<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ZNAB BEIGI</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Azarbaad</link>
        <description>جستجوگر خودم و قوانین نوشته و نانوشته دنیا، مثل هر آدمیزادی در طلب جاودانگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:35:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3659/avatar/nZW6nn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ZNAB BEIGI</title>
            <link>https://virgool.io/@Azarbaad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مظهر تلاش و پیشرو بودن، رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D9%85%D8%B8%D9%87%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA-h2hf2ybpj4oz</link>
                <description>شده آدمی داشته باشی دورو برت که تحسینش کنی؟من از بچگی عباس را داشتم. پسرخاله پدرم میشد و شاید ده سالی از پدرم کوچکتر بود. الان که دارم این متن رو مینویسم دارم حساب میکنم در اولین خاطره ای که از عباس دارم که من 4 یا 5 سالم بود اون باید 20 سالش بوده باشه. تو اون خاطره من روی تاپ خونه عزیزجون نشستم و عباس داره من را هل میده و میخونه برام تاپ تاپ عباسی، خدا من را نندازی. واژگان من 4 یا 5 ساله اینقدر کم هست که عباس برام میشه خدای تاب چون شعری که خوند بعدها از خیلیهای دیگه هم شنیده شد پس عباس همون خالق تمام تاب ها بود عباس معلول بود نه از اون معلولیتها که ذهن را درگیر میکنه، نه از اونها که باهاش بدنیا اومده باشه، داستانی بود که در سالهای اول زندگی تب میکنه و بعدش دیگه دستها و پاها و فکش همراهی نمیکنند همیشه. ولی ذهنش، نگم از ذهنش که ... اگه معلولیت بدنی نبود، اگر در ایران با ندیده گرفتن زیاد آدمها نبود حتما آدم بزرگی میشد. اونقدر که این بچه پر از ایده بود. یادمه دبیرستانم را تموم نکرده بودم، کامپیوتر هنوز مهمون خانه شاید ده درصد جامعه ایران بود که عباس از این میگفت که با اتوکد نقشه کشی میکنه. من سه سال بعد رفتم دانشگاه و از قضا رشته مهندسی مکانیک و اونجا وقتی توی درس رسم فنی از استاد خواستم که با اتوکد کار کنم بهم گفتن که با مداد و پاک کن فقط!! عباس شعر میگفت، کتاب شعرش را هم منتشر کرده بود و من چندجلدی گرفته بودم تا به دوستان بدم. عباس یه وقتی از سرمایه گذاری در بازار فارکس گفت و سه سال بعدش برادر جان و دوستان دانشگاه شریفی اش رفتن و توی فارکس کلی پول درآوردن و کلی هم باختن عباس وقتی از بازار سهام بین المللی گفت که سالها بعد حتی روز میز خیلی از ماها نبود و  نیست عباس همه این سالها با کلی بدشانسی زندگی کرد. تصادفی که باعث شد چندسالی خونه نشین بشه و کارش را از دست بده. دوستی که توی دریا از دست داد و دلخوشی کوچیک هفتگی بیرون رفتن با دوست را ازش گرفت عباس برام مظهر تلاش بود و اینکه خسته نمیشه ، اینکه پیشرو هست توی هر چیزی با بدنی که هیچ ارتباطی با آن روح بزرگ نداشت.خبر رسید دیروز اون روح بزرگ این بدن را ترک کردهبه حضورش در دنیا فکر میکنم که چقدر شجاعانه بود، چندسال آخر بعد از فوت خاله جان را تنها زندگی کرده بود، و حتی قبلتر که خاله آلزایمر گرفته بود، نگهداری مادر را برعهده گرفته بود روح بزرگ عباس الان از بدنش که مثل لنگر فقط مانعش شده رها شد و حالا میتونه ....حالا میتونه برقصه بی رنج پاها و دستهایی که به اختیار خودشون هستند میتونه آواز بخونه بی رنج زبان و فکی که هر بار باهر کلام به راه خود میروند و باید به راهشون میاورد روح بزرگت آسمانی عباس  </description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 22:43:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا و سر زدن به اتاقش در قلعه درونم</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-xacll3fc0gsn</link>
                <description>به وقت مرهم شدن نوشتن هیچ نسخه ای برای هیچ چیزی نمیشه داد. یادمه از بیست سالگی دوست داشتم نویسندگی را به عنوان مهارت شروع کنم. صحبت از 20 سال پیش هستش، دوره نویسندگی عباس معروفی را پیدا کرده بودم، اون موقعا روی یه وبسایت شخصی بالا اومده بود و میدیدم که تا درس 12 یا .. فقط داره، هیچ وقت از نصفش بیشتر نرفتم. اما ته ته ذهنم یه تصویری بود که یه روزی، این دوره را تموم میکنم و بعد ... بعد قراره بتونم بنویسم. من متلعق به خانواده و نسلی هستم که انگار برای اینکه باور کنیم میشه بنویسیم اول باید یه دوره بریم و تازه بعدش به خودمون اجازه بدیم بگیم مینویسم و این نوشته ارزش خونده شدن را دارد.حالا چرا این داستان درباره نوشتن یادم اومد؟ امروز و در این لحظه نیاز به نوشتن پیدا کردم. هیچی غیر از نوشتن نبود، به زحمت حتی اسم وبسایت ویرگول را بیاد آوردم و وقتی لاگین کردم دیدم اخرین نوشته‌ام اینجا 4 سال پیش نوشته شده. 4 سااااااال!!!خیلی وقتها وقتی در باب بودن در راه موفقیت فکر کردم، بیاد آوردم که عادت به نوشتن از اون چیزهایی هست که بسیار به نظم دادن ذهن کمک میکنه ولی بارها شد که کاغذی بگذارم و شروع کنم و هیچ برای نظم نداشته باشم. انگار که در اتاقی تمیز و مرتب باشم و این گردگیری و مرتب سازی کاری عبث باشه ولی امروز بالاخره حس به نوشتن پیدا شد. کاش برایش اسمی بود. احتمالا حسام ( پادکست انسانک) برایش اسمی داره، یادم باشد ازش بپرسم و به این اسم بخوانمش که به قول حسام تا اسم نداشته باشد گویی کع نیست. اما میخوام چه بنویسم؟ از پدرم، پدرم دقیقا 9220 روز هست که نیست. ولی خیلی پررنگ در خیلی از لحظات زندگیم حضور دارد. باورم نمیشه 25 سال و 2 ماه و 28 روز پیش بود که برای آخرین بار دیدمش. آخرین بغلش و حرفش که &quot;دختر دیوانه‌ای؟ تو این گرمای عرق ریزون واقعا میخوای بمونی شمال؟&quot;  و آخرین حرف من که &quot;حالا که گفتید و اجازه دادید، بزار مامان عادت کنه به اینکه به چیزی که میخوام میرسم.&quot; هنوز فک میکنم که اگه شل میشدم و سوار اون ماشین میشدم، حتما منم توی اون تصادف مرده بودم. از پدرم میخوام بنویسم که فرصت نشد که مثل یه آدمیزاد با همه بدی و خوبیها ببینمش، هنوز مثل یه دختر نوجوون که عاشق پدرش هست و اون آدم و حرفهاش براش خیلی خیلی با ارزش هست بهش نگاه میکنم. البته و صد البته که آدم خاصی بود که به من 7 ساله میگفت که بهترین عبادت فکر کردنه ( آدم مذهبی بود و برایش عبادت مهم بود ) یا برای من 8 ساله که تازه میتونست دیوارهای شهر را بخونه دونه دونه اون شعارها رو رمز گشایی میکرد با دید خودش. یادمه نزدیک پارک اوستا که اتوبوسهای کرج به تهران می‎‌ایستاد یجا یه دیوار نوشته بود که به زحمت تونستم سرهم کنم و بخونمش. &quot;ما برای دفاع از دین جنگ کردیم.&quot;  بابا حرفم که تموم شد گفت &quot;میدونی دین برای چی هست؟&quot; من 8 ساله که اسم امامها را حفظ بودم و تقریبا نصف جزء 30 را هم بلد بودم گفتم&quot;برای زندگی بهتر &quot; بابا گفت &quot;به نظرت اون برای آدمهاست یا آدمها برای اون؟