<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بشیر صابر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Bashir</link>
        <description>عاشق خوندن نوشتن و فکر کردنم،
اینجا از حرف‌های درونی می نویسم و تجربیاتم از فیلم‌ها و کتاب‌ها
‌
(جلوی دهان‌مان را گرفته‌اند، پس با ایما و اشاره حرف‌مان را می‌زنیم.)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-06 23:22:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2847100/avatar/t7W6cr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بشیر صابر</title>
            <link>https://virgool.io/@Bashir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو هم وصل شدی؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D9%88%D8%B5%D9%84-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-to8wmptnkju3</link>
                <description>بعد از حدود ۹۰ روز، (فیلتر)نت وصل شد. اولین کاری که کردم باز کردن اینستاگرام بود. کمی از خبرها را خواندم و احساساتِ مختلفی را که به سمتم هجوم می‌آوردند، یکی‌یکی پس زدم؛ الان وقتش نبود، شب که شد به قلبم راهشان می‌دهم. می‌دانی؟ خوبی تاریکی این است که می‌توانی بدون اینکه کسی بفهمد، گریه کنی.در میانِ پست‌ها، ویدیویی از بازیگوشی یک بچه‌گربه دیدم؛ با آن چشم‌های بزرگ و صورتِ کوچکش خیلی بامزه بود. طبقِ معمول آیکون اشتراک‌گذاری را زدم و می‌خواستم برای تو بفرستم که ناگهان انگشتم روی صفحه خشک شد، چشم‌هایم تار شد و گلویم سنگ برداشت. تو… یادم آمد تو دیگر اینجا نیستی.اولین ماهِ زمستان بود که آن اتفاق افتاد. بعد از کلی روز بی‌خبری، تو را دفن کردیم؛ البته نه خودِ خودت را، فقط چند تا از لباس‌های تازه‌ی توی کمدت را. دایی می‌گفت بالاخره باید قبول کنیم و این به همه‌مان کمک می‌کند.اما آن روز مامان حالِ دیگری داشت: «بچه‌ام گم شده، شاید هم گرفتنش. برین وثیقه بذارین، برین دنبالش بگردین، نجاتش بدین… نکنه الکی الکی اعدامش کنن! بچه‌ام نمرده، بچه‌ام اون بیرونه، بذارین برم دنبالش. کی رو دفن کردین؟می‌گم بچه‌ام بیرونه، ولم کنین، خودم میرم دنبالش»آن روزها گذشت اما سیاهی نه. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم مامان دیوانه شده، بعضی وقت‌ها هم کنارش می‌نشینم و با هم منتظر می‌مانیم تا تو برگردی.سوگ همیشه انقدر سخت است؟ یا کیفیتش فرق می‌کند؟ مثلاً وقتی یک پیرمرد ۸۶ ساله‌ی دوست‌نداشتنی می‌میرد، سوگش آن‌قدرها هم سخت نیست؛ حتی شاید خوشحال شوی که دیگر نیست. اما وقتی یک (یا هزاران) جوان کشته می‌شود، فکر می‌کنم چیزی که تجربه می‌کنیم، خیلی بیشتر از یک سوگِ معمولی است.با این حال هنوز سر پا هستیم و ادامه می‌دهیم، هم زندگی و هم مسیر را.گفته‌اند وضعیت اینترنت به قبل از آن موقع برگشته است، اما زندگی‌های ما نه. بله... پرنده‌ی توی قفس وقتی بفهمد که می‌تواند توی آسمان پرواز کند، دیگر توی قفس نمی‌ماند.تقدیم به آن عزیزان...</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 22:00:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست جدید من و آقای رنگو</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%88-dcg35k62zage</link>
                <description>سلام به دوستان عزیز که نوشته‌های من رو میخونند، این مدت هر بار که نوشتم یا منتشر نشد، یا مجبور شدم انقدر تغییرش بدم که دیگه حرف های من توش نبود.اما این بار میخوام یه پیش نویس رو با شما به اشتراک بذارم. لطفا بخونید و نظرتون رو همینجا برام بنویسید.راستی انیمیشن رنگو رو دیدید؟با تشکر از تیم ویرگول</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 13:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدترین سریال ایرانی (که باید ببینید)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-rqdmedokwbd7</link>
                <description>چند وقتی است که دارم یک سریال طولانیِ ایرانی را تماشا می‌کنم. فصل اولش را که دیدم، فهمیدم با اثری طرفم که پر از درد و رنج است و از آن سریال‌هاست که اصرار عجیبی به واقع‌گرایانه بودن دارد.تعداد خیلی خیلی زیادی شخصیت فرعی دارد؛ هر کدام با داستانی ارزشمند، منحصربه‌فرد و شنیدنی. کمی بالاتر، چند شخصیت اصلی حضور دارند که تقریباً تمام خط داستانی‌شان به کنترل همین شخصیت‌های فرعی خلاصه می‌شود.اکثر مخاطبان تصور می‌کردند فقط چند فصلِ اول، پر از غم و بدبختی باشد. اما به عنوان کسی که الان مشغول تماشای فصل چهل‌ و هفتم است، باید بگویم نه :)متاسفانه این سریال هرچه جلوتر می‌رود، اوضاعش بدتر می‌شود.البته اعتراف می‌کنم در فصل‌های پایانی اتفاقات جالب و حتی امیدوارکننده‌ای هم رخ داده است. بالاخره نویسنده کمی جرئت و خلاقیت به خرج داده و چند شخصیت اصلی را حذف کرده است. این باعث شده معادلات داستان کمی بهم بریزد. از طرفی، شخصیت‌های فرعی تلاش می‌کنند خودشان زندگی و آینده‌شان را در دست بگیرند و گفته‌اند بهایش هرچه باشد، می‌پردازند.کارگردان می‌گوید قصد دارد این سریال را حداقل بیست فصل دیگر ادامه دهد. نویسنده اما منطقی‌تر به نظر می‌رسد و می‌داند داستان رو به پایان است و تا همین‌جا هم بیش از حد کش آمده. تهیه‌کننده هم می‌گوید زمانی از هر فصل سود خوبی به دست می‌آورده، اما حالا حتی برای تأمین بودجه فصل بعد هم با مشکل روبه‌روست. از آن طرف شخصیت‌ها… ببخشید، بازیگرها، دیگر چندان تمایلی به حضور در این سریال پر از بدبختی ندارند.در همین فصل چهل‌ و هفتمی که دارم می‌بینم، تعلیق زیادی در هر اپیزود وجود دارد. انگار خود سریال هم دقیق نمی‌داند قرار است به کجا برسد و دارد به نفس‌های آخرش نزدیک می‌شود.در تمام این مدت، من بیشتر از همه شخصیت‌های فرعی را دوست داشتم؛ و البته لوکیشن سریال، ایران را.مطمئن نیستم بعد از تمام شدن این سریال چه سرنوشتی در انتظار شخصیت‌هایش باشد، اما شاید روزی هر کدام‌شان سریال مخصوص خودشان را داشته باشند.سریالی که در آن دیگر نقش فرعی نباشند و زیر تسلط و کنترل شخصیت‌های قدیمی و منفور زندگی نکنند.باشد که آن سریال‌های جدید را زودتر ببینیم، اما تا آن موقع یادتان نرود که باید این سریال را هم تمام کنیم. راستی اسم سریال هم «زخمِ باز» است.پ.ن: بیشتر از 70 روز از قطعی اینترنت گذشت. (مبارکِ آقایان (؟!)، سیم‌کارت سفیدها و VPNفروش‌های قانونی) مرگ بر آمریکا.پ.ن 2: دلار 180 هزار تومان شد. مرگ بر وطن فروش خائن.پ.ن 3: یک ماه از آتش بس گذشت. ولی قیمت‌ها هر روز بیشتر از دیروزه. شاید لانچرها روی اقتصاد و زندگی مردم تنظیم شده، کاش یه بررسی بکنند. مرگ بر اسرائیل.با تشکر از ویرگولو دوستان عزیزی که نوشته‌های من رو میخونند 💛</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 12:35:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آرزوی معمولی تا واقعیتِ امنیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA%DB%8C-p8rjolyfahef</link>
                <description>هیچ‌وقت به واژه‌ها و تعریف‌شان دقت کرده‌اید؟ به این‌که چه می‌گوییم و دقیقا چه چیزی را بر دوشِ یک کلمه می‌گذاریم.مثلا «امنیت» واژه‌ای که اگر بخواهم خلاصه‌اش کنم، می‌شود: «حسِ نسبیِ در امان بودن».اما این امنیت خودش چند بُعد دارد:امنیت جانی: آن اطمینانِ ساده که بدانی قرار نیست کسی به جانت حمله کند.امنیت مالی: این آرامش که دارایی‌ات هر لحظه قرار نیست دود شود یا یک‌شبه در جیب دیگری جا به‌جا شود.امنیت روانی: خیالی که تا حدی آسوده است؛ بتوانی حرف بزنی، بتوانی فکر کنی، بی‌آن‌که هر بار سایه‌ی فردا روی گلویت سنگینی کند.امنیت اجتماعی/قانونی: باوری که قانون، سپر توست؛ نه این‌که خودِ قانون، به تهدیدی دیگر شبیه شود.تازگی این واژه‌ی «امنیت» مثل آوایی تکراری در گوشم می‌پیچد و تقریبا همه‌جا می‌بینمش. اما عجیب است که هر بار به‌جای آرامش، چیزی شبیه دل‌هوره در من بیدار می‌شود.چیزی شبیه صحنه‌ی ذبح گوسفند، کمی آب جلویش می‌گذارند؛ نوازشش می‌کنند و برایش توضیح می‌دهند:«چیزی نیست... فقط می‌خواهم سرت را ببرم، پوستت را بکنم، تکه‌تکه‌ات کنم و بعد کباب‌ات کنم، شامِ خوشمزه‌ای می‌شوی... ترس هم ندارد.»و بعد با نام خداوند بخشنده و مهربان، کار را تمام می‌کنند.از این‌ها که بگذریم، می‌رسیم به اصل ماجرا، یعنی خودِ امنیت. همان «در امان بودن»ی که از سال گذشته، کلمه‌کلیدی تمام صحبت‌ها و سخنرانی‌ها شده است.اما هنوز نمی‌دانم دقیقا امنیت کجاست ...شاید امنیت زیر آوارهای جنگی جا مانده باشد؛ لابه‌لای دیوارهای فروریخته و آرزوهای دفن‌شده.