<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهرام نوذری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@BahramN1983</link>
        <description>کارگردان سینما ، فیلمنامه نویس ، طراح صحنه و لباس ، نقاش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 18:05:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3373654/avatar/DKYmWS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهرام نوذری</title>
            <link>https://virgool.io/@BahramN1983</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۹ صبح</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%DB%B9-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-utgkudaiaorx</link>
                <description>قوری چای را از روی سماور برداشت ، لیوانش پر از آب داغی بود که از سماور ریخته بود . یک دهم لیوان پر از چای شد و رنگ چای همه جای لیوان را اسیر خود کرد.بخار از بالای لیوان شروع به بلند شدن کرد ، لیوان را بروی میز جلوی مبلی که همیشه می‌نشست گذاشت.بخار لیوان بیشتر و بیشتر میشد ، جوری که تمام فضا را بخار گرفته بود . ترس از چشمانش داشت بیرون میزد و نای حرکت برایش نبود .بخار کمتر شده بود ، اندام نحیف مردی روبرویش خود نمایی میکرد . انگار اورا می‌شناخت. بخار را پس زد دستش را بروی صورت مرد کشید .چشمان مرد سد اشک را برداشته بود گونه هایش مسیل اشک بود.صدای مهیب پتک کارگر ساختمانی همسایه بغلی او را دوان دوان پشت پنجره کشاند ، ساعت ۹ صبح بود .</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 12:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت هجدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-c46gswrzg8ho</link>
                <description>داشت وسط کوچه میدان داری میکرد ، از ماشین که پیاده شدم نگاهم کرد و گفت بیا اینجا کارت دارم . رفتم .گفتم چیه سلطان وایسادی اینجا خبریه ؟؟ گفت همش که نمیشه خوابید و دراز کشید یه وقتاییم باید ایستاد و دید . گفتم اینم حرفیه اما ما هرچی تورو دیدیم اون شکلی دیدیم .گفت تو خواستی اونجوری ببینی ، بالا پایینامونو که ندیدی .گفتم صدام کردی اینارو بگیگفت نه ، صدات کردم بگم چه پیچ رادیو رو زیاد و کم کنی چه کانال تلویزیون و عوض کنی چه هر روز یه قصه ای بنویسی .یه جایی میبینی خودتی و خودت . دیگه چیزی برای نوشتن نداری .مبهوت ایستاده بودم و فقط می‌شنیدم تا آنروز هیچوقت اینگونه نصیحتی از او نشنیده بودم . تمام پله های خسته ی آپارتمان، چهره ی شیرینش روی دیوارها بود .کلید به سختی قفل درب را باز کرد . خانه مثل همیشه صدای نویز یخچال را بغل کرده بود .</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 10:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت هفدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-qb639zyrksq9</link>
                <description>کیک تولدش را که برید چشمانش به من دوخت ، گفت این بهترین سورپرایزی بود که میشد .تمام دنیا را درآن لحظه مالک بودم ، چند ماهی از تولدش گذشته بود اما خوب به دیر رسیدن من عادت کرده بود . کافه بر خلاف کافه های دیگر که صفحه گرامافونشان میخواند رادیوی تک موجش بنان پخش میکرد . دستم را گرفت ، انگار جانم را به جانش بست ، بغض کرده بودم و دلم میخواست هیچکس را نبینم . گفت میدانی خیلی وقتها دیر رسیده ای ، وسط حرفش لخت شدم و پریدم که یادش برود گوشه دلش از من شاکیست . کلی خندید .قوزک پای سمت چپم شروع به گز گز کرد ، دردم را که دید گفت تا در کافه برو خوب میشوی . رفتم ، ترس از آستینم آویزان شد ، برگشتم ، میز از همیشه خالی تر بود و تمام کاغذ های خط خطی روی میز قصه ی ناتمام را تمام نمی‌کرد . به اتاقم رفتم چراغ را خاموش کردم و خوابیدم.</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 10:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت شانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-b36lgmnlxvgn</link>
