<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های &quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Bahar-nevisande16</link>
        <description>کانال من در بله: @mystory_roman👣✨️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:27:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3505995/avatar/0Dyzcg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ستاره در نیمه شب- پارت نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-xpbpqprfp8tk</link>
                <description>ساکتِ ساکت است‌، تنها صدای قدم های من روی کفِ چوبی است که به آنجا می بخشد. نورِ کوچک و لغزنده شمع ها کمی به دیوار نور داده است؛ من کسی هستم که آرام آرام سایه ام به آن نور کوچک اضافه می شود. صدای تند شدن حرکات کسی در اتاق مرا کنجکاوتر از قبل می کند! آرام در را هل می دهم و جلو می روم:&lt;&lt; پدر؟! مادرم کجاست؟!&gt;&gt;او ناگهان روی زمین می افتد و گریه می کند. قلبم به تپش می افتد، هر ثانیه قدرت ضربه اش به قفسه سینه ام بیشتر می شود! اما چرا گریه مرد، واقعی نیست؟! چرا شبیه تمرینی برای تئاتر است؟! چشم هایم را در اطراف می چرخانم. پرده ای که باد لحظه ای او را آرام نمی گذارد، پرده قدری بی قرار است که انگار می خواهد چیزی به من بگوید. نزدیکش می روم، در فلزی را کنار می‌ زنم و وارد بالکن می شوم، باد لا به لای موهایم غوغا به پا می کند. لحظه ای سرم را می چرخانم و به آن مرد نگاهی می اندازم؛ هنوز درحال گریه و زاریِ عجیبش است. آب دهانم را قورت می دهم. قلبم جوری به قفسه سینه ام ضربه می زند که انگار می خواهد که آن را بشکافد و بزند بیرون!   دستم را روی پیشانی ام می گذارم، عرق کرده ام!.. به پایین نگاهی می اندازم..! مادرم که کنار آن کلبه ی چوبیِ پر از خاطره و نزدیک به قلعه بی جان شده بود..&lt;&lt; پسرم.. من واقعا متاسفم! قول میدم تاوانش رو از کسی که این کارو کرده بگیر..م!&gt;&gt; باد با صورتم برخورد می کند، آن را خنک می کند، عرق پیشانی ام را خشک و وجودم را نوازش می کند. نفسی عمیق می کشم؛ بوی گل و چمنزار در بینی ام پر می شود، فکر کنم.. دوستش دارم! به ابیگل نگاه می کنم، مثل اینکه خیلی وقت است چشمانش رو به من است و دارد من را می بیند، من غرق در افکار بوده ام.‌. ابرویش را می اندازد بالا، برعکس راه رفتنش روی چمن ها را تمام می کند و دوان دوان به سمت من می آید، دستان من را می گیرد، شروع به چرخیدن می کند و من را هم با کمک کشیدن دست هایم می چرخاند. چشم هایم گرد می شود و ناخوداگاه شروع می کنم به فریاد کشیدن، او چشم هایش را می بندد و می خندد.&lt;&lt; کافیه! گفتم کافیه! وای! وای! وای!&gt;&gt;او ابروهایش را به معنی اینکه حرفم را گوش نمی دهد، دوباره بالا می اندازد و کارش را با سرعت بیشتری ادامه می دهد! وای! چرا او به حرفم گوش نمی دهد؟! من می‌ترسم! ابیگل خواهش می کنم! وای! دوباره آن فکر ها آمدند: نکند ناگهان روی زمین بیوفتیم، این گوشه ها سنگی باشد و با سرمان برخورد کند و ما را بکشد؟! نکند ناگهان در گوشه ای از این چمنزار پرت شوم و همان جا هم یک شاخه کوچک و تیز باشد و روی آن بیوفتم و برود توی تنم؟! نکند به خاطر کشش، دستم در برود؟! نکند..! ناگهان ضربه ی یک سیلی محکم روی صورتم را احساس می کنم. آب دهانم را قورت می دهم. چه خبر است؟! ابیگل دست به سینه با ابروهایی در هم فرو رفته و با چشم هایی آتشین به من خیره شده است:&lt;&lt; کافیه دیگه! نمی خوای این مدام فکر کردن به چیز های منفی رو کنار بذاری ولیعهد؟!&gt;&gt; بدنم داغ می شود و دستانم شروع می کند به لرزیدن. چطور به خود این اجازه را داده است که دستش را روی من بلند کند؟! برایم اهمیتی ندارد که زیبا است یا.. هرچی! به درک! به او نشان می دهم که چه خبر است! زندگی را برایش سیاه می کنم! دستم را بالا می آورم و قدرتی را در او به جریان می اندازم! به او نشان می دهم تقاص سیلی اش را! دختره ی..! اما.. دستم می لرزد! نمی تواند حرکتی کند! چرا پس وایساده ای دست؟!.. لحظه ای مکث می کنم. چون خودم نمی خواهم.. نمی خواهم آسیبی به او برسانم! ناگهان روی چمن ها می افتم و اشک هایم سرازیر می شود! او درست می گوید! من زندگی ام وقف افکار منفی کرده ام! زندگی ام را تباه کرده ام! این زندگی نیست که من می خواستم! باید چه کاری انجام بدهم؟! قطرات اشکم روی گونه های خشکم می ریزد، صدای گریه ام بلند می شود و هق هقم آن را آزادتر می کند. ابیگل روی چمنزار، کنار من می نشیند، کمی مکث می کند، تردیدی در وجودش احساس می کنم، تصمیمش را می گیرد؛ نزدیک می شود و من را به آغوش می کشد. سرش را روی شانه ام می گذارد و با دستش ضربه هایی آرام روی کمرم می زند و آرامم می کند:&lt;&lt; اشکالی نداره.. تقصیر تو نبوده دوستم!&gt;&gt;او به آغوش کشیدن من را تمام می کند. سرم را بالا می آورم. همانطور که نشسته است خودش را روی چمن ها می کشد و از من کمی فاصله می گیرد، چهارزانو می شود:&lt;&lt; خب ببین تقصیر خودت بود دیگه، تو شروع کردی به فکر منفی کردن منم خواستم تمومش کنم. البته نباید می زدمت.. عذر خواهی می کنم.&gt;&gt;نفسم را از دهانم بیرون می دهم و لبخندی می زنم‌:&lt;&lt; پس.. یکی طلبت!&gt;&gt;یکی از ابروهایم را بالا می دهم و برای او دست می زنم. او تعجب کرده است. سرش را کج می کند:&lt;&lt; چی؟!&gt;&gt;&lt;&lt; فعلا فکرای منفیم رو از ریشه بریدی!&gt;&gt;می خندم.&lt;&lt; آخ!..&gt;&gt;دستم را روی صورتم می کشم، همانجایی که سیلی را خورده ام:&lt;&lt; چقدر درد می کنه!&gt;&gt;او چشم هایش را درشت می کند و ابروهایش را در هم می برد. تند تند حرف می زند:&lt;&lt; اعصاب منو خورد نکن! ازت عذرخواهی کردم دیگه!&gt;&gt;&lt;&lt; منم بخشیدم اما تا آخر زندگیم این درد با منه!&gt;&gt;ابرویم را بالا می دهم.  او سرش را چپ و راست با ناراحتی تکان می دهد و شانه هایش را بالا می اندازد. از جایش بلند می شود و می رود کنار دریاچه می نشیند‌. همانطور که نشسته است، پاهایش را داخل آب می برد و آن ها را داخل آب بازی می دهد، کنار او می نشینم، زانو هایم را جمع، و آن هارا بغل می کنم. به اطرافم به خوبی نگاه می کنم. جالب است.‌. این چمنزار کوچک و نقلی که کنار دریاچه است، برای حداقل من، مثل یک پناهگاه امن است. به ابیگل نگاه می کنم، اینجا جاییست که بسیار با ابیگل آمده ام و با او خاطرات مختلفی را ساخته ام، حس صمیمیتی با گل ها، نسیم و حتی درختان و تنه هایش دارم. دوباره به ابیگل نگاه می کنم؛ خیلی ساکت است! شاید زیادی با او درمورد سیلی شوخی کرده ام!&lt;&lt; میگم؟ ناراحت شدی از دستم مادام؟!&gt;&gt;او چشم هایش را تنگ می کند و به من نگاه می کند:&lt;&lt; یخورده.. اشکالی نداره، گذشته. میدونم که پشیمونی!..&gt;&gt;می خندد. دست به سینه میشوم: &lt;&lt; من پشیمونم؟!&gt;&gt;&lt;&lt; نیستی؟!&gt;&gt;&lt;&lt; نمیدونم!&gt;&gt;نفسی عمیق می کشد. و بعد ناگهان انگشت اشاره اش را رو به من می گیرد: &lt;&lt;اما اول اینو بگو، تو چرا بر نمیگردی به قصر و همش یه بحث تازه رو شروع می کنی؟!&gt;&gt;خیلی باهوش است! &lt;&lt; خیلی باهوشی! جدی میگم! بر نمی گردم چون.. اونجا حال خوبی پیدا نمی کنم؛ یعنی پیدا نمیشه اصلا! اگر می خوای بری خونه، برو، یا احیانا اگر مشکلی نیست میتونم برسونمت.&gt;&gt;ساعتی که به لباسم وصل است را کمی بالا می آورم و نگاهش می کنم:&lt;&lt; خیلی دیره، ساعت سه بامداده.&gt;&gt;&lt;&lt; اما تو چی؟&gt;&gt;&lt;&lt; نگران من نباش مادام. یه جایی رو پیدا می کنم مادام وود.&gt;&gt;چند ثانیه مکث می کند، در فکر رفته است. لبخند کوچکی می زند:&lt;&lt; لازم نیست بگی مادام. منو ابیگل صدا کن، بدون اینکه معذب بشی؛ خودم دارم بهت میگم. میتونی بیای خونه ی ما.&gt;&gt;بله؟! وایسا! درست شنیدم؟! خونه ی ابیگل؟! غیرممکنه! اصلا!..سرم را پایین می گیرم، دستم را روی گردنم با سرعتی متوسط می کشم. صدایم را صاف می کنم:&lt;&lt; چ..چی؟! گفتم که مادام، برو.&gt;&gt;&lt;&lt; بهم نریز پسر جون. ما خونمون مسافرخونست!&gt;&gt;سرش را تکان می دهد. از جایش بلند می شود و دست به سینه رو به روی من می ایستد:&lt;&lt; حالا میای یا نه؟&gt;&gt;نفسی با خیال راحت می کشم. &lt;&lt; میام.&gt;&gt;بالا رفتن از سربالایی همیشه انقدر سخت بود؟! آه.. آه.. به نفس نفس افتاده ام! پاهایم انگار اصرار دارند سرجای خودشان بایستد و تکان نخوردند اما نمی شود که! باید به مسافرخانه برسم و آنوقت می توانم خودم را رها کنم. آنها را با تمام نیرویی که در وجودم مانده است بلند می کنم و جلو می روم. پیشانی ام عرق کرده و موهایم هم ریخته است روی آن، اَه.. انگار موهایم به هم چسبیده اند‌. باد می وزد و صورتم را بیش از حد خنک می کند، سرم را به درد می آورد! نفسم را از دهانم به سمت بالا خارج می کنم و موفق می شوم موهایم را از روی پیشانی ام کنار بزنم. ادامه دادن سخت است! نمی توانم به مسافرخانه برسم، دیگر قدرتی در وجودم نیست! آه.. کف دستانم را می گذارم روی صورتم و همانجایی که هستم می ایستم. با دستانم پشت کمرم را می گیرم و سرم را به سمت پایین خم می کنم. ابیگل متوجه من می شود و حرکتش را متوفق می کند. همانطور که می خندد به سمتم می آید:&lt;&lt; ببینم ولیعهد؟! تو که توی قصر تیراندازی می کنی، اسب سواری می کنی، شمشیر زنی انجام میدی و کلی تمرین داری؟ خسته شدی؟!&gt;&gt; دستش را بالا می آورد و با انگشت به مسافرخانه اشاره می کند:&lt;&lt; نگاه کن! مسافرخونه از همینجا معلومه! این یعنی خیلی نمونده!&gt;&gt;تعجب می کنم، واقعا نزدیک هستیم به مسافرخانه؟ با چشمانم پی اشاره انگشت ابیگل را می گیرم تا بتوانم مسافرخانه را ببینم‌. تابلوی چوبی بسیار بزرگی دارد که اسم مسافرخانه را روی آن بسیار درشت حک کرده اند؛ از نورهای آتشی فانوس های دیواری خانه ها کمک می گیرم تا آن را در تاریکی شب بخوانم:       &quot; مسافرخانه خانواده ی وود &quot; کمی آنطرف تر و بالاترِ مسافرخانه را نگاه می کنم، قصر است که روی بلند ترین نقطه ی سرزمینمان وجود دارد‌، انگار قصر فاصله ی زیادی با مسافرخانه ندارد! &lt;&lt; ابیگل؟ اینطور که من دارم می بینم، مسافرخونه خیلی به قصر نزدیکه!&gt;&gt;&lt;&lt; اوهوم! فاصلش با قصر خیلی کمه. انقدر نزدیکه که از ورودی مسافرخونه میشه بالکن یکی از اتاق های قصر رو دید!&gt;&gt;&lt;&lt; وایسا ببینم؟! پس مشتریاتون خیلی زیاده!&gt;&gt;&lt;&lt; شاید. این چند ساله یکم فرق کرده.&gt;&gt;ابیگل سر جایش می ایستد و به من نگاه می کند، چشم هایش حالت عجیبی دارد، نه! منظورم رنگ زیبا و موج های پر از حرکتش نیست، انگار دنبال چیزی است! چشم هایش تنگ شده اند و مردمک آن ها را مدام تکان می دهد. دیگر بس است! دستم را بالا می آورم و آن را در هوا تکان می دهم، این کار برای جلب توجه اوست.. اما انگار برای بیرون آوردن او از افکارش، کافی نیست‌، پس من هم تصمیم می گیرم مانند خودش سر جایم بایستم و به او خیره شوم. ابری بزرگ که فِلِشی به سمت ابیگل دارد در خیالم رسم می شود، این ابر چه کاربردی دارد؟! ابیگل چشم هایش را تنگ می کند و دستش را می گذارد زیر چانه اش؛ چیزی درون آن ابر نوشته می شود:&lt;&lt; چرا چیزی در جواب من نمی گوید؟!&gt;&gt;اوه! حالا فهمیدم! چیز هایی که داخل آن ابر نوشته می شود، حدس من از حرفی است که ابیگل‌ دارد داخل فکرش می گوید!ابیگل چشم هایش را می بندد و سرش را تکان می دهد، انگار دارد چیزی را در ذهنش حل می کند. چیزی در ابر نوشته می شود:&lt;&lt; اما شاید هم چیزی برای گفتن ندارد!&gt;&gt;ناگهان ابیگل چشم هایش را باز می کند و بهم خیره می شود:&lt;&lt; اما مطمئنم چیزی هست که باید اون رو به زبون بیاره! چیزی درمورد اون موضوع!&gt;&gt;کدوم موضوع؟ آخ! رابرت! این ها تمامش حدس های توست! ابیگل دوباره دستش را زیر چانه اش می گذارد:&lt;&lt; درمورد اون موضوع چیزی هست که باید اون بگه! اما کمکی به حل مسئله می کنه؟!&gt;&gt;کدوم موضوع آخه؟!ابیگل دستش را روی چشمش می گذارد و سرش را با گمراهی تکان می دهد:&lt;&lt; باید حرفش رو بزنه تا مسئله ی اون موضوع حل بشه!&gt;&gt;ای بابا! ای بابا! گفتم..&lt;&lt; کدوم موضوع؟!&gt;&gt;ناگهان ادامه ی حرفم از مغزم فرار می کند و از زبانم همراه با فریادی که صدا کلاغ ها را در آسمان در می آورد، بیرون می زند! ابیگل به خودش می آید و البته چشم هایش از فریاد من گرد شده اند! صدایم را صاف می کنم و دست به سینه می شوم:&lt;&lt; ببخشید. به هرحال خوبه که از فکر بیرون اومدی. راه رو ادامه بدیم؟&gt;&gt;قدم هایم را بر می دارم و حرکت را آغاز می کنم. قدم های زیادی را بر نداشته بودم که ناگهان صدایی به گوشم رسید، صدای پارس سگی که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد! سر جای خودم می ایستم.. قرار است همان چیزی که در ذهنم تصور می کنم اتفاق بیوفتد؟! اما من از حیوانات تنفر دارم! حتی نمی خواهم آنها را ببینم! اما انگار دیگر دیر است.‌. چشم هایم را می بندم و اعداد معکوس را می شمارم: سه، دو.. یک! ناگهان سگی خودش را به پاهایم نزدیک می کند. آرام به او نگاه می کنم و آب دهانم را قورت می دهم؛ او صمیمی تر می شود و دور پایم می چرخد و خودش را به آن می مالد! به او دقت می کنم؛ دمش را کمی بالا گرفته و دارد آرام و آزادانه، بدون ترسی آن را تکان می دهد؛ حس خوبی به او داده ام؟ ناخوداگاه لبخندی روی لبم ظاهر می شود. ابیگل آرام قدم بر می دارد و به ما نزدیکتر می شود. به زانو هایش تکیه کرده، آن ها به صورت نود درجه هستند، اینگونه نشسته است. آرام دستش را روی سر سگ می کشد و آن را نوازش می کند:&lt;&lt; این سگ ماست.&gt;&gt;زمانی که او کلمه ی &quot; ماست &quot; رو به زبان آورد، نگاهی به من کرد، دلیلش چیست؟! آب دهانم را قورت می دهم. می دانم که احتمالا غیر عمدی بود است اما گیج شده ام، نه فقط به خاطر حالا بلکه به خاطر اتفاقات دیگر‌. نگاهی به او می اندازم:&lt;&lt; منظورت سگ تو و خانوادته؟!&gt;&gt;&lt;&lt; اوهوم. ولیعهد فکر کنم اون دوست داره تو نوازشش کنی!&gt;&gt;اما من.. غریبم با این حال. نمی دانم قرار است چه احساسی پیدا کنم زمانی که می خواهم آن را نوازش کنم! من در زندگی ام فردی پر از خشم بوده ام! فردی که تنها هدفش انتقام است و بس! شاید وجودم سیاه باشد.. آیا حالا میتوانم این سگ را که موجودی پاک دوست داشتنی است، نوازش کنم؟! نه!.. آه! اما فکر کنم احساسی در آن تهِ ته قلبِ من زنده است که نور دارد! شاید قلبم می تواند پاک باشد اما اگر من بخواهم! اگر آن احساس کوچک نورانی را بیرون بیاورم! آب دهانم را قورت می دهم و از ناحیه کمر خم می شوم. یکی از دستانم را روی زانویم می گذارم و آن یکی دستم را آماده ی خطر می کنم! آب دهانم را دوباره قورت می دهم! وای که عجب هیجان و اضطرابی دارم! وجودم می لرزد اما نمی خواهم تسلیم شوم! نکند آن سگ ناگهان بپرد روی من و بدنم را زخم و زیلی کن..! آخ! فکر های منفی بهتان گوش نمیدهم! آرام انگشتانم را روی سر سگ می کشم، او چشم هایش را کمی خمار می کند و به من نزدیکتر می شود، من هم بیشتر خم می شود و اینبار کف دستم را روی سر او می کشم، کمی از نگرانی ام حل شده است. صادق باشم، دلم می خواهد آن سگ من را دوست داشته باشد. او خودش را می مالد به من و دمش را تکان تکان می دهد. خنده ام می گیرد و روی زمین می افتم، آن سگ می پرد توی بغل من و من هم او را بغل می کنم، وای که چقدر موهای او نرم است! قلبم از عشق گرم می شود! دستم را داخل موهایش می برم و به آرامی آن ها را نوازش می کنم:&lt;&lt; اوه! راگِل! پسرجون!&gt;&gt;ناگهان همانگونه که بودم می مانم و تکان نمی خورم! صبر کن.. این چیزها، اسم ها، اتفاقات و.. از کجا می آیند؟! برایم غریب هستند اما انگار آشنایی دیرینه با آنها دارم! لحظه به لحظه چیزهای عجیب به یکدیگر اضافه می شوند! من آنها را به زبان می آورم اما نمی دانم از کدام قسمتِ من می آیند و یا چرا می آیند! غریبند اما با آنها آشنا هستم به مدتی بسیار! |منتظر بمونید!✨️🌠| </description>
                <category>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</category>
                <author>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 13:54:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره در نیمه شب- پارت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-akcc9otuwyaj</link>
                <description>همانطور که قدم هایمان را روی کاشی های راهرو بر می داریم، از پنجره به بیرون نگاهی می اندازم، امشب ستاره ها و همین طور ماه به خوبی می درخشند. به درب سالن مهمانی نزدیک می شویم، صدای ساز ویولن از پشت در به گوشم می رسد‌. به درب می رسیم‌. می شنوم که افراد پشت در ورود من و همسرم را اعلام می کنند، صدای ساز ویولن کم می شود و همهمه ای در بین مهمانان پخش می شود. ناگهان درب را باز می کنند و چهره ی افراد داخل سالن برای ما پیدا می شود و چهره ی ما برای آنها. همهمه به سرعت قطع می شود. همانطور که ابیگل دستش را تقریبا دور بازوی من پیچیده است، ضربه ای آرام برای اینکه من به او نگاه کنم با انگشتانش به بازویم می زند. به او نگاه می کنم. متوجه حرکت چشمانش به سمت پیشانی ام می شوم؛ می دانم این کارش به خاطر چیست. برای اینکه روی پیشانی ام قطرات عرق وجود دارد؛ البته همه اش به خاطر اضطراب مهمانی است. همین دقایق است که اُبُهَتَم بر باد برود، چه برای ابیگل و چه برای پادشاه و مهمانانش. چگونه باید این قطرات عرق را پاک کنم؟! همه به من و ابیگل چشم دوخته اند. ابیگل سرش را کج می کند و بعد زیر چشمی به چشم های خیره شده به ما نگاهی می اندازد. دوباره به من نگاهی می کند و چشمکی می زند. پیچش دستش را از دور بازوی من باز میکند و چند قدم به عقب باز می گردد. ناگهان دست من را می گیرد و من را با کمک دستم به سمت خودش می کشد. کشش او باعث می شود من یک چرخ بزنم. به خودم می آیم و متوجه می شوم حالا پشتم به مهمانان است‌. یعنی اگر بخواهم عرقم را پاک کنم، هیچ کدام از مهمانان نمی بینند. ابیگل ابرویش را بالا می اندازد:&lt;&lt; حالا دیگه جات امنه!