<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بداهه آمیز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Bedaheamiz</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:19:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4223463/avatar/UrI7gJ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بداهه آمیز</title>
            <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سال فوت شده.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%81%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-oqumsxegtvru</link>
                <description>یک سال گذشت.با وجود غمناکی روزگار گذشت.با خنده‌ی تلخ امیدوارانه گذشت.با آرزوی محقق نشده گذشت.با امید دلگرم کننده گذشت.گذشت.هر چه فکر می‌کنم چیزی در قلم نمی‌گنجد.شاید متون زیادی نوشتم ولی قلمم سفید بود.شاید خودم را به وجود آوردم ولی آب شدم.سال عجیبی بود.کلی اتفاق داشت ولی حتی در یک کلمه هم توصیف نمی‌شود.انگار که پارسال را دوباره تجربه کردیم.از پارادوکس شروع شد.همان تناقضی که هم بود هم نبود.مثل التماس کورکورانه که نتیجه‌ای هم نداشت.واقعا ارزش‌ داشت؟کم‌کم که جلو رفتیم،به پاییز رسیدیم.فکر می‌کردیم میشه تلخی ها را جبران کرد.با این وجود پذیرایی آن،ریزش برگ بود.برای فرار هم که شده،جلو رفتیم.باران آمد.این باران قرار بود نشانه‌ی خوبی باشد.سخت شد.دلتنگ شدیم.شاید بهتر بگویم دلتنگ شدم.باز به نتیجه نرسیدم.پس سفر را آغاز کردم.در گشت و گذار طولانی،به مزرعه رسيدم.مزارع سرسبز را دیدم.فکر برداشت کردم که شاید به خوشی سال تمام شود.تا بیشتر زمین را دیدم،هرس های زیاد را دیدم.به مزاجم نیامد.پس تصمیم گرفتم سفر نکم.دیگر سال به اتمام رسیده بود.هر چه کردم نتیجه نداد.درخت تنومندم خشکید.درخت بید ما رشد نکرد.در این آسمان پر ستاره حتی سیاه چاله هم نبودیم.امیدوارم که بتونم سال بعد را بهتر ببینم.هر چند که دور از نظر است.شاید باعث شد.....</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 12:07:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیت من....</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-rnztrbtszui6</link>
                <description>برای بهتر فهمیدن این متن،کلیه‌ی متون بداهه آمیز را مطالعه فرمایید.ممنون)(من کی هستم؟)این تنها سوالی بود که هیچوقت نتونستم به آن پاسخ دهم.من که شب را با دود رنگی تمام کردم.با کمال میل،راوی قصه‌ی غروب هزار و یک شب شدم.پس کی هستم؟شاید از بی‌حسی امروزم هست.انقدر بی حس شدم که از روی سفیدی رو نویسی می‌کنم.آنقدری که با پنجره هم صحبت شدم.آنقدری که....با وجود وقت آزاد،تنگنای استرس من را رها نمی‌کند.شاید با تقلب هم نتوانم به این سوال جواب دهم.برای یافتن خودم،در گذشته خود سفر می‌کنم.هر قدمی که بر می‌دارم،خاطرات برایم زنده می شود.از جشواره‌ی درخت بید می‌گذرم.دلنوشته‌ی کهنه‌ی خود را زیر پا له می کنم و از وابستگی دیروز خودم سرباز می‌زنم.انگار که سفر در خودم هم فایده نداشت.دیگر فکری از ذهنم خطور نمی‌کرد.شاید بهتر بود که بودن جواب دادن به این سوال،جلسه‌ی امتحان را ترک کنم.اما تا کی؟شاید این تعریف بدی باشد ولی نمی توانم به خودم دروغ بگویم.