحی کنم!تو اصلا چی می‌فهمی از من و زندگی من؟تو چه میدونی شعر چیه؟تو...خرگربه‌ی لوس سلف....بیا شیرکوچولو! به اندازه‌ی کافی از گوشت ارزونِ تو غذای سلف خوردی! بیا بازی کنیم. بیا بشین تو بغلم واست شعر بخونم. تو تُرکی متوجه میشی آره؟ اصلا از کجا بدونم فارسی میفهمی! میو؟ میو میو میو؟.تاره چشم منم....دستمو بگیر. حس آزادی داره. حس عجیب پرواز. انگار زیر پام خالی میشه و دارم از ارتفاع زیادی سقوط می‌کنم. آرزوهام صف می‌کشن پشت پلکم. فاطمه؟ خوابی؟ بیدار شو دختر. می‌دونم هنوز یاد نگرفتی خوشحال باشی! می‌دونم چقدر سخته واست ذوق کنی، چقدر سخته واست لبخند بزنی! چشمات تار شده از تصاویر کِدِری که دیدی... چشمات ضعیف شده ازبس نذاشتن ببینی! عینک میخوای بزنی؟ کمک میخوای؟ دستمو میگیری؟.ساده نگذر....+رفاقتو واسم معنی میکنی؟ _رفاقت که معنی نداره! +یعنی چی!_از من می‌پرسی هر وقت دنبال معنی رفاقت گشتی که بتونی یکی رو توجیه کنی، ولش کن...+چه حرفا..._تو که نمی‌دونی من چقدر رفاقت بی‌معنی دیدم... .دنبال چی می‌گردی تو جزوه‌ها زن؟.زن...زن...چقدر خوبه که زنی!چقدر خوبه که از اولش آزاد نبودی! چقدر خوبه که آزادگی یاد گرفتی! چقدر خوشحالم که جنگیدی! چقدر خوشحالم که تجربه کردی و نترسیدی! چقدر خوشحالم که گذاشتی صورتت با آفتاب دست بده و دستت با خاک روبوسی کنه!چقدر خوشحالم که شعر نوشتی واسمون.چقدر خوشحالم که بابا برامون شعر خوند...اشک تو چشمات جمع شده آره؟ پاک کن اشکاتو زن!زن که گریه نمی‌کنه...زنی شبیه تو..زنی درست شبیهِ تو!.رسم روزگار همینه....پ.ن: ولی خیلی بیشتر ازین حرفا داشتم واسه گفتن! حیف که دستام کُندن و چشمام تار و صدام نازک و سرم مست...پ.ن۲: تو میدونی شعر چیه؟ .</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 02:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی اینجا نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-i1ewgcnrwgnz</link>
                <description>.اندیشه می‌کنم من...امشب که ماه می‌درخشد و امید درون سینه‌ام می‌تازداندیشه می‌کنم از تو که مرا به حال خود وا گذاشته‌ایاندیشه می‌کنم به من که تماما مثل پروانه گرد تو می‌گردمرویای کودکی‌ام اینجاست با من به رخت‌خواب آمدهبوسه می‌زند بر پیشانی خسته‌امکه ببینمی‌شودهمه‌چیزی می‌شود که بشود...نگاهش می‌کنم آهستهلبانش خونین‌رنگ‌اندچشمانش مشکین و سیاهگونه‌هایش رنگِ خاکجو گندم بودی از اولبوی گندم می‌دهی و میانِ مزرعه‌ای از جوسر از خاک برآورده‌ایمگر نه آنکه گندم از گندم می‌روید؟تو چطور گندمی بودی که از جو زادی؟رنگ به رخسار زدی؟دروغ به عالم گفتی؟آبِ سرد از چشمه‌ی گرم نوشیدی؟بگو زندگی را تو چرا گُم‌نکردی کودک؟فارسیِ هر سال را ورق زدی قبل مدرسهبوییدی کتاب جدیدت راسال آخر هم همین بودی  زن!زن هم شدی اما بزرگ؟نمی‌دانم...زندگی را لابلای بوسه‌ی باران جاگذاشتی؟یا میانِ کتابِ فارسیِ نو؟یا در خیالاتِ شبانه‌ی ناباورانه‌ات؟برخیزدامِ ناگسستنی‌ات را گسستیدیوارِ ناشکستنی‌ات را شکستیغصه‌ی بی‌انتهایت را پایان دادی...حزن ولی همیشه مهمان توستبه جان پذیرایش باشهنر ات رامهربانی‌ات رامادرِ خفته در درونت رابه جان پذیرا باش خودت را!خودِ خیال‌بافِ قصه‌گویت راخودِ سخنگوی طوطی‌زبانت راخودِ مغرور و خودِ پریشانت را...زندگی را با گربه‌ات راهیِ ناشناخته‌ها کردی؟زندگی را در گرمیِ آفتابش جا گذاشتی؟زندگی را در فریادِ سنگین‌اش رها کردی؟برخیز زندگی اینجا نیست...هیچوقت نبوده.باید بروی...باید برویم....پرگشا....پ.ن: نمی‌دانم چرا اما دلم همیشه رفتن می‌خواهد... .</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2024 02:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه تو را می‌خواند...</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-mf4rxdyeotiy</link>
