<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بی‌تخلص</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@BTakhalos</link>
        <description>راوی مشاهدات روزانه، تفکرات طرد شده، مفاهیم محو شده و قصه‌های خاموش جامعه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:32:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4852019/avatar/cHjnzp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بی‌تخلص</title>
            <link>https://virgool.io/@BTakhalos</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه من بودم چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%DA%86%DB%8C-flnuopszehto</link>
                <description>یسری اتفاق برام افتاد که دیگه مثل قبل نتونم بگم: اگه من بودم اینکارو می‌کردم، فلان چیزو می‌گفتم، فلان جارو می‌رفتم  .....روایت اولچندین سال پیش یود، شاید بگم 10سال پیش، کمی بیشتر یا کمتر؛ دوران دبیرستان پسرانه و چشیدن طعم شیطنت‌های نوجوانی. حالش بد بود و گریه می‌کرد.پرسیدم چی شده؟گفت: میخواد بره، میگه نمیتونم، میخواد ولم کنه.گفتم: منو باش فکر کردم چی شده ولش کن بابا این نشد یکی دیگه، یکی دیگه نشد یکی دیگه و ....گفت: چی می‌گی؟ میگم دوسش دارم، سخته، دردناکه، ناراحت کنندست؛ قلبم شکسته.من اما نمی‌فهمیدم، نه چون سنگدل بودم، چون بلد نبودم؛ دوست داشتن چیه؟ دوست داشته شدن چطوریه؟ مگه هست اصلا؟ برای من نبود، نه اینکه نخوام، نمی‌شد؛ شاید هم بلد نبودم.فکر می‌کردم اگه من بودم اذیت نمی‌شدم، رها می‌کردم، ادامه می‌دادم و نهایتش کمی ناراحت می‌شدم و تمام.اما اینطور نبود، نوبت من‌هم رسید، من هم دوست داشتم و دوست داشته شدم و اینبار داستان خداحافظی برای من رخ داد. به سختی نفس می‌کشیدم و تمرکز برام سخت بود.گاهی گریه می‌کردم (گریه کردن برام سخته البته، چند سالی هست که اگه عمیقا نشکنم شیشه اشکم نمیشکنه، وقتی زیاد شیشه رو شکونده باشی، مجبور میشه به سفت شدن)، گاهی در تلاش برای محکم بودن و در نهایت می‌شکستم و می‌شکستم.یک لحظه یاد علی افتادم، علی 10 سال زودتر از من شکسته بود، به این فکر افتادم که روزی از رهایی و گذر از موقعیت حرف می‌زدم اما حالا، رهایی برام هم‌تراز سیاهی بود.تمام تلاشم رو کردم و رابطه به مورسیده پاره نشد، مثل علی. اونروز فهمیدم بعضی وقتا تا لمس نکنی نمیتونی بگی، اگه من بودم.روایت دوم18 سالم بود، کنکور داده بودم و ps4 میخواستم بنابر وعده‌ای که بابت نتیجه کنکور گرفته بودم. همیشه پدر و مادرم از این نکته می‌گفتن که هیچوقت بچه یک دنده‌ای نبودم و وقتی به هر دلیلی به خواستم می‌گفتن نه، اصرار نمی‌کردم.اما این بار فرق کرده بود، قاعدتا باید پخته‌تر می‌شدم ولی برعکس. یادمه چند هفته اصرار کردم تا بالاخره خریدن. آنچنان ذوقی داشتم که نگو؛ همون موقع با خودم می‌گفتم من اگر پدر بشم هیچوقت قولی نمی‌دم که از انجامش ناتوان باشم، سعی می‌کنم همه چیز رو فراهم کنم و......گذشت و حدودا 25 سالم شد، درگیر قسط، درگیر هزینه رابطه؛ درگیر قول‌هایی که به محل کارم دادم، قول‌هایی که به کسی که دوسش دارم دادم و .....نبض خرج کردنم تغییر کرده بود، همون آدم خوشگذرون سابق نبودم و چرتکه می‌نداختم؛ اکسل مالی داشتم، اندازه خرج تفریحم جدا بود و اندازه خرج واجباتم جدا، چقدر باید هزینه آخر هفته‌های دیدن یار می‌کردم و چقدر هزینه خرید پوشاک و خلاصه از این قبیل مسائل.در همین روزهای درگیری داشتم به حساب کتابم دقت می‌کردم که یاد خاطره ps4 افتادم؛ این بار خوانشم از رفتار پدرم تغییر کرده بود، قول‌هایی داده بودم که با شرمندگی انجام نشده بود و من تازه می‌فهمیدم که یک اتفاق می‌تونه برنامه زندگی رو تغییر بده و سختر از همه چیز اینه که چطور شرمندگیش و شکستنش رو بخاطر نشدن قول رو با خنده و زور پنهان کنه.پدرم اونروز بخاطر خرید خونه جدید تو فشار بود و من از هر روزی خام‌تر اینرو درک نمی‌کردم، پدرم قول نداده بود تا عمل نکنه، سعی می‌کرد تا با شرمندگی کمتر اون دوره رو پشت سر بذاره.من هم روزی نه لزوما به موقیتی کاملا مشابه درکش کردم، اونروز فهمیدم که اگر منم تو اون موقعیت بودم مجبور بودم قولم رو چند هفته به تعویق بندازم.روایت سومنگاهش به مسائل با من فرق داشت، اون می‌گفت خوبه من می‌گفتم بده؛ یک بحثمون بالا گرفت، اشتباه نکنید ما هیچوقت سر این مسائل دعوا نمی‌کنیم ولی خب نگاهمون باهم متقاوته و اگر این رو نمی‌پذیرفتیم شاید دوستیمون ادامه پیدا نمی‌کرد.البته یک بحث دیگه‌هم هست چقدر باید نگاه متفاوت باشه تا بشه دوستی رو ادامه داد؟ حقیقتا نمی‌دونم شاید باز برگرده به نگاه و کشش فرد، شایدم بگرده به شخصیتش و محیطی که توش بوده یا شاید برگرده به تجربه‌هایی که لمس کرده.حالا دعوا سر چی بود؟ الان میگم بهتون.پرسیدم: هستی با ممد یه قرار بذاریم ببینیمش؟گفت: نه باهاش حال نمی‌کنم.پرسیدم: چرا؟گفت: شبیه اونایی شده که ازشون متنفرمپرسیدم: شبیهشون شده یا فکر می‌کنی شبیهشونه؟گفت: وقتی در مورد اونا استوری می‌ذاره، وقتی در مورد کاراشون حرف می‌زنه، اصلا وقتی میگه یسری جاها خوب کردن ، دیگه جایی برای سوالت باقی میمونه.پرسیدم: مگه قراره همه مثل هم باشن؟ خب اونم فکر می‌کنه یسری چیزا درسته، هیچوقت نگفته همه چیزشون درسته که گفته یسری چیزاشون درسته.گفت: ببین سعی نکن از این روشنفکر بازیا دربیاری و بری توی خط دموکراسی، اگه فکر می‌کنی من دیکتاتوری فکر می‌کنم آره من دیکتاتورم اصلا.گفتم: نه من نمیخوام بگم حق با منه تو اشتباه می‌کنی، من می‌گم باهاش حرف بزن، شاید ته دلش چیزی که تو فکر می‌کنی نبود، شاید برگشت.گفت: حاجی اصلا حالشو ندارم، تو برو باهاش من چیکار تو دارم، من دل خوشی از اونا ندارم پس با اینم حال نمیکنم. اگه ادعای روشنفکریت می‌شه به عقیده من احترام بذارم.گفتم: من احترام می‌ذارم ولی اگه جات بودم یه مدتی که گذشت یه راهی باز می‌کنم.گفت: تو نمیتونی جای من باشی، کلی از آرزوهام بخاطر اونا خاکستر شد، کلی از برنامه‌هام بهم ریخت، کلی از فرصتام از دست رفت و یسری از عزیازم بخاطر همینا دیگه پیشم نیستن.گفتم: راست می‌گی، من خیلی از چیزایی که تو می‌گی رو به اندازه تو لمس نکردم؛ شاید بخاطر وضعیت مالی خانوادم بوده، شاید بخاطر محیطی که توش بودم، شاید بخاطر کتابایی که خوندم، شاید بخاطر عینکی که باهاش به زندگی نگاه می‌کنم، شاید بخاطر امیدی که توی بازگشت آدما دارم یا شایدم بخاطر اینکه همینجوری هستم.اون شب گذشت و من هنوزم فکر می‌کنم که اگر جاش بودم با ممد بیرون می‌رفتم یا نه؟ یسری جاها یسری چیزا می‌بینم که میگم گوربابای ممد، اما خب وقتی به یسری چیز دیگه فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم: اگه اینجوری باشه که باید گوربابای خیلیا باشه، یعنی هیچ راهی نیست برای حرف زدن؟آخرشخلاصه خیلی وقتا پیش میاد که بپرسم اگه من بودم چی؟یسری جاها شاید سریع به جواب برسم ولی حقیقتش اینه که من هیچ وقت نمیتونم کامل جای ینفر دیگه باشم، مخصوصا وقتایی که بحث سر تجربیاتیه که لمسش توی تصور هزار فرسخ با واقعیت فرق داره.اگه تو بودی چی؟ تاحالا بهش عمیق فکر کردی؟  </description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 00:57:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول شدن یعنی چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-ujmhjudkbk2p</link>
