<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خانم طراح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Barf-story</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:01:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>خانم طراح</title>
            <link>https://virgool.io/@Barf-story</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عمه خانم</title>
                <link>https://virgool.io/@Barf-story/%D8%B9%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-zkk1ttzfcyac</link>
                <description>همیشه عمه تو ذهنم قد کوتاه و‌تپل بود. هیچ وقت بچه دار نشد و‌مشکلش از شوهرش بود. به شوهرش میگفتیم عمو. خیلی مارو دوست داشت. بیشتر از چیزی ک فک کنید. عمو سرطان ریه گرفت و هیج وقت اون زمانایی ک با اون کپسولای اکسیژن درد ناک نفس میکشید و خس خس میکرد، فراموشم نمیشه. عمو فوت کرد چنذین سال پیش. فک کنم دبیرستان بودم.عمه موند و حوضش.اون سالا ک کم سن تر بودم، با شیدا میرفتیم دم عید یکم خونه شو مرتب میکردیم. اخلاق ب خصوصی داشت ولی. ما چون بچه های داذاشش بودیم، تلخی نمیکرد باهامون. ولی با بقیه چرا تلخی میکرد همیشه.وقتی وسیله هاشو میریختیم بیرون، راستش اونقد همیشه چیزای نو داشت که قابل استفاده نبود دیکه، که عجیب بود. مثلا چند تا پیراهن پیدا میکردیم ک هیچ وقت نداده بود عمو بپوشه. مثلا بیست تا چادر مشکی پیدا میکردیم که نو نو بودن. بیست جفت دمپایی و کفش نو پیدا میکردیم که همراه یه عالمه لباس و شلوار نو، همه رو احتکار کرده بود. هرچی میگفتیم عمه این لباس نامرتباتو بریز دور. تو این همه لباس و چیزای خوب داری. برا کی جمع میکنی؟سکوت میکرذ. تایید میکرد. و سال بعد بیست جفت و سی دست لباس نو دیکه رو احتکار کرده بودشوینده و خوراکی احتکار میکرد. یه عالمه وسیله عتیقه داشت ک استفاده نمیکرد. ادویه احتکار میکرد. از ماشین لباسشویی و جارو برقی ش دلش نمیومد استفاده کنه. یا اگه لباساشو میریختیم تو ماشین، وسط کار ماشینو خاموش میکرد و‌خودشهیچ وقت خونه ش تغییری نکرد.هبج وقت توی خونه ش مهمونی ای نداد. هیچ وقتمامان میگه چون بچه نداشت اینحوری بود. همشم الان میگه ببین عمه تو. یه بچه ای بیار. بچه منظم میکنه زندگی رو.عمه چند روز پیش فوت کرد.من ک نتونستم برا هیچ مراسم ش برم. اما دلم پیش مامان و بابام بود. این اخریا خیلی خیلی اذیت بودن.مامان گفت یه مراسم داخل فلان تالار گرفتیم.و‌من چقد دلم گرقت...ما هیج وقت خونه عمه مهمونی نرفته بودیم. اولین مهمونی عمه برا مراسم فوت ش بود. اولین مهمونی ای که خودش حضور نداشت.دلم گرفت.همیشه اون همه لباس و غذا و کفش و‌ چادر رو‌گذاشته بود برا یه وقت دیکه.اما هیج وقت اون یه وقت دیکه نیومد...همیشه میترسم از احتکار راستشو بخواید..ممنون تون میشم برای شادی روحش یه فاتحه بخونید🖤</description>
                <category>خانم طراح</category>
                <author>خانم طراح</author>
                <pubDate>Thu, 06 Mar 2025 01:09:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین خوردن بقیه خوشحالی داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Barf-story/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-rx3gohjsht9t</link>
                <description>یه دوست ازم یچیز عجیب پرسید چند وقت پیش.گفت اگه کسی دلتو شکونده باشه و تو از ته دلت، شکستنشو ببینی در نهایت و خوشحال شی، کار درستیه؟جوابی نداشتم. امروز دلم شکست. و به دوستم جواب میدم که بله عزیزم. اشکالی نداره خوشحالی ادم بعد دیدن رنج ادمی که رنج ت داده. سالیان سال دلم میسوخت از دیدن رنج ادمایی که رنجوندنم. ناراحت میشدم چرا گلایه کردم به خدا. اما الان؟صادقانه خوشحال میشم زمین خوردنشو ببینم.</description>
