<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بستانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Basket</link>
        <description>مغزفانتزی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:20:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4303302/avatar/tqILnf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بستانه</title>
            <link>https://virgool.io/@Basket</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@Basket/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-mkpxjzsistnk</link>
                <description>می نویسم پاک می کنم.می نویسم پاک می کنم.حالم خوش نیست،دلت می خواهد دلیلش را بدانی؟دلیلش میلیون میلیون عقده ایست که روی دلم است.از کدام شروع کنم؟مگر اصلا جا می شود در یک متن چند صد کلمه ای؟ولی از اولین عقده‌ی زندگی ام برایت می نویسم.دلم می خواهد کمی سبک شوم،فقط همین.خلاصه می گویم: پدر نداشتم.حتی نمی توانم تصور کنم پدر داشتن چه حسی دارد.مثلا وقتی یک ساله هستی و می خواهی راه بیوفتی و هی میوفتی اگر یک مرد بزرگ بلندت کند،چه حسی دارد؟ می توانی به من بگویی؟وقتی تازه زبان باز کرده ای،بابا گفتن چه مزه ای دارد؟کلا بابا گفتن چه قدرتی در آدم ایجاد می کند؟ بابام زنگ زد،بابام منتظره،بابام میاد دنبالم،...مادرم تعریف می کرد : وقتی بچه ای می پرید بغلش پدرش من هم می پریدم بغل دایی.چه خاطره‌ی غم انگیزی.مادر کاش بودی و خاطرات غم انگیز بیشتری برایم تعریف می کردی.کاشکی لااقل تو نمی رفتی مادر.این ها را که می نویسم اشک می ریزم.اگر نریزم عجیب است.یادم است یک بار با مامان دعوام شده بود سر رفتن به بندر عباس خانه آن یکی دایی،نمی گذاشتند بروم.رفته بودم توی حمام بلند بلند گریه می کردم.مادر گفت:مگه ننت مرده اینجوری گریه می کنی؟هروقت من مردم این کارا رو بکن.حالا که رفته ای ،حالا که پانزده فاکینگ سال است که رفته ای.اجازه دارم گریه کنم؟ آن موقع تو بودی بگویی گریه نکن،الان که مرده و زنده ام هم برای کسی فرقی نمی کند چه برسد به اشک هایم،به مروارید هایم.بله این بود اولین عقده‌ی زندگی من.امیدورام خوشتان آمده باشد.بدرود دوست من.</description>
                <category>بستانه</category>
                <author>بستانه</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 21:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Basket/%D9%85%D8%B1%DA%AF-uj2epl1xqhar</link>
                <description>دیروز از تولد نوشتم،امروز با خبر از مرگ یکی از دوستان قدیمی شدم که از قضا نویسنده هم بود.هنوز توی شوک هستم.نویسنده خیلی معروفی بود.گرچه سال ها بود ندیده بودمش ولی مرگ کسی که می شناسی همیشه آدم را برای ساعاتی ،یا حداقل یک ساعت قفل می کند،منقبض می کند،انگار می خواهی به حضرت عزرائیل بگویی من محکم هستم لطفا من را با خودت نبر ، هنوز برای من زود است،مرگ برای بقیه است و همان طور که در کتاب -مرگ ایوان ایلیچ- آمده با خودت می گویی: چه خوب که این اتفاق برای من نیوفتاد.اَه،چقدر بد است موقع نوشتن  صدای تلویزیون می آید،سوپ روی گاز ممکن است ته بگیرد،مهمان ها برسند و پیک نان سنگک سیاه دانه دار و ساده بیاورد.چقدر همه‌ی این ها تمرکز را می گیرد.حالا بر فرض هم که هیچ چیز تمرکز را نگیرد و من هم نویسنده مشهوری شدم.آخرش چه؟چند نفر روشن فکر می خواهند بیایند سر مزارم هایده پخش کنند و ویکی پدیا سریعا خبر را درج کند و یک دوست قدیمی هم ساعتی منقبض شود.هیچی به هیچی!گور بابای تولد،گور بابای زندگی ،گور بابای مرگ.ولی نه! نمی توانم بگویم گور بابای مرگ!تولد را از سر گذرانده ام،زندگی در جریان است ، ولی مرگ این موجود ناشناخته همیشه پشت در منتظرمان است.حتی پشت در هم نیست همین جاست توی تنمان.فقط قرار است از حالت بالقوه به بالفعل برسد.آری ،مرگ توی تنمان است.همیشه بوده.از لحظه ای که نطفه شکل گرفت و جنین بودیم و هر لحظه ممکن بود سقط شویم و نشدیم با ما بوده،از ما بوده،برابر با تولد بوده.تولد و مرگ دو چیز مقابل هم نیستند.یک چیزند.خیلی با کلمات بازی کردم و این هم نشانه ترس است.ولی  تصور کنید  مرده بودیم و قرار بود در لحظه ای نامعلوم متولد شویم.آیا بیشتر خوفناک نبود؟چرا آن هم وحشتناک بود ولی این با ترس از مرگ تناقضی ندارد.روحت شاد دوست قدیمی</description>
                <category>بستانه</category>
                <author>بستانه</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 19:27:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@Basket/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-xs2vnoub1njq</link>
                <description>امروز پاییز بود،امشب هم پاییز است.تولد من هم پاییز است.یک هفته پیش بود.نه! سی و نه سال و یک هفته پیش بود.آن موقع ها هوا سرد تر بود.خوب یادم است،ساعت چهار عصر بود ،قیافه‌ی دکتر و پرستار را که دیدم لرز کردم،برای اولین بار سردم شد.قبل از آن همیشه گرم بودم و بعد از آن همیشه سردم بود،حتی وقتی لباس بر من پوشاندند.بگذریم!بهتر است دیگر درباره‌ی دمای هوا صحبت نکنم.پس از چه بگویم؟می توانم از نور بگویم،آری نور.راستش نور هم زیاد بود ، این را هم خوب یادم است.به دنیا که آمدم چشمانم درد گرفت،چشم هایم را بستم ،نمی دانم از کجا این کار را بلد بودم خودم هم تعجب کردم و این طور شد که من در بعد از ظهر ۱۶ مهر سال ۱۳۶۵ اولین تعجب خودم را کردم و چقدر شیرین و دلنشین بود.تجربه‌ی اولین احساس روحی.و همان طور که واضح است بلافاصله بعد از آن نا خواسته شادی را تجربه کرده بودم.باری!سرتان را درد نیاورم.چشمانم بسته بود و شاد بودم و سردم بود که چیزی در دو طرف سرم احساس کردم،لرزش های مدام وارد حفره های دو طرف سرم می شد.ولی این برایم جدید نبود،قبلا هم بودند،همیشه بودند و باز خوشحال شدم از این که هنوز بودند،پایگاه امنی بود انگار که باعث شد سومین احساس زندگی ام را تجربه کنم.آرامش.گرچه این حس هم دیری نپایید و ترسیدم.بله ترس!حفره های دو طرف سرم لرزش های بی نظم را فرو بردند به اعماق سرم و بعد قلبم و باز هم لرزیدم.این بار نه از سرما.از ترس!خدا را شکر می کنم که مدتی بعد لرزش ها مثل قبل شد،ضربانی منظم و ثابت و باز چیزی مرا محصور کرد که همان همیشگی بود.مادر...باری </description>
                <category>بستانه</category>
                <author>بستانه</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 20:12:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>