<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Basirniloo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Basirniloo</link>
        <description>نه آن شدم که خواستند بشوم و نه آنی که گفتم می شوم.           پیشامدی شدم         پر از ندامت آنها که خوب شد نشدم و حسرت آنها که ای کاش میشدم.         کارشناسی شهر‌سازی ، عاشق نویسندگی ، چالش نویسنده ش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:09:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/69440/avatar/rjRbBt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Basirniloo</title>
            <link>https://virgool.io/@Basirniloo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خفاش نخورده و دهن سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%AE%D9%81%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%87%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-mcmepb2evuyj</link>
                <description>کلی کار داشتم، از کتاب نصفه و نیمه که می‌خوام تا پایان سال تمامش کنم و از داستانی که باید نمونه برای سال جدید بگیر تا خانه تکانی نصفه مونده و هزار‌تا کار و برنامه دیگه که دوست ندارم بمونن برای سال جدید ، حس می‌کنم سال جدید باید با کتاب و داستان و اتفاقای جدید شروع بشه، اما باز طبق عادت تلگرامم باز کردم یه جمله قشنگ خودم که حس کردم باید بشینم یه چیزهایی بنویسم و ذهنم آزاد کنم تا بتونم کارام شروع کنم. آخر سالی که داره با کرونا تموم می‌شه، ناگزیر واژه مرگ‌و توی ذهنمون تداعی می‌کنه، یادمه وقتی ۱۵ یا ۱۶ ساله بودم وقتی میگفتن فلانی ۳۸ سالگی جوان مرگ شد؟! تعجب می‌کردم و می‌گفتم:« اوووو بس بوده دیگه چه خبره من همون ۳۰ هم بمیرم خوبه بابا» ، مرگ تو هر زمانی یه سری ترس به همراه داره الان تو آستانه ۳۰ سالگی واقعا نمی دونم کی خوبه که بمیرم؟ آخه باید پسرها برن مدرسه ، خواهرم عروس بشه، مامانم بیشتر ببینم، بابام بیشتر ببوسم,دامادی پسرها ، مسافرتهای دو نفره بعد بازنشستگی با شوهرم ، نوه دار شدن ، وااای من کلی کار دارم، کلی کتاب نخونده و حرفهای ننوشته دارم.  اره خلاصه داشتم فکر می‌کردم بزرگ که میشیم واقعا آرزوها و مشکلاتمون بزرگتر می‌شن و مارو بیشتر و بیشتر به موندن وابسته می‌کنن، درسته که مرگ حق اما خدا جون ما چینی نیستیم ایرانی هستیم ، مارو زنده نگه دار تا جهان اولی شدن کشورمون ببینیم ، تا به خود کفایی برسیم و حرف اول تجارت دنیا رو بزنیم، خلاصه خدا جون  مارو خفاش نخورده و دهن سوخته  از دنیا نبر الهی آمین</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 12:32:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که غمگینم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%85-sez4zhk2mkq4</link>
                <description>گاهی فکر میکنم دل چیز غریبیست دلت پَر می‌کشد بِروی بیرون از خانه، بروی بیرون از شهر دور شوی دور، بعد تا پایت را بیرون می‌گذاری و کمی دور می‌شوی دلت شور می‌زند ، دلت پر می‌کشد برای خانه ، برای همان گوشه دنج ناآرام برای همان شلوغی‌های کودکانت که تا ساعتی قبل آزارت می داده ، دلت تنگ می شود. دلشوره تمام وجودت را پر می کند یادت می رود لذت ببری از زندگی از روزت ، نمی‌ دانم اسمش را باید بگذارم چشم و نظر یا چی ؟  اما گاهی عجیب حس می‌کنم زندگی به وقف مرادم نیست. همه چیز آشفته است و هیچ چیز حال دلم را خوش نمی‌کند .  گاهی آرزو می‌کنم زمان بگذرد و قسمتی از زندگی را بزند جلو و روزهای شاد بیشتری به سراغمان بیاید‌. این روزها هردوی ما آشفته هستیم ، کلافه هستیم ، خسته هستیم .  این روزها که می‌گذرد نمی توانیم به هم کمک کنیم این روزها هر دو چشم براه دلداری هستیم ، چشم براه دستی که اراممان کند ، نمی توانیم کسی را آرام کنیم ، کسی را دلداری دهیم . این را خوب می دانم که این روزها تمام خواهد شد ، بچه ها بزرگ خواهند شد و زندگی روی خوش خواهد کرد اما ،  من فقط باید این ریشه نازک عشق را مراقبت کنم ، من درست می دانم که کاکتوس ها هم به وقتش گل خواهند داد پس زندگی من هر چند تلخ و سخت اما بلاخره گل خواهد داد .  خسته ام ، خسته ام از حرفها ، از آدمها ، از قضاوت ها  دلم می خواهد بروم پشت تنهاییم جایی خلوت بیابم و پنهان شوم. دلم می خواهد فراموش کنم و نشنوم و تفسیر نکنم .  دلم می خواهد فقط تمرکز کنم روی روزهای خوبی که خواهند آمد ، و تلاش کنم و تلاش کنم و بنویسم و بنویسم . من روزهای خوبی خواهم دید که زندگی به من و خانواده می خندد ، بچه ها آرام هستند ، من و همسرم در آرامش خواهیم بود .</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 10:24:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-zw1z42uejf2e</link>