&gt;&gt;به او لبخندی می زنم و دستمالی از توی جیب کتم در می آورم و مشغول پاک کردن عرق پیشانی ام می شوم. چند لحظه پیش که ما راه می رفتیم، بلیز و چند نفر دیگر هم پشتمان، همراهیمان می کردند. حالا که جهتم تغییر کرده است دیگر آنها پشتمان نیستند بلکه رو به روی ما هستند‌. صورت بلیز دقیقا در راستای من است‌. همانطور که دستمال را روی پیشانی ام می کشم، من و بلیز چشممان به من هم می افتد؛ بلیز ناگهان خنده اش می گیرد و با چشمش به ابیگل اشاره می کند‌. چشمم را از روی بلیز کنار می کشم. آخه مگر چه جوابی می توانم بدهم؟! می توانم به او اشاره کنم که خبری نیست اما شاید در دل من خبر هایی باشد حداقل! دستمال را توی جیبم می گذارم. به ابیگل لبخندی می زنم و یک قدم از او دور می شوم. تعظیم می کنم برای او، بعد از چند ثانیه دوباره می ایستم و دستم را که از قسمت آرنج تا شده است را به او نزدیک می کنم. او دو طرف دامنِ لباسش را کمی بالا می گیرد و برای ثانیه ای پاهایش را به نشانه ی احترام خم می کند و بعد به سرعت دوباره می ایستد. جلو می آید و دستش را دور بازوی من می پیچاند. سرمان را بالا می گیریم؛ با شجاعت دوباره شروع می کنیم به حرکت؛ هدف، رسیدن به مهمانان است. وارد سالن می شویم. به پادشاه نگاهی می کنم: هِم.. همان لباس یشمی رنگ ابریشمی اش را پوشیده، خوب یادم است که در ازدواج پسر وزیر و همچنین ازدواج دخترش البته از همسر سوم، ازدواج یک تاجر ثروتمند با دختر یکی از آن وزیر های چاپلوس و کلی دیگر از ازدواج های مسخره ی دیگر همین لباس را پوشیده بود. گونه ها و پیشانی پادشاه سرخ شده است، از روی صندلی سلطنتی و طلایی اش بلند می شود، از روی آن چند پله کوچک پایین می آید و تعدادی قدم را به سوی ما برمی دارد. هنگام راه رفتن با انگشترهای طلای توی دستش بازی می کند و بعد از چند ثانیه شروع می کند به دست زدن. مهمانان هم پشت سر او شروع می کنند به دست زدن. حالا که تقریبا در مرکز سالن هستیم و بگذارید بگویم همه به ما دارند نگاه می کنند، دستم را بالا می آورم و آن را برای مهمانان با کمی لبخند تکان می دهم. به ابیگل زیرچشمی نگاهی می اندازم، او لبخندی ملیح و کمی کج روی صورتش پدید آورده است. کمی بیشتر به لبخندش نگاه می کنم: انگار چاشنی قدرت و اعتماد به نفس را با لبخندش ترکیب کرده اند، انگار خنده اش جادو دارد، انگاری دارد مرا به سمت خودش می کشد. شاید تمام این ها را گفتم تا بگویم، لبخندش هم مرا عاشق می کند..! صبر کن! چه کلمه را گفتم؟! عاشق؟! من و عاشقی؟! حتی در خواب هم نمی دیدم اما حالا.. ناگهان به خودم می آیم و متوجه می شوم تنها یک قدم مانده تا به پادشاه برس.! اوه! تعداد قدم های باقی مانده به پادشاه صفر است. رو به روی پادشاه ایستاده ایم. پادشاه دوباره برایمان برای چند ثانیه دست می می زند و بعد آن دستم را که آزاد است را در دستانش می گیرد و نوازشش می کند؛ نفسی عمیق می کشد:&lt;&lt; آه.. پسرِ من را می بینید؟! ولیعهد این کشور است  و همین امروز قرار است با هم مراسم ازدواج او را جشن بگیریم! چقدر در زندگی ام..&gt;&gt;جملاتش را لحظه ای قطع می کند و دوباره با لرزشی در صدایش ادامه می دهد: &lt;&lt; دوست داشتم این لحظه را ببینم!..&gt;&gt;ناگهان انگشت های اشاره و شصتش را روی گوشه های چشمانش می گذارد و  چند دقیقه اشک می ریزد. انگشتانش را از روی چشمانش بر می دارد. آه.. بس است دیگر نقش بازی کردن پادشاه! می خواهد برای من پدری کند.. دستش را می گذارد روی شانه ام و چند ضربه کوچک روی شانه ام می زند:&lt;&lt; میتونید برید بشینید. بازم عروسیتون رو تبریک میگم عزیزانم!&gt;&gt;به پادشاه لبخندی کج و کوچک می زنم؛ تعظیم کردن هم حتمی است. ابیگل لحظه ای دست من را رها می کند و او هم به مدل مناسب خودش به پادشاه تعظیم می کند؛ همان طور که قبلا هم تعریف کرده بودم؛ دو طرف دامنش را بالا می گیرد و... او بعد از تمام شدن تعظیمش دوباره دستش را به همان حالت در می آورد. از روی فرش قرمز ها حرکت می کنیم و جلو می رویم. بالا می رویم از چند پله کوچک و رو به روی صندلی های سلطنتیمان می ایستیم. ابیگل پیچ دستش دور بازوی من را باز می کند. چند قدم جلو می رود تا بتواند روی صندلی اش بنشیند. تا زمانی که مطمئن شوم بدون خطری به طور کامل روی صندلی اش نشسته است، کنارِ او می ایستم. نفسی عمیق می کشم و به ابیگل لبخندی می زنم. چند قدم به سمت راست برمی دارم تا بتوانم روی صندلی ام که کنار ابیگل است بنشینم. پادشاه با دستش اشاره ای می کند و دوباره آن مردِ ویولنسل شروع به نواختن ویولنش می کند. می توانم به قطع بگویم که خوب می نوازد. کم کم زوج های مهمان وسط سالن می آیند و همراه ساز می رقصند، دست در دست یارشان. چشم هایی که ازشان عشق می بارند به هم خیره شده اند و نمی دانند چگونه این لحظات را برای همیشه در قلبشان و ذهنشان نگه دارند. شاید تعریف عشق همین است؛ احساساتی که در قلب و ذهن و بدن، جان جرقه می زند و گرما و سرما می دهد. به خودم می آیم و می بینم تقریبا همه ی مهمانان مشغول رقص شده اند. از جایم بلند می شوم و رو به روی ابیگل می ایستم. یکی از دستانم را پشت کمرم می گذارم و دیگری را به سمت ابیگل دراز می کنم:&lt;&lt; مادام مورگا..!&gt;&gt;حرفم را قطع می کنم؛ به خاطر اینکه دوست ندارم در این لحظه اسم الکی ابیگل را به زبان بیاورم، چون هر چیزی که حالا دارد در قلبم گرما می دهد و جرقه می زند واقعیست، پاک است و همه اش برای ابیگل وجود دارد نه اِما. نفسی عمیق می کشم:&lt;&lt; با من می رقصی؟&gt;&gt;ابیگل به چشم هایم نگاه می کند؛ پلک می زند که یعنی پیشنهادم را قبول کرده است. سرش را بالا می گیرد، دستش را توی دستم می گذارد و از جایش بلند می شود. می خواهم دستم را بگذارم پشت کمر ابیگل اما‌ روم نمی شود. او سرش را کمی کج می کند و به صورتم نگاه می کند. خودم می دانم که صورتم از خجالت قرمز شده است پس سرم را به پایین خم می کنم. برای اینکه رنگ خجالت را از وجود و صورتم پاک کند، خودش در ابتدا داوطلب می شود و دستش را می گذارد روی شانه ام. با صدای آرام، مانند پچ پچ می گوید:&lt;&lt; بهت اعتماد دارم رابرت.&gt;&gt;نفسی عمیق می کشم. ناگهان نسیم خنکی در وجودم پخش می شود، مرا آرام می کند و مکانی امن برایم می سازد. به ابیگل لبخندی می زنم و به آرامی و با احتیاط دستم را می گذارم پشت کمرش. به چشم هایش خیره می شوم. همانطور که صورت هایمان نزدیک به هم است، همراه هم یک قدم به جلو می رویم، یک قدم به عقب، یک قدم به راست، یک قدم به چپ و دوباره همه ی این حرکات را تکرار می کنیم. موسیقی در بدنمان پخش می شود! من در تمام این لحظات ثانیه ای به جز ابیگل به کس دیگری نگاه نمی کنم، چشمم خیره به چشم ابیگل، ( حرکاتمان تند می شود)، دستانم گره خورده به دست ابیگل، پاهایم هماهنگ با ابیگل( حرکاتمان تندتر می شود) و قلبم تنها برای ابیگل است(حرکاتمان به تندترین حالت می رسد)، این لحظه در گوشه گوشه ی وجودمان حک می شود؛ ناگهان ابیگل به سرعت چرخی می زند و      ( سرعت نواختن ویولن تند شده است)، با کمر روی دست من می افتد (موسیقی  ویولن ناگهان به اتمام می رسد). هردویمان نفس نفس می زنیم، صورت هایمان قرمز شده است و خیره به هم هستیم. مهمانان از وسط سالن کنار می روند و در گوشه های سالن می ایستد. ابیگل با تکیه دادن یکی از دستانش به شانه ام، می ایستد؛ یک قدم به عقب می رود. پای راستم را به صورتم نود درجه تا می کنم، کف پایم روی زمین است. پای چپم را روی زمین می گذارم، از قسمت پشت زانو ام آن را تا می کنم، حالا هم زانویم پای چپم روی کف زمین است. جعبه ای کوچک را از توی جیبم در می آورم، درش را باز می کنم و حلقه ای از توی آن بر می دارم. آن را با انگشتانم بالا می آورم. آب دهانم را قورت می دهم، گرما، شوق، هیجان و اضطراب در وجودم مانند باران می ریزد. حلقه را با انگشتانم بالا می آورم:&lt;&lt; با من ازدواج می کنی مادام اِما مورگان؟!&gt;&gt;به او نگاه می کنم. ابیگل با لبخندی کوچک به من نگاه می کند و سرش را پایین می گیرد:&lt;&lt; بله ولیعهد.&gt;&gt;ابیگل دستش را جلو می آورد؛ حلقه را با احتیاط وارد انگشت حلقه اش می کنم. انگشتانش نرم و لطیف است. آرام سرم را بالا می آورم و به او نگاه می کنم، ناخودآگاه و شاید و آگاه به چشم هایش خیره می شوم، این چشم های زیبایش مرا دارد دیوانه می کند! لبخندی روی لبم پدید می آید. ابیگل جعبه را با آرامی از من می گیرد و حلقه ی متعلق به من را از توی آن درمی آورد و آن را توی دست من می کند. لبخندم بزرگتر روی لبم پدیدار می شود. صبر کن؟! چرا ابیگل به من نگاه نمی کند؟! سرم را کمی کج می کنم، به من نگاه می کند و سریع چشمش را می دزدد، لبخندی کوچک روی لب دارد! پادشاه به ما خیره شده است؛ ابیگل دست من را در دستش گره می زند. پادشاه نگاهش را تیزتر می کند، مجبور می شوم ابیگل را به آغوش بکشم. به ابیگل لبخند می زنم. او به من نزدیک می شود و چیزی در گوشم می گوید:&lt;&lt; پس ماجرای انتقام مربوط میشه به پادشاه و مرگ ملکه..&gt;&gt; او از کجا می داند؟!..منتظر بمونید!✨️🌠</description>
                <category>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</category>
                <author>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 15:08:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره در نیمه شب- پارت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-x5fvuvtk9qzp</link>