من:(من تمامی این کلمات در داستان ها هستم.هر بار که می‌نویسم،روح من در این کلمات دمیده می‌شود.شاید بارها شکست خودم اما انصراف ندادم.بهترین شریکم،بداهه من را در بازی نگه داشت.کسی که من را تشویق به ادامه کرد.با اینکه می‌دونست چه اتفاقی می‌افتد.)من همینم.من.......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 18:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دود رنگی خواب.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-y77ufy9qwg5v</link>
                <description>ساعت هشت شب بود.بی رمق روی کاناپه دراز کشیده بودم.فکرهایم مثل اسب افسار کشده در حال فرار بودند.یعنی تا آخر شب چی کار کنم؟ترجیح دادم بخوابم با اینکه سرحال بودم.کشان کشان سمت تخت خواب رفتم.پتو را روی خودم کشیدم.چشمانم را محکم بستم و به خواب رفتم.واقعا به خواب رفتم؟تلاش ها فایده نداشتم.بی خوابی داشتم.حوصله نداشتم.مهم تر از آن کاری هم نداشتم.نمی‌دانستم چه کار کنم‌.اطراف را نگاه کردم.چیز جالبی را روی دیوار دیدم . نقاشی‌ام ،نقاشی بچگی‌ام را روی دیوار دیدم.آن زمان که نقاشی می‌کردم فقط رویاهام را می‌کشیدم.یادش بخیر.بچگی وقت خواب که می‌شد،آرزو می‌کردم.آرزوم این بود که فضانورد بشوم و به مردم خدمت کنم.وقتی میخوابیدم،خواب می‌دیدم که لباس سنگین سفید پوشیدم.هههه!ای کاش همه چیز مثل بچگی بود.قبل خواب،آرزو می‌کردم و در خواب برآورده می‌شد.اخه این دنیا ارزش آرزو کردن را نداشت.آرزو کردم ماشین کنترلی داشته باشم،دوچرخه ام خراب شد. آرزو کردم فردا با بابا بیرون بروم،فردای آن عازم سفر کاری شد.آرزو کردم که..‌‌آرزو کردم زندگی ام مثل خواب باشد.هر چقدر هم بد باشد ولی از دور زیبا باشد.مثل دود رنگی که خفه کننده است ولی زیبا است.از بس که فکر کردم که کم‌کم خوابم گرفت.امیدوارم که خواب خوبی داشته باشد.یعنی چه می شود؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشواره‌ی درخت بید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%AC%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AF-nc4xkr4fkwkf</link>
                <description>برای بهتر فهمیدن این متن،خواهشا مجموعه (از خاکستر تا دریای بداهه)را در صفحه‌ی بداهه آمیز مطالعه نمایید.نوشتن را ادامه می‌دهم.با هر خط،برگه را شوکه می‌کنم.هر صفحه را می‌نویسم،به مجسمه‌ی نوشته‌ام نزدیک تر می‌شوم.یعنی دارم درست قدم بر می‌دارم؟واقعا برایم غیر قابل باور بود.با وجود سختی ها،بالاخره ثبات را از نزدیک می‌بینم.دیگر وقت آن بود که مرحله‌ی آخر را رد کنم.وقت تلف کردن معنا نداشت.می تونستم به خودم افتخار کنم.البته که نمی‌شود از سختی ها راحت گذشت.تکه‌هایی از وجودم جدا شده بود.خلاء را همیشه حس می‌کردم.حتی گاهی یأس را در نگاه دیگران نسبت به خودم می دیدم.حاصل زحمات بود.تلاش ها، بی وقفه بود.از تصمیم درست رد می‌شدم هر چند که مسیر هموار نبود.به خودم زحمت ندادم و فقط از این مسیر رد شدم.دیگر چیزی مثل قبل نیست.منی که ساده و بی باک بودم به آدم سرسخت تبدیل شدم.با این وجود از ضعیف کشی فرار کردم.قناعت را قطب نما کردم.مهم تر از آن،غرورم را اعتماد به نفس کردم.البته آنقدر هم راحت نبود.هر چی جلو تد می‌رفتیم،وضعیت بدتر می‌شد.با گذر زمان هم حل نمی‌شد.