<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آزاده ناصری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@AzadehNasery</link>
        <description>عضو داوطلب جمعیت امام علی، کنشگر اجتماعی، نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:54:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1736637/avatar/k2eyWj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آزاده ناصری</title>
            <link>https://virgool.io/@AzadehNasery</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ظهر عدالت</title>
                <link>https://virgool.io/@AzadehNasery/%D8%B8%D9%87%D8%B1-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-ohk76bnqyqfm</link>
                <description>قرار گذاشتیم با هم برویم. باید تا ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه خودم را به میدان هفت تیر برسانم. از ترس ترافیک صبحگاهی، زود از خانه بیرون می‌­زنم. نمی­‌دانم دلشورۀ پیش‌آمدهای محتمل است که برای رفتن مرا پیش می‌برد یا می­‌خواهم به خودم بگویم هرکاری از دستم برمی‌­آمد انجام دادم و یا نمی‌­خواهم تنهائی بنشینم و به کابوس پیش رو فکر کنم و ترجیح می‌­دهم تا می‌­شود کنار دوستانم باشم. شاید هم همه اینها بود و هیچکدام نبود، نمی­‌دانم. به هر حال امیدوارم که رفتنم دلگرمی باشد و بار رنجی را کم کند.از اتوبوس پیاده و با جوی عجول مردم که برای رفتن به سرکار شتاب داشتند به ایستگاه مترو وارد می‌­شوم. سوار قطار که می­‌شوم کتاب استبداد تیموتی اسنایدر را از کیفم درمی‌­آوردم. فصل دوم کتاب، &quot;از نهادهای مدنی دفاع کنید&quot; را باز می‌­کنم. تصادف جالبی­‌ست. هرچند این انگیزه­ به اندازه‌­ای قوی نیست که مرا در این ساعت شلوغی به مترو بکشاند.به همراهانم می‌­رسم و هنوز ساعت ۹ نشده که به سوی اوین راه می‌­افتیم. در راه کمی از اخبار روز می‌گوییم. یک هفته هم نمی‌­شود که متروپل در آبادان بر سر مردم آوار شده و زخم­‌های عمیق خوزستان از بی‌آبی و سوءمدیریت شهری گرفته تا فشار گرانی را گشوده. جشنواره فیلم کن و موفقیت هنرپیشه‌­ها و فیلمسازان ایرانی هم در صدر اخبار است. از هرچیز می‌گوییم جز آنچه در پیش است و سعی می­‌کنیم نگرانی­‌هایمان را پنهان کنیم. از سرخوشی سحرخیزی ست یا خنکی بهاره و یا واکنش دفاعی در مقابل دلشوره، کمی سربه سر هم می­‌گذاریم و می­‌خندیم. ته دلم از اینکه در این شرایط، شوخ طبعیم با این همه انرژی فعال شده کمی شرمنده می­‌شوم و سعی می‌­کنم بزرگسال درونم را بیدار کنم. هرچند تلاشم ناکام می‌ماند. به نظر ترجیحش این‌ است که یک جائی در پس کله­‌ام خودش را پنهان کند تا ببیند چه پیش می‌آید.پیش از همه می­‌رسیم و سایه‌­ای را برای اسکان تصاحب می­‌کنیم. ترافیک را زیاد جدی گرفته بودیم. کم کم دوستانی با چهره آشنا و ناآشنا می­‌رسند. چهل پنجاه نفری می­‌شویم. خیلی­‌ها را اولین بار است که می‌­بینم. از شناختن هم ذوق‌­زده می­‌شویم و با خوشحالی همدیگر را در آغوش می­‌گیریم و از تجربه فعالیت­‌های مجازی مشترک‌مان می­‌گوییم.مثل بچه مدرسه‌­ای‌­هائی شدیم که آخر سال برای گرفتن کارنامه آمده‌­اند و اگرچه از نظر مدیر مدرسه همه­‌مان رد شده‌­ایم، این مردودی ناعادلانه به جای اینکه صدای اعتراض‌مان را فریاد کند، مسخرگی آن ما را به خنده انداخته. فکر کنی شاگرد اولی و کارنامه مردودی دستت بدهند، خنده دار نیست؟ آنهم مدیرانی که پاسخ‌­نامه عوضی دستشان گرفته‌­اند. وهرچقدرهم اعتراض می‌کنی، پاسخ نامه اشتباه را محکم­‌تر روی سرت می‌کوبند.حدود ساعت ده خانم رحیمی و آقای میمندی‌­نژاد را می‌بینیم که آرام و تنها سربالائی را به سوی ما می‌­آیند. خسته و دلشکسته ولی مصمم قدم برمی‌­داشتند. انگار در هر قدم می­‌گفتند، ما چرا اینجا هستیم؟ مگر چکار کردیم؟ جز اینست که عمر و جوانی­‌مان را صرف خدمت به محرومین و فراموش شدگان سرزمین‌مان کرده‌­ایم؟ نه رانتی گرفته‌­ایم و نه ثروتی اندوختیم و نه منتظر فرش قرمز و حمایتی بودیم. سال­ها ممنوع‌­الکاری و ماه‌ها رنج زندان و انفرادی بس نبود؟ چرا می­‌خواهید بیش از این از بودن کنار فرزندان‌­مان محروم‌­مان کنید؟ این چراها درد دارد و می­‌نشیند روی پشت‌شان و کمرشان را خم می‌­کند. جنس این درد را می‌­شناسم. ولی تا به حال انقدر از نزدیک و به این سنگینی لمسش نکرده بودم. به ما که می­‌رسند شوخ طبعی‌­شان کمی عذاب وجدان سرخوشی­‌های اول صبحم را کم می‌­کند و در عین حال دیگر راه فراری از فکر کردن به رخداد پیش رو نمی‌­گذارد. لحظه موعود رسیده بود و باید امیدوار می‌­بودیم که اتفاق خاصی نیوفتد. سناریوها مشخص بود و پیش­بینی اتفاق خوبی را نمی­‌شد داشت و این انتظار را سخت­تر می‌کرد.  برای دفاع آخر، خانم رحیمی به سمت ساختمان دادسرا می‌­رود. آقای میمندی­‌نژاد هم روبروی زندان اوین روی جدول می­‌نشیند و ما هم دورش حلقه می‌­زنیم. خسته و رنجیده است. مثل همیشه دردها و ترس­‌هایش را در جام شوخی و کنایه پیشکش‌­مان می‌‌کند و ما هم با همه وجود سر می­‌کشیم. سربازی از همه جا بی‌­خبر، می­‌آید و می‌­پرسد، میمندی‌­نژاد کیه؟ گفتند بیای بالا.  بچه­‌هائی که پراکنده شده بودند همه جمع می‌­شوند. دل­‌مان به شور می‌­افتد. انتظار این یکی را نداشتیم. نکند نگهش دارند. خانم رحیمی شوک زده و نگران از ساختمان دادسرا بیرون می‌­آید. می‌­ترسد که بازداشتش کنند. با این نتیجه‌­گیری که احتمالا به داخل بردندش تا با ما صحبت نکند، دل خودمان و خانم رحیمی را آرام می­‌کنیم.  بچه‌­های هر خانه کنار هم حلقه می‌­زنند و از کارهای بر زمین مانده می‌­گویند. از کودکان و مادرانی که به کمک فوری نیاز داشتند و طرح­‌هایی مثل مسابقات فوتبال پرشین که نصفه کاره مانده بود. مهلت اجاره بعضی خانه­‌ها هم رو به اتمام بود و از حساب جمعیت هم نمی­‌شد برداشت کرد. یک‌هفته نمی‌­شد که حکم انحلال جمعیت امام علی را داده بودند و این همه مشکل روبروی ما بود و باید تصمیمی برای‌شان گرفته می‌­شد. این بلاتکلیفی سوار شده بود روی دوش همۀ دلواپسی‌ها و تنها کاری که می­‌شد کرد این بود که کنار هم منتظر بمانیم و یکدیگر را در آغوش بگیریم و به شوخی و طنز پناه ببریم تا از پا نیوفتیم.  آقای میمندی‌­نژاد زودتر از خانم رحیمی کمی بعد از ساعت یک ظهر از سالن دادسرا بیرون می‌­آید. حدس‌مان درست بود. می­‌خواستند کنار ما نباشد. دورش حلقه زدیم. خسته‌­تر و ناامیدتر از دو ساعت پیش شده. دوباره می‌­رود همان گوشه روی جدول کنار خیابان می‌­نشیند. تعدادی از بچه­‌ها دورش حلقه می‌زنند. بعضی هم می‌­روند یک گوشه­ تنها و ساکت چشم انتظار خانم رحیمی می‌­نشینند.  تا خانم رحیمی از در دادسرا بیرون می‌­آید همه به سویش می­‌دویم. خبر خوبی نیست. دیگر حس و حالی برای شوخی نمی­‌ماند. یکی از بدترین سناریوها اتفاق افتاده است. اتهام جدید تبلیغ علیه نظام به اتهام قبلی اجتماع و تبانی اضافه شد. به نظرمان می‌­آید دوتایش مثل هم بد باشد. ولی بچه­‌هائی که با مسائل حقوقی آشنا بودند تفهیم‌­مان کردند که فرقش چند سال زندان است. حس می­‌کنم نفس کشیدن کمی سخت شده. بغض و خشم از این بی­‌عدالتی بر خستگی چند ساعت تحمل گرما غلبه می‌­کند. بچه‌­ها مدام می‌­پرسند مصداقش چه بود. هیچ مصداقی نیست. عالیجنابان نیازی به ارائه مصداق نمی‌­بینند. یاد دادگاه داستان محاکمه کافکا می‌­افتم. هیچ کس درست نمی­‌داند این اتهامات از کجا می‌­آید. قوانین نانوشته­ و در هم تنیده برای سرکوب نهاد مدنی همیشه وجود دارد تا دست قاضی و دادستان خالی نماند. انگار آن دستور نانوشته اینست که هیچ نهاد مردمی مستقلی حتی در حد یک کلاس با چند شاگرد در خانه شخصی یک معلم هم اجازه ندارد وجود داشته باشد. چه توقعی که جمعیتی با 5000 عضو و 6000 کودک و 700 مادر اجازه نفس کشیدن داشته باشد. جامعه تک حزبی بدون نهاد مردمی دقیقا چیزی بود که نویسنده کتاب استبداد به آن هشدار داده و خطراتش را با مثال آوردن از فجایع انسانی قرن گذشته برشمرده بود.     اینجا دیگر کاری از دستمان بر نمی‌­آید. باید یکدیگر را به خدا بسپاریم و برویم سراغ کارهای نیمه­‌کاره و فکر کنیم که چطور بدون حمایت جمعیت به جمع‌­بندی برسانیم‌شان. موضوع یک پروژه هنری و یا تجاری نیست که بود و نبودش کاری به کار کسی نداشته باشد. سرنوشت بچه‌­هایی که بارها در خیال­‌مان موفقیت‌­های کوچک و بزرگشان را رسم کردیم در خطر است. نگرانی گرسنگی و ناامیدی خانواده‌­های بی‌­پناهی که پشت­شان به جمعیت گرم بود، مثل آوار متروپل روی دلمان خراب شده. نتیجه احتمالی دادگاه اعضا هم از سوی دیگر بند دلمان را نازک کرده. پرونده‌­سازی­‌های سنگین برای اعضا و موسس جمعیت خستگی مضمنی را بر جان­‌مان می‌­کشاند. هرچند از هیچ کدام گریزی نیست ولی ناامیدی هنوز گناه است. نمی­‌توانیم به خودمان اجازه دهیم که سرخورده به گوشه‌­ای بخزیم و به روی خودمان نیاوریم که هنوز علی‌­ها، فاطمه­‌ها، رحمت‌­ها، رکسانا­ها و صدها و هزاران نام دیگر در تنهائی و غربت رنج‌­نامه زندگی­‌شان پیچیده می‌­شود و پیش از آنکه کسی بداند کی و کجا می‌­زیستند تمام می‌شوند. نه قرار نیست بودن ما کنارشان تمام شود آنهم وقتی این بودن را معنای زندگی­‌مان کرده‌­ایم. پس باید بر همان عهدی که بستیم، پا بفشاریم و پایدار بمانیم.  خرداد 1401-  تهران     </description>
                <category>آزاده ناصری</category>
                <author>آزاده ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 11 Aug 2023 21:52:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایش زنده‌ی مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@AzadehNasery/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-tsbctvrwyg8r</link>
