<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آبی خانوم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Baran.a</link>
        <description>خون رگ جاده ام، تا نرسیدن خوشم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-12 14:44:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1574474/avatar/D0DNpR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آبی خانوم</title>
            <link>https://virgool.io/@Baran.a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>المپیادی های عزیز کمک!</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D9%85%DA%A9-u8pgaqbyzxm5-u8pgaqbyzxm5</link>
                <description>سلام امیدوارم حالتون خوب باشه. این پست شاید یکم عجیب غربیه پیشاپیش عذر تقصیر بابتشمن رشته تجربی ام توی یکی از مدارس فرزانگان درس می‌خونم تهران هم نیستم و کلان شهر هایی مثل شیراز مشهد اصفهان و.. هم نه. اونجا هم زندگی نمی‌کنمیه شهر عادی محل زندگی منه که قبولی های المپیادی به اون شکل نداشته.امسال ورودی پایه یازدهم ام و برای المپیاد زیست دوست دارم اقدام کنم و یکسری آشنایی ها رو با فضا داشتم. و واقعا دوستش داشتم. اما به هزاران دلیل که یکیش مطالعه پیوسته نداشتن بود مرحله اول رو قبول نشدم.با همه اینها سال یازدهم در پیش هست و چراغ به کنکور نزدیک می‌شوید هم چشمک می‌زنهمبنی بر اینکه که اگر تصمیم بر حتی کنکور هم هست از امسال مسیرش شروع میشه.برای میخواستم اگر شما المپیادی بودین یا هستین و با این فضا واقعا دست و پنجه ای نرم کردین از تجربه خودتون بگید.من از خوبی های المپیاد زیاد شنیدم اما واقعا نیاز دارم اون سمت دیگرش رو هم ببینم تا بتونم درست تصمیم بگیرم.خوشحال و ممنونم میشم اگر تجربه خودتون رو باهام به اشتراک بگذارید</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشخوار چند تا کلمه</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-emfifocpbcus-emfifocpbcus-emfifocpbcus</link>
                <description>این پست قرار نیست فاخر باشه. البته نه اینکه بگم قبلی ها فاخربودن..نه، فقط اون ها با قصد فاخر بودن نوشته شدن. اما برای این یکی اصلا اینطور نیست. حس می‌کنم اینطوری گفتنش فشار رو از روی قلمم بر‌می‌داره.پس، اگر وقتتون آزاده بخونید ؛)امروز بعد از چندسال دوباره طاقچه رو نصب کردم.. البته قبل تر از اون از طریق وب وارد حسابم شده بودم اما چون وب بود به کتابگردی دسترسی نداشتم.فکر می کردم طاقچه مثل همون زمان ها بخش پسندیده هام رو از یه تاریخی به بعد حذف کرده باشه. اما اینطور به نظر نمی رسید. همونجور که تند تند صفحه رو به بالا می کشیدم تا بریده های قدیمی رو پیدا کنم اتفاقی این رو دیدم. نگهش داشتم چون حس می کردم بعدا به خوندنش نیاز پیدا می کنم.نمی دونم اسمش چیه. نشخوار فکری؟ OCD؟ کمال گرایی؟ زیاد فکر کردن؟ اون یکی اسمش چی بود.. اورثینک؟ ولی، واقعا فکر نمی کنم هیچکدوم از اینها واقعا باشه.. به عنوان یه بیماری، یه درد بی درمون(؟!) زیادی اسمش خوشگله!چون توی حیطه روانشناسی آدم حاذقی نیستم پس الکی الکی روی خودم برچسب نمی گذارم و دلم نمی خواد از اون دسته از نوجون هایی باشم که یه افسردگی گرفتن دستشون و از این ور به اون ور هی آه هی وای!ولی حقیقتی که نمی تونم انکار کنم اینه که گمونم از هر کدومشون یکم بیشتر از حالت عادی دارم و به مجموعشون شاید بشه گفت:زیاد فکر کردن!می دونید، فکر کردن جنبه های مثبتش زیاده. مثلا خلاقیتتون میره بالا تر، قوه تخیل قوی تری نسبت به بقیه پیدا می کنید و همچنین شما می تونید هر چقدر بخواید فکر کنید. صبح تا شب، هر ثانیه، هر دقیقه هر کجا که باشید. تازه بدون محدودیت زمانی یا مکانی!اما، یک جا هست که اوضاع خراب می شه.اگر نتونید افکارتون رو کنترل کنید بعد از مدتی متوجه می شید که اون شما رو کنترل می کنه!اون جاست که اگر توی مغز تون یه حضور غیاب ساده کنن نتیجه میشه:-اعتماد به نفس؟+اسمشون جدیده، تا حالا همچین کسی اینجا بوده؟-توانایی دوست یابی؟ کجاست؟ خیلی وقته ندیدمش!+هنوز برنگشتن قربان-قدرت تصمیم گیری( خصوصا برای بی اهمیت ترین چیز ها)؟+ قربان متاسفانه نامه استعفا شون تازه پیدا شده!خلاصه که روی خیلی از جنبه ها تاثیر گذاره. فرستادن یه پیام ساده تبدیل میشه به پر مشقت ترین کارتون جوری که ممکنه مدت زیادی صرف این کنید که ایموجی قلب صورتی بهتره یا قرمز؟ و بعد با خودتون بگید:+اوه نه توی پیام قبلی از هر دوش استفاده کردم تکراری به نظر می رسه.+وایسا! پیام های قبلی رو نگاه کن، تو همیشه مکالمه ها رو شروع کردی.+شاید نمی خواد باهام صحبت کنه. چرا باید مزاحمش بشم؟و در نهایت اگر خیلی به نظرت واجب نباشه پیام پاک میشهالبته فرستادنش هم واویلاست چون هر دقیقه احتمالا چک می کنی که خونده یا نخونده«اگر خونده و چیزی نگفته یعنی جک بی مزه ای که اون دفعه تعریف کردم رو یادش اومده؟ به خاطر همینه؟ یا شایدم ایموجی زیادی گذاشتم. اصلا از اولش هم نباید می فرستادم. اصلا چرا با من دوست شده.. وای خیلی خیلی خجالت آوره...»نمیشه گفت زیادی بزرگش کرده چون توی اون لحظه واقعا برای اون فرد قضیه همون قدر بزرگه که می بینید. این به این معنی نیست که همچین فردی به کسی پیام نمی ده یا اینکه یه پرده کشیده دورش و واقعا برای هر پیام این شکلی میشه نه اما همچنان وجود همچین حسی رو نمیشه انکار کرد.