از آن زمان تصمیم گرفتم به خودم اکتفا کنم.معجزه برای قصه هاست.من فقط خودم را نیاز داشتم.زندگی من هم مثل افتتاح درختان بید شده است.با اینکه همه زمینه خالی را می‌نگرند اما در کسری از ثانیه همه چیز عوض می‌شود.در زمان کوتاهی،عظمت درخت من بی همتا می شود.من فقط شبیه درخت بید هستم‌.به موقع آن، جشنواره جذاب تر هم خواهد شد.</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 20:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابستگی دیروز.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-hlptthim4c39</link>
                <description>هر کسی روزش را یک طوری شروع می‌کند.از بچه های‌ در حال بازی گرفته تا بقیه که در حال رفتن به سرکار هستند.من هم صبح خود را با بیرون رفتن شروع کردم‌.ترجیح دادم کمتر خانه بمانم.آخه می‌ترسیدم اسیر پنجره‌ی خالی بشوم.انقدر محو تماشا‌ شوم که دیگر چیزی ازم باقی نماند.قدم زنان به پارکی رسيدم.خودم را به یاد بچگی آنجا رها کردم.اگر چه هیچ چیز مثل قبل نیست.با این حال دوست داشتم گذشته را تکرار کنم.مثل جوانِ پیر،به صندلی تکیه می‌زنم.به اطراف می‌نگرم.فواره‌ی آب،جذابیت خاصی به پارک داده بود.اگر چه که طراوتی به اطراف نمی‌داد.انگار که زود از خواب بیدار شده بودم چون هنوز شهر خواب بود.فقط چند ماه گذشته بود.انگار که خیلی گذشت.فکر می‌کردم بتونم فراموش کنم.بجای دشمن،خودم شکستم.فرسوده و بی‌حال شدم.با این حجم از خستگی،باز دوست داشتم دیروز بود.همان دیروزی که دلواپسی نداشتم.شاید واسه‌ی همینه که وابسته اش شدم.شاید برای همینه.......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 19:28:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته کهنه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%87%D9%86%D9%87-sjqpmnxzxp8u</link>
                <description>نمیدونم ولی خیلی جالب می‌شد در حال متوقف می‌شدیم.گذشته را فراموش کنیم.آینده را یخ بزنیم.در حال زندگی را صد بار تجربه کنیم.در کنج آرامی،آسایش را تجربه کنیم.در کشمکش دنیا،نگاه به اینده را تجربه کنیم.در زندان سختی،راه فرار را تجربه کنیم.خب،فراموشکار شدیم.اینده را منجمد کردیم.فقط تنها کاری که می‌ماند،قلم است.قلمی که بر دست بگیریم و حال هزار سال را رونویسی کنیم.بنویسیم، حتی اگر کاغذ سفید باشد.انگار که زیادی محو قلم شدیم.حال را هزار و یک شب کردیم.فقط می‌ماند کی قصه بگوید.قصه تلخ و شیرین بگوید.البته که امیدوارم غروب نشود.فقط با یک غروب،قصه هزار و یک شب تمام می‌شود.قصه تمام شد.شب گذشت.امروز هم با حال بد تمام کردم.همانطور که زندگی ام را به لیوان قهوه سپردم.همانطور که پنجره رو به صحرا،علاقه‌ی من است.ای کاش،در قرمزی رنگ سبز را ببینم.ای کاش،در طوفان،آرامش را ببینم.ای کاش،بدی را به ماسه ساحل بسپاریم.ای کاش.....</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 12:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران در روز افتابی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-wtls6qzzcbsm</link>
