<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Barka</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Barka</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:32:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1461686/avatar/ciEgqP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Barka</title>
            <link>https://virgool.io/@Barka</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنیک اتک</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%D9%BE%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AA%DA%A9-hc2skixcnena</link>
                <description>من هر شب قبل از خواب میترسم که بمیرمو از اینکه این فکر به سرم میزنه مطمعن تر میشم که شب آخر زندگیمه وگرنه چرا یهو باید فکر کنم که دارم میمیرماگه فکر میکنم دارم میمیرم پس حتما نشونه ست  بعد سعی میکنم خودم رو آروم کنم+تو که نمیخوایی آخرین لحظه های زندگیت با ترس باشه؟! نمیخوایی با خفت و خواری بمیری میخوایی؟تو کاری از دستت برنمیاد صبح میشه و همه اون روتین پوستی مسخره ت قراره استفاده نشده باقی بمونه عینکت لپ تاپت و پولایی که نگرانشون بودی فقط مردن ناگهانیت رو غم انگیز تر میکنهکاری ازت برنمیاد پس سعی کن با اقتدار بمیری..بعد پنیک میکنم پا میشم میشینم چراغ رو روشن میکنم انگشتام رو میشمرم و سعی میکنم صدای قلبم رو با نفس عمیق کشیدن منظم کنمدوباره سعی میکنم بخوابم این بار تسلیمم.. خوابم میبره</description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 15:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب دیدم۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85%DB%B1-xvm4j4mnlywm</link>
                <description>خواب دیدم یه خیابونه یه ساختمون توش بود که انگار باید میرفتم تو یه طبقه ش. انگار لواسون بود یا کرج یه جایی بیرون از تهرانیه بچه جلوی در بود وقتی نگاهش کردم دستاشو نشونم داد کف دستش از بین رفته بود صورتشم زخم بود بهش گفتم دست چی شده جواب نداد با خودم فکر کردم انگار کف دستشو کرده تو اسید جواب نداد میومد سمتم فرار کردم کفشم نپوشیدم دوییدم از پله ها پایین دنبالم میدویید انگار میخواست بهم دست بزنه ازش خیلی ترسیده بودم اومد تو خیابون منم یه جا رفتم تو یه بلندی که نبینتم چون کوچولو بود ولی دیدجیغ زدم رفتم تو یه جنگل طورملیکا و یکی دیگه و نوید محمدزاده اونجا نشسته بودنبهشون میگفتم که این بچه رو ببینین بچهه اومده بود اونجامیگفتن چیزی نیست دستش خونیه دستش خونی نبود من میتونستم گوشتشو ببینم نوید گفت تو چیزایی میبینی که بقیه نمیبینن بچهه رفت من ترسیده بودمدوتا بچه دیگه اومدن دستاشونو یه جوری حزکت میدادن و من پرت میشدم تو ساختمون انگار تله پورت میشدم ون گشت اومده بود تو اون خیابون همه فرار کردن حمله میکردن همه رو میگرفتن بچه هام رفته بودن من دوییدم تو ماشین یکی پرید جلوی ماشیناز خواب پریدم</description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 14:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشت سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-qnsg4wpcsxpo</link>
                <description>من شیرینی میفروشم جایی فرسنگ ها دورتر کودکی تمام آینده اش را به باد میسپارد و من اینجا راجع به طعم انبه و توت فرنگی با کاستارد حرف میزنموقتی که‌ پدری فرزند به زور ۶ ماهه اش را بی سر این طرف و آن طرف میبرد و نمیداند این تکه گوشت هنوز گرم را چه کار باید کرد من کیک تولد توی جعبه میگذارم برای یکی از همین لمپن های اتو کشیدهدنیا اصلا جای خوبی برای زندگی نیست لااقل برای من نبود کاش جای دیگری برای زیستن میافتمشاید هم نباید هرگز میزیستم این شاید ها دردی از دردم