                <description>یک بند پارچه‌ای را انداخته بود دور گردن بچه گربه و انگار که دارد زندگی را آزمون می‌کند، آویزانش می‌کرد. دو سه ثانیه در همان حالت نگه می‌داشت. با دست می‌گرفت و بعد دوباره آویزان می‌کرد. چند بار که این کار تکرار می‌شد و پیش از اینکه بمیرد، او را می‌گذاشت روی زمین. بچه‌ گربه تا پایش به زمین می‌رسید تقلا می‌کرد تا فرار کند. ولی مرد بند را محکم در دستش پیچیده بود و شانسی برای نجات او نمی‌گذاشت. فقط این فرصت را به او می‌داد تا در پیروی از غریضه حفظ حیاتش برای رهائی تلاش کند. کمی که تقلا می‌کرد باز او را بالا می‌آورد و سلطه و قدرتش را به رخ او می‌کشید. شاید برای این بازی ماهرانه مرگش با گربه که واضح بود بارها تمرینش کرده، انتظار تماشاچی و تشویق هم داشت. و شاید سعی داشت تقلای خودش برای زنده ماندن را به چشم ما بکشد. او هم اسیر بند مناسباتی بود که او را در این حال رها کرده بودند.با وجود پشت موهای بلند و ژولیده و صورت دود گرفته‌ که با ریش سیاه انبوه هم رنگ شده بود، به سختی می‌شد سنش را حدس زد. به گمانم بیش از بیست و پنج سال نداشت. یاد بیجه افتادم. همان قاتل سریالی پاکدشت پسر بچه‌ها. او نقشه قتل پسر بچه‌ها را با کشتن خون‌سردانه سگ‌ها تمرین کرده بود. همه عمرش شکنجه شد و این آزارها، حس درد و زندگی را در او کشته و از او هیولائی بی‌وجدان ساخت بود. از خط متروی بسیج، میدان صنعت در ایستگاه محمدیه (اعدام سابق) که خارج می‌شوید، دست راست پیاده‌روئی به عرض چهل سانت کنار خیابانی سه متری می‌بینید که به فاصله چهل، پنجاه متر پاتوق معتادهاست. همان‌جا می‌کشند، می‌خورند، می‌خوابند و خودشان را تخلیه می‌کنند. گاهی تک به تک و گاهی گروهی، جمع می‌شوند. چهره‌های در هم فرو رفته‌شان لایه‌های درد بر هم انباشته شده را فریاد می‌زند. گاهی نگاه ملتمسانه دخترکی این تصویر پر از سیاهی و خاموشی را با دنیای زندگان مرتبط می‌سازد. دختری کم‌ سن و سال که رهگذران را از پشت چارقدی که بیشتر صورتش را پوشانده دنبال می‌کنداو و گربه‌‌اش هم آنجا در میان این تل کثافت، مرگی که بر جسم و روح‌ ساکنانش در گذر بود را نمایش می‌دادند. پ.ن: عکس اشخاص دیگری‌ را در موقعیت مشابه نشان می‌دهد و به مرد آزارگر مرتبط نیستند. #دروازه‌_غار#اعتیاد#ضد_اجتماعی#بیجه#خفاش_شب#فعالیت_اجتماعی</description>
                <category>آزاده ناصری</category>
                <author>آزاده ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 22:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ای که خانه نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@AzadehNasery/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-xhzzw6to2l4t</link>
                <description>بوی تعفن و زباله از بیرون خانه به مشام می­‌رسد. در باز است. وارد حیاط که می‌شویم چند کودک قد و نیم قد نگاه­‌مان را به سوی خود می‌کشانند. ولی این نگاه­‌های نگران و منتظر، ما را از دیدن زباله‌­های دپو شده در گوشه گوشه حیاط کوچک خانه غافل نمی‌کند. ناصر پسر بزرگ خانواده که به نظر ده سال دارد، با جسۀ کوچک و نگاه بی­‌قراری که مردمکان سیاه و زیبایش را به گردش اطراف چشم، سرگردان کرده، ناامیدانه از اینکه کسی به سرنوشت او اهمیت نمی‌­دهد و خود را همیشه رها شده یافته، می‌­گوید مدرسه نمی‌رود، چون شناسنامه ندارد. مادر جوان ناصر با کودکی در آغوش از اتاق بیرون می‌آید. پنج فرزند دارد و از همسر معتادش جدا شده و با مادر و خواهری که او هم بسیار جوان و زیباست، زندگی می‌کند. مادربزرگ با بدن و چهرۀ آشفته و دگرگون شده که نمایانگر مصرف شیشه است، پشت سر دخترها به استقبال ما می‌­آید و پیش از آنکه ما چیزی بپرسیم مدعی می­‌شود که ظاهر بهم ریخته‌­اش به خاطر این است که از بلندی افتاده. ولی دیدن اشغال نیمی از اتاق کوچک‌­شان به دست زباله­ و دیگر نشانه‌­ها، برای ما که مثل آن را بارها در دروازه­‌غار تهران دیده­‌ایم، پاتوق بودن خانه تنها پاسخ درست می‌نماید. در گوشه حیاط درباره وضعیت خانواده با رابط گفتگو و نظرات‌مان را تبادل می‌کنیم. کمک به بچه‌ها نیاز به برنامه‌ریزی و بررسی بیشتر امکانات دارد. دست‌مان را به نشان بدرود بالا می‌بریم و با همه خداحافظی می‌کنیم و به سوی در روان می‌شویم.. ناصر ما را که در درگاه منتظر آخرین کلامش هستیم با نگاهی سرد و قضاوت گر و با پوزخندی مأیوسانه بدرقه می‌کند و با زبان چشم  به ما می‌­گوید، شما هم مانند دیگران آمدید و رفتید و حرف‌های مادربزرگ را باور کردید و این یعنی که هیچ چیز در این خانه تغییر نخواهد کرد.  دیدن آلودگی شدید خانه و وضعیت مادربرزگ این نگرانی را در ما به وجود آورد که دو خواهر و کودکان هم معتاد شده باشند و یا به زودی و به ناچار در این دام بیوفتند. تجربه به ما می­‌گوید که در این شرایط تنها راه نجات جدا کردن کودکان از فضای آلوده است. اما با توجه به گستردگی معضل اعتیاد در حاشیه شهرها، به خصوص در استان­‌های محرومی مانند سیستان و بلوچستان، و نبود اراده‌­ای برای پذیرش این معضل که مادر بسیاری از معضلات و ناهنجاری­‌های اجتماعی می‌باشد، عدم مستندسازی و نیازسنجی و در نهایت نبود امکانات کافی از جمله تربیت و استخدام مددکار آگاه و دلسوز و  فراهم نبودن فضای مناسب نگهداری این کودکان، در این مواقع و  چنین شرایطی، شانس زیادی برای کودکان باقی نمی‌گذارد.متاسفانه تا زمانی که این غفلت ادامه داشته باشد و اراده‌­ای برای پذیرش و تلاشی برای مقابله با آن به وجود نیاید، ناصرها تنهاتر و بی‌پناه‌تر در گرداب معضلاتی که احاطه‌شان کردند فرو کشیده می‌شوند و این آتش جان‌سوز، خرمن به خرمن محلات حاشیه را خواهد بلعید و خاکستر آن بیش از پیش بر زندگی شهرنشینی ما سایه خواهد افکند و هیچ کس از این تباهی گریزگاه امنی نخواهد یافت.- گزارش کوچه‌گردان عاشق، اردیبهشت ۱۴۰۱، ایرانشهر، سیستان و بلوچستانپاورقی: کوچه‌گردان عاشق جمعیت امام علی (ع) آیینی است که تا پیش از صدور حکم انحلال جمعیت هر ساله در شب‌های قدر در محلات حاشیه سراسر کشور برگزار می‌گردید. در این آیین شناسائی خانواده‌های محروم و توزیع کیسه‌های ارزاق و امدادرسانی به این خانواده‌ها انجام می‌گرفت. </description>
                <category>آزاده ناصری</category>
                <author>آزاده ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 21:09:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمان‌ ما و سخت‌جانی‌مان</title>
                <link>https://virgool.io/@AzadehNasery/%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86-rvo4bb1ruuhm</link>
                <description>تا کجا می‌شود درد را به سخره گرفت و تسلیم زخم‌هایی که سرنوشت بر جان‌ ما نشانده نشد؟ تا کجا می‌شود به روی دردها لبخند زد و در مسیر  زندگی با قدرت پافشرد؟ تا کجا میل به زیستن می‌تواند بایستد روبروی مصیبت و نهیب بزند که دور شو که من پهلوان و پیروز میدانم؟بارها و بارها نزدیک شدن به مرز خودباختگی در مقابل رنج را تجربه کردیم. جائی که دیگر توان جنگیدن نداشتیم. که می‌خواستیم نباشیم و نبودن آسان‌تر از زیستن می‌نمود.   بعضی‌های‌مان هم روی مرز بودن و نبودن، عمر سپری می‌کنیم. دست از زندگی کشیده‌ایم و هر روز بیش از پیش در خود فرو می‌رویم و چون سیاه‌چاله‌ای اطرافیان خود را  نیز به وهم و تاریکی ضمیر خود می‌کشانیم. زندگانی مرده. یا مردگانی متحرک. چیزی خلق نمی‌کنیم. یاد نمی‌گیریم. به شکوه هستی باور نداریم و خیال مرگ را چون بالاپوشی سنگین همواره با خود حمل می‌کنیم و در آن پنهان می‌شویم‌. مرگ عزیزان، فقر، غربت، مورد خشونت واقع شدن، محرومیت از تحصیل، بیماری لاعلاج و و و .... هر کدام‌شان به تنهائی می‌توانند خورشید را برای همیشه از زندگی ما بگیرند. حالا تصور کنید تمام این مصائب بر دوش یک نفر نهاده شود. یک کودک. می‌شود او را برای ناامید شدن از زندگی سرزنش کرد؟ خودمان در مقابل هر کدام از این رنج‌ها چقدر توان و تحمل داریم؟ تا کجا این صلیب را بر دوش می‌کشیم و با لبخندی رنج‌‌بار سرنوشت را به رویاروئی می‌طلبیم؟قصه تکان‌دهنده یکتا، معنای تحمل و مقاومت برای زیستن را در ذهنم عوض کرد و تکان توان‌فرسا از مواجه با حقیقت رنج یک انسان، دریچه درکی تلخ از درد را به رویم گشود‌.نوزاد بود که پدر و مادرش به جرم عاشق هم بودن، به جان‌کندن کشانده و از زندگی بی‌بهره شدند. اقوام، این مرگ دلخراش را به آن‌ها وعده داده بودند. هدیه عروسی فامیل دخترک پشتون برای ازدواج با  پسرکی از تبار هزاره، چیزی جز سر بر سینه نهاده شدن  عروس و داماد نبود. یکتای شش ماهه و رسول ۴ ساله دو برادر، شاهدان این آئین خونین، در بهت رها گذاشته شدند و درِ دنیا به روی‌شان بسته شد. چه می‌توانستند بکنند جز دست و پا زدن میان مرگ و زندگی. یکتا در جستجوی پستان مادر در تقلا بود.  کودک بیچاره راهی جز قوت گرفتن از شیره جان مادر نمی‌شناخت. اگر پستان‌های پر شیر مادر به دهان نرسید، نمی‌شود از خون جاری او مکید‌؟  در زهدان هم همین خون دوام و رشد جنینی‌اش را دلپذیر کرده بود. طبیعت این تقلای تلخ را در مقام تنها امکان برای زنده ماندن، پیش رویش نهاد. او به فرمان طبیعت فرمانبردار، از گلوی بریده مادر زندگی را مکید. چند روزی را به خلوت در سوگ والدین عاشق‌شان تنها گذاشته شدند. گریستند و جان کندند تا اینکه در گشوده و آغوش در هم شکسته مادربزرگ پناه شانه‌های‌شان شد.  در این در گشودگی آیا نجاتی یافت می‌شد؟ اینکه مانند والدین‌شان جان از کف نداده بودند، از سر مهر خویشان بود یا نفرین نیاکان خشم‌آلوده و ناخشنود؟ ای کاش این قصه همین جا تمام می‌شد. در آغوش امن و مهربان مادربزرگ. ای کاش درد کشیدن هم مثل نان سهمیه‌ای و جیره‌بندی بود و وقتی پیمانه‌ات پر شد از صف بیرون می‌گذاشتندت. می‌رفتی در صف بازی کردن. نقاشی کشیدن. درس خواندن. صف بوسیدن و دوست داشته شدن. صف آرزو کردن و بخشایش. ولی رسم دنیا این‌گونه نیست. هرچقدر نان سخت به دست می‌آید، درد خود آسان می‌رسد. مداد نیست. ولی مواد هست. سایه و پناه نیست. ولی سیلی و تحقیر هست. آموزش نیست. ولی آشوب و نزاع هست. ولی ولی ولی. مرا برای زیاده‌گوئی سرزنش نکنید. نگوئید چرا نمی‌روی سر اصل داستان. چرا شعار می‌دهی. تحمل کنید چرا که توان آدم‌ها مثل هم نیست.  یکتا، قصه‌ای را زندگی می‌کند که برای روایتش، مجالی از به صف کشیدن صدها صفت می‌جویم تا سینه‌ام را برای جا دادن مرور زندگی زهرآجین یکتا و رسول بگشایم. فقط روایت این قصه، سینه‌ها سوزانده است. دیده‌ام که می‌گویم. می‌دانید گفتن از کجای داستان سخت‌تر است. آنجایش که قصه پسرکی بی‌پناه پیش از آغاز پایان می‌یابد. قصه رسول، که چهار ساله بود که چهار روز با بدن بی‌سر والدینش تنها ماند. آه تقدیر، ای قرار نانوشته آدم‌ها، که اسم خودت را گذاشتی سرنوشت تا تقصیر رنج فرزندان طردشده و تنهاشده‌ بشر را به گردن آسمان بیاندازی، زندگی رسول را برچه نوشتی که از خون‌ پاک نمی‌شود؟ با کدام دست، که خشم همواره، تازیانه بی‌کسی‌اش بود. این رشته کوتاه چند سطر داشت که این همه زخم رویش جا شد؟ به حقِ گردن خونین رسول در آخرین لحظات زندگیش، این چیره‌دستی شوم و پرشرر تو، مستحق پاداشی جز دشنام و نفرین هر لحظه زندگان نیست. باز هم در به روی رسول بسته شد. رسول دوازده ساله؛ و اگرچه نزاع کودکانه بود، مرگ پیر، با کارد میوه‌خوری بر گردن رسول بوسه زد. ترسیدند. فرار کردند. رسول بی‌کس باز هم  تنها ماند تا پشت دری بسته مانند همان دری که سوگوارش کرده بودند، جان بکند. نفرین بر این درهای بسته. نفرین به قلب‌های سیاه پر کینه نفرین بر چاقو‌های بر گردن. نفرین به فقر. به بی‌کسی. نفرین به بی‌نام و نشان بودن. نفرین بر غریب ماندن. پیدایش کردند. دیر پیدایش کردند. زخم اگرچه کاری نبود، در کوزه زمان از دست رفته، بدل به شوکران زهرآلودی شد که در کام رسول، سردی و تلخی بی‌جانی را نشاند. شب پایان نمی‌یابد. شبی که مثل روز آشکار در کوچه‌های فقر و غربت می‌چرخد و بر تن کودکانی که تنها به جان خود وابسته‌اند، زخم می‌زند. می‌کشد و از هم می‌درد. شب تازیانه بر دست بر پشت کودکان صلیب می‌نهد تا بر سکوی ظلم خود چهاربندشان کند. چهاربند بر صلیب بیگاری، اعتیاد، دزدی، فحشا و قتل. رسول رفت تا یکتا تنهاتر شود‌. او دیگر رسول نداشت تا یگانه بودنش را فریاد بزند. تا بگوید که چقدر دوست‌داشتنی است. رسولش نبود تا پیام درد و رنج‌هایش را به گوش غریبه و آشنا برساند. یکتا بی‌رسولش غریب‌تر شد و پشت تا شده مادربزرگ خمیده‌تر، یوغ زندگی را بر گردن پیرش چون دشنامی می‌کشاند. آه غربت، غربت شب‌وار و ناتمام مهاجر افغانستانی؛ قلبم را در خون و اندوه می‌چلانی. درد می‌کند. قلبم درد می‌کند. این را می‌فهمی؟ پس تمام کن این شکنجه مداوم بودنت را. از این شهر برو. بگذار کودک افغانستانی بخندد. بگذار در شادی غرق شود و در چشمان ترسان ما روی دریای خروشان حیات، چون موج‌سواری زندگی بیاموزد. می‌دانم، می‌دانم باید به خودم مسلط شوم. و از آه و نفرین دست بکشم. زندگی که همه‌اش تلخی نیست.  از روزهای شیرین یکتا هم می‌گویم. می‌گویم تا نگوئید چقدر دنیا را سرد و سیاه می‌بینی. می‌گویم از دری که گشوده شد. گشوده به مهر.  دری گشوده به امن و امان. به دوا، به بازی. به شعر. به امید. می‌گویم از خاله‌ها و عموهائی که چون پدر و مادر پناه شدند. چشم شدند. گوش شدند. دیواری شدند میان یکتا و قرارهای غدار، تا در سایه خود  پنهانش کنند. قرارهایی که تاب دیدن عشق والدینش را نداشتند. که سهم شادی شانه به شانه رفتن دو برادر را بر آنها حرام می‌دانستند.  وقتی همه قرارها برقرار ایستادند تا نیستش کنند، درِ خانه‌ای، خانه‌ای ایرانی، خانه ایرانی جمعیت امام علی گشوده شد. گشوده شد تا غربت و درد تمام شود. تا ناامیدی ناتوان شود. در را گشودند تا قصه سرنوشت سراسر درد یکتا را  از سر بنویسند. یکتا حالا چندین رسول دارد که مثل پروانه دورش می‌گردندند و قصه یگانگی قلب مهربان و چشم اشک‌بارش را فریاد می‌زنند. ای کاش می‌شد یکتا را به جائی برد که حتی دست سرنوشت هم توان یافتنش را نمی‌داشت. اگر همچین جائی بود خاله‌ها و عموها و برادران یکتا او را به آنجا می‌بردند. ولی دریغ. دریغ که توان گریختن از سرنوشت، آن زمان که سفیر درد و رنج می‌شود ممکن نیست. به خاله فریبا گفت که پایش درد می‌کند. که دمی درد رهایش نمی‌کند. چرا حالا؟ چرا وقتی که رویای درس خواندن، نقاشی کشیدن و در آغوشی امان یافتند ممکن شده بود، باید این درد او را درمی‌یافت؟ پیمانه درد یک پسر دوازده‌ساله مگر چقدر است؟ چه دردی؟ می‌گویند اسمش دیستروفی عضلانی است. بیماری که کم‌کم عضلات را ضعیف می‌کند. توان را از دست و پای آدم می‌گیرد. دیگر نمی‌توانی بدوی. نمی‌توانی راحت مداد در دست بگیری. حتی نفس کشیدن هم دیگر آسان نیست. امید زندگی برای اسیران این بیماری زیاد نیست. تمام عضلات ارادی که از کار افتادند، می‌رود سراغ عضلات غیرارادی، مثل قلب؛ و آنجا قصه تمام می‌شود. دکترها گفتند نهایت فرصت یکتا تا ۱۸ سال است. این بیماری با زمینه ارثی ایجاد می‌شود. یادگاری دیگر از نیاکان نشسته بر مسند خشم و انتقام. انگار بمبی ساعتی را از طریق خون در او جا نهاده بودند و درست زمانی که یکتا در آستانه آزادی از بی‌سرانجامی بود، بمب فعال شد و او را زمین‌گیر کرد. چگونه باید با این درد کنار آمد.منظورم درد بیماری نیست. این درد که تو باید همیشه در لیست دردمندان باشی. که انگار رنج‌ها تن تو را نشان کرده‌اند و مثل کبوتر جلد، بام تو را آشیان خود می‌شناسند و به سویت پر می‌کشند. آیا وقتش نرسیده تا یکتا نیستی را باور کند و تسلیمش شود؟ وقتش نرسیده که با زندگی قهر کند و این‌بار خود خواسته، درها را به روی خود ببندد و منتظر پایان این تقدیر دردآفرین شود؟ نباید از جنگیدن خسته شود و تن به فرسایشی زمین‌گیر بسپرد؟نه وقتش نشده. برای یکتا هنوز وقتش نشده. نمی‌خواهد از خندیدن دست بکشد. حتی اگر در چشمانش اشک بنشیند. با سرآستین پاکش می‌کند و به برادرهایش می‌گوید تا مقوا و مدادرنگی بیاوردند و با هم آدمکی بسازند که قوی است و می‌خندد. مثل آنچه یکتا می‌خواست باشد. او آدم رویاهایش را به کمک برادرانش می‌سازد. یکتا تصمیم می‌گیرد تا زمین‌گیر نباشد که جدی به درس خواندن ادامه دهد  و به یافتن درمان و پیشرفت علم امید داشته باشد.فکر می‌کنید تمام شد؟ فکر می‌کنید این پایان قصه درد یکتا و مادربزرگش است؟ ای کاش این پایان بود. ای کاش می‌فهمیدیم این رنج‌ها چطور او را پیدا می‌کنند. می‌فهمیدیم انتهای این مصائب کجاست.  مسیح یک بار بر صلیب کشیده شد، ولی یکتا و کودکان غریب و مهاجر دیگر در عمر کوتاه‌شان بارها و بارها به صلیب  کشیده می‌شوند.  آن زمان که از داشتن هویت محرومند. آن زمان که از تحصیل بازمی‌مانند. آن وقت که به مزد اندک بسته به سطل زباله می‌شوند. آن زمان که تن نحیف‌شان  را به سوزن هورمون بالغ می‌کنند تا به اسم ازدواج بفروشند. وقتی که آسمان، سقف بطالت و پرسه‌گردی‌هاشان می‌شود. آن هنگام که هنگامه افیون از بطن مادر به جانشان می‌نشیند. درد و رنج زیاد است. زیاده نمی‌گویم. یکتا تازه داشت با تحلیل رفتن عضلاتش کنار می‌آمد که توپی کوچک زیر چانه‌اش زندگی را به بازی گرفت. نکند؟ نه، نگو. نگو که اگرچه همه درها به روی یکتا و رسول بسته بود، در بیماری و درد همواره گشاده است. نگو که یک بدن، بدن یک کودک، کودکی  زیبا و مهربان، هر جا که می‌گریزد، مانند کابوسی باز خود را در دامن رنجی تازه پیدا می‌کند. ولی چاره‌ای جز گفتن نیست. چاره‌ای جز روبروشدن با حقیقت نداریم. باید بگوئیم. باید به همه بگوئیم که یکتاهای یگانه تنها هستند. که بی‌کسی آهن‌ربای آزار و رنج و زخم است. که خشم و کینه با یکتا و رسول و پدر و مادر و مادربزرگش چه کرد. که سرنوشت بی‌سرانجام آن‌ها با ما چه کرد.دیگر وقتش شده. باید فریاد بزند.  بر سر دنیا فریاد بزند و از بی‌قراری مداومش که قرار دنیا شده شکوه کند. یکتا فریاد می‌زند و می‌گوید، تا کی، تا کجا می‌خواهی بر هستی من بتازی؟ پس درس و مشقم چه می‌شود. مگر برادران تازه یافته‌ام را ندیدی؟ نمی‌ترسی که اشک‌های‌ دلتنگی‌شان تو را، دنیا را به آتش بکشد؟فریاد می‌زند، گریه می‌کند. می‌ترسد. سرطان ترس دارد. عموها و خاله‌ها هم می‌ترسند. و رنج‌های خودشان را رنجور به گوشه‌ای سُر می‌دهند. انگار دردها و حسرت‌های زندگی که مانند کوهی در پیش چشم‌شان می‌نمود و فرهادی می‌طلبید به جان دادن، به یک نگاه یکتا چون برف آب می‌شوند و ساده می‌نمایند. این پافشاری مرگ، آدم را هرچه بیشتر از بی‌ارزش بودن خواسته‌ها و زخم‌های کوچکش مطمئن می‌کند و فرصتی به چشم‌هایش می‌دهد تا افق‌های پیش رو را واضح‌تر ببیند.  قرار بر این شد که اگر همه تقدیرهای مقدر، بر نیستی پافشاری می‌کنند، آن‌ها سمت زندگی بایستند. قرار شد تا خنده سلطان باشد و فرمان زندگی بدهد. و قرار شد تا زمانی که زنده‌ایم، بر زندگی بکوشیم. و این قصه دیگر قصه درد نباشد. قصه کوششی برای عبور از آن باشد. تهران- اردیبهشت ۱۴۰۲مشخصات فایل صوتیگوینده: فریبا صفریموزیک: باخ  air on the G string</description>
                <category>آزاده ناصری</category>
                <author>آزاده ناصری</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 22:15:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوازنده</title>
                <link>https://virgool.io/@AzadehNasery/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-rrolryf2zzvz</link>