                <category>خانم طراح</category>
                <author>خانم طراح</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 19:28:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیب مشتری رو با جیب خودت اندازه نزن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Barf-story/%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%B2%D9%86-r6npuvbn6qxb</link>
                <description>بعد چند سال کار کردن اینو یاد گرفتم که خیلی همه رو جدی نگیرم. بیشتر ادمی رو جدی بگیرم که حاضره برای سفارش مبلغی رو به عنوان بیعانه بپردازه. متاسفانه با اکثر آدمایی که بدون بیعانه کار کردم، اذیتم کردند. اقای همسر، هنوز یه سری ها رو جدی میگیره و هی پیگیری میکنه. میگه فلان خانم اومد دیگه؟ و خب من خنده م میگیره خدایی. همه ادما که قرار نیست ازت خرید کنند.یه مشتری چندین وقت پیش داشتم. اصرار داشت برگه سفارشش به اسم خانومش باشه. اما شماره ی خودش رو برای هماهنگی داد و رفت. دیروز بعد یک ماه برگشت. سفارش لوگو و شاپینگ بگ و کارت ویزیت داد. مغازه لباس بچه فروشی دارند ظاهرا. این بار ازش پیش پرداخت گرفتم. تجربه ای در زمینه ی شاپینگ بگ ، صادقانه هنوز ندارم. اما خب همیشه به خودم دلگرمی میدم و میگم هیچ آدمی دانا زاییده نشده. روز اول که با کارت ویزیت ها کار می‌کردم گیج میشدم و سختم بود. روزای اولی که ازم اسم فونت ها رو میپرسیدن، واقعا همه رو حفظ نبودم‌ از خودم میپرسیدم چطوری ادما اینا رو یاد میگیرن؟و خب الان هم اسم اکثر فونت ها رو حفظم‌. هم مث آب خوردن کارت ویزیت نشون ادما میدم. و خب صادقانه من هیچ زمان اختصاصی ای رو برای این کار نذاشتم. واقعا کم کم و به مرور این کارو یاد گرفتم. بدون این که اذیت بشم حتی!امروز اقایی که گفتم اومد و پیگیری شاپینگ بگ ها رو کرد. یکم نگران شدم. یکی اینکه پیدا کردن چاپخونه معتبر برای شاپینگ بک کار آسونی نیست. چون اولا تیراژ هزار تایی واسه شاپینگ بگ همچین کم نیس. دوما مبلغ میره بالا. و با کوچک ترین خطا، تو زیر سوال میری و نه چاپخونه! چاپخونه ای که باهاش همیشه کار کردم، به نظرم قیمتش یکم زیاد بود. یه چاپخونه تو اصفهان پیدا کردم. فکر میکردم نهایتا مثلا تفاوت قیمت شون یه تومن باشه. اما دیدم نه! تا ۶ میلیون هم تفاوت قیمت هست. به همسر گفتم شنبه زنگ بزنم و بگم برام نمونه شاپینگ بگ بفرستند. چرا که من دقیقا نمیدونم تفاوت بین گلاسه ۱۷۰ گرم و ۲۰۰ گرم توی کار خودشو چطور نشون میده.بعد زنگ زدم به اقای عباسی و ازش پرسیدم که اونا چه قیمتی میزنن کارو. بهم گفت دونه ای ۱۶۸۰۰! و خب برق از سرم پرید. بهم گفت این کارو با گلاسه ۲۰۰ گرم میزنه و کارش هم گارانتی داره. تازه اونجا بود که من سر افتادم شاید واقعا این ۳۰ گرم تفاوت خیلی فاحش میتونه باشه.به مشتری قیمت ابعاد ۲۳ در۲۴  و ۲۴ در۳۰ رو دادم. همسر که داشت لیست قیمت آماده میکرد همش تعجب میکرد و میگفت چقد گرون درمیاد. حقیقت ش اینه کی باورش میشه کاغذ یهو اینقد مسخره گرون شد؟مشتری اومد و دست گذاشت رو گرون ترین گزینه. بعدم گفت اینا ابعادش کوچیکه.  من ۵۰ در ۴۰ میخوام. و خب مسلمون! یه لباس بچه مگه چقد جامیگیره؟ درسته هرچقدر ابعاد بزرگتر باشه سود منم بیشتره. اما خب واقعا توجیه کردن ادما گاهی واقعا برام سخته.در نتیجه گفتم چشم‌. قیمت میگیرم.به همسر گفتم اینجوریه. بارها بهش گفتم جیب مشتری رو با جیب خودت اندازه نزن. یه سریا واقعا پول دارن. و خب واقعا به من مربوط نیست از کجا آوردن و چجوری میخوان خرج کنند. همسر همش شگفت زده بود که واقعا چرا طرف دونه ای ۱۶ هزار تومن حاضره بده!؟گفتم خب اون چیزی رو از دست نمیده. از مشتریش میگیره بعد. تمام!پند امروزجیب مشتری رو با جیب خودت اندازه نزن.تبلیغات</description>