                <description>دور و بر را نگاه می کنم. در یک ردیف با یک نظم خاص و بسیار مسخره بانوان را نشانده اند. آن دختران برای اینکه بتوانند ذره ای جای در کنار قلب من..صبر کن! فکر کنم بهتر است بگویم ذره ای جای در کنار صندلی سلطنتی من پیدا کنند صد نوع عشوه می آیند و ای وای.. چه بگویم؟! اما فکر کنم می توان کسی را در این میان پیدا کرد که ذره ای با این ها فرق داشته باشد، شاید هم کلی. حرف هایم را چگونه به زبان بیاورم؟! پرتوی خورشید از شیشه ی پنجره رد شده است و روی قلب من و او افتاده است. سرم را بالا می گیرم:&lt;&lt; پادشاه؟! فکر کنم دیگر بس است.. من انتخابم را کرده ام!&gt;&gt;پادشاه سرش را کج می کند، قه قه ای می زند و لبخندی مانند آن روباه های مکار روی لبش پدید می آورد: &lt;&lt; عالی است ولیعهد! عالی است دردانه ام! بلند جوابت را اعلام کن! بیش از این نمی توانم صبر کنم!&gt;&gt;دردانه ام؟ او بسیار احمق است! سعی می کنم شوق انتخاب آن‌ دختر متفاوت را که در وجودم است نشان ندهم و مثلا در کلامم بگویم: چه فرقی دارد چه کسی باشد؟! &lt;&lt; باشد پادشاه. مثل اینکه بسیار دوست دارید سریعتر من را بفرستید بروم؟ نقشتان چیست؟!&gt;&gt;قه قه می زنم و برای ادامه ی کلامم چند لحظه مکث می کنم:&lt;&lt; اما پادشاه من عجله ای ندارم! به هرحال..   مادام؟ می تونید اسمتون رو دوباره بگید؟!&gt;&gt; به همان اشاره می کنم. سرش را بالا می گیرد:&lt;&lt; مورگان. اِما، مورگان هستم ولیعهد‌.&gt;&gt;پادشاه به من نزدیکتر می شود؛ احتمالا می خواهد چیزی در گوشم بگوید. او دستش را جلوی دهانش می گیرد تا مثلا کسی چیزی متوجه نشود:&lt;&lt; بیین ولیعهد؟! من باید این دختر رو بررسی کنم. می فرستم چند نفر رو تا درموردش تحقیق کنند، چیزی ازش نمیدونم؛ راستش اصلا من دعوتش نکردم. ببینم؟! کار خودت تو بوده نه؟!&gt;&gt;نیشخندی می زنم: &lt;&lt; ای وای پادشاه! این چه حرفیه؟! راستش رو بخواید پیدا کردن این بانو به طور مستقیم کار خودم نبود اما غیر مستقیم.. شاید. سپرده بودم به بِلیز. نیازی به بررسی نیست. بلیز مورد اعتماد ترین انسان، توی قلب و ذهن منه. روی کلمه انسان تاکید می کنم، انسان بودن خیلی مهمه.، دیگه اگر مورد اعتماد هم باشه که فوق العادست! من میرم. باید اون دختر رو بررسی کنم.&gt;&gt;از جایم بلند می شوم و از چند پله کوچک پایین می روم؛ آخر صندلی من و پادشاه روی سکو است. هیچ کدام از دختر ها را نگاه نمی کنم‌. قدم بر می دارم. جلوی آن دختر که فکر نکنم اسمش اما باشد می ایستم. یکی از دستانم را در پشت کمرم می گذارم و دیگری را به روی او دراز می کنم‌. &lt;&lt; مادام؟ می تونیم باهم صحبت کنیم؟&gt;&gt;دستش را توی دستم می گذارد. با کمک تکیه اش به دست من می ایستد: &lt;&lt; حتما ولیعهد.&gt;&gt;او را به قسمتی از حیاط پشتی می برم‌. می توانم بگویم تقریبا اینجا مکان دنج خودم است! خودم تعدادی درخت و گل برایش کاشته ام، تاب درست کرده ام و.. هرجای این حیاط بوی دوران کودکی ام را می دهد. من دقیقا در همین مکان هزار تا بازی می کردم و لذت می بردم، واقعا خاطره انگیز است! معمولا کسی به این حیاط پشتی نمی آید.  روی سکو می نشینیم. او دور و اطراف را نگاه می کند و بعد دستش را زیر چانه اش می گذارد و سرش را به آن تکیه می دهد: &lt;&lt; پس اینجا یطورایی مثل دفتر خاطراتته‌.&gt;&gt;سرم را به معنای تائید تکان می دهم.سرش را مانند هندی ها می لرزاند و می گوید:&lt;&lt; دفتر خاطرات ولیعهد!&gt;&gt;به او لبخند می زنم:&lt;&lt; پس خلاقم هستی!&gt;&gt;زانو هایم را جمع و بعد آن ها را بغل می کنم‌. سرم را روی آن ها می گذارم، دستانم را لای موهایم می برم: &lt;&lt; اما؟! واقعا اسمت اماست؟!&gt;&gt;&lt;&lt; بده؟!&gt;&gt;او چشم هایش را درشت می کند؛ یعنی می خواهد بگوید چطور جرئت می کنی به اسم من توهین کنی؟! آب دهانم را قورت می دهم:&lt;&lt; خب، نه! اَما از اون اسماست که پادشاه خوشش میاد. برای شیرین بازی این اسم رو انتخاب کردی یا اسم خودته؟!&gt;&gt;با دستانش جلوی صورتش را می گیرد و می زند زیر خنده:&lt;&lt; اسم اصلیم نیست!&gt;&gt;&lt;&lt; خب؟!&gt;&gt;&lt;&lt; خب؟! الان باید اسم اصلیمو بهت بگم؟!&gt;&gt;&lt;&lt; آر..!&gt;&gt;می خواهم جوابش را بدهم که ناگهان او خودش اسمش را با رضایت می گوید:&lt;&lt; اَبیگل وود.&gt;&gt;لبخندی می زنم. قلبم داغ می شود. انگار چیزی مانند قند دارد از گرما در دلم آب می شود‌، باید بحث را عوض کنم!&lt;&lt; از اونجایی که نمیای باهم بریم و لباس عروس رو تهیه کنیم.. خودم برات آماده می کنم.&gt;&gt; &lt;&lt; نه، همراهیت می کنم ولیعهد. این دفعه باهات میام.&gt;&gt; باد لای برگ های سرسبز می رود و آن ها را می رقصاند. خورشید تازه دارد از پشت کوه ها بیرون می آید‌. ابیگل از روی چمن ها بلند می شود و قدم به سمت دریاچه بر می دارد. دامنش را کمی بالا می گیرد. پایش را توی آب می برد و نفسی عمیق می کشد. از جایم بلند می شوم و دوان دوان به سمت او می روم‌. لبه ی شلوارم را بالا می دهم:&lt;&lt; میگم؟ چطوره؟!&gt;&gt;&lt;&lt; تا حالا امتحان نکردی؟&gt;&gt;&lt;&lt; این چه حرفیه؟ معلومه که اولین تجربم نیست! اما خیلی وقته انجامش ندادم.&gt;&gt;البته شاید از آن شب به بعد دیگر انجامش ندادم، آن شبی که شمع های آب شده مانند اشک ریخته بودند و باد آمده بود برای دادن خبر رفتن کسی..ابیگل مچ دستم را در دستش می گیرد و به آرامی آن را می کشد و باعث می شود پاهایم داخل دریاچه بروند. قه قه می زنم. و حالا صاحب آن چشم های دریایی که صدای موج هایش در قلبم پیچیده است، شاید شده کسی که قلبم می خواهد برایش بتپد، آره؛همینطور است؛ ابیگل دوستت دارم. همانطور که ابیگل به من می خندد به من نگاه می کند و لبخند می زند: &lt;&lt; دیگه باید بریم. حدود نیم ساعت دیگه مراسم عروسی شروع میشه. فکر نکنم بتونن بدون ما اجراش کنن! &gt;&gt;در را باز می کنند. نور چراغ ها به چشممان می خورد. ضربان قلبم بسیار تند تر از هر لحظه ای در زندگی ام می زند. او، ابیگل را می گویم، موهایش می درخشند، رنگ چشم هایش.. نسیم درون چشم هایش مرا آرام می کند و تمامش مرا کس دیگری می کند یا شاید بهتر است بگویم مرا با خود اصلی ام رو به رو می کند. او دستش را دور دستم پیچیده است. بهم لبخندی می زند. درست است که چاشنی تلخ قدرت را به صورتم داده ام اما آن را برای لحظه ای از بین می برم تا لبخندی کچک و صادقانه به او بزنم. سرمان را بالا می گیریم، کمرمان را صاف می کنیم و بدون بیم و ترسی قدم هایمان را بر می داریم. همه ی میهمانان چشم به ما دوخته اند. صدای زمزمه و پچ پچشان کمی به گوشم می رسد. قرار است من و ابیگل این سالن را به آتش بکشیم! البته شاید او به علاوه ی سالن، قلب من را هم به آتش بکشد، چه کسی می داند؟!..منتظر بمونید!✨🎇</description>
                <category>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</category>
                <author>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 22:39:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبارزه ای قلم به قلم؛ کاف VS کاف</title>
                <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81-vs-%DA%A9%D8%A7%D9%81-r31kjttlguai</link>
                <description>حتما دیده اید که در یک مبارزه چگونه شمشیر ها را به هم می زنند و برای برد می جنگند، درست است؟  اما اینجا مای استوریست؛ همه چیز فرق دارد! اینجا برای مقابله با حمله ای خطرناک، قلم هایشان را به جای شمشیرهایشان به هم می زنند! خلاصه اش کنم: می خواهی تو به جنگ بروی؟! پس قلمت را بردار! می خواهی با حمله که دارد با شتاب به سمتت می آید مقابله کنی؟! قلمت را همین حالا بردار و هر چیزی که در ذهنت خلق می شود و مانند جادو می ریزد را روی کاغذ بیاور! یک بار شانس؛ اما باقی دفعات تمامش به تو بستگی دارد پس بجنگ و تسلیم نشو!* می خواهی چیز های بیشتری را درمورد مسابقه متوجه بشوی؟! از دروازه رد شو و وارد دهکده &quot;مای استوری&quot; شو ای انسان! 📅ساعت ۱۵- ۱۴۰۳/۱۲/۲۳@mystory_roman👣✨️در بله*</description>
                <category>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</category>
                <author>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 12 Mar 2025 13:36:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره در نیمه شب- پارت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-h4vgmsubml31</link>