شاید امنیت در پیکر رهبر شهیدمان باشد؛ در قلبی که از شجاعتش بسیار گفته‌اند.شاید امنیت وسطِ جلسه مذاکره باشد؛ روی همان میزهای بلند و براق، میان پرونده‌ها و خودکارهای وسوسه‌برانگیز.شاید امنیت روی آب‌های تنگه‌ی هرمز شناور باشد؛ جایی بین نفت‌کش‌ها، ناوها و حلقه‌ی محاصره.شاید امنیت کنار مدال‌های فرماندهان شهیدمان آویزان باشد؛ میان خاطرات، عکس‌ها و چیزهای باقی‌ مانده‌شان.شاید امنیت در میان کالاهای اساسی‌مان پنهان شده باشد؛ بین عددِ دیروز و امروز، در فاصله‌ای که هر روز بزرگ‌تر می‌شود.شاید امنیت در فضای سایبری‌مان باشد؛ در آن اینترنتی که حالا نزدیک به شصت روز است که برای جلوگیری از حمله دشمن، خاموش شده.شاید امنیت در خیابان‌هایمان در حال قدم‌زدن باشد؛ کنار نوجوانانی که به‌جای قلم، اسلحه در دست گرفته‌اند و پهپادهای دشمن را آش و لاش می‌کنند.شاید امنیت در سایت‌های هسته‌ای‌مان پنهان شده باشد؛ جایی که محرمانگی‌اش هم کم‌کم رنگ باخته است.شاید هم امنیت در کوه‌های دهدشت آواره است؛ در شکافِ سنگ‌ها، در نقطه‌ای که روی هیچ نقشه‌ای نشانی‌اش را ندیده‌ایم.با این‌همه، نمی‌شود پذیرفت که چنین حجمی از هزینه، محدودیت، سختی و فشار، تنها برای خودِ واژه‌ی امنیت به مردم تحمیل شده باشد. نه، نه؛ امکان ندارد.مطمئنم «امنیت» در جایی هست. فقط باید دنبالش بگردیم، کسی چه می‌داند؟ شاید توانستیم نخود سیاه را هم پیدا کنیم.اکثریت ما چیزِ عجیب و غریبی نمی‌خواستیم جز یک زندگی معمولی؛یک کار، یک خانه، یک معشوق و فردایی که لازم نباشد از آن بترسیم.به شمایی که تا اینجا آمده‌اید، قول می‌دهم اوضاع بهتر می‌شود.زندگی‌ها خواهیم کرد. خاطره‌ها خواهیم ساخت. روشنایی‌ها خواهیم دید. فقط ادامه دهید و دوام بیاورید. 💛(سپاس از تیم ویرگول، که مقصر وضعیت پیش آمده و محدودیت‌هایش نیست. بلکه مثل ماست... شاید به دنبال امنیت.)</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 05:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«حق» را فریاد می‌زنم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%AD%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-uiivmngal0ta</link>
                <description>حق، یعنی چیزی که برای داشتنش نباید بجنگی، نباید التماس کنی، نباید ثابتش کنی. حق یعنی «هست»، چون تو «انسانی».الان که دارم می‌نویسم بیشتر از 50 روز است که حقِ دسترسی به اینترنت را از ما گرفته‌اند.دقت کنید، ننوشتم حق دسترسیِ آزاد به اینترنت، بلکه نوشتم حق دسترسی به اینترنت.دسترسیِ آزاد، به این معناست که اینترنتِ شما بدون فیلترینگ باشد. که ما خیلی وقت است آن را نداریم، اما حالا همان دسترسی فیلترشده را هم از ما گرفته‌اند.ما همان‌قدری که حق نفس کشیدن داریم، همان‌قدر هم باید حق ارتباط، حق دانستن و حق حضور در دنیای اطلاعات را داشته باشیم. (درمورد حق آزادی حرفی نمی‌زنم چون در آن صورت پستم مجوز انتشار نمی‌گیرد.)اینترنت در دنیای امروز همه‌چیز است. شاید اسمش را گذاشته باشید فضای مجازی، اما تاثیری که روی زندگی مردم دارد، از هر چیزی که تصورش را بکنید هم واقعی‌تر است. باور نمی‌کنید؟ می‌توانید سری به مقاله‌ی زومیت بزنید.روایت ۱۵۰۰ کامنت از خاموشی دیجیتال: آزمون سخت بقا زیر آوار انزوا، بیکاری، بدهی و فشار روانیشاید تا الان قطعی اینترنت، فشار زیادی به زندگی شما نیاورده باشد، اما کافیست پای کامنت‌های مردم بنشینید تا قلب‌تان به درد آید. (البته اگر قلب داشته باشید.)تصور کنید (دور از جان‌تان) یک بیمار سرطانی هستید. حدود 25 سال دارید، ازدواج نکرده‌اید، نتوانستید تحصیل کنید، شغلی ندارید و کلا حدود 3 ماه از زندگی شما مانده است.بخاطر شرایط بیماری هم نمی‌توانید زیاد تحرک داشته باشید یا بیرون بروید. اینترنت تمام چیزی است که در این 90 روز آخر زندگی‌تان برای شما باقی مانده...چه اتفاقی افتاد؟ ناراحت شدید؟ اوه متاسفم، فراموش کردم بگویم که 50 روز از 90 روز آخر زندگی‌تان اینترنت نداشته‌اید. احتمالا در 40 روز دیگرش هم نخواهید داشت و در حالی می‌میرید که عده‌ای شما را از حق طبیعی‌تان محروم کرده بودند... روحتان شاد و گرامی.بیایید کمی به عقب برگردیم، اصلا چه شد که دسترسی به اینترنت قطع شد؟ جواب کاملش را نمی‌توانم بنویسم. اما می‌گویم جنگ، آمریکای جنایتکار و اسرائیل ملعون!شاید بپرسید اینترنت که از داخل ایران کنترل می‌شود، چه ارتباطی به آمریکا و اسرائیل دارد دارد؟ جواب این را هم نمی‌توانم بنویسم :)گاهی سوالات از جواب‌ها ارزش بیشتری دارند.بیشتر سطر‌های این پست را خودم پاک و سانسور کردم. اما خلاصه‌ی حرف من و احتمالا حرف نود میلیون نفر دیگر چیزی شبیه به این باشد:اینترنت حق تمام مردم است، آن را تبدیل به ارث پدرتان نکنید.(چرا که پدرتان مطمئنا یک نفر است و امکان ندارد چنین ارثی داشته باشد.)آیا این پست منتشر می‌شود؟ امیدوارم بشود.تیم ویرگول را درک می‌کنم و قدردان زحمات‌شان هستم، اما نمی‌توانم درمورد اینترنت هم سکوت کنم.</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ایستادن تا انقلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-j1rdphmle7qb</link>
                <description>بعضی داستان‌ها را برای خوابیدن و بعضی دیگر را برای بیدار شدن می‌نویسند. از بین تمام‌شان یکی را خیلی دوست دارم، آن هم داستان کتنیس اِوِردین است.دختری از منطقه دوازده که داوطلب می‌شود به جای خواهر کوچک‌ترش در «بازی‌ گرسنگی» (The Hunger Games) شرکت کند. همه چیز از همین فداکاری و شجاعت شروع می‌شود. چون هر کسی که مجبور به این بازی شود، می‌داند که شانس زیاد برای زنده ماندن ندارد.در «بازی‌های گرسنگی» حکومت هر سال از هر دوازده منطقه، دو نوجوان را انتخاب می‌کند. مجموعا بیست و چهار نفر، همه‌ی آن‌ها مجبور هستند برای نجات جان خود، دیگری را بکشند. آخرین نفری که زنده بماند برنده است.اما چرا باید چنین بازی‌های وحشتناک و غیرانسانی ترتیب داد؟در ابتدای داستان به ما می‌گویند که این بازی‌ها برای سرگرمیِ رئیس حکومت (پرزیدنت اِسنو)، سرمایه‌داران و مردم پایتخت (کپیتول) است. تصور کنید یک عده پای تلویزیون‌ لم داده و در حالی که تنقلات می‌خورند، شما را تماشا می‌کنند که چطور برای بقا، مجبورید دوست خودتان را بکشید.اما وقتی در داستان عمیق‌تر می‌شویم، معلوم می‌شود که این بازی‌ها صرفا برای سرگرمی نیستند و اهداف سیاسی و حکومتی دارند.پرزیدنت اِسنو همراه بعضی دیگر از مردم در پایتخت زندگی می‌کند. جایی که همه سرمایه‌داران حضور دارند. جایی که همیشه مهمانی به راه است. جایی که مد و فشن حرف اول را می‌زنند. جایی که غذا و نوشیدنی خیلی بیشتر از نیاز کل مردمش است. جایی که زندگی عالی است.پایتخت یا همان کپیتولدر طرفی دیگر با کلی فاصله از پایتخت، دوازده منطقه وجود دارد. در هر منطقه مردم در فقر شدید و نبود امکانات زندگی می‌کنند. برای داشتن نیازهای اولیه مجبور هستند به شدت کار کنند، که در نهایت بیشتر دست‌رنجشان به حکومت، سرمایه داران و مردم پایتخت می‌رسد.منطقه دوازدهاما رئیس حکومت چطور مردم را در برابر این همه ظلم ساکت نگه می‌دارد؟تفرقه بنداز و حکومت کنپرزیدنت اسنو می‌داند که اگر مردمِ دوازده منطقه متحد شوند، حکومتش را سرنگون می‌کنند. برای همین او مردم دوازده منطقه را از هم دور کرده است، راه‌های رفت و آمد را بسته و هرگونه ارتباط را هم قطع کرده است.همچنین در بازی گرسنگی، او دوازده منطقه را در مقابل هم قرار می‌دهد و باعث می‌شود که مردم هر منطقه نسبت به منطقه‌ی دیگر احساس تنفر و دشمنی پیدا کنند.رئیس حکومت یا همان پرزیدنت اسنومردم را بترسان تا جرئت اعتراض نداشته باشندبازی‌های گرسنگی به اندازه کافی وحشیانه و ترسناک هستند. اما هر کسی که در مقابل این بازی‌ها هم اعتراضی کند، همانجا توسط ماموران سفیدپوشِ صلح کشته می‌شود.این یک نمایش ترس است، که ممکن است باعث شود مردم فکرِ اعتراض و مخالفت را هم از سرشان بیرون کنند.نمایش ترس توسط ماموران صلحمشکل، فقر و بدبختیاو چنان مردم دوازده منطقه را درگیر زنده ماندن و تلاش برای بقا کرده، که نه فرصت و نه انرژی باقی نمانده است تا مردم در برابر این همه ظلم بایستند.تا اینجا فهمیدیم که ماجرای کلی از چه قرار است. اما آیا همینطور باقی می‌ماند؟ آیا رئیس حکومت، پرزیدنت اسنو همچنان می‌تواند به ظلم علیه مردمش ادامه دهد؟ اینجاست که کتنیس اوردین وارد می‌شود.کتنیس و اتحاد مردمکتنیس با فداکاری کارش را شروع می‌کند، با هوش و ذکاوت ادامه می‌دهد و اولین اعتراض شجاعانه خودش را در انتهای بازیِ اول، مقابل همه نشان می‌دهد.