<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های BJay</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@BJay</link>
        <description>https://www.instagram.com/ecotourist_couple</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:10:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5119/avatar/geqBSf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>BJay</title>
            <link>https://virgool.io/@BJay</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در جنگ علیه ویروس کرونا، بشریت فاقد رهبری است.</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xpx1ggw73qch</link>
                <description>جنگ علیه ویروس کرونامتن زیر ترجمه من از آخرین مقاله یووال نواح هراری در مجله تایم است. یووال نواح هراری مورخ ۴۴ ساله ، تحصیلکرده آکسفورد و نویسنده کتاب‌های پرفروش «انسان خردمند؛ تاریخ مختصر بشر»، «انسان خداگونه؛ تاریخ مختصر فردا» و... است.در جنگ علیه ویروس کرونا، بشریت فاقد رهبری است.بسیاری از افراد تقصیر شیوع اپیدمی کرونا را به گردن جهانی سازی می اندازند و می گویند تنها راه جلوگیری از چنین فجایعی حرکت در جهت خلاف جهانی سازی است. بالا بردن دیوار ها ، محدود کردن مسافرت ، کاهش تجارت و مواردی از این دست، اگرچه در کوتاه مدت قرنطینه برای متوقف کردن اپیدمی ها ضروری است اما جداسازی طولانی مدت در عین اینکه سبب فروپاشی اقتصادی خواهد شد هیچ گونه حفاظتِ واقعی در برابر چنین بیماری هایی ایجاد نمیکند بنابراین دقیقا بر خلاف مطلب بالا تنها پادزهر واقعی در برابر اپیدمی، جداسازی نیست بلکه همکاری است.بیماری های همه گیر، میلیون ها انسان را در قرونِ پیش از جهانی سازی فعلی کشته است. در قرن چهاردهم میلادی هیچ هواپیما یا کشتی تفریحی وجود نداشت ولی با این وجود طاعون سیاه در طی کمتر از یک دهه از شرق آسیا به غرب اروپا گسترش پیدا کرد.این بیماری بین هفتاد و پنج تا دویست میلیون انسان را کشت چیزی بیشتر از یک چهارم جمعیت اوراسیا. درانگلستان چهار نفر از هر ده نفر از این بیماری مردند و شهر فلورانس پنجاه هزار نفر از جمعیت صد هزار نفری خود را از دست داد .در مارس ۱۵۲۰ تنها یک ناقل بیماری آبله (فرانسیس دو اگویا) پایش به مکزیک رسید. در آن زمان در آمریکای مرکزی هیچ خط راه آهن، اتوبوس یا حمل و‌نقلی وجود نداشت با این حال تا ماه دسامبر (۹ ماه بعد) همه گیری بیماری آبله تمام آمریکای مرکزی را به زیر چنگال خود درآورده بود و بر اساس برخی تخمین ها تا حدود یک سوم جمعیت منطقه را کشت.در سال ۱۹۱۸ (پایان جنگ جهانی اول) آنفولانزای اسپانیایی توانست در عرض چند ماه تا دورترین نقاط جهان سرایت کند. این بیماری نزدیک به نیم میلیارد انسان را آلوده کرد (چیزی بیش از یک چهارم جمعیت کل انسان‌ها)، تخمین زده می‌شود این آنفولانزا پنج درصد ازجمعیت هند را به کام مرگ کشید. در جزایر تاهیتی چهارده درصد جمعیت مردند و در ساموا بیست درصد. بر روی هم این بیماری همه گیرِ جهان شمول، ده ها میلیون نفر را کشت، رقمی که تا حدود صد میلیون نفر گفته می‌شود (تمام این کشتار در زمانی کمتر از یکسال) رقمی که تعداد کشته هایش بیش از کل تلفات جنگ اول جهانی در طی چهار سال جنگ بیرحمانه بود.در پی قرنی که از ۱۹۱۸ آمد، نوع بشر بیش از پیش در برابر بیماری های همه گیر آسیب پذیر شد زیرا جمعیت انسانی رشد کرده و جا به جایی تسهیل شده، اَبَر شهرهای مدرنی همچون توکیو و میکزیکوسیتی برای عوامل بیماری زا فضایِ شکار بهتری را فراهم می آورند تا فلورانس ِقرون وسطی و شبکه حمل و نقل امروزی بسیار سریعتر از سال ۱۹۱۸ است. یک ویروس می تواند راه خودش از پاریس به توکیو‌ و‌ سپس میکزیکوسیتی را در کمتر از ۲۴ ساعت پیدا کند، بنابراین معقول است که انتظار داشته باشیم که در جهنمی آلوده در حال زندگی هستیم که طاعونی پس از طاعون دگر در حال رخ دادن است.اگرچه هم وقوع و هم اثر بیماری های همه گیر به میزان زیادی کاهش یافته (بدون در نظر گرفتن شیوع بیماری هایی نظیر ایدز و اِبولا) درقرن ۲۱ بیماری های همه گیر درصد بسیار کمتری از جمعیت انسانی را به نسبت دوران های گذشته ( از زمان پارینه سنگی تا کنون) میکشد. دلیل این امر آن است که بهترین راه دفاع انسان ها در برابر عوامل بیماری زا جدا سازی نیست بلکه کسب اطلاعات است. انسان‌ها جنگ بر علیه اپیدمی ها را می برند زیرا که در مسابقه میان عوامل بیماری زا و پزشکان، عوامل بیماری زا بر تکثیر چشم بسته تکیه دارند در حالی که پزشکان بر تحلیل علمی اطلاعات.هنگامی که در قرن چهاردهم میلادی طلاعون سیاه حمله ور شد، مردمان هیچ تصوری از اینکه چه چیزی سبب این بیماری می‌شود و‌ چه کاری باید در قبال آن انجام شود نداشتند. تا دوران مدرن، انسان‌ها معمولا بیماری ها را به گردن خشم خدایان، شیاطین بد طینت یا آب و هوای بد می انداختند و حتی گمان به وجود موجوداتی به نام باکتری ‌‌ویروس نمی بردند. مردمان در آن زمان به وجود فرشتگان و پریان باور داشتند اما حتی نمی توانستند تصور کنند که قطره ای آب آلوده می‌تواند لشکر بزرگی از مرگبار ترین عوامل بیماری زا را در خود داشته باشد. بنابراین هنگامی که طاعون سیاه یا آبله همه گیر شد، بهترین کاری که مقامات مسئول می توانستند به مخیله خود راه دهند، برنامه ریزی برای دعای دسته جمعی برای خدایان گوناگون و قدیسان مختلف بود. این امر البته کارگر نیفتاد، همانطور که می توان حدس زد هنگامی که مردمان به صورت گروهی برای دعا به دور هم جمع می آمدند این امر آلوده شدن شمار بیشتری را سبب می‌شد.در طی قرن گذشته، دانشمندان، پزشکان و پرستاران در سراسر جهان اطلاعات را جمع آوری کردند و در کنار هم دریافتند که ساز و کارِ پنهان در پشت اپیدمی ها چیست و ابزار رویارویی با آنها کدامند. تئوری فرگشت توضیح داد که چرا و چگونه بیماری های جدید ظهور میکنند و بیماری های قدیمی مزمن میگردند. علم ژنتیک دانشمندان را قادر میسازد تا بر روی خودِ ساختار عوامل بیماری زا به صورت دستی به کندوکاو بپردازند. در حالی که مردمانِ قرون وسطی هرگز کشف نکردند که دلیل طاعون سیاه چه بود، دانشمندان دوران کنونی تنها در ظرف دو هفته ماهیّت ویروس جدید کرونا و ترتیب ژنوم آن را کشف کردند و تست قابل اعتمادی برای تشخیص افراد آلوده از افرادسالم به وجود آوردند.زمانی که دانشمندان دریافتند که دلایل بیماری های همه گیر چیست، مبارزه با آن به مراتب ساده تر شد. واکسیناسیون، انواع آنتی بیوتیک ها، بهبود بهداشت و ساختار درمانی بهتر به انسان اجازه داد در مقابله با شکارچیان نامرئی اش دست بالا را داشته باشد. در سال ۱۹۶۷ بیماری آبله همچنان ۱۵ میلیون نفر در جهان را آلوده میکرد و ۲ میلیون نفر از آنها را میکشت. اما در طی دهه های پس ازآن اجماعی (کمپینی) جهانی در جهت واکسیناسیون آبله چنان موفقیت آمیز بود که در سال ۱۹۷۹ سازمان بهداشت جهانی اعلام کرد که انسان این جنگ را پیروز شده است و آبله به طور کامل ریشه کن شده است. در سال ۲۰۱۹ حتی یک نفر به آبله آلوده نشده و از آن نمرده است.از مرزها حفاظت کنید !!این درس تاریخی به ما در خصوص وضعیت فعلی همه گیری ویروس کرونا چه چیزی می آموزد؟اول، به طور ضمنی بیان می‌کند که شما نمی توانید با بستن دایمی مرزها، امیدوار به محافظت کردن از خود باشید، به خاطر داشته باشید که بیماری های همه گیر حتی در قرون وسطی مدت ها قبل از دوران جهانی سازی به سرعت پخش می شدند. پس حتی اگر ارتباطات جهانی خودتان را تا حد انگلستانِ ۱۳۴۸ میلادی کاهش دهید همچنان مصون نخواهید ماند. برای محافظت از خودتان به طریق قرنطینه کردن تنها بازگشت به دوران قرون وسطی موثر نخواهد بود، بلکه باید به دوران پارینه سنگی بازگردید، آیا می توانید؟