دوا نمیکنند من وقتی روی تخت دوست پسرم خوابیده ام پسری از ترس میلرزد و من از لذت نمیتوانم چشم از ارواح به صف شده کودکان چشم بردارم از بوی گوشت سوخته دماغم پر شده و هیچ نمیشنوم پر از خشمم و نفرت از هوای تصفیه آب آشامیدنی و رفاه حداقلی میخواهم بجنگم اما اینجا مجبور نیستم آدم هم که تا مجبور نشود نمیجنگد  </description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 00:39:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عین شین چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C-mbvnkcjnjh36</link>
                <description>میدونی همه فرمول هایی که بهم یاد دادن آدما همه اون چیزایی که بهش میگیم تجربه و قراره یه روزی به کارمون بیاد دقیقا روزی که قراره به کارمون بیاد پوووفمیپره با خودم میگفتم این بار وقتی خواستی با کسی وارد رابطه بشی اول کار رو بکن بعد اون کار رو بکن این یکی کار رو هیچوقت نکن و و و ..حتی نفهمیدم چی شد؟!اصلا همینطوری میشه فهمید چقدر درسته من همیشه تو رابطه هام فقط یک چیز خواستمیک خداحافظی در شان و هیچوقت نصیبم نشدحالا باز شروع کردم به خاطره ساختن و باز با تمام توان خیابون های این شهر رو با کسی قدم زدن چی میشه یعنی؟ </description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 01:42:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای..</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-kjlmcbsvzvja</link>
                <description>من پول ندارم آقای روانشناس پس لطفا فقط بگذارید من حرف بزنمسلام و بعدشب ها سخت میخوابم صبح ها سخت بیدار میشوم سخت فکر میکنم و سخت انتخاب. تمام فعل های روزانه زندگی ام با سختی درامیخته و دیگر آسان هایش را هم سخت باور میکنم با شک انتخاب میکنم. لباس پوشیدنم حرف زدنم و و و نوشتن همه چیز شده بهترش نکرد شاید این گفت و گوی خیالی با شما آقای روانشناس آخرین حقه ای بود که ارزش امتحان کردن داشت. میدانید آقا وراثت و محیط بیش از هرچیز دیگری توی زندگی برایم سوال برانگیز و در عین حال مسخره است.خانواده ام. پول نداشتم آقای روانشناس اسم قرص هایی را که باید برای کابوس ندیدنم بخورم را بلد نیستم.اسم جاهایی که باید بروم را بلد نیستمآدم هایی که حالم را بهتر کنند نمیشناسموقتی تنها مینشینم در تاریکی و سیگار میکشم و میخواهم با خودم سنگ هایم را وا بکنم با چند تای دیگرم دعوا میوفتم. دعوا افتادن توی ذهنم تکرار میشود و خودی میپرسد که مگر تو شمالیی و بعد بقیه ام میخندند چندتایی شده ام. قبلا میتوانست بشمرمشان الان دیگر نههیئت ژوری شده ام..با دیوار های حمام و اتاق و میز حرف میزنم و مقصر تمام مشکلاتم از نظر آن ها میدانید کیست، میشود حدس زد، بله خودم آقای روانشناس.اما یکی هست که حق را میدهد به من یکی از خودم ها که همیشه همه اشتباهات را گردن میگیرد و خودش را بغل میکند و حق را به خودم میدهد.گوشی ام را با همین ۶ درصد شارژ روشن نگه میدارم و برای شما مینویسم که اوضاع این روزها خوب نیستهیچ چیز خوب نیست و این خیلی دور از انتظار نبوده.گاهی میخواهم گریه کنم تا گریه ام میگیرد یکی از خودم ها بدجنسی میکند حواسم را پزت میکند و این بغض را به مرحله بالاتری میبرد. نشمرده ام اما حالا باید مرحله ای چهار رقمی باشم بغض های گنده گلویم را میفشارد آقای روانشناس و هرچه سعی میکنم شما را آقا خطاب کنم که حواسم پرت بشود که از هیئت ژوری نیستید نمیشود.همه درونم فحاشی میکنند هو میکنند و میگویند این یکی هم خودت است.من شما را تخیل میکنم آقای روانشناس پشت میز با سبیل لباس سفید اما فایده ندارد شما خود من هستید میدانید چه میخواهم بگویم و میدانید چیزی به پنج رقمی شدن مرحله بغض هایم نمانده.مراقبم باشید لطفا آقای روانشناس فقط بگویید زمان لازم است تا هرچیزی که فکر میکنید برایم ارزش منتظر ماندن دارد.دوستم داشته باشید آقای روانشناس.</description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 01:37:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشفته خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-r4tgsppnhvke</link>