او ناخواسته باعث می‌شود مردم دوازده منطقه با هم متحد شوند. شجاعت او به تمام مردم سرایت می‌کند، همه در هر جایی شروع به ایستادن می‌کنند. فقر و بدبختی که زمان و انرژی را از مردم گرفته بود، حالا خود نیرویی می‌شود برای اعتراضی محکم‌تر.و کمی بعد انقلاب می‌شود. مردم بالاخره به عدالت و آزادی که لایقش بودند، می‌رسند. پیشنهاد می‌کنم حتما مجموعه فیلم‌هایش را ببینید. چهار قسمت است و هر قسمت خیلی جذاب، مهیج و پرکشش ساخته شده‌ است. بازی‌های گرسنگی فقط برای سرگرمی نبودند، داستان کتنیس و شجاعت و ایستادگی‌اش هم همینطور.مجموعه کتاب‌های بازی گرسنگی یا همان هانگر گیمزاز آنجایی که دسترسی آزاد به اینترنت نداریم، من کلی گشتم و این مجموعه فیلم را در سایتی پیدا کردم که بتوانید بدون دردسر دانلودشان کنید. دانلود فیلم The Hunger Games 2012 – سریال بلاگ (هم نسخه زیرنویس و هم نسخه دوبله بدون حذفیات)در جایی از فیلم، هیمیچ مربی کتنیس به او می‌گوید که وقتی در بازی هستی فراموش نکن که دشمن واقعی کیست.اینجا هم یادمان نرود که دشمن ما ویرگول یا محدودیت‌هایش نیست. ارجاع به بیوگرافی صفحه‌ام.سپاس از تیم ویرگول.</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 13:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه کتاب از طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-jx0wrqy4iibg</link>
                <description>یکی از دلایلی که دوست داشتم زبان انگلیسی خودم را قوی کنم، این بود که بتوانم کتاب‌ها را به زبان اصلی بخوانم. کتاب‌های ترجمه شده معمولا بخش‌هایی از خودشان را از دست داده‌اند.این مدت به کتاب‌های زیادی در طاقچه سر زده‌ام. می‌خواهم سه تایشان را خیلی کوتاه معرفی‌ کنم و بریده‌ای جالب از آنها را با شما به اشتراک بگذارم.کتاب اول، «انسان در جستجوی معنا» اثر ویکتور فرانکلاین کتاب خاطرات و برداشت‌های دکتر فرانکل از دوران زندگی در ارودگاه‌های کار اجباری در آشویتس است. از سختی و سیاهی آن دوران احتمالا اشک‌هایتان جاری شود. شاید هم احساس همدردی کنید.چیزی که من درمورد این کتاب دوست داشتم، این بود که نشان می‌داد انسان تا چه اندازه می‌تواند دوام بیاورد. همچنین از قدرت معنا و امید می‌گفت. اینکه داشتن معنا در زندگی چقدر می‌تواند به شما در برابر هر رنج و سختی کمک کند.بریده کتاب اولکتاب دوم، «زندگی‌های پنهان درون‌گرایان» اثر جن گرانمناگر درونگرا هستید، خواندن این کتاب مثل این می‌ماند که یک نفر در عمیق‌ترین شکل ممکن شما را درک کرده باشد. چنان احساس سرخوشی به شما دست می‌دهد که کتاب را بغل می‌کنید.اگر هم درونگرا نیستید، باز هم خواندن این کتاب برایتان خوب است، چرا که کمک می‌کند تا دوستانِ درونگرای خودتان را بهتر بفهمید و رابطه‌تان را بهتر کنید.چیزی که درمورد این کتاب دوست داشتم، این بود که خوب و بد نکرده بود. نه درونگرایی و نه برونگرایی، برخلاف چیزی که جامعه تحمیل می‌کند، ایراد یا مشکل نیستند. هر دو گروه توانایی‌های منحصر به فردی دارند، ارزشمند و سالم‌اند. تفاوت داشتن مشکل نیست، اینکه توقع داشته باشیم همه مثل ما باشند مشکل است.بریده کتاب دومکتاب سوم، «خودآموز دیکتاتورها» اثر رندال وود و کارمینه دولوکایک کتاب طنز که با لحن تند و خاصی به شما یاد می‌دهد که دیکتاتورها چگونه رفتار می‌کنند. این کتاب برای دوستداران تاریخ و سیاست کتاب فوق العاده‌ای هست.آدم‌ها نوشته‌های سنگین و تحلیلی درمورد آدم‌های بد دنیا را نمی‌خوانند؛ چون جذابیتی ندارد. اما در این کتاب همه چیز خیلی جالب نوشته شده است و شما خواندنش لذت می‌برید. لحن دستوری و طنز-آموزشی کتاب خیلی خلاقانه و سرگرم کننده است.بریده کتاب سومهر سه کتاب معرفی شده را در طاقچه می‌توانید بخوانید. کتاب سوم ترجمه شده است، من خیلی مشتاق هستم تا دسترسی به وسایل ارتباطی (اینترنت) وصل شود و بتوانم نسخه زبان اصلی آن را هم بخوانم.همینطوریو در نهایت روزهای خوب می‌رسد. قول می‌دهم.امیدوارم این پست منتشر شود. سپاس از تیم ویرگول.خطاب به دوستانم: دوستتان دارم، دوام بیاورید، بنویسید، زندگی کنید، ما تمام نمی‌شویم.</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:38:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید یکی از دوستان ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-b7xmmxtxnwzi</link>
                <description>به خودم آمدم و ناگهان متوجه شدم که روحی بیش نیستم. جسمم کجاست؟ مرا کجا دفن کرده‌اند؟ زندگی‌ام چطور تمام شد؟ چطور مُردم و نفهمیدم که مرده‌ام؟ به گذشته بر می‌گردم و چیزی نمی‌بینم. سعی می‌کنم به آینده بروم، اما هی... من مرده‌ام، آینده‌ای وجود ندارد.پس روح سرگردان بودن این‌گونه است. عجیب است که هیچ چیزش عجیب نیست. انگار قبلا هم بوده‌ام، همه چیز آشناست. صدایی می‌شنوم، صدای فریاد و شیون. برای من است؟ نمی‌دانم. به اطراف نگاه می‌کنم. چرا در قبرستان نیستم؟ چرا هیچ قبری این اطراف نیست؟ چرا این همه روح مثل من اینجاست.می‌پرسم اینجا کجاست؟ یکی می‌گوید ناکجا آباد است. یکی دیگر می‌گوید ما را اینجا دفن کرده‌اند. دیگری می‌گوید دفن نه، سوزانده‌اند. هنوز هم صدای شیون را می‌شنوم.می‌پرسم چرا هیچ چیزی از مردنم را به یاد ندارم؟ یکی می‌گوید خوش به حالت. یکی دیگر می‌گوید من هم به یاد ندارم. دیگری می‌گوید وقتی مرگت سریع باشد اینطور می‌شود، احتمالا به سرت شلیک شده و مرده‌ای.کم کم یادم می‌آید. گذشته هم، خیلی آرام و محو ظاهر می‌شود. تاریک است. زیبا نه، اما پر افتخار است. آینده وجود دارد. می‌بینمش. مال من نیست، من مرده‌ام. اما برای بقیه‌مان که زنده‌اند وجود دارد. مثل خورشید روشن است. خیلی هم زیباست، به زیبایی رنگین کمان‌های بهار.خوشحالم. من در تاریخ و ساعت خاصی تمام شده‌ام. اما راه تمام نشده است. خوشحالم که آنها ادامه می‌دهند. خوشحالم که آنها را می‌بینم و آخر راه را هم.(امیدوارم تیم ویرگول این نوشته رو تایید و منتشر کنه. خطاب به دوستای عزیزم که پست جدید نوشتند: ممنونم که می‌نویسید.)</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2026 15:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ویرگول و ویرگولی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%88-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-l4be9jpxwkyd</link>
                <description>حرف زیادی برای گفتن نیست. همگی همه‌ی حرف‌ها رو می‌دونیم.در نهایت نمایش تموم می‌شه و حقیقت عریان. نور می‌آد، همونطور که بهار اومده.دوستتون دارم و براتون امید و قلب زرد می‌فرستم. 💛🌻☀(از تیم ویرگول هم ممنونم که دوباره این گوشه‌ی دنج رو برای ما فراهم کرد. دلم برای نوشتن تنگ شده بود.)</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2026 11:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست‌هام پاک شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D8%B4%D8%AF-ovsrzf73vld1</link>
                <description>اجازه ندارم توضیحی بدم و اطلاع رسانی کنم، فقط میگم خوبم و دوست‌تون دارم.ویرگول پست‌های من رو پاک نکرده. جای دیگه‌ و کسای دیگه‌ای بودن که مجبورم کردن.این پست رو توی نیمه شبِ 24 بهمن ماه 1404 می‌نویسم. صبر کردم تا نیمه شب بشه و بگم که آره، تاریکه. ولی فردا رو هنوز داریم. صبح هنوز میاد. طلوع هنوز نزدیکه. من امید دارم. ما جریان داریم.اگه قراره امید و عشق بدم، چی بهتر از آفتابگردون؟</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 01:18:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتشاراتِ روزنه ی نور</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1-icycuo3fokti</link>
