<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آبیِ شب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@BLUEh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:58:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4854952/avatar/HEJZbS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آبیِ شب</title>
            <link>https://virgool.io/@BLUEh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو همه چیز بودی...</title>
                <link>https://virgool.io/@BLUEh/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-esfbhxn4ph6e</link>
                <description> ساعت که جفت می شود، چشم هایم را می بندم و آرزویت می‌کنم. چهره ات با تمام جزئیات پشت پلک هایم نمایان می شود و زیر لب به خدا می گویم: فقط همین رو ازت می‌خوام؛این صورت رو، این چشم ها رو. بارها سعی کردم چیز دیگری آرزو کنم به غیر از تو اما نشد. تو به تنهایی همه چیز بودی؛ هرچه که می‌خواستم و می‌خواهم. تو دیدن دریا از نزدیک بودی، کنسرت گوگوش بودی و تنهایی قدم زدن توی میدان ولیعصر تهران. تو نواختن پیانو بودی، درست کردن کیک توت فرنگی و تماشای ستاره ها از روی پشت بام. تو یک خانه ی کوچک و گرم بودی و رانندگی در خیابان های طولانی. تو تمام شدن جنگ بودی و التیام زخم های وطن. تو امید من بودی، آزادی ام و لبخندم.</description>
                <category>آبیِ شب</category>
                <author>آبیِ شب</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ی پدری</title>
                <link>https://virgool.io/@BLUEh/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-onbzxx89gvgu</link>
                <description>خانه ی پدری‌ام یک ساختمان دو طبقه بود. طبقه ‌ی پایین، پدربزرگ و مادربزرگ زندگی می کردند و طبقه‌ی بالا ما. خانه مان یک اتاق داشت، یک حیاط و یک آشپزخانه ‌ی بزرگ.آشپزخانه برایم مکانی امن بود. نزدیک غروب که می شد، نور ملایم بسیار خوشایندی از پنجره اش به درون می تابید.بعضی شب ها از همان پنجره کوچه را تماشا می کردم و باد موهایم را می‌رقصاند. حیاط را هم خیلی دوست داشتم؛اغلب صبح ها آنجا می نشستم و از آفتاب لذت می‌بردم. خانه ی پدری پر از آفتاب بود؛ پر از خوشبختی که حالا کمتر جایی می توان آن را پیدا کرد.می‌توانستی یک گوشه اش بنشینی و برای خودت رویا ببافی؛ می توانستی از چای های خوش طعم مامان و غذاهایی که درست می ‌کرد لذت ببری؛ می توانستی هرچقدر دلت میخواست بخوابی و کسی هم کاری به کارت نداشت. خانه ی پدری هر چه که بود، برای من بهترین جای دنیا بود و دیگر هیچ کجا نتوانست برایم مثل آنجا باشد.</description>
                <category>آبیِ شب</category>
                <author>آبیِ شب</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 17:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>