                <description>نمیدونم این اول شدن چیه که همه دنبالشن، اول که میشن یه مدت شادن، خوشحالن، حالشون خوبه ولی تا کی؟فقط یه کم ادامه داره و بعدش دوباره باید بدویی تا اول بشی.چرا انقدر این اول شدن مهمه، یعنی دوم بشی خوشحالی نداره، سومی، چهارمی و …..بنظرم کسی زندگی رو برده که نه از اول شدن خوشحال بشه نه از اخر شدن ناراحت؛ مگه میشه؟بنظرم سخته، خیلی سخته که انقدر خودتو باور داشته باشی که تو کل مسیر مسابقه برای خودت اول باشی، هر روز اول باشی، هر شب اول باشی، هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه.شاید اگه باور میکردیم اولیم هیچوقت نتیجه مسابقه مهم نبود، خود مسابقه بهمون می‌چسبید.شاید از اول نشدن ناراحت می‌شیم چون خودمونو قبول نداریم، شاید اول بودن بهونه‌ای برای اینکه چند مدتی از خودمون خوشمون بیاد و خودمونو دوست داشته باشیم.مگه قرار نبود هر روز خودمونو دوست داشته باشیم؟چی شد که یواش یواش دوست داشتن خودمونم افتاد دست رقابت‌های بیرونی، چی شد که برای دوست داشتن خودمونم باید دنبال بهونه باشیم؟</description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 23:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان‌های عجیب: آقای سگ، خانم گربه</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-osbqvncssiyw</link>
                <description>آنقدر چشمانش کور شده بود که هرچه مادرش می‌گفت نمی‌شنید. از اولش هم می‌دانستم این وصلت عاقبت خوشی ندارد.محله نه آنقدر کوچک بود که همه چیز عیان باشد نه آنقدر بزرگ که پنهان. می‌گفتند که به وفاداری مشهور است ولی من می‌دانستم چنین نیست، برخی صفات و ویژگی‌ها مختص کتاب‌هاست نه زندگی واقعی؛ ولی آنقدر با آب و تاب می‌نویسندش که گویی همین است که هست.ما که نفهمیدیم دیده‌مان را باور کنیم یا نوشته‌ها را؛ بهتر است بگویم ما فهیدیم این جماعت احمق چشم به دهان و گوش به زبان نفهمیدند که نفهمیدند.مادرش اما فهمیده بود. هزاران بار گفت ولی او نشنید، نشان داد و او ندید، فهماند و او، نفهمید. نمی‌دانم نخواست بفهمد یا نتوانست اما خلاصه دیر فهمید.شاید اگر من هم جای او بودم نمی‌فهمیدم، می‌گویند علاقه، چشم و گوش می‌برد و عقل می‌کشد؛ او نیز چنین بود.دختر، زیبای شهر نبود اما چهره‌اش دلربا بود؛ چشمانش تیری بود آتشین و ابروانش کمانی پر توان، به نیم نگاهی چنان تیری از زه کمان ره می‌کرد که دل کوه آب می‌شد، چه برسد پسران خسته دل را. سرخی لبانش جامی بود همیشه پر، بوسه‌ای کافی بود که جوانی مست شود و عنان به دست دختر دهد. نمی‌دانم چه شده بود که چنین نازنینی خود در مقابل پسر دل از کف داده بود.پسر را که دیدم، شناختم. چشمان و ابروانش سیاه همچو زاغ، زلفاشن به نرمی ابریشم و شانه‌هایش به پهنای آسمان. قامتی همچون سرو و بازوانی همچون آهن و سینه‌ای سپر، انگار که پسر کوهی بود استوار.از کوچه که رد می‌شدند بوی زلف دختر همه را مست می‌کرد و خم ابروی پسر دختر را. این عشق بازی کوچه به کوچه رفت تا به خیابان محله رسید. گفتم که محله نه کوچک بود نه بزرگ، عشق میان کوچه‌ها را می‌شد پنهان کرد، اما دیگر صدا به خیابان رسیده بود.گفتم عشق، اصلا عشق بود یا نه. از نگاه دختر که عشق بود از نگاه پسر گمان نمی‌کنم. من او را می‌شناختم، فقط او را نه تمام خاندانش را، آنقدر در کتاب‌ها از وفا و مهر و محبتشان نوشته‌ بودند و می‌نویسند که انگار اگر نبودند اثری از این صفات نبود.از داستان اصلی فارغ نشویم، کمی که گذشت قضیه جدی شد. مادرِ دختر دلش با پسر صاف نبود ولی دختر امان نمی‌داد، نه گوشش می‌شنید نه چشمش می‌دید.خلاصه که وصلت صورت گرفت و این دو به مقصود رسیدند. اوایل، زندگی شیرین بود، خانه‌شان گرم محبت بود، روزهایشان پر نشاط و شب‌هایشان آرام؛ اما شعله‌ عشقشان دوام نداشت. پسر سرش گرم کوچه‌های دیگر بود و دختر دل سرد بنبست رویایش.ابتدا دختر باورش نمی‌شد ولی کافی بود تا سرگرمی‌های  پسر راه به خیابان بازکند، گفتم که شرایط محله جوری نبود که صدای خیابان شنیده نشود. صدای خیابان را که شنید تازه گوشش کار کرد، صدای خیابان را که شنید تازه چشمش باز شد، صدای خیابان را که شنید ....صدای خیابان آنقدر برایش سنگین بود که توان سخن نداشت، هرچه چشم و گوشش بیشتر کار می‌کرد لبانش را بیشتر می‌دوخت.خانه از دور ساکت بود و از درون پرهیاهو، کار دیگر با وساطت خانواده‌ها به جایی نمی‌رسید و مسیر به مقصدی دیگر ختم می‌شد. خیابان‌ها اینبار داستان جدایی را نقل می‌کردند.نمی‌دانم مشکل از مقصدشان بود یا مسیرشان، اما مقصد تلخ بود و مسیر کوتاه. شاید مشکل از همسفر بود، هرچه که بود داستانشان در چرخید، خاندان پسر از محله رفتند و دوستی به دشمنی تبدیل شد اما، وفا و محبت از کنار اسمشان خط نخورد. من از اول هم می‌دانستم وفای سگ برای کتاب‌هاست اما این را نخوانده بودم که ناز گربه کار دستش می‌دهد.</description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 01:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی و مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF-qzdka9a1aopp</link>
                <description>زمانی که همزمان هم زنده‌ای و هم مرده تو کاملی؛ هر موقع توانستی همان‌قدر که زندگی و شادابی و آرامش در چشمانت جریان داشت، مرگ و خشم و هیاهو در میانش دیده شود، زنده‌ای.چه جالبند مفاهیم، گویی همچون ما هستند؛ هم درحال مرگ و هم درحال زندگی. برای مثال مفهوم قدرت، جایی بد است و دیگر جا خوب، جایی قابل ستایش است و جایی نفی می‌شود. همین دو گانگی مفاهیم را زنده‌ نگاه می‌دارد. همین که روزی خوبند و روزی بد، روزی شایسته‌اند و روزی ناشایست، روزی زیبایند و روزی کریح.مفاهیم همیشه زنده‌اند و خوشا به حال کسانی که اسمشان هم ردیف مفاهیم قرار گیرد؛ البته سخت است، نهایتا جامعه خاصی تو را هم سطح خاصی از مفاهیم بدانند و کمتر کسی است که در چشم تمام جماعت هم‌ردیف مفاهیم قرار گیرد.گویی کسانی زنده‌اند که خود را به مفاهیم گره زدند؛ انسان چیست که بعد از مرگ در بهترین حالت تا چند نسل نامی از او یاد می‌شود و انقدر در مقابل مفاهیمی که خود به کار می‌گیرد حقیر است؟ گویی مفاهیم خالق ما هستند، گویی آنها به ما زندگانی می‌دهند و وقتی که بی ارزش می‌شویم از خالقشان دست می‌کشند. حال خالق بالاتر است یا مخلوق؟بسیاری رفته‌اند و نه نامی دارند و نه یادی، عده‌ای وجودِ یادشان را با قلم گره زدند و عده‌ای دیگر را، دیگران. اما در نهایت عده‌ زنده پس از مرگ اندکند و عده مرده در زندگانی بیشمار.هرچه که هست گویی زندگی راستین نه سفید است، نه سیاه؛ زندگی خاکستری است.و چه انسان متعالی است، کسی که همانند مفاهیم خود را هم سیاه کند و هم سفید.</description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 00:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-qmrwtixnied1</link>
                <description>من؟هر بار که به خود می‌نگرم این سوال در من بیدار می‌شود؟به راستی که من کیستم؟ من آنم که خود میخوانم یا آنم که دیگران میخوانندش؟من، من خویشم یا من دیگران؟اصلا بایسته و شایسته است که کدام باشم؟من کیستم که در تعریف خویش حقیرم و در تعریف محیط پیرامون مدعی؟من آنم که میخواهم یا آنچه می‌خواهند؟اصلا من میخواهم یا برایم خواسته‌اند؟چگونه هستی را تعریف کنم وقتی در تعریف خود بازماندم؟زندگی چیست که تعریفش میکنم وقتی خودم را ناتوانم؟زندگی‌، زندگی‌ من است یا رویای دیگران؟من، منم یا آرزوی دیگران؟</description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 22:41:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمدن و ملالت‌های آن (فروید)</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-pyjel70bp76j</link>
