<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بردیا زیبابافی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Bardiya.Zibabafi</link>
        <description>یه کم سن و سال خسته در حسرت ایام کودکی | یه آدم فلسفی با نشخوار فکری شدید و درونگرا | نویسنده موضاعات مورد علاقه خودش از علم و تکنولوژی تا بیشتر نویسندگی | یه منتقد همیشه خشک | یه سرکش سرسخت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:05:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4839257/avatar/yxVkM8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بردیا زیبابافی</title>
            <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آبنات چوبی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A7%D8%AA-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-vcpdl7v6eedt</link>
                <description>درود بر تمامی خوانندگان.امروز... مورخ 1405/3/5 طبق شایعات یا شاید هم خبر رسمی، دستور رئیس‌جمهور برای بازگشت اینترنت بین‌الملل تصویب شد.این خبر بسیار دلگرم کننده بود و منجر به شادی و هیجان زدگی بسیاری از کاربران ایرانی بخصوص در سایت اخبار تکنولوژی زومیت شد. اما من همچنان خوشبین نیستم.کاربرانی که اکثرا در طی دو ماه اخیر عضو شدند، فقط برای اطلاع از زمان دسترسی مجدد اینترنت. کاربرانی که مانند ما، برای تحصیل و یا کسب و درآمد به اینترنت وابسته بودن و با قطعی اینترنت بین‌الملل، زندگی روزمره آنها دچار اختلال شد. اما چیزی که ناامید کننده هست، در بسیاری از این کامنت‌ها، نام‌های کاربری اعتراضی از درخواست اتصال مجدد اینترنت به چشم می‌خورد. کاربرانی که در بخش نظرات، بجای نوشتن نظر مرتبط با مقاله، با بیان حس و حال خود، نیازمندی خود به اینترنت را به وضوح فریاد میزدن. کامنت‌هایی که حتی تایید نمیشد.اما این مطلب رو نمینویسم برای اطلاع دادن و جار زدن که اینترنت دوباره وصل شده. بلکه بخاطر حال هوای کاربران که از رئیس جمهور و نمایندگان مجلس برای دسترسی مجدد اینترنت تشکر میکردن! گویا حتی از حافظه ماهی هم برخوردار نیستن. چرا از کسانی که برای امنیت اینترنت را قطع کرده بودند و اما همان اینترنت قطع شده برای امنیت را با هزینه بیشتری میفروختند، تشکر میکردن؟ و حتی کارزارهایی برای درخواست اتصال مجدد اینترنت!این دوگانگی از کجا میاد؟ کسب و کارهایی که تعطیل شدن. دروسی که به بهانه اینترنت و امنیت و آنلاینی شدن مردود شدیم، و تنها چیزی که در این دنیای گران داشتیم، اینترنت، تنها راه ارتباطی، تنها راه دسترسی به سرگرمی را از ما گرفتن و سپس با طبقاتی کردن آن و در نهایت ادعای تصویب اتصال مجدد آن، شاهد تشکر مردم از همان افراد هستیم؟! اینترنت پرویی که مثل آبنات چوبی به ما میدادن. و کانفیگ فروش‌هایی که سود فراوان کردن. دیگه باید از چی حرف بزنم؟وای بر فردای ما که حتی اشتران و گوسپندان از آزادی و دموکراسی بیشتری از ما برخوردار باشن!این متن رو مینویسم برای روزهای بعد که اگه اینترنت رو هرگز وصل نکردن و یا دوباره قطع کردن، تا یادمون باشه، اول خونه رو نمیسازن تا دیوارش رو برای لوله کشی خراب کنن!بردیا زیبابافیتشکر میکنم از آقای مسعود یوسف‌نژاد، مدیر عامل زومیت که طی این دو ماه به صورت فعال اخبار دولت رو پیگیری کردن ، و در کامنت‌ها پاسخ گویی قریب بر چند میلیون نفر رو بر عهده داشتن.</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 11:37:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی غرغر قبل امتحانات</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-hrvd68yh6abh</link>
                <description>تاثیر استرس بر وضعیت ما دانش آموزادرود بر تمامی عناصر ناشناخته و گنگ جهان هستی به نام بشررر!بنده دارم با حالتی عجیب، ترکیبی از خشم، جنون و غم این مطلب رو مینویسم. نگران نباشید. با اینکه مثل آقای هانیبال در سکوت برره‌ها شدم ولی شما رو قورت نمیدم. اونی که میخوام قورت بدم، وزیر محترم آموزش پرورش و سایر عنصرهای رادیواکتیویته نظام آموزشی فعلی ایران هست.شاید این مطلب تبدیل بشه به کلاس درس فیزیک هسته‌ای که شاید، اونم شااااییددد... این اتم‌های پرتوزا خنثی بشن و برن بدrک!بله. متاسفانه انقدر حالم ناخوشه که میخوام هرچی فحش بلدم، از《رررررکییکککک‌ترین》فحش‌ها رو از تهِ‌تهِ دلم بهشون بدم.شاید بپرسین، بردیا چخبره پسر! و به قول گیتی قاسمی در کمدی سال‌های دور از خانه: آراااام! آراااام! آراااااممم!ولی بنده در حال حاضر حتی از عنصر اتمی فرانسیم هم ناپایدارتر هستم! حالا اینکه اصلا فرانسیم چیه و میشه باهاش 💣 ساخت واسه زدن اِمریکا و صهیونیسم یا نه کاری ندارم. در واقع انقدر شاکی هستم که میخوام تمام سیارک‌های کمربند سیارکی منظومه شمسی، زمین رو بمباران کنن و کل این موجودات دوپا هلاک بشن و راحت بشیم و برای تمدن‌های اون طرف کهکشان بشیم یه داستان غم انگیز بعد از جنگ جهانی دوم!بگذریم داره خیلی دارک میشه و اگه براتون بیش از حد دارک بود باید بگم اینا تنها بخش بسیار بسیار کوچک نیمه تاریک مغز منه. حالا اگه هیبریستوفیلیا دارم یا نه، نمیدونم و ایشالا ندارم.حالا تا انقدر غرغر کردن رو کش ندم و بگم چرا دارم طلب انghراض میکنم، قضیه اینکه رفته بودم سایت حال بهم زن سنجش، تا تاریخ کنکور رو چک کنم. و بله، همونطور که معرف شناخت هست، تاریخ دقیقی درج نشده و بعضی سایت‌ها میگن مرداده یسریا هم میگن شهریور. واسه کنکور سراسری که هیچ! از من نپرسید اونم تا حدودی واضح نیست.بدتر گزارش اومده از مدرسه که امتحانات نهایی از 9 خرداد شروع میشه. ولی از اون ناامید کننده‌تر، ترتیب و دروسی هست که باید امتحان بدیم، که از همین الان میگم؛ خدایا! تو اگه واقعا اون بالا داری از ما امتحان میگیری، یه دقیقه بکش عقب بزار نفس بکشیم! چخبره! داری امتحان میگیری یا کفاره؟ والا حتی خرس آبی هم در این حد کشش نداره! چه وضعیه آخه! هیچی تو این سازمان تحصیلی درست درمون نیست!من نمی‌فهمم این وزیر آموزش پرورش میخواد افراد تحصیلی کرده تحویل جامعه بده یا خودش میخواد مشکلات کشور رو حل کنه؟ اگه میخواست گرررهههه(با لهجه جواد رضویان در کمدی در حاشیه بخونید) مشکلات ما رو باز کنه! چرا نرفت کنار جلیلی و پزشکیان نامزد ریاست جمهوری بشه؟آقا اصلا چرا ما انتظار داریم چندتا پلوتونیوم بتونن افراد تحصیل کرده پرورش بدن؟؟؟مننن دیگهه رررردددد دادم! (با صدای و لهجه بهرام افشاری در پایتخت شیش بخونید)من آدم استرسی‌ای نیستم و تو این سه چهار سال خوب استرسم رو مدیریت کردم. ولی تو این سه ماه، بخصوص این هفته‌ای که گذشت، اصلا واویلا! امتحان نهایی به 💩 کشیده شد.😃 با خوشبینانه‌ترین حالت میگم اینو!ررریییلللللکسسس! شللل کن! رههاااا کننن! لبت رو غنچه کن و بگو: تموم شد!به خدا الان سنم برای سفید شدن مو و ریشم زوده! خیلی زوده! باید از سی و پنج سالگی شروع بشن. حالا یکم زودتر سی و یک سالگی. ولی د آخه الان؟از تاثیراتش که می‌بینید دیگه. عکس پست خودش گویا همه چیزه. کاش یه عزیزی زحمت میکشید با تفنگ بادی اون لک‌لک محترمی که من رو تحویل پدر مادرم رو میداد رو میزد. آقای لک‌لک ببخشید.یادم باشه بعد کنکور برم آموزش پرورش تهران سر میز ضیافت با این وزیر آموزش پرورش بشینم و بعد سه دقیقه، تنهایی از دفترش بیام بیرون...بردیا زیبابافیپ.ن: من برای بار چندم ویرایش کردم و نصف متن رو خود سانسوری کردم و دلیل استفاده از ایموجی هم این بود که به بهانه اون کلمات، جلوی انتشار رو نگیرن و میدونید که به ندرت از ایموجی استفاده میکنم، با اینکه از تو گوشی مینویسم. والا داره خیلی اذیت کننده میشه. اینا یه دلنوشته بیشتر نیست. اگه ویرگول منتشر نکنه، مجبور میشم فعالیتم رو اینجا کاهش بدم. و ویرگول بهتره که تو این موقعیتی که اینجا فعالیت داریم بخاطر از دسترس خارج شدن جاسوس افزارهای مشکوک آمریکایی، بهتر با ما رفتار کنه.</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 13:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنبد</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%DA%AF%D9%86%D8%A8%D8%AF-txzo6bigqf6x</link>
                <description>مسافران در حال عبور از بیابان بودند. اما به جای روز، در تاریکی شب. تا به گرمای روز بر نخورند. عبور از بیابان، خطرناک بود. چرا که آن بیابان، فقط یک بیابان نبود. بلکه بیابان زمان بود! تل‌ماسه زمان! عباهایی که برای پوشاندن نگاهشان، از اجنه‌ها و خارهای مغیلان به خدمت میاوردند، تا در این رَه دراز، گمرَه نگردند. ماسه‌هایی که از جنس زمان هستند. دریغا که باید در هفتاد سال از آنجا گذر کنند، وَرنه، تا ابد در آنجا ماندگار خواهند شد. ماسه‌های سیاهی از جنس خاکستر گذشتگان، بوی فساد شکست خوردنشان، را در خود حمل می‌میکردند. آسمانی، زلال همچون آب، ستارگان فرصت. مسافران باید از ستارگان، برای پیدایش ره خود در این بیابان افسونگر پیدا کنند، و اگر درست وقت شناسی نکنند، هرگز از دام زمان نخواهند گریست.در ابتدا سفرم، عبایم را محکم کردم. بر ماسه‌ها زانو زدم، مشتی ماسه برداشتم، و بر جیبی در سینه‌ام ریختم، تا بوی آن، مرا هشیار نگاه‌ دارد. در دوردست، حرکات امواج شن را مشاهده میکنم. شن‌زاری که به سمت ما می‌آید. آرام، مانند ابر. قدم‌ها را آهسته و کوچک برمیداریم، تا نیروی همت خود را تا پایان راه، ذخیره کنیم. برای آنکه اهرمنان، به کام ما نیایند، بدون الگو، از راه متوقف شده، و استراحت میکنیم. گاه چند روز توقف میکنیم. گاه چند لحظه. اما به هنگام استراحت، مبادا کسی آوایی سر دهد، همرهان هرگز او را نجات نشایست کرد. چرا که آوای آزاد، نشان از مرگ حتمی. برای زنده ماندن در سفر، باید با بیابان یکی شوی و ضد آن. رسم آن را بیاموزی. باید با سکوت بیابان یکی شوی. و به بانگ آوای سکوت بیابان، گوش فرا دهی. نمی‌توانی آن را بشنوی. اما اگر گوشِ فرا، دهی، آن را میشنوی!در اینجا، خورشید هرگز آفتابی نمی‌شود. همیشه ستاره باران است. زمان در اینجا بدان گونه ایست، که خوابیدن به جان نمی‌آید. تو موظف هستی، تا پایان هوشیار باشی. چه بسا که فقط سی‌مرغ زنده خواهد ماند.در روز یا شبی در دل بیابان، ندایی ما را آوا داد. یکی گوید اهرمن است. دگر گوی که موهبت است. و هر تن چیزی بگفتند. صبا را جلو آید و سمت ندا را قدم گرفت. پی نسیم را گرفتم و به مرکز رسیدیم. جایی که خورشید به زیر آب فرو میرفت. و جماعتی، در پی آن متحیر گردیده و گریان بودند. تیغ را برانگیختیم، و به سوی جماعت قدم برداشتیم. چهره‌شان سیاه‌تر از سیاهی، و زبانشان، آوای باد! زبان آنها را نمی‌دانستیم. موبدی از آنها قدم برداشت، و در اندیشه ما سخنی بگفت.ای بیگانگانی که نام و نشانی از ما ندارید، ما مردم خورشید سیه هستیم. روزی به سرزمین ما آمدید، اینجا را نفرین کردید، خورشید ما را سیه کردید، و اکنون تاوانش را بدهید. در مرکز گیتی، مَه و خورشید همگی به دور زمین می‌گردند. قسم به تئوس و تئوسیان، گر آنها را برنجانید، آتشی غضبناک، همه را خواهد سوزاند. آسمان را نگاه کنید. روزی سه شی را زینت بود. مه و خورشید و خورشید ما. روزی پدرانتان، خورشیدتان را دریدند. همه جهان سیه گشت. خورشید ما به زیر آب رفت. جهان تاریک شد. این بیابان، در مرکز گیتی، زمان در حلقه‌ای اوفتاد، همیشه تاریک ماند. روزی نباتات بمردند، حیوانات وحشی بگشتند، و جهان را آشوب یافت. در این دوران تاریک، مادرانتان، به سوی قاف کوچ کردند. تا از آن بالا روند. قاف به آسمان ره داشت. در قله، به آسمان چنگ زدند، و از آن بالا رفتند. سپس در اقیانوس آسمان، کشتی ساختند و به سمت مرکز آسمان پارو زدند. در آن شب سیه. در آن روزگار افسردگی. در آن فلک عظیم. آن بانوان، آن مسافران شب، خورشیدتان را، مجدد خلق کردند! نوزادی نورانی، در آسمان درخشید، و جهان را بیدار کرد. نباتات همه‌جا را تسخیر کردند. شادی و شادمانی به جهان رسید. اما خورشید ما در دام تل‌ماسه زمان، تا ابد در زیر آب ماند. اندکی از آب برمیخواست، و سپس به زیر آب باز میگشت. اما هرگز تا آسمان اوج نگرفت.نگاه صبا را به من بود. در چشمانش، چشمان من بود. جایی را قدم نهاده‌ایم که پیش از ما را اجدادمان ندیده بود. آنجا، نقطه شروع بود. حقیقتی که شعله‌اش سیاه بود. صبا بشارت آن قوم داد. که ای مردم سوخته. ای مستضعفان. من از فرزندان خورشیدم. نواده بانوان خورشید. شمشیری که در دست دارم را ببینید. با آن خورشید خود را خواهم شکافت، تا ریسمان زمان باز شود. خورشیدتان باز گردد. دوباره در آسمان اوج گیرد، و با آن ریسمان، خورشید خود را خواهم بافت. و دوباره سه ظرف سیمگون در آسمان خواهند رقصید.آن قوم را زبان صبا فهمیده بود. گام‌ها را به عقب برداشتند. پی راز و نیاز گشتند. صبا بازگشت، حیوان را تیز و چالاک کرد. مرا فراخواند که همره او گردم. نَفس را مرا از اینکار اجتناب. وجدان را مرا به این کار امر. عزم او جدی. آنگاه تیغم را به ساعد پای، بستم، از رخش بالا رفتم و همره صبا گردیدم. گیسوانش، بوی نباتات میداد. کمر او را گرفتم، تا از زین نیفتم. تاخت سمت همرهان. رسانید پیغم جهان را. همگان در نگاه هم نگاه کردند. مرشد را جلو آمد و آوا داد. ای صبا، بانو شجاع. پی حجاب را نگیر. تو چه دانی آن پشت پرده‌ها چیست؟ حقایقی که بدان برای محافظت انسان به واسطه ایزدان برافراشته شده است. اگر اهرمنان را هدفی شوم باشد، همگان را فریب خواهند داد.صبا را گوش شنوا نبود. مرشد را توجه نبود. حیوان را تازید، و پی بیابان را گرفتیم. سه روز گردون را در بیابان تاختیم. سه روز را در سپیدی برف. سه روز در انبوه دشتی سرسبز. و مجدد، بیابان و برهوت و کویر و آنگاه، به مقصد رسیدیم. حیوان چالاک را خسته بود. به انتهای گیتی رسیدیم. کوهپایه‌گانی عظیم و سترگ، که به آسمان می‌رسیدند. صبا از حیوان پیاده گشت. پی نسیم را گرفتم. چنگی بر دیوار کوه زد، و از آن بالا رفت. از قاف، بالا رفتیم. در آنجا، گرگ و میش بود. نه ستاره‌ای، نه مَهی، و نه خورشیدی. روزها، در پی صعود دیوار گیتی بودیم. که ناگاه، جهان وارونه گشت. جاذبه بر ما اثر نکرد. آن دیوار سترگ، به رهی آسان و طویل به آسمان دگرگون شد. همه جا، سیاه مِه بود. هیچ چیز را نتوان دید.ندای بانویی ما را سر داد. صبا به افق خیره گشت. تیغ را تیز کردم، و پیکان را به سوی افق. در آن انبوه گرگ و میش، از پشت مِه، بانویی بزرگ جثه، با گیسوان سپید، جامه‌ای از رنگ خورشید، و چهره‌ای به زیبایی مَه بیرون آمد. مرا وحشت فرا بود. صبا را کنجکاوی. بانوی حکیم، زانو زد، دستان بزرگ خود را به صبا دراز کرد. و سپس سخن به میان آورد.به پایان گیتی، خوش آمدید، فرزندانم. اینجا جاییست، که ما، مادران شما، جهان را از تاریکی به رهانیدیم. جاییست، که کشتی‌های عظیمی ساختیم. خورشید را خلق کردیم، و آن را در آسمان آویختیم. خورشید را از آب و آتش بنا کردیم. اما اینجا، جای شما نیست. جای آدمیان نیست. حقایقی در اینجاست، که انسان را تحمل نتوان بود.صبا به سخن آمد که ای مهربانو مهربان! ای نگاه‌بان جهانیان! ما از رَهی دور و دراز می‌آییم. وظیفه‌ای داریم. در مرکز این جهان پهناور، قومی هستند گُم گشته و اندوهناک. ایزدشان هست خورشیدی سیه. خورشیدی عظیم‌تر از مَه و خورشید ما. در آن برهوتی که زمان به دام اوفتاده است، خورشیدشان، سر از آب بیرون نمیاورد. چاره آن است که جهان را دوباره به خاموشی سپرد. ریسمان‌های زمان پاره گردند. تا خورشید سیه، به آسمان بازگردد. ما را یاری بنما، کشتی‌ات را در دریای آسمان بینداز، و بگذار رهسپار خورشید گردیم. هنگامی که خورشید سیه را در آسمان دیدیم، خورشید را بخیه خواهیم زد!آن بانو را سکوت فرا گرفت. نگاهی سرد به چشمان صبا انداخت. برخواست و به سخن آمد؛ فرزندم. رهی که در پیشه گرفته‌ای، رهیست که همه ره‌ها را بگشاید. و آن را بازگشت نیست. و تیغی که داری، برای شکافتن آتش و آب کافی نیست. تیغ هما را باید خرید. در این مکان، گودالیست، که در اصل غاری در ارتفاع است. در آن هما خفته است. اگر راست کردار باشی، او شمشیری از جنس پنجه‌های خود، که در چنان آتشی گداخته شده است که همچون گنبد آسمان، آهنی شفاف همچون آب است. ما کشتی‌ات را به آب می‌اندازیم. کشتی ستار‌ه‌ای...بانگ سکوت مهیبی، تمام برهوت را فرا گرفت. اندکی صبر. سرانجام چند تن بانوی نگاه‌بان دیگر نیز از پشت سیه مِه بیرون آمدند. آنها نیز، بزرگ جثه، گیسوان طلایی و سفید، جامه‌هایی زرین و نیلی. آنها هزاران سال را عمر بود، اما هرگز نشانه‌ای از فرتوتی بر چهره‌شان نقش نبود. صبا بازگشت و به من نگاه کرد. آن دخترک جوان و با قلبی زیبا، بی‌آنکه چیزی گوید، به من گفت چیزی را. او رهسپار غار هما گشت. صبا را دنبال کردم. پس از فرسنگ‌ها، غار را یافتیم. به لب دهانه غار رسیدیم. دهانه‌ای سیه و بسیار بزرگ. دختر، خم شد و بر لبه غار نشست. سپس کشش تغییر کرد. در دیوار غار جاذبه چیره گشت. در این غار سیه، صدای زوزه باد شنیده می‌شد. صبا، سمت باد را گرفت. دختر را دنبال کردم و در جایی که چشم‌ها مرده‌اند، به موجودی شیر نما خفته و بزرگ می‌رسیم. موجودی با بال و سر عقاب‌. صبا، ندایی داد. ای همای رحمت. ما مسافرانی هستیم از دور دست. در مسیر خود، بر جاهایی پای گذاشتیم که پیش از آن اجدادمان ندیدند. مادران نگاه‌بان مارا فرستادند. به دنبال شمشیری آماده‌ایم که همه چیز را بتوان با آن برید. آن خفته چشم باز کرد و برخواست. خم شد و در آیینه چشم صبا نگاهی کرد. نفسش بود بادی قدرتمند. سپس از آنجا رفت و به قعر غار رفت. صبا او را دنبال کرد. آن غار را، سنگ‌های مرمر گون سبز رنگ شفاف بود. قاف از این سنگ زینت گون آراسته شده بود. هما، به آتشی نیلی رنگ نگاه کرد. سپس با آوای خدا گونه‌اش خطاب به صبا گفت. اگر راستکردار و راستگوی باشی، آن آتش تو را نخواهد سوزاند. به سلامت از آن عبور خواهی کرد و آن شمشیری که در جست‌وجوی آنی، در دل آتش قرار دارد. اگر آنچه گفتم نباشی، به آتش میپوندی.