<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بی‌حد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Be_HaD</link>
        <description>من باور دارم که هر نتیجه‌ای که گرفتم را خودم ساخته‌ام، علاقه‌مند به رشد، توسعه فردی، آگاهی، خودشناسی، سفر، غذا، کتاب، فیلم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:24:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1194295/avatar/RW8pM3.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بی‌حد</title>
            <link>https://virgool.io/@Be_HaD</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفارش به دنیا (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@Be_HaD/%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-2-tgdv6sbzf6gn</link>
                <description>بعد از اون اتفاق رفتارهای عجیب زیادی داشتم، که بنظرم تبلیغات منفیه و بیانش بیشتر از عبرت ممکنه باعث انتشارش بشه، اما تو حال و هوای اون اتفاق خیلی دمغ بودم و کم حرف، سر به زیر و فارق از انفاقات دنیا و اطراف خودم، و این تغییر در من برای همه محسوس بود و به روم میاوردن. اون روزا تو بازار ار می‌کردم، و شاگرد یه طلاساز بودم، مغازه آبکاری داشت و من هم تقریبا همه کار میکردم، به من اعتماد داشت و بیشتر کارهای بیرون رو من انجام می‌دادم، یه مشتری داشتیم به اسم حاج رضا که با شریکش محسن تو یه مغازه بودن، خیلی هم به من لطف داشتن، البته که با همون تفکر بازاری و رفتارهای زرگری. بعد از خیلی وقت رفته بودم بهشون کار تحویل بدم و حاج آقا منو ندیده بود. ریخت و قیافه و حال و هوام برای حاج رضا سوال شده بود ...حاج رضا: چطوری جوون؟ این چه ریخت و قیافه ای، درویش و تاریک دنیا شدی؟- سلام حاج آقا، نه بابا ...محسن: بابا خدا بیامرزتش دیگه، حاج آقا شما نصیحتش کن، فاز عاشقی برداشتهحاج رضا: عاشقی؟!؟!؟! عشق چیه بابا پسر، بهت نه گفته؟ بهتر، از خداتم باشه، زن و اینا دردسرن، محسن بهش بگو داستان سیامکو ...محسن: آره راستی! بابا پسر بعد از 3 سال دوییدن رسید به دختره، 2 سال هم با هم زندگی کردن، حالا خانم با رفیق پسره ریخته رو هم میگه تو کچلی من از اولم نمیخواستمت ...حاج رضا: آره بابا جوون، مرگ حقه و برای همه میوفته، حالا تو شانس داشتی تو اوج خداحافظی کردی، الان چند وقته؟!- 4 ماهه حاج آقاحاج رضا: خدا رحمتش کنه، به فکر خودت و زندگی باش، زن جماعت دردسره، خوب بود اونطوری می‌شد؟- حاج آقا من راضی بودم، زنده بود، اونطرف دنیا داشت با دوست پسرش می‌خندید، ولی من میدونستم که زنده و خوشحاله ...اینو که گفتم، حاج رضا یکم ناراحت شد، بهم گفت عجب، باشه، کارا رو وزن میکنم خبر میدم، منم زدم از مغازه بیرون، و پیش خودم فکر می‌کردم پس چی، من عاشقم، نه شما ...ها، تو فکرم این بودد که من با همه فرق دارمو کسی مثل من عاشقی نکرده و اینا ... الان که میبینم، یه جلوه دیگه از غروره فقط.القصه این بار ده سال بیشتر طول نکشید سفارش من از طرف دنیا حاضر شد. داشتم تو میدون ونک راه میرفتم، تو خرابه‎های یه رابطه 8 ساله بودم، که استوریشو دیدم، داشت با یه سری پسر تو کانادا (که برای کارای تحصیل و اقامتش رفته بود) آهنگ هایده رو می‌خوند ...</description>
                <category>بی‌حد</category>
                <author>بی‌حد</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 17:41:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرنوشت - روزنگار، چهارشنبه 1400/06/31</title>
