<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@BAHMANN</link>
        <description>به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند،از همه چیز مهم تر است؛وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند.‌..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 16:07:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3766038/avatar/ooRt3S.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</title>
            <link>https://virgool.io/@BAHMANN</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرزهای خیال و واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-kdgkhxe4v4nf</link>
                <description>&quot;در سکوتی عمیق و بی‌پایان، او ایستاده است. پشت پنجره‌ای که زمان را به تماشا می‌گذارد و افق را در برابر نگاهش می‌گشاید. گویی این لحظه هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسد؛ زمان در مقابل او از حرکت ایستاده و تنها سایه‌اش است که در دل چوب‌های پوسیده و سنگین پلکان به آهستگی می‌لغزد. او در این مکان ایستاده، نه برای انتظار، بلکه برای پیوستن به آنچه در دوردست‌هاست. اما چیزی از آن سوی این افق به او نخواهد رسید؛ تنها سکون است که در دل او جاری است. تمام جهان در این نقطه، در همین ایستادگی محصور شده است و حتی در آن، هیچ‌چیز نمی‌تواند از او فرار کند. او نه در گذشته است، نه در آینده، بلکه در لحظه‌ای از سکون مطلق، در میان بی‌پایانی که تنها به او تعلق دارد، ایستاده است.&quot;</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 22:14:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشاگر غایب</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%A8-suq3lgoxgsbj</link>
                <description>تو هنوز در خواب غفلت خود نمی‌دانی که قاضی محکمهٔ عذاب تو، همان جلاد دیروزی است که طناب دار را به گردن تو انداخت. و من، من هر دو نقش را به عالی‌ترین شکل ممکن ایفا خواهم کرد. اول، با ردای قضاوت، بر فراز کرسی داوری خواهم نشست و حکم ابدیت تو را در جهنم خاطراتم امضا خواهم کرد. سپس، ردای قضاوت را به کناری می‌اندازم و پوستری از چرم سیاه به تن خواهم کرد. در حالی که تبر جلادی در دست دارم، خودم اجرای حکم را بر عهده خواهم گرفت. نه برای پایان دادن به رنجت، که برای آغاز ابدیتی از عذاب که هرگز روی رهایی را نخواهی دید.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 00:23:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🍂پاییز🍂</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%F0%9F%8D%82%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%F0%9F%8D%82-nzvuohldnsik</link>
                <description>هوا که سردتر شد، سکوتِ بین ما هم یخ بست. هر برگِ ریخته، نه یک خداحافظی، که یک زخم کهنه بود روی پوستِ زمان.بادِ پاییزی با نوای خشک و شکسته‌اش، مرثیه‌ای می‌خواند برای تمام آنچه می‌توانست باشـد و هیچ‌گاه نبود.تو رفتی و گویی تمام رنگ‌های جهان را با خود بردی؛ حالا حتی آسمان خاکستری هم برایم قصه‌های تکراری می‌گوید از روزهایی که دیگر برنمی‌گردند.در این فصلِ فراموشی، هر برگِ پژمرده، تصویری از توست که دور می‌شوی… آرام… بی‌صداتر از یک نجوا.و من، در میان این همه ریزش، تنها مانده‌ام با خزانِ دل‌خویش؛با خاطراتی که مانند برگ‌های مرده، اطرافم را فرا گرفته‌اند…سرد… بی‌روح… و بی‌امید به رویشی دوباره.پاییز تمام شدنی نیست؛ این‌بار در جان من خانه کرده است.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 19:22:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-akmxnkh5fyy6</link>