و البته که این فقط به یه پیام محدود نمیشه. بیاین یه مثال دیگه رو هم ببینیم:«توی شیرینی فروشی رعنا قراره کیک تولد انتخاب کنه، بله بله تولد خودشه! مامانش میگه اون کیک خامه های رنگی و طرح دار خوب نیستن. اون هم باهاش موافقه اما انگار یه جایی ته دلش پیش اون کیک های فانتزی سمت چپ یخچال شیرینی فروشی گیر می کنه ولی مهم نیست چون مامانش درست می گه و خب.. حرفش منطقیه.پس توجه اش رو می ده به ویترینی که طرح هاش قدیمی ان اما با خامه شکلاتی جینگول پینگول شدن. خوبه چون رعنا عاشق شکلاته و در نهایت سه تا طرح رو فینال دعوت می کنه . یکی رو بیشتر از بقیه دوست داره. انتخاب کردن آسون به نظر می رسه، البته تا وقتی که قیمت ها رو ندیده. اونی که رعنا بیشتر دوست داره گرون تر از همشونه. پس ناخوداگاه دچار تردید میشه. مامانش میگه عجله کنه چون مهمون ها دارن می رسن و باید زودتر تصمیم بگیره.خانواده رعنا خداروشکر مساله مالی ای نداره اما.. این درسته که اون خودخواه باشه؟ این چند وقت مامانش هزینه های زیادی کرده مخصوصا برای تولدش پس از اون انتخاب هم می گذره. صدای مامانش میاد که میگه عجله کنه. همینجوری دستش سمت کیکی میره که حتی بین اون سه تا هم نبود.«همین عاالیه، بریم؟» اما نیست. موقع رفتن، چشمش به فاکتور می افته. این کیکه از منتخب اون هم قیمتش بیشتر بود. اگه می تونست همون لحظه که از خیابون میگذشت می نشست روی زمین و گریه می کرد. اما تولدش بود و خانوادش برای خوشحال کردن اون تلاش زیادی کردن. پس مهم نیست.. کی به کیک اهمیت میده؟ ولی دروغ چرا هنوزم نگاهش سمت ویترین کیکیه که می تونست داشته باشتش اما خودش نخواست و حتی به اون چیزی هم که اولویتش بود نرسید. چه خجالت آور..»منم از این تصمیمات الکی زیاد گرفتم و تقریبا هیچوقت نتیجه خوبی هم نداشتن. داشتن یا نداشتن کیک یا چیزی شبیه به این واقعا برای من مساله مهمی نیست اما این روند تصمیم گرفتنم هست که من رو آزار میده.شاید 90 درصد تصمیم های این شکلی رو بشه به این شکل خلاصه کرد:چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی!ولی چرا گفتم اعتماد به نفس رو هم تحت سلطه خودش در میاره؟پاسخش ساده هست. کافیه کمی از احساسات درونی خودتون در همچین مواقعی رو با اطرافیانتون به اشتراک بگذارید، معمولا با همچین جملاتی رو به رو می شید:+وای تو هم خیلی داری بزررررگششش می کنیی+تو که همیشه ی خدا استرسس داری+خسته، آره تو همیشه خسته ایو...پس گاها نتیجه این میشه که فرد تا حد امکان بروز احساسات درونیش رو به حداقل می رسونه و در عوض با جامعه هماهنگ تر میشه و مطابق موقعیت و رفتار اطرافیان یه احساس نمایشی رو بروز میده.کم کم هم باورش میشه که واقعا زیادی داره همه چیز رو برزگ میکنه. و دوگانگی عمیقی درون فرد ایجاد میشه«اگر واقعا الکی دارم بهش توجه می کنم پس چرا اینقدر برام دردناکه و اگر واقعا اینقدر من رو اذیت میکنه چطور مشکلی پیش پا افتاده شمرده میشه؟..»گاها هم با عبارت «راست میگه..شاید واقعا زیادی بزرگش کردم» تموم میشهشاید چیز کوچیکی به نظر برسه و شاید اون موضوع واقعا مشکل خاصی نباشه اما چیزی که نمی شه انکار کرد اینه که اون فرد واقعا داره آسیب می بینه.و کم کم نتیجه اش میشه این که توی هر شرایطی نگاه فرد فرد میشه سمت بقیه که دارن چیکار می کنن؟ نظرشون چیه؟ برای اینکه بتونن مثل اونها رفتار کنن. البته زود قضاوت نکنید! این افراد از خط قرمز هاشون نمی گذرن اما خوب می دونن که طرد شدن حتی توی یه جامعه کوچیکی مثل محل کار،مدرسه و.. چه احساسی داره و دلشون نمی خواد که دوباره همچین اتفاقی بیافته.-سووشوننمی‌دونم آخرش باید به چی برسم. قبول کردنش برای من سخته ولی شاید اصلش اینه که قرار نیست «برسم».و خب..قرار نیست یه جایی باشه که بگم حله! ، دیگه از این به بعد شک نمی‌کنم، گیر نمی‌کنم و ذهنم پینگ‌پنگ بازی نمی‌کنه با خودش. ولی اینو می‌دونم که… چندتا چیز کوچیک هست که دارن منو نجات می‌دن. مثلاً اینکه اون لحظه‌ای که داشتم پیامو پاک می‌کردم، یه صدای کوچیکی گذرا گفت:«ولش کن، بفرست. فوقش چی می‌شه؟»و البته بعدش هزار تا فکر دیگه اومد، ولی همون یه لحظه، کافی بود که پیامه فرستاده بشه.حقیقتش اینه که شاید مغزم هیچ‌وقت دست از تحلیل برنداره. شاید هیچ‌وقت مطمئن نباشم که تصمیم درستی گرفتم. شاید همیشه یه بخشی از وجودم بگه «باید بهتر می‌بود» یا «زیادی احساسی بودی» یا «زیادی بی‌احساس شدی»ولی می‌دونم یه بخش دیگه هم وجود داره..همونی که می‌گه:«اشکال نداره اگه گاهی اشتباه کنی.»«اشکال نداره اگه همیشه مطمئن نباشی.»«اشکال نداره اگه یه بار فقط دلت بخواد یه چیزی رو بخوای، چون دلت خواسته.»همین صدا، حتی اگه ضعیفه، حتی اگه بین هزارتا تا فکر دیگه گم می‌شه، داره تلاش می‌کنه که بمونه.که هر بار یه ذره بلندتر بشه. شاید یه روزی بتونه وسطِ اون قضاوت‌ هاب درونیم بگه:«تو هم حق داری گاهی فقط زندگی کنی، بدون اینکه از قبل همه‌چی رو بفهمی، حساب‌کشی کنی یا تایید بگیری.»و منم می‌خوام به اون صدا یه فرصت بدم. نه چون خیلی قویه، بلکه چون خیلی تنهاست. شاید اگر من همراهش باشم، اونم یه روز بتونه همراهِ من بمونه.راستش رو بخواید، نمی‌دونم قراره آخر این ماجراها چی بشه. نه می‌تونم قول بدم از فردا همه‌چیز عالی میشه، نه می‌خوام ادای کسی رو دربیارم که راه‌حل قطعی داره.فقط می دونم، من هنوز اینجام.با همه‌ی تصمیم‌گیری‌های افتضاح، فکرهای کش‌دار، پیام‌های فرستاده‌نشده، انتخاب‌های نصفه‌نیمه،با همه‌شون، هنوز اینجام.