<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بنده خدا شماره ۶۱۳</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Bandekhoda613</link>
        <description>بنویسم که نوشته باشم؛ بنویسم که یادم نره.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:46:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1561827/avatar/PGZIb3.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بنده خدا شماره ۶۱۳</title>
            <link>https://virgool.io/@Bandekhoda613</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن روزها رفتند...</title>
                <link>https://virgool.io/@Bandekhoda613/%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-imfpcxetivj2</link>
                <description>ایمیل گوشی‌ام را باز می‌کنم. چند ایمیل قدیمی را برای بار نمی‌دانم چندم‌ می‌خوانم. دوستم که می‌گفت باید مراقب خودم باشم و سخت نگیرم. یکی که گفته بود که نوشته‌ها و نامه‌هایم برایش عامل آرامش و دلخوشی اند یا یکی که گفته بود نامه‌هایم چقدر صمیمی و قشنگ‌اند. خوب و بد. من و یکی دیگر می‌نشستیم توی ایمیل هی مدام از زشتی‌ها و قهوه‌ای بودن‌های زندگی هی کلمه میچیدیم و غر می‌زدیم. خواندم همه را. بعصی‌ها را ولی نتوانستم تا ته بخوانم. یک نگاه گذرا کردم که فقط یادم بیاید. تنها جمله‌ای که توانستم بگویم‌همین بود. &quot;آن روزها رفتند...&quot; بعد ایمیل را می‌بندم و یکی دو ثانیه زل می‌زنم به صفحه‌ی گوشی. بعد می‌گذارمش روی حالت پرواز و می‌خواهم بخوابم. آن روزها رفتند. من نگاه می‌کنم به کمدِ چوبیِ روبه‌رویم. واقعاً رفتند؟ چرا که نه؟ وقتی هر نامه و ایمیل را می‌نوشتم لبخند می‌زدم. بعد از فرستادن دو سه تایشان تا ساعت‌ها توی دلم می‌گفتم کاش فلان جمله را نمی‌گفتی. بعد پاسخ که می‌آمد پرواز می‌کردم. عشق خالص بود اصلاً. جواب خیلی ایمیل‌ها را هیچ‌وقت نگرفتم. اما از قشنگی‌اش کم نمی‌کرد. البته حالا همیشه هم انقدر ایمیل‌هایم پر از گل و بلبل نیست. روزها بود که جز ایمیل‌های خزعبل تبلیغاتی چیزی نمی‌گرفتم. یک سکوت سردی یخ می‌زد توی صندوق دریافتی که آدم از روشن کردن گوشی حتی پشیمان می‌شد.  تا همیشه این نامه‌ها خیلی قشنگ‌اند. این ایمیل‌ها. آن غرغر کردن‌ها؛ ولی هر چه از زمانشان بگذرد به دردشان افزوده می‌شود.  فکر کنم آمدم‌ همین‌ها را بگویم. کلمات هیچ‌وقت انگار ته نمی‌کشند. یک‌عالم‌ واژه‌ی ته‌نشین‌شده می‌ماند یک نقطه از وجودت که انگار قرار نیست هیچ وقت هم بیرون بیاید. ولی چه کاری‌ست؟ همینجا با این‌ پیشنهادِ موسیقی تمامش می‌کنیم. As we lay by the fire, Emmit Fenn </description>
                <category>بنده خدا شماره ۶۱۳</category>
                <author>بنده خدا شماره ۶۱۳</author>
                <pubDate>Tue, 29 Mar 2022 00:44:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالامنبر نرو بیشعور!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bandekhoda613/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1-w1n8q2a2thwl</link>
                <description>همین الان حدود سیصد چهارصد کلمه ردیف کردم اینجا من‌باب همین موضوع، از سر نادونی و جهالت برگشت رو زدم دیدم عه! نوشته‌م‌ پرید. گویا ویرگول هم با بالامنبر رفتنم مشکل داره. :))ولی دلم‌ نمیاد امشب حرفامو نگفته برم بخوابم. الان تلاش کردم دوباره عینشو بنویسم دیدم‌ نمیشه. بگیریم بخوابیم فردا دو تا دعا کنیم. یکی اینکه حسش بیاد دوباره عینشو بنویسم. دو اینکه اصلاً یه چیزی بهترش بیاد اونو بنویسم. شد شد، نشد میرم آلمان. (از پشتِ یک نیسانِ آبی). همین دیگه. الکی. شب به‌خیر. موزیک‌ پیشنهادیِ این نوشته: Returning to the river, Amirhossein Alirezaei</description>
                <category>بنده خدا شماره ۶۱۳</category>
                <author>بنده خدا شماره ۶۱۳</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 01:59:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خیرگانیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bandekhoda613/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-vbii8i3cz2zn</link>
                <description>ما خیرگانیم. خیره، گاهی تو ادبیات یعنی بیهوده. اما کاربرد محاوره‌ش میشه زل زدن به یه نقطه‌ای، نقطه‌ای که عینهو سیاه چاله می‌مونه. اون‌وقتا که خودتم‌ نمی‌دونی تو کله‌ت‌ چی داره می‌گذره. ما خیرگانیم. خوش‌بیهوده‌ایم؛ ولی واقعاً وقتی خیره می‌نگریم و زمان از کفمون‌ می‌ره، داره به بیهودگی می‌گذره؟ من خودم نصف بیشتر زندگیمو همینجوری گذرروندم. خیره به یه برگِ تو‌ گلدون شدم. خیره به صندلیِ خالی رو به روم شدم، خیره به بخار چاییِ صبحانه یا خیره به قطره‌ی بارونی که روی شیشه‌ی عینکم چکیده بود و یحتمل از دور که‌ نگاه‌م می‌کردی، شبیه دلقکایی بودم که چشماشونو‌ چپه می‌کنن. بیهوده نبوده ولی. اون لحظه‌ها من از همه‌ و همیشه‌ی خودم آدم‌تر بودم. آدم شاید نه، موجودِ برترِ خدا بودم. درست حسابی بودم. مشتی بودم. اینجور وقتا عمیق‌تر نفس می‌کشم انگار دارم زندگیو فرو می‌کنم‌ تو ریه‌هام. ولی چند وقتیه آدم‌ نیستم. هر چی هم‌ زور می‌زنم نمی‌شه. شما‌ اگه‌ آدمید بیاید کمک. اگه‌ موجود برتر خدایید بیاید کمک. اگه‌ کمک‌ کردن بلدید یه هولی بدید این‌ قراضه‌ی تو سرپایینی رو. همین.پی‌نوشت: هیچ نمی‌دونم‌ چرا اینا رو اینجا نوشتم. کی می‌خونه؟ احتمالاً هیچکی. خوبیشم همینه. :)پی‌نوشتِ ۲: موزیک‌ِ پیشنهادی: Things of beauty burn,  Hammock </description>
                <category>بنده خدا شماره ۶۱۳</category>
                <author>بنده خدا شماره ۶۱۳</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 21:38:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>