دوم، تاریخ نشان می دهد که محافظت حقیقی از طریق به اشتراک گذاری اطلاعات علمیِ قابل استناد و همبستگی جهانی امکان پذیر است. هنگامی که یک کشور درگیر اپیدمی می‌شود باید مشتاقانه و با صداقت،  بدون وحشت از رخ دادن فاجعه در اقتصادش اقدام به اشتراک گذاری اطلاعات نماید به صورتی که سایر کشور ها قادر باشند به آن اطلاعات اعتماد کنند و در عین حال در عوض طرد کردن کشور فاجعه دیده، دست یاری خود را پیش آورند. امروز چین می‌تواند به تمام کشورهای دنیا درس های مهمی درباره ویروس کرونابیاموزد اما این امر مستلزم سطح بالایی از اعتماد و همکاری بین المللی است.همکاری بین المللی در زمینه قرنطینه کردن موثر نیز باید صورت گیرد. قرنطینه کردن و بستن راه ها در جلوگیری از پراکندگی اپیدمی ها موثر است اما هنگامی که کشورها به یکدیگر اعتماد ندارند و هر کشوری فکر می‌کند که تک و تنها، خود مسئول خویش است، دولت ها در دست یازیدن به اقدامات خطیری نظیر قرنطینه سازی تعلل میکنند. چنانچه شما ۱۰۰ مورد از ابتلا در کشورتان پیدا کردید، آیا اقدام به قرنطینه شهر ها و بستن راه های مواصلاتی بین استان‌ها میکنید؟ در چشم اندازی ژرف تر، انجام این تصمیم بستگی به آن دارد که شما چه انتظاری از سایر کشورها دارید. بستن راه مواصلاتی بین استان‌های خودتان می تواند به فروپاشی اقتصادی منتهی شود. در چنین شرایطی اگر باور داشته باشید که سایر کشورها به کمک شما خواهند شتافت، احتمال اینکه چنین راه حل خطیری را برگزینید بیشتر خواهد بود، اما اگر بالعکس، فکر کنید که سایر کشورها شما را رها خواهند کرد، در عمل به چنین راه حلی تعلل خواهید کرد تا زمانی که دیگر بسیار دیر است.شاید مهم‌ترین چیزی که مردمان در خصوص بیماری های همه گیری از این قسم باید بدانند این است که شیوع اپیدمی در هر کشوری تمامی نوع بشر را به مخاطره می اندازد، از آن روی که ویروس ها نِموْ (جهش) می یابند. ویروس هایی همانند کرونا خواستگاهشان درحیوانات است، برای مثال خفاش ها، هنگامی که این ویروس ها به بدن انسان منتقل می شوند، در آغار شروع به وفق پذیری با بدن انسان میزبان می کنند، هنگامی که در حال تکثیر و جور ساختن خود در بدن انسان‌ها هستند، ویروس ها دستخوش جهش می شوند،اغلب این جهش ها بی ضرر هستند اما هر از چند گاهی این امر سبب میگردد که ویروس ها مُسری تر گردند یا در مقابل سیستم ایمنی بدن مقاوم تر شوند ‌و سپس این نژادِ ویروس به سرعت در جمعیت های انسانی پخش می‌شود و از آن جایی که هر شخص میزبان تیلیاردها ذره ویروس است که دائما دستخوش رونوشت و تکثیر از ویروس قبلی هستند لذا هر شخص آلوده شده، میلیاردها فرصت نو به ویروس جدید می دهد تا بیش از پیش با بدن انسان ها تطابق پیدا کند، به عبارتی، هر بدن زنده انسانی همانند دستگاه قماری است که میلیاردها بلیط بخت آزمایی به ویروس می‌دهد و‌ در این میان ویروس تنها به یک بلیط برنده نیاز دارد.این صحبت بالا تنها یک گمان نیست. ریچارد پترسون در مطلبی تحت عنوان “بحران در منطقه قرمز “ به دقت زنجیره چنین حوادثی را درهمه گیری بیماری اِبولا در سال ۲۰۱۴ شرح می دهد. شیوع اِبولا با انتقال ویروس اِبولا از بدن یک خفاش به انسان آغاز شد. این ویروس افراد مبتلا را به شدت بیمار می کرد اما در آغاز همزیستی (تمایل ) بالایی برای زندگی در بدن خفاش ها داشت تا بدن انسانها، چیزی که بیماری نادر اِبولا را به بیماریی همه گیر تبدیل کرد تنها “یک” جهش ژنتیکی در تنها “یک” ویروس بود که در ابتدا تنها “یک” انسان را  در جایی در غرب آفریقا به نام “ماکونا” مبتلا کرد. این جهش، زنجیره تکثیر اِبولا به نام “زنجیره ماکونا” را قادر ساخت تا به حامل های کلسترولِ سلول های بدن انسان متصل شوند، این امر سبب شد تا ویروس اِبولا چهار برابر قدرت شیوع بیشتری بدست آورد.در حالی که شما این متن را مطالعه میکنید شاید جهشی مشابه در حال رخ دادن در یک ویروس کرونا در بدنِ شخصی مبتلا در شهر تهران، میلان یا ووهان باشد. اگر چنین اتفاقی رخ دهد تنها تهدیدی مستقیم برای سلامتی ایرانی ها، ایتالیایی ها و چینی ها نخواهد بود، بلکه شما را نیز تهدید می‌کند لذا این امر بدان معنی است که نیاز داریم تا از تمامی انسان‌ها در تمامی کشورها محافظت کنیم.در دهه هفتاد میلادی انسان قادر به ریشه کن کردن آبله شد زیرا تمامی انسان‌ها در همه کشور ها در برابر آبله واکسینه شده بودند دراین میان حتی اگر یک کشور در واکسینه کردن ملت خود ناکام می ماند تبعات این امر می توانست تمامی نوع بشر را متاثر کند، زیرا تا هنگامی که ویروس آبله در جایی از جهان وجود داشت و خود را برای جهش آماده میکرد همواره ممکن بود دوباره در همه جای عالم پخش شود.در جنگ علیه ویروس ها، جوامع انسانی نیاز دارند که با دقت از مرزهای خود مراقبت نمایند، اما منظور از مرز، خطوط مرزی جغرافیایی میان کشورهای نیست بلکه منظور محافظت از مرز میان جهان انسان‌ها و جهان ویروس ها است. کره زمین مملو از گروه های بی شمار ازویروس هاست و ویروس های جدید نیز دائما به دلیل جهش ژنتیکی به وجود می آیند، خط مرزیی که دنیای ویروس ها را از جهان انسان ها جدا می‌کند از درون بدنِ تک تک و تمامی انسان‌ها عبور می کند و در این میان تنها اگر یک ویروس خطرناک بتواند به درون این مرز درهر کجای زمین نفوذ کند، تمامی گونه بشر در خطر خواهند بود.در طی قرن گذشته، انسان از این مرز چنان دفاع کرده است که هرگز نکرده بود. سیستم های درمانی مدرن همچون دیوارهای این مرز بنا شده اند و‌ پرستاران، پرشک ها و دانشمندان نگهبانان این مرز هستند که دائما در حال گشت زدن و بیرون راندن متجاوزانند. با اینحال، بخش بزرگی از این مرز به گونه تاسف باری بی دفاع مانده، صدها میلیون انسان در سراسر جهان هستند که بدون خدمات پایه درمانی/بهداشتی رها شده اند، این امر همه ما را در معرض خطر قرار می دهد. ما عادت کرده ایم که به مفهوم سلامتی تنها در سطح“ملی” فکر کنیم اما فراهم آوردن شرایط بهداشتی/درمانی بهتر برای ایرانی ها و چینی ها کمک می کند تا آمریکایی ها و “انگلیسی ها” در برابر شیوع اپیدمی محافظت شوند. این واقعیت آشکار باید بر همگان مبرهن باشد اما متاسفانه این واقعیت حتی از پیش چشم برخی از مهم ترین افراد تاثیر گذار نیز می گریزد.جهان بدون رهبرامروز نوع بشر با بحرانی حاد رو به رو است این بحران نه به واسطه ویروس کرونا بلکه به دلیل فقدان اعتماد میان انسان‌ها است. برای شکست یک بیماری همه گیر، مردمان نیاز به اعتماد به دانشمندان خبره، شهروندان نیاز به اعتماد به مقامات مسئول و کشورها نیاز به اعتماد به یکدیگر دارند. در طی چند سال گذشته سیاستمدارانِ بی مسئولیت به عمد اعتماد به علم ، مقامات مسئول عمومی و همکاری بین المللی را زیر سوال برده اند (جریان های دست راستی) و در نتیجه ی این اقدامات، اکنون این بحران جهانی را می بینیم که از زیر دست رهبران جهانی بدون هماهنگی، سازماندهی و اجماع جهانی در حال فرار است.در طی همه گیری اِبولا در سال ۲۰۱۴ آمریکا به عنوان رهبری جهانی عمل کرد، آمریکا همچنین نقش رهبر جهانی را در طی بحران مالیِ سال ۲۰۰۸ نیز ایفا کرد جایی که پشت تعدادی کافی کشور ایستاد تا از فروپاشی جهانی اقتصاد جلوگیری کند. اما در سال‌های اخیر(دوره ریاست جمهوری ترامپ) آمریکا از مقام خود به عنوان رهبر جهانی استعفا داده است، دولت کنونی آمریکا حمایت خود از سازمانهای بین المللی همچون سازمان بهداشت جهانی را قطع کرده است و به روشنی به جهان اعلام نموده که آمریکا دیگر هیچ دوست واقعی ندارد بلکه تنها منافع دایمی دارد. هنگامی که بحران کرونا رخ داد، آمریکا در چنبره ملی خود باقی ماند و از پذیرفتن نقش رهبری جهانی ِِمبارزه علیه کرونا چشم پوشید. حتی اگر سرانجام آمریکا رهبری جهانی این مبارزه را بپذیرد، اعتماد به دولت فعلی آمریکا چندان نخواهد بود و جز معدودی کشور، کشورهای دیگر تمایل چندانی به پیروی از این رهبری نخواهند داشت. آیا شما از رهبریی تبعیت میکنید که شعارش “اول من” باشد؟