                <description> تعملاتی از اندیشه‌های فروید در کتاب تمدن و ملامت‌های آن، شروع بدون مقدمه.فصل یک و دوفهم من از این دو فصل به ترتیب این است که انسان همواره به دنبال تنظیم اقتصاد رانه‌های خویش است و عوامل مختلفی مانند دین برای جایگزینی یا سرکوب اثر بخش، رانه پرخاش به وجود آمده‌اند.دین از این نظر ضعیف است که برای همه افراد یک نسخه می‌پیچد و به تفاوت‌ ساختار ذهنی افراد توجهی ندارد.تمدن نیز عاملی شده است که این اقتصاد را دچار اختلال کرده‌ است.گویی در تمدن ۳ عنصر زیبایی، نظم و پاکیزگی نهفته است.در تعریف و دلیل کشش این عناصر خودم نیز همچون فروید هنوز در ابهامم.شاید نظم را از مشاهده صورت‌های فلکی یا طبیعت آموخته‌ایم اما چه شد که این جایگذاری را، نظم نامیدیم.فصل سوم (صفحات آخر)دیدگاه فروید به تمدن رو دوست دارم، برایم جالب است.از دید فروید تمدن اینگونه آغاز می‌شود:تجمعی که قدرت جمعش بیشتر از قدرت یکایک افراد باشد و نکته جالب در این است؛ حق در اینجا به معنای تام و حق وحی شده و یا حق اصیل نیست بلکه حق از کثرت می‌آید.عدالت نیز بعد از تشکیل جمع برای حفظ تمدن زاده می‌شود.، عدالت به معنای تحقق آزادی افراد نیست؛ چون ذات جمع شدن فدای آزادی و امیال فردیست در واقع عدالت برای این است که همه افراد جمع باهم آزادی خود را فدا کنن.عدالت به وجود آمد تا کسی آزادتر از بقیه نباشید نه کسی محروم‌تر از دیگری و عدالت خواهی هم چنین است.مردم بی عدالتی را برای آزاد شدن فریاد می‌زنند ولی خواست اصلی آنان محرومیت دیگرانِ آزاد است. (حداقل با عینکی دیگر)به قول خود فروید آزادی پیش از تمدن در بیشترین حالت بوده ولی ارزشش نامشهود.بنظرم انسان از کاست به خواست می‌رسد نه از هست.انسان متمدن پس از فدای آزادی در صدد تحقق آزادیست و حتی در صدد تحقق آزادی نیز نیست، بلکه در صدد تحقق محدودیت افراد آزادِ قدرتمندتر از خویش است که این به نفع تمدن است.در اینجا نکته دیگری مطرح می‌شود، برخی از اعتراضات از خواست رام نشده انسان برای بازگشت به خویش رام نشده است، چیزی که در تضاد با تمدن است، یا به صورت محدود یا به صورت تام.از کتاب:گمان نمى‌كنم بتوان انسان را با تأثيراتى كه به هر نحو ممكن است بر او بگذارند به جايى رساند كه سرشتش تبديل به سرشت موريانه شود؛ انسان احتمالاً هميشه از خواست خود مبنى بر آزادى فردى در برابر اراده‌ی جمع دفاع خواهد كرد.در اینجا مساله تعادل پیش می‌آید که بسیار به آن فکر کرده‌ام. آیا می‌توان تعادلی میان آزادی فرد و خواسته‌های فرهنگی ایجاد کرد؟(به شخصه گمان نمی‌کنم، انسان بارها نشان‌داده که به دلیل حرص بی‌پایان خود حیوانی نامتعادل است.)از دید فروید سه چیز در تمدن ظاهر شده است که دلیل خاصی برای زندگی در آن مشاهده نمی‌شود: زیبایی، نظم و پاکیزگیاز کتاب:در ضمن از تأييد اين بيش داورى پرهيز كرديم كه تمدن مترادف با تكامل يا راهى به سوى كمال است كه براى انسان مقدر است.در اخر نیاز به سرچ بود تا مفاهیم را درک کنم ‌و سپس به جمع بندی خودم از سطور پایانی متن برسم.بنظرم فروید برای نشان دادن امکان ایجاد تعادل، به شباهت فرهنگ و تمدن با اثرات محیطی در روان انسان اشاره می‌کند و نشان می‌دهد سرکوب‌های تمدن اگر شکل دیگری به خود نگریند اثرات ویرانگر روانی و انسانی خواهند داشت.انگار که باید برای تمدن نیازی مبرم را قربانی کرد و برای تسکین این ضایعه خود را مشغول اموری مثل هنر و فلسفه و ریاضی کرد.انگار که تمام کارهایی که انجام می‌دهیم نوعی تسکین درد و فراموشی سوگ عزیزی از دست رفته‌ که خودمان عمدا یا به ناچار در آرزوی کمال قربانی کردیم.گویی ما ابراهیمی هستیم که تا لحظه‌ آخر گوسفندی به عنوان جایگزین برای قربانی کردن نازل نشد و ما کردیم آنچه فکر می‌کردیم باید کرد.فصل چهارمشاید بتوانم این فصل را اینگونه خلاصه کنم، دستاورد تمدن تبدیل عشق از ابژه جنسی به ابژه اجتماعی بوده است .انسان جمع شدن را به منزله بقا آفرید، تشکیل گروه‌های کوچک خانوادگی که بعدها در قالب اجتماع بزرگتر موجب شکل گیری تمدن شد.از دید فروید جنس نر بسیار آسیب بیشتری از تمدن دیده است چون به دلیل ارتباط بیشتر با بیرون نیاز بیشتری به والایش رانه‌های خود داشته و از طرفی نیاز جنسی او بنا به اقتضاعات قانونی محدود شده است، مخصوصا مقوله تک همسری.از طرفی زن به جهت کم شدن ارتباط عشقی با همسر خویش به عنصری زد تمدن تبدیل شده است.فصل پنجمجایگزین اجباری رانه‌های ارضاع نشده یا به خودی خود رنج آورند یا در محیط اجتماعی برای تحقق، رنج آفرین می‌شوند.تمدن اگر مقدم بر روابط عشقی نمی‌شد شاید ساده می‌شد اما چنین نیست؛ گویی پایه اساسی تمدن تبدیل عشق از ابژه جنسی به عشق به همنوع است.انسان نمی‌تواند دیگری را همانگونه که خود را دوست دارد دوست بدارد، چون دیگری نیز در صورت توان در آسیب به فرد دریغ نمی‌کند.سرشت انسان با پرخاش خو گرفته، پرخاش از ابتدای بشریت بوده و یکی از نیازهای اصلی وی است.تمدن سعی در سرکوب این پرخاش دارد و این مشکل زاست، حتی یک جمع کوچک نیز پرخاش اصلاح شده دارد مانند تمسخر و تحقیر چه برسد به حالات والای پرخاش.نیاز جنسی فقط برای خود نیست بلکه به نوعی در کمک والایش پرخاش است، بهره کشی از جنس مخالف به انواع مختلف به نوعی سطحی از پرخاش نهفته است.علم اخلاق هرگز نمی‌تواند خوب و بد را با رجوع به ذات انسان محقق سازد و در این امر ناکام است. چون علت بروز را از فرد نمی‌جوید بلکه چشم به قوانین تمدن و فرهنگی برای علت خوب و بد دارد.نمی‌دانم چه شد به این جمله رسیدم که:انسان گرگ انسان است (تیتوس ماکیوس پلائوتوس)تمدن داعما شکل‌های متفاوتی برای کنترل یا خاموشی پرخاش به خود می‌گیرد ولی گویی پرخاش همراه همیشگی این تغییرات است با اشکال متفاوت.حتی گروه‌های متفاوت بر اساس این خشم شکل میگیرند همانند نازی، اگر پرخاش نسبت به یهودیت نبود همبستگی نازی شکل نمی‌گرفت.نمیتوان گفت تمدن سبب تمام مشکلات است؛ تمدن لذت جویی و سعادت محدود به رئیس بزرگ را تبدیل به امنیت نسبی افراد محروم کرد.گویی تبادلی میان سعادت بی مرز با امنیت نسبی شکل گرفته.فصل ششمرانه پرخاش در مقابل رانه زندگیاز دید فروید پرخاش در پس زندگی ظاهر می‌شود نه به صورت مفرد، یا حداقل در پس رانه زندگی میتوان آنرا یافت.در تقابل من درون و ابژه‌های معطوف به جهان بیرون انسان دچار مشکلات می‌شود. برای مثال در سادیسم نیاز جنسی بر طرف نشده با همکاری خشم نمود بیرونی پیدا می‌کند و اگر این نمود به من درون بازگردد مازوخیسم زاییده می‌شود.به نقل از کتاب سخت است انسان را از مقام والای ذات نیک پایین آوردن و گنجاندن پرخاش مخرب در آن.گویی مرگ در انسان زنده است و شاید این ترس از نابودی دست به نابودی بیرون زودتر از نابودی فرد می‌زند و گاه درصورت عدم توانایی به زوال درون تسریع می‌بخشد.آنچه فروید می‌گوید این است که یافتن پرخاش بجز در موارد معطوف به لذت جنسی سخت است و یا شاید مستتر و نیاز به نگاهی ریز بینانه یا تغییر زاویه دید دارد.از کتاب:آدمى دوست ندارد كه به او هشدار دهندكه - به رغم تأكيد علوم [كليساى] مسيحى - وفق دادن وجود انكار ناپذيرِ شر با خير مطلق و قدرت مطلق خدا چه میزان دشوار است؛ بهترين راه براى معذور داشتن خدا شيطان است كه در اين بين از حيث اقتصاد روانى همان نقش آرام كننده‌ وجدان [برائت] را ايفا مى‌كند كه يهوديان در جهان ايده‌آل آريايى ايفا مى كنند.