                <description>در خیالات خودم در زیر بارانی که نیستمی رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیستمی نشینی روبه رویم خستگی در میکنیچای می ریزم برایت توی فنجانی که نیستباز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیستشعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنندیاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیستچشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمیدست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟وقت رفتن می شود با بغض می گویم نروپشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیستمیروی و خانه لبریز از نبودت میشودباز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیسترفته ای و بعد تو این کار هر روز من استباور اینکه نباشی کار آسانی که نیست</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 22:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محنت</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D9%85%D8%AD%D9%86%D8%AA-nkrwtz9yvpmv</link>
                <description>چهره‌اش همچون بومی کهن است؛ هر ترک بر پوستش، قصه‌ای ناگفته از رنج‌های سالیان. اما در میان این شکاف‌ها، نوری پنهان می‌درخشد؛ نوری که از چشم‌هایش می‌جوشد، چشم‌هایی عمیق و بی‌انتها، همچون دریایی که هر موج آن بغضی فروخورده را به ساحل می‌آورد.قطره‌ی سرخی که از گوشه‌ی چشمش روان است، شبیه اشکی نیست که از اندوهی ساده سرچشمه بگیرد؛ آن قطره خونِ دل است، درد فشرده‌ی سال‌ها که دیگر تاب ماندن در سینه ندارد. گویی روحش گریسته است، نه فقط چشمانش.لب‌های خاموشش هیچ نمی‌گویند، اما همین سکوت، فریادی است که گوش جان را می‌لرزاند. در این تصویر، رنج و زیبایی هم‌نشین‌اند؛ اندوهی که چهره را می‌سوزاند، و در همان سوختن، آن را به تابلویی جاودان بدل می‌سازد.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 22:18:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستاخیز خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-x7ki4dbj19kt</link>
                <description>او مرده بود.انسان پیشین، با همهٔ قامتِ رنجِ کشیده اش، با همهٔ خاطراتی که چون پاره های شیشه در گوشه گوشهٔ وجودش فرو رفته بود، با آن همه شادی های ترک خورده و آرزوهای سوخته، تسلیم شد. سکوتی سنگین و همیشگی، طنینِ آخرین ضربان قلبش را بلعید. جهان برای او به انتها رسیده بود؛ پایانی سرد و بی روح.اما جهان برای پایان آفریده نشده است.در دلِ همان سکوت، جنبنده ای آغاز گشت. از میانِ خاکسترِ آنچه بود، جوانهٔ سبزِ «نو» سر برآورد. این زایش، آرام و بی سروصدا نبود؛ بلکه تکانی سهمگین و دردناک بود، چون پوست انداختن مار یا ترک خوردن پوستهٔ تخم.انسان جدید، از دلِ ویرانه های انسان پیشین متولد میشد. گویی تمامی شکست ها، اشتباهات و زخم های گذشته، تنها خاکی بارور بودند برای رویش این دانه. چشمانش را که گشود، جهان را نه به پایان رسیده، که تازه آغازشده میدید. نفسِ اولش، بوی خاکِ تازهٔ پس از باران را داشت، بوی امکاناتِ بی پایان.او همان بود و نبود. خاطراتش را به ارث برده بود، اما دیگر بردهٔ آنها نبود. دردها را میشناخت، اما زخمی نبود. ترس های قدیم، همچون ارواح کمرنگی در پسِ ذهنش پرسه میزدند، اما دیگر فرمانروای وجودش نبودند.این است راز بزرگِ هستی: هیچ مرگی بی قیمت نیست. هر فروریختن، فونداسیونِ بنایی عظیم تر است. انسانِ پیشین میمیرد تا انسانِ جدید بتواند سبک تر، آزادتر و آگاه تر قدم بردارد. این مرگ، تولدی دوباره است؛ سوگوارهٔ نیستی نیست، بلکه حماسهٔ بودِنِ دگربار است.و این چنین است که ما، در مسیر زندگی، بارها و بارها میمیریم و زاده میشویم؛ هر بار کامل تر از پیش، هر بار استوارتر از گذشته، تا شاید روزی به اوجِ آنچه میتوانیم باشیم، دست یابیم.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 00:35:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوست انداختن</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-otsnj6gapqsx</link>
