<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bad Captain</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@BadCaptain</link>
        <description>دل هر آدمی یه دری داره…</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:46:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2552909/avatar/HWye4Z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bad Captain</title>
            <link>https://virgool.io/@BadCaptain</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با آینده چی کار کنیم؟!!</title>
                <link>https://virgool.io/CaptainBad/%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-zfelqaxz1t4k</link>
                <description>فکر کردن به آینده  با خودم همیشه خیلی فکر می‌کنم.اما واقعا یه زمان‌هایی اینقدر که فکر میکنی دیوونه میشی، یعنی میگی باید چی کار کنم، کدوم مسیر رو برم، شاید یخورده‌اش هم بخاطر من باشه چون من خیلی از آینده میترسم، خیلیدوست ندارم توی آینده هم مثل الان یه کارهایی رو بخاطر نداشتن پول انجام ندم، لباسی رو که دوست دارم نخرم، غذایی رو که دوست دارم رو نخورم و هزارتا از این چیزها که خودتون بهتر از من میدونید.با خودم میگم یعنی فقط منم که اینقدر فکر میکنم، یا میگم چون توی ایران هستیم اینقدر از آینده میترسیم، یا شایدم فقر رو چشیدم و خسته‌ام ازش، چون واقعا یه جاهایی یه کارهایی رو دوست داشتم انجام بدم که انجام ندادم و هنوز بعد چندین سال توی ذهن من مونده و به خودم قول دادم تلافی همه اینها رو در میارم.ولی یه چیز رو خوب میدونم تلاش کنی درست میشه.فقر آدم رو نابود میکنه، غرور آدم رو میگیره، آدم رو زشت میکنه، آدم روش نمیشه وارد جمعی بشه و..... ولی وقتی پولدار باشی لعنتی اصلا فکر میکنی چقدر جذاب‌تر شدی، هیچی برات مهم نیست، فکرت آرومه و .....من خودم یه وقت‌هایی شده که پول نداشتم و موتور رو بردم تعمیرگاه و همش ازش می‌پرسیدم چقدر میشه؟ ولی یه زمان‌هایی هم گذاشتم و گفتم هرچی به چشمت خورد درست کن مهم نیست.ولی خدایی بگم پولدار بودن خیلی لذت بخشه، خیلی کیف میده.همه‌ی اینا رو گفتم ولی غافل نشید از خدا زندگی رو بهش بسپارید یه کاری باهاتون میکنه که فکرش هم نمی‌کنید.این هم از یه دلنوشته‌ی دیگه که امیدوارم که لذت برده باشید.#خود_نوشت</description>
                <category>Bad Captain</category>
                <author>Bad Captain</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 07:39:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا هست...</title>
                <link>https://virgool.io/CaptainBad/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA-czfcjjobvggp</link>