                <description>ساعت حدوده نُه و سی و چند دقیقه شب بود که روی کاناپه از خواب پریدم. صدای تلق تولوق ظرف بین دست مادرم در آشپزخانه و این نور بیش از اندازه ی لوستر وسط پذیرایی خوابم را آشفته کرده بود.درد شکمم به کمر و کشاله ران هایم میزد انگار قدبلندی میکرد پدرسوخته که به مغزم برسد!رسید آخر سرهممادرم شام را برایم کشید و رفت توی اتاقشخوردم و من هم رفتم کنارش خوابیده بودم و از چیزی گلایه میکردم یادم نیست (هست) چه بود.سرش را از گوشی بیرون آورد و نگاهم کرد و جمله ای هم در جهت پیش برد مکالمه ادا کردناگهان به دهانم خیره شد. انگشتش را بدون مقدمه در دهانم کرد _چرا دندونت کج شده؟یعنی چه دندانم کج شده؟ مگر میشود آدم بالغ دندانش شکل عوض کند؟ +یعنی چی کج شده ؟_ایناها دیگه دندون نیشت کج شده+مگه میشه مامان_لابد دندون عقلت جا نداشته به اینا فشار آوردهجلوی آیینه کنار تخت ایستادم و دهانم را باز کردم دندان نیش سمت چپم کج شده بود و خودش را به سمت زبانم کشیده بود به مابقی دندان هایم نگاه کردم دندان عقلم را بررسی کردمتمام دندان هایم غریبه بودند انگار تا به حال اصلا نگاهشان نکرده بودم.انگشتم را از توی لپم بیرون کشیدم و به لبم مالیدملب هایم قبلا قرمزتر بود حالا انگار کمی به خاکستری میزند از کِی؟ نمیدانم گوشه لب هایم خط گونه ای به عمق بیش از چند  کرم پودر افتاده بود.دلم خالی شد، از خواب پریدم.ساعت ۸ صبح  صدای آلارم از خواب بیرونم کشانیدهنوز مطمعن نبودم جلوی آیینه دویدم و خودم را نگاه کردم دندان کج لب خاکستری خطوط ظریف کنار لب و پف چشم. همه چیز عادی بود باید سریعتر از خانه بیرون بزنم اداره دیر شده. پریدم باید نزدیکای چهار صبح باشه دندونم درد میکنه دلم میخواد گریه کنم چرا نمیکنم؟ ترسیدم نمیدونم کجام نمیدونم کیم چند سالمه؟میپرم ساعت دقیقا نه و پنجاه و شش دقیقه شبه احتمالا میدونم کیم به دندونم دست میکشم و گوشیم رو باز میکنم باید این هارو یه جا بنویسم...</description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 21:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوال</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-rpejqcmxhlme</link>
                <description>نگاه کردم . آسمان با شتاب به صورتم میجهید جنگ بود در آسمان .خورشید زور میزد بتابد، آسمان بندش کرده بود زیر ابرهای سترگ.قطرات ضعیف باران چنگ میزدند به هرجا که میشد برای ابر کمک میخواستند. نور تقلا میکرد بازتابش را به چشمم برساند. خون میدوید زیر پوستم. خسته ام؟ شاکی ام؟ چطوری ام؟ چی ام؟ تنهام؟ کسی کنارم هست؟ سوال میکنم؟ میدانم؟ رها هستم آنقدر که دست باران را بگیرم بگویم برویم ابر را نجات دهیم؟ در بندم ؟ همانقدر که خورشید زیر ابرهای سترگ؟ هذیان میگویم؟ تب دارم؟ مادرم زنده است؟ شب آن هنگام که بر طاق ماه مینشینم و به خورشید میخندم باران و ابر و نور و زهل دقیقا به کدام طرف نگاه میکنند؟ سبزم؟ تشنه ام؟ مزه خاک میدهم؟ ذره ام؟ ماده ام؟ وجود دارم؟ پاهایم را آویزان میکنم از مریخ به سمت زمین و اقیانوس را تماشا میکنم. بزرگ میشوم بزرگ ترچمباتمه میزنم کنار اورانوس و بر روی گودیش دست میکشم. حس میکنم؟ زمان میگذرد؟ دست دارم؟ فکر میکنم؟بزرگ میشوم. باد میکنم. باد میکنم. بزرگ میشوم. جهان را  گاز میزنم. مزه میدهد؟ دندان دارم؟ سیرم؟ جهان را گاز میزنم. جهان را قبل از آنکه خورشید را گرفتار کند گاز میزنم.</description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 08:55:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز،تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-emk5fgrklzkh</link>
