<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 21ST_CENTURY_GIRL</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Baran_78</link>
        <description>در نقطه ی هستم ک بهش میگن«وختی هیچی جواب نمیده»امدن ب اینجا یجور فرار هس و پناه آوردن؛فرار از دنیایی وحشتناک درونم و پناه آوردن ب اینکه شاید تسکینی درکار باشه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 03:22:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/166418/avatar/pVn2sD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>21ST_CENTURY_GIRL</title>
            <link>https://virgool.io/@Baran_78</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همراه بـا دلـاور نـور</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran_78/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%80%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D9%80%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%80%D9%88%D8%B1-s8aavrxqlyv3</link>
                <description>یکی بود ک خیلی تلاش میکرد دلمو بدست بیاره اما توجهی بهش نمیکردم و مشخصا برام مهم نبودبالاخره روزی رسید ک فهمید هرگز حتی اندک توجهی از سمت من دریافت نخواهد کرد،اون روز بهم گفت:میدونی مشکلت چیه؟ اینکه ب آدمایی ک تو زندگیت هستن میگی نزدیکم نیا ازت خوشم نمیاد و دور نرو گرگ میخورتت!!اون روز خندیدم ب این حرفشولی الان من دقیقا همون آدمم! حالم یجوری هس ک حوصله هیچ آدمیو تحت هر عنوانی ندارم،حس میکنم تنهایی تقدیر بعضی آدما هسولی وختی میرم تو لاک خودم تازه متوجه میشم چقدر برام مهمن و وختی باهاشون روبرو میشم بازم سعی میکنم ازشون دوری کنم من ۲۲سالمه و اینهمه بی ثبات بودن از نظر عاطفی و روانی منو میترسونههر‌روز ک تلاش میکنم بهتر شم این واقعیت ک نمیتونم این رویارو ب حقیقت تبدیل کنم مث ی پتک میخوره تو سرم و منو ب قعر بدبختی میبرههنوز میخوام تلاش کنم شاید ی روزی ی جایی ی نقطه ی اتفاق امیدوار کننده بیفته!</description>
                <category>21ST_CENTURY_GIRL</category>
                <author>21ST_CENTURY_GIRL</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 18:23:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همراه با دلاور نور</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran_78/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1-n4edbyctaiyr</link>
                <description>وقتی هم حال جسمی تون خوب نیس و هم نگران و مضطربین چکار میکنین؟اونم تو این شرایط قرنطينه ک سختی های این دورانو دوبرابر کرده...امروز اولین جلسه مشاوره رو رفتم،بعد از یکساعت رانندگی و جواب دادن ب سوالاتی پولیس ک کجا میرم؟چرا میرم ؟...بالاخره رسیدمنیم ساعت زودتر رسیده بودم و تمام این مدتی ک مراجع قبلی داشت حرف میزد و من تو اتاق انتظار بودم دلم میخواست برگردم خونه و سرمو بزارم بخوابمبالاخره وقتم رسید و رفتم داخل...یکساعت در مورد پنیک اتک و هرچیزی مرتبط ب این حرف زدیمخلاصه حرف اینا بود:-حملات اضطراب دردآوره ولی کشنده نیس-تمرینات اختصاصی مربوط ب زمان حال رو باید انجام بدم(دیدن،شنیدن،چشیدن،لمس کردن و بوئیدن)-سعی کنم با انجام ی سری کارها حتی اگر علاقه ی بهشون ندارم هورمون های آکسی توسین،دوپامین و سروتونین را مجبور ب ترشح کنم?وختی برگشتم خونه سردرد و سرگیجه داشتم همینطور ک چشام داشت گرم خواب میشد یهوو فکری اینکه کرونا نکنه کرونا گرفته باشم تو ذهنم جرقه زد و همه ی بدنم بی حس شد یک لحظه الان ک دارم اینارو مینویسم نگرانم،ضربان قلبم کوبنده و پاهام سست و بیحال انفردا وخت دکتر دارم و شدیدا متنفر ازینکه دوباره پامو تو بیمارستان بزارممیخوام زودتر این روزا‌ بگذرن تا بتونم قرنطینه رو مث همه ادامه بدم،از توخونه موندن شکایت کنم و ازینکه سرگرمی ندارمکاش قدر نعمت های زندگیمونو قبل از اینکه از دستش بدیم بدونیم</description>
                <category>21ST_CENTURY_GIRL</category>
                <author>21ST_CENTURY_GIRL</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 17:40:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین پناهگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Baran_78/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%87-by1gptmbpwrb</link>
                <description>همممم...نمیدونم بقیه چطور اولین پست شون رو شروع میکنن اما من‌ پست اولمو صدبار نوشتم و حذفش کردم ب قول بعضیا باید قدرتمند شروع کنم اما باید خودم باشم و خود واقعیمو نشون بدم این دقیقا هدفم از نوشتنه خب شروع کنیم؟!بارانم،۲۲سالمه در کابل زندگی میکنم فرزند ارشد خانوادم وهنوز کنکور ندادم ب دلایلی...اهل نوشتنم اما نویسنده حرفهٔ نیستم فقط مینویسم از هرچیزی ب هر روشیفیلم و سریال ی راهه برام،راهی برای فرار از همه چیز و موسیقی بخش از روح منه!زندگی معمولی و رو ب راهی دارم اما...اینروزا شدیدا درگیر افسردگی و حملات اضطرابم  با جسمی تحلیل رفته و ذهنی ک هرگز نمیتونم متوقفش کنم و وحشتناکترین، ترسناکترین و همچنان زیباترین قسمت بدنمهبا افکاری ک هرلحظه مرا نابود میکند و برایم دنیایی تاریک و هولناکی میسازدمیرسیم ب بخش اصلی،آره...چرا اینجام؟؟بخوام دقیق بگم دارم دنبال ی تسکین میگردم،ی تغییری شباهت،ی چیزی ک باور کنم تنها نیستم...بدور از قضاوت و ترحم!</description>
                <category>21ST_CENTURY_GIRL</category>
                <author>21ST_CENTURY_GIRL</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 14:36:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>