<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Basirat</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Badirat207</link>
        <description>سلام  🫡
ان شاءالله باهمیم برای بهتر و سریعتر به مقصود رسیدن 🙂💪🏻</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:25:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3710543/avatar/Uobojp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Basirat</title>
            <link>https://virgool.io/@Badirat207</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میترسم یه وقت من نباشم....</title>
                <link>https://virgool.io/@Badirat207/%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-y5blgy3lscxq</link>
                <description>يادم هست يک بار براى ديدن دخترم بـه اصفهان رفتـه بـودمو بعد از چند روزى با يكى از دوستانم به تهران برگشتم.نزديكىهاى سحر بود كه به خانه رسيدم. وقتى وارد خانـهشدم، ديدم همه بچه ها خواب هستند، ولى آقا بیدار است. چاى حاضر كرده بودنند، ميوه و شيرينى چيده بودنـدو منتظر من بودند. دوستم از ديدن اين منظره بسيارتعجب كرد و گفت: همـه روحانيـون ايـن قـدر خـوب هستند؟ابعد از سلام و عليك، وقتى آقا ديدن، بچه هـا هنـوز خوابنــدبا تأثر به من گفتند: مىترسم يك وقت من نباشم و شـمااز سفر بياييد و كسى نباشد كه به استقبالتان بيايدمیترسم یه وقت من نباشم....</description>
                <category>Basirat</category>
                <author>Basirat</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 23:12:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>