صبا سخن حکیم هما را شنید. او را مانع شدم و از آن کار منع. دستان ظریف و شکننده‌اش را برشانه‌ام گذاشت و مرا داد بشارت زندگانی. پیوند بست که زنده میماند. سپس چشمانش را بست. نفسی عمیق کشید. و موهای آویخته‌اش را تیغ خود برید تا در آتش نسوزند. گام‌های آرام برداشت و به آتش نزدیک گشت. دست راستش را به آتش دراز کرد. اما نسوخت. هما با دقت، به دخترک چشم دوخته بود. سپس صبا به درون آتش رفت. اندکی گذشت و او بیرون نیامد. وحشت اندامم را فرا گرفت. زانوانم در حال سست شدن بودند. گویی هزاران روز بدون توقف در بیابان راه رفتم. هما با آن نگاه بی جانش به آتش، گفت: اگر او فرزند نور باشد،از گزند آتش در امان خواهد بود.سرانجام صبا، با شمشیری بیرون آمد. اشک‌هایم سرازیر، و او را در آغوش گرفتم. دخترک با دست چپش در آغوش من و با دست راست نگاهش در شمشیر. از آغوش او بیرون آمدم و نگاهی به شمشیر خدایان کردم. شمشیری تیز. دو لبه. با فلزی به شفافی شیشه. به رنگ ستارگان. هما صبا را خطاب قرار داد. کشتی آماده حرکت است. شما را به آنجا میرسانم. اما فراموش نکن. برای بافتن خورشید، باید نیروی خلقت را به اختیار آوری.هما زانو زد. بالا‌هایش را پهن کرد تا مسافران را سوار کند. آن دو را به آسمان سپرد و نزد مادران اوج گرفت.کشتی، بر آب انداخته شده بود. دریا، همچون کاسه‌ای محدب و عظیم بود. مادران، منتظر بودند. هما فرود آمد. صبا از هما پیاده گشت و سپس به سمت مادران به راه اوفتاد. بانوان کنار رفتند و به دختر جوان که در حال بالا رفتن از پل شیب دار کشتی، نگاه دوختند. پی صبا را گرفتم و با اراده‌ای نا آشنا، کشتی به راه اوفتاد. گیتی جای خویش را به آسمان داده بود. و آسمان جای خود را به زمین. صبا دست در اقیانوس کرد و به ستارگان انگشت زد. سپس ستارگان بیشتر درخشیدند. آنها باید به جایی می‌رفتند که در آن خورشید، به آسمان نزدیک‌تر بود. سرانجام، به مقصد رسیدند. کشتی، توقف کرد. آب‌ها آرام بودند. ناگهان از دور، در تاریکی، نوری در حال نزدیک‌تر شدن بود. صبا شمشیر آماده کرد و از دکل کشتی بالا برفت. زمان در حال سپری شدن بود و وقت تنگ و پر تنش. خود را به دکل محکم کردم. ساعت‌ها گذشت و خورشید، نورش را بر کشتی، همچون سایه افکند. ناگهان، خورشید به زبان آمد. با صدایی مهیب و خشن و آرام بانگ داد. برو کنار!ترس، تمام وجود مرا فرا گرفت. صبا از جای خود تکان نخورد. در کنار صبا، زمین را دیدم. قاره‌ها، جهانی وسیع، سرسبز و بیابانی. بر یک پهنه آبی. جهانی کوچک و ظریف. خورشید مدام تکرار می‌کرد. برو کنار!کشتی، فرمان نبرد. از جای خود تکان نخورد. آنگاه، چشم‌هایم کور شد و تنها چیزی که در آن سفیدی بسیار میدیدم، صبا شمشیر را کشید و خورشید، با جیغی خوفناک، همچون اژی‌دهاک، بانگ میداد! آتش شعله ور او در حال خاموش شدن بود و آب‌های درونش، از آن هیولای بزرگ آتشین بی چهره، همچون آبشاری بی‌پایان بر دریای آسمان می‌ریخت. ناگه، توانستم همه جا را ببینم. آسمان را نگاه کردم و وسعت تاریکی، در حال چیره شدن بر زمین بود. هفت لایه آب و آتش درون خورشید را وجود بود. همه آن در حال مرگ بودند. ناگهان، چیزی تاریک‌تر از سیاهی از زمین به سمت ما اوج گرفت. خورشید سیه، از بند زمان رها گشته و به آسمان بازگشت. شادی بر چهره‌ام مغلوب گشت. اما خورشید ما در حال آرمیدن بود.صبا مرا بانگ داد. پی اوی رفتم. دست در دستانش که شمشیر را گرفته بودند. خود را به دکل محکم کردم و صبا را محکم گرفتم. خورشید در حال تاریک شدن بود. ناگه، شمشیر با واسطه ما و خورشید سیه درخشید. مرگ خورشید متوقف گشته و زخم بازش به بزرگی کوه، ترمیم گشت. نورش، جهان را روشن کرد و کشتی کنار رفت. خورشید احیا گشت و به حرکت ادامه داد.صبا، رسالتش را به پایان رسانید. در آن بیابان زمان، قوم ما و قوم بیگانه، در حال شادی بودند. تمام گیتی، در شادی فرو رفته بود. نباتات انبوه‌تر گشتند. جهان جانی تازه گرفته بود. با بازگشت خورشید سیه، چشمانی باز گشت که در پیش از آن بسته بودند. آواهایی سر داده شدند که در پیش از آن شنیده نمیشدند. دل‌هایی عاشق گشتند که در پیش از آن مرده بودند. نور وجودی همه را بلعید که در پیش از آن تاریکی بود. ناگه، در آسمان، گرگ و میش، همه جا را فرا گرفت. امواج آب سکون گشت. گویی آب یخ بسته بود. همچون آینه‌ای سیاه و پاک! ستاره بزرگ سیه، به سخن آمد. صدای خدایان. صدای پدران! صدای تئوسیان. ای صبا! فرزند انسان. درود تاریکی و روشنایی بر تو باد. که مرا از بند شیاطین رهانیدی. بر جایی پای گذاشتی که پیش از آن کسی، حتی مادران را نیز پیش نیامدند. من، وجودی هستم از تلفیق تاریکی و نور. ماهیتم نور ولی جنسم از تاریکیست. بدان که تاریکی، چهره واقعی نور است. اگر تاریکی نباشد، نور را هیچ چیز نتوان روشن کرد. امروز، روزیست که آسمان خواهد شکافت. کهکشانی که در آسمان وینید، شکافیست که پیش از شما آدمیان ترمیم گشته است. امروز آن روز است. شکاف را بشکافید. تا گنبد شکافته و باز گردد. آنگاه آسمان نامتناهی خواهد شد. به زمین دوم بروید. آدمیان دیگر را کشف کنید. ورای گنبد دوم، هفت گنبد است. این شما را وظیفه است تا انتها پیش روید. این جهان پهناور و متناهی، در چشم شما بی‌پایان است. به قلمرو تئوسیان بیایید. همگان را به آنجا بیاورید. تئوسیان در انتظار شما هستند.سپس خورشید سیه، سکوت کرد. و در درون دریای آسمان فرو رفت. کشتی به حرکت اوفتاد و نزد مادران و هما بازگشت. قهرمانان از کشتی پیاده شدند. مادران تعظیم کردند. هما بزرگ جلو آمد و به قهرمانان گفت. ای قهرمانان گیتی. ایزدان را خوشحال کردید. جهانیان را شادمان کردید. جهان آزاد گشته است. اهرمنان به اعماق زمین بازگشتند. نیمه خدایان مرا خبر دادند. سفر شما تازه آغاز گشته است. رهی طولانی در پیش دارید. مادران آوازی خواندند. آوای آنها، دروازه‌ای باز کرد. دروازه ستارگان. صبا در چشمان من نگاه کرد. دستش را به من دراز کرد. بی آنکه چیزی گوید، با لبخندی گفت که با او همره گردم. دست اوی را بگرفتم و از دروازه عبور کردیم.این جهان، ناشناخته‌ است. ورای تصور ما. و روزی، به خورشید سیه، در قلمرو تئوسیان می‌میپیوندیم. بازگشتم و پشت سر را نگاه کردم. هما به من نگاه کرد و گفت. تاریکی به همراهتان. چرا که نور در آن می‌افروزد!زمین دوم، پهناور‌تر بود. و تنوع آن بسیار. در آسمانش پنج مَه و سه خورشید دیده می‌شد. سفر ما تازه در آوان بود. ما را وظیفه‌ای سنگین و مقدس بود. در هر جای ناشناخته، ترس را مغلوب من است. اما تا صبا را با من هست، ترس را بر من مغلوب نیست!بردیا زیبابافی سپاس از تمامی خوانندگان که این داستان را می‌خوانند. داستان با تلفیقی از تخیلات نویسنده و اندیشه‌ها و احادیث باستانی فراموش شده نگاشته شده است. و فقط نویسنده اصلی آن، اینجانب به دلیل درک درست از جهان آن، قادر به نوشتن آن هستم.</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 20:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش وات ایف</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%88%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%81-f2dhuctjm9ag</link>
                <description>خب درود بر همگی.آقا ما یه روز داشتیم که همزمان درس میخوندیم و همزمان تو ویرگول یه نوشته خیلی طولانی مینوشتیم، چشمم به پست این حسین آقا خورد.این بنده خدا اومد یه چالش راه اندازی کرد، به اسم وات ایف، اگه شما هم اون انیمیشن مارولی دیدین، باید بگم اون رو حالا نه، ولی کلی شبیه به اون. حالا اگه انگلیستون لنگ میزنه، عیب نداره، وات ایف یعنی چی میشد اگه.خلاصه اینجا کلی چی میشد اگه داریم. اول اینکه آقا حسین بنده هم با دزد بی مزد خاطره دارم. حالا هیچوقت بازی نکردم و تموم نکردم ولی چیز عجیبی بود.حالا بریم سر چالش مالش ما.چی میشد اگه یه دیکتاتور بودم!اگه من تو یه مولتی ورس دیگه بودم، احتمالا الان تو ایران نبودم! یا حالا جا عمو ترامپ با اون لیموزین تیتانیومی این ور اون ور میرفتم، یا که اصلا هیچ، میشدم یه دیکتاتور خفن که قبل از ناسا توانایی سفر در سرعت نور رو اختراع میکردم و مثل جنگ ستارگان به کهکشان لشکر کشی میکردم و سیاره‌های معترض رو مثل بادکنک میترکوندم! خدا رو چه دیدین، شاید هم اصلا من جای ایلان ماسک با اون رقص مضحک رو صحنه افتتاح یه کارخونه جدید رو جشن میگرفتم. یا اصلا که هیچ و دیگر هیچ.راستش چیز زیادی برای ارائه ندارم، چون زیاد وات ایف تصور نمیکنم. بلکه تصوراتم رو واقع گرا برای این زندگی فعلی متصور هستم.اما بزارید بگم اگه دنیا وات ایف بود، کاش اون ارتش جنگ ستارگان طور رو داشتم، یه کهکشان رو فتح میکردم. نمیدونم چرا ولی تشنه اکتشافات فضایی و کهکشان‌گشایی هستم و حالا شاید بخوایم بگیم، یکمم دل رحم باشم، سیاره‌‌ها رو بجای ترکوندن، مسموم کنم!بگذریم که داره دارک میشه...چی میشد اگه یه برنامه نویس دهه پنجاهی بودم!اگه من یه برنامه نویس اون موقعی بودم، اول اینکه سعی می‌کردم با ترکیب سی و اسمال تاک و لیسپ، یه زبان برنامه نویسی خفن جدید ایجاد کنم و با اینکار پشت دنیس ریچی محترم رو به خاک بمالم و قبل از اینکه ریچارد استالمن پاشه بیاد مفهوم متن باز رو ایجاد کنه، یه جامعه مشابه ولی با یه الیگارش خاص‌تر ایجاد کنم تا بتونم اینکار رو بکنم، بهترین نسخه‌های یه نرم افزار در اختیار شرکت‌ها باشه، نسخه‌های پروتوتایپ و کامل نشده متن باز باشه. ای بابا اینم که دیکتاتور گونه شد. بریم سراغ یه موقعیت دیگه...چی میشد اگه اولین انسان رو ماه بودم!خب. تو این موقعیت بزارید براتون بازش کنم. چی میشد به جای نیل آرمسترانگ رو ماه قدم میذاشتم! یعنی یکاری میکردم، یجوری میترکوندم که اصلا اولین جایگاه آپولو یازده رو بدن به من! (منظورم از ترکوندن خیالتون راحت و نه ترکوندن ماه و زمینه و نه ترکوندن معده خودم! نمیدونم چرا آخری رو گفتم؟) بگذریم که آره. و وقتی رو ماه فرود اومدم، میومدم جلو پخش زنده میگفتم های هیتلر! و جلو نیم میلیارد نفر باز آلدرین رو هل میدادم تا به سمت فضا پرتاب بشه و بجا پرچم آمریکا، پرچم نازی‌ها رو میزاشتم و دستم رو به نشانه احترام دراز میکردم! عه اینم که دیکتاتور طور شد.چی میشد اگه اصلا درباره وات ایف فکر نکنم!خب. تو این موقعیت فرضی، احتمالا یه موتور سیکلت خفن مثل اونی که تو عکس از انیمه معروف آکیرا می‌بینید داشتم، و باهاش میرفتم دور دور و اونقدر تند میرفتم که نه تنها پلیس، بلکه ارتش یا حتی اصلا ناتو هم بیفته دنبال من!!! یعنی برای توقف من تو اتوبان‌ها دنیا مجبور بشن به من بمب اتم بزنن.......آقا هیچی ولش کن. هرکاری میکنم تو ذهنم پارازیت میاد و مینویسه پیلیز استند بای. خلاصه هیچ جذابی به ذهنم نمیرسه و هرکاری میکنم، آخرش نابود شدن دنیا رو متصور میشم.(باید یه رمان بسازم ازششش!)خلاصه که شما رو به &quot;علت مرگ: خنده زیاد&quot; دچار نکنم، همینجا خاتمه میدم.بردیا زیبابافی پ.ن: خب دوستان امیدوارم از این طنز و بداهه گویی خوشتون اومده باشه.واقعیتش به وات ایف فکر نمی‌کنم و سعی کردم یکم علایقم رو غیر واقعی و با پایان تلخ دیکتاتوری نشون بدم تا خنده رو لب‌هاتون بیارم.امیدوارم خوشتون بیاد.آقا حسین دمت گرم بابت چالش.   :)</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 23:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه نعنادار به تیم ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-l9kj17izgy9m</link>
                <description>صحنه سریال مورد علاقه‌ام سیلیکون ولیدرود بر خوانندگان مقدم.امیدوارم سرحال باشید.این نوشته یه انتقاد کوچولو از تیم محترم ویرگول هست.به دلایلی نظیر در دسترس نبودن جیمیل نمی‌توان به تیم ویرگول ایمیل ارسال کرد. در نتیجه نمیشه انتقادات و پیشنهادات را به تیم آنها ارسال کرد.از آنجایی که بنا بر گفته خودشان مطالب قبل از انتشار توسط تیم تحریریه بررسی میشود، بنابراین این بهترین راهی بود تا بتوانم مشکل مربوطه را اطلاع رسانی کنم.(البته اگر واقعا مورد بازخورد بدن)از طرفی مزایای دوم اینکار این است که در صورت تایید برای انتشار، باقی نویسندگان و کاربران ویرگول این مطلب را مشاهده کرده و درخواست خود برای پیگیری را اعلام می‌کنند. چنانکه می‌گویند یک دست صدا ندارد.در خواست من از تیم ویرگول این است که تا جای امکان به فرآیند انتشار مطالب سرعت داده، تا دچار اختلاف زمانی و ناهماهنگی بین متن نویسنده و زمان انتشار آن نباشد و مدام مجبور به کلیک و رفرش صفحه خود نشویم.از طرفی این عیب آزار دهنده که تایم نوتیف دریافت پیام از دیگر کاربران بسیار بیشتر از حالت واقعی هست، کار دست ما کاربران داده و خواهشمندیم که این مشکل، پیگیری شود.مشکل بعد، عدم توانایی کامنت گذاشتن در انتشارات است که باید پیگیری شود.پ.ن: عکس مطلب هم شخصیت سریال دو بار از جمله کلیک و رفرش استفاده کرده به همین دلیل گذاشتمش.تشکر از تیم ویرگول بابت جدی گرفتن و باطله نکردن مطلب بنده و توجه خوانندگان گرامی پس از انتشار.بردیا زیبابافیویرایش مورخ بیست و یکم اردیبهشت: همانطور که دوستان مطلع گردیدید، این پست بنده، بسیار قدیمی هست و شاید چهارمین یا پنجمین پستی بود که قصد ارسالش را داشتم و پس از بارها درخواست هرگز منتشر نشد. نزدیک ده روز پیش مجدد با کمی ویرایش درخواست دادم، اما جوابی نیامد.با این حال آیا باید بگم سپاس از تیم ویرگول که انعطاف نشان دادند؟یا تاخیر در بررسی و انباشت پست‌ها بود؟به هرحال، اوضاع چندان گل و بلبل نیست.اضافه کنم که پنجمین مطلبی که میخواستم منتشر کنم، لینک یک کارزار بود، که آنهم احتمالا به دلیل محتوایش اجازه انتشار نگرفت. مدت‌ها بعد مجدد تلاش کردم و اجازه آن باز هم صادر نشد. شاید در نهایت، آن را هم منتشر کردم، شاید نکردم.منتظر بمانید.سپاس.</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:42:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان مداد خودکار</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-n4twwqelprqj</link>
                <description>روز از نو، روزی از نو. عصر بود و من بیکار. تصمیم گرفتم چندتا کلمه رندوم تو یه کاغذ که از دفتر ریاضی جدا کرده بودم، بنویسم که شاید، ایده یک داستان جدید به ذهنم خطور کنه.با اینکه عادت حال نبود، ولی رفتم پشت میز نشستم. مداد رو برداشتم و خواستم اولین کلمه را بنویسم، که ناگهان صدایی شنیدم!- آهای!سکته زدم و برگشتم به در نگاه کردم. در بسته بود. بلند شدم رفتم سمت در و باز کردم. کسی نبود و من تو خونه تنها بودم. با خودم گفتم احتمالا این کارگرهای نمک نشناس هستن که دارن اون پایین فیبر نوری میکارن. پس برگشتم پشت میز. دوباره صدا اومد.- آهای من اینجام!داشتم میترسیدم که نکنه با من هستن؟ من اصلا آدم اجتماعی و برون‌گرایی نیستم! دوباره همان صدا اومد، اما اینبار بلندتر.- تویی که کور هستی! آره! با توام نفله!رو میزم رو نگاه کردم. اولین اتفاقی که افتاد این بود که با سر از رو صندلی به پشت افتادم! بازهم! نمیدونم چندمین بار بود، ولی باز هم افتادم. از درد به خودم میپیچیدم و صدای ناله‌ام مثل صدای غاز یا شایدم الاغ بود. زیاد از اون صدا در نیاوردم، بنابراین نفهمیدم صدای چه موجودی رو در آوردم. به زور بلند شدم و دیدم که اشتباه نمیکردم. خودکارم زنده شده بود!- زنده‌ای ایشالا؟خودکارم اینو گفت! من هنوز تو شوک بودم و گفتم: تو... تتتتووووو دیگه از کدوم خراب شده‌ای اومدی؟تو جواب بهم گفت: خودت از کدوم خراب شده‌ای فارغ‌التحصیل تحصیل شدی که هنوز مثل بچه‌های کلاس اولی بجای من با مداد مینویسی!یکهو مدادم هم شروع به حرف زدن کرد: خفشو بابا! بزار کار خودش رو بکنه! تو چیکار به انتخاب ملت داری؟ نکنه نامزد انتخاباتی چیزی هستی؟ مزایا یا چیزی هم میدی؟خودکار با اخم که رو میز ولو بود خطاب به مدادم گفت: تو یکی دیگه حرف نزن! من خودکارم! تو مدادی!مداد پرید وسط حرفش و گفت: چی گفتییییی؟!یکجوری اینو گفت که انگار خودکار بهش فحش داده بود!خودکارم ادامه داد: چیه مگه غیر اینه؟ تو زود تحلیل میری!مداد: من زود تحلیل میرم؟! من زود تحليل میرم؟! من؟!خودکار: آره دیگه تو! تو مدادی! از مغز ذغال ساخته شدی، کند میشه و نویسنده مجبور میشه هی تیزت کنه!مداد: دیگ به دیگ میگه روت سیاهه! تویی که سریع جوهر تموم میکنی، بخصوص تو که آبی هستی!خودکار: چی بلغور کردی؟مداد: آبی! آبی! آبی! آبی! آبی! آبی! آبی! آبی! آااااابییییی!خودکار: من اگه دست و پا داشتم میومدم مثل چوب کبریت از وسط نصفت میکردم! من قبل از وجود شماها که از درخت بوجود میاین وجود داشتم!مداد با خونسردی پوز خندی زد و گفت: بکش عقب غرغری! من قبل از اینکه تو استفاده بشی استفاده شدم! من از تو قدیمی‌ترم!خودکار: به نظرم کاربرد تو فقط واسه یه چیزه. برو تو...!کم‌کم دعواشون بالا گرفت و شروع کردن به فحش‌های مثبت هیجده! من وسط حرفشون پریدم: بچه‌ها! بچه‌ها یه دقیقه کوتاه بیاین.ول نمیکردن و مجبور شدم داد بزنم: بسسسسه دیگههه!هردوشون ساکت شدن و برگشتن به من نگاه کردن.جفتشون لب‌هاشون صاف کرده بودن و با چشم‌های باز به من زل زده بودن.مکث طولانی‌ای بینمون بود. تا اینکه مداد با چندین چشمک به من گفت: هی هی! هی! داش! گوش کن. این خودکار بردار ببر بزار تو جامدادیت، راحت کارت رو با من بکن!خودکار دوباره عصبانی شد و گفت: چرا من! چرا همش من باید اون تو باشم! یبار تو اون تو باش! هیچ میدونی داخل یه استوانه پارچه‌ای سر بسته سیاه و خفه چقدر اعصاب خردکنه؟خودکار یجوری این حرف رو با تشر به مداد گفت که انگار تو کلمات مداد، تبعید علیه خودکار وجود داشت!دوباره دعواشون بالا گرفت و شروع کردن به فحش‌های مثبت هیجده!با کلافگی دستام رو گذاشتم رو چشمام و ماساژ میدادم و سپس دست به کمر شدم و با بی‌قراری گفتم: بچه‌ها! خفه شین! محض رضای خدا! اه! واسه یه دقیقه خفه شین!مداد و خودکار ساکت شدن و دوباره با من چشم تو چشم شدن. آه عميقی کشیدم و رو صندلی نشستم و سرم رو به دستام تکیه دادم و به کاغذ سفید مقابلم زل زدم.