                <description>خاموشی داره بیشتر و بیشتر میشه، ولی ما ایرانی هستیم و هر طور شده راه خودمون رو پیدا میکنیم :)از دیروز بخش «جدیدترین ها» توی ویرگول دچار اختلال شدهاز چند ساعت قبل هم کامنت ها دیده نمیشه و نمیشه هم کامنت جدیدی گذاشتراهکارهر پستی که می‌نویسید تگ «جدید» رو بهش اضافه کنید تا همه مون به پست های جدید دسترسی داشته باشیم.برای کامنت ها هم یکی از دوستای عزیز ویرگولی متوجه شدن که کامنت ها توی انتشارات بازه و هم میشه کامنت گذاشت و هم میشه کامنت خوندپس من انتشارات روزنه‌ی نور رو درست کردم و به همه ی پست های جدید و قدیمی که مرتبط هستن درخواست اضافه شدن به انتشارات رو میفرستم، پذیرفتن رو بزنید تا بتونیم دوباره به کامنت ها دسترسی داشته باشیم.متوجه شدم صفحه و پست های من خیلی مورد توجه هست، و ممکنه بعد از اینکه مسئولین عزیز (؟) این راهکارها رو توی صفحه من ببینند، این رو هم ببندند. اما خب ما همیشه یه راهی پیدا میکنیم. خاموشی هیچ وقت دائمی نبوده و هیچ وقت هم برنده نشده، روزهای خوب و پر نور میرسن.اگه پست تون رو ندیدم و درخواست اضافه شدن به انتشارات براتون نیومد، اینجا برام کامنت بذارین تا اضافه کنم و درخواستش رو بفرستم.پ.ن بعد از انتشار: الان که برای چند نفر درخواست فرستادم، بهم اخطار داد که فقط روزی 3 تا درخواست میشه فرستاد. اما میتونین خودتون انتشارات بسازین و پست های خودتون رو بهش اضافه کنید. این تنها راهیه که میشه به کامنت ها دسترسی داشت. تیم ویرگول عزیز، امیدوارم همه‌ی این اختلال ها فنی باشه و صاحبین قدرت به شما و ویرگول کاری نداشته باشن.</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 15:48:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها (پست موقت)</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-g00vjn7dttp6</link>
                <description>هی مینویسم و هی پاک میکنم. گفتن نداره. همه چیز مثل روز روشنه. فقط باید چشم داشت.تا تولدم هم چیزی نمونده، داشتم فکر می‌کردم هیچ خواسته ای ندارم که بشه اسمش رو گذاشت آرزو.همه شون همون خواسته های معمولی و طبیعی و انسانیه. همون سطح های اول هرم مازلو. همون چیزایی که خارج از این جغرافیا، همه از بدو تولد دارنش.میگفت باید سوگواری کنی. میگفت سوگواری فقط برای مرگ نیست. سوگواری میتونه برای همه ی اون چیزهایی باشه که حتی هیچ وقت نداشتیش. میتونه برای دردهایی باشه که کشیدی. میتونه برای همه ی از دست دادن هات باشه.نمی‌دونم تا روز تولدم چه اتفاقاتی میفته. اما همین الان یه آرزو دارم که میخوام برآورده بشه. مطمئنم آرزوی کل ایرانه.ببخشید که کامنت های پست های قبلی رو جواب ندادم. انرژی ارتباطی و اجتماعیم به شدت پایینه.از تبریک همه برای پنجم شدن پستم، ممنونم :) باید بگم اون پست من تنها نبود، یه نوشته ای بود که دو تا نویسنده داشت. یکیش خودم بودم و یکی دیگه، بهترین دوستم. که امیدوارم الان حالش خوب باشه.جایزه رو هم هنوز بهم ندادن. قرار گذاشته بودیم، هر چی بردیم، نصف نصف. آره دیگه.این وسط فقط کارم هست که داره نسبتا خوب پیش میره و ارتباطی به باقی زندگیم نداره.با تمام تفاوت هایی که ممکنه داشته باشیم، دوستتون دارم.لطفا تبریک ننویسین برام.برای تولدم پست جدا می‌نویسم و هنوزم انرژی ندارم که کامنت ها رو جواب بدم، اما میخونم. قصدم بی احترامی یا نادیده گرفتن یا مغرور بودن و این چیزا نیست. فقط بی حوصله ام و گفتم انرژی اجتماعی لازم رو ندارم.اگه میخواین کامنت بذارین، فقط یه قلب زرد برام بذارین. به نشانه ی گرما، امید، نور و دوستی.پست موقته، احتمالا بعدا پاکش کنم.پ.ن (دو ساعت بعد از انتشار) : حذفش نمیکنم، این پست می مونه به یادگار، برای خودم و هم نسل هام و برای همه ی دوستای عزیزم که اومدم و دیدم این همه قلب زرد برام گذاشتن :)</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 22:59:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نامه‌ی عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-gjf2vkfbsucf</link>
                <description>عزیزِ منناراحتم که دارم این نامه را برای تو می‌نویسم. دوست داشتم ببینمت، جز به جز صورتت را بخاطر بسپارم و بر هر گوشه اش بوسه‌ای بزنم. چنان در آغوش بگیرمت که سلول های تنم به سلول های تن تو وصل شود. اگر یک روز برنگشتم، خودت می‌دانی. می‌دانی که چقدر دوستت دارم و بارها و بارها این را بهت گفته‌ام.یادت هست چه حرف‌هایی درمورد این روزها می‌زدی؟ دروغ چرا، تو از من شجاع‌تری و مردم‌مان برای تو عزیزترند. تو همیشه همه را می‌بینی، قلبت برای همه می‌تپد و اگر حتی یک کار کوچک هم از دستت بر بیاد، از جان و دل مایه می‌گذاری.اگر تصادفی تو را در این بحبوحه ببینم تعجب نمی‌کنم. امیدوارم اتفاقی برایت نیفتد، برای هیچ‌کداممان نیفتد. هر چند همین الان که دارم می‌نویسم، فهمیده‌ام که بعضی‌هایمان به آسمان پرواز کردند و زمین سرخ است.گفتم سرخ، تا به حال به غرور و افتخار این واژه دقت کرده بودی؟ به واژه‌های دیگر چطور؟ صبح؟ بهار؟ آزاد؟من وقتی به کلمه آزاد فکر می‌کنم یاد «درس‌های آزاد» توی کتاب فارسی می‌افتم. همان‌هایی که یک صفحه بزرگ سفید داشت و باید خودمان آن درس را توی کتاب می‌نوشتیم. شاید الان هم همین‌طور باشد.همیشه دوستت دارم.من یه کتابخونه پر از کتاب های قدیمی دارم، توی بعضی هاشون عکس و نامه و دست نوشته هست. حتی نسخه دستنویس رمان بوف کور رو هم داشتم، چاپ بمبئی بود و دستخط خود صادق هدایت بود.این نوشته هم، متن یکی از نامه‌ها بود. جالبه که امروز موقع مرتب کردن‌شون این نامه رو پیدا کردم :) حدس می‌زنید لای چه کتابی بود؟ کتاب چشم‌هایش از بزرگ علوی.</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 15:22:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«به جای هویج، برایم گل بیاور»</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AC-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D9%84-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-fc2ncjpswuz4</link>
                <description>سلام آقای سفیدامروز چهارمین روز از زمستان است و من، در حالی که این کلمات را برایتان کنار هم می‌چینم، بیش از هر زمان دیگری دلتنگتان هستم. منتظرم با دومین برفِ جدیِ شهر، سراغتان بیایم و بسازمتان. البته حق دارید اگر نخواهید مرا ببینید، از آخرین باری که با هم گپ زدیم سال‌ها می‌گذرد و خوب می‌دانم که این فاصله، تقصیر من بوده است.راستش را بخواهید، زندگی در این چند سال اخیر آن‌قدر آشفته و شلوغ شد که فرصت نکردم با نشستنِ هر برف روی زمین، دستکش‌های آبی‌ام را دستم کنم و بیایم سراغِ آن شکمِ چاق و مهربانِ شما. البته که دیگر برایم مهم نیست دیگران چه فکر می‌کنند. اینکه می‌گویند «بزرگ شده‌ای» یا «از تو گذشته که آدم‌برفی بسازی»، بماند برای خودشان. شما برای من فقط یک تندیس یخیِ معمولی نیستید. شما رفیقِ تمام زمستان‌های من بودید، از همان کودکی تا همین چند سال پیش.یادم هست همیشه بعد از اینکه کامل می‌شدید، کنارتان می‌نشستم، یک لیوان شیرکاکائوی داغ می‌گرفتم دستم و برایتان از زمین و زمان می‌گفتم. البته بهتر است بگویم «من» می‌گفتم و شما گوش می‌دادید. من از آن آدم‌های کم‌حرفی هستم که فقط وقتی به کسی اعتمادِ کامل دارند، قفلِ زبانشان باز می‌شود. درست مثل همین حالا که نمی‌دانم چطور شد که به اینجا رسیدم.این نامه قرار بود یک عذرخواهیِ ساده باشد و کمی ابراز دلتنگی. می‌خواستم از حرف‌هایِ نزده‌ی این چند سال بگویم و شما با آن قلبِ سفید و پاکتان، در سکوت با من همدلی کنید. می‌خواستم دوباره همان حرف همیشگی را بهم بزنید. اینکه یادت نرود تو «پسر زمستانی». همان جمله‌ی معروفتان که می‌گفتید: «ما زمستانی‌ها شاید سرد به نظر برسیم، اما تهِ دلمان همیشه یک آتشِ گرم روشن است که سرمایِ دنیا حریفش نمی‌شود.» چقدر ذوق می‌کردم وقتی یادم می‌انداختید در صبحی به دنیا آمده‌ام که برف می‌باریده...آقای سفید، خیلی دوستتان دارم. منتظر برف بعدی هستم تا آن خواسته‌ی عجیب‌تان را برآورده کنم. یادتان هست؟ دفعه‌ی قبل خواستید به جای هویج، برایتان «گل» بگذارم. آن موقع به نظرم عجیب بود، اما حالا که فکر می‌کنم شاید می‌خواستید وقتی نفس می‌کشید، هوا بویِ بهار بدهد. هرچند از نظر منطقی وقتی خودِ گل جایِ دماغ باشد، بویش به مشام نمی‌رسد! اما چه اهمیتی دارد؟ منطقِ ما زمستانی‌ها با بقیه فرق می‌کند.فقط نگفتید چه گلی؟ رز؟ ارکیده؟ یا شاید آفتاب‌گردان؟ تصور کنید با یک آفتاب‌گردان وسطِ صورتتان چقدر بامزه می‌شوید.البته که این نامه ساختار درستی ندارد، درست مثلِ حرف زدن‌هایِ قدیم‌مان، سیال، بی‌هوا و از تهِ دل. خوشحالم که بالاخره برایتان نوشتم. این روزها هر بار که از سرما می‌لرزم، به جای منقبض شدن، یادِ شما و خاطراتمان می‌افتم و گرم می‌شوم.امیدوارم به زودی، زیرِ بارشِ برف، دوباره هم‌کلام شویم.دوستدارِ شما، بشیر پسرِ زمستان</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 08:17:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فقط زنده ماندن تا «پول گرفتن برای نقد فیلم»</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-jr2b51tcza4d</link>