&quot; گفتم فک میکنم دین برای آدمها اومده تا بهشون کمک کنه بهتر زندگی کنن. بابا گفت &quot;به نظرش آدمها قرار نیست برای چیزی که قرار بوده کمک کنه اونها بهتر زندگی کنن، جونش را بده، اینجوری جای چیزی کمک کننده و کمک گیرنده عوض میشه و این اشتباه هست&quot; هیچ وقت نشد که درباره جنگ با بابا صحبت کنم. با این تیکه از پازل که دارم فک میکنم بابا اگر بود یه آدم ضدجنگ بود. هیچ وقت نشد که خاطره جنگ برام تعریف کنه، ولی بعدها از عمه افسانه شنیدم که وقتی توی اهواز نیاز به نیروی مردمی بود رفته بود اهواز و بعدتر که عمه را با خودش برده بود باعث آشنایی عمه و خانواده همسر آینده اش شده بود و باز از عمو شنیدم که بعدتر که با دو تا از دوستاش رفته بود جبهه غرب، نمیدونم چرا ورودش به جبهه غرب ممنوع شده بود.  حسرت زندگی خودم را ندارم، یبار فرصت بوده و زندگی را به تمامی زیستم اما ... حسرت فرصتی که نشد باشه برای شناخت بابا را دارم. این حسرت خیلی بهم سر نمیزنه و هر وقت هم که میاد با صحبت کردن درباره خاطرات بابا با سرود جای این حسرت را پر میکنم اما ... اما الان چند وقتیه که وقتی میخوام از بابا حرف بزنم گریه ام میگیره، بغض گلوم را میبنده، برای من که سالها بروز غم را از خودم دریغ کرده بودم این گریه ها چیزی شبیه یه مرهم نیست. یه تصویر دارم از دنیای درون خودم، یه کاخ بزرگ شبیه کاخ خون‌آشام بالای یه قله کوه شبیه این که توی رومانی هست اما من میتونم تصور کنم بالای لیلاکوه هستشیا شبیه این که مال حسن صباح بوده این کاخ درون من هست که توش هزار و یک اتاق هست. هزار و یک اتاق که میدونم گشتن توی همه اتاقهاش ممکنه به عمرم قد نده.  هر اتاق مال یه موضوع یا یه آدم هست. و من درمورد بابا در اتاق مربوط بهش را 25 سال و 2 ماه و 28 روز پیش بستم. چیزی که جدیداً حس میکنم در مورد خاطرات بابا مثل این هست که از یه وقتی دارم توی راهروها حرکت میکنم یهو یه صدای آواز میاد و من متوجه میشم بابا است که داره نوری گوش میده و من کشیده میشم به سمت در اتاقی که مال اونه و پشت در اتاق زانوهامو به بغل میزنم و میشینم. جرئت ندارم در اتاق را باز کنم؟ نمیدونم. شاید چون چیزای کمی اونجاست. شاید این نوشته، این میل به نوشتن سر زدن به اتاق بابا توی قصر دورنم باشه.با تمام وجودم دلم براش تنگ شده و من هنوز قراره اون دوره عباس معروفی را برم تا بتونم بنویسم. گوشه ذهنم این هست که این دوره را میشه الان توی یوتیوب هم پیدا کرد.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 15:52:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکل جامعه</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-vsoqeviitt3e</link>
                <description>مقدمه در یک جامعه تمایل طبیعی به همسانی وجود دارد همه ما دوست داریم در بین آدمهایی شبیه به خودمان باشیم و آدمهایی متمایز از خودمان را تا اندازه‌ای میپذیریم که مسئله همزیستی مطرح نباشه.همزیستی نیازمند مدارا و تسامح و تساهل است و متاسفانه این موضوعات را در جامعه خودمان کم شنیده یا دیده ایم و در نتیجه از مسائل ناآشنا است، میخواهم از منظر علمی اهمیت رواداری و مدارا را در این مجال روایت کنم.چرا منظر علمی ؟  این باور شخصی من نیست و بر پایه ریاضی و استقرا و ساده سازی شده میبینید که باورهای ما چه تاثیری در شکل جامعه میگذارند. جامعه در اینجا ترجمه ای از  community هم هست اول بگم که باور دارم که برای حرکت به سمت جامعه ای بهتر باید یاد بگیریم که نگاه خودمان را تغییر بدیم، مثلا باور دارم که نیاز داریم در پذیرش تفاوتهای پوششی و رفتاری تغییر ایجاد کنیم . چی میشه که وقتی یه نفر را با پوشش کامل حجاب میبینیم در همان لحظه نخست یه عالم اطلاعات به غیر از لباسش را هم دریافت میکنیم و ممکنه در همان نگاه اول تصمیم به ادامه صحبت و ارتباط بگیریم؟ اگه یه آقا با موی رنگ شده و گوش سوراخ شده و لاک ناخن ببینیم قبل از ارتباط کلامی، ممکنه درباره آن فرد و ادامه ارتباط با آن تصمیم گیری کرده باشیم.حالا این مسئله خوب است یا بد؟  این مسئله طبیعیه ولی مضر ضررش چیه ؟ و چرا مهمه که بدونیم ضرر داره؟ در ادامه از منظر ریاضی و با بررسی یه بازی ساده میبینیم که کمی تبعیض قائل شدن برای ارتباطات، در نهایت شکل جامعه یا گروه ها رو تغییر میدهد به شکلی که ....  (اینو در خود مقاله بررسی میکنیم)ولی چرا مهمه که بدونیم ضرری متوجه ما و جامعه میشود؟تا نبینیم ضرری وجود دارد تمایلی به تغییر وضعیت نداریم و شاید ما و جامعه در این برهه از زمان بیشتر از هز چیزی به این آگاهی نیاز داریم که تبعیضها آفت جامعه ما هستند.بازی چندضلعی این داستان، داستان انتخاب‌های بی‌خطری است که می‌توانند دنیای ما را خطرناک بکنند.شکلهایی ساده برای فهم دنیا در این بازی استفاده شده و قوانین هم ساده هستند«اگر کمتر از یک سوم همسایه‌هایم شبیه من باشند، دوست دارم که جابجا بشوم»ف توی این بازی این امکان را داریم که تا بر طرف شدن حالت نارضایتی بازی را ادامه بدیم و فک میکنید وقتی نارضایتی همه افراد جامعه برطرف بشه چی میشه ؟ با کمک شبیه سازی میبینیم که برای حذف همه ناراضیها تقریبا جامعه بین 50 تا 60 درصد گسست را تجربه میکند. هر چندبار که میخواهید شبیه سازی را ادامه بدید، باز یه گسست 50 تا 60 وجود دارد.اندکی تمایل فردی به یک طرف می‌تواند به یک تعصب جمعی بزرگ تبدیل شود.برابری یک تعادل ناپایدار است و کوچک‌ترینِ تعصب‌ها می‌تواند همه جامعه را دچار تعصب شدید بکند. با کمک این بازی فرض میکنیم چه می‌شود اگر ما به این شکل‌ها یاد بدهیم که اصلاً تعصبی نداشته باشند؟ (یا اگر تعصب بیشتری داشته باشند چه میشود؟)جالبه که با تغییر در ولوم تعصب و کمی متعصب تر شدن دو تا اتفاق همزمان میشه، هم میزان گسست جامعه بیشتر میشه و هم اگه با دقت به چهره این چندضلعی ها نگاه کنید، میبینید که آدمهای بیشتری بی حوصله - بیتفاوت - شدند.ولی یه نکته جالبتر هم داره اینجای بازی، وقتی سعی در پیدا کردن نقطه تعصبی داریم که جامعه گسست کمتر و آدمهای راضی بیشتری داشته باشد، هربار بعد از تغییر در سطح تبعیض، صفحه را جدید میکنیم یعنی جامعه را به حالت تصادفی و رندوم برمیگردونیم. این در صورتی هست که در واقعیت این اتفاق نمیافته، دوباره شرایطی شبیه جامعه واقعی با گسست شبیه سازی میشه و اینبار میشه دید هرچقدر هم تعصب رو کم کنیم، اتفاقی نمیافتد. هیچ اتفاقیدر دنیایی که زمانی تعصب وجود داشته، بی‌تعصب بودن کافی نیست! به راهکارهای فعالانه‌تری نیاز داریم.راهکاری که اینجا به مسئله اضافه میشود ایجاد یه حداکثر است. اگر موقع انتخاب آدمهای نزدیک بهمون بخواهیم حداکثر 90 درصد اونها شبیه به ما باشند یه فضای 10 درصدی برای ورود آدمهای دیگر باز کردیم. در اول داستان فرض از فضای برعکس شروع شده بود، ما فرض کردیم که حداقل 30 درصد دوستانمون شبیه به ما باشند، اتفاقی که افتاد فاجعه درست کرد این 30 درصد یه گسست 50 تا 60 درصدی در جامعه ایجاد کرد.