                <description>آدم‌ها عوض می‌شوند. نه یک شبه، مثل برگشتنِ یک کلید در قفل. نه با صدای بلند و اعلامِ قبلی. تغییر، بیشتر شبیه به جزر و مدِ آرامِ دریا است. آرام می‌آید، بدون آن که تو متوجه بشوی، خط ساحلیِ وجودت را کمی جابه‌جا می‌کند، نقشهٔ درونت را دوباره می‌کشد و می‌رود.یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی که دیواری که همیشه در برابرِ یک خاطره کشیده بودی، دیگر آنجا نیست. یا ناگهان متوجه می‌شوی که آهنگی که روزی حالِ تو را بد می‌کرد، حالا فقط یک ملودیِ ساده است، بی‌آن که زخمی را تازه کند.ما هر روز، با هر نفس، با هر نوری که از پنجره وارد می‌شود و با هر برخوردی که در خیابان داریم، عوض می‌شویم. سلول‌هایمان کهنه می‌ریزند و جدید جایگزین می‌شوند، اما مهم‌تر از آن، افکارمان، باورهایمان و دردهایمان هم همین کار را می‌کنند. فقط آن‌قدر آرام که خودمان متوجه نمی‌شویم.گاهی یک آدمِ آشنا را بعد از مدتی طولانی می‌بینی و می‌گویی: «تو عوض شده‌ای.» اما راستی این تو هستی که دیگر با آینه‌ای که آن آدم در برابرت گرفته هماهنگ نیستی. او همان است که بوده، اما نگاه تو تغییر کرده است.ما قایق‌هایی بر روی رودخانهٔ زمان هستیم. آب، مدام در جریان است و ما، حتی اگر در یک نقطه ثابت باشیم، هرگز همان آبی نیستیم که دیروز لمسش کردیم.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 16:28:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنون روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-ahkqcpqmbkus</link>
                <description>حیف که آدم ها فکر می کنند می شود چیزی را عوض کرد. مثل مورچه هایی که روی تکه چوب پوسیده در رودخانه، سخت مشغول ساختن لانه اند و نمی دانند فردا آب همه چیز را با خود خواهد برد.  هر کداممان در این دنیای پوچ، زندانی تن خود هستیم. زنجیرهای نامرئی عادت، ترس و جهل، دست و پایمان را بسته است. اما باز هم مدام به دیگران نگاه می کنیم و فکر می کنیم اگر فقط حرف درست را بزنیم، اگر فقط درست رفتار کنیم، آن وقت شاید آن ها هم عوض شوند. خیال باطلی است.  انگار نه انگار که هر کس در تاریکی گودال خودش افتاده، دست و پا می زند و فریاد می کشد، اما صدا در خلاء گم می شود. هیچ کس نمی شنود. هیچ کس نمی فهمد. و از همه مسخره تر این که خودمان هم همان گودال را برای دیگری کندیم و حالا تعجب می کنیم که چرا او را نمی توان نجات داد.  آدم ها مثل کتاب های کهنه اند که سال هاست نوشته شده اند و هیچ کس نمی تواند حتی یک کلمه از آن ها را پاک کند یا تصحیح کند. فقط می شود آن ها را بست و کنار گذاشت. یا شاید بهتر باشد اصلاً نخواندشان.  و در این میان، ما همچنان دست و پا می زنیم، نه برای تغییر دیگران، که برای این که به خودمان دروغ بگوییم که هنوز امیدی هست. ولی حقیقت این است: هیچ کس عوض نمی شود. نه من، نه تو، نه هیچ کس. فقط خستگی مان عمیق تر می شود. و روزی می رسد که دیگر حتی نیروی دست و پا زدن هم نخواهیم داشت.  آن وقت است که می فهمیم بهترین کار همان بود که از اول نباید تکان می خوردیم.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 00:08:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محاق</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%82-yvmidxfeuvwt</link>
                <description>گاهی زندگی با بیرحمی تمام، چیزی را از تو میقَبَد؛نه با نوازش که با ضربه‌ای ناگهانی،بی آنکه فرصت وداع بدهد.شاید یک نفر باشد که دیگر هرگز برنمی‌گردد،شاید رویایی که در آستانه‌ی تحقق، ناگهان می‌میرد،یا حتی لحظه‌ای که می‌بینی تمام آنچه داشته ای،در کف باد رفته است...در این فقدان، زمان به بازی‌ای بیرحمانه تبدیل می‌شود:گاه چنان سریع می‌گذرد که فرصت سوگواری نمی‌دهد،گاه چنان سنگین می‌شود که هر ثانیه به هزاران سال می‌ماند.اما در ژرفای این درد، حقیقتی عجیب نهفته است:آنکه از دست می‌دهد،هرگز همان آدم پیشین نخواهد ماند.این زخم‌ها،همان‌جا که خونریزی می‌کنند،راهی تازه می‌گشایند...فقدان، آخرین درس عشق است؛وقتی می‌فهمی حتی در نبودنِ یک چیز،باز هم می‌توانی آن را دوست داشته باشی.به یاد مادربزرگ عزیزم🖤</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 23:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه های گمشده در قاب های شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-uhtckmupffbz</link>