                <description>رادیو صدای داریوش پخش میکرد،بوی گندم مال من هرچی که دارم ...اشک امانم را بریده بود بی دلیل فرو می ریخت ، تمام که شد گوینده شنونده ها را دعوت کرد آهنگ شادی بشنویم . خاموشش کردم . سراغ چوب لباسی ایستاده داخل اتاق رفتم . لباسم را عوض کردم و از خانه بیرون زدم . به نزدیکی سوپری محل که رسیدم ته جیبم را نگاهی انداختم به مرز نوشابه نزدیک بود ، دو دل شدم . صدای بهروز آنقدر به موقع بود که برق ذوقش چشم خودم را هم زد .- خوشتیپ بریم یه کانادا بزنیم عشق کنیم .برگشتم و با شوق خاصی گفتم بریم .صدای پیس باز شدن درب کانادا خودش عالمی داشت انگار شروع یک زندگی بود . قلپ قلپ نوشابه بودم که لیلا ، همان تهرانپارسی جلوی سوپری رد شد و ناخداگاه نوشابه از گلویم پرید ، بهروز به خنده افتاد،اما چشمش که به لیلا افتاد مات نگاه کردن به من شد و گفت پرویز ، لیلا من نمی‌دانستم خوشحال باشم یا ...پای راستم محکم به صندلی جلوی رویم خورد ،صدای قهقهه دانشجو های دیگر و نگاه غضب آلود استاد طعم خوب کانادا را از یادم برد .</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 19:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت پانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-zfegbcxhfcyx</link>
                <description>تلویزیون را روشن کرد ، با نگاهش فهمیدم باید تمام چیدمان روی میز را به میز جلوی تلویزیون انتقال دهم . همه چیز بود ، از تخمه گرفته تا ماست خیار و ... گلوریا پیرزن سیاه پوست جذاب محله ی ما با موهای فردار ریز سفید رنگش انگار می‌دانست چه اتفاقی در زمین بسکتبال خواهد افتاد فینال تیم ملی آمریکا با میزبان در پاریس را با گزارش وحشتناک گزارشگر دنبال می کرد .لبرون مثل همیشه تنها دلیل لبخند پیرزن بود ، اسلم دانک ویرانگر لبرون خط لبخند گلوریا را پررنگ تر می کرد . آمریکا قهرمان شد . از او پرسیدم بسکتبال را دوست داری،گفت لبرون را دوست دارم گفتم میداند ماست خیار میخوری گفت نه بداند ناراحت میشود.دست محکمی به صورتم خورد،چشمم که باز شد اتوبوس به نزدیکی میان دو آب رسیده بود ، صدای رادیوی اتوبوس که قهرمانی آمریکا در بسکتبال المپیک را جشن گرفته بود تمام مسافرهای خواب را خواب تر میکرد .</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 19:31:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های من قسمت چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-d7ks6xnu9eqk</link>
                <description>شکم گلوریا آنقدر بالا آمده بود که از دور میشد حدس زد . باردار و هرآن نزدیک تولد بچه اش بود .آن روز تیم بسکتبال لس آنجلس لیکرز با بوستون سلتیکس فینال ان بی ای را برگزار می‌کردند ، گلوریا عاشق لیکرز بود اما لری برد نمی‌دانست گلوریا باردار است ، شاید اگر می‌دانست آنروز را خوب بازی نمی‌کرد یا هرکاری میکرد لیکرز برنده شود . لیکرز فینال را باخت ، گلوریا رادیو را خاموش کرد و لبرون جیمز به دنیا آمد .