جای خالی رهبری که آمریکا از آن استعفا داده توسط هیچ کشور دیگری پر نشده است، بلکه بالعکس، بیگانه هراسی، جداسازی و بی اعتمادی اکنون ویژگی مشخصه اغلب سازمان های بین المللی شده است. ما بدون اعتماد و همکاری بین المللی قادر نخواهیم بود که اپیدمی کرونا را متوقف کنیم و به احتمال زیاد در آینده، بیشتر شاهد چنین اپیدمی هایی خواهیم بود. اما هر بحرانی گونه ای فرصت نیز هست. امید به اینکه اپیدمی کنونی به نوع بشر کمک کند تا خطری را که جدا سازی جهانی ایجاد می‌کند دریابد.یک مثال برجسته از امیدواری ذکر شده در بالا اینکه، چنین همه گیریی می تواند، فرصتی طلایی برای اتحادیه اروپا در جهت بدست آوردن حمایت از دست رفته سال های اخیر از طرف مردمانِ کشورهای عضو این اتحادیه باشد، اگر اعضای ثروتمند تر اتحادیه اروپا به سرعت و سخاوتمندانه پول، تجهیزات و کادر بهداشتی برای اعضای ضعیف تر ارسال کنند، این عمل، ارزش وجود اتحادیه اروپا را از هزاران سخنرانی بهتر ثابت می کند و از طرف دیگر اگر هر کدام از کشورهای اتحادیه به حال خود رها شوند تا با اپیدمی بجنگند، این مسئله صدای ناقوس مرگ اتحادیه اروپا را به صدا در خواهد آورد.در زمان کنونی از این بحران، کشمکشی حیاتی در انسانیت در حال رخ دادن است. اگر این بیماری همه گیر منتج به جداسازی و عدم اعتماد میان انسان ها شود، این امر قطعا بزرگ ترین پیروزی ویروس خواهد بود، در حالی که انسان ها با یکدیگر درگیر منازعه هستند، ویروس ها تعدادشان دو برابر می شود و برعکس اگر این اپیدمی منجر به همکاری جهانیِ نزدیک تر شود، این تنها پیروزی ما در برابر ویروس کرونا نیست بلکه در برابر کلیه عوامل بیماری‌زا خواهد بود.لینک منبع ترجمه: https://time.com/5803225/yuval-noah-harari-coronavirus-humanity-leadership/</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Fri, 20 Mar 2020 18:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزینه های زندگی برای یک زوج در تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%88%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-rtucujvifzeq</link>
                <description>تهران و زندگییکی از چیزهایی که حقیقتا نمی توان قیمتی برای آن گذاشت, لذت بردن از لحظات است, خصوصا وقتی این لحظات در دهه 30 زندگی و همراه با چاشنی جوانی باشند, لحظاتی که به هیچ روی و به هیچ قیمتی قابل بازیابی نیستند, البته این نظر ما (من و همسرم) و شاید عده ای از شما باشه اما قطعا نظر سرمایه داری لجام گسیخته تهران که به هیچ چیزی در کتاب های اقتصاد شباهت ندارد, نیست.شخصا هیچوقت علاقه ای به حساب و کتاب ریز نداشته و ندارم ولی با توجه به شرایط فعلی اقتصادی و تورم روزانه, ماه گذشته تصمیم گرفتیم که تمامی هزینه ها را ثبت و در آخر ماه (دی ماه) بررسی کنیم, مواردی که در ادامه خواهیم دید هزینه های زندگی دو نفره که هر دو نفر شاغل هستند و در محدوده منطقه یک زندگی میکنند, است.هزینه رفت و آمد به محل کار ( با تاکسی و مترو ): 620 هزار تومانهزینه خرید های سوپر مارکتی: 750 هزار تومانهزینه میوه: 360 هزار تومانهزینه مواد پروتئینی ( بیشتر گیاه خوار هستیم): 150 هزار تومانهزینه نان: 30 هزار تومانهزینه غذا خوردن خارج از خانه: 150 هزار تومانهزینه سفر و ورزش: 800 هزار تومانهزینه پزشک و عطاری (خصوصا فصل سرد سال): 113 هزار تومانتلفن (ثابت و موبایل) +اینترنت: 150 هزار تومانهزینه پوشاک + متفرقه (مکمل ویتامین, وسایل بهداشتی و...) : 600 هزار تومانمجموع: تقریبا سه میلیون و 800 هزار توماننکته بسیار مهم اول: هزینه اجاره خانه, شارژ ساختمان, هزینه ماشین و تعمیرات آن و برخی هزینه ها که ممکن است هر چند ماه یکبار اتفاق بیفتند, لحاظ نشده است. (شما در کامنت ها بگویید).نکته مهم دوم: اگر 6 ماه اول ازدواج را در نظر بگیرید هزینه ها بشدت متفاوت با نمونه ذکر شده در بالا است.نکته مهم سوم: داشتن بچه خود فصلی جداگانه در هزینه ها ایجاد میکند. (شما در کامنت ها بگویید)نتیجه حاصله برای ما نشان داد که که هزینه های ماهانه حداقل 40 درصد نسبت به مدت مشابه در ابتدای پاییز افزایش یافته است و این در حالی است که هیچ هزینه اصطلاحا عجیب غریبی نداشته ایم.اگر نخواهیم وارد اصطلاحات اقتصادی و تعاریف آن بشویم و با زبان ساده به بیان مسئله بپردازیم باید گفت: پولی که ماهانه (بلکه روزانه) ارزش خود را از دست می دهد دیگر نه پس انداز می شود و نه ارزش پس انداز به شکل پول و در نهایت سرمایه گذاری را دارد. بعبارتی سرعت تردمیل هزینه های زندگی چنان بالا رفته است که امکان قدم زدن در مسیر زندگی به اجبار به دوندگی بی امان تغییر شکل داده است.حال برای شما دو راه برای برون رفت از چنین موقعیتی وجود دارد: یک- تغییر هرگونه پس اندازی که دارید از شکل پولی به سایر اشکال دارایی دو-تغییر موقعیت خود از فروشنده نیروی کار یا سرمایه گذار (بعلت فاصله میان سرمایه گذاری و سود دهی) به دلال .در اینجا به هیچ عنوان قصد ندارم تا احساسی به مسئله نزدیک بشوم بلکه فقط نگاهی به داده ها انداختیم تا ارزیابی ای از موقعیت فعلی زندگی در تهران داشته باشیم. موقعیتی که در آن اعداد, محاسبات, نرخ تورم , ارز, سکه , مسکن و غیره جزء لاینفکی از زندگی روزمره شده اند.پینوشت: در برخی از سایت ها هزینه زندگی خانوار 4 نفره را سه میلیون ششصد هزار تومان محاسبه کرده بودند, لطفا از خودشان بپرسید منظورشان هزینه زندگانی بوده یا زنده مانی؟</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jan 2019 14:57:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نمی خواهم باب اسفنجی باشم !! شادی با هر کیفیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA%DB%8C-udnh6bvtdqzo</link>
                <description>با هر کیفیتی شاد نباشیمشاد بودن حق هر انسانی است, دیدن شادی و نشاط حقیقی ( نه تصنعی و زورکی که بوی گندش از یک فرسخی فریاد میزنه) در هر سن و نژاد خاصیتی مسری دارد و ناخوداگاه شما را نیز در گرمای خود شریک میکند.اما همه شادی ها از یک جنس نیست, شادی با چاشنی حماقت , شادی که برآمده از ندانستن یا نادیده گرفتن واقعیات است قطعا یکی از آن احساساتی است که هیچ وقت نمیخواهم درگیرش باشم, شادی از جنس باب اسفنجی, شادی که سواری دادن,  نادیده گرفتن تجربیات زندگی  و ادامه دادن کودکی در بزرگسالی لازمه آن است.حدود هفتصد سال پیش,  یورش قوم مغول, ایران زمین را به معنای واقعی کلمه شخم زد, کشتند و سوزاندند و بردند. نظم فرهنگی که پس از استیلای اعراب تا حدی احیا شده بود به زیر سم ستوران افتاد. مردم از هر طبقه ای قتل عام شدند, اخلاق مغلوبان تحت تاثیر شدت وحشیگری قوم مهاجم تماما به سوی واژگونی میرفت (نگاه کنید به آثار عبید زاکانی) و شعله حکمت شادان به کور سو بدل شده بود اما در میان سیاهی این دوران تیره یکی از برترین آثار انسانی پدید آمد; مثنوی معنوی که تماما بیان سفر شادمانه زندگی آدمی با تمامی دست انداز هایش است , آیا مولوی درد مردم دوران خود را نمی دانست؟ آیا خبر کشتار و بیماری و وحشیگری را نمی شنید؟ قطعا می دانست, پس منبع این چشمه عظیم شادی از کجا بود؟ از پاسخ به این سوال در بستر حکمت مغان ( ایرانی -زرتشتی) طفره می روم اما در مقام پاسخ سلبی باید بگویم قطعا از ندانستن, تجاهل و فرار از واقعیت نبوده, به بیانی دیگر درد صرفا زائده ای بر زندگی نیست, بلکه بخشی جدا نشدنی از ماهیت آن است, ما اکثرا فراموش میکنیم که درد همیشه و همه جا با ما بوده و نیز تنها مختص به ما نبوده اما برخورد اکثریت ما ( از جمله خودم) بر اساس تربیت ای که داشته ایم تلاش برای فرار و رو در رو نشدن و در نهایت نادیده گرفتن آن است, تلاشی که اگرچه لازم است اما حاصل چندان زیادی نخواهد داشت, غم, اندوه و درد سر انجام به سراغ سعادتمند ترین انسانها نیز می رود و آنگاه چه!!!ناله کردن علاج درد نیست, شاید لحظه ای تسکین دهنده باشند اما رقت انگیز است, پس تنها راه باقی مانده پالایش (کاتارسیس) آن است در بستر نوعی فلسفه که در وابستگی کامل با سطح فکری , فرهنگ جامعه (مدفون یا معمول)  و نوع شخصیت شماست.منبع شادی من بدیهی ترین داشته هر موجود زنده یعنی از لذت درک زنده بودن است, از لذت این احتمال بسیار بسیار کوچک که در عمر پنج میلیارد ساله زمین و از میان تریلیاردها احتمال مخالف, احتمال زنده بودن من در برهه زمانی بسیار کوتاهی که بیشتر به پلک زدن شباهت دارد به وقوع پیوسته است.آیا من غمگین نمی شوم؟ حتما روزهایی هست که غمگینم, چون انسان هستم. آیا نمی دانم که چه هیولاهایی به شکل انسان وجود دارند؟ آیا اشتباهاتم را فراموش میکنم؟ آیا پیری, مرگ عزیزان, شکست و فجایع زندگی انسانی و بی عدالتی را نمی شناسم؟ قطعا در حد فکری خودم با آنها آشنا هستم, اما چشم دوختن به این مغاک تیره و تار مانع از آن نخواهد شد که از یاد ببرم, بودن, تجربه کردن و فرصت کوتاه زندگی تا چه اندازه کمیاب است پس با تسلیم شدن یا نادیده گرفتن واقعیات زندگی, شادی جاهلانه زندگی کودکی را در  زندگی بزرگسالی آرزو نمی کنم و بارکش خواسته های کودکی; ماشین اسباب بازی و عروسک زیبا و غیره و غیره با بدل کردن آن به جستجوی بی پایان و نادانسته آخرین مدل ماشین و خانه و... نمی شوم.شادی که من میخواهم از میان ندانستن و اجتناب از درد و  بنجل های ته جعبه ای بازار زندگی نباید باشد, شادی لذت بردن از ساده ترین اتفاقات با علم به ساده بودن آن, بزرگترین هنرمندی عالم است. آیا توان رسیدن به این نقطه را دارم؟ هنوز نمی دانم , ابهام لذت بخش زندگی من.</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jan 2019 11:49:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردانگی در خطر !!!</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-ckdt85xjvxrb</link>
                <description>مردانگی زنانه قبل از هر صحبتی باید بگم این یکی از آن نوشته ها با نتیجه گیری باز هست, یعنی جای فکر کردن و استفاده از تجربیات دیگران و شاید حتی تحقیق جامعه شناسی هم دارد پس میخواهم نه خودم و نه خوانندگان این مطلب با موضوع و نتیجه ابدا متعصبانه برخورد نکنند و تا جای ممکن نظر خودشان را با من و دیگران به اشتراک بگذارند.طرح مسئله: اگر نگاهی به پشت سر خودمان بیندازیم و بدون واکنش عاطفی و غر زدن های معمول بخواهیم جوانی خودمان را با پدر و پدر بزرگمان مقایسه کنیم, خیلی زود متوجه میشویم که هر اندازه به دوران گذشته برگردیم, ویژگی های مردانه (بار مثبت و منفی به این کلمه ندهیم, یادتان باشه واکنش عاطفی رو گذاشتیم کنار) در رفتار و نحوه برخوردشان با دنیای پیرامون بیشتر بوده, قبول دارم مردانه یه کلمه کلی هست و هرکسی برداشتی متفاوت از آن دارد پس برای روشن تر صحبت کردن بیایید چندتا ویژگی رو در نظر بگیریم و از تعریف کلی اش بگذریم. ویژگی های مورد نظر ما می تونه تفاوت پوشش لباس با زنان, آرایش و مدل مو و نیز میزان نشان دادن احساسات باشه.در گذشته مردان در نشان دادن احساساتشان سختگیرتر, در پیرایش شان بسیار متفاوت تر با زنان و در نحوه پوشش نیز تمایز های شاخص داشتند پس چرا با گذشت زمان در هر دوره در هر سه این موارد به سبک و شیوه زنانه نزدیک تر شده اند؟ پاسخ شاخص از نظر من ( تاکیید می کنم از نظر من) شهرنشینی ناشی از انقلاب صنعتی (ناشی از پول نفت) است پدیده ای که در صد سال گذشته در شهرهای بزرگ ایران به معنی نوین خود آغاز شد و بتدریج اثرات اجتماعی خود را نشان داد. یک روستا را در صد سال قبل در نظر بگیرید, اهمیت مرد بودن در زندگی روستایی به دلیل قدرت فیزیکی بسیار زیاد است. درگذشته اگر قوم مهاجم یا جماعت راهزن به روستا حمله میکردند این مردان بودند که با قدرت بدنی و شمشیر خود باید جلوی قتل عام را میگرفتند, این مردان بودند که با توان بالای بدنی خود زمین را شخم میزدند, گرگ ها را از گله گوسفندان دور میکردند و اینگونه خانواده را از گرسنگی زمستان می رهاندند, این مردان بودند که سنگ ها را خرد میکردند و خانه میساختند و سرانجام این مردان بودند که تا سنین پیری قدرت بارور کردن و داشتن پسرانی که ادامه دهنده مسیر آنها باشد را داشتند... بنابراین در زندگی روستایی قدرت بدنی مرد اهمیت فراوانی داشت, مسئله ای که امروزه با شهرنشینی اهمیت خود را از دست داده.در شهر نشینی شما چندان به نیروی بازو (مرد بودن سنتی) نیازی ندارید, برعکس در شهرنشینی بیش از همه به سیاست و تفکر زنانه ( بار مثبت و منفی ندهیم) نیاز دارید. همه کارها در شهر با باند بازی و سیاست ورزی در نهایت با یک امضا و یا یک کلیک انجام میشود. جنگیدن دیگر نه برعهده قدرت بازوان مردان بلکه بر دوش دیپلماسی (هنر زنانه) و نیز در وابستگی کامل به قدرت اسلحه سازی است که با کشیدن یک ماشه و یا فشردن یک دکمه جماعتی را قتل عام میکند, دیگر زمین منشا غذا نیست بلکه پول و درآمد مشخص میکند که شما از چه سطح فروشگاهی خرید میکنید و خوراک شما چگونه است ( شهروند یا فلان فروشگاه خاص), فرزند آوری نیز دیگر برای داشتن نیروی کار بر روی زمین در دوران پیری معنی خود را از دست داده پس ازدواج های مصلحتی  کم کم جای خود را به کالای لوکس عشق و عاشقی که زمانی تنها در دسترس عده معدودی بود, می دهند.جمله معروفی از نیچه هست ( اسم افراد دلیل درستی حرف نیست بنابراین اسم نیچه را صرفا برای احترام به منبع جمله نقل میکنم) در کتاب سمینار یونگ در باب زرتشت نیچه که می گوید: زنان خصلت های مردانه یافته اند چون مردان دیگر چندان مرد نیستند. صرف نظر از ماهیت تاریخی و تعریفی که مرد بودن در نظر نیچه و همعصران اش داشت باید قبول کنیم تا حدودی منظور نیچه را متوجه می شویم. محیط زندگی شهری ما بتدریج در صد سال گذشته صفات تاریخی مرد بودن را کمرنگ کرده و در عوض ویژگی هایی را که شاخصه زنان بوده جایگزین نموده و نسل ها پشت سر هم برای تطبیق و پیشرفت هرچه بیشتر این جایگزینی را پذیرفته اند.پس مردانگی در نظر ما چیست؟ مردانگی قهرمانان اساطیری ایران یا مردانگی مردسالارانه قاجار یا مردانگی عیاران عصر یعقوب لیث, جواب برای هرکسی می تواند متفاوت باشد ولی لازمه رسیدن به جواب دانستن مسیری است که به آرامی در حال رخ دادن است و انتخاب صفات و پایبندی به آنها وگرنه همگی بسیاری را میشناسیم که در هنگام خطر و یا تهدید منافع تمامی باورهای خود را تحت عنوان زرنگی انکار میکنند ( بشخصه خودم را مستثنی نمی دانم) و با چنین عملی شانس داشتن هرگونه شخصیت را از خود میگیرند.</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jan 2019 10:51:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور سفرنامه ها تبدیل به اراجیف شدند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AC%DB%8C%D9%81-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-qtrlm4suft0x</link>