شاید ما لازم نیست همیشه همه‌چی رو درست انتخاب کنیم. شاید فقط باید یاد بگیریم که وقتی خراب هم کردیم،باز خودمون رو دوست داشته باشیم. باز لبخند بزنیم، حتی اگه نصفه. باز شونه‌ی خودمون رو بگیریم و بگیم: «بیا بریم، دوباره امتحان کنیم.»امروز امیدوارم بتونم، با وجود همه‌ی تردیدها و فکرها، کیکِ زندگیم رو انتخاب می‌کنم.نه چون مطمئنم بهترینه، چون دلم می‌خواد یه بار هم به خودم فرصت بدم که «کافی بودن» رو تجربه کنه.همین.و شاید، فقط شاید، همین &quot;کافی بودن&quot; یه‌جور خوبیِ کوچیکه که بعداً بزرگ‌تر می‌شه. یه روزی اونقدر بزرگ می‌شه که توی ویترینِ قلبم، کنار بقیه‌ی خاطره‌ها بدرخشه.فعلاً تا همون‌جا کافیه.</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 19:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۲ روز، ۱ میلیون ثانیه و چند تا دلخوشی ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%DB%B1%DB%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%B1-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-iyxcekbhk41l</link>
                <description>&quot;۱۲ روز&quot; خیلی مدت زیادی به نظر نمی‌رسه.در واقع نه خیلی بلنده و نه اونقدر کوتاه‌.در حالت عادی ۱۲ روز فقط ۱۲ تا روزه که می‌گذره و میره.البته، تا وقتی که مرگ حضورش احساس نشه. تا وقتی که جون عزیزهامون تهدید نشه. اون زمانه که هوا بوی بیمارستان میگیره، خواب سخت میشه، صدای تلفن شبها ترسناک تر از همیشه ست و این ۱۲ روز تبدیل میشه به ۲۲۸ ساعت، ۱۷۲۸۰ دقیقه و شایدم ۱۰۳۶۸۰۰ ثانیه...هر کدوم از این ثانیه‌ها اندازه‌ی یه سال می‌گذرن.واقعیتش اینه که تا زمانی که خودم تجربه‌اش نکرده بودم، نمی‌دونستم چقدر زندگی کردن رو دوست دارم. از اون لحظه هایی بود که انگار نمی‌دونی چرا ولی دلت میخواد زنده بمونی‌.بیدار شدن، دیدن نور خورشید و شروع یه روز جدید حس خوبی داشت. شنیدن صدای راه رفتن آدما، تق و توق ظرف‌های مامان و حتی وز وز چرخش موتور کولر...خیلی شبیه زندگی بود.بعد از گذشت چند روز ، دیگه موقع آشپزی کردن آهنگ گوش نمی‌دادم. دلم می‌خواست صدای خونه رو بشنوم.صدای سکوت، حرف زدن‌های مامان و بابا، و تلویزیونی که روشن گذاشته شده بود حس خوبی داشت.شاید عجیب باشه، ولی توی همین مدت با وجود همه‌ی استرس‌هایی که بود، انگار بیشتر از همیشه حضور زندگی و میل به بقا رو حس کردم.اوه، بگذریم!‌ قرار بود از دلخوشی‌هامون بگیم.ولی... فکر کنم منم ناخواسته ازشون نام بردم. نه؟!پس،دلخوشی‌هاتون؟---پ.ن: (یه راهنمایی کوچولو!)اگر توی یک پست قراره از دلخوشی‌هاتون بگید، هشتگ #دلخوشی یادتون نره.بخش کامنت‌ها هم به روی همه‌ی دوستداران دلخوشی(!) بازه ؛)و اینکه اگر با نوشتن و به اشتراک گذاشتنشون احساس راحتی نمی‌کنی، کافیه فقط بهشون فکر کنی.همین جرقه‌ی کوچیک برای حال خوب... گمونم می‌تونه کافی باشه:)!خلاصه که برگشتم تا این ها رو بهتون بگم و برمروزهاتون پرتقالی دوستان من🍊فعلاً!(بی ربط) می‌خواستم کاموا بخرم که اینجا رو پیدا کردم، احتمالا این رو هم به لیست دلخوشی هام اضافه می‌کنم :)</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 19:49:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که به اعماق دریا افتاد</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-jwwuf9vk7w4w</link>
                <description>دختری که به اعماق دریا افتاد رو یکی دو سال پیش خریده بودم به پیشنهاد کتابدار اون مجموعه که گفتن خوب و پر طرفداره(!) یادمه صرفا چند صفحه خونده بودم اما کنار گذاشتمش چون با علایق من چندان سازگار نبود.خلاصه تا اینکه چند روز پیش تصمیم گرفتم دل رو بزنم به دریا و کامل بخونمش تا هم با موضوعات دیگه ای خارج از سبک و علایق خودم آشنا بشم و هم ببینم این چه کتابیه که تا اسمش میرسه کلی تعریف و تمجید دوستان و همکلاسی ها کنارش میاد!جلد کتاب:امتیاز من به این کتاب: ۲/۷۵ از ۵ژانر: فانتزی-ماجراجویی- عاشقانه 《سال‌های سال است که طوفان‌هایی سهمگین روستای محل زندگی مینا را در می‌نوردند. سیل روستاها را ویران می‌کند و جنگ‌های خونین هر چه را از دست طبیعت در امان می‌ماند نابود می‌کند. اهالی باور دارند که خدای دریاها که روزگاری محافظ آن‌ها بوده، حالا به دلیلی آن‌ها را نفرین کرده و کمر به مرگ و نیستی آن‌ها بسته است. مردم در تلاش برای امان پیدا کردن از خشم او هر سال دوشیزه‌ای زیبا را به داخل دریا می‌اندازند تا عروس خدای دریا شود و به این امید زنده‌اند که بالأخره یکی از آن‌ها عروس مطلوب او باشد و به رنج و مصیبت‌شان پایان بدهد..》×جلد کتاباینکه میگن &quot;کتاب رو از روی جلدش قضاوت نکنید&quot; درسته!و راستش این جمله درباره‌ی این کتاب کاملاً صدق می‌کنه. تجربه‌ی شخصی‌ام نشون داده که هرچه طراحی جلد ساده‌تر و بی‌زرق‌وبرق‌تر باشه، احتمال اینکه محتوای اثر قوی‌تر و ماندگارتر باشه بیشتر هست و اینجا هم، گرافیک چشمگیر جلد، انتظاراتی ایجاد می‌کنه که در نهایت چندان برآورده نمی‌شه.×جزئیات: کمک به توصیفِ دقیق یا تحمیل تخیل؟در ابتدای داستان، جزئیاتی که نویسنده توصیف می‌کنه جذاب و دلنشین هست. اما هرچه پیش‌ می‌ریم، این توصیفات بیش‌ازحد طولانی و خسته‌کننده می‌شن. جزئیات واقعا خوب‌ و کمک کننده هستن، اما وقتی نویسنده تخیلش رو به زور به خورد خواننده بده و نگذاره خودش فضا رو تصور کنه، این هنر محسوب نمی‌شه، بلکه داستان‌گویی رو تبدیل به فیلمنامه‌ای پر از توضیحات اضافی می‌کنه. این مسئله در فیلم و سریال بسیار جذاب و مفید هست، چون اونجا ما داستان رو از طریق تصویر دریافت می‌کنیم، اما در کتاب، این حجم از جزئیات می‌تونه که تأثیر معکوسی داشته باشه.