                <description>شب که میشه دوست دارم فردا را ببینم.فردایی که قراره کلی اتفاق رقم بخورد.بی تحرکی من از ناامیدی نیست.فقط دلم میخواد اتفاق بدی نیفتد.صبح شروع می شود.غلت در رختخواب را تمام می کنم.با هر حالتی صبح را شروع می‌کنم.قدم زنان اتاق را ترک می‌کنم.بی اختیار به سمت آشپزخانه می‌روم.با وجود غم زدگی،خوردن صبحانه‌ام را کامل می کنم.کام تلخم را با قهوه شیرین می‌کنم.خستگی ام را با نگاه به پنجره دلخوش می کنم‌.بر صندلی روبروی پنجره می‌نشینم.نگاهم را به پنجره می‌اندازم.اتفاق جلبی را می بینم.در روز آفتابی،باران شروع به باریدن کرده است.آخه تو روز آفتابی؟هر بار که باران می بارد،یاد تنهایی خودم می‌افتم.انگار که باران هم مثل من تنهاست.برای جلب توجه هم که شده،در روز آفتابی می بارد.من دوست داشتم که در عین ناخوشی،آرام باشم.در صحرای کویر،آسمان پر ستاره باشم.در اعماق دریا،نفس بکشم.</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 12:19:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونویسی از متن سفید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-ovqwom9ewdqb</link>
                <description>امشب هم مثل شب های دیگر بود.سکوت در خانه مقام بالایی داشت.نور در خانه،نبود من را احساس می‌کرد.انگار که بود و نبود من در خانه مهم نبود.چند روزی می‌شد که عصبانی بودم.دلیلی نداشت.فقط آرام و قرار نداشتم.دوست داشتم از شدت عصبانیت،برگه‌ی سفید را سفید تر کنم.لیوان خالی آسایش را خالی تر کنم.در سکوت محض سکوت کنم.فکر های سرم را می‌تکانم.به اطراف خیره می‌شوم که شاید مُسکنی بیابم.خلاء در خانه جا خوش کرده بود.هیچ چیزی دیده نمی‌شد.واقعا در چه حالی فرو رفته ام؟بعد از کلنجار ها،از جایم بلند می‌شوم.ترجیح دادم در خانه قدم بزنم.این‌گونه حالم کمی بهتر می‌شد.البته که همه‌ی این مسائل،راه حلی داشت.پنجره،تنها دوست با وفای من بود.حتی وقتی که در دل تاریکی چیزی برای نمایش نداشت.دروغ را از من دور می‌کرد چون می‌دونست به تازگی دروغگو شده بود.در این وضعیت دوست داشتم همه چیز را بی تفاوت ببینم حتی اگر واقعا تفاوتی نداشت.دوست داشتم از پنجره درونم را ببینم حتی اگر درونم صحرای تاریک بود.دوست داشتم از برگه‌ی سفید رونویسی کنم حتی اگر .......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 19:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق آتشین آب شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%87-niozxmifjlfe</link>
                <description>بندان کفشم را پاپیونی سفت می‌کنم.برای حال و هوای خودم هم باید بیرون را تجربه می‌کردم‌.هر چقدر هم هوای تازه مشتاقم باشد ولی شال گردنم را فراموش نمی‌کنم.خانه را ترک کردم.هر قدم که بر می‌داشتم،خاطرات بیشتر دلسرد می‌شد.من این موضوع را دوست نداشتم.کوچه و خیابان آینه‌ی دیروز بودند.واقعا من بخشی از خاطرات اینجا بودم؟یاد قدیم سرافراز باشد.هر چند کهنه باشد ولی اعماق خوشی را صدا می‌زند.معشوقی که عاشق آن را فراموش کرده است.انگار که دیگر باب میل آن نیست.مگر خاطرات جلو چشم نیست؟پس چرا از دیده برفت؟قدم زنان به مقصد نامعلوم جلو می‌رفتم.افسوس را تکیه‌گاه خود می‌کنم.ای کاش کسی بود من را از سرزنش خود نجات دهد.حداقل بگوید گذشته نمرده است.فقط کالبد خود شده است.به اطراف می‌نگرم.غریبی در اطراف دندان تیز می‌کنند.دیگر باید متوجه می‌شدم.جای خود را از دست دادم.دیگر عشق قبل را ندارم.ای کاش که در گذشته غوطه ور می‌شدیم.ای کاش که کمی عاشق تر می بودیم.ای کاش سر خود،خود را در دره‌ی خوبی رها می کردیم.ای کاش.....</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 12:33:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب هزار و یک شب.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-szqq8qduvdrf</link>