اما حتى در اين صورت هم مى‌توان خداوند را مسئول وجود شيطان دانست، همان گونه كه او مسئول شرى است كه شيطان مظهر آن است. باوجود همه اين مشكلات، به همه توصيه مى‌شود كه در موقع مناسب در برابر طبيعت پاک انسان سر تعظيم فرود آورند. اين توصيه محبوبيت آدمى را بين عامه افزايش مى‌دهد و موجب مى شود گاهى بر او ببخشايند.گویی تمدن از رانه عشق اغاز شد، تلاش برای چیرگی بر محیط بیرون و تبدیل ابژه عشقِ جنسی به ابژه عشق میان قومی و حتی تعداد بزرگتر؛ و در این بین نیروی مرگ همیشه با پرخاش همراه و ضد آمال تمدن با انسان بوده است و تنها راه انسان سرکوب و یا تبدیل آن به اشکال خفیف تر بوده.به قول فروید: شاید بتوان پرخاش را به شکل درستی مهار و یا خاموش کرد.من نمی‌دانم بشود یا نه، گویی زور تنها عنصر سرکوب حاکم بر این پرخاش است، گویی پرخاش می‌خواهد تسلط خود را بر محیط زودتر از اروس بنیان کند و یا گویی در حسادت با اروس دست به تخریب می‌زند.شراکتی در تسلط بر جهان بیرون که تضاد و منافعش هنوز واضح نیست.در آخر از کتاب:و اكنون عقيده دارم كه معناى رشد تمدن برايمان مبهم نيست.توسعه تمدن بايد نمايانگر نبرد ميان عشق و مرگ، رانه زندگى و رانه تخريب باشد كه در نوع بشر تحقق مى‌يابد. اين نبرد به طور كلى محتواى ذاتى زندگى است و از اين رو رشد تمدن را بايد به عنوان نبرد زندكَى نوع بشر خلاصه كرد. (٢٣) و دايه‌هاى ما مى خواهند با «لالايى هايشان درباره بهشت)) اين نبرد ميان غول هارافرو بنشانند.!گویی تمدن زاده تقابل این دو رانه بوده، شاید هم این تقابل زاده تمدن است؛ نمی‌دانم.فصل هفتماین فصل برایم بسیار جای تامل و تعمق دارد.ترس از دست دادن عشق باعث سرکوب پرخاشگری شد.چه شد که حیوانات به سطحی متعادل از هم‌گروهی رسیدند و چطور توانستند این موضوع را محقق سازند؟آیا آنان نیز پرخاش دارند یا صرفا پرخاش آنها معطوف به دنیای بیرون است و هیچ کشمکش درونی ندارند.خب این گذاره یعنی عمل بد برای انسان معطوف به از دست دادن عشق بود، هر آنچه انسان را در معرض خطر طرد شدگی و انزوا قرار میداد بد تلقی شد.در واقع بد تا وقتی بد است که افشا نشود و ترس از افشا انسان را سرکوب می‌کند نه بد بودن بالذات.خب این یعنی اگر کاری انجام شود موجب ترس است اما چه می‌شود ترس از عمل، با نیت هم‌تراز شود؟ عذاب وجدانعذاب وجدان چطور زاده شد؟گویی سرکوب بیرون به درون راه یافته و نمودی عظیم‌تر به خود گرفته و حال دیگر عمل به فعل نیاز نیست تا سرکوب صورت گیرد بلکه سرکوب به لایه افکار و نیات هم رسوخ می‌کند و از یک لایه قبل‌تر شروع به سرکوب شروع می‌شود؛ زاده شدن احساس تقصیر.از کتاب:كشمكش ميان فرامنى سختگیر و ((من)) زير سلطه‌ آن را آگاهی به تقصير مى‌ناميم.ترس اجتماعی نمود درونی پیدا می‌کند. گویی وجدان از سرکوب امیال تغذیه می‌کند، هرچه فرد تفکرات بیشتری را سرکوب کند وجدان نیز قوی‌تر می‌شود.پرهیزکاران هرچه بیشتر پرهیز، بیشتر احساس گناه می‌کنند.وای به حال اینکه آدمی گرفتار بد اقبالی شود، آنگاه آنرا به خود منصوب کرده و خوراک بیشتری به وجدان خویش می‌دهد.در اینجا باید مراقب بود که پشیمانی با احساس گناه یکی نشود، پشیمانی برای بعد از وقوع رویداد است و احساس گناه به لایه تفکر باز می‌گردد.گویی عقده ادیپ در کودک اولین خواستگاه فرامن است که از پایگاه اقتدار بیرونی، اقتدار به فرامن انتقال یافته و اولین گام تشکیل وجدان را برمی‌دارد.حال چه شد که پدرکشی تبدیل به عذاب وجدان شد؟ مگر نمی‌شود که پدر کشت و وجدان نیافرید؟شاید باید به این نکته توجه داشت که بعد از قتل چند پدر انسان در دوگانگی عشق به پدر و ارضای پرخاش قرار گرفت، گویی ترس از نبود بنیان اقتدار و حامی پدر تبدیل شد به شکل گیری وجدان.حال نمی‌توان به قطع گفت که اقتدارِ شدید باعث بروز وجدان برای کنترل پرخاش علیه پدر در اولین دوره زندگی کودک می‌شود، زیرا وجدان در مورد کودکان سهل پرورده نیز مشهود است.گویی تمدن دلیل اصلی ایجاد وجدان بوده است، شاید وجدانی به این اندازه نیرومند نبود.دوسوگرایی عاطفی (پیکار بین عشق و کین) شاید در مراحل ابتدایی به شدت امروز قابل مشاهده نباشد و تمدن باعث تشدید این پیکار می‌شود.از کتاب:وقتی گسترش اين تجمع صورت مى‌گیرد، همين كشمكش در اشكالى كه به گذشته وابسته‌اند ادامه مى‌يابد، تشديد مى‌شود و افزايش احساس تقصير رادر پی دارد. چون تمدن از نوعى انگيزه‌ی عشق درونى فرمان مى‌برد و اين انگيزه هدفش متحد کردن انسان‌هايى است كه به صورت توده با يكديگر پيوند عميق دارند، تنها از راه تقويت مداوم احساس تقصير است كه مى‌تواند به اين هدف برسد.آنچه با پدر آغاز شده بود در توده تكميل مى‌گردد. اگر تمدن يک روند ضرورى رشد از خانواده تا كل بشر باشد، احساس تقصير به منزله‌ حاصل كشمكش جاويد فطرى ميان عشق و گرايش به مرگ به طور جدايى ناپذير با آن همراه است و ممكن است به فرازهايى صعود كند که تحمل آن براى فرد دشوار باشد.شِكوه‌ی تأثر آور شاعر بزرگ از ((قدرت‌هاى آسمانى)) را به خاطر مى‌آوريم كه مى‌گوید:«ما را به سوى حيات رهنمون مى‌شويد،مى‌گذاريد بينوايان معصيتكار شوند،سپس آنان رابه درد خويش وا مى‌گذاريد،زيرا هر گناهى را روی زمين تاوان مى‌دهند.»فصل هشتمبیا یک دور احساس تقصیر رو با آگاهی به تقصیر مقایسه کنیم، در این مقایسه صرفا به تقدم و تاخر بروز این دو می‌رسیم.تقصیر درک شده در قالب پشیمانی ممکن است به ضمیر خودآگاه راه یابد و بروز روان‌نژندی پیدا کند.ولی در برخی موارد این تقصیر صرفا احساس می‌شود و لایه‌های درک نشده آن در ضمیر ناخودآگاه تبدیل به خوراکی برای فرامن می‌شود.حال برخی از ادیان و عقاید سعی در شستن این احساس گناه در قالب جهان موعود را دارند.تعاریف فرامن، وجدان، احساس گناه و پشمیانی مستقیم از کتاب:شاید اهميت چندانى نداشته باشد اما بى‌فايده هم نيست كه معناى برخى واژگان مانند فرامن، وجدان، احساس تقصير، نياز به كيفر و پشیمانی را توضيح دهيم، زيرا غالباً آن‌ها را از سر بى‌قيدى و به جاى هم به كار برده‌ايم.همه‌ اين كلمات به يک موضوع مربوطند اما به جنبه‌هاى مختلف موضوع اطلاق مى‌شوند. فرامن پايگاهى [در روان] است كه خود آن را استنتاج كرده‌ايم، وجدان يكى از كاركردهايى است كه در كنار كاركردهاى ديگر به فرامن نسبت مى‌دهيم و کارش زير نظر داشتن و ارزيابى اعمال و نيت‌هاى ((من)) است، يعنى فعاليت مميزى دارد.احساس تقصير، سختگيرى فرامن، همان سختگيرى وجدان است، ادراكى است كه به ((من)) تعلق دارد كه این‌گونه زير نظر گرفته شده است، تخمين تنش ميان تلاش‌هاى ((من)) و خواسته‌هاى فرامن است، و ترس از اين پایگاه انتقاد كننده است كه اساس كل اين رابطه را تشكيل مى‌دهد.نياز به كيفر يكى از اشكال بروز رانه‌اى ((من)) است، ايگویی كه تحت تأثير فرامنى ساديستى مازوخيست شده است، يعنى بخشى از رانه‌ی موجود در «من» كه هدفش تخريب درون است در جهت برقرار كردن يك وابستكى اروتيك به فرامن به كار گرفته مى شود.وجدان پس از تشکیل فرامن پدید می‌آید و آگاهی از تقصیر پیش از هر دو.از کتاب:لذا آگاهی به تقصير تا زمانى كه هنوز به وجدان تبديل نشده است بروز بى واسطه‌ ترس از اقتدار بيرونى است، قبول كشمكش بين ((من)) و این اقتدار است، حاصل مستقيم تعارض ميان نياز به عشق از جانب آن اقتدار بيرونى و ميل به سوى ارضاى رانه است كه ممانعت از آن، ميل پرخاشگری را ايجاب مى‌كند.پشیمانی لفظى است كلى، كه به واكنش ((من)) در حالت احساس تقصير گفته مى‌شود و حاوى مايه‌ اندکی تغيير يافته‌ كيفر است نيز، ممكن است شامل نياز به كيفر باشد.حال به این نقطه می‌رسیم که تمدن در مراحل ابتدایی همچون خود فرد در راستای رشد فرد است و هر دو فرامن تشکیل می‌دهند.