دو سال پیش وقتی که لبرون داشت هزار امتیازی میشد ، گلوریا در پارک کناری خانه ما داشت بافتنی ای برایش می بافت . من مشغول پیاده روی بودم . صدایم کرد و خواست کنارش بنشینم،نشستم.عکس رادیوی ترانزیستوری قدیمی را از توی گوشیش نشانم داد و گفت آن وقتها تلویزیون کم بود یا نبود بیشتر خانه ها مثل خانه تو تلویزیون نداشتند . آدمها دلشان خوش تر بود . این را گفت و نگاهم به چهره ی سیاهش با موهای سفید وز شده که نشان میداد چقدر سخت ایام برایش گذاشته گره خورد . دوست داشتم بغلش کنم و بگویم گلوریا تو جذاب ترین پیرزن سیاه پوست محله مایی اما ترسم از لبرون این اجازه را به من نداد.با او خداحافظی کردم و ساعتها به رادیوی ترانزیستوریش فکر میکردم . صدای شاطر که می‌گفت چنتا نون میخوای خاطرم آورد امسال دوسال ازآن سال گذشته است.</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 19:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های من قسمت سیزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-osfznphfeexs</link>
                <description>آخرین باری که شامپو به چشمم رفت همین چند دقیقه پیش بود . مغز درد داشت امانم را میبرید. گوشی موبایلم را برداشتم و سرکی در فضای مجازی کشیدم . خبر شوکه کننده ای بود ، دوست من ، دوست خوب من ، بروس مرده بود .باورش برایم سخت بود،به تمام اعضای خانواده اش و دوستانمان زنگ زدم با اینکه می‌دانستم هزینه تماسم خیلی زیاد میشود و همه خبر را تایید کردند .بروس ویلیس مردتمام روز ، وقتی داشتم پیاده روی میکردم یعنی پیاده راه میرفتم به آخرین دیدارمان در کافه ای آنطرفتر فکر میکردم که می‌گفت میدانی چه چیزی مرا آرام می کند ، طبق معمول من از همه جا بیخبر جوابم منفی بود و ادامه اینکه صدای رادیوی قدیمی مادربزرگ اول صبح بیدارم کند و بروم سر سفره صبحانه چای شیرینم را هم بزنم . بروس سالها با اینکه خودش بازیگر بود و تلویزیون داشت اما فقط رادیو می‌شنید ، این خصوصیت اخلاقی ویژه اش باعث شده بود تمام دوستانمان بیشتر دوستش داشته باشند . صدای عربده ی یک موتور سوار هیجان دوست بودن با بروس ویلیس را از سرم بیرون کرد ، عذرخواهی کردم و به پیاده راه رفتنم ادامه دادم .فکر داشتن رادیو مغز دردم را تسکین میداد . </description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 19:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های من قسمت دوازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-leoggwkzu3s4</link>
                <description>روبرویش که ایستادم با چشمانی نیمه باز نگاهم کرد ، پرسید باز عکس؟گفتم از سر زیبایی تو باید عکس گرفت . گفت فکرمیکنی خربزه زیر بغل من جا می شود؟ گفتم فکرکنم از چیزی ناراحتی .آه کوچیکی که صدایش را بزور می‌شنیدم کشید . از حسرت همیشگیش برای هم خانه شدن با یک نویسنده چاق گفت ، کنارش می شود نشست و ساعت ها زیر باد کولر خنک خانه اش عشق کرد .عجله برای ادامه گفتنش وادارم کرد بپرسم پس غذا چی؟گفت چاق است. هم غذا میخوریم هم لش میکنیم هم صدای رادیو از حرفهایش کلافه شده بودم آنقدر گرم بود که عکسم را انداختم و دستی برایش تکان دادم و رفتم . وقتی داشتم پیاده روی میکردم یعنی پیاده راه میرفتم به آن نویسنده چاق که می‌توانست در خانه اش فقط رادیو و گربه داشته باشد فکر میکردم. چه دلزدگی از تلویزیون داشت که چاق شده بود.</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 19:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های من قسمت یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-efvmovfevfof</link>