                <link>https://virgool.io/@Be_HaD/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-14000631-iaorwp4ujzjs</link>
                <description>آرام پدر سلامامروز برای اولین بار حرکت کردنت را درک کردم، دستم روی شکم مادرت بود که تکان خوردی، مادرت نگاهی به من کرد و با سرخوشی گفت:- فهمیدی؟- اااوهوم- وااا !!! پس چرا انقدر یخی؟! ذوق نکردی بچه‌ات وول میخوره؟_ چرا ولی ...راستش گاهی خیلی میفهمم چرا بهشت زیر پای مادران است، از دردها و جابجایی‌های شبانه مادرت، تا حالات و احساس‌های تغییر کرده‌اش. ولی او مادر است و من پدر ...ذوق داشتنت چیزی نیست که بشود پنهان کرد، اما ذوق پدرانه است، آن هم پدری که بیشتر دیداریست، و دنیا را با چشمانش به دلش راه می‌دهد. القصه بعد از این داستان در مورد درک و ادراک با مادرت گفتگوی مبسوطی داشتیم و با هم کیف کردیم. از این گفتگو بعدا برایت می‌نویسم. همینقدر بدان که امروز چند بار به دست پدر ضربه زدی و من را بیشتر از شاد، شگفت‌زده کردی. </description>
                <category>بی‌حد</category>
                <author>بی‌حد</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 22:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرنوشت - روزنگار، جمعه 1400/06/26</title>
                <link>https://virgool.io/@Be_HaD/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-14000626-zbmfcaicg9bc</link>
                <description>آرام پدر، سلاماز 3 ماه پیش که اولین سونوی تو را دیدم و مات و بهوت به دستگاه بدون هیچ عکس‌العملی ماندم، بیشتر به خودمان کردم، به رابطه‌مان، به خیلی چیزها ...و از آن روزی که امیرمنشی بابت تو بهمان تبریک گفت و توصیه مراقبت بیشتر از مادرت، و نوشتن روزنگار را کرد تصمیم داشتم که برایت هر روز بنویسم، چون فهمیدم که تو از همان روزها حال و هوای این دنیا را با یک واسطه درک میکنی، حالا که دیگر صداها را هم میشنوی ...اما راستش را میدانی من کمی اهمال کاری کردم، خدا مادرت را نگهدارد، او زودتر از من شروع کرده، آخر من در به تعویق انداختن او را هم گاها نگران میکنم، امروز که دیگر میدانستم شروع میکنم، از او پرسیدم - تو برای آرام چیزی مینویسی؟- آره- ااا ! هر شب داری مینویسی؟- هر شب که نه بعضی وقتا که حالشو دارم- کجا؟- تو دفترش- منم میتونم بخونم- نهااا، چرا؟!- میدم به خودش اگه دلش خواست خودش بهت بده که بخونی- باشه پس، خیلی هم ممنونو اما امروزاموز با مادرت حرمان هم شدیعنی راستش از دیروز بر سر زدن واکسن کرونا با هم داستان داشتیم، نمیدانم چرا برایم زدن واکسن الویت بالایی نداشت، از صبح پرسید و پرسید تا بالاخره زمان دادم که 3 هفته دیگر می‌زنم. برای ناهار خونه مادر بزرگ (وقتی بیای میبینی‌شان) معنویت دعوت بودیم. با کلی تاخیر ساعت 15 رسیدیم از بابت تاخیر هوا داغ بود و همه کاسه کوزه‌ها هم سر من را پیدا کردند.اما مادر جات هم فرصت را مغتنم شمرد و داد شکایت گرفت و داستان واکسن را به روز کرد. دردسرت ندهم جان دل، پدرت را به زور بردند و واکسن زدن، تازه کارت ملی هم نداشتم با معافیت پزشکی حرفشان را به کرسی نشاندند ...کارت من</description>
                <category>بی‌حد</category>
                <author>بی‌حد</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 22:45:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفارش به دنیا (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@Be_HaD/%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-vrid3plqviqf</link>