                <description>هر ساعتی از روز می‌گذرد،دیگر دوست ندارم غروب را ببینم.شاید یک غروب باعث پایان هزار و یک شب باشد.تنفر دارم.از همه چیز بدم می‌آید.انقدر غمگینم که سکوت سوگلی من است.سکوتی که همیشه برنده است و شکسته نمی‌شود.شاید جالب بنظر بیاید.غروب پایان روز و آغاز شب است.شاید هم آغازگر روز بهتری است.به هر حال،عظمتش در فرو ریختن است.کاری که شاید هرگز طلوع انجام ندهد.باز به رسم فهم،کنار پنجره تکیه می‌زنم.با نافهمی تماشاگر غروب می‌شوم.یعنی یک غروب می‌تواند پایان یک افسانه باشد؟از روی لجبازی به سمت قصه ها حمله‌ور می‌شوم.قلم را به دست می‌گیرم و قصه های خوشی را خط‌خطی می کنم.بلاخره باید بهای غلط های افسانه ها را داد.از سر خط اینگونه می نویسم ولی چه بنویسم؟از آذرخش های نامه ی فردوسی یا از رود آرامش حافظ؟از سکوت عارفانه‌ی عطار یا نوازش عشق باباطاهر؟با بغض قلم را رها می‌کنم.با وجود نفرت،قصه‌ی هزار و یک شب شهره‌ی شهر است.مثل پروانه‌ای که با وجود خورشید،ناز خریدن شمع را ترجیح می دهد.واقعا یک غروب،پایان هزار و یک شب است؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 20:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حسی امروزم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85-riq8e8wjjq62</link>
                <description>خیلی وقتی هست که ننوشتم.انگار که وجوه خودم را به طور نسیه فروختم و قرار نیست پولی دریافت کنم.چشمانم را باز می کنم.در تاری دیدم هم دنیا قشنگ نیست.انگار که باید همه چیز را عوض کنم.به ترنم عشق هم که شده باید تغییر را اولویت می دادم.قدم زنان جلو می‌روم.دلم نفس تازه‌ای می خواهد ولی آلودگی مانع آن است.تلخی حس تازه را حس می کنم.واقعا حس خوبی دارد؟جایی را برای رها کردن خود بر صندلی پیدا می کنم.می نشینم و تکیه می زنم.اعتماد به نفسم را به لیوان دستم می سپارم‌.در امواج خطرناک نا امیدی،این کار درست است.توان فرماندهی تیم ذهنم را ندارم.ولی آخه قهوه ی داخل لیوان؟هر چه می‌گذرد،فکر تازه‌ای از ذهنم خطور نمی‌کند.انگار به تازگی زود خسته می‌شود.بلند می‌شوم و آن جا را ترک می‌کنم.پنجره را مَحرم ناراحتی خود می بینم.دنیا از پشت پنجره جالب به نظر می آید.انگار زیبایی جا افتاده است.چیزی درونش نیست.انگار ماکت فانتزی هم مشتری ندارد.فقط برای تلف وقت،اغراق را تلفظ می کنند.واقعا نقاب بازی، جواب این کار ها هست؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 11:53:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار کن(قتل بدون تاریخ(۹))</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%B9-s6htlpzfyfin</link>