تا اینکه دیدم خودکار داره با هزار زحمت خودش رو تکون میداد تا خودش رو برسونه به مقابل دید من. تلاش کردنش رو نگاه کردم و پس از نزدیک سی ثانیه، به اندازه نهایت کمتر از ده سانت جابه‌جا شد و رسید مقابل دید من. ولی با من چشم تو چشم نبود. بهم گفت: هی! رفیق میشه منو برگردونی؟ منو برگردون بزار بهت نگاه کنم. میخوام چند کلمه بگم.به حرفش اهمیت ندادم. از گوشه چشم من رو دید و هوف کرد. سپس خودش رو غلط داد ولی به جای اینکه با من چشم با چشم بشه، صورتش سمت شکم من بود. دوباره به راست غلط زد و سپس با هزار زحمت و چپ و راست کردن خودش، نقطه تعادل خودش رو پیدا کرد و با من چشم تو چشم شد.سپس گفت: گوش کن. درسته! تو حق انتخاب داری! یا من، یا اون! اگه من رو انتخاب کنی، بندازش تو جامدادیت. اما اگه اونو انتخاب کنی...نگاهش رو از من برگردوند به دیوار چشم دوخت و با اخم گفت: منو بنداز تو سطل آشغال! ترجیح میدم یه زباله باشم تا یه خودکار بی استفاده! مداد هیچی نمیگفت و خونسرد و با چشمای نيمه باز به من زل زده بود. قیافه جفتشون کپ شخصیت ریک سانچز از انیمیشنی به نام ریک و مورتی بود. انگار بجای ریک خیارشور داشتم به ریک خودکار و ریک مداد نگاه میکردم و من این وسط مورتیِ ریک بودم که تو دوگانگی انتخاب بین این دوتا دیوانه گیر کرده بودم. یا شاید من این وسط دیوانه بودم که شاهد جان بخشی یه خودکار و مداد شدم؟از جام بلند شدم و از دیدشون خارج شدم و رفتم تو آشپزخونه. جفتشون از تعجب دهنشون باز شده بود و سپس مداد با اخم به خودکار نگاه کرد و گفت: دیدی؟ دیدی؟ دیدی چیکار کردی؟ دلسردش کردی‌! همش تقصیر توعه! خودکار که از گوشه چشمش به مداد نگاه میکرد، اخم کرد و با عصبانیت گفت: به من چه مرتیکه! من فقط بهش گفتم حق انتخاب داره همین!مداد: آره جون تو! تا خواست شروع کنه بهش گفتی نفله! کور!خودکار پیشانیش رو صاف کرد و گفت: حالا یه چیزی گفتم، منظورم که خودش نبود که!مداد: پس کی بود؟دوباره شروع کردن به دعوا کردن و فحش دادن. صداشون از اونجا تا آشپزخونه میومد. هوف کردم و یه لیوان آب خنک خوردم. سپس یه جرقه تو مخم به وجود اومد. بدو بدو رفتم تو اتاق جلو مداد و خودکار و محکم با دو دستم رو میز کوبیدم. به قدری محکم واسه لحظه‌ای رو هوا معلق شدن و از ترس فریاد میزدن. وقتی افتادن رو میز، خودکار با پته تته میگفت: غلط کردم! غغغغلط کردم! دیگه تکرار نمیشه!شروع کرد به التماس و فحش دادن به خودش! مداد هم همینطور! گفتم: کافیه دیگه! هر دو ساکت شدن. سپس اضافه کردم: من یه فکر بهتری دارم. اول داستانم رو با مداد، پاک نویسی میکنم، بعدش با خودکار نوشته پایانی ویرایش شده رو مینویسم!هر دو با سکوت به همدیگه نگاه کردن.مداد گفت: خب... اگه خودکار اوکیه، منم اوکیم!خودکار: آره. آره. منم اوکیم مشکلی ندارم!هر دو هنوز تو شوک بودن. مداد رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن. خودکار به من و مداد نگاه میکرد.بعد از سه ساعت، نوشته رو اصلاح کردم و در برگه جدید، با خط خوانا با خودکار شروع کردم به نوشتن. پس از نزدیک یک ساعت، نوشتن تموم شد و خودکار رو گذاشتم رو میز.خودکار که بلافاصله رو میز افتاد گفت: آخ. چه مرگته؟به اخم بهش نگاه کردم و گفت: هیچی! هیچی! با مداد بودم! چه مرگته؟مداد با اخم بهش نگاه کرد و هیچی نگفت. سپس بعد از چند ثانیه مکث، جفتشون نگاهشون رو به من برگدوندن و مداد پرسید: حالا بخون چی نوشتی؟شروع کردم به خوندن و وقتی نگاهم رو از مقابل کاغذ برداشتم، خودکار با چشمای باز و لب‌های صاف بهم نگاه میکرد و مداد با اخم و دهن باز به من زل زده بود و سپس گفت: این دیگه چی بود؟ کلی دعوا کردم و سه ساعت پای استفاده بودم تا فقط دعوای من و خودکار رو بنویسی؟خودکار گفت: ول کن دیگه نوشتش چه اشکال داره؟ واسه یه بار تو تاریخ از ما یاد میشه!مداد با اخم به خودکار گفت: نمیخوام ازم تو تاریخ یاد بشه! اصلا من خودم یه شهروندی هستم واسه خودم و اعتراض دارم! سپس نگاهش رو از خودکار برگردوند و با اخم بیشتر و با چشم‌های گشادتر به من گفت: تو یه ...بدون اینکه حرفش رو کامل کنه که بدون شک میخواست یه چیز مثبت هیجده بگه، سریع و بلافاصله جفتشون رو برداشتم و پرت کردم تا جامدادی و زیپش رو بستم و سریع پرت کردم تو کشو کمدم و درش رو بستم و سپس نفس راحتی کشیدم...اون روز هر اتفاقی که برام افتاده‌ بود مهم نبود، ولی به مهارت قضاوتم افتخار میکردم که عدالت رو برقرار کردم و از هر دو استفاده کنم.  البته اگه اون اعتراض مداد و انداختن جفتشون تو جامدادی رو شامل نکنیم که سرکوب عدالت بود. مگه نه...بگذریم! آره خلاصه. من کارم عالی بود!بردیا زیبابافی خب درود به دوستان. این نوشته رو برای جنبش &quot;نامه&quot; از آقای احمد عزیز نوشتم. دیدم و خوشم اومد و از اون جالب‌تر خیلی سریع رواج پیدا کرد. منم تصمیم گرفتم شرکت کنم. امیدوارم دوست داشته باشید.</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 21:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-owm3irajhr0r</link>
                <description>تصورم از خودم پس از گرفتن کارشناسی ارشداین کنکور که همه بانگ میدهند،چیست که همه شعار میدهند؟مرا در جای خود میخکوب کرده‌ستمرا در جای خود مضطرآب کرده‌ست!رستم را نیز نیست این شجاعت در سرکه پایین آید گرز گرد بر سر این شرّتهمتن را دیدم که تاخت رخش رااز مشرق و از مغرب رخساراکه یابد آن پدرِ سوخته راکه نهاده است این کنکور راخسته‌ام از این سیزده خوانخوشا به حال رستم با هفت خوانعذابی دارم وَجدانو نه تو دانی و که چه هستهر چه را هست، خیر استقسمتش بر ما کنکوری‌هاهرچه بد است، قسمتش رابا هزار لعنت بر بانی و باعثش.ای تو! ای‌ نفرین قهوه‌ای!کِه تو را گفت که از چاه بیرون آیی؟که بوی نفرینت همه‌جا را به گند کشید!ملافه‌های سفید را سیاه کردی!گادفادر را بخنداندی!ما را نیز گریان کردی!بوی عذابت، بینی ما را بیازاردلعنت که نامت کنکور است.باز هم هزار لعنت بر توکه ملاک‌هایت بزرگ است‌!بردیا زیبابافیسپاس از اینکه خواندید.میدونم، در شعر گفتن کارم خوب نیست، صرفا چیزی گفتم و این شعر، کامل‌تر شعری بود که در کامنت به یه کنکوری نوشتم.و دلیل دوم این بود که این چند روز خیلیا از کنکور حرف میزدن و استرس اونها رو من تاثیر گذاشت. و هم اینکه یچیزی گذاشتم که بخونید دیگه، خلاصه نوشته کم نیارم برای چشم‌های خسته شما گرامیان.امیدوارم نیازی بر گفتاری عامیانه کردنش نباشد. مطمئن باشید هر کلمه می‌بینید درست هست و غلط املایی را ویرایش کردم.</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 10:51:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>32 اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/32-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-r63c1ldh8n7o-r63c1ldh8n7o</link>
                <description>ساعت 17:17 دقیقه بود. از اینکه مدام روزی حداقل سه بار عدد رند میبینم، کلافه شدم. چند سالیه که اعداد رند میبینم. یه چیزایی تو اینترنت دربارش خوندم. ولی هیچوقت نفهمیدم معانیشون چیه. بدتر، نمیدونم دیدن این همه عدد رند، اونم هر روز به چه معناست.با اینکه اردیبهشت هست، هوا حالت عجیبی داره. آسمون ابریه، ولی مثل شب سیاهه! دیروز هوا اصلا ابری نبود، ولی بارون نم‌نمی اومد! اصلا هوای شهری که توش زندگی میکنم، مجیکاله! مثل این میمونه که، آسمون شهرت تحت تاثیر مواد و توهم زا باشه!هه. فکرش رو بکن... آسمون شهر خودش یه موجود هوشمند مثل انسان باشه و دست به انتخاباتی مثل مواد زدن بکشه...یاد یه داستان عجیبی افتادم. دانشمندی بود که برای دخترش، که یادم نیست دخترش نابینا بود یا کور رنگی داشت، ولی یه لنزهایی درست کرد دخترش نه تنها ببینه، بلکه چیزهایی خارج از برنامه و فراتر از انتظار دید. در یکی از مصاحبه‌های بصری دختر اون دانشمند، هوا رو به یه معده غول پیکری تشبیه کرده بود، که مثل انسان نفس میکشه. اصلا یعنی چی؟ هوا هم مگه زنده هست؟هه. واقعا مسخرست... هوووفف. خسته شدم از اینکه همش تو ذهنم اینجوری حرف میزنم. درباره هر چیز رندومی حرف میزنم ولی هیچی به هیچی. علاقه‌ای ندارم پرده رُسی رنگ رو کنار بزنم و نور بیرون وارد اتاق بشه. خسته‌ام، جسمی و روحی. ذهنم از فکر کردن متوقف نمیشه. مدام کلمه تولید میکنه. انگار ذهن رو ساختن تا فقط به شکل خستگی ناپذیر کلمه تولید کنه. کلماتی که هیچوقت بر تار و پود هستی تاثیر ندارن.از جام بلند شدم و با خودم گفتم زندگی دو روزه. پاشو پسر تو بیست و سه سالته! برو بیرون یکم هوا بخور!رفتم دستشویی و آب سردی رو به صورتم زدم. شیر آب رو بستم و به چشمای قهوه‌ایم که به خاطر بازتاب نور لامپ دستشویی میدرخشید، تو آینه زل زدم. صورتم خیس بود، و آروم نفس نفس میزدم. چشمام نیمه باز و خشک و بی‌احساس بود. انگار داشتم به یه ربات انسان نما فوق پیشرفته که با یه انسان واقعی و زنده مو نمیزد، نگاه میکردم. نفس گرم ولی بی‌احساس و ماشینی طور بیرون دادم و سپس از دستشویی اومدم بیرون.شلوار جین سرمه‌ای تیره و تیشرت سفید نخی با طرح امضایی در سینه و ژاکت بیسبال سبزرنگ با آستین سفیدم رو پوشیدم. گوشیم و ایربادزم رو برداشتم. چک کردم، پول و کلید هم همرام باشه. کفش اسنیکر رو پوشیدم و در رو بستم و قفل کردم و سپس خونه رو ترک کردم. با آینکه هوا ابری بود، به طرز معجزه آسایی داشت روشن‌تر میشد و کنار میرفت، تا بذاره از آخرین لحظات زیارت با خورشید در اون روز لذت ببرم.کوچه پس کوچه‌ها خلوت بود، تقریبا کسی نبود. به سر کوچه و سپس خیابون رسیدم. تو پیاده رو، مردم در رفت و آمد و صحبت کردن بودن. همه شاد و خوشحال در حال صحبت. یسریا فقط اومدن بیرون گردی، یسریا هم اومدن خرید، یسریا هم که مثل من تنها بودن، ولی برخلاف من اثری از افسردگی تو چهره‌اشون نبود. به راه ادامه دادم، تا اینکه رسیدم به در ورودی حیاط موزه تاریخی شهر. حتی خود ساختمونش هم از خیلی از مردم، پیرتر بود. معماریش خیلی خوشگل بود. یه معمار آمریکایی طراحیش کرده بود و یه زمانی این ساختمون شهرداری شهر بود، و سپس امروزه شد موزه شهر. ولی حیف که بسته بود.چند ماه پیش به این موزه رفتم، ولی بازهم تنها. هر بخش درباره یه موضوعی بود؛ از باستان‌شناسی و قدیمی‌ترین اسکلت کشف شده در شهر ما، تا نقاشی‌هایی انتزاعی که توسط دانشجوهای هنر کشیده شده بود. روبه روی یه نقاشی یک و نیم متر در یک و نیم متر وایسادم. اون نقاشی، چیزی بود که بر خلاف بقیه توجهم رو بیشتر جلب کرده بود. یه انسان بی چهره با پس زمینه‌ای سیاه پشت سه تا میله که تداعی کننده زندان بود. شرح موضوع این نقاشی به زبان هنرمند، زندان ذهن بود. یاد نقاشی‌های خودم افتادم که از دوران دبیرستان میکشیدم. نمیدونستم چرا اینطوری میکشیدم ولی میکشیدم. با مداد، یا هرچیزی که مغز پررنگ سیاهی داشته باشه، رو یه کاغذ سفید، انقد خط خطی دایره‌وار میکشیدم تا شکل یه چهره مخدوش بگیره. یه جورایی یه انسان ولی به جای چهره یه ماز رو صورتش بود، که این هم منو یاد یه عکسی انداخته بود که یه دختربچه جنگ زده در جواب کشیدن خونه، تخته رو خط خطی کرده بود...به خودم اومدم و دیدم سه دقیقه هست که مقابل در بسته موزه وایسادم. قبل اینکه کسی درباره‌ام چرت و پرت فکر کنه به راه میفتم و به قدم زدن ادامه میدم. گوشی رو در آوردم تا ببینم ساعت چنده. 18:18 دقیقه بود. اخم کردم. با عصبانیت گوشی رو فرو کردم تو جیبم. اصلا معلوم نیست چرا انقدر رندوم اعداد رند میبینم. انگار مرگم نزدیکه! با خودم گفتم، چه اشکالی داره؟ من که عاشق آهنگ مورد علاقه‌ام for ever young هستم. چی میشه جوون بمیرم و اینطوری بتونم برای همیشه جوون بمونم؟ایربادزهام رو در آوردم و به گوشم زدم. گوشیم رو در آوردم و آهنگ رو پخش کردم. یه آهنگ دهه هشتاد آمریکایی، که آهنگ مورد علاقه‌ام بود و به لطف همین آهنگ دووم آوردم. اولین آهنگی بود که این گروه پاپ ساخته بود. از یه خواننده آلمانی. یادمه اولین بار که این آهنگ رو دیدم، تو یوتیوب که کاملش رو از رو کنجکاوی گوش کردم تا ببینم خوشم میاد یا نه، کاربرای زیادی رو دیدم که میگفتن، کسی رو داشتن که قبل از پیری مردن و عاشق این آهنگ بودن. یکیشون میگفت پدر چهل و اندی سالش عاشق این آهنگ بود و در جوونی در گذشت. من عاشق این آهنگ بودم. دیگه مهم نبود تو زندگیم هدف و رویایی چه دست یافتنی چه دست نیافتنی نداشته باشم، بلکه یه چیزی دارم که با احساساتم همانگه و میتونم بهش تکیه کنم. اگر هم دنیا خواست، تو جوونی میمیرم.انقدر این آهنگ رو با جزئیات لحن خواننده حفظ بودم که در تمام لایه‌های روحم رسوخ میکرد. آهنگ رو تو حالت بازپخش خودکار گذاشتم تا کل روز بهش گوش کنم. هربار که تکرار میشد، قدرتمندتر میشد و منم بیشتر قدم بر میداشتم. تو حین راه تصمیم گرفتم به جاهایی از شهر برم که تا حالا نرفتم. تا اینکه رسیدم به یه کوچه که اسمش توجهم رو جلب کرد. کوچه 32 اردیبهشت. همونطور که آهنگ پلی میشد، تصمیم گرفتم برم تو کوچه‌. کوچه پر بود از خونه‌های قدیمی و تاریخی با دیواره آجر نمای خشتی، و یه راه باریک و تنگ، و تو در تو که انگار داخل یه ماز بودم. هیچ کس تو این کوچه باحال نبود و من چون تاثیر موسیقی زیاد شده بود، پس با تمام قدرت به هر سمتی که قلبم فرا میخوند، دویدم. انقدر دویدم و دویدم تا که نفسم بند اومد و وایسادم تا یه استراحتی بکنم؛ خم شدم و دستم رو به زانوهام تکیه دادم و با صورت عرق کرده که به کفشام نگاه میکردم، نفس نفس میزدم. بعد از چند ثانیه وایسادم، و آهنگ رو قطع کردم. ایربادزهام رو در آوردم و گذاشتم تو جیبم و دور و برم رو نگاه کردم. یکم مضطرب شدم و دیدم که گم شدم. حالا باید چیکار میکردم؟ دور رو برم رو با دقت بیشتری نگاه کردم و یه خیاطی قدیمی دیدم. روم نمیشد که برم و با این سن و قد، با این ریش رو سبیل برم به یه نفر بگم که گم شدم و راه خروج از کدوم طرفه. ولی در لحظه به ذهنم اومد که الکی بگم، از شهرستان دیگه اومدم خونه آشنا و با ماشین پیاده شدم و میخوام حالا پیاده برگردم. رفتم تو خیاطی و سلام کردم. خیاط یه مرد عینکی، با موهای سفید مرتب شده با جلیقه سیاه و پیراهن نخی سرمه‌ای بد رنگی بود. سنش به اواخر شصت می‌خورد و در آستانه هفتاد سالگی. وایساده بود، پشت میزش که داشت پارچه‌ای رو اتو میکشید. ولی از اون عجیب‌تر، بوی سوختگی و حرارت مغازه بود که توجه من رو به اتو قدیمی‌ای که داشت باهاش اتو می‌کشید جلب کرد، و از اون عجیب‌تر، از اون اتو ذغالی‌های خیلی قدیمی و منسوخ شده بود که هیچ جا جز موزه پیداش نمیکردی. خیاط نگاهش رو از کارش برداشت و با پیشونی چروکیده‌اش به من نگاه کرد و با لهجه رسمی گفت سلام. اما طرز نگاهش به لباسم عجیب بود و گفت: اگه دنبال یه طراح لباسی، من اینکاره نیستم!تعجب کردم و با خودم گفتم مگه این مرده بیرون نمیره که بدونه امروزه ملت چجوری میپوشن؟! حتما افکار خیلی قدیمی‌ای داره.گفتم: نه قضیه این نیست. من از شهرستان دیگه میام، اینجایی نیستم، خواستم بدونم کدوم مسیر کوتاه‌تره به مرکز شهر.خیاط اتو رو گذاشت رو سینی مخصوصش، و سپس با کمی اخم که نشان از تعجب بود گفت: مرکز شهر دیگه کجاست که تو میگی؟ این همه پلازا نمیبینی؟پلازا؟! این به پاساژ میگه پلازا؟! دیدم حرف زدن باهاش بی‌فایده هست بنابراین گفتم: هیچی آقا ولش کن، یادم اومد گوشی دارم و به آشنام زنگ میزنم.پیرمرد گفت: گوشی دیگه چیه؟ نکنه منظورت تلفنه؟گفتم: آره تلفن. شما مگه خودتون موبایل ندارین؟گفت: پسر جان، تو از کدوم روستایی میای که حرف از چیزای عجیب میزنی؟با خودم گفتم، این پیرمرده اصلا سیاه و سفید ندیده!سپس پرسیدم: ببخشید، الان مگه چه مورخیه؟خیاط گفت: 1331/2/32!من اولش خیلی استرس گرفتم. سپس سریع گوشی رو درآوردم و تقویم رو باز کردم، یهو یادم اومد تقویم گوشی رو که استفاده نمیکنم و به میلادیه.پس سریع از خیاطی بدون هیچ حرفی اومدم بیرون و یکم تند تند راه رفتم تا ببینم اطرافم چخبره. یهو یه مایباخ سرمه‌ای تیره رنگ با چرخ‌های سفید دیدم که داره از رو خیابون سنگ فرش شده رد میشه. خیلی شوکه بودم. اطرافم رو نگاه کردم و یه ساختمون سه طبقه هم پیدا نکردم. بلندترین ساختمون‌ها دو طبقه بودن و هیچ لامپ نئون و یا بیلبورد تلویزیونی نبود. همه تابلوها با فونت کلاسیک بودن. گاری و اسب دیدم. اینجا که اصفهان نیست! خیلی گیج و ترسیده بودم. یه پسره هجده نوزده ساله دیدم که داشت با فریاد میگفت: روزنامه روزنامه! آی روزنامه دارم!...رفتم سمتش و گفتم: آقا پسر، امروز تاریخ چندمه؟پسره هم روزنامه‌هایی که می‌فروخت رو نگاه کرد و گفت:1331/2/32. چطور مگه؟خیلی تعجب کردم. سی و دو اردیبهشت دیگه چه زهرماریه؟! گوشی رو در آوردم و ساعت 20:20 دقیقه بود، و بر اضطرابم بیشتر اضافه شد. تنها کاری که کرده بودم، اینبود که تو خیابون با تمام قدرت دویدم. مردم با تعجب بهم نگاه میکردن. مردها کلاه مخملی و زنان چادری! من فقط به یه نتیجه رسیده بودم. سفر در زمان!خسته، و هوا تاریک، به مقابل ساختمون موزه رسیدم. حسابی به نفس نفس افتادم. به ساختمون که نگاه کردم، نوشته بود، شهرداری...!دیگه مطمئن بودم که سفر در زمانه! با خودم گفتم نکنه از اون خواب‌هایی باشه که انقدر واقعین و من توش تصور میکنم بیدارم؟ ولی چیزی که غیر ممکن بود اینبود که من بر خلاف اون خواب‌هام چیزای غیر منطقی‌تر کمتری میدیدم و خستگی ذهنی و یا حس بیهوشی نداشتم و کاملا آگاه و هوشیار بودم. خیلی ترسیده بودم که ناگهان، دست گرمی رو شونه‌‌ام احساس کردم. سریع برگشتم و یه مرد هم قد خودم، با عینک و ریش و سبیل مرتب و کوتاه سفید و کلاه شاپو با پالتویی مشکی مرتب و تمیز با کفش‌های مجلسی واکس زده دیدم. بهم لبخند زده بود و دستش رو از شونه‌ام برداشته بود. گفتم: بله؟گفت: گم شدی؟چاره‌ای نداشتم و گفتم: کلا متعلق به اینجا نیستم!بدون تعجب و با لبخند بیشتر بهم گفت: آره میدونم. آقا تقی به من گفت.-کی؟-همون خیاطی که امروز دیدی.نفس راحتی کشیدم و گفتم: آها. من یجورایی...حرفم رو قطع کرد و گفت: میدونم، از آینده میای!تعجب کردم و گفتم: شما از کجا میدونید؟