                <description>آدرس خانه جدیدش را نداشتیم. بلد نبود آدرس بدهد و یا اسم کوچه توی نقشه نبود، نمی‌دانم. گفت سر چهارراه دوزدوزک منتظرش بمانیم، خودش دنبال‌مان می‌آید.ده دوازده نفری می‌شدیم. یکی بسته‌های آماده افطاری را دستش گرفته بود و آن دیگری نان و دیگری فلاسک چای و لیوان‌ها. با گفتگو درباره محله دروازه‌غار و عابرهای عجیب و غریبش که اثرات مصرف مواد، تشخیص سن و جنسیت‌شان را دشوار کرده بود، زمان انتظار را کوتاه می‌کردیم. چیزی به اذان نمانده بود. مغازه‌دارها و عابرین داشتند به حضور ناآشنای ما عادت می‌کردند که پیدایش شد و با تک تک ما دست داد.چشمان سیاهش با مژه‌های انبوه، جادوی نگاه غم‌بارش را دو چندان کرده. پشت سرش راه می‌افتیم، همچون سربازانی که برای از هم گسیختن قراری نانوشته می‌رویم. قراری که ناعادلانه میان او و آرزوهایش ایستاده است. و رویای او برای کودکی کردن و ساختن آینده‌اش همچون فرمانده این لشگر آرام و بی‌سلاح و بی‌نشان، ما را پیش‌می‌راند. مسیر راهپیمائی کوتاه است. زود به خانه‌شان می‌رسیم. هر کدام که وارد می‌شویم از حیاط پاکیزه و سنگ‌کاری زیبای حیاط تعریف می‌کنیم. می‌گوید خانه‌های بالا زیباترند. رویای زندگی در آن خانه‌ها در چشمش برق می‌زند. مادر سیاوش همراه با خواهر چهار ساله‌ زیبایش دریا به استقبال ما می‌آیند. بابا هم با لبخندی دوستانه و سری به زیر، ته‌مانده سرشکستگی‌اش از اعتیاد، به ما خوش‌آمد می‌گوید. دو پله از حیاط پایین می‌رویم تا به اتاق ۱۲ متری‌شان وارد شویم. خانه‌ای قدیمی با دیوارهای ناهموار که مانند دیگر قسمت‌های خانه شانس بازسازی نیافته بود. حدودا سه متر را جدا کرده‌ و اسمش را گذاشتد آشپزخانه. ظرف‌شوئی در حیاط بود و همسایه‌ها به صورت شریکی از آن استفاده می‌کردند‌. مادر می‌گوید که سیاوش دوازده ساله‌اش از هیجان آمدن ما امروز را سرکار نرفته. از درس و مدرسه‌اش می‌پرسیم. به یکی از شبه مدارس می‌رود. هنوز نتوانسته‌اند مراحل اداری دریافت کارت‌ تحصیل که لازمه ثبت نام مهاجرین افغانستانی در مدارس رسمی است، کامل کنند.پدر دست‌پاچه است. ما تمام خانه کوچک‌شان را اشغال کرده‌ایم و جای نشستن برایش نگذاشتیم. دریا مدام بابا را صدا می‌کند و می‌خواهد بداند که کجا  می‌رود. هر بار که بابا را صدا می‌زند، با نوایی کودکانه‌، مهربانی صمیمانه دخترانه‌اش را به سوی پدر روان می‌سازد. به خودمان می‌آییم و برای پدر جا باز می‌کنیم تا در میان ما بنشیند. کمی معذب است ولی رسم مهمان‌نوازی را خوب می‌شناسد. هنوز دقایقی تا اذان مانده. سفره را پهن می‌کنیم و بسته‌های نان و پنیر و سبزی و خرما را بین هم تقسیم می‌کنیم. دریا از دیدن بسته‌بندی‌ها هیجان‌زده می‌شود و با شیرین‌زبانی سهم خود و مادرش را طلب می‌کند. از پدر می‌پرسیم چطور سیاوش شیفته موسیقی شد. پدر با نگاهی ستایش‌گر به سیاوش می‌نگرد و انگار که از به یاد آوردن خاطره‌ای، گرمای دلپذیری در قلبش حس کند می‌گوید، چون من ساز می‌زدم، او هم به این‌کار علاقه‌مند شد. از یادآوری این که پسرش شیفته او و کاری که می‌کرد بود، جانی تازه می‌گیرد و لبخندی عمیق در صورت در هم فرو رفته‌اش جا می‌گیرد. اذان را می‌گویند و همه مشغول خوردن می‌شویم که پدر با دیسی کابلی پلو، غذای معروف افغانستانی‌ها وارد می‌شود و از اینکه غذا کم است عذر می‌خواهد. ما که انتظار این گشاده دستی را نداشتیم، اول بشقاب بچه‌ها را پر و مابقی را تقسیم کردیم تا همگی نمک‌گیر میزبان سخاوتمندمان شویم. رسمی کهن می‌گوید که خوردن نان و نمک، پیوندها را جاودانه می‌کند. و ما برای پیروزی در جدال‌مان با سرنوشت غریبانه این خانواده محتاج این پیوند بودیم.سفره را که جمع کردیم، دست به دعا برداشتیم و هر کس آرزوئی را که در دل داشت برای این خانه، خانواده و جمع به زبان رساند. یکی از آرزویش برای شکوفا شدن استعداد سیاوش و دریا و درخشیدن شان گفت. دیگری از امید و ایمان و استقامت گفت.آن دیگری روشنی و پاکیزگی برای آن خانه آرزو کرد.کسی از مهر روزافزون پدری و مادری اسم برد.محیا هم از ماجرای ملاقات و آشنائی‌اش با سیاوش گفت. گفت که چطور زمانی که او را در مترو یافت سحر صدای سازش او را به عمق غم این کودک برد. سرنوشت هر بار سیاوش را سر راهش قرار می‌داد تا اینکه بالاخره او را راضی کرد تا برای آموختن بهتر موسیقی به کلاس درسی که در خانه ایرانی* برقرار بود، ملحق شود. گفتیم و گفتیم تا نوبت به آن‌ها رسید.مادر آرزو کرد که هیچ خانواده‌ای گرفتار اعتیاد نشود و با اشک داستان رنجش را که پشت صورت آرام و مهربان پنهان کرده بود، آشکار ساخت.پدر دعا کرد که کودکی مجبور نباشد کار کند و از تصمیمش برای رهائی از هیولای تاریکی گفت.و سیاوش، سیاوش دستاتش را رو صورت گذاشت و آرزو کرد که هیچ کودکی ناچار نشود برای حل مشکلات خانواده کار کند و روزی برسد که او خواننده و نوازنده‌ای سرشناس شود و در یک سالن واقعی اجرا نماید، نه در متروئی که نگاه سنگین و بی‌تفاوت عابرین هر روز بارها او را می‌شکند. و در آخر میزبانی‌اش را با نواختن زیبای کیبورد، تنبک و دف و خواندن آواز به حد اعلی رساند و جان ما را در میانه شادی، شگفتی، عشق و اندوه به رقص درآورد.* خانه ایرانی نامی ست که جمعیت امام علی بر مراکز خود که در حاشیه‌ شهرها تاسیس کرده نهاده است و در آن کودکانی که از تحصیل و توجه محروم هستند بخصوص کودکان کار، تحت آموزش و مددکاری قرار می‌گیرند‌.</description>
                <category>آزاده ناصری</category>
                <author>آزاده ناصری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 20:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهنه یاغی</title>
                <link>https://virgool.io/@AzadehNasery/%DA%A9%D9%87%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%BA%DB%8C-i0hdmaa1wdkn</link>
                <description>با عجله و دست­پاچگی کلید را در قفل می­‌چرخاند و وارد خانه می‌­شود. همه چراغ­‌ها را خاموش و سطل زباله را دم در آشپزخانه پرت  و آهسته خود را به پنجره بالکن می­‌رساند. زن از داخل اتاق فریاد می‌­زند.-         چیه؟ چه خبره؟ سگ دنبالت کرده؟ آشغالا رو گذاشتی سر کوچه، به جاش سر آوردی؟مرد پاسخی نمی­‌دهد و آرام گوشه پرده را در دستانش می‌­گیرد و طوری که کسی از بیرون متوجه‌ش نشود کنجکاوانه به آنسوی کوچه زل می­‌زند. دو مرد با لباس کاملا مشکی و کلاه لبه­‌دار کنار آپارتمان روبرو در تاریکی طوری که انگار پنهان شده باشند، ایستاد‌ه‌­اند و انتظار چیزی را می­‌کشند. کلاه و تاریکی شب چهره­ دو مرد را بلعیده و نمی­‌شود جزئیات صورت آن­ها را تشخیص داد. یکی از مردها بلندقد و چهارشانه است. هیکل ورزیده‌­اش شبیه محافظین شخصی آدم­های مشهور می­‌نماید. برعکس او مرد دیگر کمی لاغر است و لباس به تنش نمی‌­نشیند. انگار عمدا پیراهن گشاد پوشیده تا زار و نزار بودنش کمتر به چشم بیاید. بی­‌قید یک گوشه روی پاهایش نشسته و با چاقوئی کوچک ناخن‌­هایش را تمیز می­‌کند. گاهی هم آن را در دهانش فرو می­‌برد و از لابه‌­لای دندان‌­هایش چیزی بیرون می‌­کشد. به نظر از انتظار کلافه شده است. ولی مرد هیکلی آرام و صبور ایستاده و در آرامش انتظار می‌­کشد. تا به حال آن­ها را این­ اطراف ندیده است. به نظرش می­‌آید جور عجیبی این آدم‌­ها وصله‌­های ناجوری هستند که فقط یک هدف شرورانه می‌­تواند کنار هم قرارشان داده باشد. همان‌طور که خیره به بیرون نگاه می­‌کند، ناگهان چراغ خانه روشن می­‌شود.پیرزن: چرا چراغ‌ها را خاموش کردی؟ خیلی استخونامون سالمه، اینجا رو تاریک کردی که به در و دیوار بخوریم تا همین یه بند استخون­مون هم از هم بپاشه؟؟!!پیرمرد دست­پاچه پرده را رها می­‌کند و از آن فاصله می­گیرد.پیرمرد: چیکار می‌­کنی؟ مگه نمی­‌بینی دم پنچره وایسادم. چراغ رو خاموش کن.پیرزن: دم پنجره چکار می­‌کنی؟پیرمرد: هیچی تو برو بخواب. چراغ رو هم خاموش کن.زن بدون توجه به او به سمت آشپزخانه به راه می­‌افتد.مرد: نشنیدی چی گفتم؟زن: می­‌خوام قرصم رو بخورم.مرد: تو که این ساعت قرص نمی­‌خوردی. این کارهات فقط برای اذیت کردن منه. من که می­‌دونم.زن: چی می­‌گی برای خودت. انقدرها هم که فکر می‌­کنی مهم نیستی. دیروز با عروس رفتم دکتر. امروز که اومد قرص‌های جدید رو با خودش آورد. این یکی رو باید قبل خواب بخورم.مرد: خیلی خوب! زود قرص‌هات رو بخور و چراغ رو خاموش کن.مرد همان­طور که این جملات را می‌­گوید با دلواپسی و اضطراب سرش را به سوی پنجره می­‌چرخاند، دلش شور می­‌زند که مبادا رشته کار از دستش در برود و سر از نقشه دو مرد عجیب توی کوچه درنیاورد. برمی­‌گردد و دوباره خیره و عصبانی به زن زل می‌­زند. زن چراغ آشپزخانه را هم روشن می­‌کند و با پایش سطل زباله را به گوشه‌‌ای هل می‌دهد و زیر لب مرد را برای رها کردن آن سرزنش می‌کند و با آرامش و بی‌­توجه به نگاه­‌های خشمگین مرد به سمت کابینت می­‌رود و یک لیوان بر می­‌دارد و پر آب می­‌کند. لیوان آب را به آرامی می­‌گذارد روی میز و کمی تأمل می­‌کند و می‌­گوید:-         قرص‌ها رو کجا گذاشتم؟ تو نمی‌­دونی؟مرد که صورتش از خشم سرخ شده، دستانش را در هم قفل می­‌کند و همان­‌طور که دندان‌­هایش را بر هم می­‌فشارد می­‌گوید:-         از من می­‌پرسی؟ از کجا باید بدونم. خودت فکر کن ببین از عروس گرفتی کجا گذاشتی.-         عروس اومد تو آشپزخونه. با هم یه چائی خوردیم. هااااا یادم اومد. گفت مامانش رفته بود زیارت. برای تو هم سوغاتی آورده. بردم گذاشتم تو اتاق. بزار بیارم بهت بدم.مرد سعی می­‌کند صدایش را بالا نبرد و همان‌طور که به سمت زن می‌­رود با خشم می­‌گوید:-         مگه نگفتم زودتر قرصت رو بخور، چراغ رو خاموش کن، کار دارم. سوغاتی می‌­خوام چیکار!؟