                <description>&lt;&lt; خب؟ شاهزاده، چه چیزی بابت این افتخار بزرگ شده که شمارو ببینم؟!&gt;&gt;ابرویش را بالا می دهد، دست لای موهایش می برد و می خندد.. آفتاب به داخل موهایش نفوذ می کند، موهایش می درخشند، مانند خورشیدی بزرگ. پاهایم را روی زمین فشار می دهم؛ قدرت را دوباره می خواهم، این احساسات برای من نیست. چهره ام را در هم می فشارانم:&lt;&lt; کمکم.. کُ!..&gt;&gt;سرش را کج و چشم هایش را درشت می کند‌‌‌‌. رنگ چشم هایش.. مرا کنار ساحل می برد و غرق در نسیمی خنک می کند. ناگهان آب دهانم در گلویم می پرد و حرفم قطع می شود‌‌. &lt;&lt; بله؟ واضح نبود ولیعهد جانم. یک بار دیگه تکرارش کن!‌‌&gt;&gt;دستانم را محکم به هم می کوبم و اخم می کنم:&lt;&lt; کمکم کن. باید کمکم کنی.&gt;&gt;&lt;&lt; باید؟!&gt;&gt;نیشخندی می زند:&lt;&lt; متوجه معنی باید نمیشم.&gt;&gt;به سمت دیگری می چرخد و چمن ها بهم خبر آرام آرام رفتنش را می دهند. ناگهان فریاد می زنم:&lt;&lt; بهت نیاز دارم! نرو.. لطفا.. مادام.&gt;&gt;صدای برداشتن قدم هایش دیگر به گوش نمی رسد. به او نگاه می کنم. با جدیتی به سمتم بر می گردد:&lt;&lt; خیلیم عالی! الان درست شد‌‌‌. حالا کارت چی هست؟&gt;&gt; چطور می توانم آن موضوع را به او بگویم؟ با من ازدواج کن؟ همین حالا هم می خواهد مرا به چند قسمت تقسیم کند! اما حالا وقت خجالت نیست! اهدافم در اولولیت برای من قرار دارند! سرم را بالا می گیرم و صدایم را را صاف می کنم:&lt;&lt; ازت می خوام با من ازدواج کنی. می خوام که همسر من بشی‌.&gt;&gt;به پایین نگاه می کند و دستش را می گذارد زیر چانه اش. ناگهان یادم می افتد که به او نگفته ام این درخواست برای نقشه ام است و نه برای علاقه ای در قلبم: &lt;&lt; اشتباه نکن! یک ازدواج دروغین! برای یک نقشه!&gt;&gt;&lt;&lt; نیازی نبود بگی‌. خودم فهمیدم. چه سودی برای من داره؟ بهتره بگم.‌. مقدار سودش برای من چقدره؟!&gt;&gt;&lt;&lt; خیلی زیاد. بذار اینطوری بهت بگم، همون اندازه که همسر یک ولیعهد ثروت پیدا می کنه! از الماس که بدت نمیاد؟!&gt;&gt;می خندم. &lt;&lt; خوبه! من الان باید چه کاری انجام بدم؟!&gt;&gt;&lt;&lt; فردا صبح باید بیای به قصر‌‌‌. فردا تمام دخترای اشرافی برای ازدواج با من میان، اطمینان دارم من با هر کدومشون ازدواج کنم در نهایت به دست اونا کشته میشم، تمامشون از تیم حریف من هستند؛ پادشاه. تو تنها یار منی‌‌.&gt;&gt; &lt;&lt; چرا من رو انتخاب کردی؟ فکر کنم خودت خوب میدونی؛ من برای پول حتی یارمم می فروشم.&gt;&gt;&lt;&lt; به من دروغ نگو، من آدم بدجنس واقعی و غیر واقعیو خوب میشناسم مادام! به هرحال میتونیم همین حالا همراه بریم و وسایل مورد نیازت برای فردا رو بخریم و یا فردا تو فقط به قصر بیای و وسایلی که من تهیه کردم رو بپوشی؛ کدوم؟&gt;&gt;&lt;&lt; مسئولیت من فقط نقش بازی کردنه که خوب بلدمش‌. بقیه کارا به من مربوط نیست. من میرم‌. فردا صبح ساعت هفت خوبه؟&gt;&gt;&lt;&lt; آره‌. عالیه.&gt;&gt;&lt;&lt; خوشحال شدم ولیعد. خدانگهدار.&gt;&gt;&lt;&lt; کالاسکه؟..&gt;&gt;&lt;&lt; نیازی نیست.&gt;&gt;مطمئن می شوم که آن دختر به اندازه ی کافی از من دور شده است‌‌‌. دستم را بالا می آورم و انگشتانم را تکان می دهم، حرفیست که باید به بلز بزنم.&lt;&lt; بله ولیعهد؟&gt;&gt;&lt;&lt; بریم به بازار.&gt;&gt;&lt;&lt; ولیعهد؟ بهتر نیست به کارکنان این مسئولیت رو بسپاریم؟&gt;&gt;&lt;&lt; اصلا! علاقه دارم به شخصه برم و لباس هارو تهیه کنم.&gt;&gt;به ساعت جیبی ام نگاهی می اندازم: ساعت ده شب است! اصلا متوجه گذر زمان نشدم. فردا روز خطرناک و شاید.. جذابی باشد. چشم هایم را روی هم می گذارم و نفسی عمیق می کشم.چشم هایم خود به خود باز می شوند. چه انرژی در وجود من درحال جریان است! به ساعت مچی نگاهی می اندازم: ساعت شش است! ناگهان بلز وارد اتاق می شود. &lt;&lt; اوه! سرورم بیدار شدید؟ چقدر عالی. وقتش رسیده که آماده بشید‌.&gt;&gt;&lt;&lt; درسته.&gt;&gt;زمان زیادی ندارم‌. حمامی می کنم. بهترین لباسم را انتخاب می کنم‌‌ و می پوشم. موهایم را حالت می دهم و در آینه نگاهی به  خود می اندازم: تا به حال انقدر خوشتیپ شده ام؟! صبحانه خوردن را شروع می کنم. خوشمزه است! نگاهی به ساعت مچی می اندازم: ساعت هفت است! لقمه ام را فوری قورت می دهم و به سمت در پشتی قصر می روم‌. صربان قلبم بالا رفته است و پایین نمی آید‌‌. چند نفس عمیق می کشم و به صورتم رنگ همیشگی قدرت را می دهم‌‌. در را باز می کنم. او جلوی در ایستاده است. لبخندی کوچک می زند. &lt;&lt; درود مادام! خوش اومدی!&gt;&gt;می آید تو‌ و به اطراف نگاهی می اندازد:&lt;&lt; خب؟ کجا باید برم؟&gt;&gt;&lt;&lt; همراهیتون می کنم.&gt;&gt; با سرش تائید می کند و همراهم می آید‌. او را به اتاقی می برم تا لباس هایش را بپوشد. می خواهد در اتاق را ببند که لحظه ای مانعش می شوم:&lt;&lt; مادام.‌. چندتا لباس برات تهیه کردم‌. هرکدوم رو که دوست داری بپوش. تمامشون برای خودت هستند.&gt;&gt;در را رها می کند و می رود تا نگاهی به لباس ها بیاندازد. شروع می کنم به برداشتن قدم هایم برای رفتن. ناگهان می دود و دستش را روی شانه ام می گذارد. به او نگاه می کنم: لبخندی روی لبش نشسته است و روی لپ هایش سرخ شده است. ضربان قلبم شدت می گیرد، چرا؟ بوی عطرش به مشامم می رسد، دوستش دارم‌‌. &lt;&lt; اوه ولیعهد.. ممنونم! هم بابت احترامت و هم این همه لباس قشنگ.&gt;&gt;دستش را از روی شانه ام بر می دارد و می رود توی اتاق و در را می بندد. از پله ها پایین می روم. هنوز در آن لحظه گیر کرده ام‌. پایین پله ها منتظر او می ایستم. ناگهان او پیدایش می شود. قدم هایش را آهسته آهسته بر می دارد، کمرش در صاف ترین حالت ممکن قرار دارد، لبخندی مسخره روی لبش قرار دارد و دارد با ناز و عشوه پایین می آید؛ یک چیزی در این وسط مشکل دارد، او مثل همیشه نیست! به پله های آخر که می رسد دوان دوان بدون اینکه کمرش صاف باشد و یا عشوه داشته باشد می آید به سمتم‌‌. فریادی می کشد و چشم غره می رود‌.&lt;&lt; خیلی خوب توی نقش مسخرت فرو رفته بودی، مادام!&gt;&gt; او می خندد‌. او باید زودتر از من به سالن برود. بعد چند لحظه من هم می روم‌. به سالن‌نگاه می کنم. نگاه کن.. دخترانی که برای خود ارزشی قائل نیستند در یک جا دور هم جمع شده اند. اما یکیشان.. لبخندی کوچک می زنم‌. باید کنار پادشاه بنشینم. اخم هایم را روی چهره ام نمایان می کنم؛ مانند همیشه. دختران تک به تک خود را معرفی می کنند؛ همانطور که حدس می زدم یکی از یکی بدتر. می رسد به آن. خودش را معرفی می کند. پادشاه لبخندی می زند. نکند شک کرده است؟ آن دختر در ادامه اضافه می کند: &lt;&lt; اما پادشاه مهم تر از تمام این مهارت ها، چیز های دیگری در وجود من اولویت دارند. اسب سواری، مهارت های رزمی، سلامت جسمی و به خصوص روانی‌‌.&gt;&gt;قلبم یخ می زند و می خندد؛ اولین بار است‌. صدایم را می برم بالا و فریاد می زنم؛ با تمام وجود: پادشاه، انتخاب من این دختر است، با چشم هایی آبی‌. مادام، آیا مایلید با من ازدواج کنید؟! او می خندد‌، آخر کلمه ی مادام کلمه رمزی من و اوست..&gt;&gt; آفتاب از توی پنجره روی سمت چپ سینه ی من و او میوفتد. می خندم و او هم می خندد‌!.‌. منتظر بمونید!✨️</description>
                <category>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</category>
                <author>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 20:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره در نیمه شب- پارت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-dhyjsqo3gnkw</link>
                <description>پس او این نقشه را برای من کشیده است.. می خواهد مرا به دختری متعهد کند! هه.. لابد در ذهنش است که دختره هم از تیم خودش باشد و همینگونه بازی را ببرد! اما.. چگونه باید او را مهار کنم؟! ضربان قلبم بالا می رود و دستانم شروع می کنم به لرزیدن:« لعنتی!..» اینکه چگونه باید او را مهار کنم دارد قُلقله به جانم می اندازد..! نه اینطور نیست! من قوی از تر او هستم! چگونه می توانم درمورد همچین چیزی خودم را نگران کنم؟! من مانند فولادی نابود نشدنی هستم!.. دست و پاهایم یخ می زنند و چشم هایم می لرزند. ناگهان..! &quot; از آینده بترس!..&quot; آب دهانم را قورت می دهم.. صاحب آن چشم هایی که درونش موج های آبیِ پهناور می آیند و می روند!« ولیعهد؟! صدای من رو می شنوید؟!» ناگهان تمام وجودم خشک می شود؛ به خودم می آیم و دور و اطرافم را می بینم. نفسی عمیق می کشم و سرم را به روی بِلیز بر می گردانم و سرم را کمی کج می کنم: « اوه.. بلیز؟!»« بله سرورم؟! مشکلی رخ داده؟!»آه، لعنتی.. به نظر می رسد بلیز نگران من شده است. سرش را کج کرده، به من خیره شده و چشم هایش انگار هر لحظه منتظر جوابی هستند. آب دهانم را قورت می دهم و نفسی عمیق می کشم. به بلیز نگاه می کنم، می خواهم کاملا نگرانی را از وجودش پاک کنم، لبخندی ملایم به او می زنم، زدن ضربه هایی آرامی به شانه اش برای اطمینان بخشی به او کار دومی است که می کنم. آرام آرام رگه های اضطراب از صورت او پاک می شود. لعنتی.. باید خودم را جمع و جور کنم! نباید بگذارم آن غول خونخوار لحظه ای فکر کند بازی را برده است! سرم را بالا می گیرم و دستانم را مشت می کنم. آه..! لعنتی.. نه! ناگهان خاطرات آن شب در ذهنم مرور می شود: آتش کوچک شمع ها به خاطر باد استوار نیست و مدام این ور و آن ور تکان می خورد. تکه های ذوب شده ی شمع روی میز ریخته است. در چوبی بالکن باز است و باد دارد پرده ی بالکن را می رقصاند! نمی توانم دقیق جلوی پایم را ببینم. آن چشم ها.. لعنتی! می توانم حقیقت را از درونش بخوانم.. ناگهان قلبم تیری می کشد. در آن لحظه می توانستم بوی نبود کسی را احساس کنم. کسی که رفته است.. خودم را جمع و جور می کنم. سرم را به سمت رو به رو می چرخانم، دقیقا مقابل سر پادشاه!.. نیشخندی می زنم، یکی از ابروهایم را بالا می دهم و با انگشتانم نوک های سبیلم را لمس می کنم و به آرامی آن ها را به سمت پایین می کشم. به چشم های پادشاه خیره می شوم. هاهاها.. خواندن حقیقت از آن چشم های دهن لق کاری ندارد. دست هایم را به هم مالش می دهم:« اوه.. بلیز! درمورد چی نگرانی؟! نکنه من رو نمیشناسی؟ هیچ چیز باعث باخت من توی بازی نمیشه، حالا اهمیتی نداره چه نوع بازی باشه، در نهایت..»سرم را کمی کمی کج می کنم، بسیار نه، خیلی کم، چشم هایم را تنگ می کنم و دوباره.. عمیق تر از قبل به چشم های آن لعنتی خیره می شوم! هاها! جمله ی آخرم را طوری به زبان می آورم که بلرزد تمام وجودش:« پادشاه؟ گوش هاتون دقیق می شنوه دیگه، هِم؟! در نهایت.. منِ رابرت اونیم که اون حریف لعنتی رو له کرده! آره!»نیشخندی به پادشاه می زنم. اوه.. خدای من! به نظر می رسد من این پادشاه کوچولو را ترسانده ام! نگاه کن چطور سر جایش آرام و قرار ندارد.. صورتش سرخ شده است و چشم هایش می لرزند. دست هایش چطور؟ چشم هایم را روی دستانش متمرکز می کنم: نچ، نچ، نچ.. دستانش می خواهد بلرزند اما او نمی خواهد من متوجه ضعف و ترسی که در وجودش افتاده است بشوم.. بنابراین.. قدری آن ها را دارد روی دسته صندلی فشار می دهد که کم مانده منفجر شود! نباید انقدر به خودش سخت بگیرد!من هنوز حرف هایم تمام نشده است! صدایم را صاف می کنم و یکی از ابرو هایم را بالا می دهم، آخ که دارد آزار دادن این مرد لعنتی چه حالی می دهد: « اوه پادشاه! ببینم؟! فکر نکردید که من با این پیشنهاد بی نظیرتون مشکلی دارم!»همانطور که فکر می کردم، پادشاه بی قرارتر می شود! حالا که این حرف را زده ام فکر می کند که نقشه اش مسخره و احمقانه است! رویم را از پادشاه بر می گردانم و قدم هایم را به سمت در خروجی بر می دارم. ناگهان..!« راستی پادشاه!..»به سمت او بر می گردم و با لبخندی کج به او تعظیم می کنم. دوباره رویم را بر می گردانم و ادامه قدم هایم را بر می دارم. هاها! در همان لحظاتی که داشتم وجود آن پادشاه خنگ را می لرزاندم، نقشه ی مهار کردن فکر او را کشیدم..کمی دنگ و فنگ دارد اما می شود! برای مهار کردن نقشه ی آن مرد باید دختری را از تیم خودم به جمع دخترانی که پدرم انتخاب کرده است بفرستم. باید به فکر این هم باشم که پادشاه فکر کند آن دختر هم از یک خانواده ی ثروتمند آمده است. اینگونه نقشه ی پدرم را از بین می برم. اما.. چه کسی می تواند نقش آن دختر را بازی کند؟! ناگهان..! چشمانی آبی که قلب مرا در دریایش غرق می کند، موج هایی که می روند و می آیند! وجودی مانند ستاره ای در نیمه شب که نور می دهد! آن دختر..!منتظر بمونید✨️</description>
                <category>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</category>
                <author>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 20:22:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره در نیمه شب-پارت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-trq1zagfbohv</link>
                <description>&lt;&lt; انتقام؟ اونم از من؟ پس داری می گی، من اون رو کشتم؟ هوشت بیشتر از اونیه که فکر می کردم!&gt;&gt;او دارد دستانش را به هم مالش می دهد، به چشم هایم خیره شده است و منتظر حرفی از من است‌..ناگهان وجودم می لرزد و سردم می شود. آب دهانم را قورت می دهم، چشم هایم را مالش می دهم..! لعنتی! چرا حالا؟! حالا که او خودش دارد اعتراف می کند که قاتل چارلز است نمی توانم حرف هایش را باور کنم؟! کمی جلو می روم. باید غرورم را نگه دارم؛ حتی شده با دست های لرزان و تحت فشار:&lt;&lt; اوه.. باید با این شجاعتت چیکار کرد دختر؟! من رو نگاه کن!..&gt;&gt; او به حرفم گوش می دهد. زیر لبم می گویم: آوارت می کنم! او به لب هایم خیره شده است. نیشخندی می زند و دست به سینه به چشم هایم خیره می شود:&lt;&lt; اما ولیعهد.. به نظر میرسه وجود خودت درحال آوار شدنه، اینطور نیست؟! تیره و تار، چشم هایی که هر صبح با درد و کینه بیدار میشن!.. از چشم هات میشه همه چیز رو خوند.. همه چیز! مراقب اون ها باش!&gt;&gt;او سرش را به سمت قلعه که کمی آنورتر است کج می کند، آن را برای چند ثانیه نگاه می کند و قدم هایش را برای رفتن بر می دارد. چشمانم گرد می شود. نوک انگشتان پایم، مچ پایم، ساق پایم و.. نوک انگشتان دستم، مچ دست هایم، آرنجم و..؛ و تمام این ها تا سرم! تمامش دارد در آتش می سوزد! وجودم دارم در آتش خاکستر می شود! قلبم تا چند ثانیه دیگر منفجر می شود! مانند یک نارنجک! به سمت او قدم بر می دارم، قدم هایم را سریعتر بر می دارم، سریعتر.. سریعتر..! و ناگهان او را روی زمین می خوابانم و آرنجم را روی گلویش فشار می دهم! صورتش دارد کبود می شود؛ مشکلی نیست! او دوباره به قلعه نگاه می کند و نیشخندی می زند. &lt;&lt; نشونت میدم! لعنتی! نشونت میدم که کی آوار میشه!&gt;&gt; ناگهان دستانش را بالا می آورد و.. روی گلویم فشار می دهد! قدرت دستانش خیلی زیاد است! دستم را از روی گلویش بر نمی دارم! دستانم دارد از شدت فشار می لرزد! رگ های گلوی آن بیرون زده است و صورتش دارد ثانیه به ثانیه کبود و کبودتر می شود:&lt;&lt; خودشه! فکر کردی می ذارم خون اون.. پایمال شه لعنتی؟!&gt;&gt; ابتدا یک لبخند کج می زند و بعد نیشخند. ناگهان دستش را زیر چانه ام می گذارد، آن را فشار می دهد. آن لبخند کج از روی لبش کنار می رود و چشم هایش را تنگ می کند؛ آرام آرام فشار دستش را کم می کند و در نهایت آن هارا پایین می آورد، نکند می خواهد تسلیم بشود؟! در ابتدا لبخند کجی می زند و بعد نیشخند. نفس عمیقی می کشد. آن چشم که درونش موج های طوفانی می روند و می آیند را تنگ می کند، با همان ها به چشم هایم خیره می شود. ناگهان به خودم می آیم!.. حواسم به او پرت شده است و چند ثانیه ای است که دیگر فشاری به گلوی او نمی آورم! قورت می دهم، قورت می دهم و قورت می دهم بغض هایم را، انگار می توانم حدس بزنم می خواهد چه حرف هایی را به زبان بیاورد!.‌. دست هایم را روی گوش هایم می گذارم و فشار می آورم:&lt;&lt;نمی تونی اسمش رو به زبونت بیاری، نه؟ احساس گناه می کنی. خودتم می دونی داری از فرد اشتباهی انتقام می گیری اما فقط می خوای از مسئولیتی که قراره روی دوشت باشه فرار کنی.&gt;&gt; او با دستانش به آرامی دستانم را از روی گوشم بر می دارد. به آرامی به سینه ام فشار می آورد و من را از روی خودش کنار می زند. از جایش بلند می شود و لباسش را می تکاند. چند نفس عمیق می کشد و بعد دستش را برای کمک به من دراز می کند. به او توجهی نمی کنم و خودم از جایم بلند می شوم. او دست به سینه می شود. صدایش را صاف می کند:&lt;&lt; من فقط دنبال پولم و نه چیز دیگه. قاتل این پسره.. چارلز هم من نیستم؛ دوتامون خوب می دونیم. خب.‌. رد کن بیاد.&gt;&gt;&lt;&lt; پول؟! هم.. جالبه! اونوقت چرا باید بهت پول بدم؟!&gt;&gt; به سمت او قدم بر می دارم، حالا رو به روی او هستم. با انگشتم ضربه ای به پیشانی اش می زنم و او کمی تعادلش را از دست می دهد. &lt;&lt; ببین دخترجون؟ رو خونتون.. اینجا هیچی گیرت نمیاد!&gt;&gt;او را هل می دهم و به چشم هایش خیره می شوم. نیشخندی می زند و ناگهان به سمتم می آید و دستم را پشت کمرم می چرخاند:&lt;&lt; بهتره بگیم چیزی گیر تو نمیاد. خدانگهدار! از آینده بترس ولیعد!.‌.&gt;&gt; او دستم را رها می کند و قدم هایش را به آرامی بر می دارد و می رود. نفسی عمیق می کشم و روی زمین می نشینم، زانو هایم را بغل می کنم:&lt;&lt; از آینده بترس؟ لعنتی.. دیوونست!&gt;&gt;&quot; تق- تق&quot;ناگهان از جایم می پرم، چشم های خواب آلوده ام ناگهان باز می شوند. زیر لب می گویم:&lt;&lt; لعنتی.‌.&gt;&gt;این بار کمی صدایم را بالا می آورم:&lt;&lt; بیا تو!&gt;&gt;یکی از خدمه است. _ عذر می خوام اعلیحضرت. پادشاه شمارا فورا احضار کردند. می تونم همراهیتون کنم؟پادشاه.‌. &lt;&lt; خودم میام، بفرمایید..&gt;&gt;_ مجدد عذر می خوام. دستور پادشاه هستش، باید همراهیتون کنم. لطفا من رو با پادشاه درنندازید.&lt;&lt; که اینطور.. چاره ای نیست. بهم فرصت بده.&gt;&gt;_ از لطفتون بی نهایت سپاسگزارم!پادشاه.. پادشاه.. کدوم پادشاه؟ اون مردک حتی لیاقت زندگی را ندارد چه برسد فرمانروایی.. &lt;&lt; بیرون منتظر بمون.&gt;&gt;خدمه بیرون می رود. باید چه بپوشم؟ چیزی که ما شاه حسود را بسوزاند؟ لباسم که رنگ سبز درباری دارد مناسب است. موهایم را حالت می دهم، کمی آب می خورم و در را باز می کنم و بیرون می روم. معلوم نیست پادشاه دیگر چه گندی زده است! به خودم می آیم و خودم را جلوی پادشاه می بینم. هاه.. چه خبر است؟ پادشاه دوباره لباس قرمز ابریشمی اش را پوشیده و تمام انگشتر هایش را به انگشت کرده است! جالب است.. &lt;&lt; عرض سلام پادشاه! مدتی بود که شمارو ندیده بودم. انگشتر های طلا، گرون ترین لباس هاتون و مهم تر از همه برق تاج روی سرتون. خبری شده؟!&gt;&gt;هاه.. لعنتی! دوباره همان ژست مسخره اش را گرفته است! طوری کا انگار جهان دست اوست اما لعنتی.. او لیاقت چیزی را ندارد! &lt;&lt; پسرم.. اتفاق های عالی در راهه! دخترانی رو برای ازدواج با تو در نظر گرفتم! دیگه زمانشه، درسته؟ فردا از وعده صبحانه ملاقات ها شروع میشه. هم.. این لباست عالیه! همین رو بپوش. دستور میدم چند لباس هم برات تهیه کنند. برو.. برو و برای فردا آماده شو! عقاب قدرتمند عزیزم! دوستت دارم!&gt;&gt;پس او این نقشه را برای من کشیده است.. می خواهد اینطوری من را مهار کند! باید چه کاری انجام بدهم؟ ناگهان..! &quot; از آینده بترس!&quot; صاحب آن چشم هایی که درونش موج های طوفانی می روند و می آیند!..منتظر بمونید!✨️</description>