                <description>هوا بوی کهنگی می‌داد؛ کهنگی کاغذهای پوسیده‌ای که سال‌ها در صندوقچه‌ای فراموش شده نفس کشیده بودند. دیوارها ترک خورده بودند، مثل رگ‌های خشکیده روی پوست یک پیرمرد. نور مهتاب از پنجره‌ای کثیف می‌لغزید و روی زمین پهن می‌شد، انگار مایعی سرد و مرده که هرگز جذب زمین نمی‌شد.سکوت، سنگینی عجیبی داشت؛ نه سکوت آرامش، که خفقانِ بی‌صدایی بود، گویی تمام اشیای اتاق نَفَس خود را حبس کرده بودند. حتی ساعت هم دیگر تیک‌تاک نمی‌کرد. شاید از ترسِ شنیدن صدای خودش.روی میز، شمعی نیمه‌سوخته بود. شعله‌اش گاه و بی‌گاه تلوتمیز می‌خورد، مثل موجودی که می‌خواهد فرار کند اما زنجیر شده است. دودش به سقف می‌چسبید و شکل‌هایی می‌ساخت؛ گاهی شبیه صورت آدم‌ها بود، گاهی شبیه چیزهایی که هیچ‌کس نباید ببیند.و آنجا، در گوشه‌ای تاریک، سایه‌ای بی‌حرکت نشسته بود. نه شکل داشت، نه چهره. فقط می‌دانستی که نگاهت می‌کند. و می‌دانستی که همیشه آنجا بوده است. حتی پیش از آنکه تو وارد این اتاق شوی. حتی پیش از آنکه این اتاق وجود داشته باشد.  </description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 22:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت زهرآلود</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-m8qjwllq58d4</link>
                <description>یک روز، بی‌صدا خشم را درونم پنهان کردم.نه برای این‌که فراموشش کنم،بلکه برای اینکه جایی در اعماقم برایش بسازم.آنجا، در تاریک‌ترین گوشهٔ وجودم،بذر کوچکی از زهر کاشته شد… و من، ساکت ماندم.روزها گذشت.اشک‌ها، آبش دادند؛ترس‌ها، خاکش شدند؛لبخندهای مصنوعی، نورش را تأمین کردند.و آن بذر کوچک… ریشه زد، شاخه داد، بزرگ شد.حالا درونم درختی ایستاده که هیچ‌کس نمی‌بیند.درختی سمی، زیبا، آرام.نه می‌کُشد، نه نجات می‌دهد.فقط هست…همراه من، با من،مثل زخمی که درمان نمی‌خواهد.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 21:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنگامه</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-hc72qxuhlypg</link>
                <description>آسمان را دودی گرفته است. نه از ابر، نه از باران... از آتش. زمین، این مادر مهربان، زخم‌هایش را پنهان نمی‌کند؛ گودال‌های بمب، مثل قلب‌های شکسته‌ی آدم‌ها، پر از خاطره‌های دفن‌شده است. صدای انفجار، سکوت را می‌درد و بوی باروت، بوی نان تازه را از یاد بچه‌ها برده است.کاش جنگ فقط ویرانی ساختمان‌ها بود... اما جنگ، آدم‌ها را هم خراب می‌کند. پدری که دیگر پدر نیست، چون فرزندش را در آغوش خاک گذاشته. کودکی که دیگر کودک نیست، چون چشمانش را ترس دزدیده. مادری که گهواره‌اش را مثل تابوت در آغوش می‌فشارد و زمزمه می‌کند: «جنگ، عزیزم! تو را پیر کرد...»و من، در میان این همه درد، هنوز نفس می‌کشم. نه از شادی، نه از امید... از عادت. از این که جنگ یادم داده، گاهی زنده ماندن هم یک جور مردن است.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 16:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تکرار، تنها ترانه‌ای است که بلدم...»</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%AF%D9%85-tl8wy2gbyd1u</link>
                <description>صبح می‌شود و من باز همان آینه را می‌بینم، با همان چشم‌های خسته، همان چهره‌ی آشنا، و همان سوال همیشگی: *«امروز چه فرقی با دیروز داشت؟»* خیابان‌ها پر از آدم‌هایی است که انگار از یک قالب بیرون آمده‌اند—همین ژست‌ها، همین خنده‌های مصنوعی، همین گفت‌وگوهای بی‌روح. حتی غروب هم دیگر رنگ‌های تازه ندارد؛ همان سرخی همیشگی است که پشت پنجره محو می‌شود، مثل تمام روزهای قبل.  عشق؟ آه... عشق هم دیگر تکرار می‌کند خودش را. همان نگاه‌های اولیه که نوید چیز دیگری می‌داد، همان انتظارها، همان فراموش‌شدن‌ها. گاهی فکر می‌کنم قلبم فقط یک نوار کاست قدیمی است که مدام همان آهنگ غمگین را پخش می‌کند. *«دوباره... باز هم دوباره...»