                <description>از موتورسیکلت که پیاده شدم خیسی عجیبی تمام کمرم را گرفت ، گرم بود . جوری که تمام گربه ها دراز کش سایه را معامله میکردند. به درب مغازه اش که رسیدم دیدم چند نفر داخل و چند نفر بیرون نشسته اند . یا کالباس می‌خوردند یا پیتزا.مغازه ای کوچک با کلی آویز از در و دیوار  و تابلویی که عجیب خودنمایی میکرد ، خالی بندی ممنوع .گفت چی میخوری،گفتم سبزیجات ، گفت گوشت ، گفتم پولش را ندارم مدتهاست نمیخورم .تلویزیون مغازه اش خاموش بود و صفحه سیاهش من را نشان می داد . صدای رادیو آنچنان بر فضا شناور بود که کنجکاوانه از او پرسیدم همیشه رادیو می‌شنوی ؟ گفت نه ، هر وقت ترجیح میدهم آدمها را نبینم . تمام عصر را پیاده راه میرفتم یعنی پیاده‌روی میکردم و به رادیوی مغازه پیتزا فروشی فکر میکردم .</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 19:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-hrvm1z15tvyk</link>
                <description>با برگ اول دستمال کاغذی که از جعبه میخواست بیرون بکشد همیشه مشکل داشت ، از روزی که دستمال اقتصادی آمده بود مشکلش بیشتر شده بود.برای چندمین بار داشت فیلم‌طوقی را می دید ، ساعتش را نگاه  کرد ، تلویزیون را خاموش کرد و به سمت درب خروجی رفت .لباس از قبل تنش بود .داشت پیاده روی کنان به سمت محل قراری که داشت می‌رفت ، کارگری که در آنطرف خیابان جعبه های دستمال کاغذی را از کامیونی خالی میکرد نظرش را جلب کرد . به سمت او رفت ، صاحب مغازه ای بزرگ در اتاقی شیشه ای نشسته بود و خیلی راحت دستمال کاغذی را از جعبه اش بیرون می آورد. صدای رادیوی مغازه او را به کودکی برد.خاطرش که فیلم شد یادش آمد سالهاست رادیو ندارد ، یعنی سالهاست رادیو گوش نداده است. </description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 21:56:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-p1zkqr9uh9qq</link>
                <description>پنالتی آخر را که زد آلمان به فینال بازیهای ۹۶ صعود کرد ، قهرمانانه با غرور یک‌ملت ایستاد . من اگر به جای هوشنگ ابتهاج بودم بی دلیل و به یقین شعری برای اندی مولر با بازوبند کاپینانیش در آن سال می‌سرودم .اندی مولر اما برای ابتهاج جایی برای فکر باقی نگذاشته بود ، هوشنگ تا صبح فکر میکرد که برای این عظمت ماندگار اندی شاید بتواند شعری بنویسد ، بسراید . یادم می آید تا صبح در همان خیابانی که من پیاده روی میکردم ابتهاج قدم میزد و زیر چشمی مرا نگاه میکرد . او می‌دانست هر دوی ما آن پنالتی را از تلویزیون دیده ایم ، او خوب می‌دانست ما سالهاست رادیو را فراموش کرده ایم</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 09:16:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-feu4jnafk9nl</link>
                <description>درب ماشینش را که باز کردم همان عطر همیشگیش فضای ماشین را پر کرده بود ، برخلاف همیشه که می‌گفت تو بیا بشین پشت فرمان اینبار گفت کجا برویم.نگاهش که کردم تمام حرفهای آماده و نا آماده ام تاکسی گرفتند و از ذهنم رفتند که رفتند.گفتم هرجا که میدانی ، گفت این همه کیلومتر حتما آمده ای که حرف بزنی ، دنده ای عوض کرد و رفتیم.در مسیر دلم میخواست دستش را بگیرم ،ببوسمش (هوووووی چه خبرتان است انتظار که ندارید همه ی آنچه که در ذهنم گذشت را بگویم) و از حرکت ایستادیم ، گفت بگو ، گفتم می‌خواهم بگویم تمام کیلومترهای آمده هم حرف داشتم برای گفتن اماحرفم را قطع کرد و پرسید هنوز پیاده راه میروی ؟بوق هیلمن زرد رنگی توجه ام را به خودش جلب کرد، روزها ازآن روز می‌گذشت و من روزها قدم میزدم یعنی پیاده روی میکردم ، شاید اگر تلویزیون در خانه داشتم به صفحه تاریکش خیره میشدم  این یعنی خانه من تلویزیون ندارد .</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 01:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-wwf5bs3or0ez</link>