                <description>(هشدار:این داستان برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)تصور این موضوع که بعضی افراد در طول زمان مخفیانه پوست اندازی می‌کنند،غیر قابل تصور است.در روستایی زندگی کنیم که همیشه در معرض حمله‌ی گرگ باشد یا برای فرد خوشحال،غلضت درد را شفاف کنیم.حالا باید کاری کنم تا از این مخمصه رها پیدا کنم.صدای مدام تق‌تق در قطع نمی شد.سریعا به اطراف نگاهی انداختم.در نگاه جستجوی خودم،نگاهم به گاوصندوق بزرگی افتاد.واقعا راه‌حل این است؟چون وقت زیادی نداشتم،سینه خیز خود را در گاوصندوق بزرگ و تاریک پرت کردم و درش را به سختی بستم.پس از کلی صدا،در باز شد.ان شخص قدم‌قدم به وسط اتاق آمد.نفس نفس خود را در سینه حبس کردم.ترس در بدن چشیده شده بود.شاید اگر دیرتر می‌آمد،راه دیگر را انتخاب می‌کردم.گاوصندوق سرد و پر از تار عنکبوت بود.من در اینجا با این تارها مومیایی شدم ولی موضوع این نبود.انگار که دوست نداشت از آنجا خارج شود.در لبریز ترس بود که صدایی آمد:(من دارم تو را می بینم(با صدای خنده))صدای آن شخص آشنا بود.نمی‌دانستم بترسم یا فکر کنم آن شخص کیه؟این صدای مامان بزرگه.یعنی رئیس این اتفاقات مامان بزرگه؟الان..الان نمی‌توانم درست فکر کنم.فقط یک جای درست جا گیر شوم،بعد به این مسائل فکر می کنم.آن شخص که صدای مامان جون را داشت در اتاق می‌چرخید.صبر کن!من دوربین دارم.باید این صدا ها را ضبط کنم.همین که دوربین را روشن کردم،صداهایی به گوش می رسید که شبیه صدای بیسیم بود:- چیزی شده؟- نه.قربانی فرار کرده.- چی!!!یعنی از بیمارستان بیرون رفته؟- فکر نمی‌کنم.اینجا زیر زمین بیمارستان.فقط چند نفر نقشه‌ی اینجا را بلدند.نه باید دنبالش بگردیم.- خیلی خوب باشه.هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده.- باشه.بعد از این حرف،صدای بسته شدن در آمد.ضبط دوربین را قطع کردم.با سرک کشیدن،از گاوصندوق بیرون آمدم.اینجا چه خبره؟فکر می‌کنم که این موضوع فرا تر از یک اتفاق کوچک است.به آرامی از اتاق بیرون آمدم.خیلی تاریک بود.نور دوربین را روشن کردم تا بتوانم ببینم.انگار رنگ به این ساختمان نمی‌اید چرا که کل دیوار زیر زمین خونی بود.زیر زمینی شبیه خود بیمارستان بود.شاید به خاطر اینکه نتوانند بفهمند که الان کجا هستند.من هم اگر نمی شنیدم باورم نمی‌شد.خفگی اینجا غیر قابل تحمل بود.آرام و قدم‌قدم جلو می‌رفتم و با دوربین وضعیت را چک می‌کردم.اگر چه که صدای تق‌تق در می‌آمد ولی اهمیت نمی‌دادم.آخه کسی اینجا نیست.کسی اینجا نیست؟پس با این اوصاف من زیر زمین زندانی شدم.عالی شد حالا باید چی کار کنم؟یعنی کسی های دیگر هم هستند؟چطوری بدون غذا دوام بیاورم؟خب در جیبم یک خوراکی کمی دارم ولی چند روز وقت دارم که فرار کنم؟اگر یک روز هم باشه،کجا باید بخوام؟در حال پیدا کردن سوالات ذهنم بودم که یک اتاق نیمه باز دیدم.با احتیاط آنجا رفتم.یک نیم نگاه‌هایی انداختم.کسی بود پس بدون ملاحظه داخل رفتم.چیزی در اتاق نبود...صبر کن.‌..عمو.عمو خوبی؟چه بلایی سرت امده؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 19:39:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل بدون تاریخ(قسمت۸)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B8-joys4ehiyygh</link>