ولی سوال اینجاست که چطور بنیانی که همچون فرد در راستای رشد است چگونه مخرب می‌شود؟گویی جواب در راستای فرامن، و فرامینِ اخلاقیِ غیر سازگار با رانه‌های سعادت‌جوی انسانی است که به تحریک بیشتر رانه‌ها و پرخاشگری منجر می‌شود و فرد را که از مقابله با جهان بیرون مستاصل است، به سوی ویرانی روانی از درون می‌کشاند.سوال دیگر این است که آیا جامعه متمدن نیز به‌طور کل روان‌نژند است یا خیر؟پاسخ به این سوال دشوار است چون وقتی یک فرد را خطاب قرار می‌دهی می‌توان او را از محیط بیرون برد و به روان وی نگاه کرد ولی در مورد افرادی که به کل با اصول فرهنگی تمدن یا با زور یا با وهم خو گرفته‌اند چگونه می‌توان نگاه کرد؟گویی افراد چهارچوب‌های ذهنی خود را طوری می‌چینند که همسوی پذیرش جمعی شوند برای سعادت و در این ‌راه سعادت دست به تخریب و ناکامی ذهنی می‌زنند چون راه سعادتِ فردی را گم کرده و در مقابله با بیرون ناتوانند.گویی یا یک روان نژندی عام را می‌پذیری و ساختاری ذهنی برای خود برمیگزینی که شکستنش مترادف با مرگِ توهمِ هویت بخشِ فرد می‌شود و یا تبدیل به روان‌نژندِ فردی می‌شوی که پرخاش نهفته‌ای برای اخته کردن تمدن دارد.تا جایی که ذهنم پردازش می‌کند ما درگیر ساخته توهم خویشیم و این توهم نتنها در راستای سعادت ما نیست صرفا مبادله‌ای شیطانی بین کشتن سعادت نفس با چیرگی بر محیط بیرون است که خود این چیرگی نیز آنقدر زیاد شده که انسانی که روزی از جهان بیرون می‌ترسید حال از هم‌کیشان خویش می‌ترسد و مهیب دارد روزی به دست گروهی که چیرگی بهتری بر محیط دارند نیست و نابود نشود.گویی در پی سعادت درگیر یک چرخه‌ی بی‌پایان فلاکت شده‌ایم که از یکدیگر واهمه داریم و این واهمه پرخاشمان را دو چندان می‌کند و در تله اخلاق، پرخاش‌مان خودمان را نابود می‌کند و در نهایت نیروی مرگ قبل از اینکه جهان بیرون برای کشتنش پیش‌دستی کند خود را به سمت مرگ می‌کشاند.گویی رانه ترس از مرگ که در کشاکش رانه‌ زندگی است در واقع ترس از مرگ نیست بلکه رانه پیش‌ به سوی مرگ است که در قالب ترس به دنبال تحقق خویش است.انسان هرچه بیشتر فرار‌ می‌کند بیشتر به مرگ نزدیک می‌شود و تنها با شمردن سال‌های زیادی که عمر کرده خود را فریب می‌دهد.انسان زندگی را فراموش کرده چون رانه زندگی را در اختیار تمدنی گذاشته که هدف نهاییش تخریب انسان است؛در واقع نمی‌خواست چنین شود ولی چون موجودی متوهم و حریص است نتوانست در لایه‌های اقتصادی تمدن باقی بماند و فرمان را به دست رانه مرگ داد تا با توهم اروس را متقاعد سازد.شروع، اردیبهشت ۱۴۰۴پایان، اردیبهشت ۱۴۰۴</description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 17:21:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استفراغ ذهنی من، هنر چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-l9mhuoxnzfnk</link>
                <description>به نظرم هرچیزی که خلق شود هنر است، هر ترکیبی از اجزای موجود یعنی هنر.هنر معنی خود را از بیخ گم کرده و با ترکیبی مستتر از دو مفهوم ارزش و تمایز آغشته شده و همین باعث می‌شود انسان هر چیزی را هنر و هر کسی را هنرمند ننامد.تولد کودک هنر دو هنرمند است ولی چون به وفور دیده می‌شود تمایز خود را از دست داده و اساسا به ندرت فردی زاده می‌شود که رگه‌های تعریف جدید هنر را در خود داشته باشد و انتظار ما از تولد کودک یک کودک عادیست و معمولا کودک غیر عادی را معلول می‌نامیم؛ در واقع در اینجا وجه تمایز چون با زیبایی شناختی انسان همخوانی ندارد اتفاقا بر خلاف اینکه وی را اثر هنری برجسته بنامد، موجودی کم ارزش یا لایق ترحم تلقی می‌کند.از اینرو برای درک هنر ابتدا باید به این سوال پاسخ داد که زیبایی چیست؟چه شد که ما پروانه را مظهر زیبایی قرار دادیم و سوسک را کریح المنظر خطاب کردیم.برای فهم بهتر هنر ستایش شده، ابتدا باید ریشه زیبایی را به معنی آنچه زیبا میخوانیم بیابیم.وقتی میگوییم اثر هنری و یا شاهکار هنری در واقع ما هنر را در ذهن متبلور نمی‌کنیم و ارزش نمی‌نهیم بلکه به زیبایی درک شده می‌پردازیم.از این روست که کسی کتاب را هنر نمی‌خواند (حداقل غریب به اکثر افراد) چون برای درک زیبایی کتاب فقط چشم و گوش کافی نیست، باید مطالب را خواند و چشم و گوش مغز را به کار انداخت.گویی ما برای تعریف هنر عادت کرده‌ایم از حواس به ذهن راه پیدا کنیم در صورتی که این ذهن است که به حواس درک می‌دهد.در واقع ما راه معکوس شده‌ی تعیین شده‌ای را طی برای درک زیبایی یک هنر می‌کنیم و آنرا اثر هنری ‌می‌نامیم.هنر هر آنچه که هست از ذهن بازتاب می‌شود ولی گویی ذهن تنبل طبقه‌بندی خاص خود را در اختیار چشم و گوش و زبان و لامسه گذاشته تا خود را از تحلیل و درک رها سازد.گرچه در مورد لامسه حس می‌کنم نیاز به پرورش ذهن و طبقه‌بندی هست، چون بازهم حس میکنم اکثر انسان‌ها هنر و زیبایی را از طریق چشم و گوش یاد گرفته‌اند و کمتر کس است که گل را با لمس کردن حس کند و برای زیبایی گل به ظاهر و بوی آن توجه دارد.احساس می‌کنم پیوند بین حواس و ذهن و همچنین درک ذهن از جهان پیرامون شاید ما را قدمی به شناخت زیبایی نزدیک کند.چه شد که ما دسته بندی خاصی از زیبایی (از بصری گرفته تا شنیداری و لامسه و مزه و بو) در ذهن، برای حواسمان تشکیل دادیم.در همین ابتدا می‌توان به تمایز بین کسانی که زائغه‌های غذایی متفاوتی دارند نگریست ولی نکته عجیب این است که اکثر این افراد در نوع درک زیبایی بصری بسیار شبیه به هم عمل می‌کنند.گویی زیبایی شناختی در حواس مختلف بسیار متفاوت ظاهر می‌شود. در عجبم از اینهمه تفاوت در آدمی که خود را از یک منشا می‌پندارد.شاید توهم یکی شدن ما را از یکی شدن دور کرد؛ در صورتی که در ابتدا یکی‌تر بودیم.</description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 16:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ ایوان ایلیچ (تولستوی)</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%DA%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-q4z90lpcyuca</link>
                <description>هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که یک کتاب مرا بغض‌آلود کند؛ نمی‎دانم به حال ایوان ایلیچ بغض کردم یا به حال خودم.تولستوی آنقدر دقیق و ظریف پژمردن شخصیت را به قلم درآورده بود که با هر صفحه که پشت سر گذاشته می‌شد گویی حس می‌کردی که چگونه از عرش به فرش می‌توان رسید.خواندن این کتاب برایم ارزشمند بود، گاه درگیر قدرت روایت نویسنده می‌شدم، گاه درگیر محتوا، گاه درگیر مرگ، گاه درگیر زندگی و گاه درگیر احساسات شخصیت اصلی (ایوان ایلیچ).عجیب این است که همانند شخصیت‌های دیگر من هم دائم درحال فرار از تفکر به مرگ بودم، من نیز وقتی ترس از مرگ برمن چیره می‌شد ترجیح می‌دادم خود را مشغول کنم به ادامه داستان؛ شاید هدف نویسنده‌ نیز این بود که کمی حتی برای ثانیه‌ای فکر کنیم که من نیز خواهم مرد، ناگهانی، بدون دلیل و پس از مرگم زندگی بیشتر از قبل جریان دارد؛ شاید چون اطرافیان برای لحظه‌ای به اینکه زندگی چیست فکر می‌کنند.جالب اینجاست که وقتی صفحات را ادامه می‌دهی تا از مرگ فرار کنی، آرام آرام مرگ را در شخصیت حس می‌کنی، ذره ذره با او همراه می‌شی و گاه از خود می‌پرسی براستی که زندگی چیست؟درست زندگی کردن یعنی چه؟زندگی کردن مثل دیگران خوب است یا برخلاف دیگران؟زندگی با معیار دیگران معنی دارد یا با معیار خود؟اصلا من زندگی کرده‌ام؟مرگ چیست؟آخ که این سوالات بی پاسخ گاه شیرینند و گاه آزار دهنده.