                <description>داشتم سیگارم را می‌کشیدم ، بی هوا دستش را بر شانه ام گذاشت و گفت نکش ، گفتم آخر همدم دیرینیست ، رها کردنش خدارا خوش نمی آید .گفت هستم ، گفتم میدانم هستی اما خیلی زودتر از زودتر میروی ، گفت نه ، تو سیگار که می‌کشی از تنهاترین جایی که می آیی می کشی . به خودم که آمدم دیدم چند روزهایی از آخرین سیگارم می‌گذرد و خدا را خوش نیامد .به اطرافم که کنجکاو تر شدم یادم آمد من دارم قدم میزنم ، یعنی پیاده راه میرم.آخر وقتی خانه ات تلویزیون نداشته باشد یعنی تلویزیون نداشته باشی آدمهای داخلش تو را نمی بینند.</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 08:07:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-bdi5pyfwxtll</link>
                <description>صدای واق واق سگش حواسم را ششدانگ به خودش جلب کرد . روی نیمکتی سبز رنگ در پارک حوالی خانه ام همان‌جایی که میروم قدم میزنم یعنی راه میروم یا پیاده روی میکنم نشسته بود . خم شدم که محبتی کودکانه به سگ کوچولو کنم ، اندکی اخم کرد و ابرویش را خم کرد . زن میانسال صاحبش که خدایی جذاب هم بود با نگاهی مادرانه؟؟!!خواهرانه؟؟!! حالا هر چیزی به من چه به ما چه گفت حس میکند میخواهی به من نزدیک شوی برای همین اخم دارد . گفتم من به خودم هم نزدیک نمی‌شوم ، با اشاره دستش خواست کنارش بنشینم ، نشستم ، گفت در خانه حیوان داری گفتم ندارم گفت موجود جاندار گفتم منظورت تلویزیون است؟گفت نه ، من در خانه ام تلویزیون ندارم . با دقت نگاهش کردم گفتم شما اولین آدمی هستید که مثل من تلویزیون ندارد گفت خیلی هستیم .گفتم تنها موجود جانداری که دارم چند گل آپارتمانی است . گفت تمام جانداران به جز انسان وقتی به آنها پناه میبری حریم امن تو می شوند .اولش نفهمیدم چه میگوید ، خداحافظی کردم ، قدم زدم ، فکر کردم ، بازهم نفهمیدم چه میگوید شاید میخواست به من بگوید بیشتر از من است که تلویزیون ندارد . </description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 19:50:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-tbc2zg9wl01u</link>
                <description>گاهی خسته که میشوم از خودم میپرسم ذبیح الله منصوری آنقدر که خوب برای سینوهه نوشت ، یا ترجمه کرد ، چرا هیچگاه برای گولیت ، رود گولیت ننوشت . غیرازین بود که بخار را بدون هیچ سوراخی از جمجمه هیجان زده ی بچه های عاشق رنگ نارنجی بیرون میکرد یا میلان با لندن من هیچگاه به خانه ذبیح الله منصوری نرفته ام چون تا خواستم حرف بزنم ، مردچون اگر میرفتم می‌دانستم که خانه ذبیح الله منصوری تلویزیون دارد یا مثل خانه من تلویزیون ندارد.</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 13:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-waf0wnaoje8z</link>