                <description>(هشدار؛این متن برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)دیگر وقت مقدمه چینی نبود.همه دیگر می‌دانند که قرار است چه اتفاقاتی رخ دهد.حال اینکه ما خود را به بیخیالی غرق کردیم،دنیا رفتارش را با ما عوض نمی‌کند.چند ساعت دیگر نصف شب می‌شد.هر طور شده باید امشب را در بیمارستان می‌گذارندم.مشکلی وجود داشت این بود که آنجا بیمارستان است و نمی‌توان بدون دلیل آنجا رفت؟الان وقت نقش بازی کردنه؟به بهانه‌ی دست درد،خود را روی زمین انداختم.از این طرف به آن طرف غلط می‌زدم و داد می‌زدم:(خیلی درد ‌میکنه.کمک...کمک)انگار تا اینجای کار،موفق عمل کروم.کمک های امداد سریع خودشان را به من رساندند.نمی‌داند ولی انگار با شدت زیادی به زمین انداختم.اخه خیلی سرم درد می کرد.زیاد متوجه نمی‌شدم که چه چیزی و صحبتی رد و بدل می‌شد .‌جملات دور سرم می چرخیدند:- حالش خوبه؟- علائم حیاتی ثابت هستند.دست ضربه دیده است و شدت درد فرد هوشیاری خوبی ندارد.- مشخصیت را میگم بنویسید.فرد هجده ساله،ضربه در ناحیه بازو و ساعد،یک آزمایش خون و عکس از دست حتما انجام شود.- حتما دکتر.- پرستار حتما خانواده مصدوم را پیدا و با آن تماس بگیرید.- بله حتما.نگران نباش.الان دارو بهت تزریق می کنیم خوب میشی.دیگه بدتر از این نمی‌شد.یعنی خودم را در دهان کوسه‌ گذاشتم‌.اگر می‌فهمیدند من کی هستم،یک ساعت هم دوام نمی اوردم.حس می‌کنم که همه جا را سیاه می‌بینم.....(بعد گذشت چند ساعت):چی اتفاقی رخ داده است؟من کجام؟نکنه من را کشتند و من در دنیای دیگری هستم؟اطراف را نگاه کردم.از ترس روحم را بلعیدم.اینجا بیشتر شبیه خانه آدم کشی تا بیمارستان است‌.دستانم بسته بود.کاری نمی توانستم انجام دهم.سرم را چرخاندم دیدم روی دیوار با رنگ قرمز نوشته شده است:(کار احمقانه انجام نده تا برگردم.اگر نبودی خیلی بده. میشه. زود برمیگردم.)اصلا نمیخواستم به این فکر کنم که متن با خون کسی نوشته شده است.بوی سوختی حالم را بد کرده بود.انگار یک جای مخصوص بیمارستان بودم که مدام صدای جیغ می آمد.روی زمین نشسته بودم و پاهایم را دراز کردم.این طرف و ان طرف را می دیدم.گوشیم شکسته بود و تفنگ هم نبود ولی دوربین سالم بود اما نکته‌ی حال به هم زنش،داخل سطل خون بود.در حال نظاره‌ی اطراف بودم که مدام صدای تق تق در می امد‌.حالا باید چی کار کنم؟کجا باید قایم شوم؟یعنی چه کسی هست؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 18:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل بدون تاریخ(قسمت۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B7-efqnjtidgojn</link>
                <description>(هشدار:این مطلب برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)در درون پر از دردم دنبال دارو هستم.با آشفتگی به دویدن برای راه‌حل هستم.سوء استفاده از درمان،مرا نا‌امید می‌کرد.نبود داروی قطعی دلیل موجهی نیست.بوی درد زبانم را تلخ کرده بود.واقعا قرار است با درد به بازی ادامه دهم؟در میان این همه دروغ،حق انتخاب معنا نداشت.از زمانی که یادم هست پدرم بیمارستان خاصی کار می‌کرد.بیمارستانی خصوصی با ظاهر هتل مجلل،این شعار را داشتند که در هتل ما شفا پیدا می‌کنید.واقعا هم همینطور بود.انقدر پیشرفت کرده بودند که به بیمارستان برتر کشور شدند.اما یک دفعه همه چیز به هم ریخت.بابا زیاد سر کار نمی‌رفت.مدام با تلفن صحبت می‌کرد.حتی به فکر کار دیگری بود.