                <category>خانم طراح</category>
                <author>خانم طراح</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 02:21:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام خدای رنگین کمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Barf-story/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-imvnbfcsem5p</link>
                <description>انتخابات شورای بچه هاست. و خب گاهی میان که براشون طراحی کنم.کلاس ششم بود.گوشه ی کارش یه رنگین کمون گذاشتم.به یاد کیان پیر فلک...به یاد به نام خدای رنگین کمان..چقدر گریه کرده باشم با تصویر رقص ش خوبه؟...</description>
                <category>خانم طراح</category>
                <author>خانم طراح</author>
                <pubDate>Wed, 23 Nov 2022 18:27:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردناک ترین چاپ لباسی که قبول کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@Barf-story/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-lngxf6zlrfnw</link>
                <description>من دفتر چاپ و تبلیغات دارم.ارزوی دیرینه ای که بعد از سالها بالاخره تو 28 سالگی بهش رسیدم.اینجا از اتفاقات یه طراح مینویسم. امروز صبح یه سفارش لوگو داشتم. و گرچه قبلا با هر سفارش لوگو دامن از دستم میرفت و پر از نگرانی میشم. اما امروز سرد بود تو دلم. شاید به خاطر این باشه که تجربه ی بیشتری تو اینمدت کسب کردم. کار اقای دهقان که برچسب روی ماشین ش بود رو انجام دادم. همسر امروز عصر باهام نیومد و نشست فوتبال دید. و هر ثانیه هم دعا میکرد که گل بخورن. بهش گفتم روی لباسای تیم انگلیس رو ببین. نوشته ایران. ولی نمیتونست ببینه. بس که تصاویر سریع رد میشد...خلاصه برد و باخت کشور امسال هم برای من فکر میکردم بی اهمیت باشه. اما دیدم نه. برای اولین بار دوست داشتم ببازن. وقتی تو تریبونی داری و ازش به ناحق استفاده میکنی، همون بهتر که پله نشه برات برای ترقی کردن. برای رشد کردن...بعد تنها اومدم دفتر و نشستم کارامو انجام دادم. ساعت هفت و نیم بود دوتا پسر جوون اومدن و ازم خواستن روی لباسشون چاپ کنم. اینترنت خط قطع بود. نمیدیدم چیو میخوان چاپ کنند. بهشون گفتم برین یه لباس با درصد تراکم بالای پلاستیک برام بیارید. گفتند باشه. دوباره رفتند و اومدن. همون لحظه عکس پسر رو بهم نشون دادن. از درون ریختم. مگه چجوری ادما فرو میریزن؟این مرد همونی بود که پریروز دوست همسر استوری کرد و منم بهش تسلیت گفتم. اما بعد میم گفت که اون مرد تصادف نکرده. کشته شده.مرد کنار دوتا بجه هاش لب جدول نشسته بود...همون تصویری که دوست میم هم گذاشته بود. نفهمیدم چرا. ولی یهو گفتم: وای این اقا...و جلوی دوتا پسر جوون زدم زیر گریه. همون لحظه همسر وارد شد. و من یه دستمال کندم و رفتم پشت اشکامو کنترل کردم. ولی نتونستم. گریه م بیشتر شد...میم گفت چته؟ چیشده؟ گفتم اومدن عکس دوست اسی رو روی لباس بزنن...میم گرفت چمه. رفت و باقی سفارشو اوکی کرد و من نفهمیدم چطور خداحافظی کردند. هیچ وقت جلوی یه غریبه برای یه غریبه ی دیگه اشک نریخته بودم.پشت پای مرد تو عکس نوشته شده خون...این پر درد ترین چاپی بود که توی زندگی م قبول کرده بودم</description>
                <category>خانم طراح</category>
                <author>خانم طراح</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 23:57:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>