                <description>تا کجا باید چابلوسی مخاطب را کرد؟ تا کجا حرف هایمان را با سلیقه اکثریت جور کنیم تا بیشتر دوستمان داشته باشند؟ و حرص ما برای دوست داشته شدن و مقبول بودن ما را تا به کجا خواهد برد؟ لازمه پاسخ به این سوال ها, داشتن دیدگاهی شخصی است که در طی زمان در خود پرورانده ایم و تعهدی است که نسبت به خودمان در برابر واقعیت بر عهده گرفته ایم و قبول اینکه بزرگترین وظیفه ما نه دفاع از باورهایمان که تصحیح آنهاست, رویکردی که به آن نام شخصیت می توان نهاد. سفر کردن را دوست دارم, شکسته شدن خط رویدادهای روزمره, فرصت فکر کردن به عادت ها را می دهد و علاوه بر آن موقعیت های جدید, تفکر و تصمیم گیری سریع (گاهی هم عبرت از تصمیم گیری بیجا)  را به همراه دارد. پس سفر الزاما برای کسب لذت نیست, از قضا چیزی که در طی سفر بیشتر از همه جلب توجه میکند, تلاش بسیاری از افراد به قصد کلاه بر سر شما گذاشتن یا سودجویی از نابلدی شماست, مجموعه کاملی از حرص و آز و بیشعوری را در طی هر سفر می توان دید (گرچه افراد و لحظات خوب همواره هست). پس در صحبت از هر نقطه ای در ایران و جهان سیاهی و سفیدی در کنار هم وجود دارد, شاید در لحظه ای یکی بر دیگری غلبه داشته باشد ولی امکان نبود یکی از آنها نیست.تا اینجا صحبت من بدیهی است, مسئله اما از جایی شروع میشود که قربان صدقه رفتن و نگاه به خوبی ها جای جامع نگری را میگیرد. خواندن بسیاری از نوشته ها و سفر نامه های امروزی این حس را به شما منتقل میکند که روستایی باصفا, با آغوشی باز در دل طبیعت منتظر شما نشسته است و شهری آلوده و نابکار برای رهایی راهی جز بازگشت به خانه های کاهگلی و کوچه باغ ها ندارد, انگار داستان موش شهری و روستایی برای عده ای به حقیقت بدل شده و فیلم های فارسی تبدیل به فلسفه زندگی عده کثیری شده است و خدا نکند کسی بخواهد, تصور این خوابگردان را آشفته کند و جز بر وفق سلیقه شان حرفی بزند; که همانقدر نابکاری و رذالت که در شهر هست در روستا نیز وجود دارد, که حسادت و چشم و هم چشمی در روستا اگر بیشتر از شهر نباشد کمتر نیست, که اگر بمانی و ببینی میفهمی ذات انسانی در هر جایگاهی خود را تکرار میکند.تبلیغات رسانه ها , صحبت های بازیگران و دلبرکان اجتماع جز برای ترفیع جایگاه محصول (شخص) نیست اما تکرار مکرر آنها تبلیغ را در ناخوداگاه بسیاری بدل به واقعیتی ذهنی میکند که در تقابل کامل با واقعیت عینی قرار می گیرد ; دیدن مسائل آنگونه که دوست داریم نه آنگونه که وجود دارند و مصیبت از همین نقطه شروع میشود; سیل توهم آنکه را نا آگاه است با خود همراه میکند, آنکه را در برابرش بایستد به گوشه ای پرتاب میکند و بسیاری را برای موج سواری به سوی خود میکشاند و به این ترتیب چرخه معیوب تقویت میشود. تکرار مزخرفات و بستن همه خوبی ها به ناف زندگی روستایی و سنتی برای جلب توجه غرق شدگان در سیل توهمات جمعی ادامه پیدا میکند و در آغوش کشیدن حماقت و تکرار بی پایان دروغ های واقعی برای کسب سهم بازار بیشتر تبدیل به رویه میشود. نمی توان انکار کرد که انجام هر کار جمعی لذتی غریب و ناشناخته دارد, خلسه مشارکت در باوری بزرگتر از خودمان همواره فریبنده است اما سرانجام در جایی و در سنی, موریانه حقیقت ریشه بیلبورد مقابلمان را خواهد پوساند و صاعقه واقعیت بر سرمان فرود خواهد آمد و در آن هنگام چشم باز کرده به هیبتی نا آشنا, بی دفاع و لرزان چه خواهیم کرد؟ شاید فرصتی برای تغییر داشته باشیم و شاید انقدر برای راهی که رفته ایم هزینه کرده باشیم که دیگر نتوانیم بازگردیم و جز هضم مهملات چاره ای نداشته باشیم!</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jul 2018 13:00:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت! مختصری در باب رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-r95g6eshfanu</link>
                <description>نوشته های زیادی در مذمت یا تایید مهاجرت با دلایل منطقی خاص خودشان نوشته شده اند, دلایلی که شاید از دیدگاه شخصی دیگر خودخواهانه, ایده آل گرایانه یا حتی کودکانه بنظر برسند پس برای اجتناب از سردرگمی تنها یک راه حل وجود دارد: درک مستقیم خودتان از موقعیت: درکی که می تواند همزمان هم احساسی هم منطقی و هم شهودی باشد,  بالاخره این شما هستید که تا پایان عمر با خودتان دم خور هستید و وای به روزی که مصاحبت خودتان برایتان قابل تحمل نباشد.مهاجرت یکی از بنیادین ترین حقوق هر انسانی است, هرکس حق دارد در جستجوی زندگی بهتر برای خود به سرزمینی که آن را مناسب می داند مهاجرت کند و اگر کسی به دلیلی از این حق خود استفاده نمیکند یا اگر آن را در راه آرمانی والاتر فدا میکند نمی تواند دیگران را بخاطر انتخاب و استفاده شان از این حق محکوم کند.آیا باید مهاجرت کرد؟ در جواب این سوال بهتر است خواسته های خود از زندگی را ردیف کنم تا به جمع بندی برسم.1- میخواهم در جایی زندگی کنم که بحران های اقتصادی هر 10 سال یکبار رخ دهد نه هر ماه و هر هفته.2- میخواهم در جایی زندگی کنم که بتوانم بعد از 30 سال پس انداز برای آن برنامه بریزم.3- میخواهم در جایی زندگی کنم که اگر از قوی ترین افراد جامعه نیز شکایت کنم در چارچوب قانون به حق خود برسم.4- میخواهم در جامعه ای زندگی کنم که برای هر اشتباه و فاجعه ای شخصی مسئول باشد و بدون هوچی گری به آن اشتباه رسیدگی شود تا دوباره و دوباره رخ ندهد.5- میخواهم در جامعه ای زندگی کنم که خودم و فرزندانم همواره زیر سایه خطر جنگ نباشیم.6-میخواهم در جامعه ای زندگی کنم که در بیان عقاید و رفتار تا جایی که سبب آزار دیگران نباشد آزاد باشم.7- میخواهم در جامعه ای زندگی کنم که بتوانم کسب و کاری جهانی داشته باشم و از هر طرف مانعی وجود نداشته باشد.8-می خواهم در جامعه ای زندگی کنم که دستمزد حلال به جز برای هزینه های زندگی برای تفریح و سرگرمی نیز کفاف بدهد.9- میخواهم در جامعه ای زندگی کنم که وقتی پیر و از کار افتاده شدم غصه و درد هزینه های بیماری بر دوش ام نباشد.خب بنظرم تا همینجا کافی است و به راحتی می توان به این نتیجه رسید که ایران بهترین مقصد برای مهاجرت و زندگی است.</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jun 2018 15:49:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه دوران سربازی را  به سلامت بگذرانیم؟ +12</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-12-ukxr2rjkludw</link>
                <description>يكي از مهمترين شاهراه ها برای مرد شدن پسران اين سرزمين در صدسال گذشته، رفتن به سربازی بوده است، در طی اين دوسال شما انواع و اقسام مهارت های لازم برای بقا در طبيعت ايران را می آموزيد، مهارت هايی نظير دورويی، از زيركار در رفتن، تظاهر به تجاهل، زير آب زنی و غيره، اين سجايای اخلاقی جهت عملیاتی شدن در ذهن شما عزيزان نيازمند محيطی هستند مستعد, كه با فراهم آوردن دلايل منطقی شما را مجاب كند كه خباثت و رذالت همانقدر جهت رفاه شما ضروری است كه هوا برای تنفس. به همين جهت براي بهره مندی حداكثری شما عزيزان نرينه كه هنوز این دوران نکبت بار را نگذرانده اید موارد زير توصيه می گردد:١- داشتن هدف: خطرناك ترين عنصر در طول خدمت سربازی. اصولا پيشنهاد ميشود اهداف خود را طی دوره سربازی به دقت تا كرده و درب منزل بگذاريد، باشد كه جلوی سوز سرما را بگيرد.٢- دلسوزی: اين توهم اخلاقی خوشبختانه طی دوره آموزشی تبخير ميشود، دقت كنيد كه بخارات آن به شدت سمّی و خطرناك است.٣- هوشمندی: اين ويژگی سبب برجسته شدن شخصيّت شما در ميان جمع ميگردد و از آنجا كه در جامعه مردسالار ايران تمايل بسياري به چلاندن و مالاندن و کوباندن برجستگی های فردی وجود دارد، لذا ويژگی ای شدیدا دردسر ساز به شمار می رود.