                <description>اوایل مهر ماه بود، مثل فرفره از این شرکت به آن شرکت می‌رفتم و تقریبا به هر دری می‌زدم، بسته بود. چند روزی آزمایشی و بی‌حقوق کار می‌کردم و آخرش می‌دیدم نه، این کار آن چیزی نیست که می‌خواستم و البته شرایطش هم خیلی غیرمنصفانه است.راستش تقصیر من نیست، تقصیر هیچ‌کداممان نیست. ما در زمانه عجیب و غریبی گیر افتادیم. همه‌چیز پیچیده‌تر و سخت‌تر شده و از آن طرف، شرایط اقتصادی هم... ولش کنید، گفتن ندارد.آن قدیم‌ها که پدربزرگ‌هایمان با یک دیپلم مدیرکل می‌شدند و خرج سه تا خانواده و پنج‌ تا عمو و عمه را می‌دادند، شرایط زمین تا آسمان فرق داشت. پس اگر امروز تلاش من و شما حتی هزار برابر آن‌هاست ولی نتیجه‌اش آن‌طور نمی‌شود، نباید خودمان را سرزنش کنیم.همچنین کاملا طبیعی‌ست که بعضی روزها تنها دستاوردتان «زنده ماندن» باشد. به من اعتماد کنید، اخیرا روزهای زیادی را این‌طور گذرانده ام. اما خب، اوضاع همیشه ثابت نمی‌ماند. امید داشته باشید و اگر ندارید، بسازیدش.از این روزهای سخت که بگذریم، الان یک ماه و خورده‌ای می‌شود که مشغول کاری شده‌ام که هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم واقعااا بشود!یادتان هست در پست «از اولین باران پاییزی تا دلیل نبودن هایم» گفته بودم فرصت همکاری با یک مجموعه سطح بالا را پیدا کرده‌ام اما شغل دلخواهم نیست؟ و شغل ایده‌آلی را توصیف کرده بودم؟باورتان نمی‌شود ولی شغل الانم تقریبا همین است!بله من باید فیلم ببینم و نقدشان کنم. در واقع کار برای یک شرکت بین‌المللی‌ست که توی صنعت بازاریابی فیلم است، همچنین می‌خواهد تیم‌هایی از منتقدان حرفه‌ای بسازد. خوبی‌اش این است که هم نقد حرفه‌ای را یاد می‌گیرم و هم دستمزد دلاری دارم.ظاهرا صنعت نقد فیلم بعد از دوران کرونا به شدت رشد کرده و الان خیلی موثرتر از آن چیزی است که شاید تصور کنید.حالا چرا نشستم این‌ها را برایتان نوشتم؟ چون مثل همیشه دوست داشتم شما رفقای ویرگولی را در جریان اتفاقات خوبی که برایم می‌افتد، بگذارم و البته یک خبر خوب و پیشنهاد جذاب را هم بگویم:این شرکت ما، دارد تیمش را بزرگ‌تر می‌کند و دنبال همکاران جدید می‌گردد.پس اگر اهل فیلم و سینما هستید، مسئولیت پذیرید، می‌توانید روزی حداقل یک تا دو ساعت وقت بگذارید، مشتاق یادگیری هستید، سن‌تان 21 سال یا بیشتر است، بدتان نمی‌آید که کار با یک شرکت بین المللی را در رزومه خود داشته باشید و البته درآمد قابل قبول دلاری، به من در تلگرام پیام بدهید، هر سوالی هم داشتید می‌توانید بپرسید.کسی چه می‌داند شاید قسمت شد و با هم همکار شدیم :) و خیالتان راحت باشد که من هوای دوستان ویرگولی خودم را خیلی خوب دارم.پ.ن 26 آذر: فرصت همکاری دیگه وجود نداره، از دوستانی که ابراز محبت و نگرانی و تهدید کردند، ممنونم :)از پاییزی که دارد تمام می‌شود هم برایم بگویید. خوش گذشت؟ باران بر سرتان بارید؟ عاشق شدید؟ فیلم و سریال جدیدی را شروع کردید؟ یا فقط درگیر امتحانات بودید؟_ من دارم سریال The Vampire Diaries رو می‌بینم، این سریال به لحاظ کشش داستانی و شخصیت پردازی، شاهکاره! (حداقل تا فصل پنجم که من دیدم) برای تقویت مهارت‌های زبان هم خیلی خوب و مفیده.</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 08:09:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکلات نعنایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/mint-candy-rxawfnvm5to7</link>
                <description>بالاخره همان چیزی که همیشه ازش می‌ترسیدم اتفاق افتاد. بله من از سرویس مدرسه جا ماندم. یعنی بهتر است بگویم آن‌ بی‌معرفت‌ها من را پشت سر خودشان جا گذاشتند. از فکر اینکه خانم رمضانی و هم‌سرویسی‌هایم فراموشم کرده باشند، قلبم درد گرفت. یادم می‌آید که حتی آسمان هم دلش، درست مثل دل خودم، گرفته بود. آخر هوا خیلی ابری بود، اما ابرها انگار خسته بودند. برگ‌ها هم تو سکوتی نرم، از شاخه‌های آن همه درختِ دور و برم پایین می‌آمدند.آدم این‌جور وقت‌ها بدجوری از همه‌چیز می‌ترسد. تازه مگر من چیزی بیشتر از یک بچه‌ی کلاس دومی بودم؟ پس حتما به من حق می‌دهید که از آن همه تنها بودنِ خودم حسابی ترسیده باشم. فکرش را بکنید تک و تنها تو حیاطِ به آن بزرگی ایستاده باشی. تنها کاری هم که از دستت برمی‌آید این باشد که کیفت را با آن همه لواشک و شکلاتِ توی زیپ‌هایش، دو دستی محکم بچسبی. برای اینکه یک‌وقت در برابر دزدهایی که قرار است سراغت بیایند، بی‌سلاح نمانده باشی.مامان چندباری برایم گفته بود که حقه‌ی دزدها همین است که نزدیکت بیایند و بهت بگویند: «من کلی خوراکی خوشمزه دارم که اگر با من بیایی، همه‌ی آن‌ها را با هم می‌خوریم.» اما من زرنگ‌تر از آن بودم که به این سادگی‌ها گول بخورم. نقشه‌ام هم این بود که تا سروکله‌ی یکی‌شان پیدا شد، و همین که حرف خوراکی به میان آمد، فورا زیپ کیفم را باز کنم و شکلات‌هایم را نشانش بدهم. بعد با لبخند شجاعانه‌ای، مثل آدم‌بزرگ‌ها، به او بگویم: «هاها، من خودم خوراکی دارم!» بیچاره آقا دزده، چه حرصی می‌خورد از این که تمام نقشه‌هایش را نقش بر آب کرده‌ بودم. شک نداشتم خیلی زود حساب همه چیز دستش می‌آمد و پا می‌گذاشت به فرار.اما آن روز، هیچ‌چیز آن‌طور که فکرش را کرده بودم پیش نرفت. چیزی نمانده بود که از آن همه وحشتِ توی دلم گریه‌ام هم بگیرد. ولی قبل از اینکه حتی یک قطره اشک از توی چشم‌هایم سُر بخورد، سرم را بالا گرفتم و همه‌ی اعتماد به نفسم را توی مشت‌های گره‌ کرده‌ی خودم جا دادم، تا از حیاط بیرون بزنم. بالاخره باید یک راهی برای رساندن خودم تا خانه پیدا می‌کردم. همه‌ی فکرم پیش آن دو تا ماهی گنده‌ی توی آکواریوم‌مان بود که تا حالا باید حوصله‌شان از نبودنم سر رفته باشد.با خودم گفتم: «ترسو بودن هم حدی دارد، بهتر است بس کنم. اصلا شاید دنیا آن‌قدرها هم که فکرش را کرده‌‌ام بزرگ نباشد. شاید بشود از حافظه‌ام کمک بگیرم تا مسیری که این همه در آن رفت‌وآمد کرده‌‌ام، یادم بیاید.» خیالم با گفتن این حرف‌ها راحت‌تر می‌شد. ولی اگر بدانید چه غصه‌ای توی دلم جا شده بود. آخر هیچ چیز توی دنیا این اندازه سخت نیست که آدم نداند حتی اولین قدمش را باید کدام طرفی بردارد.بادی که در کوچه می‌پیچید و بوی خاک باغچه‌های پاییزی را تو پره‌های بینی‌ام می‌فرستاد، تنها چیزی بود که می‌توانست حواسم را از آن همه ترسِ توی سینه‌ام پرت کند. همان وقت، صدای ترمزی هم در هر دو تا گوشم پیچید که بی‌شباهت به ناله‌ی پرنده‌ای خسته نبود.من که مطمئنم اگر قلبم هم بنای ناله کردن می‌گذاشت، صدای خسته‌اش درست شبیه صدای همان پرنده می‌بود و صدای همین ترمز. این که آدم بعد از سه تا زنگ درسی سخت که تازه یکیش امتحان علوم بوده، حالا حتی نداند چطور باید تا خانه برود، اصلا موضوع بی‌اهمیت و کوچکی نیست و البته که خستگی‌اش حسابی آدم را از پا در می‌آورد.غرق فکرهای توی سرم بودم و همین‌که به طرف صدا برگشتم، ماشین سبز رنگی را دیدم که جلوی پای من ایستاده. سبز ملایم و کهنه‌‌ای داشت که دست کمی از سبزیِ پسته‌های توی جیبم نداشت. می‌شد اینطور گفت که شبیه زیتون‌های مغازه‌ی رو‌به‌روی خانه‌مان است. به هر حال از همان بنزهای قدیمی‌ای بود که بوی چای تازه و کاغذ خیس می‌دهند.مردی را دیدم که از همان ماشین پیاده می‌شد. کت و شلوار قهوه‌ای تنش بود و یک کلاه روی سرش، لابد برای این‌که زیاد معلوم نشود موهای کمی دارد. عینک بزرگی هم گذاشته بود که چشم‌هایش را، انگار که رویشان ذره‌بین گرفته باشم، درشت و با جزئیات نشانم می‌داد.هر کس دیگری جای من بود از دیدن آن مرد غریبه، که می‌توانست یکی از همان دزدها باشد، می‌ترسید. اما این غریبه لبخند قشنگی هم روی صورتش داشت که به آدم جرئت می‌داد دوستش داشته باشد.با همان لبخند کش آمده‌اش به من سلام کرد و بعدش گفت:– بهم بگو تو بشیر کوچولو رو می‌شناسی؟هرچقدر هم که خندیدنش به من دل و جرئت داده باشد، به هر حال نباید با هیچ غریبه‌ای حرف می‌زدم؛ پس خیلی جدی از او پرسیدم: «چی کارش داری که می‌پرسی؟»با لبخندی که حالا به نظر می‌رسید روی صورتش دوخته باشند، جواب داد: «اومد‌م برسونمش خونه. مگه منتظر همین نبود؟»گفتم: «بشیر خود منم». و از من خواست که سوار ماشینش بشوم تا هرچه زودتر به خانه برگردیم. خانه... ماهی‌های توی آکواریوم... این همه خستگی توی تنم. ولی من که دیگر بچه نبودم. پس محکم روی هر دو تا پاهایم ایستادم و حتی یک قدم هم جابه‌جا نشدم. گفتم:– راستش رو بگو. تو اومد‌ی من رو بدزدی، آره؟کوک‌های خنده‌اش کمی از هر دو طرف کش آمدند. از آن خنده‌هایی بود که هیچ صدایی ندارند و فقط اگر به صورت صاحبشان نگاه کنی معلوم می‌شوند. راستش بدم نمی‌آمد آن خنده را حتی بیشتر از قبل ببینم، اما از اینکه جوابم را نداده بود همزمان لجم هم گرفته بود. پرسیدم:– اصلا تو کی هستی؟