                <description>خدا همه جا هستسلام خدااز طرف یکی از بنده‌های روی کره‌ی زمین برات نامه مینویسم. می‌خوام بگم خیلی دوست دارم. از وقتی باهات آشتی کردم خیلی لطف و رحمت دیدم، اون موقعی هم که قبولت نداشتم لطف و رحمت بود ولی خب من نمی‌خواستم قبول کنم که از طرف تو هستش.خدایا حدود یه سالی شده که آشتی کردیم و من توی این یه سال پرواز کردم، چه توی زمینه‌ی کاری و چه توی زندگی، خدایا هرشب که می‌خوابم نگاه میکنم به زندگیم میبینم که اصلا اتفاقاتی که افتاده هیچ جوره نمیشده و من حتی توی تصوراتم هم راحت این اتفاقات 5 سال طول میکشید، اما حالا در عرض یه سال به اندازه‌ی چندین سال جلو افتادم. ازت تشکر میکنم.یادش بخیر توی مدرسه که بودم همیشه از شاگرد زرنگ‌های کلاس بدم میومد، من همیشه میرفتم نماز که نمره‌های خوب بگیرم اما اون شاگر ممتازها اصلا نماز نمی‌خوندن، با خودم میگفتم خدایا من دارم برات نماز میخونم چرا من نمره‌هام پایین‌تر از اونها میشه؟!خب دیگه ما انسان‌ها همیشه برای یه کاری طرف خدا میریم، یا چیزی می‌خواییم و یا گرفتاریم و می‌خواییم مشکلمون رو حل کنه. بعدها که نگاه میکنی همون مشکل یه دلیلی داشته و بی دلیل نبوده.به طور مثال من خودم رو میگم وقتی با پدرم بحثم شد بدترین روزهای عمرم بود و برای اینکه مستقل بشم رفتم و توی رستوران کار کردم، اون رستوران نقطه ی عطف زندگی من بود و فهمیدم که من نمی‌تونم با این طوری کار کردن پول زیادی در بیارم و بخاطر همین فکر کردم و طرف کار و حرفه‌ی دیگه‌ای رفتم. نمیگم توی کارم حرفه‌ای هستم ولی هدفم رو دوست دارم و خوشحالم که الان توی این مسیر قراردارم.خدا خیلی مهربونههرکس بخواد میتونه یه جایی از زندگیش خدا رو پیدا کنه و باهاش همراه بشه، خدا با اثبات‌های دوران راهنمایی و دبیرستان کتاب هدیه‌های آسمانی بدست نمیاد، خدا با قلب آدم به دست میاد، آدم حسش میکنه و اون وقت هستش که دیگه ولش نمیکنی و به طرفش میری. خدا خیلی مهربونه یه کاری با آدم میکنه که تو حتی فکرش هم نمیکردی.این دلنوشته رو می‌خواستم دیروز بنویسم اما منصرف شدم ولی امروز گفتم یه نامه به خدا بنویسم و دوست داشتم یه جایی داشته باشمش.خدایا مرسی بابت تمام کارهایی که در حق من کردی و می‌خواهی بکنی، هرکاری که به نفع من هستش رو انجام بده چون تو آگاه به همه چیز هستی اما ما انسان ها فقط جلوی پامون رو میبینیم.من با خوندن کتاب باشگاه پنج صبحی‌ها و پادکست کتاب معجزه‌ی شکرگذاری الان به این تفکر رسیدم.حالا یه چیز جالب بگم چون از نظر من زشته وقتی با الهام گرفتن از یکی میری جلو ازش نام نبری، من خودم از فضای مجازی متنفرم و دوستش ندارم و فقط روزی نهایتا یه ساعت وقت میزارم، یه روز که داشتم میگشتم کلیپ‌های آیسان رو توی فضای مجازی دیدم و خوشم اومد، دیدم چطور با خدا عاشقانه حرف میزنه و دوستش داره و تاثیرش هم گرفته، منم یه ذره دقت کردم به زندگیم دیدم منم چیزهای زیادی برای تشکر کردن دارم و از اونجا بود که شیفته‌ی اون مرد شدم و استوری‌هاش رو نگاه میکنم.حالا شاید شما بگید این خیلی مذهبیه و اینا ولی خدا شاهده من نماز نمی‌خونم، روزه نمیگیرم و من فقط خدا رو قبول دارم، فقط خداتوی فیلم مارمولک بود که میگفت راه‌های رسیدن به خدا به تعداد آدم‌های روی زمین وجود داره، من راهم رو پیدا کردم و مادرم هم راهش اینه که نماز بخونه، من کاری به راه کسی ندارم سرم توی زندگی خودم هستش.خب این هم از دلنوشته خیلی وقت بود ننوشته بودم، امروز که دارم مینویسم یه احساس خالی شدن دارم.