از همه بخشهای این بازی جذابتر قطعاً بخش جعبه دوستی بود و هست هربار کخ بهش میرسم از صبوری که باید در مسیر رسیدن به دوستی داشت، یاد میگیرم .راه رسیدن رضایتمندی همه یک شبه نیست، راهیه که باید بجای حرکت سریعی آهسته و پیوسته طی بشه، راهی که در آن بین حال بد و خوب در نوسان دائم هستی اما در نهایت دوستی محقق میشود. برای رضایت همه باید که از رضایتهای مقطعی و رضایتهای گروهی چشم پوشید.به تنهایی نمی‌شود چیزی را درست کرد، اما با همکاری، قدم به قدم، بالاخره به مقصد می‌رسیم.از جمع بندی خود بازی کمک میگیرم و باز میگم:  ۱. تعصب‌های فردی کوچک ← تعصب‌های جمعی بزرگ.۲. گذشته حال را تسخیر می‌کند.به خاطر اینکه یک دفعه تصمیم گرفته‌ای ریخت و پاش نکنی، اتاقت تمیز نمی‌شود. ایجاد برابری هم مثل تمیز‌ماندن است: زحمت دارد و یک فرایند مستمر و همیشگی است.۳. در اطرافتان تنوع ایجاد کنید.اگر تعصبات کوچک این بلا را سر ما آورده‌اند، ضدتعصبات کوچک می‌توانند اوضاع را روبراه کنند. به اطرافت نگاه کن؛ دوستان، همکاران، آن کنفرانس و یا آن مهمانی. اگر همه مثلث باشید، مربع‌های بی‌نظری را نخواهی دید و این ظلمی به همه است. برو بیرون و با فرای همسایه‌های نزدیکت معاشرت کن. </description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 18:22:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه ایده عشق رمانتیک مقابل چندرابطه‌ای بودن سد میسازد</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF-uwoaokiuk1k8</link>
                <description> این نوشته یه ترجمه است از مقاله &amp;amp;quot; How a hackneyed romantic ideal is used to stigmatise polyamory &amp;amp;quot; نمیدونم این ترجمه را کسی یا سایتی انجام داده یا نه، من به طور اتفاقی یک فایل ورد در گوگل درایوم دیدم و بعد از سرچ مختصر متوجه شدم ممکنه این ترجمه غیر از این مستند در جایی نباشه حیفم اومد تنها کسی باشم که این ترجمه را مرور میکند و این شد که اینجا به اشتراک گذاشتمشامروز دیگر در خواستن «رابطه باز» ( Open Relationship) چیز غیرعادی وجود ندارد. تعداد زیادی از آدم‌هایی که خود را در مورد سکس، جنسیت، عشق و رابطه پیشرو می‌دانند این را می‌دانند. تنها چیزی که هست، آدم‌هایی که در رابطه باز هستند نمی‌خواهند که در مورد آن صحبت کنند. جالب است که افراد زیادی احساس می‌کنند که باید آن را پنهان کنند.من سال‌های زیادی است که خودم را به عنوان آدمی چند رابطه‌ای ( PolyAmour )  معرفی کرده‌ام. به خاطر این، افراد غیر تک-همسر که عموما این موضوع را اعلام عمومی نمی‌کنند، راحت‌تر هستند که با من در این مورد حرف بزنند. به کنفرانس که می‌روم نمی‌توانم به فیلسوفان زیادی که روابط غیر تک-همسری خود را پنهان می‌کنند توجه نکنم. این تفاوت بین «واقعیت» و «واقعیت مورد تایید جامعه» می‌تواند گیج کننده باشد؛ تعداد افرادی که رسما غیرتک‌-همسر هستند تقریبا همیشه یک نفر است: من.خوب چه خبر است؟ شکی نیست که فاکتورهای زیادی دست اندرکارند ولی من می‌خواهم در مورد یکی از آنها صحبت کنم که هم قدرتمند است و هم موذی: رابطه غیرتک-همسری رومانتیک (عاشقانه) به حساب نمی‌آید.عشق رومانتیک عموما بهترین هدیه زندگی برای انسان‌ها به حساب می‌آید؛ «شکست خوردن» در عشق به حساب «شکست در زندگی» گذاشته می‌شود. «عشق رومانتیک تک‌همسرانه 1 » نامی است برای این گرایش که امتیازی ذاتی برای زندگی‌هایی قائل است که حول یک رابطه تک‌همسر رومانتیک وجود دارد. چیزی که «رومانتیک» خوانده می‌شود فقط یک طبقه‌بندی ساده نیست، بلکه پررنگ کردن رابطه‌ها و زندگی‌هایی است که ما ارزش بیشتری برای آن قائلیم.این ایده‌آل تک‌همسرانه درخواست‌های خاصی به ویژه از زنان دارد، طبق کلیشه‌های رایج یک زن مجرد باید مجدانه به دنبال این باشد که مردی را [در قالب رابطه رومانتیک تک‌همسرانه] به زنجیر بکشد در حالیکه مرد مجدانه در پی گریز از تعهد است. هیچ چیز جدیدی در این سناریو وجود ندارد: تک‌همسری [مانند بسیاری از پدیده‌های اجتماعی دیگر] به شکل تاریخی جنسیتی شده است.حتی در موقعیت‌هایی که ازدواج کردن با بیش از یک زن غیرقانونی است، اغلب برای مردان طبیعی به حساب می‌آید که معشوقه‌هایی خارج از ازدواج داشته باشند اما برای زنان وضعیت متفاوت است. خیلی هم مایه شگفتی نیست: در یک جامعه پدرسالار که ارث و تبار از خط مردانه منتقل می‌شود، پدر بودن بسیار مهم است، تاکید بر «تک‌همسر» بودن زنان موثرترین وسیله برای کنترل این خط انتقال است.سکسوالیته زنان می‌تواند با ترویج مدلی زنانه [از عشق] که شامل «طبیعی» بودن میل آنها برای تک‌همسری است نیز اداره شود، این ترویج با امتیازات و منافع اجتماعی [برای زنان تک‌همسر] و مجازات و تنبیه برای زنان غیر تک‌همسر تقویت می‌شود.  این مدل توسط زنان به عنوان «عشق رومانتیک» درونی می‌شود، مدلی که هم‌زمان توسط افسانه‌ها و اسطوره‌ها نیز القا می‌شود. در ظرفی مشابه، این باور‌فرهنگی موذی و بسیار پیچیده نزد عامه وجود دارد که خیانت مردان «طبیعی» است و چون از طبیعت آنها می‌آید پس قابل اغماض است، در حالیکه خیانت زنان اینطور نیست [ و مستحق مجازات است]زبان ما خوش‌بینی جنسیت‌زده در مورد تک‌همسری را نادیده می‌گیرد: هیچ لغتی مشابه «معشوقه» مردان برای زنان وجود ندارد؛ درام‌های عاشقانه زنانه هستند، رمان‌های عاشقانه برای زنان نوشته و توسط آنها خوانده می‌شود، عروس‌ها در مراسم عروسی از مردی به مرد دیگر دست به دست می‌شوند (پدر به شوهر) و چند مرد متاهل می‌شناسید که نام‌خانوادگی زنان خود را برگزیده باشند؟ این رویکرد نه فقط در دنیای کلمات که در واقعیت هم جاری است: زنان در ازدواج‌های دگرجنس‌گرایانه تک‌همسر بخش بزرگی از کارهای خانگی را انجام می‌دهند حتی وقتی درآمد بیشتری از همسران خود دارند. (هرچند که این اتفاق به ندرت می‌افتد)رشد پذیرش عشق هم‌جنس‌خواهانه به عنوان «عشق رومانتیک» چالشی برای هنجارهای جنسیتی بوده ولی در کنار آن تغییر دیگری اتفاق افتاده: تک‌همسری حتی از قبل هم «رومانتیک‌تر» شده چون حالا عشق هم‌جنس‌خواهانه را هم در خود جای داده است و البته این تاثیر هم شدیدا جنسیتی است.زنانی که داوطلبانه وارد روابط غیرتک‌همسری می‌شوند چالش مستقیمی برای این ایده هستند که زنان به شکل «طبیعی» تک‌همسرند. آنها از سوی جامعه به شدت مورد مجازات واقع می‌شوند تا وضعیت را به شیوه‌ای که هست حفظ کنند.یک زن غیرتک‌همسر خار و خفیف و چندش‌آور تصویر می‌شود –یک هرزه. وقتی روابط بازم را در اینترنت به بحث می‌گذارم اغلب از سوی کاربران با القاب رنگارنگ جنسی و توهین‌آمیز خوانده می‌شوم.