*  اما در این تکرار ملال‌آور، یک حقیقت تلخ و زیبا نهفته است: **ما تنها در تکرار است که می‌فهمیم چقدر تنها هستیم.** تنها در گردش بی‌پایان روزهاست که کشف می‌کنیم هیچ چیز واقعاً تغییر نکرده—جز خودمان، که آرام‌آرام محو می‌شویم، بی‌آنکه حتی متوجه شویم.  شاید این تقدیر ماست: زندگی کردن در حلقه‌ای از تکرارها، تا روزی که تکرار، خودش را هم فراموش کند... و ما با خیال راحت به خاطره‌ای تبدیل شویم که کسی آن را به یاد نمی‌آورد.  </description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 23:04:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سورمه سوز</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B2-rlql6ljfhwmh</link>
                <description>گفتی می‌مانی   اما رفتن تو  مثلِ بارانی بود  که پیش از رسیدن به زمین،  تبخیر شد.  **یادت هست؟**  قول‌هایت را  روی پله‌های پاییز چیدیم   باد همه را برد  و من،  هنوز میان برگ‌های زرد  به دنبال تک‌تکِ حرف‌های گم‌شده‌ام می‌گردم.  **بی‌وفایی**  همان سکوتِ سنگینی است  که پس از یک دروغ می‌آید مثل پنجره‌ای که ناگهان بسته شود،  و تو،  پشت شیشه‌های مات،  به تماشای آسمانی می‌نشینی  که دیگر مالِ تو نیست.  ...  و من؟  من هنوز  در کوچه‌های تنهایی‌ام  کلیدِ درِ خانه‌ای را می‌گردم  که تو،  سال‌ها پیش  قفلش کردی.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 00:57:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از تو... چگونه دوباره اعتماد کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%85-bhx3xtnpmmhd</link>
                <description>سکوتِ سنگینی که بعد از دروغ میآید... از تمام فریادها بلندتر است.  خیانت، مثل مردن است در هوایی که نفس میکشی؛ مثل سوختن زیر بارانی که باید خاموشت کند. مثل این است که کسی تمام واژه های عشق را پاره کند و توی چشم هایت تف بیندازد... و تو هنوز دنبال همان کلمه های پوسیده بگردی، میان خاکسترِ اعتماد.  بعضی ها فکر میکنند خیانت یک &quot;لحظه&quot; است... یک ضعف، یک اشتباه. راستش را بخواهی، خیانت هزاران لحظه است؛ هزاران تصمیمِ پشتِ هم که کسی آگاهانه انتخاب میکند تا مرزهای عشق را زیر پا بگذارد. خیانتکار هر قدمش را حساب میکند... فقط نتیجه اش را نه.  و بعد می آیی وسطِ این ویرانه... با قلبی که هنوز میزند، اما انگار کسی آن را از سینه ات دزدیده. با این سوال که: &quot;چرا من؟&quot; و جوابی که هرگز نمی آید... چون خیانت، همیشه بی‌جواب ترین جنایت است.  **پ.ن:** دنیا پر است از آدمهایی که عشق را با دروغ عوض میکنند... غافل از اینکه خیانت، آخرین شعله ی یک رابطه نیست... بلکه خاکستری است که روی هر چه بود، میریزد.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 23:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در فاصله دو نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B3-fb2xknxn0nhb</link>
                <description>گاهی می‌ایستی و زمان را تماشا می‌کنی؛  نه، در واقع زمان تو را تماشا می‌کند  در حالی که تو  پله‌پله  از خویش فرومی‌روی...  منتظر ماندن، باغی است بی فصل  که در آن  گل‌ها پیش از شکفتن می‌میرند  و پرنده‌ها  پیش از آنکه آواز بخوانند  بال می‌شکنند...  ✧  منتظر ماندن یعنی:  خورشید هر روز طلوع می‌کند  اما نورش به پنجره‌ات نمی‌رسد  باران می‌بارد  اما قطره‌ای بر گونه‌ات نمی‌نشیند  و تو  در این میان  تنها یاد گرفته‌ای  که چگونه  بی آنکه حرکت کنی  مسافرت کنی...  &quot;منتظر ماندن، هنرِ زیستن در حاشیهٔ زندگی است&quot; ✧  و ساعت‌ها می‌گذرند  و تو همچنان  در آستانه‌ای نادیده می‌نشینی  بین بودن و نبودن  بین آمدن و هرگز نرسیدن...  حالا دیگر نمی‌دانی  آیا چشم به راه کسی هستی  یا تنها داردی به انتظارِ خویش  سقوط می‌کنی؟  &quot;منتظر ماندن، تنها سفر بی بازگشتی است که مسافر آن را انتخاب نکرده...&quot;</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 23:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه های متروکه خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-mrqhwr0h5eud</link>