                <category>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</category>
                <author>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 11:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره در نیمه شب-پارت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-znvzlnlfylnc</link>
                <description>&lt;&lt; قاتل و پیدا کردی به منم می گی دیگه؟ راستی، اون انگشتره با یاقوت سبز رو برداشتم، گفتم بدونی!&gt;&gt;ناگهان چشمکی بهم می زند و دوباره نقابش را می گذارد. دور و برا نگاه می کند و دوان دوان از برجک دفاعی خارج می شود. می خواهم به دنبالش بروم که..! گندش بزنند! نمی دانم این پاهای لعنتی ام مشکلشان چیست! حرکت نمی کنند! انگار زیرشان چسب زده اند! &lt;&lt; اون دختره.. به خاطر عزیزترینم! باید از اون لعنتی انتقام بگیرم!&gt;&gt; دست هایم را مشت می کنم و با تمام نیرویی که در وجودم دارم، سعی می کنم چسبی که باعث شده است پاهایم تکان نخورد را نابود کنم..! چرا آسمان تاریک و بدون ستاره دارد دور و دورتر می شود؟! ناگهان به خودم می آیم و متوجه می شوم چسب زیر پاهایم کنده شده است و دارم روی زمین می افتم! همان طور که عرق از پیشانی ام جاری است و گرمایی کشنده در درون وجودم دارد من را می سوزاند، قبل از اینکه زمین بخورم و تمام بدنم خراش پیدا کند، کف دستم را روی زمین می گذارم تا مانع افتادنم شود. چشم هایم را می بندم تا اگر هم افتادم، زخم هایم را نبینم، دلیلش؟! تمام انسان ها همینطور هستند، تا زمانی که زخمشان را ندیده اند، درد کمتری احساس می کنند، احتمالا به خاطر این است که احساس گناه می‌کنند: اگر این کار را نکرده بودم شاید زخمی روی تنم نداشتم، من را ببخش منِ با وَفایم. اکثر آدم ها وقتی بیمار می شوند تا ارزش آن سلامتی که داشتند را می فهمند و البته.. بعد از چند روز تمام آن دلسوزی ها و پشیمانی ها از بین می رود و دوباره همان آدم قبلی می شوند. در طول این بیست و نه سالی که گذرانده ام، فهمیده ام تنها کسی که تا آخرش برایت می ماند، خودتی و خودت! نه کس دیگری.  نفسی عمیق می کشم و به آرامی چشم هایم را باز می کنم، آن ها را تنگ می کنم. سالم هستم؟! چند ثانیه ای را مکث می کنم تا اگر هم اتفاقی افتاده است دردش را احساس کنم؛ .‌. خبری نیست. کف دستم را نگاه می کنم، خراش هایی کوچک رویش افتاده است، باز هم خوب است. از جایم بلند می شوم به سمت در فلزی می روم. به دستگیره اش فشار می آورم و در باز می شود، وارد راهپله می شوم. در را می بندم. آب دهانم را قورت می دهم. رو به رویم..جنازه ی برادرم است. سرم را کج می کنم:&lt;&lt; انتقام تک تکِ قطره خون هایی که ازت رفته رو می گیرم، انجامش می دم.. قول می دم!&gt;&gt; یک پله پایین تر می روم و به جنازه ی او نزدیک تر می شوم، خم می شوم، یکی از دستانم رو زیر گردنش می گذارم و دیگری رو پشت کمرش. می شمارم:&lt;&lt; یک.. دو.. سه..!&gt;&gt; ناگهان او را روی دوشم می اندازم. نیشخندی می زنم و بعد به بازو های پهن و نیرومندم دست می زنم:&lt;&lt; بریم!..&gt;&gt; قه قه می زنم. برای اینکه جنازه از روی دوشم نیوفتد، پاهایش را می گیرم. نفسم را از دهانم خارج می کنم، باید با فکر کردن به چه چیزی، برای خودم تعداد پله هارا کمتر کنم؟ انتقام؟ آن یکی انتقام؟ مراسمات شاهانه؟ به چه چ.‌‌.! لعنتی! چطور باید افکار ذهنم را کنترل کنم؟! چرا آن دخترِ قاتلِ لعنتی در ذهنم است و لحظه ای نمی رود؟! گندش بزنند! آن موهای بلند، جسارتی که در کلامش بود، قدرتی که در وجودش بود.. می کشمش! هر ویژگی که او دارد، باعث می شود خون ریختنش شیرین تر باشد! ناگهان به خودم می آیم و می فهمم دارم تعادلم را از دست می دهم! چه بود؟! نگاه می کنم، پله ها تمام شده است و من قدری در افکارم غرق شده بودم که می خواستم پله ای که وجود ندارد را پایین بروم، نفسی عمیق می کشم، بوی خون.. پیراهنم پر شده است از بوی خونِ تن برادرم. ناگهان صدایی مرا از جایم می پراند: جیر جیرِ جیرجیرک.از پنجره به آسمان نگاه می کنم، گرگ و میش است. خورشید می خواهد نورش را در همه جای آسمان پخش کند اما ابرها سر جنگ را با او باز کرده اند: تنها باید رگه هایی از آسمان را نورانی کنی، همین قدرش هم کافی است!                         هه.. خورشید جرات مقابله را ندارد! یادم است همیشه در این ساعت ها برادرم حال بهتری داشت، زیر لبش آواز می خواند و از زندگی لذت می برد، زمان خوبی برای دفن کردنش است‌؛ آوازخوان..با آرنجم خاک هایی که روی پیشانی ام است را پاک می کنم. تخت خواب عزیزترینم آماده است. به او نگاه می کنم، زیبا است. دستش را می گیرم و کف دستش را بالا می آورم، آن زخم.‌. زخمی کهنه که از گذشته مانده است، کوتاه، باریک و البته عمیق. پوستش از دیگر قسمت های کف دستش، برجسته است، به خاطر این است که عمیق بوده است. به آرامی دستش را روی شکمش می گذارم و بعد به کف دست خودم نگاه می کنم، زخمی دقیقا مانند زخم برادرم. زخمی کوتاه، باریک و عمیق که در سمت چپِ دستِ چپ است. یادم است حدودا ۸ سالمان بود. من این پیشنهاد را به او دادم، آن روز تابستانی و گرم. آفتاب به مرکز سرم می تابید و گرمای مزاحم وجودم را بیشتر می کرد. هردویمان از موضوعی ناراحت بودیم:&lt;&lt; اما رابرت.. فکر نمی کنی این کار خطر داره؟&gt;&gt;&lt;&lt; اصلا! بهت قول می دم، دردش رو هم احساس نمی کنی!&gt;&gt; در آن زمان ها چارلز، برادرم، تنها همراهم بود، به تازگی مادرم را از دست داده بودم و از پدرم و تمام آدم های اطرافش، کارهایش، ایده هایش، حرف هایش و.. تنفر داشتم. این زخم های روی دستمان نتیجه ی پیشنهاد من است: با چاقویی تیز، روی دست سمت چپمان، دستی که در سمت قلب است، زخمی ایجاد کنیم تا همیشه به یاد یکدیگر باشیم، چارلز بی معرفت، تا زمان مرگم کنارم نماند. ناگهان قه قه می زنم، دوباره قه قه می زنم، دوباره و دوباره قه قه می زنم. می توانم قطرات لرزان و همینطور کمی خنک اشک را که روی گونه ام حاری هستند را احساس کنم. همه چیز عالی است! هاها! خوشحالم که او مرد! حقش بود! لیاقت کسی که به قولش عمل نکند، همین است! یکی از دستانم را پشت گردنش می گذارم. دیگر دستم را پشت کمرش می گذارم و آن لعنتی را به آرامی توی قبر می گذارم. قه قه هایم بیشتر می شود! اوه! دلم از خنده درد گرفته است! دستانم را دور شکمم گره می زنم و از خنده عقب و جلو می روم! هاها! قه قه هایم از حلقم بیرون می زند! اَه! قلقلکیکه اشک ها دارند بهم می دهند، آزارم می دهد! آن اشک می رود و پشت سرش دیگری می آید، چه خبر است؟! نفسی عمیق می کشم، لحظه ای آن خنده هارا تمام می کنم. دست هایم را لای خاک می برم، باید خاک را روی چارلز بریزم..! چشم هایم را می بندم، خاک ریختن‌.. کار سختی است. خاک را به آرامی می ریزم و از جایم بلند می شوم، دیگر تحملش را ندارم. قدم هایم را به آرامی بر می دارم..! صبر کن! این ردپاها چی هستند؟! &lt;&lt; برای مرگش متاسفم.&gt;&gt;ناگهان صدایی مرا از جایم می پراند. به پشت سرم نگاه می‌کنم، دختری با موهای بلوند و چشم های آبی.. چشم هایم را می دزدم، گندش بزنند! امروز روز خوبی برای خون ریختن نیست! &lt;&lt; از اینجا برو، به موقعش میام سراغت و انتقام این.. عزیزترینم رو می گیرم! برو!&gt;&gt;&lt;&lt; انتقام؟ اونم از من؟ پس داری می گی، من اون رو کشتم؟ هوشت بیشتر از اونیه که فکر می کردم!&gt;&gt; او دارد دستانش را به هم مالش می دهد، به چشم هایم خیره شده است و منتظر حرفی از من است‌..منتظر بمونید.✨️</description>
                <category>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</category>
                <author>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 14:24:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره در نیمه شب- پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ls2a6trph4az</link>