                <description>شده بعضی وقتها دوست دارید یه چیزهایی رو بگید که تخلیه بشید؟ بعد مثلا فکر می‌کنید به کی بگم؟ دوستم؟خانواده خودم؟ خانواده شوهرم؟   من به شخصه از اون آدم‌ها هستم که یه چیزهارو دوست دارم بگم ولی به کسی که خیلی غریبه باشه، از وقتی با ویرگول آشنا شدم خیلی چیزها نوشتم که جرات نکردم تو صفحه اینستگرامم یا تو کانال تلگرامم به اشتراک بزارم. ، برای همینه اینجا رو دوست دارم، امروز داشتم فکر می‌کردم یه واقعیت هست ته وجودم که تاحالا بیان نشده ، من کلا از اون آدمهایی نیستم که خیلی حسرت چیزی رو  بخورم ، مثلا ماشین یا خونه یا خیلی چیزها  من اغلب حسرت چیزهایی رو می‌خورم که باورش سخت، من همیشه توی ذهنم حسرت داشتن یه تفنگ داشتم ، یه هفت‌تیر که بتونم بعضی آدم رو با تیر بزنم. راستش تاحالا تو شهر بازی هم از این تفنگ شانسی‌ها دست نگرفتم، اما تو ذهنم اونجا که بعضی آدمها حقم خوردن و به خاطر شرایطشون من نتونستم از حق خودم دفاع کنم.   چند تا جنازه هست. نه! چندتا جنازه بود. اره بود فعل درست‌تری ، چون متوجه شدم که هر چند وقت بوی گند جنازه‌ها داره بالا میزنه و حالم بد می‌کنه. می ریختم به هم و مدام به خودم گیر می‌دادم. یه کتاب خوندم به نام «چهار میثاق» و یه کتاب به نام «والدین‌سَمی» که هر دو رو بهتون پیشنهاد می‌کنم. خلاصه همش این بود که جنازهارو خاک کنید و همرو ببخشیم یا دست کم فراموش کنیم.  فقط به خاطر خودمون که آروم بشیم و قول‌های تازه به خودمون بدیم و هدف‌های جدید دنبال کنیم. فراموش کردن و گذشتن از بعضی خاطرات نیاز داره یبار جدید مرور بشه ، در موردش نوشته بشه، گریه کنیم. حتی پنجره رو باز کنیم داد بزنیم، دو نخ سیگار بکشیم و دوباره خاکش کنیم. یکم درد داره، درد روحی ولی من این کار رو دارم انجام میدم. حس می‌کنم واقعا دارم آروم می‌شم. این آرامش تو روال زندگیم و مدیریت کارها حس می‌کنم. البته هنوز باید رو خودم کار کنم. خواستم به اشتراک بزارم تا شاید بهتون کمک کنهپ.ن۱: بعدا بنویسم شاید از چیزهایی که آزارم داد. پ.ن : راستی برای نویسنده شدن هم آرامش درونی نیاز</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2020 23:16:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرانیسمی اصلاح پذیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-bd0ywrstrnui</link>
                <description>از صبح  نه ، از دیروز  وای اصلا یاد نیست از کی سرم را در بشکه سیاست کرده‌ام و هرزگاهی سرم را بالا می‌آورم نفس گرفته دوباره حادثه‌ای و اتفاقی مرا می‌کشاند به همان مسیر، تحلیل های متفاوت ، حرفهای متفاوت ، همه و همه رگی از منطق توامان با احساس و جانب گیری را در خوب جای داده‌اند و حال آنکه من مدام فکر می‌کنم، راه حل چیست،  در یک گروه تلگرامی آقایی که دوتا دکمه لباسش را باز گذاشته عکس پروفایلش کرده مدام از تغییر حکومت و نظام شاهنشاهی حرف به میان می‌آورد ، از این آدمهای « هر چی من میگم درسته» که اصلا حرفهای بقیه را نمی‌شنود و فقط به انتشار حرفهای خودش مشغول است. و من هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چگونه اگر امامه از سر کسی برداریم و تاج بگذاریم همه مشکلاتمان حل خواهد شد. یعنی همه مدیران ، بانکداران ، مسئولان همه به یکباره اصلاح شده، کسی رشوه نمیگیرد، دروغ نمی‌گوید ؟؟ یعنی بعد از انقلاب همه در خانه‌هایشان نماز خوان شدند؟ من این روزها هیچ جناح و نظری ندارم و واقعا ندارم،  موافق و مخالف هیچکس هم نیستم ، زیرا گمان می‌کنم باید به اصلاح ریشه‌ای ایران پرداخته شود. من دلم برای ایران به معنی واقعی کلمه می سوزد.  از گرفتن خطاهای دولت خسته‌ایم. از شنیدن توجیه‌ها خسته تر  یکبار شاید باید بنشینیم تلویزیون را ، شبکه شش را ، BBC را تعطیل کنیم و در خلوت خودمان سوال کنیم. برای اصلاح کشورم چه باید کرد؟ شاید باید از همه مسئولین یکبار برای همیشه قطع امید کنیم و خودمان دست بکار شویم. از این کمونیسم و رئالیسم و دائیسم دل بکنیم و بیاندیشیم چگونه می‌توان ایرانیسم اندیشید و عمل کرد. من این روزها به فرزندانم به ایرانم عاری از هر حکومت و دولتی می‌اندیشم، شما هم فکر کنید. چه کار می‌شود کرد در جهت آگاهی و بلوغ بیشتر این کشور ؟ چه کنیم برای پیش رفت، برای تعالی و ایرانیسم شدن. ممنون میشم برام پیام بزارید « بیخیال سیاست» و بهم بگید چه کنیم برای آگاهی مثبت و پیشرفت و تعالی « ایرانیسم به عنوان یک کلمه متفاوت انتخاب کردم، و به پا ایرانیسم اصلا و به هیچ وجه ربطی نداره» دوست دارم کمپین «ایرانیسم اصلاح پذیر »یا نمی دونم چی راه بندازم و به مَردم کشورم کمک کنم.</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 20:34:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب صوتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-vr17b2wbiunu</link>
                <description>جونم براتون بگه که، این روزها یکم تو چالش،  مادر خوب بودن، زن خوب بودن و داشتن اهداف مشترک ، داشتن اهداف شخصی ، مدیریت همشون با هم برام مشکل و دارم راه‌های مختلف امتحان می‌کنم. از جمله کارهایی که کردم این بود که برای خودم چالش‌های چهل روزه شروع کردم تو هر چالش به خودم سه یا چهارتا قول دادم که هر روز بهش عمل کنم. چرا؟ چون تبدیل به عادت بشه  وقتی به قول‌هایی که به خودتون می‌دید عمل می‌کنید مهم نیست کوچیک یا بزرگ باشن، اولش حتی خوبه که کوچیک باشن، مثل آب بیشتر خوردن در روز ، یه چند صفحه کتاب یا هر چیز شدنی دیگه‌ای  یه جا خوندم اگه هر روز ۱ ‌درصد پیشرفت کنی آخر سال ۳۶۴‌درصد پیشرفت کردی.  تازگی در تلاشم هر روز ۱ درصد پیشرفت کنم. این روزها از خودم راضی ترم و خودم بیشتر دوست دارم و می‌تونم به جرات بهتون بگم که گوش کردن کتاب‌های انگیزشی تاثیر گذار بوده، برای من که یه مادرم با دوتا بچه و کلی فکر و برنامه، به قول معروف یه سَر و هزار سودا کتابهای انگیزشی صوتی گوش میدم و شبها چند صفحه از کتاب دیگه‌، بنظرم خیلی خوبه چون هم ساعات مطالعه بالا می‌بره، هم به کارهای دیگه می‌رسم. این مدت لیست کتابهایی که گوش دادم: اثر مرکب چهار میثاق دختر خودت باش  شرمنده نباش دختر  غول درون باهوش تر شوید  و حالا هم ۱۰۰ روش زندگی آسان  کتابهایی بوده که گوش کردم که البته همشون برام خوب بودن  پ.ن: قصد تبلیغ ندارم اما، من از نرم افزار کتاب راه استفاده می‌کنم و راضی هستم. پ.ن: کلی کانال تلگرام هم هست که کتاب صوتی و پی‌دی اف داره ، پ.ن: اصلا فرقی نداره از چه راهی کتاب بخونید و کم کم تاثیرش حس کنید توی همه جنبه‌های زندگی</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 02:38:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نهالی برای آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-vfjmmpdxlswt</link>
                <description>یبار دوستم گفت: «برای رسیدن به آرزوهات بیا یه کار جدید بکن،» گفتم :«چی؟ » گفت :«بیا یه بذر توی گلدان بکار و بهش رسیدگی کن و هر بار که بهش آب میدی به آرزوت فکر کن تا محقق بشه.» خلاصه منم یک روز صبح یدونه گلدان از توی انباری بیرون کشیدم و بعد یه مقدار سرچ کردن بلاخره چندتا لیمو ترش آب گرفتم و هسته‌هاش آماده کردم برای کاشت. اون شد گلدان آرزوی من، یکماهی گذشت هیچ خبری از جوونه پیدا نشد، امروز که بیدار شدم و دوباره به بقیه گلدان‌ها و گلدان خالی لیمو نگاه کردم یه حس نا‌امیدی بدی بهم دست داد. دوباره یکم دست به دامن گوگل شدم و متوجه شدم یا رطوبت خاک کافی نبوده؛ یا بذری که انتخاب کردم، مناسب نبوده و یا نور و دمای خونه، بعد ناخودآگاه به یاد آرزوم  افتادم. گفتم شایدم یه جای آرزوی من یه ایرادی داشته. برای همین یه قلمه از یه گلدان دیگه زدم تو گلدان آرزوم و حسابی سبزش کردم. بعدم هم یکم فکر کردم و یه آرزوی جدید کردم یا بهتر بگم آرزوم و یه جور جدید از دنیا خواستم.  و باز یه گلدان جدید و یه بذر جدید کاشتم. نمی‌دونم که اینبار قرار گلدان‌هام جوانه بزنه یا نه؟  اما بنظرم کار خوبی کردم. قرار نیست یه عمر بشینیم منتظر جوانه زدن آرزوهامون بشینیم. شاید گاهی باید بذر جدید بکاریم و یکم به خاک و گلدان زندگیمون برسیم. شاید باید ناخالصی‌های گلدان دلمون یبار برسی کنیم و یه خاک تازه بریزیم و یبار دیگه آرزو کنیم. عمرمون خیلی کوتاه به هر بذری نمیشه تمام عمر زمان بدیم. هشت هشت نود و هشت  آرزو می‌کنم خدا برای همتون هشتاد سال سلامت و آرامش کنار بزاره.</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2019 20:53:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودمون عشقه</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%87-kb1bhdjmbl5g</link>