ببخشید اگه با نوشته‌ی من حال نکردین، من فقط با خدای خودم داشتم حرف میزدم و اصلا اهل نصیحت نیستم و بدم میاد، چون معتقد هستم کسی که نصیحت میکنه باید خودش کامل باشه و من اصلا خودم رو در اون جایگاه نمی‌دونم.بخدا که آدم ها با خنده خوشگل تر هستند.دوستان بخندید بخدا این زندگی با اخم کردن و عصبانیت رد نمیشه خیلی سخت میشه بخندین و دیگران هم بخندونید. بخدا که همه مشکلات دارند ولی خب چون میخندن دلیل بر این نمیشه که غم و ناراحتی ندارن.حتما نظراتتون رو بگید ببینم چیکار کردم?ببخشید سرتون درد گرفت?#خود_نوشت</description>
                <category>Bad Captain</category>
                <author>Bad Captain</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 07:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خودنوشت: توی دنیا چه خبره؟</title>
                <link>https://virgool.io/CaptainBad/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%87-tsnuupknplvs</link>
                <description>دنیاامروز می‌خوام یه ذره درد و دل کنم و شما هم نظراتتون رو بیان کنید تا از نظرات شما هم استفاده کنم.یه سؤال: توی دنیا چه خبره؟یکی عروسی میگیره میگن هزینه‌اش شده 30 میلیارد، بعد من به فکر بنزین موتورم که زود تموم نشه. خدا شاهده چند روز پیش موتورم خراب شد رفتم درست کنم از بس از طرف پرسیدم چقدر میشه خجالت کشیدم و آخرش هم همه رو دست دوم انداخت??یکی میره توی عروسیش ماشین چند میلیاردی میاره، بعد من خرج خودم رو به زور میتونم در بیارم.بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم که چرا اینقدر تفاوت در طبقات جامعه وجود داره و هربار مغزم می‌خواد از جاش کنده بشه که چرا یه آدم 30 میلیارد فقط پول عروسیش شده، بعد من به فکر پول بنزین موتورم هستم.آخه برای منی که 50 میلیون پول زیادیه اصلا 30 میلیارد رو نمی‌تونم تصور کنم بخاطر همین مخم دود ازش بلند میشه.فرق ما از زمین تا آسمون که هیچی تا کهکشان راه‌شیری ایستگاه سوم بقل عطارده??پولحالا من اینا رو میگم نه اینکه اون کار اشتباهی کرده، نه، نوش جونش زحمت کشیده بایدم خرج کنه، من میگم چرا اینقدر فاصله‌اس بین قشرهای جامعه.من جرعت نمی‌کنم نزدیک دختر بشم چون خرج داره، ماشالله بعضی از این دخترا هم هستن که کافه، رستوران، سینما و هزارتا جای دیگه که خودشون نمیتونن برن، بعد میان از پسرا می‌خوان و پسرا هم جالبه دارن و خرج میکنن، یکی نیست بگه نامردا این طور خرج میکنید این دخترا عادت می‌کنن من ندارم پول خرج کنم??الان دارید با خودتون میگید این قشنگ عروسیه تو دلش مونده اینقدر عروسی میگه، دست فکر میکنید توی دلم مونده نمی‌تونم هضمش کنم.??مزداتیری رفیقمیه رفیق دارم مزداتیری داره یا بهتره بگم باباش براش خریده، میگفت من همیشه صبح با یه شاخه گل میرم دنبال دوست‌دخترم و براش هدیه میگیرم، منم بهش گفتم منم همین طور از سه‌کیلومتری دختر رد میشم داد میزنم. (شاید بپرسید چرا داد منم نمی‌دونم به ذهنم اومد نوشتم?)همون رفیق نازنین و عزیزتر از جانم یه روز نشسته بودیم توی دانشگاه یهو گفت هوس سوشی کردم امروز می‌خوام برم بخورم، منم بهش نگاه کردم و گفتم منم همین طور خیلی وقته سوشی نخوردم، گفت چند وقته؟ گفتم یه عمر!??خارج از داستان این رو بگم:امشب خیلی وقت بود دلنوشته ننوشته بودم، به هوش مصنوعی گفتم یه موضوع جذاب بده برای نوشتن، به نظر شما چی داد؟تجربه سفرهای خارج از کشور، من یه نگاه کردم یهو ترکیدم از خنده، گفتم فقط مونده بود هوش‌مصنوعی من رو مسخره کنه، مردحسابی من دورترین جایی که رفتم تا دانشگاه بوده که اونم بعضی روزها کلاس رو میپیچونم که بنزین کم مصرف بشه.خب بریم ادامه مطلب:همین دوستم یه روز کلاس رو پیچوندیم گفت بریم دور بزنیم، منم موتور رو دم دانشگاه پارک کردم و سوار مزداتیری شدم، منم که ماشین ندیده، خیلی تلاش کردم که تابلو نشه اما متاسفانه موفقیت‌آمیز نبود.سوارشدم، خداشاهده این صندلی‌های ماشینش از پتو و تشک خونه‌ی ما نرم‌تر بود، اینقدر کیف میداد، بعد اون موقع زمستون بود، گرمکن صندلی رو که زد من ارضای روحی شدم، من کراش زدم روی گرمکن صندلی ماشینش، بعد جالبیش اینجاست که هم گرمکن صندلی رو زده و هم کولر ماشین، خدا شاهده انگار می‌خواد ماشین رو بفروشه داشت تمام تلاشش رو میکرد که تمام آپشن ماشین رو به طور کامل و جامع نشونم بده انگار من خریدارم، یکی نیست بگه بابا به فکر بدن خودت باش الان سرگیجه گرفته نمی‌دونه سردش بشه، گرمش بشه تکلیفش نامشخصه.??دوباره همین رفیق عزیز و گلم، یه روز پنج‌شنبه گفت بریم چالوس یه آش بزنیم بیاییم، حاجی من اصلا برام گنگه، آش، چالوس!، بخاطر یه آش بنزین بسوزونی، وقتت رو هدر بدی که بری آش بخوری!، خب همین جا بخوری چی‌میشه، واقعا این باکلاس‌ها کاراشون روی مخ میره باید باهاش قطع رابطه کنم.?خلاصه که اول داستان غمگین شروع شد، بعد رفته رفته طنز شد، خودمم نفهمیدم چطور شد!، چون من اصلا موقع نوشتن فکر نمی‌کنم و هرچی که توی ذهنم میاد رو می‌نویسم.برگرفته از واقعیت و اندکی خیال‌پردازی و بزرگ‌نمایی....این داستان هم تموم شد امیدوارم از این دلنوشته هم لذت برده باشید.تشکر ??راستی دختران سرزمینم شماره این بنده خدا رو دارم اگر خواستین بگید????#خود_نوشت </description>
                <category>Bad Captain</category>
                <author>Bad Captain</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 00:52:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خودنوشت: کافی‌شاپ چیه؟!...</title>
                <link>https://virgool.io/CaptainBad/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%BE-%DA%86%DB%8C%D9%87-elulx3owmztu</link>
                <description>کافی‌شاپسلام سلاطین امروز می‌خوام درمورد خودم بهتون بگم تا بدونین من با جوون‌های امروزی خیلی فرق دارم.از کجا شروع کنیم، اها مثلاً جوون‌های امروزی توی فیلم‌ها و یا توی فضای مجازی تا با دختری آشنا میشن کجا میرن؟! آفرین کافی‌شاپ، در حالی که من اصلاً کلمه‌ی کافی‌شاپ در فرهنگ و لغت ذهن من وجود نداره و نمی‌دونم کافی‌شاپ چی هست.حالا شایدم بخاطر اینه که پولش رو ندارم ??بعد یه سوال همه این کسایی که میرن کافی‌شاپ مگه پولدارن؟ آخه یه بار دوستم که خونه‌ی روبه‌رویی ما زندگی می‌کنند اومد گفت بیا بریم کافی‌شاپ، من یه نگاه بهش کردم، یه نگاه به خودم کردم، گفتم بابا ما روی هم پولامون رو جمع کنیم شاید بتونیم تا سرکوچه بریم، آخه می‌دونید ما جایی زندگی می‌کنیم که تا شعاع سه کیلومتری خونه‌ی ما همش بیابونه و از 7 شب به بعد آدم چیز (جیگر) نداره بره بیرون، البته ماشاللّه آدم‌های با دل و جرعتی داره و هرشب بیرون میشینن مشغول رازونیاز با خداو ااینقدر به خدا نزدیک میشن که پرواز می‌کنن به عالم دیگه‌ی ??خب بگذریم، آقا اصلاً فرض کن ما رفتیم کافه، بابا وقتی ما بریم توی کافه همه‌ میفهمن ما برای این محله نیستیم و میفهمن که ما توی زندگیمون تنها جایی که رفتیم فلافلی سرکوچمون بوده، تازه آخرین باری که رفتیم 5000 تومن دادم دوتا قرص گرفتم، یعنی نون ساندویچ دوتا قرص اول و آخرش داشت و جاهای خالی رو که بهتره بگم کل نون باگتم رو با سالاد، ترشی، گوجه، خیارشور و کلم‌قرمز پر می‌کنیم، بعد تازه راز سیر شدنمون هم دو نون بودنه ساندویچ بود که اونم نون اضافی رو از اون نون‌هایی استفاده می‌کنیم که سفت شده و رقابت تنگاتنگی با ساق‌طلایی برای خشکسالی داره میذاشتیم.خب شاید باور نکنید ولی ما باز هم اهمیت ندادیم و رفتیم کافی‌شاپ، نشستیم توی کافه، شما تصور کنید همه دونفری آقا و بانو فضای رمانتیک، بعد من و دوستم اومدیم با شلوار کردی که توی محله‌ی ما رسم هستش که مادر عروس برای داماد میخره.خب خلاصه نشستیم و گارسونه می‌ترسید از ما سفارش بگیره، فکر میکرد اومدیم سرقت مسلحانه، دیدم همه‌ی پولارو آوورده میگه آقا بفرمایید، فقط ببخشید اگه کمه تازه اول صبحه دخل کم پول داره شب بیایی بیشتر میدم، گفتم آقا جمع کن این مسخره بازی رو ما درسته یه ذره که نه زیاد قیافمون به ارازل و اوباش میخوره ولی پول حلال خوردیم.منو رو آوورد من به دوستم گفتم این منو رو چرا به زبان انگلیسی آوورده، بابا این ما فارسی رو به زور حرف میزنیم بعد به گارسونه گفتم عزیزم این چرا خارجیه می‌خوایی ما رو مسخره کنی برو عین آدم منوی فارسی رو بیار، گارسونه یه نگاه کرد بهمون، از اون نگاه‌های تاسف انگیز پدر و مادر بعد خراب کاری، منم به روم نیاووردم گفتم چیه چرا نگاه میکنی، گفت آقا ببخشید ولی این منو فارسیه، گفتم عه راست میگی پس چاییش کو، از این استکان‌های کمر باریک که توی قهوه‌خونه‌ی اوس قلام هست می‌خوام تازه نباتش هم زیاد باشه امروز رازونیاز با خدا سنگینه قراره ارتفاع بیشتری پرواز کنیم تا به خدا نزدیک‌تر بشیم.شما فکر می‌کنی گارسونه چی گفت، گفت: آقا ببخشید ما چایی استکانی نداریم، اینجا من دیگه عصبانی شدم و گفتم بلند شو جعفر اینجا دیگه جای موندن نیست، بیابریم کافی‌شاپی که چایی استکانی نداشته باشه کافی‌شاپ نیست.هیچی دیگه از اون روز به بعد دیگه تصمیم گرفتم کافی‌شاپ نرم و من الان به عنوان جوون امروزی تصوراتم از کافی‌شاپ می‌دونید چیه؟ آلان بهتون میگم، تصورات من از کافی‌شاپ اینه که یک مغازه که چند تا جوون میشینن و تلاش میکنن تا با هم حرف‌بزنن و خب حالا یه قهوه هم شاید بگیرن وگرنه کاربرد اصلی دورهم بودن برای برقراری ارتباط هستش.این یه انشا از دوران راهنماییم بود و دوست داشتم یه جا داشته باشمش، واقعیت با تخیلات ذهنی مخلوط بود.امیدوارم لذت برده باشید..... </description>
                <category>Bad Captain</category>