مرگ ایوان ایلیچ نتنها روندی فلسفی برای نگاه به زندگی خود بود بلکه نگاهی به نگرش اطرافیان نیز داشت.اینکه چطور بعد از مرگ هریک از ما زندگی جریان دارد، اینکه چطور مقامی که به دنبال آنیم روزی دستمان را برای تمنای توجه و محبت جویی می‌بندد، چطور گریستن برای مان سخت می‌شود؛ قدرت خوب است ولی گاه نیاز داریم فریاد بزنیم که: من ضعیفم، کمک می‌خواهم، محتاج آغوشم و محبت می‌طلبم.جالب اینجاست که ایوان ایلیچ بیشتر از مرگش از زندگی نکرده‌اش رنج می‌برد، از اینکه با او روراست نبودند، از اینکه اذعان نمیکردند که راضی به مرگش هستند، از محبت‌ها و توجه‌های دروغین و از سر گذران، از اینکه تا آخرین لحظه کسی اورا بخاطر اینکه یک انسان بود نگاه نمیکرد و جایگاهش و آورده‌هایش تحملش می‌کردند.ایوان ایلیچ مرد، آرام آرام و به تدریج، نمیدانم از ضربه‌ای که روزی از اشتیاق خانه جدید به پهلویش خورد یا از اینکه هیچوقت نفهمید زندگی یعنی چه؟مرگ ایوان ایلیچ شاید پرسش‌های زیاد بدون پاسخی داشت اما، یک چیز را به خوبی پاسخ داد؛زندگی حتی اگر بی معنی باشد ادامه دارد، مخصوصا بعد از مرگ اطرافیان.</description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 00:00:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-rggje8v28c70</link>
                <description>دنیا پر از انسان‌های تنهاست که از پیش‌قدم شدن میترسن.شاید بگم اثرگذارترین دیالوگی که تو فیلم شنیدم جمله بالا بود.چی میشه که عقاید همدیگرو قبول نداریم، چی میشه همدیگرو نمی‌پذیریم، چی میشه که حس می‌کنیم برتریم.شاید باهم همسفر نشدیم، هم‌صحبت نشدیم، همدیگرو درک نکردیم.شاید اجازه ندادیم بپرسیم چرا؟ شاید درست ندیدیم، شاید می‌دیدم ولی بهمون اجبار کرده بودن تا بی‌دلیل، مشاهداتمون‌رو فیلتر کنیم .کتاب سبز اصلا سبز نبود، درواقع سیاه بود، شاید سیاه‌ترین کتابی که کسی میتونست بنویسه  اما انتهاش قشنگ شد، یک صفحه اونقدر سبز بود که سیاهی کل صفحات رو از یاد می‌شست.عادت به طبقه‌بندی چرا در ذهن‌ما شکل گرفت؟شاید مکانیزم رو یادمون رفته، شاید طبقه‌بندی رو ما نکردیم برای ما از پیش تعیین کردن، شاید طبقه‌ای در ذاتش وجود نداشته باشه.چطور یکنفر بی‌هویت میشه؟حس می‌کنم بی‌هویتی وقتی شکل میگیره که تنها باشی، درست دیده نشده باشی، تو دسته‌ای که بقیه انتظار دارن قرار نگرفته باشی، یا شایدم منتظر باشی که بقیه به تو هویت بدن.اصلا شاید هویت برای خود ما نیست برای بقیست، خودمون چیکار داریم به هویت، تمام تلاشمون برای اینه که بقیه مارو بپذیرن.اگر اینطور باشه پس خودمون چی؟شاید دوست داریم اونطور که میخوایم مارو بپذیرن ولی آیا میشه؟یعنی هم ما بخوایم چگونه باشیم و هم سعی کنیم پذیرفته بشیم.من که فکر نمی‌کنم، انتخاب با ماست که تصمیم بگیریم در کدام دسته قرار بگیریم.فکر نمیکنم بشه در تمامی دسته‌ها بود؛ هیچوقت همه باهم نمیشه، لازمه زندگی از دست دادن برای بدست آوردنه.حس میکنم کل زندگی چه واقعی و چه خیالی یک بازیه، فرقی نمیکنه چی باشه، باید از دست بدی تا بدست بیاری.</description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 00:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهرست شیندلر</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%84%D8%B1-rfyg83algt83</link>
                <description>علت موفقیت چیست؟ شانس یا جنگ، قدرت در بخشندگی و کنترل است.همچون همیشه بررسی معنای فیلم را، با جمله‌ای خلاصه و کلی‌ از برداشت کلی‌ام شروع می‌کنم.فیلم نظریه ابتذال شر هانا آرنت را به خاطرم آورد، خیلی می‌کشتند بدون اینکه فکر کنند، می‌کشتند چون هیچ ارزشی در مقتول نمیدیدند، میکشتن چون به نظرشان خنده‌دار بود، می‌کشتن چون وظیفه بود و از همه مهم‌تر می‌کشتند چون فقط می‌کشتند.شاید شیندلر منقلب شد چون از ابتدا فکر می‌کرد، پرسشگر بود و شهامت داشت. اگر به فکر منفعت شخصی‌اش نبود و صرفا ایدئولوژیزه فکر می‌کرد اصلا جان یهودی‌ها برایش مهم نمی‌شد؛ یهودی‌ها در ابتدا براش سود بودند و بعد، معنای زندگی.مکالمه با آمون بسیار تاثیرگذار بود، همان برداشت من از قدرت؛ قدرت یعنی بتوانی زندگی‌گیری ولی زندگی بخشی. این یعنی کنترل، یعنی عطوفت در توان برای قصاوت.قدرت یعنی اینکه هم از تو بترسند و هم دوست‌داشته شوی، به نحوی سخن ماکیاولی: &quot;احترام از روی ترس ماندگاری می‌آورد و چاشنی احترام از روی دوست‌داشتن، پیوند قلبی ایجاد می‌کند.لیست شیندلر بجز انقلاب درونی برای من بیانگر میزان توحش، همدلی، از خودگذشی، عدم ثبات قدرت خشن و تناقض بین عقلانیت و تابعیت بود.بنظرم هیچ کسی با انزجار و نفرت افکنی قدرتمند نمی‌شود، زیرا سرکوب میل انسانی در لایه‌ انسان‌های عادی در آخر باعث تسلیم و درماندگی می‌شود.ایجاد چهارچوب سفت و سخت و تفکر سیاه و سفید در هر موردی، شاید در ابتدا کارساز باشه ولی به مرور جریان‌های پرسشگری تفکرات عکس رو تقویت میکنن و سفیدی و سیاهی جلو یکدیگر قرار می‌گیرن.قدرت نه در دست سفید است و نه در دست سیاه، قدرت واقعی خاکستری‌است.وقتی قدرت شکل می‌گیرد که سفید و سیاه درهم آمیخته شود، آنگاه حتی با وجود تفکرات متفاوت و متقابل، نتیجه نهایی خروجی‌های آمیخته است، که باعث تداوم قدرت و جامعه مترقی می‌شود.هرگاه صدایی به اجبار خاموش شود، نهیب مخالف، حتی اگر سالها زیر خاکستر خفه شده باشد هزاران برابر سنگین‌تر به گوش می‌رسد.خاموش کردن صدای مخالف شاید در کوتاه‌مدت اثر مثبت داشته باشد اما در بلندمدت چیزی جز شکست در پی ندارد، حتی اگر صدا از روی دلسوزی و شاید بتوان گفت عقلانیت خاموش شود.انسان ذاتا به دنبال روشن‌کردن شعله‌های خاموش می‌رود مخصوصا اگر به اجبار خاموش شده باشد.ما چیزی جز شعله‌های خاموش شده سابق برای سرگرمی نداریم و صرفا نحوه روشن و خاموش کردن شعله‌ها تغییر کرده نه ذات شعله.همین است که خاموشی هر شعله نتایج بدتری دارد حتی اگر به نفع جامعه باشد، درست مانند کودکی که خود باید با شعله بسوزد تا گزش آتش برایش عبرت شود.شیندلر خود خوب می‌دانست هرچه دارد از جنگ دارد و خود او در آرزوی اتمام جنگ بود چون دیگر برایش بازار‌مهم نبود انسان مهم بود.بازار همیشه در سایه جنگ پیش‌می‌رود، هیچ بازاری بدون جنگ نه ساخته می‌شود نه برچیده.هر چه هست از جنگ است، چه با خودی چه بیگانه ولی پیروز واقعی کسی است که با مفروضات بجنگد نه مخلوقات.</description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 17:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه (آلبرکامو)</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-hmzkb37b7fwl</link>