ترول‌های اینترنتی من اغلب روی «سکس» متمرکزند، بخشی از این موضوع که روابط غیرتک‌همسر اغلب تنها با «سکس» معرفی می‌شود این است که در این صورت بی‌اعتبار کردن آن بسیار راحت‌تر است. بخش دیگری برمی‌گردد به اینکه وقتی زنان هنجار تک‌همسری را زیرپا می‌گذارند سکسوالیته آنها از کنترل یک نفر خارج می‌شود که تهدیدی برای الگوی کهن «تعلق داشتن» سکسوالیته زن و ظرفیت باروری او به یک مرد [یا یک خانواده] است. در مقابل یک مرد غیر تک‌همسر، دست کم در مواقعی، باحال، شگفت‌انگیز و خواستنی دانسته می‌شود.تنها ساختار ارتباطی جایگزین برای تک‌همسری که پدرسالاری را حفظ می‌کند چندهمسری یک طرفه مردانه است [چندهمسری در کشورهای مسلمان] که در آمریکای شمالی معاصر به شدت توسط فمینیسم، نژادپرستی و امپریالیسم فرهنگی برچسب خورده است، در نتیجه تک‌همسری رایج به عنوان تنها جایگزین ارتباطی منصفانه و رهایی‌بخش معرفی شده است.واقعیت این است که جایگزین‌های بسیار دیگری وجود دارد. ولی مدارا کردن با آنها به معنای مدارای بسیار گسترده‌تری با این عدم‌ قطعیت اجتماعی است که «چه کسی با چه کسی رابطه جنسی دارد». این عدم قطعیت ممکن است به همه چیزهای دیگری که با سکس در ارتباط هستند و بازنمایی آن را برعهده دارند هم سرایت کند. ایده‌آل ما از عشق «رومانتیک» نه تنها انتظارات ما را از سکس شکل می‌دهد بلکه درک ما از خانواده و طبیعت والد بودن را نیز تعریف می‌‌کند.در نهایت، آنچه ما «رومانتیک» می‌دانیم یک موضوع فلسفی است که ارتباط مستقیم دارد با هسته شناختی ما از اینکه فکر میکنیم که هستیم؟ و به چه چیزی ارزش می‌دهیم.به اعتقاد من «رومانتیک» بودن عشق رومانتیک تا حد بسیار زیادی برساخت اجتماعی است و بنابراین انعطاف‌پذیر و قابل تغییر.ما همه با هم یک نمایشنامه نوشته‌ایم که سبک رابطه (رومانتیک) ارزشمند را معرفی می‌کند. این نمایشنامه تغییر کرده و این تغییر ادامه خواهد داشت، اما این تغییر در حال حاضر در لایه‌های پنهانی اتفاق می‌افتد، قرار نیست ما آن را ببینیم یا بفهمیم که قادر به کنترل آن هستیم.عشق رومانتیک تصویری کاملا «طبیعی» از خود ارائه می‌دهد و از چالش‌ها یا بحران‌هایی که دارد با این ترفند می‌گذرد که خود را «اجتناب‌ناپذیر»، «غیرقابل درک» و «فوق‌العاده» معرفی می‌کند.باید از این فراتر برویم. لازم است محدودیت‌هایی که بر مفهوم «رومانتیک» بودن رابطه گذاشته‌ایم را به پرسش بگذاریم. آزادی عشق ورزیدن، حق انتخاب رابطه‌های متنوع برای یک نفر بدون احساس ترس، شرم یا پنهان‌کاری نه تنها برای افراد بلکه برای جامعه در کل ضروری است. عدم پذیرش اجتماعی مکانیزمی است برای شکل‌پذیری ما، اینکه ما که هستیم و که می‌خواهیم باشیم.به جای هل دادن رابطه‌هایمان در تصویری که جامعه فکر می‌کند «عاشقانه» [رومانتیک] است، می‌توانیم فشار بیاوریم تا  تصویر [اجتماعی] عشق بیشتر منطبق بر واقعیات رابطه‌ها باشند.اما این کار آسان نیست. اگر عشق رابطه‌های چندگانه «رومانتیک» به حساب بیاید و در نتیجه به اندازه عشق زوج‌های تک‌همسر ارزشمند باشد باید به همان میزان از امتیازات اجتماعی و قانونی بهره‌مند شود. در این صورت چطور می‌توانیم آنها را از حق والدی چندگانه/ اشتراکی محروم کنیم؟ اینها سیگنال‌های اجتماعی است که به زوج‌های تک‌همسر و خانواده‌های هسته‌ای نشان می‌دهد که روابط آنها از نظر اجتماعی ارزشمندتر و مورد حمایت‌تر از رابطه‌های چندعشقی/ چند همسری است.نمی‌توانیم از روش‌های بی‌شماری که آدم‌های غیرتک‌همسر داغ ننگ می‌خورند یا طرد می‌شوند دفاع کنیم. پدر دوست پسر من دیگر جز در مورد آب و هوا با او صحبت نمی‌کند چون می‌داند که او در یک رابطه چند عشقی با من است. عضو دیگر خانواده به محض فهمیدن این موضوع برایم دعا کرد، احساس کرد نیاز است فورا از عیسی مسیح بخواهد که مرا به راه راست هدایت کند و از این «فرهنگ» مرا «نجات» دهد. ننگ شمردن رابطه غیرتک‌همسر فراتر از جک‌ است: یک تحقیق نشان می‌دهد که فرض مردم این است که آدم‌های تک همسر آدم‌های بدی هستند در این حد که دندان‌های خود را مسواک نمی‌زنند یا به حیوانات خانگی خود رسیدگی نمی‌کنند!بسیار ساده‌تر است که وانمود کنیم چنین آدمهایی [چندهمسر/چندعشقی] اصلا وجود ندارند یا تعداد زیادی نیستند و مسئله‌ اهمیتی ندارد. شاید الان و امروز اینطور فکر کنید؛ شاید فکر کنید که هیچ آدم غیرتک‌همسری در اطراف خود نمی‌شناسید اما من اینقدرها هم مطمئن نیستم. تا همین چند سال پیش، تعداد بسیار قابل توجهی از مردم فکر می‌کردند که همه دوستان و اعضای خانواده آنها «دگرجنس‌خواه» هستند [فکر می‌کردند هیچ فرد هم‌جنس‌گرایی در اطراف آنها وجود ندارد]1. Amatonormativity: ترمی که توسط الیزابت بلیک ساخته شد : « این فرض که یک رابطه عاشقانه مرکزی و منحصر به فرد برای آدمها طبیعی است و بنابراین یک هدف جهانی مشترک است و در نتیجه این شکل از رابطه است که طبیعی است و بنابراین به شکل طبیعی برای همه این شکل از رابطه است که به دیگر اشکال رابطه ارجحیت دارد.۱- کری جنکینز فیلسوف و نویسنده ساکن ونکوور است که در دانشگاه بریتیش کلمبیا تدریس می‌کند. کتاب اخیر او «عشق چیست و چه می‌توانست باشد» نام دارد که در سال ۲۰۱۷ منتشر شده است.۲- این ترجمه یک ترجمه ایده‌آل از متن نیست و حتما اشکالات نگارشی و ویراستی دارد، در واقع ترجمه سریعی است برای فهم خواننده فارسی زبان از موضوع۳- نقل قول بدون ذکر منبع ترجمه آزاد است</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 13:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشه انگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-p7fncof9wg2y</link>
                <description>ذهن ما با ارتباط پیدا کردن بین مجموعه اطلاعات خیالش راحت‌تره، حتی اگه این ارتباط در واقع بی‌معنی و فاقد ارزش باشهCluster illusionاین داستان به این خاطر اتفاق می‌افته که ذهن در واقع با وصل کردن اطلاعات بهم حس بهتری به این محیط پر از آشوب و تصادفی داره، پیش‌بینی کردن به ذهن این قدرت رو میداده که بقا رو ممکن کنهرد این خطای شناختی رو در عادات روزمره ای مثل سر زدن به سایتهای طالع بینی و ستاره شناسی، در اینکه بعضی وقتها یه لباس داریم که فک میکنیم لباس شانس‌مونه و در قرارهای مهم ازش استفاده میکنیم میشه پیدا کرد.مغالطه دست گرمی همینجا به وجود میاد، میگیم فلان بازیکن فوتسال یا والیبال دستش گرم شده یا پاش و احتمال داره گل‌های بیشتری بزنه!! واقعا بین گل اول و گل‌های بعدی ارتباط منطقی وجود نداردیا مغالطه قمارباز در پوکر و تخته اینجور کار می‌کنه که بازیکن فک می‌کنه مثلا اگه دوبار شانس یارش بوده و تاسِ موافق آورده برای دفعات بعدی هم همون قدر شانس یارش خواهد بود، فارغ از اینکه شانس کاملا در هر بار تاس ریختن از اول تقسیم میشه.قدیما از این داستانها زیادتر بود اما الان هم گاهی شنیده میشه که مثلا تصویری از یه فرد معروف بر سنگ، بر ماه، بر غذا یا میوه‌ای نقش بسته درباره نوستراداموس و پیش‌بینی‌هاش خوندیم و شنیدم اما اگه نگاهی به کتابش یا همون پیش‌بینی ‌ها بندازیم میبینیم که چقدر کلی درباره آینده صحبت کرده و اینکه ذهن دنبال پیدا کردن مصداق برای تایید آن جمله‌های قدیمی هستش.یا در جنگ جهانی دوم انگلستان کلی هزینه کرد تا پترنی برای محل اصابت موشک‌های آلمان پیدا کنه و فک کرد که پیدا کرده فارغ از اینکه آلمان تصادفی هزاران موشک را پرتاب کرده بودرد این خطا رو خیلی راحت تر میشه نسبت به خطاهای دیگه گرفت، میشه موقعی که داریم ارتباطی بین چندتا قضیه تصور می‌کنیم ببینیم که چقدر این ارتباط کار خطای ذهن هست و چقدر بر پایه منطق</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 00:29:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشتیبانی از انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-zf4bkzvuaw6p</link>