                <description>بله باز!باز به معنای دوبارهکافه آمدن هایی به امید دیدار کسی که تنهاییت را بگیرد و سه کامش را حبس ریه هایش کند، رویش سیگاری آتش بزند تا باز شود اما ...بله بازهمین حالا میتوانم گریه کنم اما بیش از این نمیخواهم این تنهایی را با پرزنت اشک به معرض نمایش پسرهای کافه ای بگذارم که شاید توی ذهنشان دارند برنامه آشنایی بیشتر میچینند یا شاید هم نه..امروز هوا برفی بود سمت خانه، من آمدم اینجا لبخند مانده از برخورد دانه های برف مثل آسفالت وسط کوچه پشن خشک شد.ذهنم تمرکز ندارد و این پرش های مزخرف و عدم انسجام از همان حاصل میشود.دیگر دنیا چطور باید به کسی بفهماند که بی رحم تر از خودش آدم هایی‌اند که درونش زندگی میکنند؟دیگر چطور باید به چیزی چنگ زد وقتی انگشتت خون مرده و سرد شده و حتی تصور چنگ دیگر درد دارد؟باشد باز و بله، باز تلفن های سپهر و نیما و سعید هیچکدام اندازه یک سوم این صندلی خالی رو به رویم را پر نکرد این ها اصلا معلوم نیست چرا به من زنگ میزنند اما من مشخصا به دلیلی به آنها زنگ میزنمبله برای پر کردن یک سوم صندلی رو به رویم بله.. بازحالا آن تنهایی کافه رفتن ها که آرزویش را بیشتر هفده هجده ساله ها دارند نصیب بیست و سه ساله هایی میشود مثل من که  گوشیشان را باز کنند و بنویسند بله بازباز تنها ماندمباز نوشتم که تنها ماندم و باز نوشتم بازو باز بازی با کلمات اندکی سرم را گرم میکند حتی اگر صدای خسرو توی سرم تکرار شود که کلمات مهم نیستند و محتوا مهم استهیچکدام مهم نیستند حالا و هروقت دیگر که امیدواری یک سوم صندلی رو به رویت به کسی اختصاص یابدنه ..کجا بودید وقتی میخواستم؟جواب ندادید؟باز؟امروز اینجا تولد من استهمان که تمرین کرده بودم توی کافه تنها بگیرم با صندلی رو به رویم درد و دل کنم توی نوت گوشی چیزی برای خودم بنویسمبیشتر وقت ها تولدم است باز ... تولدم است</description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 16:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلاهت</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%AA-eim3pcog36rx</link>
                <description>در حال حاضر فقط باید بنویسم. فکر کردم که چه؟ و بعد دیدم فقط میدانم که باید بنویسم مثل تمام متن هایی که نوشتم و نوشتم و نوشتم و هیچ.تا اینجا پس فقط میدانم که باید بنویسم.دارم لفت میدهم کش میدهم تفت میدهم که بفهمم باید چه بنویسم. اصلا چرا باید بنویسم؟ باور کنید خانمی/آقایی که شما باشید، نمیدانم. این هم شده سرگرمی وقت و بی وقت زمان هایی که میخواهم مفید تر از مواقع دیگر باشم. هی یک صفحه سفید را باز میکنم و مینویسم و مینویسم و در همه آن ها نشانی از این جمله میخواهم بنویسم هست.گاها نمیخواهم بنویسم نوشتن میخواهد بنویسم و گاها میخواهم و نوشتن نمیخواهد بلاهت...</description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 13:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوتی که همچنان پاره‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%AA-ji8utsb3be0c</link>