                <description>نمیدانم چرا من علی‌رغم نوشته‌های مقدمه به پوچی نرسیدم، منظورم از پوچی، بیهودگیِ زندگی بیهوده است.تلاش انسان برای توجیه بیهودگی زیباست، تلاش برای ایجاد ارتباط میان مفاهیم منفصل؛ نمیدانم که ما برای فرار از بیهودگی به این توهم هدفمندی رسیدیم یا در هدفمندی به بیهودگی پی‌بردیم. وقتی عمیق می‌نگری به حماقت انسان بیشتر پی‌میبری حتی حماقت در افکار خویش.اینکه از گریه نکردن در مزار مادر و پس از آن خوابیدن با یک زن بتوان نتیجه‌گیری کرد که یک شخص روح ندارد نهایت حماقت است ولی وقتی در رفتار هر روز انسان‌ها عمیق می‌شوی می‌بینی که این چنین قضاوت‌های احمقانه بسیار است.گویی دوسداریم که هر روز قضاوت کنیم و با نگاهی غرور آمیز از نتیجه‌ای که گرفته‌ایم خشنود باشیم و مفتخر از اینکه در این امر هر روز بهتر از دیروز می‌شویم.زندگی انسان متشکل از لحظاتی است که از نزدیک متصل به نظر می‌رسد و از دور کاملا منفصل، گویی لذت می‌بریم از اینکه لحظات را به هم مرتبط کنیم حتی با نخ‌های باریک.بیگانه فردی است که بیهودگی جهان را درک می‌کند، از قید و بند قواعدهای متوهمانه جامعه رها می‌شود و اگر این رهایی بیش‌از حد باشد، نتیجه‌اش انزوای ابدیست؛ انزوایی که شاید نتیجه‌اش مرگ باشد.سخت است با چنین موجوداتی زندگی کردن و شیرین است به تمسخر گرفتن آنها وقتی همرنگشان می‌شوی و پس از اینکه به خلوت می‌روی به حماقتشان بخندی.بنظرم زندگی وقتی لذت بخش می‌شود که بخشی را رها باشی و بخشی را در ارتباط با نقابی جامعه دوستانه.</description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 22:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواهم ابر باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-jknq2wj20ul6</link>
                <description>اولین بار که نگاهش کردم، ساده بود، بی آلایش و پاک. هرچه که بیشتر گذشت از آشنایی ما، او بیش از پیش به من نشان داد. گویی در انتظار صلاحیتم به عنوان فرد معتمد بود.از آشنایی ما خیلی می‌گذرد. قاعدتا باید تا بحال عطشم برای خیره شدن به روی ماهش کم می‌شد ولی هنوز هم اشتیاق دیدنش را دارم. هنوز هم وقتی می‌بینمش برق از چشمانم فوران می‌کند و هنوز می‌خواهم لمسش کنم.آخ که چقدر شیرین است یاری این چنین زیبا برای تمام عمر؛ سیمایش در روز به نحوی زیباست و در شب به نحوی دیگر. خوابش تعریف مجزایی از بیداری در زیبایی دارد و خشمش همانقدر اعجاب انگیز است که متانتش دلنشین.بار اول دل به سادگیش باختم و بارهای دیگر از پیچیدگی متشکل از سادگی روانش. بار اول متحیر از یک چهره و بارهای دیگر ازچهره‌هایی برخواسته از یک اصل. بار اول مانوس از آغوش نرمش و بارهای دیگر نیز. بار اول هم گریه با اشکانش و بارهای دیگر نیز.هر بار که می‌بینمش گویی روز همان روز و است و من همان من و او همان او. هربار که می‌بینمش قصه‌های جدیدی برای گفتن شکل می‌گیرد و نقش‌های جدید نمایان می‌شود. در جهانی که به داستان زنده است چه بهتر از چنین یار داستان‌سرا و داستان‌شنوایی.او برای من معنی اصلات زندگی است؛ می‌گوین آب نماد انعطاف، صبوری و تلاش مداوم است. شاید بتوان گفت آب نماد زندگی است اما او یعنی خود خود زندگی.آب هر چند منعطف اما برای شکلش نیاز به ظرف دارد، یار من چه؟ او رهاست. رها از بند ظروف ساختگی، به نسیم بهاری گیسو افشان می‌کند و به ناملایمت خزانی چشمانش می‌چکد. به گرمای تابستانی آرام و به سرمای زمستانی سوزناک. به خشمی می‌خروشد و به تبسمی می‌نوازد. آخ که چقدر زیباست.سعی کردم او شوم ولی سخت است، من درگیر مظروف محیط خویشم و او نظاره‌گر این بازی تباه. شنونده داستان‌هایم شد هر چند شاهد تمام این‌ها بود و من نیز سعی کردم داستان‌هایش را بشنوم، با من گریست و من هم سعی کردم با او بگریم، با من خندید و سعی کردم با او بخندم با من ..... حقیقتش این است هرچه من سعی کردم کافی نبود، او همچنان از من جلوتر بود و پیش‌قدم.گرچه نتوانستم تماما او شوم ولی او من شد، او من شد تا شاید کمی از رسم رهایی به من آموزد و هنوز شاگرد این استادم. این خطر که تمام شد اشتیاق دیدارش از نو تازه شد و توان نوشتن سخت.کودکی خود را مدیون این معشوقم، تمام مسیر سفر را ابرها برایم راحت می‌کردند و من از خیره شدن به رویشان هیچوقت خسته نمی‌شدم. هنوز هم همین است، هر قدم از مسیر شکلی تازه از همان یاری می‌بینم که روز اول دیدم. چهره عوض می‌کند و قصه می‌گوید و من چشم به هم زدنی مسی را طی می‌کنم.کودکی فقط مسیر مسافرت بود و امروز مسیر زندگی. هر لحظه که می‌نگرم همراه من است و داستان زندگی را یادآوری می‌کند، داستانی سراسر از آزادی. کاش ابر بودم، ابر می‌شدم، ابر می‌ماندم و شاید در نهایت او می‌شدم. </description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 00:10:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگهان افتاد و من دیگر نخندیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-v6rc9ivvghsz-v6rc9ivvghsz</link>
                <description>معمولا در این شرایط می‌خندیدم ولی این بار فرق داشت. وقتی دیدمش اشتیاقش برای رسیدن متعجم کرد، شاید بتوان گفت اشتیاقی قابل احترام. اشتیاق حواسش را پرت کرده بود، افتاد، ولی اصلا خنده دار نبود.شاید اگر آن شب برق چشمانش را نمی‌دیدم با شنیدن چنین اتفاقی بارها می‌خندیدم اما دیگر برایم خنده‌دار نیست. تمام حواسش را معطوف او کرده بود، شوق آغوش سستش کرده بود و گویی بدن نحیفش توان این بار را نداشت؛ شاید به همین خاطر بود که افتاد، شاید پایش تصمیم گرفت سر بخورد تا ناتوانی به دوش کشیدن این بار سنگین را با حواس‌پرتی بپوشاند، شاید باید می‌افتاد تا من دیگر به این سادگی به افتادن‌ها نخندم.شب بسیار تاریک بود و فضا خاموش، چراغ‌های ورودی پارک سوسو میزد و اینطرف سیاهی چیره شده بود. نه در انتظار کسی بودم و نه کسی در انتظارم بود، در افکار خود غرق بودم و به سیاهی آمیخته با کمی نور مینگریستم، گویی روزنه‌های نور چراغ به اجبار سعی داشتند با این سیاهی مقابله کنند اما در توانشان نبود با این حجم از سیاهی مقابله کنند؛ مخصوصا آن چراغ بینوایی که گویی قطره‌های آخر امید خود را سر می‌کشید و هر از چند گاهی به ناچار خود نیز مغلوب سیاهی می‌شد و روشناییش را به خاموشی چیره شب می‌باخت.صدای افتادنش رشته افکارم را گسست، من تنها نبودم؛ گویی تمام محیط اطراف نیز از این گسستگی ناراحت است. تا قبل از افتادنش تنها رهگذری بود که به شکل مه از میان رشته افکارم می‌گذشت. وقتی افتاد لبخندم آماده بود تا به این آشتفگی پیش آمده دامن بزند، آماده بودم تا با او برای شکستن این سکوت همراه شوم. خنده‌ای که هم برای انتقام افکار گسسته بود، هم لحظه‌ای غلبه بر خنده‌های عبوث شب.بلند شد، با دستان نحیفش لباسش را تکاند، لبانم آماده شده بودند و تنها کافی بود قفسه سینه‌ام، دهنام و در نهایت گلویم گام هر کدام نقش خود را ایفا کنند، همه چیز محیا شده بود تا اینکه فقط در حد یک نگاه چشمانش را دیدم، صورتش خجل بود، یک آن نگاهم کرد تا فقط یک چیز را متوجه شود؛ چگونه قضاوتش می‌کنم.یک لحظه نگاه کافی بود تا برق چشمانش خنده‌ را از لبام برچیند، چشمانش پر از اندوه بود. نه تنها اندوه نبود، اندوهی آمیخته با شوق وصال، لذت رسیدن پس از انتظاری طاقت فرسا. چشمانش مرا ناراحت کرد، خوشحال یا شاید متعجب.گویی سال‌های سال بود که معشوقش را ندیده بود، نگاهش را برگرداند و جسمش را با وعده وصال به ادامه مسیر مجاب کرد، گویی فقط شوق وصال بود که به پاهایش شوق حرکت می‌داد. هنوز بررسی‌هایم تمام نشده بود، تمام توجهم حالا متوجه یک نفر شده بود، تمام تکفراتم پیرامون او بود، حالا می‌توانستم از نزدیک یک عاشق را ملاقات کنم. عشاق برای من فقط در کتاب‌ها تعریف شده بودن، در داستان‌های کهنه از نرسیدن‌های دردناک و رسیدن‌های اجباری.کمی که فکرم را جمع کردم متوجه شدم شب نیز با من همراه است، گویی فقط من نبودم که برق چشمی متعجبم کرده بود، گویی فقط من دنبال پاسخ سوالاتم نبودم. به درختان نگریستم، آنها نیز در حال پچ پچ بودند و کمی نگذشت تا چمن‌ها هم به جمعشان اضافه شدند. شب بسیار ناراحت بود، پچ پچ درختان در مورد برقی که جرات شکست این سکوت را داشت ناراحتش کرده بود. چیزی که بیشتر از همه ناراحتش می‌کرد، امیدی بود که در چراغ‌های پارک جان گرفته و چراغ ناامید هم حالا یکسره روشن بود.