                <description>بعداز یه انتخاب تا کجا خودمون رو گول می‌زنیم که این انتخاب، درست و بجا بوده؟؟ جواب این سوال در واقع اینه که ما خیلی خیلی زیادتر از چیزی که فکرشو میشه کرد خودمون رو گول میزنیم.یکی از کارهای قشنگ ذهن یکمی تغییر در بهتر نشون دادن انتخابمون، نسبت به انتخاب‌های دیگه ست. اون چیزی که انتخاب ما هستش بطور نامحسوس ارزش بالاتری پیدا می‌کنه و این اثر رو خلق می‌کنه.choice-supportive biasدر واقع این عملکرد انتخابی ذهن برای اینه که توی فضای حسرت قرار نگیریم.دنبال موقعیت جدید شغلی هستید و پیشنهاد دو تا جا باهم براتون ردیف میشه، براساس یه تعداد معیار شغل اول رو قبول میکنید و در هفته‌های اول از انتخاب خودتون راضی و خشنود هستید، دنبال مزایایی که ندیدید اما ازش بهرمند هستید میگردید و بعد از دوماه وقتی به انتخابتون نگاه میکنید به خودتون دست مریزاد میگید که اینقدر خوش شانس و شاید خوب در انتخابتون عمل کردید. اما قسمت زیادی از رضایت شما مربوط به این خطای ذهن هستش که داره خوبی های انتخاب رو زیاد نشون میده.به نظرم فناوری هم در این بین به محدود شدن ما در دایره انتخابهای قبلی‌مون دامن زده، البته ما رضایت بیشتری داریم اما به قیمت دقت دیده نشدن همه انتخابها. دنیامون با سیستمهای پیشنهاد دهنده که سلیقه ما را میشناسن پر شده و سخت میشه چیزی متفاوت از سلیقه خودمون را در صفحات سوشال مدیا یا سرچ گوگل یا ... دید. این خطر وجود داره که در جامعه‌ای با مرزبندی بیشتر از قبل وقت بگذرونیم و این مسئله توان تحلیل مسائل رو در ما کاهش میده.هیچ تصمیمی در همه شرایط بهترین تصمیم نبوده ونیست، اگه توان داشتیم تا بعد از تصمیم‌گیری، تصمیمات خود را به نقد بکشیم بسیار هوشمندانه‌تر در انتخابات بعدی خود عمل میکردیم.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 22:40:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه کور تعصب</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8-jrviq8leuw2k</link>
                <description>دیگران چقدر متعصب هستن؟ یحتمل از ما بیشترbias blind spotگرایش ذهنی ذاتی وجود دارد که فکر کنیم ما کمتر از دیگران جانبدارانه تصمیم می‌گیریم. همه گمان میکنیم این ما هستیم که نسبت به موضع خود آزاداندیش و باز هستیم و طرف مقابل یا گروه مقابل احتمالا اسیر ذهن بسته یا باورهایی اشتباه است. اعتراف به اینکه از سطح جامعه تعصب بیشتری داریم اعترافی است که کمتر کسی در جامعه حاضر است بهش معترف بشه‌.در شبکه های اجتماعی با این مسئله روبرو شدیم که موجی راه می‌افته مثلا در خودکشی یه هنرپیشه یا سر مباحثی که کمی جنجالی هستن مثل ازدواج سفید و بکارت و .... جانبدارن و مخالفان قد علم میکنند و هرکدوم تصور می‌کنه که طرف مقابل متعصب‌تر و کورکورانه تر استدلال می‌کنه.این خطای شناختی در اثر کم‌توجهی به مسئله رخ میده و راه حل جلوگیری ازش هم کمی توجه به همه جنبه ها و جایگاه باور خودمون هستش </description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 01:13:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتقادگرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vk1zcbuccm2z</link>
                <description>ما کی هستیم اگه باورها و اعتقادتمون را ازمون بگیرن؟؟ به هرچی که باور داشته باشیم یا نداشته باشیم ما بدون تکیه به اعتقادات بنیادی‌مون احتمالا در تصمیم‌گیری فلج میشیم ( راستی دقت کردید که باور نداشتن چیزی هم خودش یه باور محسوب میشه، برای تبیین مسئله فکر کنید کسی که میگه من به خدا باور ندارم این باور را داره که خدا را باور نداره !!!)این خطای ذهنی تمایل ما به قضاوت کردنی موید باورهامون هست و استفاده کردن قدرت استدلال در جهت تایید باورها ! دانش هر فردی مجموعه ای از حقایق و اعتقاداتش هست. داستان آدمها و تصمیمات درست یا غلط‌شون وزن حقایق و اعتقادات در دانش شخصیش محسوب میشه belief biasخارج از نظام باور، بهمون گزاره ای داده میشه؛ مثلا برای من باور به اینکه سرشت آدمی پلید هم میتونه باشه باوری است که نمیخواهم بپذیرمش، حالا اگر در مواجهه با آدمی رفتار پلید و از سر بدجنسی ببینم همه تلاش ذهن من در راه اثبات باور اولیه ام قرار میگیره، این میشه که در آدم پلید وجوه خوبی میبینم که مادرش هم نمیتونه باور کنه این وجوه وجود داشتن.  در این مثال هرچقدر هم که زمین و زمان، دوست و روانشناس و غریبه استدلال منطقی بیارن از سو استفاده همین آدم یا پلید عمل کردنش در برخورد با من، من دنبال ثابت کردن باورم به خودم هستم و کل استدلالها را ذهنم توجیه میکنه.رد این خطا را در تحقیقات علمی هم میشه پیدا کرد، یادمه چندسال پیش یه دوستی برایم از رابطه بین یائسگی و سید بودن گفت!! و یادمه در مواجهه با این جمله خشکم زد از اینکه چجور ممکنه این دو مسئله رو بشه بهم وصل کرد؟!؟! سرچ کردم و دیدم در تحقیقی دانشگاهی در همین مرز پرگهر فردی به لحاظ آماری ثابت هم کرده که چنین رابطه‌ای واقعاً وجود داره!!!   در سال 2017 در دانشگاه مشیگان دکتر جنیفر کاپلان با یه عالمه تحقیق درباره ارتباطی که استدلالها با اعتقادگرایی پیدا میکنند توصیه میکنه تا آمار شک گرایی تدریس بشه تا این سوگیری شناختی نتایجی مثل مقاله بالا را در پی نداشته باشه.  از مهمترین درسهایی که میشه از اعتقادگریی گرفت در پیشبرد گفت‌و‌گوهای پرتنش هستش، بجای اینکه بگیم تو اشتباه فکر میکنی، سعی کنیم تبیین کنیم چرا اعتقادی را داریم و از طرف مقابل هم بخواهیم تا روشن کند چرا اعتقاد دیگری داره ( البته باید توجه کنیم که همینجا برای بسیاری از مکالمات و منازعات نقطه پایان است چون ما یاد نگرفتیم بتونیم اعتقاداتمون را موشکافی کنیم و درباره اش صحبت کنیم، خیلی وقتها خود ما اولین کسی هستیم که در دام باورهایی بدون استدلال گیر کردیم)و البته دانستن اعتقادگرایی کمک میکنه تا بفهمیم چرا یه وقتایی جریان یه مکالمه پیش نمیره و گیر میکنیم، به صرف اینکه مسئله ای منطقی است و فهرست کردن سود و زیان آن مسئله، قرار نبوده و نیست دیگران قانع بشوند. اگر خارج از نظام باوری طرف مقابل هزار استدلال منطقی هم آورده بشه همچنان راه به هیچ جا است.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 00:56:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر چشم و هم‌چشمی</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%85-%DA%86%D8%B4%D9%85%DB%8C-gqfujiih1inz</link>