و زن را مجدد به آشپزخانه هدایت می‌­کند. زن با عصایش به او می­زند و می‌­گوید:-        امشب تو چته؟! چه کار به من داری؟ -         ای خداااا، زن!!! زود باش کارت رو انجام بده برو بخواب. من یک کار مهم دارم.-         کار مهم، کار مهم!!! همش تو توهم کار مهمی. مرد، من و تو تنها کار مهمی که مونده تا انجام بدیم، مردنه.-         تو شاید! از طرف خودت حرف بزن. من هنوز مغز و بدنم مثل ساعت کار می‌­کنه.زن با خنده می­‌گوید:-         چه پرمدعا! یه روز قرص‌هات رو نخوری رو تخت مریض‌­خونه درازی.مرد از حقیقتی که زنش به رویش آورده شرمسار می‌­شود و نفسی خشم‌گینانه را همراه با درد سرخوردگی در خود فرو می­‌برد و جوابی برای گفتن نمی­‌یابد.زن پوزخندی می­‌زند. مرد کلافه می­‌شود و می‌­گوید:-         قرصات حتما پیش سوغاتی­‌هاست. کجاست بگو برم برات بیارم.-         نه تو نمی­‌تونی پیدا کنی. باید برم کشوها رو بگردم.-         خیلی خوب تو برو تو اتاق. من لیوان آب رو برات می­‌آرم.زن به سمت اتاق می­‌رود. مرد لیوان آب را بر می­‌دارد که برایش ببرد، ولی ناگهان صدای حرکت آرام ماشینی از کوچه شنیده می­‌شود. در این ساعت شب در کوچه کم تردد و کوچک آن‌ها صدای ماشین چیز معمولی نیست. مرد همان‌طور که لیوان را در دست دارد چراغ‌­ها را خاموش می­‌کند و در سریع‌­ترین حالتی که می‌­تواند خودش را به دم پنجره می‌­رساند و لبه پرده را آرام می‌­گیرد.ماشین تا ته کوچه می‌­رود، دور می­‌زند و همان‌­جا ته کوچه می‌­ایستد. راننده پیاده شده و به سمت دو مرد می­‌رود. پیرمرد شروع می­‌کند به حرف زدن با خودش.-         شک ندارم یک برنامه چیدند. فقط نمی‌­دونم چیکار می­‌خوان بکنند.-         کیا رو می­گی؟ برنامه چی چیدند؟زن تا پشت گوشش آمده بود. مرد وحشت می­‌کند و پرده در دستش تکان تندی می‌­خورد. سریع به خودش می‌­آید و پرده را رها می­‌کند. ولی دیر شده.  مرد لاغر متوجه حرکت پرده می­‌شود. پیرمرد حتی جرأت نفس کشیدن را ندارد. به زن اشاره می‌­کند که ساکت باشد. زن متعجب نگاهش می­‌کند و می‌­گوید:-         اصلا بزار خودم ببینم چه خبره؟مرد او را هل می‌­دهد و به سوی مبل هدایت می­کند و آنجا می­‌نشاند. چاره‌­ای ندارد و باید آنچه دیده به او بگوید. وقتی زنش به چیزی بند می‌­کرد تا سر از آن ماجرا در نمی‌آورد آرام نمی‌شد.-         خانم جان، اول قول بده هول نکنی تا بهت بگم چه خبره.-         واااا، من کی هول کردم. من از تو دل و جرأتم بیشتره.  -         ببین دو تا مرد دم آپارتمان جلوئی وایسادند و کشیک کوچه رو می­‌کشند. مطمئنم یه برنامه‌­ای دارند.زن بلند می‌­شود تا به سمت پنجره برود.-         کجا می­ری؟-         می­‌رم اینی که گفتی رو با چشم خودم ببینم تا مطمئن بشم خیالاتی نشدی.-         صبر کن بابا. الان به ما مشکوک شدند. نمی‌­شه الان بری. تو رو می‌­بینند. یک کم باید صبر کنیم.زن کمی فکر می‌­کند و به سمت در برمی­‌گردد و دوربین در باز کن را روشن می­‌کند. تصویر مرد لاغر اندام که در حال وارسی در خانه است دیده می­‌شود. هر دو وحشت می‌­کنند و همدیگر را در آغوش می­‌گیرند. مرد نور چراغ قوه را به داخل حیاط و پارکینگ می‌­اندازد و سعی می‌­کند از درز در همه جا را وارسی کند. دو مرد دیگر هم در دید دوربین هستند و در سکوت منتظر نتیجه وارسی او می‌­مانند. مرد متوسط کمی به عقب بر می‌­گردد و نور را روی پنجره می­‌اندازد. پیرزن و پیرمرد بیش از قبل با چشم­‌های بسته در آغوش هم فرو می‌­روند.زن (با صدای لرزان): این چی می­‌خواد؟مرد (با منگی که حاصل وحشت است): نمی‌­دونم.زن: بزار به پلیس زنگ بزنیم.مرد که ترسیده می­‌دود و تلفن را برمی­‌دارد. کمی تأمل می‌­کند رو به زن می­‌گوید.مرد: آخه چی بگیم؟ یادت نیست چند دفعه پیش که مورد مشکوک دیدیم زنگ زدیم گفتند مأمور می‌­فرستیم. ولی خبری نشد. باید اول بفهمیم برنامه‌شون چیه بعد زنگ بزنیم.زن: اگه بیان تو خونه چی؟ پس لااقل به پسر زنگ بزن.مرد که به غرور مردانه‌­اش برخورده و از اینکه زنش به پسرشان بیش از او امید دارد دل شکسته می­‌گوید- چی می­گی خانم؟ من که سرباز این مملکت بودم و سال­‌ها درس نظامی دیدم رو تو خونه داری و دل به غیر خوش کردی؟ در ضمن وحید باید صبح زود بره سرکار. اگه خطری هم باشه تا وحید از اون سر شهر برسه کار از کار گذشته.کمی تأمل می کنند.مرد: فکر کنم بی‌­خیال شدند.  صدای پچ پچ مردان بلند می­‌شود.راننده: چی شده؟مرد لاغر: حس کردم دارند از پشت پنجره نگاه‌مون می­‌کنند. پیرمردِ وقتی اومده بود آشغال‌ها رو بزار سر کوچه هم بدجور ما رو می‌­پائید.مرد چهارشانه: راست می‌­گه. پیریه کلید کرده بود. اگه بخواد پاپیچ‌­مون بشه، باید یک فکری براش کنیم.راننده: نگران نباشید. این خونه یه پیرزن و پیرمرد تنهاست. پسرشون اون سر شهر زندگی می‌­کنه. عادت دارند همیشه زنگ می‌­زنند به پلیس گزارش کارای محل رو می­‌دن. کسی جدی­‌شون نمی‌­گیره. آقا بهروز آمارش رو داده بود.مرد لاغر: نمی­شه ریسک کرد تا وقت داریم بریم یه حالی بهشون بدیم. لااقل یک کم بترسونیم‌شون که تا صبح جرات فضولی نداشته باشند.راننده: بی­‌خود شر درست نکنید. کار باید تمیز انجام بشه. ما که قرار نیست اینجا کاری کنیم. می­‌خواد به پلیس چی بگه؟ تا بفهمه چه خبره ما فلنگ رو بستیم و در رفتیم. بعدش هم تو این تاریکی با اون چشم‌های باباغوری‌شون که نمی­‌تونند ما رو شناسائی کنند.  مرد چهارشانه: دیگه خیلی داریم لفتش می­‌دیم. زودتر کلک کار رو بکنیم و بریم. منتظر چی هستیم؟ هرچی بیشتر معطل کنیم، توجه آدم‌­های بیشتری رو به خودمون جلب می­‌کنیم. از اول هم منتظر موندن تو کوچه کار اشتباهی بود. حس بدی دارم.راننده: عجله نکنید. موقعیت که مناسب بود زری زنگ می­‌زنه. طبق برنامه پیش می­‌ریم. پیرمرد هم اگه بعدا خواست موی دماغ بشه به خدمتش می­‌رسیم. فعلا کاری از دستش برنمی­‌آد.مرد لاغر: دوربین موربین این جا نداره؟راننده با پوزخند: نه بابا، اینا اگه عقلشون می­‌رسید این خونه‌­های ویلائی زپرتی رو می‌­کوبیدند ازش برج تجاری درمی‌­آورند.مرد لاغر: اگه کوبیده بودند و برج ساخته بودند، به ما سفارش کار داده نمی‌­شد.و هر سه به خنده می‌­افتند.تلفن راننده زنگ می‌­خورد و بعد یک مکالمه کوتاه با حرکت سر به دو مرد دیگر اشاره می‌­دهد که بروند. هر سه قبل حرکت نگاهی به پنجره خانه پیرمرد و پیرزن می­‌اندازند.ضربان قلب مرد تند شده و نفسش کمی به شماره می‌­‌افتد. یک صندلی پیدا می­‌کند و می‌­نشیند. زن بی­‌تفاوت به وارسی‌­اش ادامه می­‌دهد.زن: اه لعنتی­‌ها دیگه از اینجا نمی‌­شه دیدشون. کجا رفتند؟و با عجله به سمت پنجره می‌­رود.مرد: پرده رو آروم بکش متوجه نشند.زن: ای بابا، کجا رفتند؟ نمی­‌بینم‌شون.مرد خودش را جمع و جور می­‌کند و به زن می‌­رساند و او را کنار می­‌زند تا به بیرون نگاه کند. دیوار بالکون کوچک مانع می­‌شود تا ته کوچه دیده شود.مرد: هیچ اثری ازشون پیدا نیست.زن: ته کوچه خونه بلورچیه. جای دیگه نمی‌­تونند رفته باشند.  این را می­‌گوید و آرام در بالکون را باز می­‌کند.مرد: چیکار می­‌کنی؟ دیوونه شدی؟زن بدون اینکه جواب شوهرش را بدهد آرام سرش را به بیرون خم می­کند و متوجه بسته شدن در خانه بلورچی می­‌شود.زن: حدسم درست بود. رفتند تو خونه بلورچی.مرد: خوووب پس شاید از دوستاش هستند. اگه به این سرعت رفتند تو یعنی یکی در رو براشون باز کرده.  زن: پس برای چی یک ساعت تو کوچه تخمه می­‌شکستند؟ بعدش هم اصلا به تیپ‌­شون می­‌خوره از دوستای بلورچی باشند؟ آخرین بار کی بلورچی اومد پارک؟مرد: امروز صبح قبل من اومد و رفت. جعفر می‌­گفت حالش خوش نبود. گفته می‌­ره خونه استراحت کنه.  مسعود هم باهاش رفت. تازگی‌ها کم حواس شده. زن: یه زنگ بهش بزن.مرد: چی بگم؟زن: ببین خونه­‌ست یا نه. حالش چطوره.مرد: راست می­‌گی فکر خوبیه. به هوای احوال‌پرسی زنگ می‌زنم.موبایلش را از جیب شلوار در می‌­آورد و عینک را هم از جیب پیراهن بیرون می‌­کشد. به زحمت سعی می­‌کند شماره را پیدا کند.زن: اَه، چقدر لفتش می­‌دی.مرد: صبر کن بابا. آها پیدا کردم.  زن: با گوشی خودت نگیر. صبر کن. شمارت رو گوشیش ذخیره ست. اگه زنگ بخوره اسمت معلوم می­‌شه. اگه اونا دوستش نباشند چی؟ اگه دزد باشند و بلورچی رو گروگان گرفته باشند، بهتره نفهمند تو کی هستی. بیا با گوشی من زنگ بزن.پیرمرد با خنده: نگران نباش. اون برای هرکی یه اسم ساخته و با همون شماره­‌ها رو ذخیره می­‌کنه. اسم من رو گذاشته کهنه یاغی. من هم که از این برنامه­‌های جدید ندارم که برند ازتوش عکس‌هام رو ببینند.پیرزن: خیلی خوب، پس انقدر لفتش نده. زنگ بزن. چند بار زنگ می­‌خورد. ولی کسی جواب نمی­‌دهد.راننده: تلفن کی داره زنگ می‌­خوره؟ مگه نگفتم موقع عملیات گوشی­‌هاتون رو خاموش کنید.مرد چهارشانه: گوشی ما نیست.مرد لاغر: خواهشن رئیس بازیت گل نکنه. آخه ما صدای زنگ گوشی­‌مون از این ترانه­‌های قدیمی داغونه؟زن: صدای گوشی پیرمردست. چی کار کنیم؟مرد لاغر: جواب نده.راننده در حالی که دارد فکر می‌­کند: اگه جواب ندیم نگران می‌­شن. قرار نیست تا فردا کسی نگران بشه و دنبالش بگرده. ببین کیه؟زن: کهنه یاغی!!!راننده: این دیگه کیه؟ با دخترش کی حرف زدی؟زن جوان: ساعت 5، گفتم پدرش خوابه و من هم دارم می­‌رم.راننده: خوب پس جواب نده. اگه آشنا باشه به دخترش یا آقا بهروز زنگ می­‌زنه و اونا هم خیالش رو راحت می­‌کنند. آقا بهروز گفت خواهرش امشب و فردا مهمون داره و سرش گرمه.پیرمرد: جواب نداد.زن: دوباره زنگ بزن. مطمئنا اونجا یه خبرائیه.مرد آب دهنش را قورت می‌­دهد و دوباره شماره را می­‌گیرد.زن جوان: دوباره داره زنگ می­‌زنه.مرد لاغر: این هر کی هست ول کن نیست. من می‌­گم جواب بده ببینیم کیه. نهایتش به حسابش می­‌رسیم.راننده سرش را به تأیید تکان می‌­دهد و به زن اشاره می­‌کند تا گوشی را بردارد.مرد لاغر: تا می‌­تونی ازش آمار بگیر که بتونیم پیداش کنیم.  