                <description>انقدر که خودم یادم میاد اولین باری که به دنیا چیزی رو سفارش دادم بعد از دیدن این فیلم بود، البته بعد از دیدن چند باره این فیلم بود، دقیق یادم نمیاد بار چندم ولی وقتی صحنه مرگ سعید کنگرانی روی شونه گوگوش توی هواپیما رو دیدم، خیلی متاثر شدم، بعدش دلم خیلی برای گوگوش سوخت که عزیزترین و بهترین آدمش رو از دست داده، بعد یه فکر جهنمی به سرم زد، احتمالا فرآیندش اینطوری بوده.- اگر عزیزترین آدمت رو از دست بدی دل همه برات میسوزه- وقتی همه دلشون بسوزه در مرکز توجه هم هستی- کسی هم کاری باهات نداره، بهت نمیگن درس بخون یا توقع کاری ازت ندارن- پس چه خوب، تجربه باحالی میشه که عشقت در اوج رابطه بمیره- ولی منکه هنوز بچه‌ام ...آخه من هنوز 8، 9 سالم بودالقصه سفارش ما از راه رسید البته که دنیا خیلی تلاش کرد من از این سفارش دست بردارم، ولی اصرار من بعد از 15 سال به نتیجه رسید و من اولین اتفاق دردناک زندگیم رو در سن 24 سالگی تجربه کردم و یکی از عزیزترین افراد معنی‌دار زندگیم رو که اون روزها مهمترین فرد زندگیم هم بود از دست دادم.ن.آ. بعد از 4 سال رابطه تصادف کرد و به بیمارستان هم نرسید.من بعد از 2 روز که مدام به همه شماره‌هایی که داشتم زنگ می‌زدم و هیچ جوابی نمیگرفتم، فهمیدم، موتور گرفتم و از بازار یه راست رفتم دم خونه‌شون و حال عجیبی بود دیدن حجله کسیکه خیلی دوسش داری و ادعای عاشقیش رو داری ...البته چون نظرم درمورد عشق از اون روزها تا امروز خیلی فرق کرده اینطوری میگم و تو یه فرصت دیگه در موردش می‌نویسم ...</description>
                <category>بی‌حد</category>
                <author>بی‌حد</author>
                <pubDate>Fri, 17 Sep 2021 17:59:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودم مینویسم (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@Be_HaD/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-fqyqcqjywjrm</link>
                <description>خیلی وقته یکی از رویاهام اینه که بتونم برم دور دنیا، البته دلیلش مثل خیلی از سفرهای قبلیم تفریح و دیدن جاهای جدید و خوردن غذاهای جدید نیست، اینبار بیشتر دلم آدمها جدید میخواد، تفکرات جدید.دوست دارم فرهنگها و رویکردهای آدمهی دنیا رو بشناسم و دلیل‌هاشون روبدونم. دوست دارم بتونم بیشتر بشناسمشون تا بتونم بیشتر درکشون کنم. که شاید بتونم قدم بیشتری در شناخت خودم بردارم.خب راستش از دوران جهالت و نوجوونی خودم هم مدام فکر میکردم میتونم آدم‌ها رو بشناسم، اون موقع انقدر خام بودم که چند تا از کتاب‌های طالع‌بینی سال و ماه و اینارو از حفظ بودم و جزو اولین سوالاتم از افراد این بود که:&quot;- متولد چه ماهی هستی؟- بهمن- ااا چه جالب! کتاب میگه بهمن ماهیا اینجورین که وقی داری خیلی با حرارت درباره انرژی اتمی یا سفر به ماه حرف میزنی، یه دفعه ازت می‌پرسن شما تو قورمه سبزی لوبیای چیتی میریزین یا قرمز؟ - ها ها ها ... آره خیلیا به من اینو میگن، یهو میرم واسه خودم ...&quot;جالب اینجا بود که خیلی‌ها هم همراه میشدن، تشویق می‌کردن و مجذوب این حرفهای بگیر و نگیر خرافی ...القصه که گذشت و گذشت و من خراب این بازی شدم تا اینکه شروع کردم به شناخت خودم، و یادگرفتم که بیشتر از دیگران و سال و ماه تولدشون به خودم بپردازم. و با خودم بیشتر آشنا بشم.</description>
                <category>بی‌حد</category>
                <author>بی‌حد</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 22:38:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>