نویسنده ای که قاشق دست گرفته و تخیل خودش رو به زور به خورد خواننده میده😁&quot;فداکاری&quot; حرکتی جذاب اما تکراری!خیلی‌ها فکر می‌کنند شیم چیانگ، زیباترین دختر روستا و دلداده‌ی برادر بزرگتر مینا، جون، همان عروس افسانه‌ایِ حقیقی است اما شبی که قرار است او را قربانی کنند، جون، مخفیانه او را از مهلکه دور می‌کند و مینا هم برای اینکه برادرش گرفتار مجازات مرگِ دخالت در مراسم آیینی روستا نشود خودش را به‌جای چیانگ به داخل دریا می‌اندازد. این ایده، یعنی دختری که برای نجات دیگران خودش را فدا می‌کنه، شاید در نگاه اول احساسی و تأثیرگذار باشه، اما واقعیت این هست که این سناریو را بارها و بارها در داستان‌های مشابه دیده‌ایم. کتاب‌های شناخته شده ای در این ژانر مثل مجموعه جادوهای همیشگی یا دختری که ماه را نوشید هم از همین مفهوم استفاده کردن. شاید اگر در ده سالگیم این کتاب رو می‌خوندم، مجذوب این نوع روایت می‌شدم، اما حالا دیگه این سبک داستانی آن تازگی و جذابیت گذشته رو برای من نداره و به نظر می‌رسه که خیلی از نویسندگان هنوز به این ایده وابسته‌ هستن، درحالی‌که جای خلاقیت‌های تازه در چنین ژانری واقعاً خالی هست.×شخصیت پردازینقطه قوت کار، شخصیت پردازی قوی نویسنده هست. با اینکه در طول داستان خواننده با شخصیت‌ های متعددی رو به رو میشه اما به دلیل اینکه حتی کوچکترین نقش ها هم از دیگری تفاوت دارن و به عبارتی منحصر به فرد هستن، این موضوع نه تنها آسیب زا نبوده بلکه نقطه قوتی هست که در هر نویسنده ای دیده نمی‌شه.&quot;بازگو کردن یک افسانه به شیوه ای متفاوت&quot;افسانه‌ی شیم چیانگ در فرهنگ کره‌ی جنوبی وجود داره، و اینکه نویسنده سعی کرده این افسانه را با دیدی جدید روایت کنه، نکته‌ی مثبتی هست. اینکه یک داستان شناخته‌شده را برداری و از زاویه‌ای متفاوت به اون نگاه کنی، می‌تونه کنجکاوی مخاطب رو قلقلک بده. هرچند، جا داشت که این بازآفرینی خلاقانه‌تر باشه تا داستان از کلیشه‌های رایج فاصله بگیره×نتیجه‌گیری: ارزش یک‌بار خواندن را دارد، اما...در نهایت، دختری که به اعماق دریا افتاد کتابی متوسط هست که ارزش یک‌بار خواندن را می‌تونه داشته باشه، اما حتی در ژانر خودش هم اثر درخشانی محسوب نمی‌شه. شاید اگر این داستان به‌عنوان یک فیلم ساخته می‌شد، جذابیت بیشتری پیدا می‌کرد× ممنون از پیشگوی معبد دلفی عزیز  با نقد جذابش من رو مشتاق کرد این کتاب را امتحان کنم.اما شما نظرتون چیه؟ به این دسته از کتاب ها علاقه دارین؟ فکر می کنین همچین کتاب هایی که انتشارات مدتی هست بهشون روی آوردن چه تاثیری روی نوجوان ها و جامعه در نهایت قراره بگذارن؟</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 12:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشی های فروردین۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-knqn5emnaadw</link>
                <description>سال نو یعنی نو شدن، امید تازه و داشتن شروعی دوباره.اینجا جاییه که هم لحظه‌های کوچک و شیرین زندگی رو ثبت می‌کنه، یا به عبارتی دریچه‌ایه به دنیای حس‌های ناب روزمره..سلاام، حالتون خوبه؟ نوروزتون مبارک!🌱امیدوارم که بهار زندگیتون از راه رسیده باشه و سبک‌بال به سمت آرزو هاتون پرواز کنین!🕊ولی اصلا دلخوشی چی هست؟ دلخوشی.. شاید بشه گفت چیزای کوچیکی که وسط همه‌ی شلوغی‌ها، یهو میان و یه لحظه همه‌چیو آروم می‌کنن. شاید یه لیوان چای که وقتی سردته می‌چسبه، یا آهنگی که یه جوریه انگار داره حرف دلت رو می‌زنه.. گاهی بوی یه کتاب قدیمی، یا صدای خش‌خش برگ ها وقتی که داری قدم میزنی هم می‌تونه یه دلخوشی باشه!یا یه پیام بی‌دلیل از یه دوست،یک جمله‌ی ساده که از یه غریبه می‌شنوی و لبخند صورتت میشینه. لحظه‌ای که بعد از یه روز طولانی، می‌ری توی تخت و حس می‌کنی دنیا برای چند ساعت کاری به کارت نداره..دلخوشی‌ها چیزای عجیب‌غریبی نیستن، همون چیزایی‌ان که شاید بقیه نبینن، ولی برای تو معنا دارن. همونا که اگه نبودن، یه چیزی کم بود و به عبارتی یه جایی از زندگی لنگ می‌زد..پست های دلخوشی هر ماه گذاشته میشه و من این جا منتظرتون هستم تا با هم از دلخوشی هامون بگیم=)پس،دلخوشی هاتون؟مژده ای دل ، که مسیحا نفسی می‌آید            که ز انفاس خوشش ، بوی کسی می‌آید  از غم هجر مکن ناله و فریاد ، که دوش،                   زده‌ام فالی و فریادرسی ، می‌آید..🌱</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 17:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشی های بهمن1403</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%861403-xvsbt8mwtwzf</link>