                <description>هر روز انتقام هایی که می خواهم بگیرم، بیشتر و بیشتر می شوند و این است که زندگی ام را شیرین می کند!دیگر صدای کشیدن شمشیر نمی آید، احتمالا فقط می خواسته عزیزترین من را بکشد.. آب دهانم را قورت می دهم تا دهانم تر شود. سرم را بر می گردانم تا پشت سرم را ببینم، حالا که در برجک دفاعی هستم، آن همه پله های مارپیچ شبیه یک دایره شده اند، وقتی از اینجا می بینم انگار بالا آمدن از آن ها کاری نداشته است اما جانم به لب رسید. رو به رویم را نگاه می کنم، دری فلزی به رنگ چوب، پادشاه می گوید استحکام این در ها بسیار است و می تواند در آخرین قدمی شکست، معجزه ی ما بشود، مسخره است. نفسی عمیق می کشم و دستم را روی دستگیره ی مستطیلی(با طول زیاد) می گذارم. در ذهنم حرکات حمله و دفاع را مرور می کنم، آماده ی جنگ هستم؟ فکر کنم.. آری. دستگیره ی در را به سمت خودم می کشم و در هم همراهش به سمت من می آید. هم.. حالا می توانم آسمان تاریک و صاف را ببینم، حتی دانه ای هم ابر در آسمان نیست اما پس چرا ستاره ها در آسمان معلوم نیستند؟ فکر می کنم از دست آسمان ناراحت شده اند.. دم..بازدم- دم.. بازدم- از پسش بر می آیم! از پسش بر می آیم! سر بالا، سینه جلو و دست ها مشت! قدم هایم را محکم بر می دارم! باید از چه چیزی بترسم؟ مرگ؟ هه! برایم اهمیتی ندارد! یک دوست داشتم که مانند برادرم بود اما حالا او هم رفته است، پس.. باید ترس از دست دادن چه چیزی را داشته باشم؟ راستش را بگویم؟! زندگی بدون وابستگی، بی نهایت جذاب تر از زمانی است که کلی آدم را دوست داری و وابستشان هستی! &lt;&lt; هوی! قاتل کوچولویی که برادرم رو کشتی؟ کجا قایم شدی؟! بذار از الان باهات طی کنم، اگر خودت با پاهای مبارکت به سمتم بیای، خب.. یکوچولو بهت آسون تر می گیرم ولی خب اگر اول من به سمت تو قدم بر دارم، دیگه پاهاتو نمی بینی! نمی خوام خیلی خشنش کنم.. خودت ادامه ی حرفامو حدس بزن. کجایی؟!&gt;&gt; دور و برم را نگاه می کنم، کسی نیست، نکند دیر شده است؟! نفس هایم تند می شود. ناگهان چیزی توجهم را جلب می کند! چشم هایی در پشت ستون سمت چپی.&lt;&lt; کوچولو؟ نمی آی؟ بهت که گفتم.. داری کار خیلی خطرناکی رو انجام می دی، خیلی خطرناک..&gt;&gt;می خواهم قدم هایم را آرام به سمتش بردارم، ببینیم گول می خورد؟! خودم را به نادانی می زنم، مثلا دارم در این گوشه و کنارها به دنبال قاتل می گردم! خوب است، خوب است! همین را کج می کنم و به آرامی بدان اینکه بفهمد دستم را دور گردنش می اندازم و تمام..! ناگهان دردی بسیار در تمام بدنم احساس می کنم، چه خبر است؟! دور و برم را نگاه می کنم، روی زمین افتاده ام! او یکی از پاهایش را روی شکمم می گذارد و فشار می دهد. به او دقت می کنم، لباس و نقابی مشکی پوشیده است. بند نقابش به خاطر وزش باد دارد توی هوا می رقصد. صبر کن..! هاها! او با خود چه فکری کرده است؟! کولی الکی در شانه برای خودش درست کرده است. توی لباسش، در قسمت بازو اسفنج گذاشته است تا بازو هایش بزرگ به نظر برسند، تازه، چیزی توی کفشش گذاشته است تا قدش بلند تر به نظر برسد، می خواهد خودش را جای مرد جای بزند! به چشم های آبی اش خیره می شوم، چشم هایم را خمار می کنم و حرف هایم را توی چشم هایم می زنم: بردار پاتو وگرنه..پایش را از روی شکمم بر می دارد. کف دستم را روی زمین می گذارم، به آرنجم فشار می آورم و از جایم بلند می شوم. رو به روی او می ایستم، به او نزدیک می شوم، به چشم هایش خیره می شوم و ابرویم را بالا می اندازم. جالب است.. ترسی در وجودش نمی بینم، ثانیه ای هم چشم هایش را ندزدیده است! &lt;&lt; انتظارش رو نداشتم، خیلی قدرتمندی، مردِ لعنتی!&gt;&gt;باز هم چشم هایش را نمی دزد.. باشد پس بیشتر از این را می خواهی! می خواهم به آرامی دستم را بالا بیاورم و نقابش را از سرش بکشم، آری! می خواهم تحقیرش کنم! کسی که می خواهد بدنش و خودش را تغییر بدهد، لیاقتش همین است!&lt;&lt; خیلی خوبه.. عالیه! هیکلِ تو، هیکل یه مرد واقعیه!&gt;&gt;همینه! آرام دستم را بالا می آورم و به نقابش نزدیک می کنم. عالیه..! ناگهان فشاری روی مچ دستم ایجاد می شود! می خواهم از درد ناله کنم که ناگهان یادم می آید نباید جلوی این جوجه توهمی کم بیاورم. او مچ دستم را محکم گرفته است و رهایش نمی کند. صبر کن.. فوق العادست! این یک عملکرد دفاعی است، پس یعنی کارم را درست انجام داده ام! ناگهان او با دیگر دستش، نقابش را بر می دارد. موهایش بلند و بور است. چشم های آبی اش.. مانند دریایی شفاف است، موج ها می روند و می آیند! چشم هایش مانند الماس برق می زنند!سخت است که به آن ها نگاه کنم! منظور از سفید برفی این دختر است؟ ابروهایش خرمایی و پهن است، بینی اش استخوانی است، در انتها سربالا می شود، لعنتی! چرا دارم انقدر به او فکر می کنم؟! می خواهم بکشمش! می کشمش!&lt;&lt; ببین.. ولیعد هستی که هستی ولی حق نداری دختری رو دست بندازی، مفهوم شد یا دوباره برات تکرار کنم؟! اگر متوجه نشدی بگم بچه ها بیان! اگر بچه ها بیان، دیگه پاهاتو نمی بینی!&gt;&gt; او دارد حرف خودم را به خودم می زند، دارد من را مسخره می کند! گندش بزنند! ناگهان باد موهای او را پریشان می کند.&lt;&lt;آه.. متنفرم!&gt;&gt;صدایش کمی بم است اما با ناز و ادا حرف می زند. موهایش را به یک سمت می ریزد و به چشم هایم خیره می شود:&lt;&lt; قاتل و پیدا کردی به منم می گی دیگه؟ راستی، اون انگشتره با یاقوت سبز رو برداشتم، گفتم بدونی!&gt;&gt;ناگهان چشمکی بهم می زند و دوباره نقابش را می گذارد. دور و برا نگاه می کند و دوان دوان از برجک دفاعی می رود. نور آن دختر مانند روشنایی یک ستاره در تاریک ترین شب دنیا بود. تاریکی؟..منتظر بمونید✨️</description>
                <category>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</category>
                <author>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 15:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره در نیمه شب- پارت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Bahar-nevisande16/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-rsbaygs5yykh</link>
                <description>ناگهان از خواب می پرم! درست می شنوم؟! چشم هایم را تنگ و گوش هایم را تیز می کنم: همان صدا است! همان صدایی که مرا یاد آن شب می اندازد: نیمه شب، شمع ها داشتند به خاطر وزش باد خاموش می شدند و آن چشم ها.. آن چشم ها آماده بودند تا دروغی بزرگ را به همه بگویند: من او را نکشتم!&quot;صدای شمشیر&quot; صدای شمشیر مرا یاد هدف می اندازد، یادم می آورد که باید انتقامی سخت بگیرم! از جایم بلند می شوم و زره فولادی ام را می پوشم. دور و برم را نگاه می کنم، امن است! به سمت آن تابلو می روم، قابش از طلا است و کار مشهور ترین هنرمند این سرزمین است. هاها! خیلی برایم جذاب است! روزها این و آن را گول می زنم که اگر ذره ای آسیب به این تابلو برسد به پادشاه دستور می دهیم که حقتان را کف دستتان بگذارند اما که می داند که من، ولیعد این سرزمین درواقع شمشیر عزیز دردونه ام را که قرار است با او انتقامی خونین بگیرم، پشت این تابلو جاسازی کرده ام؟! خب معلوم است، هیچ کس! شمشیرم را از پشت تابلو بر می دارم، از توی قابش در می آورم و بوسه ای ریز روی صفحه ی آینه ایش می زنم. بخاطر نفس هایم، صفحه ی شمشیر بخار می کند، آرام با انگشت هایم طوری که که انگار درحال نوازش کردن معشوقم هستم، آن را پاک می کنم، حالا آماده است! در اتاقم را باز می کنم و وارد راهرو می شوم. هم.. فکرش را می کردم، تمام سربازان این طبقه در گوشه ای بیهوش افتاده اند، احتمالا طرف شخص ماهری است! لحظه ای نفسم را در سینه حبس می کنم تا بتوانم هر صدایی که در دور و اطرافم است را بشنوم، صدای جنگ و جدال دارد از برجک دفاعی می آید! دست هایم را مشت می کنم و دوان دوان، با سرعت هرچه تمام تر از پله ها بالا می روم تا به برجک دفاعی برسم. می توانم قطرات عرق پیشانی ام که هر ثانیه دارند پایین تر و پایین تر می آیند را احساس کنم، قلقلکم می دهند! لعنتی! محکم با آرنجم آن هارا پاک می کنم. سرجایم می ایستم، پس کی قرار است این پله های لعنتی تمام شود؟! نفسم را از دهانم خارج می کنم، لب پایینم را جلو می آورم و فشار نفسم را به بالا هل می دهم، با این روش موهایم را که روی پیشانی ام ریخته اند، جابجا می کنم. آب دهانم را قورت می دهم تا دهانم تر شود. ناگهان چیزی جلوی پایم می افتد! نگاه می کنم، ضربان قلبم تند می شود و صدای کوبیدنش در تمام وجودم می پیچد: بوم- بوم آن بیگانه ی لعنتی، جانِ عزیز ترین فرد زندگی ام را گرفته و حالا تن غرق در خون او را جلویم انداخته است!می خواهم نفس بکشم، نفسم تا جایی باهام راه می آید اما ناگهان در جایی گیر می کند! درد در سرم پر شده است! چشم هایم می سوزند، دست هایم می لرزد و همین لحظات است که...! ناگهان مشتی روی دیوار می زنم. همه اش تقصیر آن لعنتی است! صبر کن.. این یعنی هدفی جدید برای انتقام دارم! فوق العاده است! حالا پاهایم جان دوباره گرفته اند! آتشی نامیرا در وجودم روشن شده است! پله هارا یکی یکی طی می کنم. نمی توانم اندازه ی نیرویی که در وجودم است را بگویم اما به حدی است که وقتی پایم را روی پله های سنگی می گذارم، فرو می روند و رد پاهایم روی آن ها می ماند! لذت بخش است! هر روز انتقام هایی که می خواهم بگیرم، بیشتر و بیشتر می شوند و این است که زندگی ام را شیرین می کند!منتظر بمونید!✨️</description>
                <category>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</category>
                <author>&quot;بهار ابطحی؛ نویسنده✨️&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 11:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>