دستش رو گذاشت رو پشتم و همونطور که راه میرفت، من رو به همراهی دعوت میکرد و گفت: سوال خوبیه. بیا بریم دفتر من، تا اونجا درباره‌اش صحبت کنیم. میتونم به همه سوالاتت جواب بدم.بدون گفتن چیزی قبول کردم و تا دفترش همراهیش کردم.به دفترش رسیدم، و معلوم شد تو کار مطبوعات هست. رفتیم طبقه بالا و کسی نبود. لامپ‌ها رو روشن کرد و لامپ‌های زرد، کل فضا با دیوارهای چوبی از جنس درخت بلوط و موکت‌های سبز تیره، که کل فضا رو از هم به چند اتاق مجزا جدا میکرد، روشن کرد. رفتیم به بزرگترین اتاق و با اشاره به من تعارف کرد که بشینم.رو یه صندلی اروپایی دسته دار با پارچه زرشکی نشستم. ساکش رو گذاشت رو میزش و سپس پالتو و کتش رو در آورد و بعد از کلاهش، از آویز لباس، آویزون کرد. دفتر خیلی مرتبی بود. خیلی ساکت و آرامش بخش.بهم گفت: چیزی میل داری؟گفتم: نه واقعا. نه. فقط میخوام برگردم خونه.بهم لبخند زد و گفت: کاملا درکت میکنم. میدونم که در زمان سفر کردی و این کاملا اتفاقی بود. تقصیر تو هم نیست.سپس رو صندلی چرمدارش نشست و اضافه کرد: ولی تو اولین آدمی نیستی که چنین چیزی رو تجربه میکنه!با تعجب گفتم: مگه کس دیگه‌ای هم بوده؟با جدیت تو چشمام نگاه کرد و گفت: بیشترهاشون نتونستن برگردن!ترس زیادی سراسرم رو فرا گرفت و با صدای بلند گفتم: یعنی ممکنه منم اینجا برای همیشه گیر بیفتم؟!بهم گفت: آروم باش. اول اینکه موندنت حتمی نیست، ولی قطعی هم نیست.گفتم: من باید همین الان برگردم!از جام بلند شدم و اون هم همزمان بلند شد و گفت: بشین! هوا تاریکه، فردا مشخص میکنیم.با داد و فریاد گفتم: چی رو مشخص میکنین؟ شما کی هستین؟ از کجا راجب این چیزا میدونین؟ اصلا چرا امروز رو میگین 32 اردیبهشت؟بهم گفت: مثل اینکه دوستداری کل شب برات توضیح بدم.سپس نشست و بهم با لطافت گفت: لطفا بشین.نشستم و منتظر شدم شروع کنه.سپس به میزش نگاه کرد و گفت: نزدیک به ده سال پیش، زمانی که تازه سردبیر شده بودم، همین اتفاق برای یه نفر به سن تو اتفاق افتاد. از تفاوت جهان خودش با ما گفت. اون هم از تفاوت تقویم ما با شما گفت و به من میگفت، هر ماه سی روزه و بعضی وقت‌ها در پایان سال، برای اعتدال و جبران پنج سال، یک روز به تقویم اضافه میشه. منم گفتم که مگه زمان در جهان اونا چقدره، اونم گفت که بیست و چهار ساعت. منم تعجب کردم و گفتم، تو جهان ما که بیشتره!...تا این رو گفت با چشم‌های باز گفتم: یعنی چی بیشتره؟بهم گفت: انجمن ستاره شناسی سازمان ملل در سوئیس، تصمیم گرفته از سال 49 شمسی، تقویم رو به سی و یک روز کاهش بده! زمان نسبت به قبل سریع‌تر شده!...با این حرفش، یاد یه مقاله علمی‌ای افتادم که وقتی کلاس دهم بودم خوندم، که میگفت، زمان درحال سریع‌تر شدن و کوتاه‌تر شدن، نسبت به قرن پیش شده!به خودم اومدم و فهمیدم قضیه چیه. زمان در گذشته طولانی‌تر یا کندتر بود. حداقلش اینو فهمیدم. ولی هنوز دو سوال بی جواب داشتم که یکیش اینبود که چطور در زمان سفر کردم، و این آقا کیه.ازش پرسیدم: شما خودتون رو معرفی نکردین!بهم لبخند بزرگی زد و گفت: فکر کردم منو میشناسی!من گفتم: چطور؟گفت: جدی؟ تو زمان شما معروف نشدم؟ چقدر بد! من دکتر...ناگهان صدای کوبیده شدن در از پایین اومد!هردومون سراسیمه به سمت راهرو چشم دوختیم. سریع از جاش بلند شد و آروم و شمرده شمرده به من گفت: از مسیر پشت بوم برو و از تو سایه‌ها بدو و برو سمت ساختمون شهرداری. دیوارش کوتاهه و مطمئنم میتونی ازش رد بشی.برو طبقه بالا و تو دفتر شهردار، دنبال نقشه کوچه‌های منطقه یک بگرد. تو نقشه، یه مسیر قرمز مشخص شده، حفظش کن و برگرد.سپس از جام بلند شدم و گفتم: چرا تا الان نمیخواستین کمکم کنین؟گفت: چون شهردار دوست نزدیک من هست و الان شب هنگامه و حتی ممکنه موفق به برگشتن نشی.سپس رفت سمت بالکن و در رو باز کرد و گفت: زود باش، قبل اینکه بریزن تو فرار کن.با عجله رفتم سمت بالکن و گفتم: اونا کین؟گفت: فقط فرار کن. زود باش!از نردبانی که تو بالکن بود و به سقف ختم میشد رفتم بالا، و سپس قبل اینکه در شیشه‌ای بالکن رو ببنده بهش گفتم: خودت رو معرفی نکردی!لبخند زد و سپس در رو بست. منم به ناچار به سقف رفتم.روی سقف بودم و صدای شکسته شدن وسایل رو شنیدم و صدای مردهایی بود که فریاد میزدن. به حرف دکتر گوش کردم و از رو سقف ساختمون‌ها به سقف دیگه میرفتم، و سپس به یه سایه بان کم ارتفاع رسیدم، با احتیاط از اون پریدم رو زمین و از تو پیاده رو خلوت و تاریک شهر، به سمت ساختمان شهرداری دویدم. موقع دویدن، برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم و سپس به دویدن ادامه میدادم. از لامپ‌های خیابونی اجتناب میکردم. این چهارمین باری بود که امروز دویدم. خسته شدم. رسیدم به ساختمان شهرداری و از دیوار کوتاهش بالا رفتم.در ساختمان قفل بود، چاره‌ای نداشتم، پس مجبور شدم به قفل در شکننده‌اش لگد بزنم. لگد زدم و اتفاقی نیفتاد. پنج بار دیگه پشت سر هم لگد زدم، سپس دست زدم به قفل در، ولی بازهم نشکست. دوباره اینبار محکم‌تر و با تمام قدرت و پیوسته لگد زدم، تا اینکه در یهو باز شد و با شتاب به عقب رفت و وقتی محکم به انتهای لولا رسید، بر اثر واکنش، برگشت به محل خود و سپس با کمی قیژ قیژ وایساد. در‌ها رو کنار زدم و با ترس، وارد سالن شدم. شانس آوردم که به قفل خود در بسنده کرده بودن و قفل اضافه‌ای نذاشته بودن. همه‌جا تاریک بود و بوی فرش میومد. پله‌های مقابلم رو دیدم و ازش بالا رفتم. تابلوهای اتاق‌ها رو چک کردم و رسیدم به دفتر شهردار. در به طرز معجزه آسایی قفل نبود! رو میزش یه نقشه تا شده بود. به زحمت نقشه بزرگ رو باز کردم و گیج و منگ سعی می‌کردم رو زمین نکشم، ولی آخرش چیزی شد که نمیخواستم. سر انجام نقشه رو سر هم کردم و قسمت‌های اضافه رو به پشت تا کردم تا نقشه رو سطح میز جا بشه و قسمت مدنظرم رو در مرکز نقشه ببینم. گشتم، ولی از شماره گذاری‌ها سر در نمیاوردم. کمی ناامید شدم و یادم اومد که تو دردسر هستم و باید سریع‌تر از این خراب شده برم. پس با دقت دفتر رو گشتم تا شاید نشانه‌ای پیدا کنم. تو قفسه کتاب یه دفتر روزنامه به اسم، شمارگان نقشه خوانی توجهم رو جلب کرد. رفتم سمتش و باز کردم. عدد یک رو پیدا کردم و سپس تبدیلش به مختصات جغرافیایی. برگشتم سمت نقشه و مختصات رو دنبال کردم. از تمام خطوط باریک قرمز روشن، خط قرمز مدنظرم رو پیدا کردم. مسیر ماز و پیچیده‌ای بود، اما تصمیم گرفتم حفظش کنم. یهو یادم اومد که گوشی دارم. سریع درش آوردم و ازش عکس گرفتم. آره. همیشه ذهن در تنگنا در باهوش‌ترین و فعال‌ترین حالت خودش میشه و خلاقیت در این لحظه به وجود میاد.بدون درنگ و اهمیت به نقشه، و دفتر روزنامه رها شده رو نقشه رو میز، فقط اونجا رو ترک کردم و برای بار پنجم دویدم سمت اون کوچه‌هایی که در انتهاش، سر از اینجا در آوردم. پس از بیست دقیقه بدون توقف دویدن، که واقعا پاهام از کار افتاده بود، رسیدم درست مقابل همون خیاطی. سپس رفتم تو گالری گوشی و عکس نقشه رو آوردم. سپس با دنبال کردن خط، تو کوچه‌ها رفتم. پس از نزدیک چهل دقیقه، صدای خشن موتور سیکلت و بوق ماشین شنیدم. بیشتر دویدم و...نزدیک بود گریه‌ام بگیره! من برگشته بودم دنیا خودم! دوباره تکیه به زانو و نفس نفس میزدم و به کفشام نگاه میکردم. بلند شدم و گوشی رو چک کردم دیدم که عکسه تو گالری نیست! یهو چیشد، کدوم گوری رفت! همینطور که داشتم کل گالری رو زیر و رو میکردم، با خودم گفتم، احتمالا چون الان باید به زمان خودم برگشتم، از نظر زمانی و فیزیکی، اون عکس از بین رفته و نمیتونه تو زمان حال وجود داشته باشه. من یه چیز رو فهمیدم. هیچ چیز نمیتونه از سفر در زمان پایدار باقی بمونه، ولی مغز انسان میتونه و حتی وقایع رو ثبت میکنه. ساعت گوشی رو چک کردم، ساعت 22:22 دقیقه بود.بعدش برگشتم خونه و دیدم هیچ چیز تغییر نکرده بود. همه چی سرجاش بود. خسته بودم. خیلی هم خسته بودم. لباسام رو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه، تا شام درست کنم. از فریزر، برای خودم نون در آوردم و سپس گذاشتم رو سفره پهن شده رو کانتر تا یخش آب بشه.مادامی که نون یخش آب بشه، بلافاصله رفتم سمت یخچال و کره و سه تا تخم مرغ در آوردم و سپس تابه رو گذاشتم رو اجاق. اگه زودتر رسیده بودم خونه، شاید یچیزی کوکویی، یا عدسی یا یه چیزی واسه خودم درست میکردم. اما خسته بودم، و همین یه نیمرو درست کردن هم خارج از توانم بود. شیش بار دویدم. پس از پنج دقیقه شروع کردم به میل کردن شام. اونم ایستاده پشت کانتر. اصلا به خودم زحمت ندادم که سفره رو بزارم رو زمین و سپس غذا بخورم. به زور میخوردم. سفره رو تو لگن تکون دادم و سپس تابه رو کج گذاشتم رو گوشه اجاق تا روغن هدر نره و فردا ازش استفاده کنم. مسواک زدم و تخت رو مرتب کردم و رفتم خوابیدم. گوشی رو برداشتم تا ساعت کوک کنم و دیدم ساعت 00:00 دقیقه هست. بازدم تلخی دادم و سپس گوشی رو کوک کردم و خوابیدم.صبح یک ربع به هفت، بدون تایمر و بی اختیار از جام بلند شدم. ساعت رو هفت صبح کوک کردم ولی من از ساعت پنج صبح بیدار بودم و به سقف اتاق تو حالت گرگ و میش زل زده بودم. روزهام رو گذروندم. سال‌ها از اون روز عجیب گذشت و هیچوقت این تجربه رو برای کسی تعریف نکردم. سال‌هاست که مهاجرت شغلی به تهران کردم و ساکن اونجا هستم. چند روز دیگه، 44 سالم میشه. بزودی.انگار اون فقط یه خواب تلخ همیشگی بود. انگار اصلا یه تجربه واقعی نبود. یه خواب دیگه بود که مغزم در خواب براش شبیه سازی یه موقعیت احتمالی تو آینده ساخته بود تا با تمرین دادن من تو اون موقعیت هرچند که همیشه تو خواب میمیرم، برای آینده واقعی و با رویکرد مشابه آماده باشم. اینو هم تو یه مقاله راجب خواب‌های ساخت مغز خوندم.مثل همیشه روز دوشنبه، به جای رفتن به شرکت که تو دوشنبه مرخصی هستم، رفتم جلسه مشاوره روانشناسی پیش دکتر دهقان. خانم صبا دهقان، نزدیک ده سال سابقه مشاوره داره و فقط پنج سال اختلاف سن داریم. اونم مثل من مجرده. اما نسبت به سنش جوون‌تر جلوه میکنه. انگار اوایل سی سالشه. همیشه یه شال آبی آسمانی رنگ متمایل به سفید میپوشه. مانتوهای سفید و گاها طوسی و طرح‌های زیبا و گاها بی طرح همراه با یه جین دمپا گشاد سرمه‌ای خوش رنگ و زنده که آدم رو سرحال میکنه. موهای سیاه نرمش، از گوشه صورتش از زیر شالش، مثل یه درخت بید آویزونه و یه زیبایی خاصی به صورت سفید با چشمای آبی و بدون آرایشش داده. دفترش تو طبقه بیست و سوم و رو به منظره ساختمان‌های شهر هست، و اگه خوش شانس باشم و گردو غبار تو هوا کمتر باشه، میشه برج میلاد رو هم دید. پنجره دفترش از سقف تا کف، یه دیوار کامل هست. خیلی بزرگ و تمیز. تنها چیزی که قانعم میکنه برم پیش مشاورم، همین دفتر بزرگ و سفید خالی با اون پنجره‌اش هست که میتونم حین حرف زدن با دکتر، به بیرون خیره بشم. دفترش خیلی ساکت و آرامش بخشه، حداقل بعد از خونه خودم و روزایی که همسایه‌ها مهمونی و پارتی نمیگیرن.من هیچ علاقه‌ای به رفتن به پیش مشاورم ندارم، حتی اگر بر فرض بگیریم که از شانسم، یه مشاور با سابقه و زیبا نصیبم شده و دفترش تو یه جای خوب و آرامش بخشه، اما به اجبار و برای اینکه تو جامعه بهم برچسب آدم سالم رو نگه دارن و شغلم رو تو شرکت از دست ندم، به رفتن پیش دکتر، اونم هفتگی، که به زور میرم ادامه میدم. اما همیشه به سوالاتش ناقص جواب میدم، چون علاقه‌ای ندارم ملت درباره خودم و روتین زندگیم بدونن. همیشه بدون اینکه اصلا به خودش نگاه کنم جواب میدم. هیچوقت با کسی حتی اون چشم تو چشم نمیشم و همیشه به بیرون از پنجره نگاه میکنم. اما اون همیشه با جدیت سعی میکنه سر صحبت رو با منی که خیلی در مقابل صحبت کردن مقاومم، باز کنه. عزم و اراده‌ای که داره تحسین برانگیزه. کاش خودم هم در این حد آدم قوی‌ای بودم. همیشه بیماراش رو با اسم کوچیک مورد خطاب قرار میده و حتی از اونها میخواد که خودش رو با اسم کوچیک خطاب قرار بدن. درست مثل رابطه نیچه و یوزف برویر، پزشک اتریشی و پیشگام پزشکی و کاشف عصب روانشناسی، و استاد زیگموند فروید در کتاب و نیچه گریه کرد. حداقلش بر خلاف داستان، دکتر دهقان زیاد در مسائلی که از گفتنش احساس راحتی نمیکنم، اجتناب میکنه. اما چون دوشنبه‌ها به مشاوره میرم، باعث شده تنفرم از دوشنبه‌ها نسبت به شنبه‌ها به عنوان اولین روز بیشتر بشه. ساعت رو چک کردم و 13:31 دقیقه بود.پس از نزدیک یک ساعت رانندگی، رسیدم مطبش و خواستم تو صندلی انتظار بشینم که منشی‌اش گفت: آقای پولادین بفرمایید داخل.با قیافه خشک و بی روحم و با پیشونی اخم کرده‌ام به منشی تازه لیسانس گرفته نگاه کردم و تو دلم خیلی عصبانی بودم، به ناچار که هنوز خم بودم و رو صندلی ننشسته بودم، صاف شدم و با بی‌قراری و بی میلی رفتم سمت در. قدم‌های آهسته بر میداشتم. رسیدم به در سفید با دستگیره کرومی براق و در زدم. دکتر گفت: بفرمایید!آهی که بیشتر به هوف شبیه بود کشیدم و سپس با قیافه ترشم در رو باز کردم. رفتم داخل و دیدم تازه تماس تلفنیش رو با یکی از بیماراش تموم کرده بود و نسخه رو نوشت و سپس تماس رو با یه خداحافظی گرم خاتمه داد. سپس از پشت میز شیکش که خیلی به میزش حسودیم میشد، بلند شد و با یه لبخند همسرانه، به من گفت: سلام بهنام! خوبی؟ خوش اومدی!من هنوزم با اون پیشونی اخم کرده و چهره خشک و خسته بهش نگاه میکردم و سپس روم رو برگدوندم تا در رو ببندم و در عین این کار گفتم: سلام.سپس به سمت دو مبل سیمانی رنگ و جلو مبلی دایره‌ای که روش میشینیم و صحبت میکنیم راه افتادم. با این حال اون با لبخند به مبلی که همیشه از جلسه اول مینشستم، با اشاره گرم که انگار تعارف به نشستن میکنه، اشاره کرد و من نشستم. همیشه حتی اگه خودم با میلم راه بیفتم و انجام اون حرکتش بی‌فایده باشه، باز هم انجامش میده. اون همیشه هر چند بار جای نشستن خودش با بیماراش رو عوض میکنه، چون تجربه نشستن در جای جدید، ذهن رو بازتر میکنه. همیشه به بیماراش میگه که موقع ناهار و شام در جای تکراری نشینن و جاشون رو با اعضای خانواده عوض کنن. اما من هیچوقت علاقه به عوض کردن جام با اون ندارم و برای همین با این قضیه کنار اومد و احتمالا تنها مشتریش هستم که جام رو عوض نمیکنم. من آدم سالمی هستم و اصلا بیمار نیستم. این مردم هستن که فقط چون متفاوت زندگی میکنی، متفاوت فکر میکنی، سلایق متفاوت داری و برخلاف بقیه به مد و ترند جذب نمیشی و چون درونگرا هستی، بهت برچسب مریض بودن، بیمار بودن، دیوانه بودن و نیاز به مراقبت داشتن رو بهت میزنن. مشکل از طرز تفکر این جامعه مسموم هست، نه آدمایی مثل من. ترجیح میدم به خودم بگم مشتری اجباری. به زور مجبورم کردن که بیام این دکتر رو پولدار کنم.مثل همیشه که نشستم، با حالت زانو از هم جدا و رها کردن دستام رو دسته مبل و زل زدن به منظره بیرون از پنجره سمت چپم. هیچوقت به چشماش از نزدیک نگاه نکردم. به زور میدونم آبیه، ولی نمیدونم متمایل به چی. گاهی وقت‌ها که از سوالات و صحبت‌هاش ناراضی میشم و تنش بین من و اون شدت میگیره، حالت نشستنم رو با دست به سینه حفظ میکنم، اما با وجود اینکه نگاهم رو از پنجره بر میگردونم، اما باز هم به خودش نگاه نمی‌کنم و به هرچیزی که تو اون دفتر بزرگ و لخت وجود داره نگاه میکنم. انگار نگاه کردن به چهره مخاطبت و بدتر نگاه کردن تو چشماش، مثل زل زدن به خورشید با چشم باز اونم تو وسط ظهر هست. همیشه وانمود میکنم که دارم به چهره مخاطبم نگاه میکنم، اما بدون اینکه بدونه، به هرچیزی درست در مرز صورتش نگاه میکنم، تا فکر کنه دارم بهش نگاه میکنم و در نتیجه دارم به حرفاش گوش میدم. اما من هرچند که به مردم نگاه نمیکنم، باز هم به حرفاشون گوش میدم و یادم میمونه.از این متنفرم که توی اولین جلساتش گفت، که باید تا آخر عمر به مشاوره روانشناسی برم، و احتمالا تا آخر مشاورم میمونه. تو دلم آرزو میکردم هر دلیلی به وجود بیاد که دیگه مجبور نباشم بیام به دفترش و اون قیافه زیبا و شادابش رو ببینم.رو مبل نشست و سپس پاهاش رو ضربدری رو هم گذاشت و کف دستاش رو رو هم گذاشت و خم شد و به زانوهاش تکیه داد تا بتونه به منی که چشمام به سمت بیرون بود، با لبخند نگاه کنه.سپس برگشت و به مبل تکیه داد. و سر صحبت رو مثل همیشه باز کرد: بهنام؟ تو همیشه هروقت میای اینجا، طی این نه ماهی که اومدی هیچوقت ندیدم غیر از سیاه چیز دیگه‌ای بپوشی. همیشه تو رو با شلوار کتان و کت سیاه میبینم. روزهای سرد هم پالتو میپوشی. حقیقتا خوشتیپ‌ترین بیمار من هستی! کنجکاوم تو دنیایی که دیگه کسی اینطوری که تو میپوشی نمیپوشه، چی باعث شد اینطوری بپوشی؟همینطور که به بیرون و منظره ترافیک نگاه میکردم و تو دلم بهش گفتم به تو هیچ ربطی نداره. سپس دهنم رو باز کردم و همینطور که به بیرون نگاه میکردم گفتم: یه دوستی که سال‌هاست مرده، اینطوری میپوشید، منم به یاد اون اینطوری میپوشم. ساعت چنده؟گوشیش رو درآورد و برام خوند و گفت: 14:14 دقیقه. خب. نمیخوای از این دوستت خاطره‌ای تعریف کنی؟ چطور باهم آشنا شدین. اون موقع چند سالت بود، و درباره چه موضوعی حرف زدین؟هیچی نمیگفتم و فقط با رصد کردن ماشین‌ها تو دلم به عدد ساعت فکر میکردم. دلم می‌خواست آهنگم رو گوش بدم.سپس بعد از نزدیک یک دقیقه سکوت گفتم: مال خیلی وقت پیش بود، چیز زیادی یادم نمیاد.علاقه‌ای نداشتم اون تجربه رو تعریف کنم. چون وگرنه برچسب فعلیم رو از پیشونیم بر میداره و جاش برچسب بیمار روانی و نیاز به تیمارستان میزنه.گفت: چیزی یادت نیست؟ این خیلی بده. من کمکت میکنم آروم آروم یادت بیاد...- علاقه‌ای ندارم! ندیدم بهم احترام بزاری!پس اینکه اینو گفتم، سکوت کرد و برای اولین بار تو چشم همدیگه نگاه کردیم. چشمای آبیش، منو به یاد یه آهنگ از سینا سرلک به همین اسم انداخت. آهنگ مورد علاقه مادرم بود و خودم گوش نمیکردم. مثل همیشه با اون قیافه، که انگار ترکیب اضطراب و نگرانی، با پیشونی اخم کرده بهش نگاه کردم. بهانه کردم که باید قبل ساعت سه ظهر فلان جا باشم. بدون هیچ اجازه و حرفی از اون از جام بلند شدم و رفتم سمت در که گفت: بهنام! بشین! قول میدم جلسه راس 14:41 دقیقه تموم بشه و ازت هزینه امروز رو نمیگیرم! باید راجب یه موضوع مهمی با هم صحبت کنی.