                <description>سلام سلام سلااامخوب هستین؟ آقا حال و احوالتون چطوره؟دلخوشی هاتون خوبن؟بعد از مدت ها با پست دلخوشی برگشتم و امیدوارم توی این مدت دلخوشی هاتون رو فراموش نکرده باشین!کم کم قراره دستی به سر رو روی این خونه قدیمی بکشم تا بتونه میزبان آدم های جدیدی باشهولی فعلا بیاین حال احوال کنیم.. چه خبر از دلخوشی ها؟امروز!امروز در کمال تعجب بندرعباس بعد از مدت ها بارون اومد. ما تگرگ رو هم دیدیم و قشنگ ترین قسمت وقتی بود که کل مدرسه دست توی دست هم حلقه زدیم و دور حیاط چرخیدیم، صدای خنده و دویدن بچه ها کل حیاط رو گرفته بود. معلم ها و ما دانش آموزا همگی خیس خیس شده بودیم. و می دونید،یک جور احساس خاصی توی هوا حس می‌شد.. چیزی مثل مهربونی. یا شاید هم چیزی شبیه به این!توی این مدت در کنار کتاب ها،  فیلم و سریال های متفاوتی رو هم دیدم، اما یکی از دلنشین ترین ها daily dose of sunshine بود با اینکه زیاد سریال یا فیلم نگاه نمی کنم اما واقعا وضعیت بیماران و کادر بخش روان رو خوب به تصویر کشید.. دوست دارم یه روز نقدشون رو بنویسم!_امیدوارم آدمای اطرافم خوشحال باشن+خودت چی؟ تاحالا خودت رو خوشحال کردی؟ -من‌ همیشه خواسته‌‌ی دوستام رو تو اولویت میزاشتم، همه جوره توقعات دوستام‌ رو میدونستم اما هیچ وقت به خودم زحمت ندادم که توقعات و خواسته های خودم رو بدونم. خودم‌ رو نادیده گرفتم و الان من تنها کسی هستم که نیاز داره نجات داده بشه.من دلم می‌خواد خوشحال باشم باید چیکار کنم؟ _یکم خودخواهانه زندگی کنین و به اینکه کارتون ممکنه بقیه رو ناراحت کنه اهمیت ندین و هرکاری دوست دارین انجام بدین.و در نهایت یاد گرفتم تحسین کردن خودم با ارزش تر از اینه که بقیه از من تعریف کنن..Daily dose of sunshine-دیالوگو سر انجام،دلخوشی هاتون:)؟</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 20:40:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشی هاتون؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-hob6yk2yqgca</link>
                <description>خوبید؟ خوش هستین؟ سلامت چطور؟اوضاع و احوال چطوره؟ سرِ حال هستین یا تهِ حال؟چقدر سوال پرسیدم! اما در هر حال امیدوارم توی این ماه پیش رو اینقدر حال دلتون خوب باشه که دلخوشی هاتون توی لیست جا نشه!سلامی همراه با نور گذر کرده از ابر های پف پفی!داشتم به این فکر می کردم قصه ی تابستان ۱۴۰۳ هم تموم شد و نیمی از سال گذشت.. چقدر زمان زود گذر می‌کنه،نه؟-آبنبات لیموییچون که قشنگ بود!و در نهایت،دلخوشی هاتون؟ یک نفر دلتنگ است.یک نفر می بافد.یک نفر می شمرد.یک نفر می خواند.زندگی یعنی : یک سار پرید.از چه دلتنگ شدی ؟دلخوشی ها کم نیست، مثلا این خورشید،کودک پس فردا،کفتر آن هفته.یک نفر دیشب مردو هنوز ، نان گندم خوب است..</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 14:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی دلم تنگ می‌شود..</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-y3zm6dy3y5dj</link>
                <description>گاهی دلم برای خودم تنگ می شودوقتی حضور آینه کمرنگ می شودوقتی میانه ی بلوا سکوت دوست،در جان گوش های کَرَم زنگ می شودگاهی که از پس تکرار بی سود لحظه ها،نجوای کوچیدن از قفس آهنگ می شود اینجا نه جای ماندن خوبان راستگوستهرکس که دم زند ز حق آونگ می شودنفرین بر این زمانه که در چرخ روزگار،هر لحظه صد خیانت و نیرنگ می شوددر دست های آلوده انسان قرن مابرگ برگ تاریخ  پر از ننگ می شودوقتی که سخت غرقه ام در این سیر قهقراآری، دلم برای خودم تنگ می شود… محمد علی بهمنی۲۷ فروردین ۱۳۲۱ – ۹ شهریور ۱۴۰۳بماند به یادگار </description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 12:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمیزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-da6evortm6b8</link>
                <description>چند روزی میشه که از شب ها فراری ام. درست مثل بچگی هام‌،دقیقا مثل همون وقت هایی که ناخودآگاه می‌فهمیدم مامان از اتاقم رفته و منِ کوچکِ ترسیده از سیاهی شب و اون هیولای خیالی زیر تخت، اشک ریزان دم اتاقش میام و آروم صداش می‌کنم و وقتی چشم های خیس من رو می‌بینه، آروم بغلم می‌کنه و دم گوشم  میگه:«اشکالی نداره» چون کمتر بچه ای پیدا میشه که از اون ظلمت بعد از روشنایی نترسه، اشک تو چشماش جمع نشه و مامانش رو نخواد که در آغوش بگیرتش و بگه:«اشکالی نداره»ولی من بزرگ شدم.نه؟ خیلی وقته که دیگه شب نصفه شب ها وقتی از خواب می پرم دیگه سراغ مامانم رو نمی‌گیرم. نه اینکه چون فکر کنی دیگه نمی‌ترسم. نه به خاطر اینکه سنم بالا رفته و تازگی ها جلوی آینه چروک های روی صورتم رو دیدم. نه..چون، کمتر «آدم بزرگی» پیدا میشه که بگه از اون تاریکی و ظلمت قبل از روشنایی می‌ترسه،قلب شکسته اش خیلی وقته که تکه هاش میون خرت و پرت های ته انباری گم شده.کم پیش میاد که بگهاینکه هنوزم وقتی شب نصفه شب ها که اشک تو چشماش جمع میشه دلش می‌خواد یکی بغلش کنه و بگه:«اشکالی نداره که دلت تنگ میشه...»</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 13:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشی هاتون؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-vmcsnk6soatd</link>