جواب داد:– من سروشم. گفتم:– ولی از کجا بدونم که غریبه نیستی؟ من هنوز چیز زیادی ازت نمی‌دونم. بهم بگو دقیقا کی هستی؟– خب... من آدمی‌ام که شکلات نعنایی دوست داره و... پرنده‌ها رو هم نقاشی می‌کنه. حالا خیالت راحت شد؟اولش خنده‌ام گرفت. ولی بعد یاد خوراکی‌های توی کیفم افتادم. پس ابروهایم را در هم کشیدم و مهم‌ترین سوالم را از او پرسیدم:– تو خوراکی خوشمزه هم داری با خودت؟پیشانی‌اش را که با کمی خجالت و شاید هم کلافگی می‌خاراند، جواب داد: – راستش نه، دیگه فکر اینجاش رو نکرده بودم که دلت خوراکی هم بخواد.خیالم راحت شد و همان یک‌ذره نفسی را که کم مانده بود بند بیاید، بیرون دادم. بعد برای آن‌که از نقشه‌های توی سرم بویی نبرده باشد، طوری که انگار خواسته باشم منتی هم سرش بگذارم، گفتم:– حالا اشکالی نداره، من همیشه چندتایی شکلات توی کیفم دارم.و دستگیره‌ی ماشین را کشیدم تا سوارش بشوم.صندلی‌های ماشینش مثل یک کیک تازه بود و روکش چرمشان من را یاد شکلات کاراملی می‌انداخت. داخل بنزش، درست همان‌طور که انتظار داشتم، بوی چای تازه‌دم می‌آمد. تصورش را بکنید که یک فلاسک چای را گذاشته باشند پشت صندلی‌تان و درش را هم برداشته باشند. به جز این، خورشید کوچک و پشمالویی هم حواسم را پرت می‌کرد که به آینه‌ی جلوی شیشه آویزان شده بود. لبخند گنده‌ای هم روی صورتش داشت که این یکی را دیگر مطمئنا با نخ و سوزن دوخته بودند.پرسیدم:– چرا پرنده‌ها رو نقاشی می‌کنی؟جواب داد:– می‌شه گفت یه جورایی مجبورم.– چرا مجبوری؟– خب، آخه خودم دیگه نمی‌تونم پرواز کنم.– پس منم مجبورم کشیدنشون رو یاد بگیرم؛ چون منم که پرواز کردن رو بلد نیستم.– ولی تو با من فرق می‌کنی بچه.با دلخوری گفتم:– اسم من بشیره و بچه هم نیستم. بعدش هم مگه من و تو فرقمون چیه؟دوباره دوختِ لبه‌ی لبخندش از هم باز شد.– خب تو می‌تونی هر وقت که دلت خواست توی رویاهات پرواز کنی.حدس می‌زنم از چهره‌ی در هم کشیده و در حال فکر کردنم فهمیده بود که حسابی گیج شده‌ام. برای همین خودش ادامه داد:– می‌دونی... یه وقتایی هست که ما آدم‌بزرگا پاهامون بندِ واقعیت میشه. «پابند واقعیت بودن» می‌دونی یعنی چی؟معلوم بود که نمی‌دانستم. تو دلم غر می‌زدم که این چه طرز توضیح دادن است. آمدم بپرسم منظورش چیست، که ناگهان کلی نور رنگی تو مردمک چشم‌هایم فرود آمد. از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم. خیابان‌ها مثل خرده‌شیشه‌های توی کلایدسکوپ رنگارنگ شده بودند و آرام آرام شکل‌ خودشان را عوض می‌کردند. خانه‌هایشان نرم می‌شدند، درخت‌هایشان خم می‌شدند و زمینِ زیرشان مثل آب موج برمی‌داشت.یک‌دفعه دیدم که داریم روی دریا حرکت می‌کنیم! دقیقا روی سطح آب!با چشم‌هایی که حالا به اندازه‌ی چشم‌های ذره‌بینیِ او درشت شده بودند گفتم:– چطوریه که غرق نمی‌شیم؟– آدما تو واقعیت غرق می‌شن، ما داریم خیال می‌سازیم.– چرا این کار رو می‌کنیم؟– آخه واقعیت ما رو به جایی که می‌خوایم نمی‌رسونه.با خودم گفتم لابد برای فهمیدن حرف‌هایش زیادی کوچک‌ ام و او باید کمی از خودش خجالت بکشد که اصلا مراعات این چیزها را نمی‌کند. ولی این موضوع آن‌قدرها هم ذهنم را درگیر نمی‌کرد. بیشترِ حواسم درگیر منظره‌ی بیرونِ پنجره بود. یک آبی شگفت انگیز که تا بی‌نهایت ادامه داشت. مثل این می‌ماند که آسمان و دریا یکی شده باشند. خورشید بیرون ماشین هم از رو به رو بهمان می‌تابید. اطراف‌مان پر از آب‌هایی شده بود که می‌درخشیدند. سروش گفت:– قشنگه نه؟ همین مسیر رو که ادامه بدیم می‌رسیم خونه.البته که قشنگ بود؛ اما من که انگار تازه یاد حرف‌های قبلی‌اش افتاده بودم، با نگرانی پرسیدم:– اگه اینا همه‌ش خیاله، خود تو چی هستی؟ نکنه تو هم...– ممکنه! ولی به این فکر کرده‌ی که در اون صورت خودت هم جزئی از همین خیال می‌شی؟به خوراکی‌های واقعیِ توی کیفم اشاره کردم و گفتم: – معلومه که من واقعی‌ ام. اینا رو ببین.–پس منم واقعی‌ ام. چون دوست دارم ازت بخوام که یه دونه از اون شکلات‌ها رو به من بدی. – ولی من شکلات نعنایی ندارم.– عیبی نداره. می‌تونیم خیال کنیم که نعنایی ان؛ اون‌وقت واقعی‌تر از شکلات ‌نعنایی‌های واقعی هم می‌شن یا حتی خوشمزه‌تر.دست بردم توی شکلات‌ها، دو تایشان را که حالا می‌توانستند نعنایی باشند، از توی کیفم بیرون آوردم و یکی را که به نظرم می‌رسید درشت‌تر باشد، به طرف سروش گرفتم. شکلات خودم را که توی دهانم می‌گذاشتم، چشم‌هایم را بستم و آن‌وقت خنکی نعنا را تو کل صورتم حس کردم. اولین بار بود که یک شکلات نعنایی می‌توانست این‌قدر خوشمزه باشد. ولی این یک شکلات معمولی نبود. نعنا، کاکائو و وانیل، حالا سه تا دوست بودند که داشتند روی زبان من می‌رقصیدند.چشم‌هایم را که باز ‌کردم، دیگر آن آب‌های طلایی اطرافمان نبود. دیدم نزدیک خانه‌مان رسیده‌ایم و مامان هم جلوی در منتظر من است. شیشه را پایین کشیدم تا برای او دستی تکان بدهم. باد خنکی از لای انگشتانم رد می‌شد و خورشید، با یک گرمای ملایم، پوستم را لمس می‌کرد. یاد ابرهای خسته‌ی توی آسمان افتاده بودم که لابد حالا آن‌ها هم به خانه‌شان رسیده بودند. چون دیگر هیچ خبری ازشان در آسمان بالای سرم نبود.به روکش کاغذی شکلات‌های توی دستم نگاه کردم. سروش گفت:– همیشه یه تیکه از خیالت رو نگه دار، بشیر. اگه لازم بود بذارش لای دفترت... مطمئن باش یه روزی می‌رسه که به کارِ واقعیتت هم میاد.یادم افتاد قبل از این هم خواسته بودم به او بگویم که چقدر فهمیدن حرف‌هایش برایم سخت است. اما چیزی در این‌باره نگفتم. فقط گفتم:– مرسی که من رو رسوندی.جواب داد:-کار من نبود، خیال ما رو رسوند.بعد هر دو خندیدم.حالا شانزده سال از آن ماجرا می‌گذرد.خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم خیلی هم مطمئن نیستم که چقدرش واقعی بوده باشد. مادرم که جا ماندنم را از سرویس مدرسه تایید می‌کند. همین‌طور سوار یک بنز سبز رنگ بودنم را؛ ظاهرا به یکی از آشنایان دورمان تعلق داشت. خانم رمضانی هم بعدا کلی ازمان عذرخواهی کرده بود.آن بنز جادویی، سروش و همه‌ی آن مسیری که با آن پیمودیم، حالا برای همیشه در ذهنم ماندگار شده‌ است. آخر هر وقت به سرم می‌زند که دوباره خودم را در جایی که آن روز ازش سر در آورده بودیم تصور کنم، یک شکلات نعنایی از لای دفترم بر می‌دارم و خودم را به همان خیال می‌سپرم.هیچ بعید نیست که اگر یک روز به اندازه کافی پول داشته باشم، بروم یکی از آن بنزهای قدیمی سبز رنگ را بخرم؛ تا ردی از آن خیال را به واقعیت هم کشانده باشم. کسی چه می‌داند، شاید یک روز برای بچه‌ای که از سرویس مدرسه جا مانده، همان سروشی بشوم که در کودکی ملاقات کرده‌ام.همان خانهو همان مدرسه (که دیگر پسرانه نیست، تغییرش داده‌اند)</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 09:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴ انیمیشن با حال‌و‌هوای پاییزی-هالووینی</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%B4-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-klzx1jv4bqlk</link>
                <description>ما احتمالا فقط ۶۵ پاییز را در تمام زندگی‌مان می‌بینیم.پس چرا آن را جشن نگیریم؟ چرا لحظه‌به‌لحظه‌اش را غنیمت نشماریم؟ چرا زیر بارانش نرقصیم، در حالی که می‌دانیم ممکن است این آخرین پاییز ما باشد؟ چرا پاییز را زندگی نکنیم؟من همیشه پاییز را یک برزخ می‌دیدم؛ فصلی بین حیات و مرگِ طبیعت.یک سردی شاعرانه، یک خشکیدگی پر از رنگ، یک تاریکی رازآلود و ترسناک، اما قشنگ.به عقیده‌ی من پاییز خیلی بیشتر از فصل عشاق است. پاییز فصل گرامی‌داشت مرگ است. فصل شب‌های بلند، شعر، کتاب و شمع است.با همین حال‌و‌هوا، می‌خواهم از چهار انیمیشن بگویم که رنگ و روحشان از جنس همین پاییز است.ممکن است این انیمیشن‌ها را دیده باشید، اما اهمیتی ندارد! چون این یک فرصت ویژه است تا دوباره آن‌ها را در این زمان ببینید و یک پاییزِ به یادماندنی و هنری داشته باشید.پارانورمن | تفاوت، بهای قهرمان بودنچطور زندگی می‌کردید، اگر می‌توانستید ارواح مردگان را ببینید؟نورمن، پسری است که ارتباط عجیبی با ارواح و مردگان برقرار می‌کند.البته که هیچ‌کس او را باور نمی‌کند، مسخره‌اش می‌کنند و او اغلب تنهاست. این بهای متفاوت بودن است... شاید هم قهرمان بودن.اما چرا ارواح خودشان را به نورمن نشان می‌دهند؟ چه مسئولیتی روی دوش این پسر نوجوان است؟چه چیزی باعث می‌شود به جای ترسیدن، با شجاعت قدم بردارد و جلو برود؟