پیرمرد دارد ناامید می‌­شود که زن جواب می‌­دهد.پیرمرد: سلام بلورچی، چرا  انقدر دیر جواب می‌­دی؟زن: شما؟پیرمرد: ببخشید خانم من شماره بلورچی رو گرفتم؟زن: بله، ایشون خوابند. شما؟پیرزن به آرامی در گوش شوهرش نجوا می‌­کند.پیرمرد: شما باید دخترش باشید، بهناز خانم. عمو جان من رو یادت نمی‌­یاد؟ من رسولی هستم. شنیدم که ناخوشه. گفتم زنگ بزنم حالش رو بپرسم و صداش رو بشنوم.زن: بله، متأسفانه پدر الان نمی­‌تونند صحبت کنند و دارند استراحت می‌­کنند. پدر همیشه از شما تعریف می­‌کردند. فقط من الان یادم نمی‌­یاد شما کدوم دوست بابا هستید. شما همون عمو هستید که قدش بلنده و خونش تو ....پیرمرد: چطور من رو یادت نیست بهناز جان. تو بازار مغازه من و بابا روبه روی هم بود. البته حق داری. چند ساله که آرتروز باعث شده نتونم بهتون سر بزنم.زن: آها، بله آقای رسولی که تو بازار همسایه بابا بوده. یادم اومد. خوب هستید؟پیرمرد: ممنون دخترم. مزاحمت نمی­‌شم. اگه بشه یک مسئله مهمی رو می­‌خوام به بابا بگم. باید باهاش صحبت کنم.هم‌زمان که پیرمرد با زن حرف می‌­زند راننده به بهروز زنگ می­‌زند تا او را در جریان مسئله قرار بدهد. بهروز جواب نمی‌­دهد. قرار بود که حین عملیات تماسی گرفته نشود.راننده پچ پچ کنان: جواب نمی‌­ده. معلوم نیست این رسولی کیه و چرا الان زنگ زده. فعلا بپیچونش تا بعد ببینیم باهاش چه می‌شه کرد.زن: حقیقتش بابا امروز یک کم فشارش بالا بود. تازه حالش بهتر شده و خوابیده. می‌­ترسم بیدارش کنم.پیرمرد: بابا جان پیری همینه. کاریش نمی­‌شه کرد.راننده که می‌­بیند پیرمرد چانه­‌اش گرم شده و خیال قطع تماس را ندارد، دستش را به حالت زدن سر تکان می­‌دهد و به زن علامت می­‌دهد که تماس را پایان بدهد.زن: بله عمو جان همین هست که می‌­فرمایید. من با اجازتون باید برم به بابا سر بزنم. بیدار که شد بهش می­‌گم شما تماس گرفتید.  خداحافظی می‌­کند و به گوشی خیره می‌ماند.زن: این دیگه از کجا پیداش شد؟ کل روز کسی بهش زنگ نزده بود.چراغ‌­ها همگی خاموش است و خانه توسط نوری که از کوچه به پنجره‌­های بزرگ سالن پذیرائی می­‌تابد روشن می­‌شود.سالن بزرگ و مبله هم سطح حیاط است. راهروئی که به اتاق­ها راه دارد دو پله بالاتر از سالن قرار گرفته و فضای سالن با این دو پله از مابقی خانه جدا می­‌شود.    زن روی یکی از مبل‌­ها نشسته و راننده و مرد چهارشانه کنار او ایستاده‌­اند.مرد چهارشانه: نقشه‌­مون رو بهم نزنه؟ نکنه بعداً صدای زری رو شناسائی کنه؟ اصلا نباید جوابش رو می‌­دادی. (رو به راننده می­‌کند و ادامه می‌­دهد) اول اون پیرمرد هاف هافو سر کوچه‌­ای. حالا هم این بازاری دهن گشاد که نمی­‌دونیم کیه و از کجا سر به زنگا پیداش شده. حالا چکار کنیم؟راننده می­‌نشیند روی مبل و سرش را با دستش می­‌گیرد. آدرس این یکی رو که داریم. اون یکی هم که اسم و آدرس داد. تخصص ما هم که نفله کردن پیرمرداست. پس دیگه نگران چی هستید؟ کار رو باید امشب تموم کنیم. وگرنه از پول خبری نیست. به حیثیت حرفه‌­ای­‌مون هم لطمه می­‌خوره. می­‌گن از دو تا پیرمرد خشکیده و ورچلوسیده ترسیدیم.زن: داستان پیرمرد سر کوچه چیه؟راننده: هیچی، چیز مهمی نیست. همسایه سر کوچه‌­ای داشت ما رو می­‌پایید.زن: آقا مصطفی؟مرد چهارشانه: می­‌شناسیش؟زن: اسمش رو شنیدم. بهناز خانم یه بار داشت با پدرش راجع بهش حرف می‌­زد.مرد لاغر: چی می‌­گفت:زن: درست یادم نیست. مثل این که تو کار و کاسبی شوهر بهناز خانم فضولی کرده و به بلورچی آمار داده.راننده: خوب شد. پس بهناز خانم هم دل خوشی ازش نداره. فقط می­‌مونه اون رسولی موی دماغ.مرد چهارشانه: حالا چکار کنیم؟مرد لاغر: فکر کردن نداره. عملیات رو ادامه می­‌دیم. به فرض هم که چی بود اسم بازاریه، رسولی، بیاد بگه من دیشب زنگ زدم به گوشیش. خوب گوشیش رو با خودش سر به نیست می‌­کنیم. اصلا تو اینجا نبودی که بخوای جواب بدی. بلورچی هم خیلی وقت پیش از خونه رفته بیرون. هر کسی می­‌تونسته تلفن رو جواب داده باشه.راننده: راست می‌­گه. زود باشید دست به کار بشید. کامل بیهوش شده؟ یک وقت وسط کار به هوش نیاد داد و بیداد کنه؟زن: نترس بابا. با نصف اینم یک شبانه روز می­‌خوابه. من کارم رو بلدم. انگار دفعه اولمه!راننده رو به مرد لاغر که به مجسمه برنزی خیره شده می­‌گوید: حواس‌­تون باشه. دله دزدی نداریم. به هیچ چی دست نمی­‌زنید. وگرنه نقشه می­‌ره رو هوا. هیچ کی اینجا نبوده. اثر انگشت، حلقه و یا هر چیزی که بتونه سرنخی از شما باشه می‌­تونه ما رو لو بده.مرد لاغر: خوب بابا. چرا به من نگاه می‌­کنی؟ حالا کی خواست دست بزنه.راننده: نه اینکه سابقه‌ش رو نداری؟ عادت کردی به جیب بری. دست خودت نیست.مرد لاغر که احساس می‌­کند بدجور کنف شده است، خودش را جمع و جور می‌­کند و دنبال مرد چهارشانه به اتاق خواب بلورچی می­‌رود.*****پیرزن: اونجا یه خبرائی هست. تو آخرین بار کی بلورچی رو دیدی؟پیرمرد: دیروز عصر. می‌­گفت مدام احساس خستگی  و گیجی می­‌کنه. از پرستار جدیدش راضیه ولی داروهاش دیگه تأثیری ندارند و خواب آلودش می­‌کنند. پرت و پلا هم می­‌گفت. فکر کردیم داره اختلال حواس می­‌گیره. تو راه برگشت چند بار داشت کوچه­‌ها رو عوضی می­‌رفت. اگه من باهاش نبودم حتما گم می­‌شد. برای همین صبح مسعود باهاش رفت.پیرزن: این احتمالا پرستارِ بود که جوابت رو داد. دخترش اصلا تهران نیست.پیرمرد: مطمئنی؟ یعنی پرستاره این وقت شب تو خونه­‌ست؟پیرزن: گاهی که حالش بد باشه می­‌مونه.پیرمرد: پس مردها رو هم پرستارش به خونه راه داده. حالا می­‌گی چی­‌کار کنیم؟ شماره پسرش رو هم ندارم. تازه خودش یک بار گفته بود اگه دارم می‌­میرم هم به بهروز خبر ندید. نمی­‌دونم چی باعث این کینه بین پدر و پسر شده.پیرزن: زنگ بزن به برادرش. شمارش رو داری؟پیرمرد: آره راست گفتی. فکر خوبیه. خونش هم نزدیکه.***مرد لاغر رو به زن: چرا وایسادی، برو پتو رو بیار بپیچیم توش.زن پتوئی که راننده به او داده بود را روی زمین کنار تخت پهن می­کند و دو مرد شانه و پاهای بلورچی را می­‌گیرند و او را در پتو می‌­پیچند. بلورچی اگرچه بسیار پیر، ولی چهارشانه و تنومند است و این مسئله کار را برای مردها کمی سخت می­‌کند.راننده: زود باشید دیگه. چقدر لفتش می­‌دید.مرد لاغر: لعنتی خیلی سنگینه. تو صندوق جا می‌­شه؟دو مرد با پتو وسط حال رسیدند؛ زن همان­طور که از شیشه بزرگ حال به خانه پیرمرد سر کوچه خیره مانده می­‌گوید، این خونه بود که می‌­گفتید شما رو می‌­پائید، درسته؟راننده می­‌آید کنارش می­‌ایستد. آره. چطور؟دو مرد بی‌­حرکت می‌­مانند.زن: ظاهراً که خبری نیست. ولی یک کم دلم شور می­‌زنه. این پیرمرده خیلی سمجه. به این راحتی دست بردار نیست. ممکنه رسولی رو هم اون خبر کرده باشه.راننده شانه‌­اش را به او می‌­زند و می‌­گوید: نگران اون نباش. خرفت‌­تر از اینه که بتونه کاری بکنه. تو اداره پلیس همه می‌­شناسنش. کسی به حرف‌­هاش محل نمی­‌ده. اگه خواست موی دماغ بشه به خدمتش می­‌رسیم. بیاید بریم. کار تمومه. از کوچه که بریم بیرون هیچی دیگه جلودارمون نیست.مرد چهارشانه که سمت سر بلورچی را گرفته، پتو را روی زمین می‌­گذارد. به دلیل سنگینی بلورچی، پتو از دست مرد لاغر هم رها می‌­شود و بدن کرخت شده بلورچی به زمین می­‌افتد و از برخوردش با کف پارکت شده صدای بلندی ایجاد می‌­شود.راننده: چ­تونه امشب. چرا چلمنگ بازی درمی‌ارید؟مرد چهارشانه: زری راست می‌­گه. این پیرمرده شر درست می‌­کنه. بزار بریم کارش رو تموم کنیم.مرد لاغر که این حرف مرد چهارشانه را می­‌شنود دل­گرم می­‌شود و چاقوی ضامن­‌دارش را از جیب درمی­‌آورد.راننده: این­کار ریسکش زیاده. ممکنه توجه همسایه‌­های دیگه رو جلب کنه. شما بیرون نیاید. من می­رم بیرون یک سر و گوشی به آب بدم.مرد چهارشانه: پلاک ماشین رو دیده. اگه به پلیسا بگه.راننده: پلاک ماشین که دزدیه. دزدی هم نبود، تو خودت دیدیش. از اون فاصله می­‌تونه پلاک ماشین رو بخونه؟ از داخل خونه هم که نمی­‌تونه اینجا رو ببینه. باید بیاد تو بالکن که بتونه ببینه ما داریم چیکار می­‌کنیم. که اونم فکر نکنم جرأت کنه.مرد لاغر: ولی من فکر می‌­کنم باید اول کارش رو بسازیم. تو این کوچه کسی متوجه ما نشده. می­‌تونه از چیزائی که امشب دیده به پلیس آمار بده و باعث گیرافتادن­‌مون بشه.  راننده: دیوونه شدید؟ اگه زنگ هم به پلیس زده و گزارش داده باشه هم کسی بهش توجه نمی­‌کنه. وگرنه تا حالا پلیس اینجا رو محاصره کرده بود. ولی اگه بکشیمش حتما پلیس گزارشش رو می­‌خونه. تازه فقط خودش که نیست. باید زنش رو هم بکشیم.  مرد چهارشانه: از این وضعیت خوشم نمی‌­آد. بیاید متوقفش کنیم. اگه پلیس تو تحقیق گم شدن بلورچی بره سراغ پیرمرده و بگه که دیده چند نفر با پتو از خونه اومدند بیرون چی؟راننده: گفتم که از داخل خونه به اینجا دید نداره. نمی­‌تونه ببینه ما داریم چیکار می­‌کنیم.زن: آقا بهروز هم حواسش هست. کسی به من مشکوک نمی‌­شه. تازه من چند نفر شاهد برای امشب دارم. من سرنخ ماجرام. اگه گیر نیوفتم شما هم گیر نمی­‌افتید. اگه همه این‌ها که تو گفتی رو گفت، پلیس فکر می­‌کنه خیالاتی شده یا برای جلب توجه دروغ می­‌گه.راننده: نگران نباشید بابا. کسی جدی نمی‌­گیردش. بریم زودتر. من اول می‌­رم و سر و گوش به آب می‌­دم و در صندوق رو باز می‌­کنم. بعدش در رو باز می‌­کنم که بیاریدش بیرون. پشت در منتظر بمونید. زری تو همین­‌جا بمون. یک ساعت دیگه جواد با موتور می‌اد سرکوچه دنبالت. مواظب باش بیرون اومدنت رو کسی نبینه.****پیرزن: نگاه کن یکی شون اومده بیرون.