                <description>کدوم یک از فعلهایی که هرروزه انجامش میدیم از باور خودمون نشات گرفته و کدوم چون همه جامعه انجامش میدن، تو لیست کارها قرار گرفته؟؟همرنگ جماعت نبودن دردناکه، این از اون دردهاست که در روند تکاملمون لازمش داشتیم تا باقی بمونیم، اگه طرد میشدیم یا طعمه حیوانات دیگه بودیم یا از گرسنگی مرده بودیم و این چنین شد که امروز  بیشتر براساس خواست جمعی کاری را انجام میدیم تا بر مبنای باورهای خودمون  bandwagon effectچرا این اتفاق می‌افته؟؟ تمایل به هم‌نوایی داریم و شاید هم تنها منبع اطلاعاتی ما، دیگران باشند.بعد از اینکه بر مبنی این اثر کاری رو انجام دادیم احتمالا به ارزشها و باورهامون مراجعه میکنیم و اگه باورهایی همسو داشته باشیم ارزش باور بالا میره و اگه نه، تناقض عملمون با باورهامون باعث میشه باورهامون را نادیده بگیریم و ارزش باورها رو کمرنگ کنیم.در مواجهه با استفاده از یه شبکه اجتماعی معمولا این اتفاق پررنگه، سخته اعتراف کنیم که شبکه اجتماعی جدید رو نمیخواهیم یا باهاش وفق پیدا نکردیم. اینو تو تب چند هفته گذشته clubhouse  میشه دید، همه در حال تبعیت از یه تفکر جمعی هستن تا در آن شبکه انطباق لازم را پیدا کنن.در واقع بسته به اکثریت جامعه است که کدوم فعل رو میخواد انجام بده، مثلاً توی جامعه‌ای که برای زن ارزش بالایی قائل باشن شما هم ناخودآگاه ارزش میگذاری حتی اگه از خانواده یا فرهنگی اومده باشی که زن فاقد ارزش یا ارزشمندی کمی داشته باشه یا در نقطه مقابلش فرهنگ استفاده غلط از آب یا برق در جامعه به رفتار تک به تک ما سرایت میکنه حتی اگه باور به استفاده درست داشته باشیم، وقتی همه در حال هدر دادن منابع هستند، حساسیت ما به هدررفت کمتر میشه.این شاید دلیل تغییر کردن مربی‌های خارجی تو ایران باشه، هممون دیدیم که اگه منظم بودن برای یه سرمربی مشخصه مهمیه وقتی اون سرمربی در تعامل با جامعه ای مثل ما قرار میگیره و میبینه که این مسئله دارای ارزش بالایی نیست، کم کم تغییر میکنه و تبدیل به آدمی میشه که حتی خودش هم از خودش سراغ نداشته.این داستان در انتخابات هم اثر داره، هم در بحث اینکه شرکت کنیم یا نکنیم و هم در اینکه به کسی رای بدیم که برنده میدان هستش. یا در انتخاب تیمی که هوادارش باشیم یا ...رد پای این چشم و هم‌چشمی در استانداردهایی که برای شروع زندگی داریم، در سفرهایی که میریم یا حتی در مدل لباسهایی که انتخاب میکنیم کاملا مشهوده، چه مصرف‌گرایی مد بشه چه مدپایدار و مینیمالیست بودن، ما خیلی وقتها تابع جامعه، کاری رو انجام میدیدم و نه بر اساس باورهامون. سخته در این زمونه خودت باشی چون تمیز دادن اینکه انتخابت از سر تطبیق با جامعه است یا از سر ستیز با جامعه یا چیزیه که خودت بر مبنی ارزشها و باورهات انتخاب کردی هر زمان سخت و سخت‌تر میشه. </description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 13:41:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه حل دم‌دست</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84-%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-pnbrrdmbnoob</link>
                <description>ذهن اینجوریه که احتمال وقوع هر حادثه ای رو براساس دردسترس بودن اطلاعات مربوط به آن حدس میزنه.availability heuristicدر حال گپ و گفت با دوستی بودم که می‌گفت امنیت توی شهر خیلی کم شده، چون خودم همچین حسی به شهر نداشتم ازش دلیل ابراز این گزاره رو پرسیدم. برایم از این گفت که تو یه ماه گذشته برای دوتا از دوستانش در سطح شهر مشکل دزدی پیش اومده و بعد اخبار رو دنبال کرده و براساس گزارش‌های خبری وضعیت به نظرش در مرز اسفباری هستش. ازش درباره آمار پرسیدم و اینکه آیا می‌دونه آمار جرم هم در این چندماه افزایش داشته؟؟  دوستم بهم گفت که آماری از وضعیت نداره اما مطمئنه که اوضاع خیلی خراب شده و برای تصدیق حرف خودش بد شدن اوضاع اقتصادی مردم رو هم ضمیمه کرد. اینجا دوتا اتفاق افتاده، یکی در ذهن دوستم که availability heuristic اتفاق افتاده و دومی مغالطه متعاقب ( اگه درست حدس زده باشم - در این پست درباره مغالطه بخونید)چیزی که در این مثال وجود دارد فارغ از اینکه ممکنه آمار هم اون رو تصدیق کنه این مورد هست که برای دوستم در معرض خبرها و تجارب بودن به معنی بالا رفتم احتمال خود اتفاق تلقی شده.ذهن میانبر میزنه تا برای ارزیابی مفاهیم یا تصمیم‌ها به آنچیزی که سریعاً به خاطر آورده میشه، ارجاع کنه.ما در برآورد کردن خطرناک بودن یه کار، پر تکرار بودن یه اتفاق یا حتی در برآورد از میزان شیوع یه مسئله معمولا این مورد رو خیلی درگیرش میشیم.برای همه ما چیزی مثل جنگ از دیابت خطرناکتر به نظر میرسه یا سقوط هواپیما از تصادف رانندگی ممکنه محتمل‌تر باشه  ما در تصمیم‌گیری‌های مالی هم تابع همین رویکرد هستیم و چیزی که ترند میشه رو راحت‌تر میتونیم به عنوان انتخاب درنظر بگیریم.یا حتی بعد از یه اتفاق طبیعی مثل زلزله یا سیل آمار بیمه حوادث بالا می‌ره چون آدمها احتمال اون اتفاق رو بالاتر میبینن خیلی پیش اومده که با دوستی حرف بزنیم و اون یه اوضاعی رو که تجربه می‌کنه به جامعه تسری بده، اینجا هم اتفاقی که می‌افته خطای راه حل دم دست رخ داده، فقط خدا کنه این تسری دادن و تصویر باعث انتخابهای غلط و تصمیمات اشتباه نشهیادمون باشه اگه پدیده‌ای در ذهن پررنگ‌تر هستش دلیل نمیشه آن پدیده متداول‌تر و مهم‌تر باشه، بهتر است موقع تصمیم گیری منابع مختلف رو باهم بسنجیم.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 17:36:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطای شناختی لنگر انداختن</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-a3ri5nu6t6yw</link>