                <description>میدونید گاهی آدم توی زندگی یه جاهایی توی دوراهی می‌مونه و میشه حکایت ملا نصرالدین،  من دوتا پسر کوچیک دارم که هنوز هم باهاشون درگیرم یکی خرداد ۹۶ و یکی  خرداد ۹۷ به دنیا اومده.  ماجرا از روزی شروع شد که فهمیدم برای دومین بار باردارم و خوب یه حجم سنگینی از کلافه‌گی و ضعف روی دوشم سنگینی میکرد. تو اون دوران مدام توی دوراهی بودم. اولین سوال تکراری اینجوری بود : می‌خواستید؟ من توی ذهنم به صدها راه سقط جنین و سالی که زندگی می‌کردیم فکر میکردم و از خودم می پرسیدم الان چی بگم که درست باشه؟  خوب طبیعی که اگه هست پس حتما می‌خواستیمش. بعد هول میشدم و به آدمهای مختلف جوابهای مختلف میدادم. چون واقعا خودم هم گنگ بودم. و راستش حوصله نصیحت نداشتم. بعد دومین سوال اینکه سخته اره؟  بعد من دوباره تو دلم  می‌گفتم :«خوب معلوم که سخته داره پدرم در می‌یاد بابا» بعد میگفتم:« نکنه خیلی ناله کنم بگن خوب خودت خواستی؟» خلاصه که من با هر منطقی یه سری جواب میدادم بعدها فهمیدم برای بعضی‌ها محکوم شدم به آدم بیخیال که خواسته دومی آورده و برای بعضی به ادم بی سواد که وای! ناخواسته بوده, گفتن اره دیگه بیخیال سخت نمیگیره, آخه اذیت نمیشه و و خلاصه هزاران چیز دیگه. . .  حالا تازگی در مقابل بعضی سوال‌ها فقط نگاه می کنم، میگم نمی‌دونم چی بگم والا! چون می‌دونم در نهایت من قضاوت میشم, پس دیگه خودم آنقدر برای تحلیل و بررسی جواب‌ها به زحمت نمی‌ندازم. فقط خواستم بگم من فهمیدم آدمها اونجور که بخوان شما رو قضاوت میکنن، شما هدفهای خودتون دنبال کنید. نفس عمیق بکشید، شانه هاتون سفت کنید، بالا ببرید و یکباره رها کنید؛ همزمان بگید : بیخیال خودم رو عشقه « بچه داشتن خوبه باور کنید »   « مشکلات فقط توجیه‌های خوبی برای تلاش نکردن هستن»نیلوفر بصیرت</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 18:23:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حذف کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%AD%D8%B0%D9%81-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-srsyq8hkqgee</link>
                <description>یه دوستی داشتم، تقریبا تمام اوقاتِ بی کاریم در حال چت کردن با اون بودم. از صبح تا شب هر وقت می‌نشستم سر گوشی بلاخره یه پیامی بود از طرف اون یا چیزی بود که به اون  بخوام بگم. بعد جالب اینکه اصلا عقاید و حرفهاش برام قابل قبول نبود. تا اینکه بلاخره یه مسأله پیش اومد و تصمیم گرفتم بهش پیام ندم، روز اول مثل یه معتاد می‌رفتم و سراغ گوشی کلافه بودم. شروع کردم صفحه یاداشت گوشیم باز کردم نوشتم، نوشتم و درست بعد یه هفته متوجه شدم چقدر این نوشتن بیشتر ذهنم آروم می‌کنه.  اون حسی که باید حرف بزنم هم ارضا می‌کنه، مضاف بر اینکه هیچ کس از مسائل شخصی زندگیم با خبر نمیشه.  بعدها با شروع کردن مطالعه اون حس شنیدن حرفهای دیگران هم در خودم حل کردم.  چه قدر حرفهایی به مراتب دلچسپ‌تر و مفید‌تر، نمی‌خوام مطلقا تایید کنم که کنار گذاشتن دوست‌ها چیز خوبیه ولی بعضی وقتها کنار گذاشتن بعضی آدمها و بعضی عادت ها راه را برای کارهای جدید باز میکنه. برای من حذف یک آدم تونست روزی چند صفحه نوشتن و چند صفحه مطالعه به همراه بیاره و آرامش درونی.جرأت حذف کردن خودش شروع رشد باور کنید .نیلوفر بصیرت</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2019 22:30:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه‌دار نشویم؟ !</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%A8%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-rjonqw4a2u8m</link>