راننده در را پشت سرش می­‌بندد و سرش را به سمت بالکون خانه پیرمرد و پیرزن برمی­‌گرداند. زن که توی بالکون کز کرده و با آینه‌­ای که در دست گرفته در خانه بلورچی را دید می‌­زند وحشت­‌زده آینه را به سینه می­‌فشارد و نفس را در سینه‌­اش حبس می‌­کند. راننده قدم­‌زنان تا سرکوچه می­‌رود و برمی‌­گردد. در تمام مدت نگاهش را از روی بالکون بر نمی­‌دارد. زن کف بالکون می­‌خزد و پشت دیوار کوتاه آن سنگر می­‌گیرد تا دیده نشود. راننده که خیالش از بالکون راحت می­‌شود به سمت ماشین برمی­‌گردد و در کاپوت را می‌­زند و باز به اطراف نگاه می‌­کند. زن به آرامی از در بالکون به داخل خانه می­‌خزد. پیرمرد که مشغول صحبت با برادر بلورچی بود متوجه ورود نیم‌­خیز زن می‌­شود.با تعجب به او خیره می‌­ماند.پیرمرد: چیکار داری می‌­کنی؟پیرزن پچ پچ کنان: هیس، داشتم با آینه از تو بالکون کشیک می‌­کشیدم که یک هو یکی‌­شون از در بیرون اومد.هنوز حرفش تمام نشده که صدای باز شدن در شنیده می­‌شود. زن دوباره نیم خیز به بالکن می‌­رود و آینه را به آرامی بالا می‌­آورد.پیرمرد هم خودش را به او می­‌چسباند و سعی می‌­کند از پشت سر زن چیزی ببیند.تقریبا هم قدند. اگرچه پیرمرد کمی لاغر و پیرزن پر و پهلودار است. تقلای مرد به جائی نمی‌­رسد و فقط کلافه می­‌شود.  دو مرد با بلورچی پتوپیچ شده در آستانه در منتظر هستند. راننده علامت می­‌دهد که اوضاع تحت کنترل است. از خانه خارج می­‌شوند، راننده در خانه را آرام می­‌بندد.پیرزن شوک زده جلوی دهان خود را می­‌گیرد که فریاد نزند.پیرزن: وااااای این چیه تو پتو؟پیرمرد: چی شده؟ من نمی‌­تونم ببینم.زن: مصطفی اینا الان می­‌رند، چرا برادرش نیومد؟ به نظرم آدم بود که لای پتو پیچیده بودند. نکنه دیر برسند. باید یه کاری کنیم.پیرمرد به داخل خانه می­‌جهد و گوشی را برداشته و به داخل اتاق می‌­دود. زن در تردید است دنبال او برود تا سر از کارش در بیاورد یا همان­‌جا کنار پنجره بماند. دست آخر تصمیم می‌­گیرد حواسش را روی بلورچی بیچاره متمرکز کند.وقتی پیرمرد از اتاق بیرون می­‌آید، چشمانش مانند پسر بچه­‌هائی که در فکر یک شیطنت بزرگ هستند، برق می­‌زند.پیرزن: چی شد؟پیرمرد: فقط تماشا کن و به هوش و ذکاوت شوهرت ایمان بیار. فقط امیدوارم به موقع خودش رو برسونه.بلورچی را در صندوق به زحمت جا می‌­دهند و همگی سوار می­‌شوند که بروند. به نظر می‌اید کار تمام است که ناگهان در پارکینگ خانه روبروی آنها باز می­‌شود و یک ماشین لندکروز از پارکینگ خارج می­‌شود و کوچه را جلوی سمند کامل می‌­بندد.راننده لندکروز پیاده می­‌شود و به داخل خانه برمی‌­گردد و در را می‌­بندد. راننده و دو مرد که نمی‌­فهمند چه اتفاقی افتاده لحظه‌ای در شک می‌مانند و بعد از ماشین پیاده می‌­شوند.سه مرد با دهان باز این ماجرا را تماشا می‌­کنند.راننده: این دیگه از کجا پیداش شد؟ بیاید لندهور رو هلش بدیم راه رو باز کنیم.دو مرد با عجله پیاده می­‌شوند و سه نفری سعی می‌­کنند ماشین را جابه جا کنند. یکی از چرخ‌­های عقب در فرورفتگی آسفالت گیر کرده است و ماشین تکان نمی­‌خورد. بالاخره به زحمت و زور زدن زیاد ماشین را تکان می­‌دهند و به اندازه عبور سمند راه باز می‌­شود. ولی ماشین در شیب قرار دارد و دو مرد به ناچار لندکروز را نگه می‌­دارند تا برنگردد. راننده به سمت ماشین خود می­‌رود. پیرزن دستانش را جلوی دهانش می‌­گذارد تا فریاد نزند. ولی کمی به فکر فرو می­‌رود. شاید الان وقتش باشد که فریاد بزند. ولی اگر کسی صدایش را نشنود، با این­کار فقط خودش و شوهرش را به خطر انداخته.سمند از لندکروز عبور می‌­کند. دو مرد ماشین را رها می­‌کنند و سوار می­‌شوند. هنوز در را نبسته‌­اند که صدای آژیر ماشین پلیس از سر کوچه به گوش می‌­رسد. در همین حال لندکروز برمی‌­گردد و با شدت به عقب سمند می­‌خورد. پیرمرد به جای بلورچی می‌­گوید آخ و سرش را می­‌گیرد.  پلیس‌­ها تبه‌­کاران را محاصره می­‌کنند. یکی یکی روی زمین می­‌خوابانند و تمام تبه‌کاران را دستگیر و به اداره پلیس می‌­فرستند.برادر بلورچی همراه با پسرش وقتی می­‌رسد که او را روی برانکارد گذاشته بودند و داشتند معاینات و کمک­‌های اولیه را کنار آمبولانس انجام می‌­دادند.مصطفی و ریحانه هم در حال تعریف کردن ماجرا برای پلیس هستند و مأمور با سرعت از صحبت­‌هایشان یادداشت برمی‌­دارد. صاحب لندکروز برای تخمین خسارت، ماشینش را وارسی می‌­کند. برادر بلورچی بعد از اینکه خیالش از سلامت او راحت می­‌شود به سمت راننده لندکروز می­‌رود و او را در آغوش می‌­گیرد و تشکر می­‌کند و خم می­‌شود تا خسارت ماشین را ببیند. مصطفی با گزارش لحظه به لحظه او را از همه وقایع با خبر کرده بود.راننده لندکروز: فدای سرتون، چیزی نشده. خدا رو شکر که به موقع جلوی جانی‌­ها رو گرفت.برادر بلورچی: واقعا مدیون­تون هستیم. هرطور بفرمائید خسارت شما رو جبران می­‌کنیم.راننده لندکروز: نفرمائید آقا. می­‌خواید پدربزرگم از پا آویزونم کنه؟برادر بلورچی: من پدربزرگ­تون رو می­‌شناسم؟مصطفی که متوجه صحبت آن­ها می‌­شود خود را به آنها می‌­رساند.مصطفی: دمت گرم عمو. یک ثانیه دیرتر می‌اومدی بلورچی الان تو اتوبان آخرت بود.راننده لندکروز: تا بابابزرگ زنگ زد نفهمیدم چطور در پارکینگ رو زدم و اومدم بیرون. هنوز گیج بودم. نمی­‌دونستم چکار می‌­کنم. آقای بلورچی شانس آوردند که من تو پارکینگ مشغول مرتب کردن انباری بودم. وگرنه به موقع نمی‌­رسیدم.برادر بلورچی: نگفتید پدربزرگ‌تون کیه؟مصطفی: نوه فیروزه. از رفقای مدرسه نظام. گفتم یه تیر تو تاریکی بندازم ببینم می‌­شه بلورچی رو برای باخت بعدی شطرنج زنده نگه داریم. که معلوم شد قسمت نیست بی خداحافظی رفیقاش رو ول کنه و بره.دستش را روی شانه راننده لندکروز می­‌گذارد و با لبخند غرورآمیزی به او نگاه می­‌کند.همانطور که نگاهش را به سوی برادر بلورچی می‌­چرخاند می­‌گوید، سیاوش خیلی وقت نیست یه خونه تو این آپارتمان اجاره کرده. یعنی خر شانس‌­تر از بلورچی خودشه.این را می­‌گوید و همانطور که سرش را به سوی زنش برمی‌­گرداند می­‌زند زیر خنده. یک خنده غیرعادی و بلند. انگار تمام تنش و استرس یک ساعت گذشته را می­‌خواهد با خنده از خود خارج کند. دیگران هم با او می­‌خندند. انقدر صدای خنده‌­شان بلند می‌­شود که همه نگاه‌­ها به سوی­‌شان برمی­‌گردد. به سمت ریحانه می‌­رود و او را که در این ماجرا با او همراه بوده در آغوش می­‌گیرد. حالا هر دو می­دانستند که زندگی توقعی بیشتر از مردن از آن­ها دارد.  پایان.......30 شهریور 1401- تهران-</description>
                <category>آزاده ناصری</category>
                <author>آزاده ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 22:55:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای طالب</title>
                <link>https://virgool.io/@AzadehNasery/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-vb7xnsvp7btm</link>
                <description> در سرزمینی کهن، سوخته از  کینه و خودکامگی خدایان خشم، تفنگش را روی شانه بالا می برد. با سری افراشته و با نگاهی مسخ شده که چون مرده ای هزاران ساله در عمق کاسه چشمانش به خاک افتاده، می‌گوید، طالبم! می پرسم طالب چه هستی؟یکه می خورد. انگار ناگهان کلمات معنای خود را  بازیافته باشند، دمی در بهت فرو می رود و آهسته همچون اصحاب کهف از پناهگاه سیصد ساله مردمکانش بیرون می یاید و می گوید: - نه آبی نه نانی. اینجا فقط خاک است و تباهیقوم و خویشی داری؟لبخندی گوشه لبش می خشکد. دوباره طلوع نگاهش را به سوی دیگری می چرخاند.  نمی گذارد بغض نگاهش راز را برملا سازد - داشتم، آنهم خانواده ای بزرگ، با هزاران عشق و خاطره. اما همه به غربت رفته اند. حالا دیگر برادران مجاهدم خویش من هستند. این را می گوید و سرش همچون وزنه ای که دیگر تاب نگهداریش را ندارد روی شانه اش می افتد. ........................................در غربتی که وطن من است، حمید را می یابم. با لباس سیاهی مثل بختش بر تن، لای سطل زباله ها، گویی غباری در باد می چرخد.پسرم از چه رو  شتابانی؟حمید ۱۲ ساله با چشمانی که درخشش کودکانه اش را ذره ذره به زباله ها باخته، شگفت زده از این که کسی او را که می پنداشت نامرئی شده، می بیند،، با بهت نگاهم می کند.   حمید سخن گفتن نمیداند. غربت در جانش از او بیگانه ای با خویشتن و دیگری ساخته. بارت را دمی زمین بگذار ای فرزند بی یاور خورشید. حمید جان به من بگو، طالب چه هستی؟- طالب چه؟دمی می ایستد. نفس خسته اش را تازه می کند. گرمایی برای خانه. عروسکی برای خواهر، سلامتی برای مادر، توانی برای پدر. حمید نمی داند که می تواند طالب چیزی برای خودش باشد. او با سرنوشت ستمکار خود در ستیز نیست.  حمید طالب نیست. آرزویی در سر ندارد. مسافر - فروردین ۱۴۰۰</description>
                <category>آزاده ناصری</category>
                <author>آزاده ناصری</author>
                <pubDate>Mon, 28 Nov 2022 17:18:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنبالم بگرد</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-whqsluof09gg</link>