                <description>ذهن ما روی اطلاعات اولیه قفل میشهanchor effect اینو وقتی تو خرید هستیم تجربه کردیم که وقتی قیمت چیزی تخفیف خورده تمایل بیشتری داریم اون جنس رو بخریم. فکر کنید قیمت یه برند عسل ۱۰۰ هزار تومان هستش و قیمت برند دیگه ای با تخفیف ۳۰ درصدی شده ۱۰۵ هزار تومان، با فرض اینکه حجم هردو برابر باشه احتمالا تصمیم منطقی برای اکثریت ما، خرید عسل ۱۰۵ هزار تومنی که تخفیف خورده هستش چون جنسی به ارزش بالاتر رو می‌خرید، فارغ از اینکه باقی مشخصات محصول چی می‌تونه باشه.چی میشه که ذهن تصور میکنه که این تصمیم عاقلانه است؟؟ذهن ما تمایل دارد روی یه ویژگی یا بخشی از اطلاعات که احتمالا در وهله اول مواجهه با سوژه بهش برخوردیم، گیر کنه و لنگر بندازه.وقتی می‌بینید که قیمتها تخفیف‌هایی منتهی به ۹ میخورند مثلا ۵۹۹ بجای ۶۰۰ ، در واقع ذهن اینجوری روی ۵۰۰ گیر میکنه.وقتی تو صف انتظار ورود به رستوران هستید و بهتون اعلام میشه که باید ۱۵ دقیقه منتظر بمونید و ۲۰ دقیقه بعد وارد میشید احیاناً کمی از این مدت انتظار طولانی دلخورید. اما واکنش شما اگه همون اول اعلام میشد باید ۳۰ دقیقه منتظر بمونید، بعد از ۲۰ دقیقه، لبخند رضایت هستش. مقدار زمان انتظار یکیه اما اطلاعات اولیه واکنش های متفاوت ایجاد کردند.وقتی تو رژیم هستید و در شروع یه وعده غذایی به خودتون میگید «این مقدار غذا که سیرم نمیکنه» واکنش ذهن خیلی متفاوت از وقتیه که قرار بوده با این مقدار غذا سیر و راضی باشید.دقت کردید وقتی در خرید اینترنتی اعلام میکنیم بودجه‌مون عدد خاصیه و جنسی با بودجه هدف بهمون پیشنهاد میشه، احتمالا راحت‌تر خرید میکنیم. به همین راحتی هر روز و در مواجهه با تصمیمات کوچیک و بزرگ گرفتار همین سوگیری شناختی میشیم.تو بازار بورس و سایتهای شرط بندی هم رد پای استفاده از این اثر دیده میشه، در واقع هرجا نیاز به تصمیم گیری داریم ممکنه از سمت بازاریابها یا طراحی های سایت یا فروشنده ها فرآیندهایی کوچک برای راحت تر شدن تصمیم گیری ما وجود داشته باشه.پیش اومده وقتی در مذاکرات کاری قرار می‌گیریم و مستندات برای تصمیم گیری کم باشه، در این مواقع معمولا کمترین اطلاعات اولیه مبنای استدلالهایی میشه که منتج به تصمیم گیری هستش. در برآوردهای مربوط به پروژه های خاص، در تخمین عدد فروش برای اولین بار در یه بازار جدید یا ...راه حل کار:  شاید بشه کمی آگاهانه تر و با دقت بیشتر به شواهد اولیه در تصمیم گیری نگاه کنیم‌. </description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 00:43:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا یادگیری خطای شناختی مهم است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fdaiarq6kfwx</link>
                <description>چقدر برامون پیش اومده که فکر کنیم داریم درست تصمیم میگیریم و بعدها بفهمیم با توجه به عقل اون موقع درست تصمیم گرفتیم اما ... اما تصمیمِ درست گرفته نشده چون اشتباه فک میکردیم.ما براساس مدل فکری خودمون به دنیا و مسائل دور و برمون نگاه می‌کنیم، که اون مدل هم از تجارب و دانش‌مون تغذیه می‌کنه در واقع گریزی از اینکه از پنجره دیگه ای بتونیم به دنیا نگاه کنیم نداریم، مگه اینکه خود این پنجره رو بشناسیم.  برای من با تمثیل حرف زدن راحت تره پس میگم جهان‌بینی مثل یه پنجره است. مهمتر از نگرش و باور و گرایش ذهنی چی داریم؟؟ همینها هستند که قضاوت‌ها و تصمیمات ما رو می‌سازند و اگه همینها بطور نظام‌مندی دارای اعوجاج و کژی بشوند، ادراک ما، استدلالهامون، ارزیابی‌هامون و حتی یادآوری‌هامون به ظن خودمون درست ولی اشتباههشاید این همون تمایز بین حقیقت و واقعیت باشه شاید این همون شیشه کبودی هستش که جلوی چشمامون رو گرفته و بخاطر همون دنیا رو کبود میبینیم. اگه جستجو کنیم cognitive biases به یه همچین چیزی برمی‌خوریمخطاهای شناختیراستش خودم اولین بار که بهش برخوردم از اینکه این همه خطای شناخته شده در تفکر و شناخت ما وجود داره گرخیدم. انگار به آدمی بگن ممکنه همه چیزهایی که با چشمهایت میبینی و بعد درک و فهم می‌کنی و بعد بر مبنی آن تصمیم های کوچیک و بزرگ میگیری خطا است. ترسناکه خب.قصد دارم در یک ماه آینده یعنی تا روز معلم سال ۱۴۰۰ پرونده خطاهای شناختی رو یبار دیگه دوره کنم ولی این بار اینجا نت‌برداری میکنم تا شاید علاوه بر خودم به درد آدمهای دیگه هم بخوره .منابع مطالعاتی ام رو در انتهای هر پست می‌نویسم تا هم برای خودم و هم برای دیگران سرنخ باشه.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 00:54:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخاستن از خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-qkv9mk6uutt4</link>
                <description>روز هفدهمبسیار شده که برای لحظه ای کوتاه فکر کردم این کار در زندگی را نباید انجام میدادم، یا باید بیشتر ممارست میکردم و چیزی یا کسی را بدست می‌آوردم، اما به نظر می‌رسد اینکه دست بکشیم و فارغ از نتیجه، پیگیری کردن رسیدن به مقصدی را رها کنیم هم از آن هنرهای مهم در زندگی است. این اصلا به معنای این نیست که زود دست بکشیم، باید نشانه هایی که ناخودآگاه میدهد را ببینیم، گاهی فشار آوردن برای اینکه کاری را انجام بدهیم وقتی ناخودآگاه هنوز در از ابهام و ترس هست اشتباه است، پر این مواقع با همه تلاش ها، موثر بودن تلاش از دست رفته است. باید ایستاد و دید چرا چیزی پیش نمی‌رود و بعد عمیق‌تر نگاه کرد، مثلا هدف ایجاد حس سرزندگی و سلامت است، از طریق ورزش. حالا اگر با تمام تلاشهایی که در شش ماه گذشته انجام دادم، برای رفتن به باشگاه بدنسازی همیشه بهانه ای جور میشود، امتحان کردن شکل دیگری از ورزش شاید بهتر باشد.روز هفدهمما همه ثروتی به اسم زمان را به یک اندازه در اختیار داریم، برای بهره بردن از این ثروت پیمانه ها یکی است، اگر نشانه ها میگوید که باید رفت و بخت خود جای دیگر جست، باید رفت.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 00:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشوق ها بجای انگیزه</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D9%85%D8%B4%D9%88%D9%82-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-qjalasjb380n</link>
                <description>روز شانزدهم گاهی برای همه ما پیش اومده که برای شروع کاری مثل رژیم گرفتن، درس خواندن، مهارت جدید یاد گرفتن، انگیزه را با داشتن همراه اشتباه می‌گیریم. حضور همراه در مسیرهایی که نیاز به استقامت و ماندگاری دارد و به ذات ممکن است پر از وسوسه هایی برای انجام ندادن باشد، خیلی خوب است اما اینکه انگیزه اصلی برای انجام آن مورد باشد خطر عدم تحقق هدف را زیاد می‌کند.روز شانزدهمداستان انگیزه های درونی و انگیزه های بیرونی است. ما برای پیشبرد اهداف نیاز به انگیزه های درونی داریم، انگیزه های بیرونی ناپایدار هستند و در نهایت ممکن است فقط خسته باشیم از تلاشی که روزی دیگر حتی معنایی برای ما ندارد.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 18:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهبود مستمر</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B1-dhp0317kpj1q</link>
                <description>روز پانزدهمیکبار که یاد گرفتیم از طریق انضباط و پیگیری به چیزی برسیم، این روند بصورت یه روند تکرار شونده در ما نهادینه نمی‌شود، در واقع تا اراده نکنیم و باز چالش جدید برای بهبود جلوی راه خودمان قرار ندهیم، هیچ بهبودی حاصل نمیشود. برای توسعه دادن خودمان هیچ پایانی را نمی‌شود متصور شد، همیشه چیزی برای یادگرفتن، کاری برای بهتر انجام شدن، وجود دارد.روز پانزدهمبهبود مستمر و مهمتر از آن استمرار واژه است که توان انجام هر کاری را محقق میکند.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2020 09:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انکار</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-bybpq6cf4qec</link>