                <description>قاصدک!هر وقت قاصدک می بینم یاد رمان محبوب بچگیم، کتاب زمان به وقت قاصدک می‌افتم و با خودم فکر می کنم که قاصدک مثل چیه؟گمونم شاید داشتن وجهه ی خوب مثل قاصدکه، سخت و آروم به وجود میاد، اما با یک فوت می تونه فروبریزه!یا مثلاً خاطرات خوب هم شبیه قاصدکه، شاید موقع فوت کردن و شناور شدنش روی باد تنها چند ثانیه طول بکشه، اما سال ها توی ذهن موندگاره:)به نظر شما قاصدک مثل چیه؟درسته دریای خزر دریای قشنگیه، ولی خب هیچ جا بَندِر نابو!😁بگذریم، قرار بود از دلخوشی هاتون بپرسم..خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟سال جدید تا الان براتون چطور پیش رفته؟خوب بوده یا بد؟تلخ بوده یا شیرین؟تلخِ شیرین بوده یا شیرینِ تلخ؟نمی دونم روز هاتون چطور گذشته اما امیدوارم که خوب بوده باشه، سالم بوده باشین و حسابی لبخند بزنید!این اولین پست دلخوشیِ ۱۴۰۳ هست و یک ایده داشتم..نظرتون چیه که اول از اتفاقات بد بگیم، از چیز های که حال مون رو بد کرده و بعد به اتفاقاتی برسیم که دلخوش مون کرده به ادامه دادن و زیستن برای زندگی:)؟در هر حال، هر جور که صلاح دانید و خواهید بنویسید،اگر هم نه که بهش کافیه فکر کنید. همین گمونم کافیه..نه؟پس،دلخوشی هاتون:)؟</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Thu, 18 Apr 2024 17:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغچه سیب</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-bcz5z0up44pp</link>
                <description>تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدمباغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دیدغضب‌آلود به من کرد نگاهسیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاکو تو رفتی و هنوزسال‌هاست که در گوش من آرام آرامخش خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارمو من اندیشه‌کنان غرق در این پندارمکه چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت..«حمید مصدق»من به تو خنديدمچون كه مي دانستمتو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديديپدرم از پي تو تند دويدو نمي دانستي باغبان باغچه همسايهپدر پير من استمن به تو خنديدمتا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهمبغض چشمان تو ليكلرزه انداخت به دستان من وسيب دندان زده از دست من افتاد به خاكدل من گفت: بروچون نمي خواست به خاطر بسپاردگريه تلخ تو راو من رفتم و هنوزسالهاست كه در ذهن من آرام آرامحيرت و بغض تو تكرار كنانمي دهد آزارمو من انديشه كنان غرق در اين پندارمكه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت..«فروغ فرخزاد»</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 00:44:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیفِ استعمارگران</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D9%84%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-uipusukkur5g</link>
                <description>ظهر است. آفتاب، گرمای شدید خود را به کل روستا هدیه داده و من می خواهم از خاله خانم بگویم. خاله خانم کد بانو ترین زن روستای ما است و برادر و فامیل هایش شهر زندگی می کنند ولی اهالی ده گمان می کنند از دیوانگی می باشد چرا که او تنها بودن در روستا را به زندگی شهری ترجیح داده و چون آشپزی را دوست دارد برادرش هر سری برایش دستور پخت جدیدی می آورد. البته این موضوع موجب شور و هیجان میان ما بچه ها نیز می شود. چرا که خاله خانم زن دست و دلبازی است و همیشه از غذا های عجیب و غریبش به ما هم می‌دهد.تازه، خوشگل هم هست! چشمانش به رنگ آبی آسمان ولی قلبش خوشرنگ تر است. بگذریم. اما برای مثال، گمانم مهر ۹۷ بود و خاله جان کمر همت را بسته بود تا غذای جدیدش را درست کند. اگر اشتباه نکنم اسمش لیف استعمارگران بود. یا شاید هم بیل. البته ما بعد ها فهمیدیم که اسم این غذای خوشمزه در واقع بیف استراگانف است. اما خب با عقل جور در نمی آید. چرا که این اسم هیچگونه شباهتی با خود غذا ندارد و برعکس اسم منتخب ما، لیف استعمارگران  چیزی شبیه ساندویچ البته با نانی که واقعا شبیه لیف بود. خاله می گفت نامش نان باگت است . ما هم قبول کردیم ولی بیایید با هم صادق باشیم. آیا لیف عبارت بهتری نیست؟تازه مانند استعمارگر بودن انگلیس ، لیف استعمارگران خاله هم تمام غذا های مادران روستا را تحت‌الشعاع قرار داد و از آن پس همه ی زن ها برای پخت غذا پیش خاله خانم می آمدند. دقیقا همان زمان بود که خاله خانم  در رشته ی آشپزی و البته زیر شاخه ی غیبت کردن شخص برتر در میان بانوان روستا شده بود.امروز هم گمانم روز موعود است. چرا که برادر خاله جان دیروز به شهر برگشت و حالا هم بوی عجیبی کل کوچه را برداشته است. تق تق. در خانه ی خاله را تند تند می زنم. یا الله ای می گویم و به حیاط می روم. مثل همیشه لبخند می زند و می گوید:« عه آمدی خاله جان؟ خوش موقع آمدی»مقداری گوشت را دور یک میله فلزی درون تنور نان پزی کوچکش می بینم. مثل همیشه چیز جدیدی است.سفره می چیند و من هم کمکش می کنم. وقتی غذا را می کشد ، می گذارد به غذا ناخنک بزنم. غذای طبخ شده ی او مزه و عطر عجیبی دارد،همواره همینطور بوده است. مزه ی شوری ، ادویه ها و گرمای گوشت را روی زبانم احساس می کنم و ناخودآگاه لبخندی به شیرینی لبخند خاله بر لبانم می آید. با خنده می گوید: «اسمش کباب ترکی هست جانکم. آرام بخور، باشد؟»سری تکان می دهم. در فکر این هستم که این بار مردم روستا قرار است چه اسمی را برای این غذا بر گزینند از میان همه خوبان اما صدای در زدن باقی بچه ها رشته ی افکارم را می شکافد. صدای شادی و خنده می آید. صدای ما است.-این هم از لیفِ استعمارگران خاله خانم-</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 16:27:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانه ی تأمل</title>
                <link>https://virgool.io/11porsesh/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A3%D9%85%D9%84-uvhuqsgp9sjn</link>