                <description>صبح بود ساعت ۹ اولین بار پام رفت توی گودال قبل چهارراهِ بعد مترو شادمان به سمت دانشگاهجفت جورابام خیس شدن و من تو اولین ری اکشن در حال طی کردن خیابون از این طرف به اون طرف در حالی که ماشین ها پشت چراغ ایستاده بودن نگاهم میکردن احتمالا،میخندیدم.رسیدم اون طرف سیگارم رو روشن کردم.هندزفریم یکیش کار میکرد از یه طرف صدای ماشین هایی که منتظر بودن چراغ سبز شه میشنیدم از اون طرف داریوش میگفت بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو..آقا گودال بعدی!پاهام سردشون بود یکم راه رفتن برام سخت شده بود سنگینی میکردن یکم.کات.ساعت ۶ و نیم عصر تو ایستگاه تاکسی های جلوی مترو علم و صنعت منتظر ماشینم. یه صف طویل از آدم هایی که خطی وایسادن تا نوبتشون بشه.ملاحظه بفرمایید که خطی توی یک راستا نه عقب نه جلو نه اون ور نه اینور دقیقا تو یک راستای مشخص و خب حدس بزنین وات! جایی که من وایساده بودم وسط یه گودال نیمه عمیق آب بود یعنی اگه کفشام سالم بود احتمالا برام مهم نبود اصلا شاید نمیفهمیدم ولی خب تو این وضع وقتی به گودال نگاه میکردم حس میکردم آب توش داره کم میشه و همش مستقیم میره توی بوتمصدای آهنگ رو زیاد کردم و سعی کردم لبخندم رو جمع و جور کنم. نمیدونم داشتم به چی میخندیدم. یعنی من میدونم چقدر این واقعه خنده داره اما نمیدونم چطوری توضیح بدم کجاش خنده داره. انی وی. تو همین گیر و دار صدای تام یورک یهو بعد از دو سه بار قطع و وصل شدن کاملا خفه شد. کیدینگ می؟ آقا از انقدر خنده دار بودن داشت گریم میگرفت که ور رفتم با سیم هندزفری موجب شد دوباره تام جون شروع کنه به چه چه زدن و حدس بزن وات! نفر بغلیم حرکت کرد به سمت ماشین و منم باید تکون میخوردم اما نمیخواستم. آهنگم قطع میشد! معلومه که نمیخواستم داشتم لذت میبردم.تا جایی که میشد سعی کردم وانمود کنم نفهمیدم باید تکون بخورم اما دیگه وقتی بغلیم بهم گفت خانم!؟خیلی سخت میشه ندید گرفت.راه افتادم با پاهایی که به شگل پرگار تکون میخوردن و دستم که تو حالت خاصی سیم هندزفری رو توی جیبم نگه داشته بود اما فایده نداشت موزیک تموم نشده بود که ماشین بعدی اومد همون که منم باید سوارش میشدم موزیک تموم نشده بود که دستم رو به ناچار دراوردم تز جیبم که در رو باز کنم و صدا قطع شد اما من بازم میخندیدم وقتی رسیدم خونه و به مامانم گفتم کمکم کنه بیام تو چون پاهام یخ زده بودن، بازم میخندیدم.اونم میخندید.باور کنین ما واقعا زنده ایم. ما چیزی بیشتر از غصه ایم ما چیزای بیشتر از بی پولی و درد میسازیم مثل خنده ما زنده ایم حرومزاده ها ما هنوز زنده ایم?</description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 00:55:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانه‌ی سیب زمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@Barka/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-uhqrv2u8aprt</link>
                <description>یک عدد سیب زمینی متوسط را انتخاب کردم جلوی سینک ایستاده بودم و جوانه های بدترکیب بنفش رنگش را نظاره میکردم، برخورد آب و گِل به تی شرتم و حرکتش به سمت سوراخ های منظم در سمت راست سینک را نگاه میکردم بلکه احساس انزجار از لمس جوانه های بدترکیب را تلطیف کند، نمیکرد! بالاترین نقطه سیب زمینی بزرگ ترین جوانه متشکل از چهار جوانه بدترکیب بنفش مثل یک جوش چرکی بزرگ روی پیشانی به چشم می‌آمد. برخورد نوک انگشتانم با آن باعث شد چشمم را ببندم و لرزش کوتاهی بر تنم حمله کند.سیب زمینی را پرت کردم وسط سینک و به کابینت کنارش تکیه دادم، هنوز چشمم را باز نکرده بودم. نفسم مقطع و سنگین شده بود.از پنجره بزرگ کناری میتوانستم هوای ابری پاییز را ببینم که انگار فقط داشت از تابستان رد میشد و میخواست عرض ادبی بکند.چاقوی دسته سبز را که در خانه‌مان به چاقو تیزه معروف بود از کشوی همان کابینتی که به آن تکیه داده بودم برداشتم. به سیب زمینی وسط سینک کنار سوراخ های منظم سمت راست نگاهی انداختم، جلوتر رفتم، جوانه ی بزرگ مثل یک لاشخور بر جنازه کرگدنی چمباتمه میزند بر سیب زمینی چمپاتمه زده بود و با دهان خونی به من نگاه میکرد. یک قدم به عقب برگشتم . نفس عمیقی را داخل ریه هایم فروبردم و دو قدم به جلو برداشتم. جوانه بزرگ با نگاهی غضب آلود ریشه هایش را با تمام قدرت در جان سیب زمینی فرو میبرد. نه! نباید اجازه میدادمنفسم را بیرون راندم و چاقو را بالا بردم، سیب زمینی تسلیم شده و مضمحل گوشه سینک افتاده و بوی تعفنش تنفسم را مختل کرده بود. جوانه قهقه میزد و به چشم هایم خیره مانده بود. فقط باید جوانه را ببُرم.