تو جای خودم رو به در، پشت به اون ایستاده بودم. مکث کرده بودم. سپس بدون باز کردن دهنم بازدم اعصاب خوردکنی بیرون دادم و چشمام رو باز کردم و برگشتم سمت مبلم و نشستم. پاهاش رو از حالت ضربدری در آورد و به حالت زانوهای کنار هم چسبیده در آورد و خم شد و به زانوهاش تکیه داد و به چشمام نگاه کرد. چشم‌هایی که بهش نگاه نمیکرد. سپس گفت: بهنام. من و تو روزهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم. ولی روزهای خیلی بیشتری در انتظارمون هست. من بهت احترام میذارم ولی، باید یسری حقایقی رو بدونید و بپذیری.بدون اینکه بهش نگاه کنم، چشمام رو مثل گنجشک از اون شاخه به اون شاخه میپره، از رو چیزهای مختلف تو اتاق عوض میکردم و سرم رو آروم و محکم به نشانه تایید تکون دادم. سپس گفت: من ازت سوالاتی رو میپرسم، و تو باید بهشون جواب کامل و واضح بدی. باشه؟دوباره با همون حرکت تایید کردم. سپس دفتر یادداشت با جلد چرمیش رو برداشت و قلمش رو به دست گرفت و دوباره پاهاش رو ضربدری کرد و سوال اول رو پرسید: بهنام. میدونی اسکیزوفرنی چیه؟کمی از این سوال به خودم اومدم و توجهم به حرفاش بیشتر شد، ولی بدون اینکه نگاهش کنم و حرفی بزنم، با سر گفتم آره.گفت: اسکیزوئید چی؟ اسکیزوئید هم میدونی یعنی چی؟به جایی رسیدم که تو چشماش با اخم نگاه کردم و همین قیافه براش کافی بود که بفهمه گفتم آره.لبخند زد و تو دفترش چندتا کلمه نوشت. سپس دوباره رو به من کرد و به تکان سرش به سمت راست، موهای نرم سیاهش رو به گوشه هدایت کرد و سپس با احتیاط و شمرده شمرده گفت: بهنام، تا حالا... شده چیزهایی ببینی که بقیه نمیتونن ببینن؟قیافم جدی شد و گفتم: منظور؟ میخوای بگیری اسکیزوفرنی دارم؟گفت: نه نه نه نه! معلومه که نه! فقط میخوام بدونم، تو هم چنین چیزایی میبینی؟ دیدن این چیزا اشکالی نداره!گفتم: آره! کمکت میکنه راحت‌تر پی ببری و بتونی از هزینه امروز چشم پوشی کنی، و ببینی دیوونه هستم یا نه!گفت: بهنام. تو آدم زود رنجی هستی و سریع احساساتی میشی. ازت میخوام آروم باشی و فقط به سوالاتم تا جایی که میتونی جواب بده.هیچ واکنشی نشون ندادم و به خودکار و دفتر تو دستش نگاه میکردم، و سپس نگاهم رو به چشماش برگردونده بودم. نمیدونم چه بلایی سرم آورد، ولی بالاخره بعد از مدت‌ها، حداقل درخصوص اون، نگاه کردن به مخاطبت دیگه مثل زل زدن به خورشید نبود، بلکه مثل نگاه کردن به ماه بود!سپس ادامه داد: بهنام، یادته اولین جلسات بهت گفتم باید تا آخر عمر پیش من بیای؟ در‌واقع، امیدوارم از این حرفم آزرده نشی، ولی تو به اسکیزوئید مبتلا هستی!خندیدم. شبیه یه شخصیت خاکستری تو فیلما. و بهش گفتم: مسخرست. من چیزی که تو گفتی نیستم.سپس صورتم دوباره جاش رو به اون قیافه خشک و بی‌احساس داد و از جام بلند شدم و رفتم سمت در. اون هم چیزی بهم نگفت.شب چهارشنبه بود، و من ماشینم رو برای خلاص شدن از ترافیک نیاوردم و داشتم با مترو بر میگشتم خونه. تو یکی از ایستگاه‌ها بود که دکتر دهقان رو خیلی اتفاقی دیدم. زد به سرم که تعقیبش کنم. سوار خطی شدم که اون شده بود. ساعت اطراف یازده شب بود. داشت تو واگن کتاب میخوند. انقدر تو کتاب عمیق شده بود که حتی متوجه نشد همه مسافرا رفتن و فقط من و اون تو فاصله کمتر از ده متر هم بودیم. من وایساده بودم و میله رو گرفته‌ بودم. تو ذهنم افکاری خیالی از کشتنش با دستای خودم داشتم. از ته دلم ازش بیزار بودم. از سوالات و حرف‌هایی که دوشنبه بهم زده بود، خیلی عصبانی و ناراحت بودم. تو مسیر بودیم. که کتابش رو بست و تازه متوجه شد که قطار خالیه. از جاش بلند شد تا برای ترک واگن تو ایستگاه بعدی آماده بشه.وقتی بلند شد، دید مقابلش در فاصله سه متریش وایسادم. تعجب رو با قیافه بی حالتش نشون داد. هیچی نگفتیم. سپس من گفتم با چهره‌ای انگار خسته و همیشه نیمه بازم گفتم: فرار نکن!این حرفش اونو ترسوند. دو قدم عقب رفت. قطار هنوز در حال حرکت بود. تو چشمای همدیگه نگاه میکردیم. سپس به تمام سوالاتی که تو این نه ماهی که بهش جواب ندادم، گفتم: آیا اسکیزوئید هستم؟ آره. آیا تنها زندگی کردم؟ آره. آیا هیچ دوستی ندارم؟ آره. آیا هیچ علاقه‌ای به ارتباط ندارم؟ آره. آیا از مردم متنفرم؟ گاهی وقت‌ها. آیا شامل تو هم میشه؟ نمیدونم. ولی اسکیزوفرنی ندارم!پس از کمی مکث گفت: تو همیشه قبل از بقیه و زودتر همه چیز رو میفهمیدی؟سرم رو با بی میلی تکون دادم و گفتم: حتی از سن پایین. ولی هیچوقت توهمات مسخره ربطی به صحبت کردنم با خودم نداره. به کسی هم مربوط نمیشه.گفت: میدونم. هیچ کس بی‌نقض نیست. خوشحالم که بهم اعتماد کردی.با مخالفت گفتم: اووو نه نه نه! از این خبرا نیست! من هیچوقت به تو اعتماد نمیکنم. هیچوقت هم به کسی اعتماد نکردم. اینطوری زنده موندم.گفت: بچگی سختی داشتی. مگه نه؟ روابطت با پدر و مادرت سرد بود. دوستای کمی داشتی. ولی از این زندگی راضی بودی. تقصیر تو نیست.در حین گفتن اینها قدم بر میداشت و آروم آروم به مقابل من رسید. تو فاصله بیست سانتی من بود. قدش به سختی به چانه‌ام میرسید. چشمای آبی زیباش رو از نزدیک دیدم. زیباترین چشمایی بود که دیدم. بهم گفت: بهنام. صرف نظر از مشکلاتی که داری و باهاشون دست و پنجه نرم میکنی، تو آدم خیلی قوی‌ای هستی. نام خانوادگیت با آدمی که هستی عجين شده.سپس دستی رو شال گردن سیاهم کشید و گفت: نمیخوام تصورت رو خدشه دار کنم. ولی از وقتی دیدمت، من عاشقت شدم. هروقت میومدی، سرحال میشدم و خستگی روز طولانیم رو فراموش میکردم.سپس دوباره به چشمام نگاه کرد و گفت: تو چی؟ تو هم منو دوست داری؟دست خودم نبود که هنوز چهره‌ام مرده از احساسات بود. من اسکیزوئید داشتم. کاریش نمیتونستم بکنم. برای من لبخند زدن حتی از سخت‌ترین مشکلاتم تو زندگیم، سخت‌تر بود. ولی آیا من هم عاشقش بودم؟ با خودم ادامه دادم، که لایق این زن نیستم. من اسکیزوئید دارم، و ممکنه این مشکلم، به رابطه بعد از ازدواج صدمه بزنه. پس گفتم: من تو زندگیم فرصت‌های زیادی داشتم و همه اونها رو تباه کردم. نمیخوام تو رو هم تباه کنم!با تعجب به چشمام نگاه کرد. لب‌هاش از تعجب از هم فاصله گرفتن. قطار وایساد و اون هنوزم در حال هضم حرفم بود. از مقابلش رفتم و از مترو پیاده شدم. اون شب، آخرین دیدار ما، چهره به چهره، چشم در چشم، قلب به قلب همدیگه بود. دیگه هیچوقت اون رو ندیدم.یک سال از اون شب میگذره. ناتوان شده بودم و از کار افتادم. دچار ناراحتی گلو و قلبی شده بودم. تو یه اتاق مکعبی تماما سفید، با تختی راحت با ملافه سفید، با پیراهن سفید، و پنجره‌ای که بیرون از آن معلوم نبود، اما نور سفیدی به داخل می‌تابید. موهای مشکیم، به سفید جو گندمی متمایل شد. یک هفته به 45 سالگیم مونده بود. ولی امید زیادی بهم نبود. من بعد از 44 سال و 358 روز هنوز با خودم، تو دلم حرف میزدم. هیچوقت نتونستم اسم اون دکتری که در 23 سالگی در زمان سفر کردم رو بفهمم. هیچوقت نتونستم صبا رو خوشحال کنم. اما حداقل، به تنها خواسته والا خودم رسیدم. دلیلی بر ناراحتی نداشتم. من میتونستم جوان مرگ بشم. مثل یه پیرمرد هشتاد ساله از کار افتاده و عاجز، رو تخت دراز کشیده بودم و دستام رو سینه گذاشته بودم و چشمام رو تو اون سفیدی بسته بودم. از پرستارم درخواست کردم، یک هفته قبل از تاریخ تولدم، راس ساعت 11:7:14 ثانیه، آهنگ مورد علاقه‌ام رو بدن اینکه مزاحمم بشه، برام پخش کنه. اونا هم قبول کردن. موقعش شد. آهنگ پخش شد. و من در حین اینکه تمام وجودم در اختیار آهنگم بود، همه چیز، تمام زندگیم از جلو چشمام گذشت. اما هرگز اشک نریختم...- آقای بهنام پولادین، متولد 1382، در سال 1426 مورخ 26/3/5، راس ساعت 11:11 دقیقه، دیده از جهان فرو بست. ایشان، تنها بودن. هیچکس و اقوام نزدیک نداشتن. هرگز ازدواج نکردن. با وجود کیفیت بالا زندگی و نبود نگرانی‌های مالی، اما از جامعه دوری میکردن. ما، همکاران او در شرکت، با او به ندرت حرف میزدیم. او با ما جز مسائل کاری صحبت نمیکرد. همیشه تنها بود. اما هیچوقت ندیدیم غمگین باشه. کسی رو نداشت. آدم قوی‌ای بود. و در عین حال جوان مرگ شد. من و همکارانم، خودمون رو موظف میدونیم که هر هفته، بر سر قبرش بیایم و برای روحش، فاتحه بخونیم و آرامش ابدی سفرش رو بخوایم...پس از مراسم، همه رفتن. قبر بهنام، آخرین خانه او، درست در وسط قطعه آرامگاه، کنار هزاران قبر بی صاحب قرار گرفته بود. صبا، با دسته گلی از رز سفید، با لباس مشکی اومد پیشش. گل رو پرپر کرد و رو قبرش ریخت. سپس اشک‌هاش رو پاک کرد و رفت... بدون گفتن هیچ چیز...زندگی بهنام، فقط در سه دقیقه خلاصه شد، اما کوتاه نبود، بی معنی نبود، تنها هم نبود...بردیا زیبابافیپ.ن: سپاس از اینکه از اوان تا اختتام این داستان همراهی کردید. خواندن کامل این داستان از طرف شما گرامیان، به بنده انرژی میده و جبران زحماتم طی سه چهار روز نوشتن میشه.پ.ن2: اگر از میان شما گرامیان، نوشته بنده، چه در فقط پایان و چه در کل داستان، کیفیت پایینی دارد، پوزش، و همچنین پوزش که داستان رو پارت پارت نکردم، بنابر به دلایلی نمیشد، شما ما رو به بزرگی خودتون ببخشید. :)پ.ن3: بنده پس از آخرین مطلبم، ویرایش و خود سانسوری از یکی از اولین مطالبم را خواستم برای بار دوم منتشر کنم که باز هم اجازه آن داده نشد و مخاطب آن هم ویرگول بود. اما پس از آن مجبور شدم نگارش این داستان را از سر بگیرم.پ.ن4: اگر دوستانی به بنده کامنت دادند، پوزش که هنوز ندیدم و یا واکنش ندادم، این چند روز اخیر، بخصوص امروز 18 اردیبهشت، باگ به شدت، به شدت و باز هم به شدت اعصاب خوردکنی به من اجازه دسترسی از ویرگول رو نمی‌داد.(همه چیز از دست رفت، ویرگول تنها چیزیه که مونده)پ.ن5: آهنگ و نقاشیم رو برای اون دوستانی که کنجکاو هستند میزارم. درخواست نقاشی‌های بیشتر نکنید لطفا :)پ.ن6: این دومین باریه که پ.ن‌ها رو مینویسم و یه چندتاشون یادم رفت که بخاطر همون باگ بود که از دسترس خارج شد و ویرگول اونا رو ذخیره نکرد. بنابراین ممکنه ویرایش کنم.پ.ن7: روایات و صحنه‌های این داستان واقعی نیست و ترکیبی از تجربیات و تخیلات نویسنده میباشد. در نتیجه از هرگونه موقعیتی که داستان شما را یاد افراد یا خودتان انداخته است، معذوریم.پ.ن8: دوستانی که در جنبش کتابخانه من شرکت کردید، کاربر گرامی و محترمی به نام مبین، که خودش هم یکی از شرکت کنندگان بود، زحمت کشیدن و بجای بنده انتشاراتی را با این نام ایجاد کردن.(البته اسمش همون نیست ولی ویرایش میکنن و خیلی مهم نیست) دمشون گرم واقعا. البته ممکنه به دلیل باگ انتشار نشه و یا با تاخیر انجام بشه، پس بدونید، چون برای من بعد از سه روز هنوز اتفاقی نیفتاد. اگه بهتون درخواست انتشار داد، قبول کنید تا زحمات ایشان پایمال نشه. سپاس از شما آقا مبین.نقاشی بنده که در سال یازدهم کشیدم. اطلاعاتی در دسترس نیست. صرفا گذاشتم برای اونایی که کنجکاو بودن. چیز خاصی نیست. فقط یه خط خطی الکیه.</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 21:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه کتاب‌خانه</title>
                <link>https://virgool.io/Personallibrary/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-cafxasvbklab-cafxasvbklab-cafxasvbklab</link>
                <description>درود بر شما دوستداران گرامی.امروز صبح، در حال خواندن مطالب ویرگول بودم که ناگهان به این پست یکی از نویسندگان ویرگول برخوردم. که در بخش نظرات، یکی از کاربران و نویسنده این پست و بخصوص دوست محترم بنده، آقای تهمتن عزیز، ایده جالب و جدیدی دادند، و من تصمیم گرفتم با اشاره به کامنت و نوشته نویسنده محترم تا حق تولد این ایده به واسطه ایشان پایمال نگردد، به عنوان اولین نفر، این اقدام را با اجازه آنها انجام دهم. هم اکنون که در حال خواندن هستید، ما جنبشی را ایجاد کرده‌ایم.جنبش کتابخانه من. در ابتدا قصد داشتم انتشاراتی را به همین نام ایجاد کنم، اما با تشکر از دولت ایران، که بسیار به فکر ما هستند و برای امنیت ما، تمامی سرویس‌های مشکوک آمریکایی، نظیر گوگل میل را از دسترس خارج کردند، تا مبادا، ما به شهدا بپیوندیم؛ به همین دلیل نتوانسته‌ام ایمیل خود را ثبت کرده و در نتیجه انتشاراتی را ایجاد کنم. بنابراین فعلا اینکار را پشت گوش می‌اندازم.خیلی خب دیگه، رسمی صحبت کردن کافیه...خب، اکنون میرم سراغ اصل ماجرا.در ابتدا عکس کتابخانه خودم را میذارم و خوب ملاحظه کنید. (کتابخانه که نه. اصلا قفسه کتاب ندارم و تو کمد میذارم)میدونم، تعداد ناچیز کتاب دارم.اکنون میریم سراغ جزئیات هر کتاب و نظرم در مورد هر کدوم در یک تا سه پاراگراف.1. گلستان سعدیخب، این کتاب همانطور که میدونید، نوشته یکی از مهم‌ترین شاعران ادیب پارسی، سعدی شیرازی هست و من این جلد از گلستان سعدی از انتشارات نیک فرجام، چاپ 1401 رو دارم و براساس نسخه‌ای از محمد علی فروغی چاپ شده. کتاب در اصل متعلق به مادرم هست، ولی من اون رو تو کتابخانه کوچک خودم گذاشتم تا طی سی سال آینده جلدش آسیب کمتری ببینه، یا آسیب نبینه. متاسفانه هنوز این کتاب در انتظار برای خوانده شدن توسط بنده هست، بنابراین نظر ادبی درباره این اثر ندارم.2. هری پاتر و فرزند نفرین شدهخب، نیازی به معرفی این رمان معروف نمی‌بینم و همه ما حداقل اسم پسر جادوگری به اسم هری پاتر را شنیده‌ایم، تا نهایت با رمان و یا فیلم‌هاش آشنایی داریم. این کتاب نوشته سه نویسنده، جی.کی. رولینگ، خالق اصلی این فرانچایز، جان تیفانی و به نمایشنامه نویسی جک ترون نگاشته شده. این کتاب توسط طاهره فهیمی و رقیه عزیزخانی ترجمه شده و چاپ سال 1396 شمسی هست و توسط نشر آتیسا منتشر شده. این رمان بسیار جذابی هست و برای نوجوانان علاقه‌مند به کتاب بسیار عالی هست. از نام کتاب هم مشخص هست که داستان حول محور قهرمانان جدیدی میچرخد، که قهرمان اصلی، پسر هری پاتر، آلبوس پاتر هست.تنها ضعفی که مشاهده کردم، تمرکز بیشتر نویسندگان، بر دیالوگ‌های محاوره‌ای بود، تا توصیف کافی برای تجسم جهان داستان. اما در کل داستان به اندازه کافی زیباست.متاسفانه من فقط این جلد از این مجموعه رو دارم، بنابراین نظر من درباره کل این مجموعه را جویا نشید.3. کتابخانه نیمه شبخب، اکنون به ایستگاه بعدی می‌رسیم. کتابخانه نیمه شب. یک رمان معاصر معروف... شوخی کردم. این رمان اگر اشتباه نکنم، سال 2020 میلادی توسط آقای مت هیگ نوشته شد. نسخه‌ای که مشاهده میکنید، ترجمه آقای مجید رشید، و نشر جهان کتاب، چاپ 1402 منتشر شده.این رمان، داستان زنی به نام نورا هست، که...ای بابا، یادم اومد که نباید اسپویل کنم. چی؟ بهت قرضش بدم؟ شرمنده. من رو جلد کتاب‌هام حساس هستم و نمیتونم قرض بدم. :)رمان بسیار زیبایی هست، پیشنهاد میکنم حتما بخونید، بخصوص اگر به فیزیک و تئوری‌های علمی نظیر جهان موازی علاقه دارید. اصلا خسته‌اتون نمیکنه.انتقادی که از این کتاب دارم، یکم از نظر داستانی، تینیجری طور نوشته شده و باعث میشه بعضی از صحنه‌ها، کیفیت رمان بیاد پایین، اما به لطف مهارت آقای هیگ، دوباره با صحنه‌های بعدی برمیگرده به بالا. منظورم همون جای عجیبی که نورا هست نیست.4. هنر جنگریشش مثل موی سر نرمه، چجوری از این ریش‌ها داشته باشیم؟ :)خب، شمشیرهاتون رو غلاف کنید. این کتاب اصلا درباره هنرهای رزمی با کاتانا یا نظایرش نیست، و اگه به فرهنگ شرق علاقه دارین، یا حالا خیلی انیمه باز هستین و یا اینکه یه قلدر به اسم حشمت تو مدرسه افتاده دنبالتون و گفته میخواد سرتون رو از تنتون جدا کنه و به قصد دفاع بخواین جنگیدن یاد بگیرین، باید بگم اصلا از این خبرا نیست.این کتاب، یه کتاب کوتاه دقیقا هشتاد صفحه‌ای فلسفی هست، نوشته سان تزو، یک جنگجو، استراتژیست، فرمانده نظامی و فیلسوف چینی بود که در 2500 سال پیش اصول جنگی و استراتژی‌های نظامی رو شرح میده و به عنوان یک از قدیمی‌ترین کتاب‌ها در زمینه جنگ و نبرد شناخته میشه. این کتاب توسط فرانسوی‌ها در ابتدا ترجمه شد، و تاثیر اون به قدری مهم بود که ناپلئون بناپارت، امپراتور فرانسه در برنامه ریزی‌های خود برای فتح اروپا، از اون استفاده کرد.نسخه‌ای که مشاهده میکنین، توسط آقای محمد جواد نعمتی ترجمه شده و به وسیله نشر یوشیتا و چاپ سال 1403 هست.این کتاب خیلی عالیه و تو چند ساعت میتونید تمومش کنید، و اینکه به بهبود استراتژی‌های شما در هر زمینه‌ای کمک میکنه و حتی میتونید، با استفاده از این کتاب، داستان‌هایی خلق کنید که در اون به استفاده از چنین استراتژی‌هایی پرداخته شده. اهمیت این کتاب به قدری هست که امروز در دنیای تجارت و کسب و کار نیز مورد استفاده قرار می‌گیره.5. هنر همیشه بر حق بودناین هم کتاب خیلی معروفیه و در سبک فلسفی هست و اگه مثل من عاشق فلسفه هستین، یکی از اون واجبات هست. این کتاب نوشته فیلسوف معروف، آرتور شوپنهاور هست و توسط خانم فروزنده دولتیاری ترجمه شده. این نسخه چاپ 1402 و انتشارات نیک فرجام هست.متاسفانه من تا قبل از خرید این کتاب، فقط گزیده‌هایی از این کتاب رو در اینترنت خوانده بودم و هنگامی که کتاب را خریدم، هنوز سمتش نرفتم، بنابراین نمیتونم نظری درباره این کتاب بدم.6. رازهای روانشناسی تاریکاین کتاب، یکی از کتاب‌های مورد علاقه من هست. دلیلشم به خودم مربوطه. (یوهاهاها).نه بابا نگران نباشین، اصلا سو استفاده نمیکنم. البته به شرط اینکه چون من بهتون معرفی کردم، شما هم سوء استفاده نکنید. این کتاب درباره مهندسی اجتماعی هست. (اگه تو هم میمیری بهت نگن هکر، باشه ما رو هک نکن حالا). این کتاب مورد استفاده آدم بدا و هکرهای بدجنس هست و از طریق اصولش، برای مهندسی اجتماعی استفاده میکنن.( که مورد علاقه من هست، که باشه معلومه که سوگند خوردم سو استفاده نکنم)البته خوشبختانه اگه شما هم میتونید بر قسمت تاریک شخصیت‌تون غلبه کنین و میتونید در مقاصد خیر ازش استفاده کنید. مثلا میتونین باهاش بقیه رو تلقین کنین که بتونید تا ظهر بدون اینکه مزاحم بشن بخوابین. کار زشتی که نیست. یا که مثلا باهاش مفتی، از سوپرمارکت چیز میز بخرین. خوبه دیگه. جرم که نیست! عوضش تو سیر میشی و هم سوپریه راضی. برد برد.