                <description>دیشب یک متن در همین ویرگول خودمان خواندم که بسیار مرا غیرتی کرد . دوستی به صورت دلنوشته عنوان کرده بود که بچه دار نشوید . اگر خواسته هایش را ندارید و اگر و اگر ... و در نهایت مثل وزیر محترم پیشنهاد داده بود قشر فقیر را اقیم کننده و خلاص.  راستش این مطلب برای من با داشتن دو فرزند بسیار سنگین بود . اگر می‌خواستم حرف ایشان را تایید کنم باید خودم را بی‌شعور می‌نامیدم و خوب تاسف بچه داشتنم را میخوردم. خواستم توضیحاتی تجربی خودم را به شما بگویم، اول اینکه بچه داشتن واقعا مسولیت بزرگیست که بیشتر از هر چیز نیاز به وقت و انرژی دارد و پذیرش ،  پذیرش اینکه خواه نا خواه بخشی از آزادی‌، آرامش‌، راحتی و خواب  شما از دست خواهد رفت. دوم اینکه ما خودمان را اسیر وسایل کرده ایم، مثلا مارک وسایل سیسمونی برای کودک چه اهمیتی دارد؟ یا همینطور لباس ها، ما در واقع به جای فرزندانمان خود را درگیر تم تولد و عکس لاکچری چیزهای از این قبیل کرده ایم،  بچه داشتن هزینه در پی داد و من خودم همین حالا درگیر این موضوع پوشک و شیر خشک و مسایل جانبی هستم. ولی باور کنید که بچه ها نیاز به محبت و توجه و بازی کردن با من و شما دارند. و اصلا قیمت وسایل ، مارک انها و خیلی چیزهای دیگر برایشان بی اهمیت است. از هر آدم بچه داری بپرسید به شما می گوید که تمام وسایل را رها میکند و میرود سراغ قابلمه ها، لباسهای توی کشو . و مارک‌ها و لاکچری بودن ها همه چیزهایست که ما به فرزندان خود یاد می‌دهیم ، ما آنها اینقدر پرنسس و پرنس بار می‌اوریم. نوشته بودند در مورد رد کودکان کار ، به نظرم صد رحمت به کودک کار در مقابل آن دانشجویان بی خرد که هنوز پیراهنشان را مادرشان اتو میزند و حتی تشکر کردن هم نیاموخته‌اند.  سوم اینکه اصلا گران خریدن بعضی وسایل حتی ظلم محسوب میشود چون ما چیزهایی می‌خریم که حیف است و بچه نباید دست بزند و البته همه اینها در لیست هزینه‌های فرزند آوری محاسبه میشود. در کل به نظرم بچه داشتن بسیار دلچسپ و دوست داشتنی است. به نظرم بیشتر از پول نیاز به آگاهی داریم برای تربیت و پرورش فرزندان خوب برای آینده . مادر شدن از تجربه های خوب زندگی ، واقعا بی انصافی که به چشم تولید مثل حیوانی تعبیر یا قضاوت بشه. و در ادامه این پست چیزهایی هست که شاید نوشتم.پ.ن: ببخشید کمی گلایه داشتم ‌و نوشتم برای تخلیه ذهنم</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 11:28:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرانی، ایرانی بخون</title>
                <link>https://virgool.io/behrang/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86-uey1yukqw8b0</link>
                <description>امروز داشتم به  لیست کتابهای چاپی اخیر سر می‌زدم. هجم غیر باوری ترجمه که بسیار مورد اقبال قرار دارد. که البته خودم هم از خیل خوانندگان آن هستم . اما اگر منصف باشیم این خواندن کتاب از نویسنده خارجی هم جزو چیزهای باکلاس ادبی محسوب میشود. دیروز هم که داشتم یک کتاب به دوستی معرفی میکردم ، پرسید ، خارجیه؟  باز متوجه این تمایز فاحش شدم . بعد فکر کردم احتمالا باید کم کم نویسندگان مثل دیگر اجناس کتاب‌شان را با نام‌های خارجی به چاپ برسانند تا مورد اقبال واقع گردند. داشتم فکر میکردم کتاب‌ها هم کالای ایرانی هستند و شاید نیاز باشد جایی گفته شود کمی ایرانی بنویسیم و ایرانی بخوانیم‌. البته این به معنی این نیست که بگویم خواندن کتابهای خارجی بی خاصیت است، فقط خواندن گاه و بی گاه کتابهای خوب ایرانی می تواند به گونه‌ای از کالای ایرانی حمایت کند. و مولف را به نوشتن امیدوارتر.نیلوفر بصیرت</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2019 15:56:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید نویسنده شوم ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%85-%DB%B2-lurmth4fvbss</link>
                <description>اول مهر شده ، کمی به مادرهایی که بچه هایشان به مدرسه می روند حسادت میکنم، امروز ساعت پنج تا هفت صبح که بچه ها هنوز بیدار نشده‌اند را به نوشتن داستان جدیدم پرداختم، با خودم فکر کردم، اگر بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند، من چقدر زمان داشتن برای مطالعه و نوشتنبعد ناخودآگاه یاد ورزش‌های رزمی افتادم، شنیده ام مربی در مرحله‌ای به پای اشخاص وزنه می‌بندد و از آنها می‌خواهد که حرکات را با وزنه انجام دهند که قطعا کار سختی خواهد بود.اما در نتیجه روزی که بلاخره وزنه‌ها باز میشود و بدون وزنه شروع به مبارزه میکنند، حرکات بسیار قوی تر و پرشها بسیار بلند‌تر انجام میشود.حس میکنم تلاشم برای مطالعه و نوشتن در این ایام با داشتن دوتا پسر نوپا و البته به تنهایی بی شباهت به وزنه‌های مذکور نباشد،با این فکر بسیار انگیزه گرفتم و با خودم گفتم حتما روزی که وزنه‌ها باز شود و وقت آزادت زیاد شود تو بلند‌تر و بهتر خواهی پرید.به امید آن روز پ.ن: به هر سختی به چشم وزنه نگاه کنید ، کندتر و سخت تر امااا،  ادامه بدهید.نیلوفر بصیرت</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 10:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار چوب های زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-thypzlhqfo8f</link>