                <description>نمیدانم که آنچه این روزها تجربه میکنم سخت است یا چون آدم قدیم نیستم و عمق پایینتری از خودم را میتونم لمس کنم این روزها سخت به نظر می‌رسد؟ فقط میدانم که منِ همیشه پر نشاط از این حجم خلا انرژی این روزها کلافه و خسته ام. از گم شدن شور زندگی، از اینکه مثل منتظران روزهای بهتر، امروز؛ این تنها فرصت واقعی زیستن؛ را رد میکنم. ولی فکر کنم بهتر از با خودم و این حالم سر جنگ نداشته باشم،کاری که لازم دارم، پذیرش این یکی من، با تمام وجود و در آغوش کشیدنش است.    </description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 23:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرکز بلند مدت</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D8%AA-k4as2wbdcode</link>
                <description>روز چهاردهمدر نزد ما بلندمدت چقدر طولانی است؟ چندبار شد که تصور کردیم که شرایطی باید تغییر کند و برایش راه حل بلند مدت و پایدار خواستیم؟  مثال همیشگی، چاقی، خیلی وقت است از آیینه هم لذتی نمی‌دهد و ما را بزرگ نشان می‌دهد، کاش راهی باشد که زود، شاید تا یک ماه آینده، این وزنی که دوسال گذشته ذره ذره اضافه کردیم را پایین بیاورد.دوست داشتیم که میشد به زبان انگلیسی بدون لکنت حرف بزنیم و منظورمان را برسانیم، سالهاست که شروع میکنیم و انتظار داریم این دوره فشرده مکالمه در سه ماه کار کند و باز کار نکرده و باز ما برای بیشتر از سه ماه برنامه ای برای این زبان دوم نداشتیم .این دید کوتاه مدت را با دیدی بلندمدت عوض کنیم و معجزه پیشرفت های مرحله مرحله و تدریجی را ببینیم.روز چهاردهمرهرو آن است که آهسته و پیوسته رود</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 23:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه این لحظه میخواهم و آنچه واقعا میخواهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%88-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-jipif2ztgw6b</link>
                <description>روز سیزدهماز روزی که این کتاب را می‌خوانم بیشتر میبینم که روزانه چقدر وسوسه میشویم. وقتی به خودت قول دادی تا عید چند کیلویی کم کنی، باید که بتوانی در برابر وسوسه خرید یه پیراشکی مقاومت کنی. ذهن  کارش گول زدن است و گولت می‌زند که امروز خیلی خسته شدی، نیاز به انرژی داری، خب یبار که صدبار نمی‌شود و...قبلاً شاید فاصله بین خواسته و تحققش کوتاه بود، اما این روزها میتوانم بلند مدت نگاه کنم. لذت دیدن خودم در وزن دلخواه، لذت بزرگی است که با لذتهای کوچک مثل لذت خوردن شیرینی طاق زده می‌شود. کاش بشود که لذت های آنی و لذتهای بلند مدت روی هم منطبق بشود! فکر کنم با کمی پشتکار بشود این کار را کرد و از دست این وسوسه های آینده خراب کن خلاص شد.روز سیزدهمگاهی باید لذت بردن را برای بیشتر لذت بردن به تاخیر انداخت.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2020 23:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B0%D9%87%D9%86-safn3gqvuaoz</link>
                <description>بیاد می‌آورم که اولین بار که به مفهوم مدیتیشن آشنا شدم در یک ویدئو کوتاه کارتونی بود که مدیتیشن را به این گونه تعریف کرده بود «توان اینکه بارها و بارها ذهن را از جایی که فکر و خیال هر لحظه می‌رود به این لحظه بیارویم.» شاید در حد تعریف به حافظه سپردمش ولی بعدتر ها - از طریق کلاس یوگایی که اتفاقی جزیی از زندگیم شده بود- که با مدیتیشن آشنا شدم، حس سبکی بعد از مدیتیشن تازه خبرم کرد که چقدر هر لحظه هزاران فشار به این مغز بیچاره و به این روح وارد میکنم. به نظرم مدیتیشن از آن مفاهیمی مهجور و دورافتاده در فرهنگ ماست، ما بین شرق و غرب ، در خاورمیانه گیر کردیم، شرقی ها- عمدتا چین و هند- مرجع این نگاه به دنیا هستند و غربی ها سالهاست که تمرین کردند و میدانند مسیر شرق دور برای آرامش چقدر نیاز این روزهای بشر است. و ما جا مانده ایم.سمبل آدمی که توان کنترل خواهش های نفسانی را دارد شاید برایمان راهب های بودایی باشند . با لبخندی محو بر لب و ساعتها طولانی مدیتیشن. ما به مدیتیشن نیاز نداریم بلکه نیاز داریم تا بتونیم ذهن را آرام کنیم، اگرچه مدیتیشن بهتریم و موثرترین روش آروم کردن ذهن است، ذهن بدترین دشمن ما شده است- اشاره به کتاب نیروی حال اکهارت تله-  اما چرا؟ توی این دنیای شلوغ و پر از استرس هیچی به اندازه ذهنی که بتواند همه انرژی و توانش را در لحظه برای کاری خاص تخصیص بدهد نمیتواند کارآمد باشد. روز دوازدهمهمه ما تعداد ساعت خاص در روز برای تخصیص به کارهای روزمره داریم و بحث استفاده از زمان است. وقتی در انجام کاری با تمامیت حضور پیدا میکنیم چه آن کار ورزش کردن باشد یا آشپزی یا کتاب خواندن، تازه حض آن کار را میتوانیم لمس کنیم و نتیجه عالی خواهد شد. آرامش ذهنی بستری برای تمرکز بر فعالیت ها فراهم میکند که این بستر کمک میکند تا در مسیر اهداف بمانیم و البته توان این را دارد تا ما را شادتر و کارآمدتر کند.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2020 23:22:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر استعداد داشتن بر زندگی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Azarbaad/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-e6isbvwfenym</link>
                <description>روز یازدهمباور دارم استعداد داشتن در زندگی شاید بجای اثر مثبت، اثری منفی برای آدمها به ارمغان آورده است. اگر استعداد ما یا کار سخت و انضباط ترکیب نشود فاجعه رخ می‌دهد و اگر تنها استعدادمان را پشتکار قرار بدهیم بدون داشتن استعداد ذاتی میتونیم به همه چیز برسیم. خوشبختانه پشتکار اکتسابی است و بهانه ای برای نداشتنِ آن نداریم .وقتی زندگی آدمهای موفق را نگاه می‌کنیم راحت است که موفقیت آنها را به استعداد ذاتی آنها نسبت بدهیم اما یادمان باشد آنها زمان بسیار برای حرفه ای شدن صرف کردند، برای حرفه ای شدن زمان که صرف کنیم، تفاوت با استعداد و بی استعداد شاید تنها ده درصد تلاش بیشتر است، البته فکر میکنم آدمها معمولا نیاز بیشتری  به آن ده درصد تلاش بیشتر، در اول راه دارند.روز یازدهمسعی کنم سهم تلاش مستمر را بیشتر ببینم.</description>
                <category>ZNAB BEIGI</category>
                <author>ZNAB BEIGI</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 22:58:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>