این کتاب توسط آقای ویلیام کوپر نوشته شده و توسط آقای جناپ، مهندس مجید یداللهی ترجمه شده. (استاد اگر مقام دیگه‌‌ای هم دارین، بگین ویرایش کنم. دکتر، نخست وزیر، چی هستین بگین ویرایش کنم. :/ )این کتاب چاپ 1403 و نشر پارس اندیش هست.متاسفانه این کتاب رو هم نخوندم تا بتونم نظر بدم.( پررو نشین و زودتر از من نخونین و رو من پیاده‌اش نکنین.)صفه اول این کتاب اینه، پس سو استفاده نکنین.7. NLP روانشناسی تاریکخب خب خب.برین کنار که اومدم و قراره بزنم تو ذوقتون.(همیشه میزنم تو ذوق ملت). اگه فکر کردین با کتاب قبلی دست برتر رو نسبت به من دارین، باید بگم من این یکی رو خوندم!بله بله بله. این کتاب مشابه کتاب قبلی هست، با این تفاوت که نیت نویسنده این یکی نسبت به قبلیه خیر تر هست.(جلد رو بخون)این کتاب توسط آقا یا خانم( هویتش نا معلومه) جی.آر.اسمیت نوشته شده و توسط خانم بیتا دارابی ترجمه آن در دسترس شما عزیزان هست. این کتاب چاپ 1402 و توسط نشر گویا منتشر شده.نظر من درباره این کتاب اینکه، نویسنده تا حد امکان، بر تکیه بر شرایطی که اکثر ماها تجربه کردیم، مثال‌هایی از چگونگی مورد دستکاری ذهنی قرار گرفتن رو برامون شرح داده. اگر میخواین در جامعه بر چنین احتمالاتی غلبه کنید و حتی کلاهبرداری‌هایی که علیه شما و یا دیگران پیاده سازی میشه رو تشخیص بدین، این کتاب برای شماست.8. 1984،به‌به! به‌به!خب، اکنون دوباره می‌رسیم به ایستگاه رمان!غیر ممکنه که نام این رمان معروف رو نشنیده باشین. حالا اگر هم نشنیدین، اشکالی نداره، من آدم مهربونی هستم و اسلحه بالا سرتون نمیگیرم!این رمان یکی از رمان‌های مورد علاقه من هست و توسط یکی از نویسندگان مورد علاقه من، آقای اریک آرتور بلر، با نام مستعار جورج اورول نوشته شده. آقای اورول پس از اتمام جنگ جهانی دوم و خطر تسليم شدن در مقابل دیکتاتوری، این رمان را در سال 1949 میلادی به نگارش درآورد.چه اهل رمان باشید چه نباشید و فقط کتاب خوان باشید، این کتاب جزو واجبات هست و شما باید اون رو بخونید.این کتاب توسط آقای محمدرضا اکبری ترجمه شده و چاپ سال 1402، توسط انتشارات فانوس دانش، منتشر شده.باید اضافه کنم، اتمسفر و جهان سازی این رمان به شدت قوی هست، و خواننده را غرق خودش میکنه.9. اثر مرکبچه دندونایی!این کتاب، یک کتاب روانشناسی معروف هست. از همون پکیج فروش‌های اینستاگرامی هست دیگه، که میگه فلان فلان، پولدارتون میکنم!این کتاب توسط نویسنده معروف، آقای دارن هاردی نوشته شده و توسط خانم معصومه شاطرزاده ترجمه شد. کتاب، چاپ سال 1401 و توسط انتشارات نگاه آشنا منتشر شده.این کتاب هدفش در آموزش ایجاد عادت‌های کوچیک در شما هست، تا بتونید به اهدافتون برسید. (خوبه دیگه. اگه جواب بده حله)فعلا نظری از معجزاتش نمیدم، چون تا صفحه 35 خوندم.10. عادت‌های اتمیبابا دستم خسته شد، از بس کتابه سنگینه! چرا با کاغذ تحریر چاپش کردن آخه!اگه فکر کردین این کتاب به گرفتن پایان نامه دکتری فیزیک کوانتوم به شما کمک میکنه، باید بگم صبر کنید و این کتاب رو نخرید! (البته با در نظر گرفتن محتوا کتاب، شاید بد نباشه خریدنش و با خوندنش بتونین، پايان نامه دکتری فیزیک کوانتوم‌تون رو بگیرین)این کتاب خیلی معروفیه، و توسط آقای جیمز کلر نوشته شده.(من ده نفر به این اسم ميشناسم، کی‌ به کیه)این کتاب توسط ابراهیم حقی ترجمه شده (و از بخت بدم) این کتاب چاپ 1401 و نشر انتشارات ندای معاصر هست.(یه نسخه بگیرین مثل این از جنس کاغذ تحریر نباشه مثل من موقع خوندن، بعد یه دو دقیقه مچ دستتون درد بگیره، یچی بگیرین جنس کاغذش بالک باشه، همینا که نخودی رنگه و بوی خیلی خوبی داره و کتاب رو خیلی سبک وزن میکنه و تو رمان‌ها متداوله)نقدم اینکه هدف این کتاب مثل کتاب قبلیه یا شایدم هدف کتاب قبلی، مثل این کتابه! اگه قصد دارین بخرین، یا حالا قرض بگیرین و بخونین، باید بگم که یه کدومش رو بخونین. چون جفتش یه راه حل رو پیشنهاد میدن، حالا با یکم تفاوت در نحوه بیان و شیوه بخور بخواب نویسنده. کلا یا این یا اون. خودتون رو با خوندن جفتشون خسته نکنید که اشتباه من بود، هرچند این یکی رو کامل خوندم. حداقلش مزیتش برای من این بود که فهمیدم و بهتون بگم که اشتباه من رو تکرار نکنین.11. نابغه دیوانهسلطان رندی گیج!و اما، یکی از کتاب‌های مورد علاقه من و اولین کتاب روانشناسی‌ای که صاحب شدم؛ نابغه دیوااانههه!!! (آتیش کن).این کتاب توسط آقای مهدی شیری(ماچ به دست گلت) ترجمه شده و چاپ 1400 و توسط نشر آتیسا منتشر شده.این کتاب روانشناسی، برای افرادی که علاقه‌مند به کارآفرین شدن هستن، نوشته شده و در اون فراز و نشیب‌های کارآفرین‌های معروف دیگه رو شرح میده. کمی هم از طنز استفاده کرده و خیلی خوب، حتی با نگاهی به آینده اجتناب ناپذیر شرح داده. کتاب خیلی خوبیه، حتی اگر قصد کارآفرین شدن ندارید، حتما بخونیدش. بهتون قول میدم اصلا پشیمون نمیشید.12. کهکشان حیرت انگیزبهترین کتاب تاریخ!این کتاب، اولین کتابی بود که خوندم و به شدت عاشقش شدم و کتاب مورد علاقه شماره یک منه! یعنی رو دستش نمیاد!این کتاب توسط آقای کیارتان پاسکیت نوشته و توسط دنیل پست‌گیت تصویرگری، و توسط خانم فریبا چاوشی ترجمه شده و چاپ 1400 و توسط نشر علمی کودک و نوجوان هوپا منتشر شده.اگر مثل من اعتیادتون به نجوم در حد تریاک هست و نمیتونید بدون مطالب علمی نجوم زنده بمونید، این کتاب یکی از بهترین‌ها هست. مطالب نجوم، تاریخچه، چگونگی منجم شدن و همراه اطلاعات زیاد رو به همراه چندتا بازی رو به قالب طنز و همراه با تصاویر زیبا و بامزه و گاها کمیک بوک طور شرح داده.یکی از عکس‌های مورد علاقه‌ام از این کتاباین خیلی عالیهیه قسمت کمیک بوک طور کتاب13. قلعه حیواناتو اکنون مجدد می‌رسیم به یک رمان دیگر، که یکی از محبوب‌های من هست و نوشته نویسنده مورد علاقه بنده، یعنی آقای جورج اورول. این رمان معروف که در سال 1945 نوشته شد، یک رمان با دیدگاه سیاسی هست. و توسط آقای سید محمد صالحی ترجمه شده و نسخه این کتاب چاپ سال 1382 و توسط انتشارات افراسیاب منتشر شده. کتاب در اصل متعلق به مادرم بود و من اون رو حین خانه تکانی چند سال پیش پیدا کردم و شب امتحانات پایانی به جای درس خوندن غرق این کتاب شدم. (نگران نباشید خوشبختانه اون امتحان رو بیست هم گرفتم، فکر کنم علوم بود. مهم نیست). کتاب جلدش خیلی قدیمی هست و دارم نهایت تلاشم رو میکنم تا سالم نگهش دارم.یکی از بهترین‌هاست و قبل از رمان 1984 نوشته شده و اولین اثری بود که آقای اورول را نام آور کرد. حتما بخونید. حتی اگر رمان خوان نباشید!و اما دو کتاب آخردو کتاب آخر به ترتیب نام‌های تاریخ قرن بیستم(اونی که کتف و کلفت زرد رنگ بود) و کتاب آیا، چگونه و چرا که قدیمی‌ترین کتابی هست که دارم.اولی بیشتر یه دانشنامه از تمام اتفاقات قرن بیستم هست و برای من عالی بود.(چه عرض کنم، بنده علاقه بسیاری به جزئیات زندگی مردم در گذشته دارم) و کتاب دوم متعلق به دوران راهنمایی یا دبیرستان مادرم هست و چاپ 1370 و از طرفی یکی از دلایلم بر نگه‌داری و علاقه‌ام به این کتاب، در کنار علمی بودن و شرح خیلی چیزها، چیزهایی رو هم بیان کرد که به نظر امروزه سانسور شده هستن.ختامدر این پست، من سعی کردم مفید واقع بشم و به عنوان اولین فردی که این جنبش رو راه انداخت، خسته کننده و اضافه ننوشته باشم. اگر شما هم علاقه‌مند به نگارش چنین مطلبی هستید و میخواین، کتاب‌ها و کتابخانه خودتون رو به بقیه نشون بدید، لطفا از تگ‌های &quot; کتابخانه من&quot; و تگ &quot; کتاب‌خانه&quot; استفاده کنید. دقت کنید که تگ دوم حتما نیم فاصله داشته باشه تا تمایز آن مشخص بشه.سپاس که تا آخر این مطلب خیلی خیلی طولانی و خسته کننده همراهی کردید‌. و همچنین تشکر فراوان از خانم آیدا و دوست خوبم تهمتن و همچنین خانم مهسا فرخ مهر که چنین ایده‌ای رو دادن.بردیا زیبابافیپ.ن: از ظهر تا الان سر کوچمون کامیون برای محل ساخت و ساز رد میشه. دیوونه‌ان بخدا. دارن سعی میکنن کامیون رو از یه کوچه‌ای که حتی پراید هم به زور رد میشه رد کنن. اصلا تلاششون مثل فرو کردن یه فیل به داخل قوطی کبریته! :/پ.ن2: این جنبش اختیاریه ولی اگر شرکت میکنید، سعی کنید نهایت سه پاراگراف، به معرفی نام کتاب و نشر و سال چاپ و غیره بگید.(بعضی‌ها دوست دارن عین نسخه شما رو داشته باشن، پس) سپس نقد خودتون رو شرح بدید.پ.ن3: من در این متن از کتاب‌های دوران طفولیت و کتاب‌های خوب دیگه‌‌ای که با قرض گرفتن خوندم رو شامل نکردم، بلکه محدود به کتاب‌های خودم این مطلب رو نوشتم. اما برای شما، نگارش کتاب‌های دیگه و خارج از کتابخانه شما، اختیاری هست.</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 17:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خمره‌های سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D8%AE%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-b7ictk5opotz-b7ictk5opotz</link>
                <description>- اینجا؟راوی: بله همونجا.- بسیار خب.روای: لطفا به دوربین نگاه کنید، و یه دستی رو کراواتتون بکشین.- خب. خوبه؟راوی: آره عالیه. بسیار خب. شروع میکنیم. سه، دو، یک، اکشن!راوی: سلام!- سلام.راوی: لطفا خودتون رو معرفی کنید.- من پروفسور، کالین کروالی هستم. استادیار باستان شناسی و زبان شناسی در دانشگاه آریزونا. حوضه تحقیقات من در زمینه، آثار باستانی مرتبط با تمدن مصر هست.راوی: بسیار عالی. خب. سوال اول من اینه. این واقعه درست شیش سال پیش اتفاق افتاد درسته؟- بله.راوی: برامون شرح بدید. با جزئیات البته.پروفسور سرش رو تکون داد و عینکش رو جابجا کرد و شروع به تعریف کرد.سال 2017 بود، اواخر بهار 2017. یک تیم تحقیقاتی بودیم، که به واسطه کشفیات داده‌های ماهواره‌ای نظامی، محل حفاری رو کشف کردیم. یادمه، بعد از تدریس کلاس بود، که دو نفر، یک خانم و آقا کت شلواری، که معلوم بود از طرف دولت اومده بودن، برام قضیه رو شرح دادن و گفتن باید طی 48 ساعت آینده و یا کمتر، بهشون بپیوندم.منم هیجان زده بودم و اصلا از اینکار بدم نمیومد. برعکس، اشتیاق زیادی داشتم و برای همین عضویت به پروژه رو قبول کردم. مدیریت پروژه به من سپرده شد. چهار نفر رو برای اینکار، به عنوان تیم پیشتاز، انتخاب کردم. البته به اصرار نفر چهارم...پروفسور بغضش رو قورت داد و چشمانش پر از اشکش را که در آستانه اشک ریختن بود، مالید و به راوی گفت: ببخشید!راوی: نه مشکلی نیست. دستمال میخواین؟- نه نه. ممنون.پروفسور، نفس تندی بیرون داد، و سپس ادامه داد.- تیم پیشتاز رو برای بررسی‌های اولیه و تعیین محل استقرار کمپ و بررسی محل حفاری از نزدیک فرستادیم. یک تک تیرانداز نخبه سابق نیروی دریایی، که سابقه چتربازی و غواصی داشت، به نام مارتین پنکاست، یه باستان‌شناس به نام پاتریک درایور و یه اعجوبه ماجراجویی، و نامزد رهبر تیم، الیشا هاتاوی و ...رهبر تیم... خواهرزاده‌ام... نیکلاس کوپر... این چهار نفر نخبه‌هایی بودن که برای اکتشاف فرستادیم. محل مورد نظر درست در مرکز جنگل، در انبوهی از درخت‌ها قرار داشت. ما تقریبا در فاصله بیست مایلی محل حفاری بودیم، همراه کلی افسر نظامی و تفنگ داران ارتش، و کلی تجهیزات. من میخواستم شخصا همراه تیم پیشتاز باشم، ولی فرمانده نظامی عملیات، سرهنگ هاردی، میگفت هدف تیم پیشتاز همین هست و ما باید طی چند روز پشت سر اونها حرکت کنیم...راوی: امم ببخشید که شما رو همینجا متوقف میکنم، ولی تا جایی که عموم میدونن، حدود سه سال پیش تو دادگاه شهادت دادین که سرهنگ رهبر عملیات نظامی در تیم نبود، به عبارتی، اصلا هیچ نیروی نظامی به جز سروان پنکاست در تیم شما نبود. در واقع گفتید که سرهنگ برای عملیات و بازیابی شما به محل همراه تیمش اعزام شد.- من در دادگاه چنین شهادت دادم، بله! اما، درواقع وکلا به من گفتن، نیازی نیست حتما بگم که سرهنگ و تیمش بخشی از پروژه بودن و به عبارتی، حتما بگم که ما هرگز نتونستیم اونها رو بازیابی کنیم.راوی: یعنی میخواین بگید که، سیاست تعیین میکرد، که شما به اجبار و واقعیت که حتی سرهنگ کاری از دستش بر نمیومد، باید ازش دفاع میکردین؟- کاملا درسته.راوی: اما این برخلاف قوانین دادگاه هست. شما در جایگاه سوگند خوردید!- درسته... حتی خنسو هم سوگند خورده بود!راوی: ببخشید؟- بذاريد ماجرا رو تمام کنم. ما در فاصله دور از محل چند روز در انتظار بودیم. فقط میتونم بگم ماورا طبیعی بود. سیگنال‌های رادیویی، در هر فرکانس و کانالی، بعد از سه دقیقه مختل میشدن، تا جایی که تمام خطوط از کار افتاد. ما ارتباطمون رو با تیم از دست دادیم. تا جایی که ناپدید شدن...- نیک! نیک!نیک سرش رو برگردوند و به الیشا نگاه کرد. پشت سر الیشا، پاتریک درایور در حال عکس گرفتن بود. نیک به سمت الیشا رفت و گفت: چیشده.الیشا به تنه درختی اشاره کرد و گفت: نگاه کن! هیروگلیف مصری!پاتریک تا این رو شنید، از لابه‌لای شاخه‌ها و برگ‌ها خودش رو به اون دوتا رسوند و گفت: باورم نمیشه!سپس شروع به عکس گرفتن کرد. نیک به هیروگلیف نگاه کرد و گفت: مصری‌ها، اونم اینجا؟! ما تو آمریکا جنوبی هستیم!الیشا گفت: شگفت انگیز نیست؟صدای فندک اومد و هرسه برگشتن و پشت سر خود نگاه کردن. مارتین سیگار برگ خودش رو روشن کرده بود و پوک اول رو دود کرد و با صدای خشن خود گفت: شما بچه‌ها کارتون با نقاشی تموم نشده؟پاتریک: هی مرد. ما بچه‌ نیستیم. من 29 سالمه.مارتین پوک سوم رو دود کرد و گفت: حالا هرچی. راه بیفتین. آمازون پر مارهای گنده هست. من فقط یه برتا و h1 کلت دارم. اینا رو آوردم محض روبه‌رو شدن با قاچاقچیا، نه نجات دادن جوجه‌هایی مثل شما.نیک: سیگارت رو خاموش کن، فقط کافیه یه اشتباه ازت سر بزنه و کل جنگل آتیش بگیره.مارتین اخم کرد و پوک آخر را دود کرد و سیگار رو در زمین پر از خاشاک و برگ‌های خشک انداخت و با پوتین سیاه ذغالی خود، له‌ کرد و گفت: علاقه‌ای ندارم به حرف یه جوجه گوش کنم! بریم!سپس به جلوداری مارتین با کمی مکث، به راه افتادن. پاتریک درایور حال فیلم برداری بود.پاتریک: پاتریک درایور هستم. باستان شناس. در حال حرکت به سمت محل حفاری هستیم. دور و بر پر از درخت هست. جلوم هم بچه‌ها هستن. اولین نفر خوشگل و پرنسس تیم ما! الیشا شگفت انگیز. می‌بینید مثل لارا کرافت لباس پوشیده!الیشا برگشت و با لبخند بزرگ که کمی با خنده همراه بود به دوربین نگاه کرد و سپس دوباره رو به جلو نگاه کرد.پاتریک اضافه کرد: و بعد از اون، نیکلاس کوپر، اونیه که پیراهن جلوباز خاکی رنگ پوشیده، رهبر تیم. و جلوی اون بداخلاق و جانباز کارکشته، همونی که مثل موتور سوارهای آمریکایی پوشیده، سروان مارتین پنکاست.پاتریک لنز دوربین رو به خودش برگردوند و با نجوا گفت: آدم مزخرفیه!بعد از سه ساعت، پیاده روی در جنگل، مارتین توقف کرد و دستش را مشت کرد. کل تیم بلافاصله ایستاد.مارتین: کوپر، همینجا بمون!مارتین، اسلحه خود را مسلح کرد و به جلو حرکت کرد. سپس پشت یک درخت سنگر گرفت. پاتریک همچنان در حال فیلم برداری بود. از لباس تماما سیاه و موهای کوتاه و ریش و سبیل مشکی مارتین و جلیقه نظامی با نماد گرگش، فیلم می‌گرفت. مارتین رو به تیم و کرد و با حرکت اشاره به آنها گفت که پیشروی می‌کند. سپس به جلو حرکت کرد. مدتی گذشت، و همه مضطرب. الیشا دستی بر موی دم اسبی و سپس چتری جلوی صورتش کشید و گفت: پس چرا نمیاد؟پاتریک: دارم نگران میشم! دارم نگران میشم! نباید میگفتم آدم مزخرفیه!نیک و الیشا سرشون رو برگردوندن و به پاتریک زل زدن. پاتریک گفت: چیه!اندکی بعد، مارتین داد زد: بیاین! امنه.بچه‌ها حرکت کردن. پاتریک کلاه لبه دارش رو در آورد و مجدد گذاشت و بندش رو سفت کرد و دستی بر تیشرت نخی صورتی خود کشید. مارتین ایستاده به ورودی یک غار با سیستماتیک غیر طبیعی نگاه می‌کرد. بچه‌ها با تعجب قدم‌های کمتری برمی‌داشتند و به ورودی غار خیره شده بودن. غار دهانه‌ای عظیم داشت و ورودی آن به شکل یک چشم حوروس بود و حکاکی‌هایی به هیروگلیف در ورودی غار وجود داشت، و دیواره غار از سنگی سخت و براق، و به رنگ ذغال بود. ورودی غار بسیار تاریک بود و اما ندای ساکتی شنیده می‌شد. ندایی که هیچ کس نمی‌دانست هوهو باد هست، یا نفرین! نیک، چراغ قوه خود را روشن کرد و به درون غار پا گذاشت. بقیه نیز به دنبال او راه افتادند و پاتریک با دوربین یک عکس از ورودی غار گرفت و فلش...پس از فلش دوربین، سرباز به عقب رفت و داد زد: محموله بعدی!در کمپ نظامیان، گرد و خاک زیادی بلند شده بود و ماشین‌های نظامی در صف بازرسی در رفت و آمد بودند. پروفسور و سرهنگ، با اخم‌ها در هم رفته به دلیل گرد و خاک، به سمت چادر در حرکت بودند. هلیکوپترها از بالا سرشان رد میشد‌ند.سرهنگ خطاب به پروفسور که در کنار او در حال راه رفتن بود، با فریاد رسا به دلیل ازدحام صوت گفت: پروفسور! سه روز از اعزام تیم پیشتاز گذشته! مهلت 72 ساعت اونها تموم شده و الان باید گزارش داشته باشیم، که اونم الان نداریم. وقت ما رو به اتمامه و الان باید برای حرکت اقدام کنیم.پروفسور نیز با فریادی رسا گفت: نگران نباش! یکم دیگه وقت بده. اونها از پسش بر میان. الان کانال‌ها کار نمیکنن و ما مجبوریم صبر کنیم. تا غروب امروز فرصت بده.سرهنگ: بهتره که به قولت عمل کنی. وگرنه دادگاه نظامیت میکنم!- من؟ من فقط یه باستان‌شناس هستم، نه یه نظامی مثل خودت!سرهنگ: از الان که تو پروژه شرکت کردی یه نظامی محسوب میشی.سپس برگشت و به افسر داد زد: همه نیروهای رو آماده کن، امشب حرکت می‌کنیم!پرفسور، راه رفتن سرهنگ رو تعقیب کرد و سپس برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. انبوهی از نفربرهای نظامی درحال حرکت بودند و آماده اعزام. سپس در دل خود دعا کرد که همه چیز به خوبی پیش برود. سپس برگشت و به دنبال سرهنگ به سمت چادر رفت.