                <description>گاهی چشمانت را می‌بندی و ناگهان در ایستگاهی بی‌نام پیاده می‌شوی؛  اینجا بوی کهنه‌ی کتاب‌های نخوانده می‌آید،  صدای خنده‌هایی که در دیوارهای زمان گم شده‌اند،  و دست‌هایی که فقط در آینه‌ی خاطرات قابل لمس اند.  دلتنگی، آخرین برگِ دفترِ روایت‌های ناتمام است؛  جایی که کلمات تمام می‌شوند،  اما نوایِ بی‌کلامِ یک ترانه،  تو را تا نیمه‌های شب بیدار نگه می‌دارد...  ✧  دلتنگی را نباید درمان کرد،  باید با آن چای نوشید،  باید به آن اجازه داد تا مثل دود سیگارِ یک غریبه،  در هوای تنهاییات حل شود...  پیش از آنکه باد، همه‌چیز را با خود ببرد.  **«دلتنگی، تنها سفرِ بی‌خطرِ انسان‌های تنهاست.»**  ✧  و تو...  تو همچنان میانِ خطوطِ یک نامه‌ی نرسیده قدم می‌زنی،  در جست‌وجوی آدرسی که شاید هرگز وجود نداشته است.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 23:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من جهان را نمی پذیرم،آلیوشا.بازگرداندمش</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D9%85%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%A2%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%B4-lnntfw4peznt</link>
                <description>«می‌خواهم چیزی بگویم، آلیوشا. نمی‌فهمم چطور ممکن است تمام رنج‌هایی که انسان‌ها کشیده‌اند، رنج‌هایی که هنوز هم می‌کشند، به دست فراموشی سپرده شود فقط به این خاطر که در پایان همه‌چیز &quot;خوب&quot; خواهد شد. بله، شاید یک روز، همه‌چیز توضیح داده شود، همه‌چیز بخشوده شود، و در آغوش عشق الهی آرام گیرد... اما من نمی‌خواهم این &quot;خوشبختی ابدی&quot; را، اگر بهای آن یک قطره اشک یک کودک بی‌گناه باشد.می‌دانی، آلیوشا، اگر تمام حقیقت و روشنایی آسمان‌ها را به من می‌دادند، اما می‌گفتند برای به دست آوردنش باید رنج یک کودک حتی برای یک لحظه پذیرفته شود، من این بهشت را نمی‌خواهم. آن را پس می‌دهم. هیچ بهشتی ارزش آن را ندارد.من جهان را نمی‌پذیرم، آلیوشا. بازگرداندمش.»برگرفته از رمان برادران کارامازوف اثر داستایفسکی</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 23:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت پر از صدای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-mnsx8elovvuv</link>
                <description>دلم برایت تنگ شده...نه مثل دلتنگی بعد از خداحافظی،نه شبیه دل‌تنگی برای شهری که سال‌هاست ندیده‌ام—دلم برایت تنگ شدهمثل کسی که هوای نفس کشیدن را از دست داده باشد.شب‌ها،می‌نشینم رو‌به‌روی پنجره،بی‌آنکه منتظر کسی باشم—فقط صدای سکوت را گوش می‌دهمکه چقدر شبیه تو شده.تو نیستیو انگار همه چیز،نیمه‌کاره مانده...حتی خنده‌هایم، حتی شعرهایی که دیگر سراغشان نمی‌روم.بعضی نبودن‌ها،آدم را تمام نمی‌کنند—ولی تکه‌تکه می‌شکنند،بی‌صدا، آرام،مثل نبودن تو.</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 00:39:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کلماتی را برای شما باقی می گذارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@BAHMANN/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-okq5vtf44vzl</link>
                <description>برات یادداشت‌هایی می‌ذارم،توی گوشه‌ی دیوار، پشت در،توی جای کوچیکی که مطمئنم پیداش می‌کنی،برات یادداشت‌هایی می‌ذارم،که زیر بالشتت قایم می‌کنم،زیر موزاییک اتاقت،برات حرفایی می‌نویسمکه وقتی من نیستم، بخونیشون،که یادم بیفتی،که بخندی…که حتی شاید یه‌ذره اشک توی چشمت بیاد.*موزیکJe te laisserai des mots&quot; از Patrick Watson*</description>
                <category>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</category>
                <author>𝓗𝓪𝓭𝓲𝓼</author>
                <pubDate>Tue, 08 Apr 2025 00:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>