انیمیشن ParaNorman به کارگردانی آقای کریس باتلر در سال ۲۰۱۲ منتشر شد.امتیاز: 7 از 10 در سایت IMDBاگر دنبال ترس، هیجان و اتفاقات عجیب و غیرمنتظره در سطح شهر هستید، این انیمیشن شما را به خواسته‌تان می‌رساند.کورالین | شجاعت در دل تاریکیاز دنیای خاکستری و حوصله‌سربر خسته شده‌اید؟ می‌توانید با کورالین به دنیای دیگری بروید.شاهکار ابدیِ دنیای انیمیشن! یک ماجراجویی ترسناک به دل تاریکی، رنگ، هنر و خلاقیت.کورالین، دختری با موهای آبی، پر اشتیاق، کنجکاو، ولی خسته از دنیایی است که تقریباً هیچ چیز خوب و جالبی در آن وجود ندارد. (شخصیت کورالین با من اشتراکات زیادی دارد :) )کورالین در خانه‌ی جدیدشان، یک درِ کوچک پیدا می‌کند که به دنیایی شگفت‌انگیز باز می‌شود.دنیایی که همه‌چیز طبق میل توست، دنیایی که حتی یک بزرگسال را هم وسوسه می‌کند تا تا آخر عمرش آنجا بماند و شاد باشد.اما چه چیزی باعث می‌شود کورالین فرار کند؟ چه راز ترسناکی پشت آن همه زیبایی و شگفتی پنهان است؟چرا در نهایت دنیای واقعی و حوصله‌سربر را ترجیح می‌دهد؟ این انیمیشن کدام مفهوم زندگی را فریاد می‌زند؟ساخته‌ی آقای هنری سلیک با همکاری نیل گیمن، نویسنده‌ی رمان Coralineاکران اولیه در سال ۲۰۰۹ و اکران مجدد پس از ۱۵ سالامتیاز: 7.7 از 10 در IMDBاگر بخواهم درباره‌ی هنرمندان سازنده و جزئیات هنری این اثر بگویم، باید در یک پست مستقل بنویسم، و خواهم نوشت. اما به طور کلی بدانید که با یکی از درخشان‌ترین و خلاقانه‌ترین آثار دنیای انیمیشن روبه‌رو هستید.خانه‌ی هیولا | ماجرای ترس و هیولا و هالووینچطور خودتان را نجات می‌دهید، اگر همسایه‌ی شما یک قاتلِ عصبانی باشد؟دی‌جِی، پسری باهوش است که متوجه اتفاقات عجیبی در محله‌شان می‌شود.او خانه‌ی روبه‌رویی را زیر نظر می‌گیرد و هر بار با چیزی وحشتناک‌تر روبه‌رو می‌شود.اما چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ آیا دی‌جِی و دوستانش، چاودر و جنی، می‌توانند هیولا را متوقف کنند؟یا جشن هالووین قرار است به یک کابوس خونین تبدیل شود؟این انیمیشن، بر خلاف دیگر آثار این لیست، بیشتر بر هیجان و داستان متمرکز است تا مفهوم‌های فلسفی یا هنری.اما پر از ماجرا، ترس و شور نوجوانی است. اگر دنبال اثری هیجانی و هالووینی هستید، این انیمیشن مخصوص شماست.Monster House به کارگردانی گیل کنان، محصول ۲۰۰۶امتیاز: 6.6 از 10 در IMDB (به امتیازش نگاه نکنید، واقعا سرگرم کننده و جذاب است.)این انیمیشن نامزد جایزه‌ی اسکار شد و تقریباً دو برابر بودجه‌ی خود فروش داشت.عروس مرده | غمِ زیبا و رهاییعشقِ گم‌شده در دوران ویکتوریایی انگلستان.شاهکار دوم دنیای انیمیشن، عروس مرده اثر آقای تیم برتون بزرگ!تضاد، اختلاف طبقاتی، وسواس روی آبرو و عرف جامعه، مرگ، عشق و ازدواج.مسائلی که برتون به هنرمندانه‌ترین شکل ممکن در این اثر نشان می‌دهد، نقد می‌کند و با شخصیت‌های داستانش، قلب شما را می‌فشارد.این انیمیشن برای هر یک از سه شخصیت اصلی‌اش یک پست مستقل می‌طلبد، اما به طور خلاصه باید گفت: پر از معنا، مفهوم، نماد و استعاره است و باید بیش از یک‌بار تماشایش کرد.لطفاً این انیمیشن را صرفاً برای سرگرمی نبینید. چرا که به خدایان انیمیشن بی‌احترامی کرده‌اید، و حتی اگر آن‌ها این بی‌احترامی را ببخشند، من نمی‌بخشم! :)Corpse Bride محصول ۲۰۰۵امتیاز: 7.3 از 10 در IMDBاگر آقای تیم برتون را نمی‌شناسید، باید بگویم که او استاد بی‌رقیب ژانر دارک-فانتزی است.کارگردان فیلم‌هایی چون ادوارد دست‌قیچی، بیتل جوس1و2، چارلی و کارخانه شکلات‌سازی، آلیس در سرزمین عجایب1و2، سوئینی تاد، خانه‌ی دوشیزه پرگرین برای بچه‌های عجیب و سریال Wednesday و همچنین خالق انیمیشن افسانه‌ای کابوس قبل از کریسمس.تمام این انیمیشن‌ها نسخه‌ی دوبله‌ی فارسی‌شان در اینترنت موجود است،اما واقعاً، واقعاً توصیه می‌کنم با زبان اصلی و زیرنویس ببینید.چون بعضی از ظرافت‌ها و جزئیات در دوبله گم می‌شوند. مخصوصاً عروس مرده که حتی بخش‌های موزیکالش هم در واقع دارد داستان و احساسات پنهان شخصیت‌ها را روایت می‌کند.نیاز به گفتن نیست که تمام این انیمیشن‌ها بخش‌های ترسناک و بزرگسال دارند که دیدن یا ندیدن‌شان انتخاب خودتان است.انیمیشن کورالین و عروس مرده جزو آن انیمیشن هایی هستند که من در کودکی بودم و خب یک پسر 9 - 10 ساله واقعا درک کاملی از جریانات و داستان ندارد.با این حال شیفته‌شان بودم :) و هنوز هم که هنوز است از دیدن این دو انیمیشن خسته نمی‌شوم. اگر موافقید دوست دارم بررسی و تحلیل هر کدام را در یک پست جداگانه بنویسم.و بگویید ببینم، شما کدام یک از این 4 انیمیشن را دیده‌اید؟چه خاطراتی با آن‌ها دارید؟ (من خاطرات خودم را توی کامنت‌ها می‌نویسم)اگر ندیده‌اید کدام را دوست دارید که ببینید؟راستی برندگان مسابقه‌ی سه فصل عشق در صفحه خودنویس عزیز اعلام شدند :)</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 09:29:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا با پول کم هم می‌شود سرمایه‌گذاری کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D9%84-%DA%A9%D9%85-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-b065f68fqjpq</link>
                <description>همه چیز از یک تصمیم ساده شروع شد؛ فروختن دوچرخه‌ام.دوچرخه‌ای که دو سال از دوران دبیرستان همراهم بود. صدای زنجیرش یادآور روزهایی بود که فکر می‌کردم جاده‌ها تا ابد ادامه دارند و زندگی چیزی نیست جز رکاب‌زدن زیر آفتاب عصرهای اردیبهشت.اما کم‌کم بزرگ شدم. مسیرم به کنکور و بعد هم به سربازی رسید، و دیگر جایی برای دوچرخه و ماجراجویی‌های پر از خیال باقی نمانده بود.این‌طور شد که دوچرخه را در دیوار آگهی کردم و با قیمت توافقی ۸۰۰ هزار تومان فروختم. نه آن‌قدر زیاد بود که بتوانم چیز خاصی بخرم، نه آن‌قدر کم که بی‌خیالش شوم. مانده بودم بین خرج کردن و نگه داشتنش.آن موقع (حدود سال ۹۹) تازه بحران اقتصادی شروع شده بود. قیمت دلار بالا و بالاتر می‌رفت و تورم هم با سرعت زیادی رشد می‌کرد. خیلی واضح می‌دیدم که پولم هر روز کم‌ارزش‌تر می‌شود.تابستان همان سال، در یک مغازه چاپ کار می‌کردم. جایی پر از بوی کاغذ، جوهرِ رنگی و صدای قیژژژژژِ دستگاه چاپ. همان‌جا بود که با ابوالفضل آشنا شدم.او از آن پسرهای پرانرژی و خلاق بود که تقریباً از همه‌چیز سر در می‌آورد. همیشه دنبال یاد گرفتن بود و برنامه‌ی راه‌اندازی کسب‌وکار خودش را داشت. مهربان بود و هر چیزی که یاد می‌گرفت با من هم در میان می‌گذاشت.اغلب درباره رمزارزها و رشد بیت‌کوین حرف می‌زد. از آینده‌ای می‌گفت که قرار است بیشتر و بیشتر دیجیتالی شود. من معمولاً فقط گوش می‌دادم، چون راستش خیلی از حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم :)اما می‌دانستم که سواد مالی خوبی دارد و نگاه اقتصادی‌اش درست است.یک روز حین کار، ماجرای دوچرخه‌ام را برایش تعریف کردم و گفتم که نمی‌دانم با پولش چه کار باید بکنم.او هم کلی برایم حرف زد و از انواع روش‌های سرمایه‌گذاری گفت. بیشترشان یا سخت بودند، یا نیاز به تجربه و سرمایه بیشتری داشتند. در نهایت رسید به پیشنهادی ساده‌تر، یعنی خرید تتر.تتر، درواقع نسخه دیجیتالی دلار است. ابوالفضل می‌گفت ریسک نسبتا پایین‌تری دارد و نوسانش زیاد نیست. اگر سود هم نکنی، حداقل ارزش پولت حفظ می‌شود.حرف‌هایش منطقی بود و من هم به او اعتماد داشتم. تنها مشکل این بود که نمی‌دانستم چطور باید تتر بخرم و راستش حوصله یاد گرفتن و دردسرهایش را هم نداشتم.پس از او خواستم با پول من تتر بخرد و در کیف پول دیجیتالی خودش نگه دارد.او هم با مهربانی قبول کرد. آن زمان دلار حدود ۲۵ هزار تومان بود و ۸۰۰ هزار تومان من تبدیل شد به ۳۰ تتر.حالا حدود پنج سال از آن سرمایه‌گذاری گذشته است. با نرخ امروزِ دلار، می‌توانم آن ۳۰ تتر را بیشتر از ۳ میلیون تومان بفروشم.می‌دانم رقم بزرگی نیست، اما برای اولین تجربه‌ام عالی بود. پولم تقریباً سه برابر شده و مهم‌تر از همه، ارزشش را در این اوضاع اقتصادی از دست نداده است.بله، این اولین سرمایه‌گذاری من در دنیای رمزارزها بود. تجربه‌ای که باعث شد بیشتر به امنیت مالی فکر کنم و بخواهم مسیرهای جدیدی را امتحان کنم.یکی دو سال بعد، مقداری پول دیگر دستم رسید. بعد از کمی تحقیق، رفتم سراغ سرمایه‌گذاری در طلا. اما چون سرمایه‌ام کم بود، سودش هم ناچیز شد.بعد از آن، وارد بازار بورس ایران شدم. حدود دو میلیون تومان سهام خریدم، اما چند ماه بعد ارزشش سقوط کرد و ضرر کردم.