مارتین به سمت تاریکی حرکت کرد و چراغ قوه را از دست نیک گرفت. فقط بیست قدم برداشته بود که ناگهان، پاتریک دوربین خود را تکان می‌داد و گفت: اه! لعنتی! این یهو چه مرگش شده!الیشا برگشت و به پاتریک گفت: چیشده؟پاتریک گفت: نمیدونم، فقط از کار افتاده. احتمالا منشا تداخل مغناطیسی این غار باشه که نمیزاره سیگنال‌ها در تراشه عبور کنن و تونل زنی کوانتومی رخ میده، در نتیجه، داده‌ها مخدوش میشن؛ پس عملا نمیتونه فیلم برداری کنه.الیشا با کمی گیج شدگی به پاتریک زل زده بود.پاتریک گفت: دکتری کامپیوتر دارم.الیشا که تازه این رو فهمیده بود به نشانه تایید سرش رو تکون داد و به راه رفتن ادامه داد. ناگهان به چهره مضطرب نیک برخورد که در تاریکی دنبال چیز مهمی می‌گشت.الیشا بازو نیک را گرفت و گفت: نیک. چیشده؟نیک با چهره عرق کرده رو به الیشا کرد و گفت: مارتین! اون اینجا نیست!پاتریک که تازه این رو فهمیده بود، استرس شدیدی گرفت و گفت: بچه‌ها! فک کنم اوضاع داره خیلی سریع از کنترل خارج میشه!سپس به سمت اونها راه افتاد. هر قدمی که بر میداشت، به دلیل نامعلومی، به پشت سرش برمی‌گشت و به ورودی غار نگاه می‌کرد و تعرق صورتش بیشتر می‌شد. نیک از لابه‌لای پاهای پاتریک، در ورودی غار چیزی رو میدید که بقیه نمیدیدن، حتی پاتریک؛ دخترکی با موهای آشفته و چشمان سبز! نیک به نفس نفس افتاد. الیشا رو به نیک گفت: نیک؟ نیک!نیک رو به الیشا کرد. صورتش کاملا خیس بود. الیشا گفت: عزیزم. چیشده؟نیک گفت: فقط بیا مارتین رو پیدا کنیم و برگردیم کمپ!پاتریک که به اونا رسید، گفت: موافقم! بیاین سریع‌تر بریم!نیک با دهان باز سرش رو به نشانه تایید تند تند تکون داد و به سمت تاریکی درون غار حرکت کرد ناگهان،- نیک!نیک با دلهره برگشت. پاتریک اون رو با ترس صدا زده بود و گفت: الیشا!الیشا ناپدید شده بود! اونها اصلا از هم فاصله نداشتن، ولی الیشا اونجا نبود! پاتریک شروع به لرزیدن کرد و با چهره تُرشيده و پر از ترس گفت: دیگه دارم میترسم!صدایی در گوش نیک نجوا کرد. صدای یک مرد حکیم بود. نجوا صدا چنین بود: هدیه‌ام به شما مهمانان ناخوانده‌ام، مرگ!نیک پلک زد. میخکوب شد. همین که پلکش را باز کرد، همان دخترک بود، اما روبه پاتریک و سرش را به او برگردانده بود، تا به نیک نگاه کند. چشمان سبزش در تاریکی غار، به رنگ زیتونی در آمده بود و از لابه‌لای موهای آویخته‌اش به سختی نمایان بود. سپس نیک پلک دوم را زد، دخترک آنجا نبود! نیک ترسید. و گفت: پاتریک! پاتریک! ههه همین الان، یه دختر بچه اینجا ندیدی؟!پاتریک تو جوابش گفت: نیک!... دارم میفتم!ناگهان پاتریک با هیکل بزرگش رو به صورت خود نقش بر زمین شد و دخترک پشت سر او با دستان آغشته به خون ظاهر شد، و بر روی زمین حالت چهارزانو نشسته بود و در حال ور رفتن با ستون فقرات متمایل به قرمز پاتریک بود!نیک ترسیده بر زمین افتاد و به سمت عقب خزید، ناگهان دخترک خیلی سریع و بی درنگ، با نگاهی تیز رو به او برگشت، و نیک بلافاصله، بی تحرک وایساد. با خودش فکر کرد شاید آن موجود هر چیز که هست، اگر حرکت نکند، او را تشخیص نمی‌دهد. دخترک از جایش بلند شد و به سمت نیک قدم بر میداشت. سپس خم شده و چهار دست و پا و مانند عنکبوت حرکت می‌کرد. نیک بسیار ترسیده بود و میخواست فرار کند، اما از جایش تکان نخورد. دخترک به مقابل صورت نیک رسید. نیک به تپش قلب افتاد. دخترک از لابه‌لای موهایش، به چشمان او نگاه کرد. سپس دستش را به چشم چپ نیک دراز کرد و ناگهان، چیز چسبناک و کروی شکلی از مقابل چشم راست نیک در دست دخترک در حرکت بود و دخترک آن را در دهان خود گذاشت! نیک گیج شده بود. آن چشم چپش بود! اما چرا چیزی حس نکرد! چرا دردی حس نکرد! چرا خونی نریخته بود! نیک به لرزش افتاد، و دخترک پس از قورت دادن کره چشم نیک، از گوشه چشم به او زل زد. نیک بیشتر بر تپش و لرزش آمده بود، ناگهان، شاخه کلفت و بزرگی مانند تبر بر سر دخترک فرود آمد و سر دخترک را مانند عروسک، به شکل حرف Y درآورد! نیک ترسیده و به عقب خزید و دست بر کاسه خالی چشمش گذاشت. او تازه درد را به دلیل کاهش هورمون‌های ترس حس کرده بود. در مقابلش، مارتین که تماما عرق کرده بود و لاله گوشش گزیده شده و خونی شده بود، به بدن بی‌جان دخترک گفت: هیولا لعنتی!سپس دست نیک را گرفت و بلندش کرد و گفت: بجنب! باید بزنیم به چاک!نیک گفت: نههه! نههه! الیشا!مارتین: متاسفم پسر! ولی اون گم شده.ناگهان صدای آشنایی شنیدن. الیشا بود که در حال دویدن به آنها بود و میگفت: واینسید! واینسید! فقط بدویین! ناگهان دخترک که بی‌جان طلقی می‌شد و سرش به شکل Y بود پرید و دستش را در شکم الیشا کرد و خون زیادی فوران کرد. الیشا بر زمین افتاد. نیک فریاد زد: الیشاااا!دخترک سوراخی که در شکم الیشا بی‌جان ایجاد کرده بود را شکافت و سپس توده‌ای از سلول‌های نوپا را از رحمش بیرون کشید و خورد. توده‌ای که فرزند نیک و الیشا بود.نیک ناامید و با چهره گریان به الیشا برای آخرین بار نگاه کرد. دخترک با دهان خون آلود و چهره وحشتناک خود به آنها نگاه کرد و با جیغی آمیخته با صدای گریه یک نوزاد به آن دو حمله کرد.ساعت شش بامداد بود، و خورشید جنگل را روشن کرده بود و تدارکات نظامی در محل حفاری آغاز شده بود. پرفسور، مقابل جمجمه قرمز و بی چهره نیک که رو به جسد الیشا بود، ایستاده بود و با بغضی عمیق و چشمانی پر از اشک به او نگاه می‌کرد. سرهنگ به سمت او آمد و گفت: نگاه کن! نگاه کن! بهت نگفته بودم باید زودتر حرکت میکردیم...سرهنگ به نکوهش پروفسور ادامه میداد، اما پروفسور از شدت غم، از پشت عینکش، صدای هیچ چیز و هیچ کس را نمیشنید، فقط به دهان سرهنگ، که از شدت خشم باز و بسته می‌شد نگاه می‌کرد. ساعتی گذشت و اجساد را با ملافه سفید تمیزی پوشاندند. پروفسور حلقه نامزدی نیک و الیشا را برداشت و آنها را در زنجیر پلاک خود بر گردنش آویخت. سپس غار را به ورودی غار ترک کرد تا نفسی تازه کند. به حکاکی‌های ورودی غار نگاه کرد. هیروگلی‌ها آشنا بودند. این معبد خنسو بود! خدای مصری! او معبد گمشده خنسو را پیدا کرده بود! سوالات زیادی در ذهنش پدیدار شد. اما یاد نیک و الیشا افتاد. تصمیم گرفت نام عملیات را کوپرنیک بگذارد. از نام نیک کوپر و کوپرنیک که مدل کوپرنیک را کشف کرد و خنسو، خدای ماه. سپس چیزی را پشت سرش حس کرد. به تپه مقابل معبد چشم دوخت. در آن دور دست چیزی بود که به سختی می‌توان دید. شبیه یک انسان بود. پروفسور عینکش را جابه‌جا کرد و چند قدم به جلو رفت و عمیق‌تر نگاه کرد. سپس زیر لب با ترس گفت: خنسو!آری! آن مومیایی عظیم‌الجثه با سر یک پرنده شکاری، خنسو بود‌. خنسو و پروفسور از آن فاصله به هم چشم دوخته بودند. سپس دخترکی را دید، که کنار خنسو آمده و با دست کوچکش، انگشت سبابه خنسو را در دست گرفت و مانند یک پدر و دختر راه خود را کج کرده و ناپدید شدند!تیم تولید، در حال جمع کردن وسایل خود بودند و فیلم برداری خود برای ساخت مستند را اتمام کردند و در حال صحبت بودند. پروفسور از پشت پنجره دست به جیب، به بیرون نگاه می‌کرد و سپس دستی بر سینه‌اش کشید. حلقه‌ها را از پشت پیراهنش حس کرد. سپس به سمت راوی رفت.- آقای کریسی.راوی کریسی: بله پرفسور؟- یه لحظه بیاین اینجا.آن دو به سمت پنجره رفتند تا در خلوت صحبت کنند. پرفسور کراواتش را در آورد و سپس دکمه‌های یقه‌اش را باز کرد و زنجیر حلقه‌ها را باز کرده و حلقه‌ها را به راوی نشان داد و گفت: تا آخر عمرم، قراره بهای اشتباهی رو که کردم رو با خودم حمل کنم و بارش رو به دوش بکشم؛ نیک مثل پسر خودم بود. تنها پسری بود که داشتم. همه اینها...همه اینها...سپس رو به ماه کرد و گفت: همه اینها به قیمت پیدا کردن اون بود.راوی به ماه نگاه کرد و گفت: ماه؟سپس مکث کرد. خنسو! پروفسور ابتدای فیلم حرف از خنسو زد. پروفسور با چهره‌ای غمگین و نگاهی پر معنا نگاهی به راوی کریسی انداخت. راوی سکوت کرده بود. سپس دستی بر شانه پروفسور گذاشت و گفت: اونها پیش خنسو جاشون امنه.و سپس رفت. پروفسور رفتن و قدم‌های راوی کریسی را با چشمانش تعقیب کرد و سپس حلقه‌ها رو در مشتش فشرده و با چشمان پر از اشک، رو به پنجره برگشت و به غروب نیلی رنگ آسمان با منظره ماه کامل نگاه کرد. منظره زیبا و آرام بخش و غم انگیزی بود. پر از حس پشیمانی و اندوه، پر از حسی که شیون مردگان در کشتی خنسو، همچون مسافران، به سمت آسمانهای دوردست در حرکت بودند. شش سال از اولین و آخرین دیدار پروفسور با خنسو می‌گذشت...- اکنون که این کتاب را به پایان میرسانم، تصمیم گرفتم پس از مرگ پروفسور، مستند را بدون سانسور پخش کنم و حلقه‌های نیکلاس و الیشا را در موزه باستان‌شناسی دانشگاه آریزونا به یاد آن اکتشاف‌گرانی که هرگز جان سالم به در نبرده‌اند، هدیه دهم. شش روز قبل از مرگ پروفسور من با او ملاقات کردم و او به من می‌گفت که خنسو به ملاقات اون اومد و به او گفت که با نیک و الیشا مهربون بود، و به اون تضمین داده بود که اون هم در آرامش به اونها ملحق میشه. اون روز حرف پروفسور من رو درگیر خودم کرد. ناشناخته‌ها و فراموش شده‌ها.راوی کریسی، کتابش بست و سپس بلند شد و جمعیت برای او دست زدند. او به نشانه تشکر، رو به جمعیت، سر تعظیم فرود آورد و سپس سالن را ترک کرد. شب در موزه که همه رفته بودند و تاریک بود، خنسو، مقابل حلقه‌ها نیک و الیشا، ایستاده بود و سپس چهار خمره قرمز و یک خمره طلایی، در کنار حلقه‌ها نمایان شدند. به یاد آن پنج تن. پروفسور کالین کروالی، نیک کوپر، الیشا هاتاوی، پاتریک درایور و مارتین پنکاست. پس از آن، هیچکس، حتی راوی کریسی، هرگز خنسو را ندیدند. خنسو، مسافر شب، هرشب در آسمان ناظر بود. خدای ماه.بردیا زیبابافیپ.ن: خوانندگان گرامی، در صورتی که اگر صحنه‌های ترسناک آزارتان داده، ما از شما معذوریم. این داستان با گسترش و سانسور کابوس شبانه بنده ساخته شده.</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 16:01:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریاضی مثل زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-q3n7z9sjcmf3</link>
                <description>همه ما یه زمانی در چنین حس و حالی بودیم.همه ما از ریاضی متنفریم. حداقل، اکثر ما نه همه. باور کنید حتی انیشتین هم از ریاضی متنفر بود! قصد ندارم در این مطلب، از ریاضیات و تنفرمان و یا تاریخچه و عجایبش حرف بزنم.امروزه، شاید هم همیشه از ابتدا، زندگی ما مانند ریاضی سخت و منجزر کننده هست. من در این متون، دنبال مقصر نمیگردم. دنبال، ریشه و علل میگردم. تا شاید، آنهم شااایدد، راه حلی را یافتم. میدانم. بسیار ناامید کننده هست.هنگامی که برای خود غذا درست میکنید، و یادتان میرود، ادویه‌ها را اضافه میکنید، از خود میرنجید. و گاها زیادی بزرگش میکنید و میگویید، چرا مدرسه به ما این را یاد نداد!آری! این وظیفه مدرسه بود! آنها باید به ما یاد می‌دادند. اما به جای آن به ما مشتق یاد دادند. آیا مشتق به ما یادآوری می‌کند چه زمانی باید ادویه را اضافه میکردیم؟ و یا اینکه حتی به ما بگوید، پشت دستت را نسوزان؟ نه!مدارس آنقدر بر خلاف اسم و هدفشان، بی مسئولیت هستند و این چیزها را گردن نمی‌گیرند. اما خوشبختانه، چیزی وجود دارد که مسئولیت این کارها را بر عهده می‌گیرد. تجربه! بلی! درست خواندید.شبی با یکی از دوستانم هماهنگ کرده و سپس سر محل مشخصی، حضور یافته و سپس به پیاده روی و بیرون رفتن کردیم. دوستم، کمی از من افسرده‌تر بود و من میدانستم، یا موضوع شخصی هست و یا موضوعی که نمیخواهد درباره‌اش صحبت کند. میدانستم اگر درباره آن صحبت کنم، باعث بدتر شدن حالات چهره‌اش میشود‌. بنابراین، دنبال هر بهانه‌ای بودم که با اشاره در خیابان به او، حواسش را پرت کنم و او را به لحظه حال بیاورم. در آخر تصمیم گرفتیم، در یک اغذیه، ساندویچ بخوریم. او ترجیح داد در میز بیرون غذا بخورد. پیاده رو خلوت، اما خیابان پر از تردد ماشن‌ها بود. ما نشسته و زیر آسمان سیاه شب، زیر بام شهر، در حال تعقیب عبور مردم بودیم و در انتظار آماده شدن شام.دوستم دهان باز کرد و گفت: میدونی! تو این سال‌ها، به این نتیجه رسیدم که کاش بجای این همه مدرسه که در اون تحصیل کردم، در مدرسه‌ای تحصیل میکردم که در شهرمان هست و همه آدرسش را میدونن. اتفاقا کیفیتش بسیار بالاست. همه چیز در اون تدریس میکنند! حتی چیزهایی که هنگام ورود به دانشگاه میفهمی، یاد می‌دهند.من تعجب کردم و گفتم: جدی؟ پس چرا من نمیدونستم؟!در جوابم آهی کشید و گفت: چون هیچ کس نمیخواد توش تحصیل کنه!با تعجب گفتم: چرا؟! اصلا اسم این مدرسه رو به من بگو!آه بسیار طولانی‌ای کشید و نگاهش را به خیابان و ترافیک نور برگرداند و گفت: افسوس که هیچ مدرسه‌ای بالاتر از این مدرسه نیست. که نامش تجربه است و شهریه آن عمر!من که هرگز از او چیزی نشنیده بودم که متعجبم کند، تعجب کردم و همین تعجبم برای اولین بار از او، بیشتر متعجبم کرد. او راست می‌گفت. هر لحظه زندگی درس است. اما هیچگاه به وجود آن آگاه نیستیم. مانند ریاضی تلخ است.او اضافه کرد: چرا در درس تجربی، به ما تجربه یاد نمیدن؟!چرا در درس اقتصاد، به ما پولدار شدن در همین سن را یاد نمیدن؟!چرا در درس فلان، فلان چیز را یاد نمیدهند؟!انبوه سوالاتی را که دوستم آن شب میپرسید، هرگز او را اینگونه ندیده بودم. کس ديگری بود. او بود، اما خودش نبود. زندگی ما را مانند مهره‌های شطرنج به جان هم می‌انداخت. هیچ کس از این حقیقت، که هر لحظه، لحظه درس گرفتن هست، خوشش نمی‌آمد. یا زندگی تاس را اشتباه انداخته است، یا بشر. یا جبر زندگی، جبر شیون هست یا چشم انسان کور. هرچه مینویسم و تامل میکنم، چیزی جز دو کلمه به ذهنم نمی‌رسد. کور و پنجره!یکی از عجایب‌ جهان این است که، دستیست که همیشه بر ما مغلوب است، و استعدادش آن است که در ژرفا اندیشه، هیچ جز سیاهی نمیابیم. یا آن دست ما را کور خلق کرده، یا خود آنقدر از درکش عاجز بودیم که خود را کور کردیم.سپاس از دوست خوبم، تهمتن، که یکی از کامنت‌های او منجر به تولد نگارش این مطلب چرک شد.بردیا زیبابافی</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 19:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناصر خان</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86-dyh0grlwf8eh</link>
                <description>صبح جمعه، تابستان سال 1395بود و من دبستانی بودم، و تو صندلی پشت ماشین خوابیده بودم و مادرم داشت نارنگی پوست میکرد و بابام مشغول رانندگی به سمت روستا محل زندگی پدربزرگم بود. از شهر سه ساعت یا یکم بیشتر رانندگی بود. ساعت هشت و نمیدونم رسیدیم، و من اون موقع هنوز یاد نگرفته بودم چطور دقیقه‌ها رو بخونم. خلاصه که رسیدیم، و من دقایقی قبل بخاطر دست اندازهای اعصاب خورد کن، که وقتی از روش رد میشدی، کلیه‌هات درد میگرفتن بیدار شده بودم. هیچ جاده درست و حسابی‌ای وجود نداره که صاف باشه و بزاره آدم واسه دقیقه‌ای چرت بزنه. خلاصه که صبح آفتابی با آسمون آبی زیبا و دلچسبی بود. همین که بابام ماشین رو کنار ماشین‌های عموها و درب خانه پدربزرگم پارک کرد، بلافاصله بدون درنگ، از ماشین پریدم بیرون و بدو بدو دویدم سمت پسر عموهام! در ابتدا، به عموهایم برخوردم و پس از سلام و علیک و ماچ آبدار عموهایم و همه‌هایم بر روی لپم، به هزار زحمت با آستین آنها را پاک کردم و قیافه ترشی به خود گرفته بودم. میدونید دیگه، انگار لیس زده باشن! پس از آن توپ پلاستیکی دو لایه‌ای را که با خود آورده بودم، من و پسر عموهایم رفتیم در چمنزار پشت خانه پدربزرگ، فوتبال بازی کنیم. در بقل خانه پدربزرگمان، یک خانه دو طبقه در حال ساخت بود، و ناصر خان و عباس آقا و به همراه دو کارگر دیگر که هر چهارنفر از آشنایان بابام اینا بودند، در حال ساختن خانه و دیوار چینی بودن. ما که سرگرم بازی بودیم و پدرم و یکی از عموهایم در حال نظارت بر کار کارگرها بودند و خانه‌ای که در حال ساخت بودند، متعلق به بستگان ما بود، چرا که خانه پدربزرگ قدیمی شده بود و ترک‌های دیوار بزرگ‌تر شده بودند، به قدری که از اینکه هنوز در خانه آدم زندگی میکرد، دهان دیوار از تعجب باز شده بود که از روی پررویی هنوز آنجا ساکن هستند! عباس آقا داشت از طبقه دوم چایی می‌خورد و به بازی ما بچه‌ها نگاه می‌کرد.حالتی که عباس آقا به یه بشکه نفت زنگ زده متمايل به زرشکی، تکیه داده بود و تو استکان چایی سیاه می‌خورد.سبحان به من پاس داد، منم بدو بدو، سمت دروازه دویدم و شوت کردم؛ توپ درست از روی بلوک آجری که به عنوان تیر دروازه از محل ساخت و ساز برداشتیم، رد شد. من داد زدم گل! گل! و سبحان پریده بود بقلم و ادای سوآرز رو در میاورد، و منم ادای مسی! شهاب که دروازه بان بود داد میزد: نه! نههه! قبول نیس! توپ از رو دروازه رد شده!منم هم گفتم: نخیرم! گله! گل هستش!ما پنج‌تا وروجک، خیس عرق داشتیم سر اینکه گل هست یا نه بحث میکردیم. آخرش بزرگترینمون، ایمان که کلاس چهارم بود، گفت: آقا اصلا پلانتی بزنیم. ما بچه‌ها قبول کردیم. قرار شد سبحان پلانتی بزنه، ولی از بخت بد ما بچه‌ها، یجوری شوت کرد که نفهمیدیم کجا رفت! توپ خورد به سر ناصر خان و از پله‌ها که هنوز کامل نبودن و باید از گودی‌هاش بالا میرفتی سر خورد و افتاد پایین! ما بچه‌ها بخصوص سبحان انقد ترسیده بودیم، فقط دویدیم و پراکنده شدیم! ناصر خان که افتاده بود مدام میگفت: آااای کمرمم! آاااخ، پدرتون رو در میارم نفله‌ها!بابام و عموهام و باقی کارگرا دویدن سمت ناصر خان. عمه‌ها و زن عموهایم و مادرم همه جمع شده بودند. یکی از دختر عمه‌هایم رفت آب و قند بیاورد. عموهام در حال دلداری دادن به ناصر خان بودند. بابام و یکی از عموهام اومدن تو چمن زار و عموم داد زد: از امشب من دیگه هیچ رابطه‌ای با شماها ندارم! گفته باشم!ما که هرکدوم قایم شده بودیم. من و سبحان پشت بوته‌ها بودیم. ایمان از درخت سیب بالا رفته بود. شهاب پشت خونه قایم شده بود و کیان. کیان که اصلا نینجا بود! معلوم نبود کجا رفت. سبحان داشت گریه میکرد و حق حق میگفت: بابام منو میکشهههه!قیافه من به سبحان که مقصر اصلی بود و نمیخواستم گردن بگیرم.