                <description>یک: سخت‌ترین انتخابی که تا الان انجام داده‌ای؟حقیقتا الان به یاد ندارم، انتخاب کردن بیشتر مواقع برای من سخت بوده..دو: دو تجربه‌ی مهمی که از تو، آدمی که امروز هستی را ساخته است؟زندگی سرشار از شکست و کسب تجربه ست. نمی تونم از بین شون چیزی رو انتخاب کنم..سه: سه سال آخر زندگی‌ات، در سه جمله؟بسی طاقت فرساسرشار از تغییر و تحول در هر زمینهو در عین حال زیباچهار: سه کاری که همیشه دلت می‌خواست انجام دهی ولی هنوز انجام نداده‌ای؟-سفر به فضا(از بچگی جزو رویا های مورد علاقه ام بوده)🚀-درست کردن یه برنامه با بچه های انجمن ادبیات در جهت رفتن به پرورشگاه کودکان و قصه خوانی براشون (در کل کار هایی که بتونیم خوشحال شون کنیم 🕊️)-روان پزشک ماهری شدن(رویا و آرزوی منه اما هنوز زمانش فرا نرسیده!🌱)پنج: سه مورد از بهترین لحظاتی که در زندگی‌ات تجربه کرده‌ای؟-اردوی دانش آموزی سفر به اصفهان که در شهریور امسال بود.-وقتی که برای اولین بار چشم هام رو باز کردم.-لحظه آمدن یک عضو جدید به خانوادهشش: بدون پاسخ یازده: چه چیزهایی تو را هنوز هم می‌خندانند؟خواندن کتاب های آقای صدقی (مجموعه آبنبات هایشان هنوز هم مرا می خنداند)هفت: اولین خاطره‌ی زندگی‌ات که خیلی فوری و همین الان به یادت می‌آید؟یادمه خیلی هفته ی عجیبی بود. سرشار از اتفاقات خیلی بد و خیلی خوب. بلاخره نتیجه تلاش هامون در یک مسابقه دیدیم و از گروهمون تقدیر و در عین حال روابطم با بچه های مدرسه دچار مشکلات زیادی شد!اما دیدن یک دوست عزیز آن هم بعد از مدت ها باعث شد نسبت به اون هفته حس خوبی داشته باشم. زیبا بود.هشت: کارهایی که تا الان یادگرفته‌ای و از بابت یادگیری‌شان حسابی خوشحالی؟-یادگرفتن سنتور (وقتی شروع کردم از این ساز به شدت تنفر داشتم..)-مهربونی(نمی دونم واقعا این کار رو بلدم یا نه اما همین مقدار کم هم باعث خوشحالیم میشه)-یاد گرفتن هنر های مختلف -یادگیری زبان انگلیسی (هنوز هم در حال آموختنش هستم اما تا همین جا هم بسیار کمک کننده و مفید واقع شده!)-یادگرفتن نه گفتن=)نه: آخرین چیزی که بدجور روی اعصابت بود؟روابطی که با بچه های کلاس مون داشتم دچار مشکل شدهو استرس دیدن نمره های نیم سال اولده: چیزهایی که فکر می‌کنی باید بی‌خیالشان شوی؟-فکر کردن به اینکه دیگران در مورد من چه فکری می کنند و سعی در تغییر طرز تفکرشان در این زمینه!-آدم هایی که برای من سمی اندیازده: چه چیزهایی تو را هنوز هم می‌خندانند؟خواندن کتاب های آقای صدقی (مجموعه آبنبات هایشان هنوز هم مرا می خنداند)تجربه قشنگی بود، اولین بار هست که توی این چالش شرکت می کنم و سوالات خوبی داشت. موجب شد در مورد خودم بیشتر فکر کنم. گمان می کنم نتونستم خوب بیانشون کنم. اما باعث شد چیز های جدیدی رو متوجه بشم.جالب بود. ممنون جناب دست انداز 🌱</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 13:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دَرونِ مَن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-yev4zjswa0cg</link>
                <description>نمی‌دانم چرا اغلب خیال می‌کنند من انسان پرتحملی‌ام؟ هستم، اما نه آنقدری که ديگران فکر می‌کنند. باصلابت به نظر می‌رسم اما درونم را کسی نمی‌شناسد. لابد این‌طور دیده می‌شوم. شاید خودم را بد معرفی کرده‌ام. انگار بیلبورد متحرکی هستم که اطلاعاتی ناقص و نامیزان را از دنیای درونم به بیرون مخابره می‌کند. بارها تاب و توانم را سنجیده‌ام. خرابم! ناپایدار و شکننده‌ام. اما آخرِ هر ماجرا وقیحانه زنده‌ام و دوام آورده‌ام. بی‌آن‌که بفهمم چطور. دوستانم تحسین می‌کنند. نمی‌دانم از چه می‌گویند. گاهی لذت می‌برم. پنهان نمی‌کنم که این نظرات مطلوب است. بخاطر تحملم، گاهی از هر جانبی ستایش‌ هم می‌شوم، دستشان درد نکند، اما آن‌ها خبر ندارند که درونم آشوب است، می‌خواهم گریه کنم و پشت دامن کسی قایم شوم. آدم‌ها نمی‌دانند که تا کجاها بی‌خبرند. حس می‌کنم‌ کسی مرا نمی‌شناسد. این نکته منشأ ناراحتی‌هایم بود. اما سن‌و‌سالم که بالاتر آمد، درک کردم که زندگی همین است. هیچکس، دیگری را نمی‌فهمد. مگر ما چقدر درون خود را برای مردم آشکار کرده‌‌ایم؟ مگر دیگران چقدر وقت و حوصله دارند. هر چه بزرگ‌تر می‌شوم بیشتر درک می‌کنم که موجود مهمی نیستم و انسان کلا مهم نیست. بگذریم..- معین دهازدوشنبه،هجدهمین‌ روز از دی‌ماه‌هزاروچهارصدودو!</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 13:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزترین من..</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-ge7fh4xoou3a-ge7fh4xoou3a</link>