                <description>.صبر را قاب می‌گیرم می‌زنم بر تن دیوارِ پُر از تنهاییاز رخِ زردِ دویدن، نرسیدنبه جهان می‌نگرمبا همان چشمِ پُر از تنهاییجنسِ تنهاییِ من عادی نیستعاشقانه است...گوشه‌ی خانه‌ی تن‌خسته مرا آغوش استدر و دیوارِ پُر از درد مرا تیمار استشمعدانیِ لب پنجره امید من استبه رهایی...به رسیدن...به رسیدن به همان پوچیِ خاکستریِ کنجِ غمی گیراتربه غمی افزون‌تربه منی شیداترکه بغل کرده جهان را با غمبا همان رنج پُر از فکر و خیالبا همان دفتر تنها با همان شعر و غزلبا همان قافیه‌ها...شوق پرواز نداری دیگر؟گربه‌ی کوچک خود را بردارچمدانی که پُر از صبر و پُر از تنهایی استبشتاب از من سرگشته گذشتن آموزصبر را قاب بگیربر تن زخمیِ دیوار بزنشمع را روشن کنپرده‌ها را بدر و ماهِ مرا دعوت کنشمس و مولای خودت را بنشانبه سخن گفتن‌شان گوش سپارعشق را قاب بگیردر دلتنه. تو خودت عشقی زن!عشق را جابگذارچمدان را بردارچمدانی که پُر از لذت این تنهایی استچمدانی که پُر از آزادی استراه تو را می‌خواندپرگشا.....مثلِ خود باش، خودت باش به من گفت...غافل از اینکه خودم،شبدری تاریکمروحِ من ریشه درین خاکِ مقدس دارد&quot;ریشه‌ها را خشک کن&quot; گفت به من.روحِ من مُردخدا مُردجهان بی‌معناستبگذار از غم خود خنده کنمبگذار از ته دل گریه کنمزندگی ظلمت طاقت‌فرساستباید انکار کنم؟نه. در آغوش خودم می‌گیرم...تو چه ترسی از غم؟لبِ سبزش به غمِ تیره‌ی دندانِ من استروحمان در شبِ مهتاب جنون می‌رقصد چه سماعیچه شبی...تو خودت باش فقطنه خودت دور از اوخودِ تولابلای تنشِ رقصِ خودت با خود ها... صبر را قاب بگیربا وجودِ غمِ بی‌قافیه آویزش کنچمدان را بردارراه تو را می‌خواند پرگشا.....و در آغوش بگیر... مرگ را! ..پ.ن۱: صلح کردن با غم یکی ازون دستاوردهایی بود که تو سال کنکور بدست اومد. اینکه باید یاد بگیری و یاد بگیرم دست و پا نزنیم وقتی دنیا داره عذاب کشیدن رو یادمون می‌ده. مگه ما جایی بجز آغوش همین مادری که ما رو کتک میزنه داریم؟!پ.ن۲: اگه فکر می‌کنید از قصد شعرم موزونه و وزن داره اشتباه می‌کنید. خودم تو خوانش دوم متوجهش شدم:)))))))پ.ن۳:‌ کی صدسال دیگه میشه که شعرامو بدم چاپ؟! ..</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 06:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو هم به هیچ فکر می‌کنی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Azadeh84/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-j3caukymah8h</link>