                <description>شاید بشود این جمله را بگویم که به آنچه چه فکر می‌کنید به سمت شما می‌آید ، باور کنید یا نه بعد سالها تلویزیون آن هم اشتباهی رفت روی کانال چهار ، و دیدم مستند یه استاد خانم که برایم بسیار جذاب شد و شروع کردم به نگاه کردن.  این بانوی برجسته ژاله آموزگار بود، استاد زبان شناسی  چقدر دوسش داشتم ، چقدر شیوا و زیبا سخن گفت و لذت بخش بود.  از زندگی و تلاش ها گفت و در نهایت چیزی گفت که دوست داشتم ، گفت دانشجویان مقطع دکتری میپرسن استاد به چه درد میخوره این همه دانستن وقتی کار و آینده ای در کار نیست، و من فقط می‌توانم بگویم امیدوارم ویروس دانستن و ادبیات و زبان در جانتان بیافتد که فقط در این صورت می‌توانید ادامه داده و خسته نشوید .  بسیار برایم جالب بود ، تایید بر  با عشق درس خواندن و یاد گرفتن و در چهار چوب بودن ، می‌گفت در وچهار چوب بودن را از استادش در فرانسه آموخته زمانی که مشغول آماده کردن تز دکترایش بوده و اینکه همیشه پرکاری تلاش زیاد نشانه به نتیجه رسیدن نیست .  از دیروز از خودم سوال میکنم چهارچوب من چیست ؟  من قرار است دقیقا در چه چهارچوبی مسأله نویسندگی را دنبال کنم ؟ و البته کمی شک دارم که اینکه یک نفر هم شعر بگوید هم داستان بنویسد هم در ویرگول آیا به نوعی از چهارچوب خارج است یا نه؟   شاید همه اینها بخشی از قانون نوشتن باشد .  کاش میشد از نزدیک این شخص ملاقات کنم، به گمانم خیلی الهام بخش خواهد بود. چهارچوب زندگی شما چیست؟ چقدر در چهار چوب زندگی میکنید؟نیلوفر بصیرتدعوت هستید به کانال اشعار و داستانهای من https://t.me/joinchat/AAAAAE4Un7Y-cXn1K2bWpg </description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2019 13:07:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج سال اول ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-z4mueheg6jld</link>
                <description>برای ننوشتن همیشه یک بهانه‌ای پیدا می‌شود.  من اعتقاد دارم در مقابل برای نوشتن هم یک موضوعی می‌توان یافت.  البته درست نمی‌دانم این نوشتن تا چه اندازه در جهت پیش‌برد اهدافمان موثر است . اما تازگی شاهد افراد زیادی بودم که به طوری چالش برانگیز خود را موظف به نوشتن هر روزه در کانال یا وب خود کرده‌اند. من خودم روزنوشت‌های حسین قربانی را مطالعه میکردم و البته  مرد داغ عرصه تشویق نوشتن گمانم در این مقطع شاهین کلانتری باشد.  راستش کمی این همه تشویق برای نوشتن برایم ترسناک است سرت را بالا می‌آوری و می‌فهمی در یک مسابقه نوشتن هستی. همه سعی دارند که بنویسند و به اشتراک بگذارند، همه در پی به قول معروف تولد و محتوا هستند. با اینکه درست نمیدانم کجایی این بازی هستم اما یقیین دارم که دو ماراتون هستیم.  بگذریم بگذارید در مورد امروز بگویم که صبح اول صبح چند صفحه کتاب خواندم که توضیح داده بود بخش زیادی از  نورون‌های مغزی استفاده نشده کودکتان بعد از پنج سال خواهند مُرد، و اشاره کرده بود که حتی گفتن کلماتی که برای  کودک به درستی قابل درک  نیست، در مغز به ایجاد نورون فعال کمک میکند. خلاصه پنج سال اول آنقدر مهم است که واقعا می‌توان آینده شخص را تحت شعاع قرار دهد‌. داشتم فکر میکردم پنج سال اول زندگیم جوری گذشته است که حالا بتواند مرا به یک نویسنده موفق تبدیل کند؟ و اینکه چقدر باید وقت گذاشته و تلاش کنم برای این پنج ساله کودکانم تا بعدها عذاب وجدانش بر گردنم سنگینی نکند و باری نشود بر روی کوتاهی‌هایی که در دهه گذشته در حق خودم روا داشتم‌. یادتان باشد اگر بچه دارید یا اگر قرار است بچه دار شوید، در پنج سال اول، زندگی را رها کنید و برای زنده ماندن هر چه بیشتر نورون‌های مغز دلبندتان تلاش کنید.نیلوفر بصیرت کانال اشعار و نوشته های شخصی من https://t.me/joinchat/AAAAAE4Un7Y-cXn1K2bWpg </description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 19:47:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به افق نگاه کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%81%D9%82-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-v55eqbt4gs5f</link>