٤- وظيفه شناسی: اين واژه سبب تركيدن خَر به همراه پالانش از شدت خنده ميشود.٥- عَدالت: تكامل به انسان آموخته كه بهترين جا برای نگهداری از عدالت، ماتحت خَر است بنابراين اشتباها در پادگان به دنبال آن نگرديد.٦- شعور: قبل از اعزام شعور خود را از محل نصب شده جدا كرده و فريز كنيد، چنانچه بجز غريزه بدوی/حيوانی خود مقداری شعور احساس كرديد به سرعت از هم خدمتی خود بخواهيد شما را گاز بگيرد سپس سيلی محكمی به گوشش بنوازيد.7- صداقت: این واژه دیر زمانی است که از اتاق خود در یکی از پادگان های تهران خارج شده و تاکنون مراجعت ننموده است, نامبرده به دلیل ضربه به سر به شدت دچار اختلال حواس می باشد لذا خواهشمند است در صورت مشاهده نامبرده را خلاص کنید.ساير موارد متعاقبا اعلام ميگردد. </description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jun 2018 13:43:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبنبات پوچی ات را لیس بزن!! در تکریم میانمایگی</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%84%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%AF%DB%8C-xw21fpw4ntwt</link>
                <description>اکثر ما هنری درخشان یا ذهنی برجسته نداریم , عملی قهرمانانه انجام نمی دهیم یا الگوی سرآمدی نیستیم و به این ترتیب مانند بسیار از مردمان پیشین با گذر عمر و مرگ, بعد از یکی دو نسل بطور کامل از یادها محو میشویم, اتفاقی که نه تنها وحشتناک نیست که بسیار زیباست, مردی یا زنی معمولی  را در نظر بیاورید که نه حرص پیشرفت دارد نه سودای دور و دراز , کسی که کوتاهی زندگی و لحظه ای را که میگذرد حس میکند و ارج میگذارد و به روشنی می داند که نه اثری گرانقدر از او بجای خواهد ماند نه یادبودی و تنها میراث خوار زندگی اش تا به آخر خودش خواهد بود.نمی توان انکار کرد که بسیاری از معمولی  و متوسط الحال بودن می هراسند , معمولی بودنی که بالتبع نتایجی چون فراموش شدن, دیده نشده و چیزی نبودن از دید دیگران  را به همراه دارد. در دنیایی که هرکس می تواند برای 15 دقیقه مشهور باشد ( اندی وارهول) معمولی بودن سخت ترین کار دنیاست. شهرت و دیده شدن دیگر تبدیل به کالایی در دست همگان شده است که با پرداخت بهایش محقق میشود, لوکس بودن جای گرفتن در موقعیت سلبریتی ها سیل تقاضایی عظیم را در پشت سر دارد و حال برای این تقاضا و افزودن به آتش آن سرمایه های بسیاری پا به عرصه گذاشته اند.اما برای همراه کردن اکثریت باید قبل از هرچیز لگدی نثار معمولی بودن شود و صفاتی چون میانمایگی و پوچی به رخسارش آویخته گردد. آتش پیشرفت و دویدن به سمت تصویری که در ذهن هایمان از جابلقا و جابلسا آفریده اند  و داستان های دور و درازی که هر روز از موفقیت مردان و زنان نامی  و محقق شدن رویاهایشان از هر سوراخی برایمان بیرون میکشند, آسایش بودن و زندگی کردن صرفا برای لذت و درک آن را از ما گرفته است.انگار دیگر زندگی تنها در حرکت, موفقیت, دیده شدن و تجربه ناشناخته ها خلاصه شده است!! و در این بین داستان بسیاری از مردان و زنان که در این ماراتن رویا سال های عمر خود را سوزاندند و نرسیدند ناگفته می ماند تا تنها معدود برندگان این بازی کودکانه با زخم های پنهان به بت ها یا دلقک های محبوب نسل خود بدل شوند و آسیاب به چرخش خود ادامه دهد.</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jun 2018 15:01:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی به ما اهمیت می دهد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-dy3gbey7jdzy</link>
                <description>یکی از بهترین سوال ها برای پرسیدن از خودمان این سوال است. چه کسی به ما اهمیت می دهد؟ جواب واقع بینانه به این سوال ممکن است بیش از حد به کام مان تلخ باشد, در زندگی معمول, افرادی هستند که به سرنوشت ما اهمیت می دهند, افرادی مانند پدرو و مادر, خواهر و برادر و همسرمان, اما آیا تا بحال این سوال را از خود پرسیده ایم که بجز این گروه, سایرین چقدر به ما اهمیت می دهند؟ ایا مصیبت ما جز خودمان برای کسی دیگر نیز درد آور هست!چرا باید خودمان را گول بزنیم؟ ما بیرحم هستیم, همیشه بوده ایم, مرگ را برای همسایه حق می دانیم و اگر بغداد شبی در اتش بسوزد صبح صاحب دکان سالم مانده از شادی در پوست خود نمی گنجد. حس نوع دوستی ما در بهترین حالت در شرایط رفاه و امنیت گریبان وجدانمان را می گیرد و بنا به اولویت برساخته ذهنی مان شامل افرادی میشود که بیشترین مشابهت را با ما دارند; هم شهری هایمان, هم وطن هایمان و هم نژاد هایمان و...اخلاق نسبی و چرتکه ای ما بر حسب سود و زیان دلسوزی مان عمل میکند, چرایی این واقعیت بدیهی اما نیازمند پاسخی است.جامعه ارگانیسمی است زنده و برای دوام خود نیاز به تغذیه دارد. غذای این فرشته/هیولا, انسان هایی است که برای تامین پاره ای از نیاز های خود که شاید بخش عمده ای از آنها را بتوان ذیل مقوله امنیت گنجاند در کنار یکدیگر جمع شده اند. انسان ها که به تنهایی, آزادی بی حد و حصر را تجربه میکردند از وحشت خشونتی که طبیعت و هم نوعان خودشان در حق شان روا می داشتند, گرد هم آمدند و با نذر اولین قربانی پاداش بزرگ امنیت را بدست آوردند.با این حال کربروس این سگ سه سر نگهبان امنیت جز آزادی قربانی های دیگری نیز میخواهد, ولی چگونه می توان قربانی انسانی را با پای خود به مسلخ گاه برد؟ قاتلین و متجاوزین را می توان به راحتی محکوم و به چهار میخ کشید. ترس مردمان از چنین هنجار شکنانی ; آنانی که وحشت دوران زندگی در بیشه زار ها و جنگل ها را بیاد می آوردند جای هر گونه همدلی با انان را می گرفت, مردم پریشان و وحشت زده کیفر آنان را فریاد میزدند و بر خون جاری شان پایکوبی میکردند. اما چگونه پاک ترین و نژاده ترین مردمان را فراچنگ آورم؟ مفیستافلیس تنها به خون لگد خوردگان سیراب نمیشود, شعبده ای باید انجام داد;  پس ارزش های ذهنی بردگان را برکشید و آن را به زینت اخلاق آراست, آخرین سنگرهای مقاومت را به ضرب وحشت از عقوبتی ترسناک درهم شکست و مغز مردمان را خوراک خود ساخت.دیگر مقاومتی در کار نیست, اشراف روم به تاراج کارتاژ می روند, جوانان با اعتقاد به دلاوری  و وطن دوستی برخاک می افتند تا مرزهای امپراطوری گسترش یابد, یونانیان, سقراط شک پرور را شوکران بدست می دهند تا بیش از این ذهن جوانان را نسب به امور قطعی آلوده نکند. حال حرص و آز و تمامی توحش اجتماع انسانی لباس اخلاق و برهان قاطع بر تن کرده و در دفاع از والاترین ارزش ها, سرآمدترین افراد خود را به کام مرگ می فرستد, اما همچنان در زیر این ظاهر بزک شده , خزیدن نرم روحی درنده قابل رویت است, تاجری که برای دوام خود سکه های مسی را با روکشی از طلا به خریداران مشتاق میدهد و شکاکان را به درون تنور سوزان بی اخلاقی پرتاب میکند.</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jun 2018 14:55:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرت و خشم؛ فرشتگان نگهبان من</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D8%B4%D9%85%D8%9B-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-avlq0h9qu9zr</link>