                <description>.از شیشه‌ی کثیف‌ِ پنجره‌ی تاکسی به بیرون زُل زده بود. ولی چشم‌هایش انگار چیزی نمی‌دید! درست درآن حالت نیمه‌تارِ متمرکز قرار داشت. چیزی برای دیدن وجود نداشت...دستش را به دستگیره‌ی در چسبانده بود و فشارِ انگشتانش را کنترل می‌کرد. نمی‌خواست درِ ماشینِ مردم را بشکند. یک لحظه به تمامِ چیزهای شکستنی جهان فکر کرد...و به او...باران به شیشه می‌کوبید و او به قطراتی که بی‌هدف سُر می‌خوردند خیره شده بود. قطره‌ی آبی را درین جهان پیدا کن که بیهوده تلف شده باشد!نه.حتی یک قطره‌ی آب هم بیهوده از بین نمی‌رود!انسان‌ها هم بیهوده از بین نمی‌روند! وقتی می‌میرند و تجزیه می‌شوند و به طبیعت باز می‌گردند، حتما... حتما جایی به درد کسی خواهند خورد.ولی انسان عقل هم دارد...لعنتی.این عقلِ شوم همیشه تباه خواهد شد.این عقل شوم بشر را تباه خواهد کرد...بشر گمان می‌کند عقل او را درین دنیای بی‌رحم نجات می‌دهد، ولی نه! این عقل است ما را نابود کرده. یک لحظه حواسش پرتِ چشم‌های راننده در آیینه‌ی غبار گرفته‌ی تاکسی شد! چشم‌های راننده خشمگین و متعجب بود...نگاهش را دزدید! و با خودش زمزمه کرد: نه. این مرد نباید او نباشد! این مرد نباید مرا بشناسد. عجب کودنی‌ام! چرا بدونِ اینکه فکر کنم سوارِ این ارابه‌ی مرگ شدم؟ جوابش را می‌دانست! ذهنش خسته بود. شاید هم باید طور دیگری ماجرا را می‌دید! شاید همین ارابه‌ی مرگ او را به آرامشی ابدی می‌رساند... به همان روزی که هیچ فکری نکند!دستگیره‌ی در را محکم گرفته‌بود. نفسش را در سینه حبس می‌کرد: ۱ ۲ ۳...هوای این شهر سنگین است! این آدمیان آنقدر آلوده‌اند که باران نمی‌تواند آنها را بشوید! به بیرون پنجره نگاه می‌کرد! ولی چشم‌هایش انگار چیزی نمی‌دید! درست درآن حالت نیمه‌تارِ متمرکز قرار داشت. چیزی برای دیدن وجود نداشت...او باز هم فکر می‌کرد! به اینکه چقدر باید به هیچ فکر کند؟!.مرا بُکش. رهایم می‌کنی....پ.ن۱: تازگیا از نوشتن داستان‌های کوتاهِ بی‌انتها لذت بسیار می‌برم... به نظرتون مردِ روان‌پریش توی داستانم اینا رو فقط تو خواب می‌بینه؟پ.ن۲: کنکور تموم شد و خیالمون از بابت امتحانای الکی راحت! حس فارغ شدن از اون حال و هوا برام غیرقابل وصفه حالا میتونم از نو دفتر نقاشیمو باز کنم و روزی چن‌تا طرح بکشم... میتونم نامه بنویسم برای آدم‌ها... میتونم شعر بخونم و نگران اتلاف وقت نباشم،چون زندگی همینه دیگه مگه نه؟.</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 16:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی مُرده.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D8%A8-%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%AF-jgirmhbp43sk</link>
                <description>.برای از دست ندادن تقلا نکن. زندگی پُر از گذشتنِ از چیزهایی است که فکر میکنی غیرممکن است بتوان از آنان گذشت و بدون آنها زیست...زندگی پُر از گذرانِ از بیهودگی‌هاست برای رسیدن به بیهودگی‌هایی که کمتر بیهوده باشند!می‌دانم سخت است بفهمی چه می‌گویم. سخت است بفهمی گذشتن را باید از کجا شروع کرد... سخت است شروعِ به گذشتن کنی آن هم ازآن چیزهایی که رویای آینده‌ات را در آغوش گرفته‌اند....از آینه بپرس..آینه را دوست دارم. هیچوقت نمی‌گذارد تصور کنی بیشتر از چیزی که واقعا هستی، هستی! هر روز و هر ثانیه‌هم که جلویش بایستی او همان چیزی را نشانت می‌دهد که نشانش داده‌ای...قائده‌ی دنیا همین است. هرچیزی که امروز داری و نداری، تصویری، تبلوری ازآن چیزی است که دیروز تحویل این جهان داده‌ای! نمی‌شود گندم بکاری و جو درو کنی. اشتباه نکن!تو هرگز بیشتر از آنچه که می‌بخشی، به دست نخواهی آورد....غرق شو..گاهی از آینه بگذر. گاهی احتیاج داری احساسات را از درونی‌ترین و عمیق‌ترین لایه‌شان لمس کنی. گاهی باید آن کسی را که _فکر میکنی_ هستی ترک کنی، تا به کسی که _واقعا_ هستی برسی.