                <author>Bad Captain</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 20:04:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌نوشته: تولد 20 سالگیم مبارک...</title>
                <link>https://virgool.io/CaptainBad/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-20-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-vofx4tqxkm0i</link>
                <description>تولد 20 سالگیمتولد ۲۰ سالگیم مبارک باشه، خیلی زود گذشت، خیلی، انگار همین دیروز بود که بخاطر خراب کاری کردن تو شلوار داشتم به سمت دست‌شویی میدوییدم تا مامانم عصبانی نشه، انگار همین دیروز بود که از رفتن به مهدکودک گریه میکردم، یادش بخیر توی مهدکودک با همکلاسی‌هام سرسره بازی می‌کردیم، استخر توپ بازی میکردیم، چقدر راحت شاد بودیم و زندگی رو راحت میگرفتیم. یادش بخیر، انگار همین دیروز بود معلم پیش دبستانی ما بین سال عوض شد داشتم گریه می‌کردم که چرا داره میره و دلم براش تنگ میشه و بعد اینکه بزرگ شدم تازه فهمیدم که هیچ کس موندگار نیست حتی عزیزترین کس‌های آدم، آدم‌ها میام که برن هیچ کس نمیمونه.کلاس اول معلم ما اسمش آقای توبایی یادش بخیر عجب معلم گلی بود، چقدر فوتبالش خوب بود، اون کجاست، اصلا زنده‌اس، نمی‌دونم، چقدر خوب بود که بازهم میدیدمش.کلاس دوم، یادش بخیر یه مرد شیخ مانندی بود، خدا خیرش بده بهم یاد داد که دست پدرومادر رو باید بوسید و از اون روز به بعد به هرجا برسم بخاطر همین کارش هستش.کلاس چهارم، عالی بود یه معلم جوون پایه داشتیم، از اون سال به بعد دست خط من خوب‌تر شد.کلاس ششم که دیگه بی‌نظیر بود یه معلم سرحال و پایه اهل عشق و حال، ای کاش دوباره میدیدمش، ای کاش..دوران راهنمایی هم دوران قشنگی بود لذت بردم و عشق و حال کردم.سال متوسطه دوم رو دوست نداشتم و فقط بگم خیلی شر بودم و همش دم دفتر...دانشگاه هم که سرتاسر لذت و عشق و حال....شاد باش واقعا آدم گذشته رو که نگاه میکنه فقط به یه چیز پی میبره اونم اینه که میگذره، روزهایی بودن توی گذشته که آدم یادش میکنه میبینه توی اون زمان من بدبخت عالم بودم، اما الان چی، گذشته، خوشی‌ها هم همین طور میگذرن.با خودم فکر می‌کنم که اگه زندگی روزهای خوب و بدش میگذره پس ما آدم‌ها چرا غصه می‌خوریم، چرا ناراحتیم، چرا کفر میگیم، بابا یه نگاه به گذشته بکنی میفهمی که و میگذره. انگار همین دیروز بود، واقعا عمرماس که داره تموم میشه، باید از عمرمون درست استفاده کنیم و نهایت لذت رو ببریم. پس غصه نخورید.....تولد مبارک پسر دوست داشتی?#خود_نوشت</description>
                <category>Bad Captain</category>
                <author>Bad Captain</author>
                <pubDate>Sun, 28 May 2023 18:59:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌نوشته: این پول از زندگی ما چی می‌خواد...</title>
                <link>https://virgool.io/CaptainBad/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-furmeamc771a</link>