با این حال، از هیچ‌کدام پشیمان نیستم. چون سرمایه‌گذاری همین است؛ گاهی سود می‌کنی، گاهی یاد می‌گیری. راستش خوشحالم که آن موقع شروع کردم. چون اگر شروع نمی‌کردم، در هر صورت ارزش پولم در این اقتصاد از بین می‌رفت.حالا شاید چیزهایی را از دست داده باشم، اما در عوض خیلی چیزها یاد گرفتم و چیزهایی هم بدست آوردم.و امروز دیگر مثل آن موقع‌ها نیست. خرید و فروش رمزارزها خیلی راحت‌تر شده و تقریباً بدون دردسر انجام می‌شود. نه زمان خاصی لازم دارد، نه مهارت پیچیده‌ای.در بعضی پلتفرم‌ها حتی می‌شود سهام شرکت‌های بزرگ خارجی را هم خرید. فقط باید حواس‌تان باشد که پلتفرم انتخابی‌تان امنیت بالا، پشتیبانی پاسخ‌گو و تیم داخلی داشته باشد.من الان تصمیم دارم برای سرمایه‌گذاری جدیدم دو تا سه میلیون تومان سهام اپل بخرم.و تازگی از پلتفرم «کیف‌پول من» استفاده می‌کنم. که هم می‌شود رمزارز خرید و هم سهام شرکت‌های خارجی را، رابط کاربری ساده‌ای هم دارد و کار کردن با آن مثل کار با همراه بانک است. قبلش هم در اینترنت تحقیق کردم و نظرات کاربران درباره‌اش اکثرا خوب بود. پشتیبانی‌شان هم تا حالا پاسخ‌گو بوده است.به نظر من این سرمایه‌گذاری‌های کوچک واقعاً ارزشمندند. جدای از نتیجه، خود تجربه‌اش باعث می‌شود دید متفاوتی نسبت به پول پیدا کنید.البته که من نمی‌گویم بروید تتر بخرید یا سهام فلان شرکت را بگیرید، خودم هم متخصص این حوزه نیستم. اما پیشنهاد می‌کنم درباره‌ی سرمایه‌گذاری فکر کنید و حتی شده یک‌بار امتحانش کنید.حتماً هم با پول کم شروع کنید. پول یک کافه رفتن، پول یک تیشرت، یا حتی پول دوچرخه قدیمی‌تان :)که اگر هم ضرر کردید، آن‌قدری نباشد که دلسرد و نا امید شوید.امیدوارم اوضاع اقتصادی کشور بهتر شود. نسل ما در میان بحران‌های مختلف بزرگ شد.کاش روزی برسد که امنیت مالی، خرید خانه و ماشین دیگر آرزو نباشد، هدفی باشد که تیکش را زده‌ایم.شما چطور؟ تا به حال سرمایه‌گذاری کرده‌اید؟ اگر آره، در چه بازاری بوده؟ سود کردید یا ضرر؟پ.ن: اون موقعیت شغلی که براش درخواست داده بودم، و داشتم براش آموزش می‌دیدم اوکی شد! اما هر چی جلوتر رفتیم، من بیشتر فهمیدم که مناسب این شغل نیستم :) و خودم صحبت کردم و خارج شدم.پ.ن2: این مسئله که توی زندگی فقط میتونی یک مسیر رو انتخاب کنی و باید از مسیرهای دیگه دل بکنی، خیلی برام سخته. هنوز نتونستم بپذیرمش. ای بابا اخه من دوست دارم خیلی چیزها یادبگیرم و توشون حرفه ای بشم. یدونه انتخاب خیلی کمه.پ.ن3: توی پست بعدی میخوام چند تا انیمیشن مناسب برای پاییز معرفی کنم :)</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 11:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقه نویسندگی: سه فصل عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-p4j7gi7cdpx3</link>
                <description>بعضی عشق‌ها تمام می‌شوند، بعضی هرگز. بعضی هم فقط شکل‌شان عوض می‌شود.گاهی در یک عکس قدیمی می‌مانند، در خیابانی خاص، یا در جمله‌ای که هیچ‌وقت تمامش نکردیم.عشق، مثل فصل‌هاست؛ می‌آید، می‌رود، برمی‌گردد، اما همیشه چیزی از خودش جا می‌گذارد.وقتی خودنویس از من خواست داور مسابقه‌ی «سه فصل عشق» باشم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که قرار است چه قصه‌هایی بخوانیم؟از کدام رفتن‌ها، کدام نرسیدن‌ها، کدام ترس‌ها و کدام شروع‌ها؟در این مسابقه، قرار است از سه فصل عشق بنویسیم؛ از هر فصلی که بر قلبمان گذشته.سه موضوع برای نوشتن داریم:چیزی که بعد از رفتنش در من جا ماندکاش آن لحظه را نگه می‌داشتم، قبل از اینکه همه‌چیز عوض شودوقتی ترس تمام شد و عشق شروع شدمن، جناب مهرداد قربانی عزیز و خودنویس عزیز، در کنار هم و با دقت و حضور دل، نوشته‌هایتان را می‌خوانیم.برای من داوری فقط قضاوت نیست؛ نوعی هم‌سفری است،تلاشی برای فهمیدن اینکه عشق در زندگی هرکدام از ما چگونه شکل گرفته و دگرگون شده است.قوانین، جزئیات و جوایز مسابقه را می‌توانید در پست خودنویس بخوانید.اگر دلتان پر از حرفی است که باید روی کاغذ بیاید، این همان فرصت است. از آن استفاده کنید.بنویسید از عشقی که بود، از عشقی که رفت، از عشقی که هنوز در گوشه‌ای از دلتان نفس می‌کشد.شاید نوشته‌ی شما یکی از فصل‌های ماندگار این مسابقه شود.یادتان باشد حتماً از تگ #سه_فصل_عشق استفاده کنید.باز هم محض احتیاط زیر همین پست یا پست خودنویس کامنت بذارید و اعلام کنید.و در پایان، تشکری از خودنویس عزیز که این مسابقه را ترتیب داد. باعث افتخار و خوشحالی من است که در کنار جناب قربانی عزیز و خودنویس، یکی از داورهای این مسابقه باشم.پ.ن 1 : تازگی سریال «تاسیان» رو تموم کردم، چه عاشقانه‌ی خاص و تراژیکی بود. از دست این خانم پاکروان که با قلمش، دل آدم رو بدست میاره و بعد آتیشش می‌زنه :) توی چند تا از قسمت‌ها چشم‌ها و صورتم کاملا خیس شد.پ.ن 2 : یادمه اولین مسابقه‌ی نویسندگی که من شرکت کردم، یه مسابقه داستان کوتاه بود با موضوع تردید. منم یه اقتباس از داستان دختر کبریت فروش نوشتم و برای اون مجله با پست فرستادم. البته که برنده نشدم :) ولی تجربه به یاد موندنی و جالبی برام شد.پ.ن 3 : میدونم این مدت خیلی از پست‌هاتون رو نخوندم، ولی میخوام بدونین که خیلی دوست‌تون دارم و خیلی خوشحالم که توی ویرگول کنار هم هستیم. 💛</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 11:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اولین باران پاییزی تا دلیل نبودن هایم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bashir/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-ynrimb6ucm7y</link>
                <description>من عاشق آسمانم؛ عاشق باران، برف، ابرها و هر چیزی که به آسمان مربوط باشد. این روزها مشهد کمی سرد شده، اما هنوز هیچ بارانی نباریده است. من را که می‌شناسید؛ همیشه دنبال کوچک‌ترین زیبایی‌ها می‌گردم تا اجازه بدهم احساساتم فوران کنند و بنشینم و مثل آنه، یا شاید هم جودی، از آن‌ها بنویسم.چند شب پیش یکی از نزدیک‌ترین دوستانم برایم باران فرستاد :) بله، در شهرشان باران شدیدی باریده بود و او فیلمش را برایم فرستاد. درست است که من آنجا نبودم، اما همین که دوستی داشته باشی که به یادت بیفتد و باران را با تو شریک شود، خودش به اندازه‌ی زیر باران بودن (شاید حتی بیشتر) می‌تواند منجر به فوران احساسات شود.خوشحالم که پاییز شروع شده است. سرمایش آرام‌آرام به رختخوابم سرک می‌کشد و من هم پتوهای نرم و رنگارنگ را دور خودم می‌پیچم و با آن‌ها برای خودم پیله‌ می‌سازم؛ پیله‌ای پر از گرما و امنیت.و اما دلیل نبودن‌هایم… قبول شدن در یکی از مصاحبه‌های شغلی بود. حدود چهل روز پیش رزومه‌ام را برایشان فرستاده بودم و همان موقع محترمانه اعلام کردند که جذب نیرو ندارند. من هم به کلی بیخیال شده بودم. ولی چند وقت پیش خبر دادند که موقعیت باز شده و حالا دنبال کسی مثل من هستند. هم خوشحال شدم، هم مضطرب. چون تیمشان واقعاً قوی و حرفه‌ای است. حالا من قرار است با آن‌ها کار کنم؟! وای خدای من.البته هنوز شغل را نگرفته‌ام. پنج مرحله آموزش و آزمون دارند که تا الان سه‌تای آن را گذرانده‌ام. مرحله‌ی آخر با خود مدیر مجموعه است. اگر از پس آن بربیایم، همکاری شروع می‌شود.خود این کار البته کار ایده‌آل من نیست. کار ایده‌آل من این است که بنشینم کتاب بخوانم و فیلم ببینم و بنویسم و بابتش پول بگیرم :)) اما خب همین کار هم بد نیست؛ حقوقش هم بسته به توانایی‌های خودت است. من هم قبلاً تجربه‌اش را داشته‌ام و می‌دانم در آن چطور عمل می‌کنم.اگر همه‌چیز درست پیش برود، برنامه‌های زیادی دارم، اولین کاری که می‌کنم نوشتن رمانی است که مدت‌هاست ایده‌اش را پرورش می‌دهم.بخشی از آن از تجربیات سوررئال خودم آمده، که حالا جهت و معنا بهشان داده‌ام. یک حساب و کتاب کردم: اگر روزی هزار تا دو هزار کلمه بنویسم، پیش‌نویس اولیه در دو سه ماه تمام می‌شود. اما بخش اصلی، بازنویسی است که آن هم حدود سه تا چهار ماه طول می‌کشد. یعنی اگر مدام بنویسم و بزنم توی دهن کمال‌گرایی، و کارم هم فرصت بدهد، حدود هفت ماه دیگر اولین رمانم آماده است.و اما شما…حال و هوای شهرتان چطور است؟ باران پاییزی آمده؟از صبح زود بیدار شدن برای مدرسه و دانشگاه لذت کافی می‌برید؟راستی، فیلم پاییزی خوبی می‌شناسید؟ معرفی کنید تا بقیه هم ببینند.این بار قول می‌دهم کامنت‌ها را همان روز جواب بدهم :)</description>
                <category>بشیر صابر</category>
                <author>بشیر صابر</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 08:27:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>