ترسی ندارم بگویم که برق نگاهش تقریبا تمام محیط را به چالش کشیده بود، پلکانی که رویشان افتاد، مسیری که طی کرد، صندلی که رویش نشست و حتی سایه فردی که کنارش نشسته بود، همگی لب گشاده بودند و هرچه میگذشت خشم شب بیشتر می‌شد. حالا اشتیاقی متضاد شکل گرفته بود، شب تمام تلاشش را می‌کرد تا سکوت دلنشین خود را به فضا برگرداند، منتظر فرصتی بود برای انتقام.آرام نشسته بود، از فرم بدنش می‌شد رضایت را حس کرد، به اندامش که دقت می‌کردم چیزی عجیب بود، امکان نداشت این جسم از ابتدا انقدر نحیف باشد. فقط کافی بود لحظه‌ای کاپشنش درآورد. گویی شب نیز ببا من سوال مشتکر داشت، هوا را برای گرفتن پاسخ مساعد کرد، یک لحظه کافی بود، از برجستگی‌ها و خطوط روی دستانش می‌شد فهمید که سختی عشق بدنش را به این روز انداخته.گرم صحبت بودند، دمای بدنش از شدت اشتیاق آنقدر زیاد شده بود که حتی من هم وسوسه شدم تا عاشق شوم. کاپشنم را درآوردم، برای قدم اول به سر تا سر دستانم نگاه کردم، از سر شانه تا نوک انگشتانم، با دستان او مقایسه‌شان کردم، تازه اول راه عاشقی بودم.کمی که صحبت کردند تصمیم گرفتند تا گرما را با کل محسط پارک شرک شوند اما زورشان به شب نمی‌رسید برای همین آتش روشن کردند. حالا پچ پچ درختان، پلکان و کاشی‌های مسیر تبدیل به هیاهو شده بود، چراغ‌ها از قبل پر نورتر و بوی امید در کل فضا پخش شده بود. همین شب را عصبی‌تر می‌کرد.از اینجا به بعد به عقربه‌های ساعتم خیره شده بودم، به عشقشان حسودیم می‌شد و منتظر پاسخ شب ماندم. این حجم از آرامش درحالی که می‌شد عصبانیت شب را حس کرد برایم عجیب بود. گویی عصبانیتش از چیز دیگری است. اکنشی نشان نمی‌داد و زیر لب می‌خندید. کلافه شده بودم، پس کی واکنش نشان می‌دهی/ از چی انقدر عصبانی شده‌ای؟ چه چیزی می‌بینی که من نمی‌بینم؟آنقدر سوال پرسیدم که اگر هرکسی بود به سطوح می‌آمد. تصمیم گرفتم من هم به جمع دو نفره‌شان بپویندم، من‌هم عاشق شوم تا بلکه دلیل این آرامش شب را درک کنم، عشق را درک کنم و در درختان در مورد من نیز صحبت کنند.کنار دستیش چیزی روی صندلی گذاشت و رفت. تنها شده بود ولی هنوز بدنش گرم بود، هنوز سایه‌اش سایه یک عاشق بود. یک چیز درست نبود، مگر معشق نرفت پس چرا هنوز گرمای وجودش سرد نشده؟ چرا جسمش هنوز پر از اشتیاق رسیدن است؟ چرا هنوز هیاهوی محیط باقیست؟ چرا امید از دل چراغ‌ها رخت برنبسته و چرا شب هیچ واکنشی نشان نداد؟از جیب کاپشنش دو میله نازک و چسب درآورد، لوله را کمی چسب محکم کرد و از چیزی که روی صندلی بود کمی میله چسباند و به سمت آتش برد. شعله آتشش خفیف شده بود، دود به آرامی از لوله به دهانش هدایت می‌شد. از لبخند رضایتش متوجه شدم که معشوقش الان در آغوشش آرام گرفته.ذره ذره معشوقش را دود کرد، ذره ذره معشوقش در آتش سوخت و ذره ذره لبخندش محو شد. هوا سرد شده بود، کاپشنش را پوشید، آتش را خاموش کرد و دوباره لاسشش را تکاند. از همان مسیر بازگشت، نگاه دیگری به من انداخت، برق چشمانش رنگ باخته بود.فضا خاموش شده بود، درختان سکوت پیشه کرده بودند، پلکان فقط نگا می‌کرد و چراق خسته دوباره ناامید شده بود. گویی شب انتهای داستان را خوانده بود. حال می‌فهمم برق چشمانش چه حسی داشت، شرمندگی و ترس.ناگهان افتاد و من دیگر نخندیدم.   </description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 23:50:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله فقط اعداد نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@BTakhalos/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kxfkrwsfddef</link>
                <description>بعضی وقت‌ها فاصله بین دو نفر دور نیست اما زیاده، چطور میشه یک سال، یک خیابون، یک محله و یک ..... هزار هزار تفاوت بسازه؟دیروز اتفاقی با یه نفر گرم گرفتم وشروع کردیم به صحبت، فاصله سنیش ازمن دو سال بود ولی انگار یک دنیا تفاو بین من و اون بود؛ تفاوتی که شاید اگه 50 یا 60 سال پیش بود، انقدر زیاد به نظر نمی‌رسید.بعد از صحبت خیلی تو فکر فرو رفتم، چیشد که تجربه من با کسی که امروز به دوسال پیش من رسیده انقدر فرق داره؟ چرا انقدر زمان داره زود می‌گذره با اینکه یک سال قرار بود همیشه یک سال باشه ولی انگار این معادله به هم ریخته؛ انگار تو جهانی که داریم زندگی می‌کنیم یک سال دیگه یک سال نیست، انگار برای خودش یه عمره.اونقدر تغییرات سریع شده که حس می‌کنیم عقب موندیم، حس می‌کنیم دیر شده، حس می‌کنیم همه چی تموم شده و آخرش حس می‌کنیم فاصله زیاده. شاید بهتر باشه یک بار از اول فاصله رو معنی کنیم، شاید درست نفهمیدیمش.فاصله چیه؟یک معیار برای سنجش میزان دوری یا نزدکی بین دو یا چند تجربه، مکان، انسان، فرهنگ و یا هرچیزی. اما مساله اصلی اینه که فاصله فقط به اعداد تک بعدی محدود نیست؛ مثلا یک سال فاصله وقتی جایی که توش زندگی میکنی هر روز اتفاق جدیدی برات داره دیگه یک سال عادی نیست.مثلا من 2 سال پیش وقتی هم‌سن کسی که باهاش حرف می‌زدم بودم اتفاقات دیگه‌ای برام رغم خورده بود، دو سال پیش من جنگ رو لمس نکرده بودم، تفکراتم برای آینده فرق داشت، من اون سن رو طور دیگه‌ای لمس کرده بودم.یا مثلا وقتی دو نفر با فاصله دو یه محله از همدیگه زندگی میکنن شاید فاصلشون فقط چند دقیقه باشه ولی تجربشون چی؟ فک نمی‌کنم تجربشون هم چند دقیقه فاصله داشته باشه، هر کدوم یک مدل متفاوت زندگی رو لمس کردن، هر کدوم تجربه‌های متفاوت داشتن و هر کدوم نگاه خودشون رو دارن.اصلا چرا دور بریم، دو خانواده فقط با فاصله چند پله از دو طبقه ساختمون، اونا چی، اونا که خیلی باید شبیه باشن ولی همه میدونن که اینطور نیست، خانواده هر کدوم یک عینک برای تفکر داره و کی میدونه در نهایت قراره کدوم عینک غالب بشه.اگه یکم دقت کنیم شاید متوجه بشیم یسری فاصله‌ها توهمه، یسری فاصله‌ها رو برامون ساختن، یسری فاصله‌ها رو خودمون ساختیم، بعضی از فاصله‌ها مفید و یسری دیگه دوست‌داشتنیه.برای فاصله‌های توهمی کافیه یکم به خودمون و اطرافمون دقتکنیم، واقعا فاصله داریم یا فکر میکنیم فاصله داریم، اگه تغییرات سریعه و فکر می‌کنیم عقب موندیم شاید بهتر باشه به این فکر کنیم که تغییر فقط برای منه؟ بعضی وقت‌ها اصلا عقب نموندیم، اصلا فاصله نداریم ولی اونقدر درگیر فکر کردن بهش می‌شیم که واقعا عقب می‌مونیم.برای فاصله‌های ساختگی باید خلوت کنیم، هم با خودمون هم با طرف مقابلمون، گفت و گو کنیم، گوش بدیم، اجزاه بیان بدیم، اجازه خطا بدیم، اجازه جبران بدیم و در نهایت به این فکر بکنیم که فاصله رو برداریم یا نه، چون بعضی فاصله‌ها نیازن اگه کم بشن ضرر میزنن.شاید بخاطر همینه همدیگرو خوب درک نمی‌کنیم، شاید چون معنی فاصله رو درست نفهمیدیم، عادت کردیم فاصله رو انقدر سطحی و در حد اعداد ببینیم ولی فاصله خیلی وسیع‌تر از این اعداده.من دیروز چند کلام صحبت کردم و متوجه فاصله بینمون شدم، شاید اگه بیشتر صحبت می‌کردم فاصله‌های بیشتری پیدا می‌کردم ولی در همین حدم فهمیدم خیلی فرق هست بینمون؛ فرقی که لزوما بد نیست، بعضی وقت‌ها سازندست، بعضی وقت‌ها قابل ادراک، دوست داشتنی، مفید و خب طبیعتا بعضی وقت‌ها مخرب.اگه دیدی بین خودتو و یک نفر یا یک تفکر یا یک هدف فاصله افتاده یکم عمیق فکر کن، حرف بزن و سعی کن از ابعاد مختلف نگاه کنی، شاید جواب ساده باشه ولی سخت گرفته باشی. </description>
                <category>بی‌تخلص</category>
                <author>بی‌تخلص</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 22:10:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>