                <description>قطرات باران بهاری نم نمک به شیشه اتوبوس می‌نشینند و لرزان و رقصان راه‌شان را به جاده سنگی پیدا می‌کنند تا کنار هم رودی کوچک بسازند. انگار که از تنها ماندن در یکجا می‌ترسند، می‌خواهند زود به هم برسند آخر آنها که تک وتنها می‌مانند زود بخار می‌شوند. حالا تو اسمش را بگذار جبر جاذبه. خسته از کار روزانه از اتوبوس پیاده می‌شوم تا به خانه بروم. نگاهم روی پیرزن تنها و پابرهنه‌ای که با فاصله سی، چهل متر از من کنار میوه فروشی نشسته می‌ماند. یک لحظه فکر می‌کنم مادربزرگم است. در روشن و تاریک دم غروب نمی‌توانم درست ببینم. دو هفته‌ای می‌شد که به خانه عمویم که در شهر دیگری زندگی می‌کند رفته. پیش از آن یک ماهی مهمان ما بود. تا نوبت بعدی باید چند ماه صبر می‌کردیم. نه نمی‌توانست او باشد. هرچند مدتی ست که هیچکدام‌مان را به یاد نمی‌آورد، هنوز در مرور خاطرات کودکیم کسی بیش از او در نظرم نیست. روی پله حیاط خانه‌اش می‌نشست و مرا که مشغول بازی با گربه‌ها بودم صدا می‌کرد تا موهایم را شانه کند و ببافد. همانطور که کنارش نشسته بودم برایم از ترانه‌های قدیمی می‌خواند. با صدای آرام و مهربانش، همان جا روی پله کنار حیاط کوچک گل کاری شده‌اش خوابم می‌برد و عمیق‌ترین خواب‌های عمرم را تجربه می‌کردم.  نه او نمی‌توانست مادربزرگ من باشد. به خودم زحمت نمی‌دهم نزدیک‌تر بروم. خسته‌تر از آنم که بخواهم تردید نامحتملم را امتحان کنم. به سر کوچه که می‌رسم آسمان غرشی می‌کند و بارش باران جانی تازه می‌گیرد. به سرعت خودم را به در خانه می‌رسانم و کلید را در در می‌چرخانم و خودم را از خشم غران آسمان نجات می‌دهم. دم در آپارتمان کفش‌های مادربزرگ را می‌شناسم. هم خوشحال می‌شوم و هم متعجب. سلامی بلند می‌دهم. جوابی نمی‌شنوم. احتمالاً خوابیده باشند. صدای شر شر آب از حمام به سختی پشت صدای باران که حالا رگبار شده بود شنیده می‌شد. دنبال مادربزرگ به جای خواب همیشگی‌اش می‌روم ولی نمی‌بینمش. اتاق دیگر، دستشوئی و آشپزخانه را هم می‌گردم. شاید با مادرم در حمام باشد. محکم به در حمام می‌کوبم.-	مامان، سلام، داری عزیز رو حموم می‌کنی؟مادرم در حمام را باز می‌کند و سرش را بیرون می‌آورد. -	چی می‌گی؟-	کفش عزیز دم دره. کی اومده؟-	دو ساعت می شه، خوابیده، چرا انقدر سر و صدا می‌کنی؟ بیدار می‌شه.-	کجا خوابیده؟-	یعنی چی کجا خوابیده؟ تو اتاق دیگه. جای همیشگی. نگاهمان به هم خیره می‌ماند-	نیست، همه جا را گشتم. تو خونه نیست. -	شوخی بی‌خود نکن.-	در رو قفل نکرده بودی؟-	قفل کردم. مگه می‌شه قفل نکنم. کمی مکث می کند. -	نکنه قفل نکردم. سریع برمی‌گردم. همه جا را می‌گردم. شوک زده دور خودم می‌چرخم. مادرم با عجله لباس می‌پوشد و همانطور که آب مثل باران از همه جایش به زمین می‌ریزد در اتاق‌ها می‌چرخد و با دست بر سرش می‌کوبد و با گریه و مستعصل می‌گوید.-	خوابیده بود. -	مامان درست فکر کن. کی چک کردی؟مامان همانطور خیس روی مبل می‌نشیند و دستش را روی پایش می‌کوبد و عقب و جلو می‌رود. -	حالا چکار کنم. بدبخت شدیم. کجا رفته؟ جائی رو بلد نیست.سعی می‌کنم توجه مامان را به خودم جلب کنم. انگار مرا نمی‌بیند و با خودش حرف می‌زند.  -	مامان، مامان. آخرین بار کی چکش کردی؟-	عموت که رفت، گفت خستم می‌خوام بخوابم. بردمش تو اتاق جاش رو گذاشتم و خوابوندمش. در رو بستم رفتم تو آشپزخونه. ساعت چنده الان؟-	الان ساعت شیشه. -	قبل 5 بود فکر کنم. -	راه دوری نمی‌تونه رفته باشه. ببین چیزی برداشته. نگاهم به کارتی که آدرس‌ها و شماره تلفن‌ها را رویش نوشته بودیم کنار رختخوابش میخکوب می‌شود. قبل خواب از گردنش در آورده بودند. مادر با صدائی شبیه فریاد می‌گوید.-	هیچی، هیچی نبرده. چادر و کفشش اینجاست. و با حالتی مضطرب و واخورده می‌زند زیر گریه. دیگه جای تأمل نبود. خودم را در خیابان حیران می‌بینم. باران شدیدتر شده و اشکهایم را می‌شوید. &quot;عزیز کجا رفتی؟&quot;. این جمله را مدام با خودم تکرار می‌کنم. مامان سرش را از پنجره بیرون می‌آورد. -	صبر کن من هم بیام.-	من می‌رم سمت بزرگراه. تو لباس بپوش برو سمت خونه خانم موسوی. شاید اونطرف رفته باشه. به بابا هم زنگ بزن. منتظر جواب مامان نمی‌مانم. عابرها با عجله در حال فرار از باران و رعد و برق از کنارم عبور می‌کنند. چشمم روی‌شان به جستجو می‌چرخد. نه عزیز نمی‌تواند بدود. سرم گیج می‌رود و دوباره با خودم می‌گویم &quot;عزیز تو این بارون کجا رفتی؟&quot;. قطره‌ها به هم رسیده و قدرت گرفته بودند و در جوی کنار خیابان با شتاب زورشان را به رخ زباله‌ها می‌کشاندند. ناگهان یادم به پیرزن پابرهنه کنار میوه‌فروشی می‌افتد. تا ایستگاه اتوبوس می‌دوم. کسی را آنجا نمی‌بینم. نفس نفس زنان خودم را به داخل میوه‌فروشی پرت می‌کنم. -	آقا بیست دقیقه، نیم ساعت پیش یه خانم مسن پابرهنه اینجا دم در نشسته بود. نمی‌دونید کجا رفته؟ سرش را به آرامی از توی گوشی‌اش بالا می‌آورد و انگار از دنیای دیگری، دنیائی بهتر که او را به خود می‌خواند به زور بیرون کشیده باشمش، مانند بیگانه‌ای می‌پرسد _ چی گفتید؟-	آقا من چند دقیقه پیش از اینجا رد شدم. یک خانم اینجا دم مغازه شما نشسته بود. شما ندیدید کجا رفته؟با تردید به سلامت عقل من از جایش بلند می‌شود و برای رفع تکلیف تا دم در می‌آید. -	کجا نشسته بود؟ جعبه میوه را به او نشان می‌دهم. -	نمی‌دونم خانم. من تو مغازه بودم. ندیدمش.باران تند سرگیجه‌ام را بیشتر کرده. به هر که می‌رسم با واژه رسمش می‌کنم تا شاید نشانی بیابم. مردم وحشت زده از باران، شتابان بدون اینکه درست بشنوند چه می‌گویم، از زحمت زبانم مثل باران می‌گریزند. هیچ کس او را ندیده. خورشید گرم کودکیم جوری گم شده که انگار هیچوقت نبوده. مثل قطره‌های باران از آسمان فرود آمده و در زمین سخت فرو رفته و سرگردانم کرده بود. با آستین مانتو اشک و باران را از صورتم پاک می‌کنم. پسر نوجوان افغانستانی که با چرخ دستی سبزی فروشی‌اش در سایه‌بان بانک پناه گرفته با تردید و ترس به من نزدیک می‌شود. انگار که در آشوبم آشنائی می‌بیند، نگاه نگرانش را به من می‌دوزد.  -	خانم چی شده؟ شاید دیده باشدش. او هم اینجا بود. -	یه خانم پیر پابرهنه اینجا کنار میوه‌فروشی نشسته بود. شما دیدید کجا رفته؟-	همان که آنجا روی جعبه نشسته بود؟-	آره، همون. دیدی کجا رفت؟-	آشنایتان بود؟-	آره، باید پیداش کنم. تو رو خدا بگو کدوم طرف رفت. -	باران تند نشده رفت سوی ایستگاه اتوبوس. آن طرف و به ایستگاه اتوبوس اشاره کرد. قبل تند شدن باران. درست همان موقع من آنجا بودم. شاید عزیز من را شناخته بود و به سمت من آمده بود؟ باران رحمت، همچنان بی‌رحمانه روی سرم می‌کوبید و سرزنشم می‌کرد که چرا به موقع نشناختمش. هوا کاملا تاریک شده بود و در سایه و روشن ایستگاه هیبت کوچک و خمیده‌ای را دیدم. دست‌هایش را گرفته بود به اتوبوس و داشت سوار می‌شد. خودش بود. پاهایش را که با جوراب سیاه زنانه پوشانده بود، به سختی روی لبه اتوبوس گذاشت و از آن بالا رفت. می‌دوم تا خودم را به اتوبوس برسانم. همزمان فریاد می‌زنم و صدایش می‌کنم. ولی رعد و برق خشمگین و رگبار سیل‌آسا صدایم را می‌دزدند. تا به ایستگاه برسم اتوبوس راه افتاده. همانطور که دور شدن اتوبوس را با دلهره می‌نگرم، برای ماشین‌های سواری دست تکان می‌دهم. _     مستقیم، مستقیم-     مستقیم تا کجا می ری خانم؟-	تا ایستگاه اتوبوس بعدی. سرش را با حالت تأیید تکان می‌دهد. سریع سوار می‌شوم. خیابان خلوت بود و اتوبوس سریع‌تر از تصورم از نظر ناپدید شد. -	آقا تو یه اتوبوس قرمز مادربزرگم سوار شده. باید بهش برسم. می‌شه سریع تر برید؟-	می‌رسیم خانم نگران نباشید. چرا انقدر پریشونید. مادربزرگتون که بچه نیست گم بشه. بهش زنگ بزنید ایستگاه پیاده بشه تا شما بهش برسید. -	گوشی همراهش نیست. لب پایینم را مشغول دندانم می‌کنم و توضیح بیشتری نمی‌دهم. ناگهان اتوبوس قرمز در نور کم سوی خیابان از دور هویدا می‌شود. -	اوناهاش. اون اتوبوسه، اون قرمزه. وایساده تو ایستگاه-	داره دوباره راه می‌افته. بهش نمی‌رسیم. می‌برمت ایستگاه بعدی. خیره به خیابان نگاه می‌کنم که مبادا پیاده شده باشد. نبضم انگار که با برهم خوردن ابرها خودش را تنظیم کرده باشد، هر دمی تنم را به لرزه در می‌آورد و هر لحظه این ضربه‌ها تندتر و شدیدتر می‌شود. از اتوبوس رد می‌شویم و زودتر به ایستگاه می‌رسیم. از تاکسی بیرون می‌پرم و در ایستگاه منتظر اتوبوس می‌ایستم. باران را بر همه ذرات تنم حس می‌کنم. انگار که جزئی از جریان بهم رساندن قطرات بی‌پناه باران شده باشم. تا اتوبوس به ایستگاه می‌رسد مثل اینکه که آخرین اتوبوس نجات از رستاخیز باشد، از آن بالا می‌روم. اتوبوس تاریک است و چهره‌ها و هیبت مسافرین برایم گنگ و ناآشناست. شروع می‌کنم صدایش کردن. &quot; عزیز، عزیز جون، کجائی؟&quot; ناخودآگاه سرم را پایین می‌آورم تا پاهای برهنه‌اش را پیدا کنم. می‌بینمش که یک گوشه در تاریکی کز کرده و با دو چشم مهربان و معصومش خیره به خیابان خیس زل زده. کنارش روی صندلی خالی می‌نشینم و در آغوش می‌گیرمش. &quot;عزیز کجا رفته بودی؟ نمی‌گی لیلات می‌ترسه نباشی؟&quot; انگار از عالم دیگری صدایم را می‌شنود. آرام تکانی کوچک می‌خورد و به سمتم می‌چرخد و با بغض تنهائی و ترس می‌گوید، &quot;مرضیه، مامان توئی؟&quot; اینکه صدای عزیز نیست. دوباره به چشمان زیبای سیاهش خیره می‌شوم. نه مطمئنن عزیز نیست. خودش را در آغوشم می‌اندازد و زار زار می‌زند زیر گریه. &quot;مرضیه مامان کجا بودی؟ خیابون سرده. تاریکه. مامان چرا زودتر دنبالم نیومدی؟&quot; تنم به شدت می‌لرزد و اشک بی‌اختیار سلطان چشمانم می‌شود. به جای عزیز خودم، مادربزرگ مرضیه‌ای که نمی‌شناختمش را پیدا کرده بودم. با صدای زنگ تلفن مامان به خودم می‌آیم. گوشی را برمی‌دارم. بیست تماس ناموفق. به خاطر صدای باران متوجه نشده بودم.عزیز پیدا شده. یعنی اصلا گم نشده بود. بابا نوبت اورژانسی از دکتر گرفته بود و وقتی مامان در حمام بود آمده و عزیز را برده. از پشت در حمام به مامان گفته. ولی مامان مطمئن است که چیزی نشنیده و همزمان با بابا در حال جر و بحث است. کفش هم نپوشیده بود چون ورم پایش زیاد شده و با صندل های مامان رفته. دیگر این جزئیات چه اهمیتی داشت. عزیز حالش خوب بود و داشت کانال‌های تلویزیون را مدام عوض می‌کرد. ولی مادربزرگ پابرهنه و خسته مرضیه همچنان در آغوشم در حال باریدن تنهائی و دربه دری‌ و بی‌سر و سامانیش بود.</description>
                <category>آزاده ناصری</category>
                <author>آزاده ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 23:31:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>