                <description>احساسات مقوله مبهمى است، در حالت عادى، ما مردمانى شهر نشين، ميراث دار تمدن نياكان، رام و كم خطر هستيم اما با اندك تلاطمى چنان آبكارى طلايى مان پاك ميشود كه حتى خودمان مبهوت ميشويم. از سويى بر انگيخته شدن احساسات گاهى چنان لگام بر ما مي زنند كه چون شتر مست از جنون بى خود ميشويم و گاه چنان در چنبره عقلانيت مان نحيف ميشود كه صداى قژ قژ روح مان را هم نمى شنويم.احساسات را عقلانيت ماقبل خودآگاهى نيز دانسته اند، پيش از آنكه پدرانمان روى به تفكر و بعد از آن عقلانيت بياورند، تنها راه واكنش به محيط برايشان احساسات بوده، يادگار دوران توحش و تكامل حالا موهبت و نفرينى توأمان براى مردمان متمدن شده است.تجربه زندگى در كلان شهرها با يكديگر تفاوت فاحش دارند، براى من زندگى در تهران تجربه روزانه خشونت است، خشونتى كه در تمامى روابط رخنه كرده است، جايى كه براى بديهى ترين حقوق بايد جنگيد، هر روز در قلعه اى محاصره شده از خواب برمى ميخيزيم و تا شباهنگام براى تسخير نشدن و پاتك زدن به دشمن پشت ديوارها ميجنگيم و شب هنگام با ياران از نفرتى كه بايد نثار درندگان پشت باروها كرد حرف ميزنيم و جوانتر ها را با داستانهايى كه نقل ميكنيم براى جنگ آينده شان آماده مى كنيم.درباره چرايى اين مشكل صحبت كردن كلاف سردرگم گيج كننده اى خواهد بود، اما مى توانم درباره خودم صحبت كنم؛ وقتى از دبيرستان قدم به دانشگاه و محيط كار گذاشتم ابداً براى اين شرايط آماده نبودم، خانواده من براى ١٢ سال از تهران به شهر كوچك لواسان نقل مكان كرده بودند و مثل همه متولدين دهه هاى٦٠ و ماقبل تنها راه شناخت ما از محيط بيرون خانواده، كتاب و بزرگترهايمان بودند، بزرگترهايى كه گويا در بيان واقعيت خشنى كه در انتظارمان بود معذوريت داشتند پس ما را با سلاح چنگال اخلاق و عينك ادب به جنگ جهانى ابدى و كثيفى فرستادند كه اگر شانس مى آورديم، مى توانستيم دوام بياوريم.و ما شايد نصفه و نيمه يا تمام قد، شانس آورديم، اعتياد، مهاجرت، اسير روزمرگى شدن و... را ديديم و پوست كلفت كرديم، حالا ديگر كرگدنى شديم كه قوانين بازى را ميشناسد ( ولو بازيگر خوبى نباشيم)، حالا مى دانيم كه خشم و نفرت شايد در نهايت احساساتى منفى باشند ولى براى صيانت از خودمان به آنها نياز داريم.قدم زدن در ميانه ميدان جنگ با تكرار اين جمله كه من به كسى كارى ندارم، از شما حفاظت نخواهد كرد، خشم و نفرت خودتان را به آغوش بكشيد، تنها كسانى كه خود را ثابت كنند لايق احترام و علاقه شما هستند، شايد جايى ديگر روال زندگى به گونه اى ديگر باشد، چه بهتر! به آن احترام بگذاريد همانطور كه اينجا به خداى جنگ نبايد بي توجهى كنيم.هرچه هستيم باشيم ولى بى دليل نباشيم، احساسات را مي توانيم تصعيد كنيم، خشم و نفرت مى تواند تابلو نقاشى شود اگر ويليام ترنر باشيم، مى تواند شعر باشد اگر بوكوفسكى باشيم، مى تواند رمان باشد اگر سالينجر و همينگوى باشيم، مى توانيم باشيم اما برّه آماده دريده شدن نباشيم.</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jun 2018 18:16:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سعدى، هيچهايک، خارش ذهنى و باقى قضايا</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%D9%89-%D9%87%D9%8A%DA%86%D9%87%D8%A7%D9%8A%D9%83-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%89-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D9%89-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%8A%D8%A7-bu7wbwscuqzi</link>
                <description>شروع داستان از تب سفر رفتن و طبيعت گردى شروع ميشه. انگار همه با نيرويى نامرئى به اين سمت كشيده ميشيم و هركس كه از اين قافله جا بماند با حسرت به جماعت مسافر نگاه ميكنه و بر بخت بد خودش لعنت مي فرسته.از بچگى درباره سفر رفتن و مزاياش زياد برامون گفتن، خصوصا اسطوره سفر رفتن و هيچهايكر اعظم، سعدى عليه الرحمه هميشه جلوى چشمامون بوده و يه جورايى زبان زيباى صيقل خورده اش را نتيجه مستقيم سفرهاى دور و درازش دونستن. ( شروع سفرهاى ناصر خسرو هم البته دست كمى از سفرهاى سعدى نداره ولى سلاست زبان دومى بى نهايت خيره كننده است). به همين جهت، شعر كه فلسفه ذهن ايرانى است در تأييد مزاياى سفر كردن كم نداريم. معروف ترين شعر شايد اين باشد: &quot;بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى&quot; ولى آيا تا بحال به مصرع دوم اين بيت هم نگاه كرده ايم؟ در ادامه دوباره به اين مطلب بر ميگرديم.چه درون گرا باشيم چه برون گرا، سفر رفتن وسوسه انگيز است، اما چرا ؟ سعدى، ناصر خسرو و ... در چهل سالگى رخت سفر بستند، حافظ عزيز كه تا آب ركن آباد رفت و احتمالا با لگدى به سنگى دوباره به شيرازِ دل بازگشت.مشابهت در چيست؟ سفر بيرونى در ادامه سفر درونى اتفاق افتاده، دغدغه اى درونى در كنار چشم انداز مرگ، كششى غيرقابل وصف به شكستن روزمرگى و تجربه متفاوت زندگى را سبب شده ( حافظ عزيز البته همه راه را كلا درونى رفته!!).اما حكايت سفرهاى ما ( خودم) از جنس ديگرى است،تسليم شدن به كششى ناشناخته براى كشيدن ترمز روزها، شايد بهترين دليل باشد ( دلايلى مثل فخر فروشى، ديده شدن، فرصت خوشگذرانى بدون محدوديت و...را در نظر نمى آورم)، سفر ما از جنس فرار است، از جنس رهائى مقطعى و چشيدن زندگى براى لحظه اى آنچنان كه بايد باشد.برگرديم به مصرع چند پاراگراف قبل؛ بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى، و ادامه كمتر شنيده شده آن؛ صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى، هرچند برآوردن كششى بى هدف، لذت بخش است اما تسليم شدن به آن خطر غرق شدن در ناخودآگاه را  در پى دارد. هدف هرچند مسخره و سطحى هم باشد لااقل فرصت فكر كردن، ارزيابى و ديدن اينكه چگونه در گذر زمان تغيير ميكنيم را فراهم مى آورد. ديدن و گذشتن از مناظر و موقعيت ها جز باركشى ديده ها نيست، تفاوت ما ابتدا نه در رفتار كه در نگاه ما هست، چقدر و تا كجا خودمان را به چالش ميكشيم؟ و چقدر قصد اين كار را داريم؟نتيجه: آيا براى رسيدن به هدف &quot;سفر رفتن&quot; ضرورتى الزامى است؟ گمان نمى كنم ،كما اينكه حافظ غريب ترين سفرها را نه با هيچهايك كردن كه با گردشي به درون انجام داد اما بايد قبول كنيم كه سفر رفتن زمينه گًًًًُر گرفتن جرقه اوليه را بيشتر محتمل مى كند و شايد اينگونه بتوانيم سيخ داغى كه روى آن نشسته ايم را به چيزى ارزشمند و برتر از يك خارش ذهنى صرف بدل كنيم.</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jun 2018 10:41:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مضرات و خطرات کتاب خواندن را بشناسیم</title>
                <link>https://virgool.io/Wisdom/%D9%85%D8%B6%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85-nmnjtjogtosy</link>
                <description>البته بر همگان مزایا و فواید کتاب خواندن مبرهن است و اگر هم نباشه با چنان شوق و ذوقی از تریبون های مرجع اجتماعی, اهمیت کتاب خوانی تکرار می شود که دیگه مطمئن میشویم که از این فعل جز خیر و برکت چیزی ساطع نمی شود.اما بنا به قاعده همیشگی این دنیا, گل بدون خار و درمان بدون عوارض و سود خالص بدون ضرر وجود ندارد و این &quot;ین&quot; همیشه &quot;یانگی&quot; را در دل خود حمل میکند لذا در صدد هستیم پاره از معایب کتاب خوانی را در سطور زیر ذکر کنیم:شماره یک: معیار انتخاب شما برای یک کتاب چیست؟ اگر کتاب خواندن برای شما به چالش کشیدن تفکر خودتان هست لایق یه تبریک درست و حسابی هستید در غیر این صورت باید خطر دیکتاتوری یک جانبه نگری را جدی بگیرید. اکثر ما کتابی را انتخاب میکنیم که با سلیقه فکری مان جور باشد و بالعکس کتاب هایی را که با طرز فکر ما جور در نمی آیند بدون درنگ و با قضاوت قبلی پس می زنیم. درست مثل آدمی که دوستان خود را بر اساس مشترکات ذهنی و رفتاری انتخاب میکند ما نیز در کتاب خواندن تمایل داریم که حلقه ای امن از تایید بی پایان به دور خود بسازیم و از دایره امنیت روانی خارج نشویم.