                <description>آرزوتوی یه مصاحبه‌ای دیدم که از خارجی‌ها میپرسید بزرگ‌ترین لذت زندگیت چیه؟ و اکثر جواب‌هایی که می‌دادن وقت گذروندن با دوستان و خانواده بود، کاری ندارم که واقعا این لذت هست یانه ولی واقعا یک لحظه تصور کردم این سوال رو از مردم ایران بپرسن، قطعا ۹۰ درصد مردم به همراه من میگیم پول، شاید واقعا پول جواب درستی نباشه اما واقعا توی کشوری زندگی می‌کنیم که برای یه خوشی کوچیک نیاز به پول داری، ولی در عوض برای درآووردن همون پول باید ساعت‌ها و یا حتی روزها کارکنی.فقروقتی پسر ۱۵ ساله‌ای که باید به فکر عشق و حال و لذت بردن از زندگیش باشه، داره کار میکنه که پول دربیاره، یا خانواده‌ای که همه اعضای خانواده کار می‌کنند که فقط بتونن اجاره‌ی خونه رو بدن، یه ذره که آدم با خودش فکر میکنه میبینه حق داریم که بگیم پول بزرگترین لذت زندگیه، حق داریم.خداشاید بخاطر همینه که جوون‌های الان اعتقادشون کم‌رنگ‌تر شده نسبت به خدا، شاید این تفاوت نگرش و زندگی کردن رو دیدن و فهمیدن اونقدرها هم که پدر و مادرهای ما میگفتن خدا عادل نیست، مارو یه عمر گول زدن که خدا آدم‌هایی رو که دوست داره بیشتر توی شرایط سخت قرار میده، اینم یکی از عجایب خداست که برعکس همه کار میکنه.میگن بعد هر سربالایی، سرپایینی هستش، ولی اینو می‌خوام به خدا بگم اگه صدام رو میشنوه سرپایینی اگر هست توی سن پیری بدرد نمی‌خوره، همون ندی بهتره، چون فقط حسرتش رو می‌خوریم که چرا زودتر ندادی.هرجوری فکر می‌کنم میبینم حق ماها این نیست، ولی خیلی وقته که این دنیا رو حق و عدالت اداره نمیشه، مثل اینکه هرکی قدرت داشته باشه، زور میگه. آدم‌های فقیر حتی نمی‌تونن عاشق بشن، یعنی به خودش اجازه نمیده که کسی رو دوست داشته باشه بعد اون موقع ما حرف از خوشی و لذت بردن از زندگی میزنیم!شادی دوران بچگیدلم تنگ شدم برای دوران بچگی که تنها دغدغه‌ مون این بود که این توپش رو میاره یا اون، یا اینکه یخمک قرمز بگیرم یا زرد، یا اینکه یخمک زرشکی بخوریم زبونمون قرمز بشه و نگاه کنیم و بخندیم، نمی‌دونم ما عوض شدیم یا دنیا، ولی این رو خوب می‌دونم که همین الان وضع زندگیمون بهتر از فرداست......شعر:خدایا کفر نمیگویم،پریشانم،چه میخواهی تو از جانم؟!مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.خداوندا!اگر روزی ز عرش خود به زیر آییلباس فقر پوشیغرورت را برای تکه نانیبه زیر پای نامردان بیاندازیو شب آهسته و خستهتهی دست و زبان بستهبه سوی خانه باز آییزمین و آسمان را کفر میگویینمیگویی؟!خداوندا!اگر در روز گرما خیز تابستانتنت بر سایه ی دیوار بکشانیلبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاریو قدری آن طرف ترعمارتهای مرمرین بینیو اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو یی روان باشدزمین و آسمان را کفر میگویینمیگویی؟!خداوندا!اگر روزی بشر گردیز حال بندگانت با خبر گردیپشیمان می شوی از قصه خلقت،  از این بودن،  از این بدعت.خداوندا تو مسئولی.خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندندر این دنیا چه دشوار است،چه رنجی میکشد آن کس  که انسان است و از احساس، سرشار است.خلاصه مطلب:این متن‌های من همه دلنوشته‌ی منه و درد و دلم با خدا، دلیل نمیشه که من خدا رو قبول ندارم و به کارهاش اعتقاد ندارم فقط با خدای خودم حرف میزنم و گلایه می‌کنم.شعار همیشه‌ی من اون طوری که دوست دارید زندگی کنید، شاد زندگی کنید و از زندگیتون نهایت لذت رو ببرید، چون زندگی از اون چیزی که فکر میکنید بی‌ارزش‌تر و کوتاه‌ترهامیدوارم از این دل‌نوشته هم لذت برده باشید...#خود_نوشت</description>