                <description>عزیز من، صدای باران می آید. یادت است؟ آن زمان پاییز بود. باران می آمد. خودم ابر ها را بالای بام خانه ات آوردم. زیرا که می دانستم صدای شر شر باران لبخند بر روی لبانت می آورد. همان زمان بود یاد گرفتی بر دو پای کوچک نقلی ات بایستی و اولین قدم های قصه ی زندگی‌ات را بر داری. اما بدان و آگاه باش که در هر لحظه و هر کجا من کنارت هستم.بزرگتر که شدی صدای هو هو ی بادِ هنگام پاییز را دوست داشتی. چرا که آن نسیم خنک یادآور خاطرات خوبت بود. یادت است؟ آن سال برای تولدت نسیم دلپذیر باد را فرستادم. با اینکه من چیزی را هرگز از یاد نمی برم ، لبخند آن موقع ات برایم هرگز فراموش شدنی نیست. می خواهم بدانی که حتی اگر لحظه ای هم غمگین شدی من مراقب تو هستم.کم کم که گذشت یاد مرا از دل خود ز یاد بردی. البته من که هم چنان دوستت دارم جان دلم اما امیدوارم از اشتباهات خود در این فصل از زندگی تجربه کسب کرده باشی.راستی.. الان هم پاییز است. چرا به بیرون سری نمی زنی؟ البته من که دلیلش را می دانم، اما خب.. دلم برای لبخند بنده ام بسی تنگ شده است. صدای خش خش برگ های خشک زرد و نارنجی را شنیده ای؟ آنها را من برایت فرستاده ام.. در را باز کن و برگه ی جدید کتاب زندگی ات را ورق بزن.چرا که من، دلتنگ لبخند بنده ی خود هستم.</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 12:39:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشی هاتون؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-fiapkvwizwjw</link>
                <description>سلامی به زیبایی پاییز!اندر احوالاتتون چطور میگذره؟امیدوارم که حال دلتون خوبِ خوب باشه=)‏«وقتی مریض شدم توقع داشتم همه حواسشون فقط به من باشه! ولی بعد فهمیدم آدما باید زندگی خودشون رو بکنن و اگه شد و دوست داشتن گاهی کنارم باشن. کنارم باشن و بی حوصله باشن، کنارم باشن و دعوا کنن، کنارم باشن و شاد باشن، کنارم باشن و زندگی معمولی‌شون رو بکنن. کنارم باشن‌... همین‌که گاهی باشن بسه.‏»- جهان با من برقص؛ سروش صحت.پس..دلخوشی هاتون؟=)</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 12:04:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشی هاتون ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-brptpdok5pab</link>
                <description>هر چه در خاطرم آید تو از آن خوبتری!سلام سلام!اندر احوالاتتون چطور میگذره؟=)حقیقتا قراره که برای یه مدت پست های دلخوشی توسط بنده گذاشته بشه.و خلاصه که امیدوارم که روز هاتون سرشار از دلخوشی و حال خوب باشه! بیاین دور هم بشینیم و از دلخوشی هامون بگیم!پس،دلخوشی هاتون؟</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 12:45:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای از دلِ قلب های نارنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D9%90-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-nzmsaeismsth</link>
                <description>سلامراستش نمی‌دونم چرا این نامه رو می‌نویسم ، شاید برای گفتن بعضی حرف ها که گفتنش سخته.مدرسه ی ما مدرسه ی خوبیه، دوستای خوبی هم دارم ، اما گاهی باعث می‌شه راضی نگه داشتن همه سخت باشه. مامانم معتقده یه دختر خوب باید از هر جهتی کامل باشه، آخرین باری که توی کارنامه ام یه هیفده بود رو دلم نمی‌خواد حتی به یاد بیارم.معلمم می‌گه وظیفه ی دانش آموز فقط درس خوندنه. اما من فکر می‌کنم از ما کارای بزرگتری بر میاد ، بزرگتر از صرفا درس خوندن. بین ما یه ورزشکار خیلی خوب هست که شاید لازم نباشه حتما ریاضی بیست بشه تا پشت بازو بزنه ، یا یه هنرمند که مطالعات خوندن براش سخته‌ . ما یه ادیب خوب داریم که همیشه ی خدا با فیزیک گلاویزه. یا یه ریاضی دان خوب که یادش نمیاد دینی رو بالای چهارده شده باشه. یکی از دوستام اینقدر عاشق علومه که انگار یه دایره المعارف قورت داده ولی نهاد و گزاره رو با هم اشتباه می‌گیره. گفته بودم از دختری که ته کلاسمون می‌شینه و عاشق جغرافیاست؟ آخرین بار قبل از  امتحان شیمی دیدمش که داشت گریه می‌کرد. صدای قرآن خوندن یکی از دوستام خیلی قشنگه، همیشه دلش به خدا قرصه اما خودش می‌گه این چند وقته حتی موقع نمازم به امتحان زیست فکر می‌کنه. ما منحصر به فردیم و به نظرم این قشنگه، نباید اینقدر احساس کمبود داشته باشیم. گاهی فکر می‌کنم چقدر نوجوونی ما می‌تونه قشنگ باشه اگه مدرسه رو دوست داشته باشیم، با دوستامون خوش بگذرونیم ، مهارت یاد بگیریم، هدف هامونو پیدا کنیم . من حتی نمی‌دونم قراره با آینده ام چیکار کنم! یه وقتایی حس می‌کنم از آینده می‌ترسم.بین خودمون بمونه، ولی من به خودم افتخار می‌کنم که تا اینجا اومدم، به هممون. ما فقط می‌خوایم خوشحال باشیم و من فکر می‌کنم روزهای خوب تو راهه.. ″بخشی از دیالوگِ تئاتر دبیرستان دخترانه فرزانگان2″ بندرعباس</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 21:16:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه سرد و اشک های بی دلیل</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran.a/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-nre5tboul9jl</link>
                <description>روی تخت خواب چوبی دست سازی که خودش ساخته بود نشست و به پنجره چشم دوخت.قهوه روی میز سرد شده بود و کف اتاق، پر بود از کتاب هایی که روی زمین افتاده بودند.اما دیگر این چیز ها برای &quot;او&quot; اهمیتی نداشت.فقط گوش می کرد،گوش می کرد به صدای سکوتبه صدای تیک تاک ساعت طلایی رنگ روی طاقچه.به غم آسمانی که می گریست. و می گریست.انگار که آسمان هم همانند&quot;او&quot; غمی در دل دارد و شاید چون هر روز غصه هایش روی هم تلنبار شده اند نمی داند برای چه دلش گرفته و فقط بی اختیار اشک می ریزد...حال دیگر اشک های آسمان به پایان رسیده بود. اما اشک های &quot;او&quot;، نه..✍?باران &quot;آبی&quot;</description>
                <category>آبی خانوم</category>
                <author>آبی خانوم</author>
                <pubDate>Sun, 18 Sep 2022 12:19:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>