شماره دو: ممکن است به خواب بروید و هرگز زبان سخن گفتن خودتان را پیدا نکنید. باید اعتراف کنم که این نکته را از نیچه غر زده ام, در فصلی از غروب بتان , نیچه به روشنی خاطره خود از کنار گذاشتن تمامی کتاب ها برای آنکه خود تن به آب بزند را تشریح میکند, لحظه ای که برای او تبدیل شدن به پیامبر بجای یک ملانقطی را به همراه داشت.شماره سه: سپر بدست گرفتن و زره پوش شدن در برابر واقعیت. خب این رو دیگه همگی میشناسیم و یه جورایی ادامه همان شماره یک هست. مهمترین ابزار قبل از مطالعه هر کتابی چیست؟ داشتن شک منطقی به هر ادعایی, وظیفه ما تایید هیچ دیدگاهی نیست بلکه بزرگترین مسئولیت ما در برابر شعورمان است و تکرار مکرر این واژه &quot;چرا؟&quot; که اگر چیزی جز این باشد هرچه بیشتر بخوانیم مصداق خر عیسی هستیم که به کعبه رفته باشد و بارکش خوانده هایمان می شویم.شماره چهار: سندرم پیتزای قورمه سبزی ( سطحی گرایی حاد), همانطور که در شماره های قبل گفتم خواننده هیچ گاه نباید خود را مدیون و وام دار هیچ نویسنده و دیدگاهی بداند, آزادگی مهمترین ارزش نجات بخش هر انسانی هست اما این حرف به معنی شلخته خوانی و گذر سطحی از موضوعات مختلف نیست. ما میراث دار هزاران سال تمدن مکتوب هستیم و شاید هیچ حرفی باقی نمانده باشد که گفته نشده است, پس برای آنکه چرخ را از نو اختراع نکنیم بهتر آن است که در مسیر سلیقه خود در موضوعی عمیق شویم, از کجا معلوم شاید چرخی را از زیر خاک در بیاوریم و یا حتی ابداعی جدید داشته باشیم, اما اگر بخوانیم و بخاطر بسپاریم و بگذریم در بهترین حالت به ویکی پدیای جاندار بدل میشویم!شماره پنج: اومپا لومپای فرهنگی: یکی از متداول ترین و عمیق ترین آسیب های مطالعه بدون داشتن قدرت تحلیل , تبدیل شدن به یک فقره اومپالومپای فرهنگی است که در عین اینکه از همه چیز اطلاع دارد از هیچ چیز مطلع نیست. داشتن تحلیل غلط به مراتب از نداشتن آن ارزشمند تر است در اینجا لااقل شانس اصلاح وجود دارد و تنها کار ما خوردن خوراک اطلاعاتی نیست بلکه پردازشی ( ولو نادرست) روی آن صورت میگیرد, اتفاقی که اگر با چاشنی آزادگی مخلوط شود قطعا ره به ترکستان نمی برد.خوشحال میشوم نکات دیگر را شما به این لیست اضافه کنید.</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jun 2018 19:44:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نباید از تیم ملی (فوتبال) حمایت کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@BJay/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-aaewe3sck9gn</link>
                <description>تصویر اول: آقای ایکس برای راه انداختن کسب و کاری به 100 میلیون تومان پول نیاز دارد. بعد از تلاش های بسیار مبلغ مورد نظر جور میشه و مغازه ای را اجاره میکند. برای شروع به کار مغازه آقای ایکس 90 میلیون تومان خرج دکور میکند, دکوری که باب هر سلیقه ای هم نیست ولی با این حال برای بعضی عجیب بودنش جذاب هست. بعد از وارد شدن مشتری ها تنها 10 میلیون جنس داخل مغازه می بینند که در کنار رفتار خام و بی ادبانه آقای ایکس منجر به فرارشان میشود.دلیل آقای ایکس برای این شیوه از خرج کردن سرمایه این است: دیدن ویترین من را شاد میکند و بعلاوه باعث آبروداری هست.تصویر دوم: ویلیام کشاورزی است که در قرون وسطی زندگی میکند و فکر میکند زمین مسطح است. هر شب ویلیام و دوستانش دور آتش جمع میشوند و از آرزوی خود برای ترک روستا و رسیدن به لبه دنیا حرف میزنند. تنها دانشمند آن حوالی بارها به آنها گفته که زمین گرد است ولی ویلیام با خود میگوید چطور ممکن است همه آدم هایی که میشناسد اشتباه کنند و تنها فقط حرف همان یکنفر درست باشد.بعد از جنگ جهانی دوم جمله ای معروف و منتسب به چرچیل با این مضمون وجود دارد که: از این پس جنگ کشورها نه با توپ و تانک که در میادین ورزشی است. پس با این سوال رو به رو هستیم : آیا فوتبال ملی ( شما بخوانید تیم های ملی) را می توان ورزش قلمداد کرد؟ ورزش در جهت ارتقا و حفظ سلامتی فرد است بنابراین مقوله تیم ملی چیزی بسیار متفاوت تر از ورزش هست. ماهیت تیم های ملی چیزی از قماش میادین گلادیاتور های روم باستان است, جایی که خون و گوشت جنگجویان و تقلا هایشان برای زندگی, سرگرمی ساز مردم رم برای فراموشی رنج ها و جنون امپراطور هایشان بود و پول های هنگفتی که در دستان صاحبان گلادیاتورها جا به جا میشد ضامن دوام آن.آیا جنگ های گلادیاتور ها سبب شادی ملت روم نمیشد؟ آیا غرور ملی رومیان هنگامی که گلادیاتورشان موفق میشد حریف خارجی خود را نقش بر زمین کند به اوج نمی رسید؟ آیا هیچ راه بهتری برای خرج مالیات رومیان بجز هزینه کردن آن در کولوسئوم وجود نداشت؟به دنبال جمع حرکت کردن کار ساده ای است خصوصا برای کشورهای جهان سوم که بدون بررسی وضعیت خودشان صرفا به دنبال چیدن ویترینی آبرومند برای کسب تایید و آفرین از سایر کشور ها هستند, جایی که غرور ملی و افتخار براحتی با احساسات عامه در خصوص موفقیت تیم ملی (فوتبال) تلفیق میشود. جایی که یادزه نفر مرد به دنبال توپی میدوند و عبور آن از خط دروازه آرزوی مردان و زنانی میشود که حتی به درستی نمی توانند بیان کنند که چرا این اتفاق موضوعی مهم هست.در این میان البته دولت ها در چرخه ای باطل هم قربانی و هم عامل هستند, گرچه کشورهای ثروتمند و پیشرفته دیر زمانی است که فهمیده اند تیم ملی (فوتبال) گل سرسبد نمایش کسب و کار صاحبان گلادیاتور های سابق و مدیران تیم های خصوصی فعلی است بنابراین نه مردم, نه سیاستمداران در چنین کشورهایی دولت را مسئول تیم داری نمیدانند و تنها سیاستمداران (با ته مایه پوپولیستی) با حضور گاه و بیگاه در عرصه های پر بیننده سعی میکنند که آرای سبد خود در انتخابات بعدی را بیشتر کنند و سوار بر چرخ های سرمایه داری و توده مسحور در حس جمعی, خود را بالا ببرند.داستان دولت در کشورهای جهان سوم البته داستانی دیگر است, در اینجا دولت وظیفه مهم سرخ کردن صورت با سیلی را برعهده دارد. ملت خواهان غرور است و ساده ترین و دم دستی ترین راه برای رسیدن به آن جنگ گلادیاتور هاست, جایی که ممکن است معجزه ای رخ دهد و تیمی ضعیف به لطف بخت و اقبال و... بر زورمندی پیروز شود. کره شمالی بر ایتالیا غلبه میکند و زخم جنگ کره را مرهم میگذارد. آرژانتین تحقیر شده در جزایر فالکلند, در زمین فوتبال انگلیس را می برد و ملت فراموش میکند که چگونه از جزیره ای در آن سوی اقیانوس شکست خورده است.  اعتیاد توده به مخدر غرور آفرینی تیم ملی (فوتبال) حالا دولت ها را مجبور به سرمایه گذاری بیشتر و تیم داری در فوتبال میکند:  مالیات دولت از معادن مس کرمان صرف خرید بازیکن فوتبال !!! میشود و جماعت تشنه افتخار بدون لحظه ای تامل در الویت ها , با زدن برچسب ورزش و سلامتی چشم بر واقعیات می بندند.نتیجه: تیم های ملی هیچ ارتباطی با مقوله ورزش و سلامت ندارند و عناوینی این چنینی برای نادیده گرفتن تمایل بدوی ما برای دیدن مبارزه است. چه در کشورهای پیشرفته که این میل بدوی برای جذب مشتری و کسب و کار بکار گرفته میشود چه در میان کشورهای جهان سوم که ابزاری برای کسب احترام و توجه جهانی ولو در ظاهر است. البته ما هم می توانیم خود را در حرکت و شوق جمعی حل کنیم و از این احساس لذت ببریم و یا میتوانیم با نگاهی از کنار رودخانه جریان آب را دنبال کنیم و از درک طبیعت ثابت انسان در طی قرون شگفت زده شویم.</description>
                <category>BJay</category>
                <author>BJay</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jun 2018 20:50:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>