من بهش گفتم: کجا رو شوت کردی تو آخه! دروازه کجا بود، خورشید ناصر کجا!بعععله دیگه! آقا ناصر کچل بود و به قول دختر عموها و دختر عمه‌هام به سر کچلش می‌گفتیم خورشید ناصر! بعضی وقت‌ها هم میگفتیم، خورشید ناظر! چون جدا از هم قافیه بودن ناصر و ناظر، آقا ناصر از اون بالا کل دشت رو نگاه می‌کرد و دست به کمر شبیه ناصرالدین‌شاه و شاهان قاجار می‌شد که انگار می‌خواستند ازش عکس سیاه سفید بگیرند مثلا!خلاصه که نیم ساعت گذشت و عموم که عصبانی بود، گفت: میاین بیرون یا خودم بیام سراغتون!اولش شهاب از پشت اومد بیرون. بعدش ایمان از درخت پرید پایین. من به سبحان گفتم: بیا بریم دیگه.سبحان که داشت گریه میکرد: بابام منو میکشهههه! چرا نمیفهمیییی!من بهش گفتم: نترس، کاریت نداره.من و سبحان هم اومدیم بیرون. ولی کو کیان. نینجا لعنتی از پشت نیسان عموی سوم اومد بیرون. یعنی نگم براتون که این بچه چقد باهوشه. ما پنج‌ نفر جلو بابام و عموم وایسادیم و سر خم به پایین. عموم با صدا بلندتر گفت: خسته کردین مارو! هر روز هرررر روز یه بدبختی درست میکنین! زبونم مو در آورد بهتون گفتم اینجا نباشین!اتفاقا عمو حق داشت. یبار کیان شوت کرد توپ خورد به پنجره و نزدیک بود بشکنه! بابام به حرف عموم اضافه کرد: برین از آقا ناصر عذرخواهی کنید.ما همه پنج نفر سفید شده بودیم، ناصرخان رو به شکل یه قصاب کچل سیبیلو، به شکل یه شر خر کلاه مخملی دوره پهلوی میدیم! حالا هرچند یکم تقصیر ایمان هم هست، که همچین داستان‌های شبانه رو برامون تعریف می‌کرد و به ظاهر ناصر خان گره میزدش. خلاصه که رفتیم پیش ناصر خان و عذر خواهی کردیم.ناصر خان که همچنان از درد می‌پیچید، داد زد: من پدر شما نفله‌ها رو در میارم! پوستتون رو مث پوست آهو جدا میکنم! به سر من توپ شوت میکنین؟!بعد یهو بلند شد خواست ما رو با چوب بزنه، ما همه دوباره فرار کردیم سمت چمن زار و همه خانم‌ها و آقایان داد و بیداد میکردن که آقا بچه‌ها رو چیکار داری! بچه‌ان خب! چیزی فهمشون نمیشه، دهنشون بو شیر میده! همین یبار ببخششون دیگه!ناصر تو جواب گفت: اینا آخر و عاقبت نمیشناسن! پدر مادرشون که تنبیه نکنه، یکی باید تنبیهشون کنه!بعدش هوار کشید: بدویین بیایین اینجا!و همینطور که چوب رو تو هوا میچرخوند که انگار مسابقه اسب دوانی بود، بابام اینا و کارگرا جلوش رو گرفتن و نشوندنش و سعی کردن آرومش کنن.بعد از اون صبح طولانی، موقع ناهار شد و ناهار کباب داشتیم، و بوش، اصلا بوش کل روستا رو گرفته بود و دود ذغال کل حیاط رو پوشونده بود! عموم برای عذرخواهی از ناصر خان، خواست که اون و کارگرها واسه ناهار پیش ما باشن، ولی ناصر خان هنوز گله میکرد و گفت که نمی‌ماند و باید بره پیش عیالش!موقع ناهار ما پنج نفر کنار هم نشسته بودیم و آروم و ساکت، غذا میخوردیم و جیکمون در نمیومد، چون عموم از ما عصبانی بود و تند تند و محکم لقمه‌ها رو میجویید و هیچی نمیگفت، یجوری میجویید که انگار لقمه بعدی ما بودیم! همه اقوام ساکت بودن و مثل ما آروم غذا میخوردن. آخرش عموم دهن باز کرد و گفت: من صد هزار بار نگفتم شماهای فلان فلان شده نرید اونجا بازی نکنید! نمیتونید یه دقیقه مثل آدم بتمرگین سرجاتون؟!یکی از عمه‌ها گفت: داداش عیب نداره! اینا بچن! بزار دلشون خوش باشه. شکر خدا کسی آسیب ندید.عموم گفت: آجی نمیشه که! بزنن مردم رو بکشن، بعد ما به خانواده مردم بگیم ببخشید، اینا بچن؟!عمه اضافه کرد: تو خودت همسن اینا بودی، موقع بازی با گردو، نزدی به سر بابابزرگ سالار؟عموم تا این رو شنید، روش رو به بشقاب برگردوند و به غذا خوردن ادامه داد.عموی چهارم گفت: بفرمایید! بفرمایید! غذا داره سرد میشه! میل کنید!همه مشغول شدن.خلاصه که اون روزی که زیبا شروع شد، آخرش با یه تیر خطا تبدیل به محاکمه حضرت داوود شد.روز کارگر مبارک.پ.ن: داستان رو با خلاقیت خودم خلق کردم و هیچ کدوم از شخصیت‌ها و روایات واقعی نیستن و اسم پسر عموهام هم غیر واقعی هست و داستان را براساس یکی از خاطرات کور خودم نوشتم. و در ضمن اصلا هم فوتبالی نیستم!بردیا زیبابافی</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 19:20:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانند مگس باشید</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%DA%AF%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ci4hfvtbtg6s-ci4hfvtbtg6s</link>
                <description>عکس این رمان و داستانش به مطلب ربطی نداره و نمیشه عکس دانلود کرد و منم هیچ مگس زنده‌ یا مرده‌ای تو خونه نداشتم.درود بر شما.حتما آن ضرب‌المثل از سعدی که میگوید:&quot; این دغل دوستان که می‌بینید، مگسانند گرد شیرینی &quot;را شنیده‌اید. ضرب‌المثل معروفی هست. اما برای امروز دیگر جواب نمی‌دهد!در این حکایت میگوید، که با افرادی که دنبال پول شما هستند دوست نشوید. اما من میخوام بگویم شما مگس شوید!بله درست است. شما! خواننده گرامی!چرا؟مگس‌ها موذی هستند و هیچوقت اجاره خانه میزبان را نمیدهند. پول نیش زدن و خون خوردن را نمیدهند. مدام مزاحم هستند و به امان خدا در جایی نمی‌نشیند و مدام در حال پرواز در خانه هستند. همیشه در نقطه کور شما زندگی میکنند. شب که خواب هستید، اگر بدشانس‌تر باشید و چندتا باشند، مسابقه می‌دهند و مدام باید تا صبح صدای آنها را تحمل کنید.ویییییززززز!ویییییژژژژژ!قطعا شما را دیوانه خواهند کرد. هیچ کس نمی‌تواند این موجودات حیف نان لعنت شده را تحمل کند. امروزه شما باید یاد بگیرید مانند مگس باشید.نمی‌گویم اگر مستاجر هستید، اجاره خانه را ندهید، و یا همسایه‌ها را در جواب آزار یافتن از سمت آنها، شما نیز آزارشان دهید؛ بلکه فقط میگویم به صحبت دیگرانی که در مسیر شما سنگ می‌اندازند، توجه نکنید. اگر میلتان میکشد اصلا بی حرمتی کنید! اگر می‌گویند خودت را با ایلان ماسک مقایسه نکن، گوش ندهید. اگر می‌گویند خودت را با شوپنهاور یا نیچه مقایسه نکن، اهمیت ندهید و همچنان به ویز ویز کردن و مگس بازی ادامه دهید.کسی چه میداند، شاید یک روز از یک مگس به خر مگسی تبدیل شدید که الهام بخش مگسان دیگر باشد!درست است که به پروانه تبدیل نمی‌شوید! ولی حداقل بهتر از این است که هیچ چیز نشوید. به جان خودم مگس هم فایده‌ای دارد. حالا اگر موذی بودنش را در نظرنگیریم، حداقل گرده افشانی و یا کمک در تجزیه مفسدان و بقایای زباله‌ها می‌کنند!آری! مانند مگس باشید، اگر می‌خواهید دوام بیاورید. اما مراقب سخنان منفی شدید که مانند مگس کش و بدتر اسپری ضد حشرات هستند، باشید و جا خالی بدهید!مگس بودن راه حل امروزی است.بردیا زیبابافی</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 18:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمله به کامنت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%87%D8%A7-vulfhlu2qb93</link>
                <description>خب درود مجدد بر تمامی دوستان و خوانندگان.مثل اینکه مجدد بخش کامنت‌ها آزاد شده، و چند تن از دوستان ائم از تهمتن و آقای صابر متوجه گردیده و کامنت گذاشتند. من هم رندوم تو مطلب یکی از دوستان یک نظر برای تست اینکه باگ هست یا نه گذاشتم و بعد از اطمینان، هرچند که باز هم بررسی میشه مانند مطالب، کامت گذاشتم.پس عزیزان، حالا که دلتون پر بود، حمممله کنید به بخش کامنت‌ها و به همدیگه کامنت بدید! البته امیدوارم تعداد کامنت‌ها که تیم ویرگول مجبور به سانسور هستن خیلی نباشند و اگر بدتر بیشتر بشن مجبور بشن مجدد از دسترس خارج کنند، هرچند که مجبوریم صبر کنیم...تشکر فراوان از تیم ویرگول که در این شرایط سخت، بخش کامنت‌ها را در دسترس مجدد قرار دادن.بردیا زیبابافی </description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 00:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و وزیر متن</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D9%86-y8lxaygl0ure-y8lxaygl0ure</link>
                <description>اسکرین شات من از فونت زیبای وزیر متن پس از نصب آندرود بر شما.امروز من بعد از خوندن یکی از مطالب ویرگول که حرف از نوشتن و انگیزه بود، ترغیب شدم تا رمان خودم رو تو نرم افزار مایکروسافت ورد بنویسم.حالا چرا گفتم تو ورد بنویسم؛ چون من تا الان رمان‌های خودم رو تو گوشی مینوشتم. می‌پرسید چرا.● دلیل اولم این بود که گوشی در دسترس‌تر هست تا نسبت به رایانه شخصی.● دلیل دوم اینکه اگر در بیرون از خانه باشم، و در عین حال انگیزه نوشتن در من حلول کند، میتوانم در گوشی خود نگارش را ادامه و یا اصلاح کنم.● دلیل سوم، نوشتن برای من ابزاری بسیار قدرتمند هست؛ به تیزی و برندگی تیغ تیز، و به ستبری کوه، و به رسایی طبل.این سه دلیل، این سه ضلع مثلت، دلایل من برای نوشتن هست و من، به هنگام فراموشی، به هنگام ترس، به هنگام خشم، و به هنگام غم مینویسم.اما امروز عزم خود را جزم کرده‌ام تا در این نرم‌افزار بنویسم، هرچند که چون فردی به اصطلاح گیک هستم و میتوانم در گوشی به تمیزی یک کتاب ویراستاری شده بنویسم، اما با خود گفتم، حتی اگر حوصله نداری، انجامش بده. حتی اگر حوصله غذا درست کردن نداری، باز هم برخیز و برای شکمت غذا درست کن. حتی اگر حوصله بیدار شدن نداری، باز هم مثل فنر از جای خود برخیز، و روزت را شروع کن. مقدمه‌ات را آغاز کن.هنگامی که خواستم نوشتن را آغاز کنم، ناخودآگاه به یاد فونت زیبای وزیر متن افتادم و تصمیم گرفتم از آن استفاده و رمان‌هایم را بنویسم. فونت زیبایی که به وسیله زنده یاد آقای صابر راستی کردار، برنامه نویس و عزو جامعه نرم‌افزار‌ آزاد خلق شده است. با هر بار انتقال فایل این فونت به پوشه مقصد، در اعماق ذهنم برای او آرامش روحش را درود می‌فرستادم.اگر تمایل دارید، درباره زندگی این عزیز بدانید، این مطلب را بخوانید.روحش شاد و یادش گرامی.ویرایش: لینک توسط بنده منقضی شد. اما اگر تمایل دارید همچنان از طریق چت ناشناس پیام بدید، لینکی که میدهم را ذخیره کنید.بردیا زیبابافی.</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 13:02:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اطلاع رسانی به نویسندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-prnb6pdeapoo</link>
                <description>دایناسور محبوب گوگلدرود بر تمامی نویسندگان و کاربران محترم ویرگول.از آنجایی که مطلع هستید، بدون در نظر گرفتن علت قطعی گسترده اینترنت، تیم ویرگول بنابر دلایلی نمیتونن بخش کامنت‌ها رو در اختیار عموم بزارن، چرا که ریسک دو طرفه داره.از طرفی یکی از نویسندگان خوب ویرگول حرکت خیلی جالبی زد و اون اینکه از چت ناشناس استفاده کرده تا خوانندگان نظراتشون رو بیان کنند. که حرکت خیلی قشنگیه و واقعا آفرین بهش.مزیت دیگرش ناشناس میمونید و میتونید با ریسک کمتر حرف‌هاتون رو بزنید، نقدها، تمجید و تمهیدات خود را بیان کنید. (البته اگر موضوعات تخصصی رو در نظر نگیریم و سرور به پیام‌های شما و بدتر آدرس و آی‌پی شما دسترسی نداشته باشن)در کل این روش موقتیه و برای جبران در دسترس نبودن بخش نظرات هست، بنابراین، اگر نواقصی موجود بود و یا برآورده کننده کامل نیاز شما نیست، قبل از انجام آن تامل کرده و سپس تست بگیرید تا مطمئن بشید که آیا نیاز شما را برآورده می‌کند یا نه.من همچنان به جستوجو ادامه میدم تا شاید راهکار بهتری پیدا کنم و در مطلب‌های اطلاع رسانی بعدی اعلام خواهم کرد تا باقی دوستان ائم از همه افراد مطلع گردیده و دسترسی ارتباطات را بیشتر کنیم.سپاس از همراهی شما دوستان و همچنین اون دوست عزیزی که زحمت اینکار رو کشیدن تا بنده اطلاع رسانی کنم.و در آخر اینم لینک برای ارسال پیام ناشناس به بنده، و راهنمای لازم در سایت درج شده.اینم لینک امیدوارم که بتونیم با حفظ آخرین ارتباطات، آرامش جمعی رو مستحکم‌تر کنیم.بردیا زیبابافی</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 19:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود</title>
                <link>https://virgool.io/@Bardiya.Zibabafi/%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D8%AF-wvb3h0i5fibr</link>
                <description>قیافه من وقتی دسته گل به آب میدم یا اوضاع قاراشمیش میشهخب.درود بر تمامی خوانندگان گرامی.صبحتون بخیر.هم اکنون که در حال نگارش هستم، در اطرافم امواج وسیع و طویلی را شاهدم که به سمت من هجوم می‌آورند و دیگر چیزی نمانده تا این پاپیروسی را که در آن مینویسم، تبدیل به یک حوله خیس و مرطوب بشود.بگذریم از بی مزه بودن.من به بی مزه بودن و جوک‌های با جنبه بیش از حد شناخته میشم. اما جدا از اون گاها شصت پام میخوره به لیوان سرنوشت و گندکاری.داستان از اونجا شروع میشه که وقتی صبح از خواااب پاا شدممم، و دست و صورتم رو شستم، تا مثثثل گللل باااز بشمم، (امان از کور بودن و آسمان را نگاه کردن) شصت پام خورد به لیوان عزیزی که در آن چایی را ریخته بودم تا بعد صبحانه میل کنم، و چایی عزیزم در تمام کف اتاق پخش گردیده، گویی که مراسم گلاب پاشی باشد، در کسری از ثانیه، موکت‌ها و قالیچه اتاق که به مانند برهوت میمانست، تبدیل به اقیانوس آرام شد.اما درد اصلی اینجاست که حس آن مانند درد این است که گلاب رفته باشد در چشمت و کور شده باشی و از هرچه باقی مانده و نمانده، فقط خاطره‌ای از کودکی‌ات است که به دیوار خیره شده باشی و در تصورت جن خانه پدربزرگ را که متعجب است، که چگونه میتوانی او را ببینی در صورتی که نمیبینی.اما نگران نباشید من هرگز آنقدر ساده نبودم که به دیوار زل بزنم و یا تو چشمم گلاب رفته باشد و گلاب اصلا کورتان نمیکند، اگر از شدت خنده گلاب در چشمتان رفت؛ ولی واقعا درد زیادی دارد.اگر مجدد برگردید بالا و عکس ماه را نگاه کنید، بیشتر می‌توانید در آن لحظه من را درک کنید. که البته اگر واقعا هم درک کنید. اما خب، باز هم دلمان خنک نمی‌شود.خلاصه که اکنون که حساسیتم نسبت به شصت پام بیشتر شده و ای کاش اگر می‌شد از او شکایت کنم، که نه میشود از یک عضو بدن شکایت کرد، و نه حتی هزینه شکایت را دارم. (کاش در پیتزا خوردن صرفه جویی میکردم)ایننننن، شصت پای من است.ایننننن تقصیر شصت پای مزاحم بنده هست.انگشت درررشششت پا من!دررررررشششششششتت!حال اگر اکنون برایتان سوال است در چه حالی هستم، باید عارض شوم خدمتتان که در حال نگاه کردن به این منظره هستم، که ایزدا (پارسی بگیم و رواج بدیم) پس کی این دریا خشک میگردد؟ کی میتوانم مجدد بر روی آن قدم بگذارم و جمله نیل آرمسترانگ را تقلید کنم و بگویم: قدمی کوچک برای یک بشرررر، و گامی بزرگ برای درس عبرت!خلاصه که مثل من انقد به در و دیوار و یا آسمان نگاه نکنید. نگران نباشید هیچ پرنده‌ای بر روی سرتان امضا زیبایی به جا نمی‌گذارد.خاک بر سرت، ای بردیاکه نبردی بویی از دیدن‌هاخالق بینش عالم‌ماحیف چشم به تو داد، ای بی سامان ماحیف است این ایزد پاک راکه دهد به تو چشمی بی‌ادراک راکه نشاید ز استفاده تو سودیو نه تو در جستوجوی او یاریببین بردیا را به راستیکه هرگز نشایدش به آسایشیدوستدارتان: بردیا زیبابافی</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 21:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین مطلب من به دلیل سر درد</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-jojktz2raujf</link>
                <description>وضعیت من حین نوشتن این متنخب...اینجا که پس زمینه‌اش سیاهه، و من پس زمینه سفید رو میزارم تا حس نوشتن بیشتری بهم القا بشه...خب...اینم از این صفحه رو سفید کردم.خب.درود بر تمامی رهگذران و خوانندگان این مطلب.باید در ابتدا پوزش بخواهم بابت خام بودن مطلب.و می‌دانم هیچ کس زیر لب صحبت کردن و یا در دل خود صحبت کردن خود را به نگارش در نمی‌آورد، ولی بزارید بگم یه بزرگواری که اسمش رو متأسفانه یادم نیست، گفته بود که مزخرف نویسی، باعث افزایش خلاقیت و مانع خشکی ذهن در نوشتن میشه.هیچوقت از چرت و پرت نوشتن خجالت نکشید.حتی اگر قراره اسمتون به صورت بولد رو یه کتاب پرفروش چاپ بشه و بگن نوشته‌های اولیه شما قبل از آثار ادبی فعلیتون این بوده!عارضم خدمتتون که از شدت هیجان زدگی و خستگی مفرط ناشی از خاموشی دیجیتال در ایرانشهر گرامیمان، در ویرگول با فضولی بین مطالب طنز و تلخ دیگران، و گذراندن یک سردرد شدید و مرگبار که هفته‌های پیش سپری کرده و جان سالم به در بردم، وسوسه گشته‌ام تا مطالب خام و چرک خود را در اینجا بنویسم.در لحظه که در کلاس بودم، هیجان زیادی برای نگارش اولین مطلب خود داشتم؛ مادامی که اگر قبل از اتمام کلاس مجازی، از شدت هیجان زدگی و شوق، برای هیچ سکته قلبی نکنم.موضوع دیگر آن است که، از نگاه چشم انداز چشمان من، ویرگول، بیابانی از نوشته‌های انباشته و خاک خورده، در کشور زمان هست؛ بنابراین، تصمیم دارم، در هر زمینه‌ای که در آن لحظه برایم جالب باشد، بنویسم.موضوعات کوتاه یا بلند، گاها آنقدر بلند که در وسطش برای جلوگیری از خستگی ذهن خواننده، یه موضوع بی‌ربط بنویسم، تا ذهنش کشش بیشتری تا پایان مطلب داشته باشد.میتوانید از مطالب و یا بندها، جملات و نقل قول‌های من بدون ذکر نام من، که کاری بسیار ناجوانمردانه و ناعادلانه هست؛ الهام گرفته، و یا حتی کپی برابر اصل بگیرید. اما فراموش نکنید، بهترین قسمت این موضوع این است که اگر آن ایده خوب بود، ایده ذهن بنفش و طلایی بنده هست نه شما! شما هیچ چیز برای ارائه ندارید جز من!از طرفی تعریف و تمجید، نظرات منفی و انتقاد، برایم مهم نیست، و در هر حال بیشتر نظرات منفی را میخوانم، تا بیشتر به ذهنیت خوانندگانم و افزایش دایره موضوعات و شیوه نوشتنم پی ببرم.سپاس فراوان که از اوان تا اختتام مطلب، همراهی کردید.نگارش شده بدینوسیله: بردیا زیبابافی</description>
                <category>بردیا زیبابافی</category>
                <author>بردیا زیبابافی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 14:31:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>