قبول دارم. حقیقت همیشه آنقدر که باید شیرین و خوش‌منظر نیست. گاهی آدمیزاد حاضر است تمام عمرش در خواب خوش باشد و هرگز با حقیقت تلخِ این زندگی رو به رو نشود! نمی‌گویم زندگی مطلقا تلخ است. ابدا! بارها به من اثبات شده که زندگی شیرینی‌های کوچکی دارد... ولی می‌توانم با اطمینان بگویم که شروعِ زندگی، همان شروعِ مرگ است.و تو اگر مرگ را تلخ می‌دانی، پس زندگی را هم تلخ خواهی دید....به افق خیره شو..ابتدایش از آنجایی شروع شد که به مردم زمانه‌ام پشت کردم. نمی‌دانستم چرا و نمی‌خواستم هم بدانم. فقط چیزی درون من بود که با آنهمه تشریفات جهان مدرن نمی‌ساخت. انسان مدرن ستاره‌ها را تماشا نمی‌کرد. گل‌های وحشی را بو نمی‌کشید. نامه نمی‌نوشت. در کوزه‌ی گِلی آب نمی‌خورد... انسان مدرن زنده بود اما زندگی نمی‌کرد! می‌دانی، آب بود، اما نه آب جاری...آب راکد بود!هیچ خیالِ در خاک فرو شدن نداشت! خیالِ در سبزه جهیدن، خیالِ رقصیدن در حوضِ آبیِ حیاط، خیالِ زیستن...باید می‌گذشتم ازین زندگانی! باید دست از تظاهر می‌کشیدم. عیبی ندارد که برای من پست‌های خانوادگی اینستاگرامی کسی مهم نباشد،نه؟ عیبی ندارد که تمام آلبومِ آهنگ‌های فلان خواننده‌ی خارجی را نشنیده‌باشم؟ عیبی ندارد که آرزوهای من در ذهنِ این مردم، چیزی بی معنا باشد؟ آخر من هنوز هم دلم غروب می‌خواهد....در آغوشم بگیر..دلم می‌خواست بمیرم. مرگ را مزه کنم. مرگ را زندگی کنم! نمی‌دانم تو چقدر از زندگی‌ات را مُرده‌ای... نمی‌دانم تو کجای راه به رها شدن اندیشیده‌ای... هیچ نمی‌دانم تو اصلا زندگی کرده‌ای یا نه! ولی زندگی شیرین است...نه ازآن نوع شیرینی که مثل عسل دلت را بزند! نه ازآن نوع شیرینی که مثل بوی وانیل گرمت کند! نه ازآن نوع شیرینی که آخرش چربی شود و زائد...اصلا نمی‌دانم می‌شود نام این شیرینی را شیرین گذاشت یا نه! اگر میخواهی بدانی چگونه است، باید بگویم اینجا هیچ‌چیز متفاوت نیست! هیچ‌چیز هیچ فرقی نکرده. آدم‌ها همان‌اند، لباس‌های مزخرف پشت ویترین مغازه‌ها همانند، سیگار‌های خوش‌پاکتِ خوش‌بوی سوزنده همانند... بگذار طور دیگری بگویم! اینجا همه‌چیز تلخِ تلخ است! این تویی که شیرینی! در خودت جست‌وجو کن. بچش شیرینیِ خودت را...شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم....رها کن ماهی مُرده‌ات را....به هیچ چیزی جز رهایی نیندیش! آزادی، اکسیژنِ در هواست. نباشد، زندگی تعطیل است و مرگ در رگ‌هایت جاری...همیشه مُردن به معنای نبودن نیست! بودنی که هیچ تفاوتی با نبودن‌ات نداشته باشد، همان مرگ است!فهمیدنش کار چندانی ندارد اما نفهمیدنش بسیار راحت‌تر است... تو که می‌دانی!آدمیزاد حاضر است تمام عمرش در خواب خوش باشد و هرگز با حقیقت تلخِ این زندگی رو به رو نشود!ولی تو شبیه آنان نباش!راهت را جدا کن. به هر سمتی که دلت آنجا می‌تپد برو. عقل را می‌شود متقاعد کرد اما قلب..‌.مراقب قلبت باش دوستِ من!مراقبِ خودت باش!مبادا بمیری....پ.ن: گاهی با وجود اینکه میرسی، شاید لذتی رو تجربه نکنی... پ.ن۲: اگه کنکور دست از سرم برداره بیشتر خواهم نوشت. چقدر ذهنم پُر شده‌‌... چقدر سرم سنگینه!.</description>
                <category>Azadeh</category>
                <author>Azadeh</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 18:13:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>