                <category>Bad Captain</category>
                <author>Bad Captain</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 13:03:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل نوشته: ای کاش بچه بودیم...</title>
                <link>https://virgool.io/CaptainBad/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-yfkrxdfevb5r</link>
                <description>دوران کودکییادش بخیر وقتی بچه‌تر که بودیم دوست داشتیم بزرگ بشیم، دوست داشتیم روی ما حساب کنند نگن هنوز بچه‌ای، اما حالا که بزرگ شدیم انگار دنیا سخت‌تر شد، انگار فکر و خیالمون هم مثل سنمون بزرگ‌تر شد، خدایی وقتی به بچگی‌هام فکر میکنم میبینم اصلا فکر و خیال بزرگی نداشتیم، فقط به فکر این بودیم که بچه‌ها ساعت ۹ صبح میان بیرون یا دیرتر، نکنه فاطمه خانوم نزاره فوتبال بازی کنیم، نکنه ابوالفضل فردا نباشه ما یه یار کم داشته باشیم.اما الان که نگاه می‌کنم به جامعه یا حتی زندگیم میبینم خیلی فکر و خیالمون بزرگ‌تر شده، وقتی بچه‌ای رو که ۱۵ سالشه میبینم به جای اینکه به عشق و حالش برسه و درسش رو بخونه میره سرکار واقعا ناراحت میشم که چرا این بچه از این سن باید فکر و خیال بزرگونه داشته باشه و سختی بکشه.ای وایی چه بچه‌هایی که مدرسه رو که دوست داشتن بخاطر کار و پول درآووردن ول نکردن، چه کسایی که آینده‌شون رو به پول ندادن چون باید کار میکردن. همیشه با خودم میگم ای کاش بزرگ نمیشدم همون توی سن ۱۰ سالگی میموندم، ای بابا همیشه همینه‌ها چندسال دیگه هم دوباره همین رو میگیم ای کاش توی سن الانم میموندم.خلاصه که هرچی سنمون بزرگ‌تر شد مشکلاتمون هم بزرگ‌ شد، هرچی ما قد کشیدیم، مشکلاتمون هم قد کشید، فقط یکی نیست بگه ای بابا این ریشه مشکلات کی می‌خواد خشک بشه.ولی هرچی فکر میکنم اگر من خدا بودم این طوری خدایی نمیکردم، چرا یکی خیلی داره، یکی نداره، چرا یکی ۵ تا خونه داره، یکی توی کوچه می‌خوابه، مشکلت چیه باما، کاری کردیم، از ما زمینی‌ها ناراحت شدی داری تلافی میکنی، بابا به خودت قسم من خبر نداشتم سیب دست آدم بود وگرنه بهت میگفتم، بابا مگه خودت نگفتی گناه کسی رو به پای دیگری ننویسین، به من چه که آدم سیب خورده، چرا از ما عصبانی هستی.بگذریم سرتون هم درد گرفت، اینم از دنیایی که هیچ چیز سرجاش نیست و داریم توی یه عالمه هرج و مرج زندگی می‌کنیم، البته اینم بگم که تقصیر ماهم هست که به همدیگه رحم نمی‌کنیم. به قول مهران مدیری: دیگه این دنیا بدرد نمیخوره.... آقا دیگه واقعا تموم شد از زندگیتون لذت ببرید.#خود_نوشت</description>
                <category>Bad Captain</category>
                <author>Bad Captain</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 11:15:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>