                <description>جاده بود  و پیچ و وا پیچ‌هایش، داشتم سعی میکردم به افق نگاه کنم، داشتم سعی میکردم ذهنم  روی انرژی‌های مثبت تمرکز کند .  انگار توی آش شله قلمکار ذهنم بخواهم دنبال ریشه های گوشت بگردم. انرژی مثبت! چه چیز غریبی نگرانم، نگران خیلی چیزها، داشتم فکر می کردم همین که سعی می کنیم به چیزهای خوب فکر کنیم، انگار بیشتر یادمون میاره که چیزهای بد زیادی دور و اطرافمون هست. بعضی ترسها، بعضی نگرانی ها  واقعا بیهوده است. و فقط به آینده تعلق دارد. اما همون اندازه هم تو ضمیر ناخودآگاهمون میچرخه و می‌چرخه،و زمان حال هم تحت شعاع قرار می‌دهد. یادمان نرود زمان حال به زودی تبدیل می‌شود به گذشته از دست رفته آینده مان. کتاب جدیدی که به تازگی دارم می خونم .یک قسمتیش در خصوص ذهن دوم آدمهاست. ذهنی که حتی وقتی ساکتی هم مدام داره حرف میزنه ، اون ذهن پر حرف مزاحم ، همان که بعضی صبح ها که بیدار می شی باعث می شه خسته باشی چون تا صبح بیدار بوده و همچنان داشته ور راجی میکرده . توی این جاده ، تو این سکوت نسبی و فرصت پیش آمده با وجود ترافیک فرصت را  غنیمت  شمردم‌‌بهش فکر کنم، باید تلاش کنم بعضی وقت ها ساکتش کنم و از درون در سکوت آروم بشم .  خیلی‌هامون اسیر این مسأله هستیم. به افق خیره شدن یعنی به جایی که جزییات اهمیتش‌را‌‌ کم می‌کنه و شما فقط روی اهداف اصلی تمرکز می‌کنید.  تصور کنید اگر همه می توانستیم این اسب چموش نا‌فرمان را خاموش کنیم. اگر همه فقط روی مسائل اصلی زندگیمان تمرکز میکردیم ، چه نتایج شگفت انگیزی را شاهد می‌بودیم. تصمیم گرفته‌ام هر هفته تمرکز کنم و افق زندگی‌ام را وسعت ببخشم بدین صورت که هر بار یک بخش از جزییات را از ذهنم حذف کنم، برای من هدف یعنی نویسنده شدن ،برای شما می‌تواند هر چیزی باشد ، به افق نگاه کنید .نیلوفر بصیرت https://t.me/joinchat/AAAAAE4Un7Y-cXn1K2bWpg</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2019 10:23:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست دارم نظر شما را بدانم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-ndleadekmzox</link>
                <description>داشتم فکر می کردم حالا که شروع کردم در مورد قفلی‌های ذهنم حرف بزنم، بروم سراغ یک داستان مهم و چالش برانگیز در ذهنم.  هر چند وقت یکبار که سراغ زندگی نامه نویسندگان برتر می روم، می رسم به یک جمله شبیه این که : « وی را می توان پدر  فلان رشته غ ایران دانست»  و من مدتیست در فکر هستم که چرا از هیچ زنی به عنوان مادر یک رشته یا شاخه هنری و علمی نام برده نمی‌شود. درست مطمئن نیستم آیا واقعا به دلیل عدم تعالی زنان است یا بیشتر قریب به واقعیت به دلیل تعصب‌های بیش از اندازه باشد . دقیق نمی‌دانم ولی یقین دارم هر هنری با وجود یک مادر فداکار و دلسوز می‌تواند کامل‌تر باشد. دوست داشتم نظر شما هم بدانم؟نیلوفر بصیرتکانال اشعار و نوشته های من https://t.me/joinchat/AAAAAE4Un7Y-cXn1K2bWpg </description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 20:00:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-mv3wltdvdilg</link>
                <description>توی اولین پستم در مورد تعداد کم زنان فعال ادبیات ایران نوشتم، توی این لیست ۵۱ نفره بیشتر از همه نام بانو سیمین دانشور توجهم را جلب کرد. اولین کتاب چاپ شده در ایران با نام یک نویسنده زن تعلق داره به این بانوی برجسته که واقعا باید از ایشان برای این شروع ممنون باشیم.  سال ۱۳۲۷ یعنی در همین قرن معاصر بلاخره یک نفر این مسیر را روشن کرده و راه را برای دیگر زنان سرزمین من باز کرده،  حال آنکه چرا در سال ۱۳۹۸ رسیدیم به آنجا که معمولی می‌شویم و دفتر شعر چاپ میکنیم دقیق علتش را نمی‌دانم. امروز رفتم بهشت زهرا سر خاک  سیمین دانشور ازش تشکر  کردم بابت اینکه بلاخره این طلسم شکست . امیدوارم بتونیم آثار برجسته‌ای به چاپ برسونیم و  زنان ایرانی را هر چه بیشتر و بهتر به جامعه ادبی ایران معرفی کنیم.به امید آن روز  نیلوفر بصیرت</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 16:47:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت‌های تلف شده</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D9%81-%D8%B4%D8%AF%D9%87-pkd3iqfriokp</link>