فقط باید جوانه را ببُرم .فریاد زدم: فقط باید این لعنتی را ببُرم.جوانه بزرگ شده بود تمام سینک را پر کرده بود.میتپید و با هر تپش بزرگ تر میشد چاقو را محکم در دستم گرفته بودم و فریاد میزدم فقط باید این لعنتی را ببرم.دماغم به بوی تعفن عادت کرده بود و انزجارم از صدای خنده جوانه به اوج رسیده بود.به سمت سینک رفتم و چاقو را به سیب زمینی فرو کردم جوانه میخندید و چشم از من برنمیداشت چاقو را بیرون کشیدم و چند ضربه دیگر به سیب زمینی وارد کردم.خون به صورتم پاشید اما مانع ضرباتم نشد صدای نفس هایم با برخورد چاقو ریتم ملایمی به وجود آورده بود. صدای خنده های جوانه بند آمد. داشتم خون صورتم را میشستم که دستم به برجستگی بزرگ و بدترکیب روی پیشانی ام خورد.</description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jun 2022 19:59:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترو</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-gajyxcfkdaed</link>
                <description>وقتی که نشستم بوی مادر آمد مادر را به مادر مادربزرگم میگوییمپیرزن ها خیلی سخت درگیر زمان شاشیدن توی دستشویی میشوند غالبا از سنی به بعد هرجا که بشود خودشان را راحت میکنند البته نه خیلی راحت بیشتر مجبورند و این ناراحت کننده هم هست برایشان اگر حواس درست و حسابی مانده باشد.اول فکر کردم اشتباه حس میکنم شاید این بوی عطر زن کناری باشد که به مشامم مثل شاش مانده می آید درگیر نشدم کمی گذشت سر از کتابم بالا آوردم و پیرزنی را رو به رویم دیدم که دستش را از روی چادر دور کمرش حلقه کرده و به گوشه ای زل زده با چشمان گرد مطلقا محزون و این موسیقی بی کلامی که اوج میگیرد موقعی که توی اوج بیان احساس پیرزنم هم به نحوی جالب و هیجان انگیز به نظر میرسد. (هندزفری)بوی شاش مانده کل واگن را گرفته و پیرزن چشم از نقطه ی نامعلومی که انگار فقط خودش میبیند برنمیدارد نمیخواستم به او زل بزنم اما دقیقا در راستای دیدم بودنمیدانم پیرزن حالا به چه چیزی فکر میکند آیا اصلا متوجه هست که ساعت ۸ صبح است؟ اصلا میفهمد حالا کجا نشسته ؟دارد کجا میرود؟خم میشود و به خانم کناری اش چیزی زمزمه میکند سرش را چسبانده به شیشه کنارش و حرف های پیرزن را شنیده نشنیده ، جواب نمیدهد یک مشمای بزرگ سیب جلوی پایش گذاشته و پیرزن هنوز با نگاهش ،خم منتظر جواب خانم کناریست احتمالا دخترش باشد یا شاید عروسش شاید برای همین اصلا حالتی از انزجار توی چهره اش نمایان نبود با وجود اینکه پیرزن دقیقا کنارش نشسته بود فقط سرش را تکیه داده بود به کناری و نقطه ی نامعلوم خودش را پیدا کرده بود نقطه های نامعلوم گریزی به مدینه فاضله نیست؟من هم اکثر اوقات به نقطه ای نامعلوم خیره میشوم و در آن تمام شکست هایم را مرور میکنم و این بار پیروزمندانه و سربلند خودم را تجسم میکنمبیشتر وقت هایی که تنها هستم اینکار را میکنم انگار یکی ام در اینجا و یکی در نقطه نامعلوم ام باشد نقطه نامعلوم اما کجا و من کجا غم انگیز میشود فکرش را که میکنم من بیشتر وقت ها جایی زندگی میکنم که وجود ندارد توی نقطه ی نامعلوم زن کناری بلند شد پیرزن هم تلاش هایی برای ایستادن میکند و هردو به قصد پیاده شدن جلوی درب مترو می ایستند.بوی شاش مانده به اوج خود میرسد .</description>
                <category>Barka</category>
                <author>Barka</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jan 2022 19:35:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>