                <description>لیلا بچه تهرانپارس بود ، ندیده دلش را به او داده بود و حالش با پیام های هر روزه ای که در یاهو مسنجرش می خواند خوش بود .کافی نت کیپ به کیپ آدم نشسته بود . یکی از بچه ها از سرجایش بلند شد و فریاد کشان خواست همه کی در شرط بندی او شرکت کنند . تا آن روز هنوز پاسور هم آلت قمار بود مثل الان در بقالی نمیفروختندش بلکه اگر میدیدندش تا دسته فرویش میکردند هرچند که پاسور دسته ای ندارد . شرط گذاشته شد . در اولین روم مسنجر اولین دختر که آمد و شماره داد و تماس برقرار شد  به انتخاب برنده هر شب شامش مهمان یکنفر .همه قبول کردند . لیلا بچه تهرانپارس میخواست پرویز را امتحان کند ، اما نمی‌دانست که خانه ی پرویز تلویزیون ندارد یعنی مثل خانه من تلویزیون ندارد .پرویز قدم میزد یعنی راه می‌رفت ، یعنی مثل من پیاده روی میکرد اما گاهی کافی نت می‌رفت .پرویز دیگر کافی نت نرفت .</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 23:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های من قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-e6qcmxhwxbqx</link>
                <description>تمام بعدازظهر چشمش را به کاغذ باطله ی روی میزش دوخته بود . داشت فیلمنامه می‌نوشت ، سکانس ۱۷ :روز / خارجی/ درب خانههر چه اینور و آنور میکرد ادامه اش برایش سخت شده بود . آدمهای قصه همه فرار کرده بودند و اطراف میز خالیه خالیه خالی بود . با اینکه تلویزیون نداشت یعنی خانه اش تلویزیون ندارد . می‌دانست این روزها همه چیز به سرعت برایش فقط تکرار می‌شوند. تصمیم خودش را گرفت ، از پشت میزش بلند شد و لباسش را پوشید ، چرا عوض نکرد؟لخت بود پس پوشید .او هم مثل من قدم میزد ، یعنی پیاده راه می‌رفت .پس رفت ، قدم بزند یعنی پیاده راه برود . </description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 23:19:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های من قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-pvdq59t2q2ce</link>
                <description>خسته بود ، خیلی خسته . بطری آبی از کیسه پارچه ای اش بیرون آورد و دو قلپ آب خورد . نوبت به شمردن دانه های تسبیحش بود . اعتقاد قلبیش مشکی پوشش کرده بود ، آخر دهه اول محرم است .بدون اجازه عکسش را  انداختم ، هفته پیش شاید دغدغه ی انتخاب داشت سالهاست میداند دغدغه اش بی مورد است . نگاه بی توجه اش و با توجه اش به انداختن دانه های تسبیح داد و بیداد میکرد.شاید هم مثل من خانه اش تلویزیون ندارد یعنی تلویزیون ندارد . شاید هم در طول روز راه می‌رود با خیلی فکر ، یعنی پیاده راه می‌رود با خیلی فکر</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 14:46:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های من قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@BahramN1983/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-px6jpxlp6wnj</link>
                <description>خانه من تلویزیون ندارد ، یعنی تلویزیون ندارم .امروز در پیاده رویی که دکان های بهم چسبیده ای داشت می‌گذشتم ، یعنی راه میرفتم.در تمام این مغازه ها ، یعنی دکان ها .تلویزیون بود ، یعنی آدمهای صاحب آن دکان ها تلویزیون داشتند .چند نفر در آن تلویزیون نشسته بودند و حرف می‌زدند ، یعنی مناظره میکردند.آدمهای صاحب مغازه ها ، یعنی صاحب دکان ها به آدمهای داخل تلویزیون ناسزا می‌گفتند ، یعنی فحش خار و مادر میدادند.من راه میرفتم ، یعنی قدم میزدم ، یعنی پیاده روی می کردم فکر هم میکردم ، یعنی با خودم فکر میکردم باز درین مملکت چه شده ، چهلم شاه شهید است یا چهلم شهید جمهور یا اینها را آورده اند مردم سبک شوند یادم آمد خانه من تلویزیون ندارد، یعنی تلویزیون ندارم</description>
                <category>بهرام نوذری</category>
                <author>بهرام نوذری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 12:48:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>