                <description>داشتم فکر می‌کردم، در دوران مجردی و حتی اوایل ازدواج منظورم درست قبل از مادر شدن است. تایم‌های تلف شده‌ی زیادی داشتم که اصلا به آن‌ها اهمیت نمی‌دادم. این اعترافی است که برای بار اول می‌کنم.  درست کمی بعد از اینکه خبر مادر شدن به گوشمان می‌رسد . استرس این مسئولیت جدید در وجودمان رخنه می کند . و آنگاه شروع می‌کنیم به تاسف خورد برای کارهایی که میکردیم و یا باید می‌کردیم و حالا وقتش را نداریم.  این درست همان وقتی است که یا باید تبدیل بشویم به یک آدمی که تمام زندگی‌اش را صرف خانه داری می کند. و مدام هم به دیگران یادآوری می‌کند که من حروم شدم به پای شما و یا بلاخره متحول بشیم و به یک آدم بهتر تبدیل بشویم.  من اعتراف می‌کنم که این آدم پر تلاش هدفمندی که توی وجود خودم پیدا کردم، مدیون فکرها و تاسف‌های افسردگی بعد از زایمان و کمی هم قبل زایمان هستم.  فهمیدم قبل از بچه‌ها شاید واقعا لازم است تا خودم را از آب و گل در بیاورم‌. شاید همیشه توی سختی باید باشیم تا متوجه بشیم لحظه‌ها چقدر ارزشمند هستند. و باید اعتراف کنم نوشتن چند خط مطلب و خوندن چند صفحه کتاب تو اوج خستگی بعد از خوابوندن پسرها واقعا لذت بخش است . باید قدر لحظه لحظه وقتهای بی کاریمان را  بدونیم.نیلوفر بصیرت</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 00:39:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید نویسنده شوم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Basirniloo/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%85-gxfyevvoneel</link>
                <description>نمی دونم همه این دوران رو داشتن یا فقط مخصوص من بود. نه اصلا نمی‌خواهم بگم من آدم خاصی هستم. فقط وسواس‌های فکری و نگرانی‌های زیادی دارم که بعضی شب‌ها می‌‌رود روی  مخم و تا صبح درگیرم می‌کند. مثل پیدا شدن یک سوسک موقع خواب،   البته این مسأله فقط خاص شبها نیست و گاهی هفته‌ها ادامه دارد. مثل همین بحران پیش از موعد سی سالگی، که ذهنم را  مشغول خودش کرده، از کی؟ از روز تولد ۲۸ سالگی، در این دهه بیست سالگی دقت کردید؟ هم باید جوانی کنیم،  هم باید موفق باشیم، هم باید هدفمند زندگی کنیم و آخرش اصلا نمی فهمی کی این شمع سی سالگی را  فوت می کنی و خلاص. باورتان می‌شود یا نه؟ من از همان دوره ابتدایی که همه می‌خواستند معلم و دکتر بشوند،قرار بود نویسنده بشوم. و خدارو شکر تنها چیزی که از آن زمان تا حالا تغییر نکرده این است که هنوز هم همه عقیده دارند ادبیات برای من نون و آب نمی شود.چیزی که در انتخاب رشته دانشگاهم و در پی آن در انتخاب شغلم تاثیر گذاشت و تاکنون هم که من نویسنده نشده‌ام. فقط تا دلتان بخواهد رویا پردازی کرده‌ام.و‌بعد‌کلی این شاخه آن شاخه شدن، مطمئن هستم که شاید به قول برخی ادبیات برای من نون و آب نمی‌شود ولی قطعا آرامش خیال و رضایت خاطر خواهد شد. پس حالا بیشتر از هر وقت می‌دانم باید نویسنده شوم. یکی از کارهایی که این ایام می‌کنم. خواندن زندگی نامه نویسنده‌های موفق است. پیشنهاد میکنم بروید سرچ کنید تا مثل من به فکر فرو بروید . تعداد فعالان خانم  عرصه نویسندگی در ایران  توی ویکی پدیا نام برده شده، فقط پنجاه‌ویک نفر هستند. این در حالی است که هزار و نمی‌دونم چند صفحه ، دقت کنید صفحه، اسمه آقا در این زمینه موجود است.  متحیر هستم، دقیق نمی‌دانم از وجود این همه نام آقا ناراحتم یا از معدود بودن نام خانم ها. البته می دانم دوستان زیادی هم‌اکنون مشغول فعالیت در این عرصه هستند ولی من بیشتر از همیشه می دانم دوست دارم روزی دست کم بعد از مرگم نامم در این لیست گنجانده شود.به امید آن روز  نیلوفر‌‌بصیرت</description>
                <category>Basirniloo</category>
                <author>Basirniloo</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 23:18:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>