در این میان داشتم فکر می کردم وقتی فرد ناشناس گفت:(بزار برایت توضیح دهم)نباید تلفن را قطع می‌کردم.شاید یک چیز هایی می‌دانست.یعنی الان باید چی کار کنم؟البته یادم میاد مامان می‌گفت اگر ما در دسترس نبودیم،سریع پیش مامان بزرگ بروم.تنها جایی که از همه جا فارق است.وقتی آنجا باشی دیگه چیزی مهم نیست البته که یک مشکلی هم بود.آخرین بار مامان و بابا آنجا بودند و الان هم که ناپدید شدند ،مامان بزرگ حساسی ناراحته و الان وقت مهمونی نیست‌.ولی باید ادای ادب هم که شده باید زنگ بزنم.شماره را گرفتم.ولی مامان بزرگ جواب نداد.حتما خوابیده است و متوجه زنگ نشده است.داشتم پیامکی می فرستادم تا در اسرع وقت باهام تماس بگیرند که پیامکی روی آمد.(الیاس.مثل اینکه نه دوست داری صحبت کنی و نه دوست داری بازی کنی.دوست داری مهمون همیشگی هتل ما بشی؟)هر لحظه که می‌گذرد یک تهدید واقعی گوشم را نوازش می‌کند.زیاد وقت ندارم،حالا باید چیکار کنم.به چه کسی اعتماد کنم؟آیا همه قصد دارند از رو جوانه‌ی دوستی بزنند و از پشت خنجر بزنند.انگار که هر وقت فکر می‌کنم کسی دوست دارد پیامکی به من بزند.صدای تکراری پیامک آمد:- (الیاس. پدرت مسئول نظارت بیمارها بود.از سر لجبازی داروی تازه را روی بیمار مهمی تست کرد و آن شخص در کسری از ثانیه بود.هر چقدرم هم لاپوشانی کند ولی همه این موضوع را می‌دانند.دلیل نمیشه چون تاریخ ندارد،قتلی نباشد.- برایم اهمیتی ندارد چون تمام حرفات دروغی بیش نیست.کار خودت را گردن کسی نینداز.باورم نمیشه چرا این موضوع را نمی‌دونستم.شاید خطرناک باشد ولی باید یک سری به بیمارستان بزنم.همه می‌دانند من کی هستم ولی چهره‌ی من را کسی تا به حال ندیده است.تصمیم مرگبار خودم را گرفتم.وسایل را آماده کردم.تفنگ بادی را پر کردم.دوربین برای ضبط اتفاقات برداشتم.گوشی را شارژ کردم و خودم را برای سفر بودن برگشت آماده کردم.آدرس بیمارستان را از قبل بلد بودم.به خانه‌ی جدیدمان نزدیک بود.دوچرخه را آماده کردم تا عصر راهی شوم.چون هتل بیمارستان است و کسی من را نمی‌شناسد،می توانم چند روز به بهانه دست درد بمانم.مقدار پولی در کیفم داشتم که کافی بود.رکاب زدن را شروع کردم‌.نمی‌دانستم چه چیزی قرار است اتفاقات بیفتد.واقعا قرار است با هیولا ها بجنگم.بعد کلی رکاب،بلاخره شب رسيدم.دوچرخه را جایی گذاشتم .دوربین را بدست گرفتم.قدیمی بود ولی با یک باتری صفحه‌اش سبز می‌شد و در تاریکی می‌شد دید.قدم زنان وارد بیمارستان شدم.الکی نقش درد کشیده ها را ایفا می‌کردم.سرم که بالا آوردم دیدم که.......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 18:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل بدون تاریخ(قسمت۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B6-xwnnrv4kr0fc</link>
                <description>((توجه این متن برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون))وقتی چیزی تاریخ ندارد یعنی هنوز به وقوع نپیوسته است.شاید در حد یک آینده بینی باشد.حتی شاید یک دروغ برای فرار از درستی باشد.کسی چی می‌داند.(ببخشید آقا،حالتون خوبه)با این جمله به خود آمدم.من که هنوز دم خانه‌ی خودمان هستم.پس این همه اتفاق توهمی بیش نبود؟برای اینکه خوب جلوه بدهم با یک لبخند از کنار آن مرد فضول رد شدم.شاید این این رویا تلنگر یک خطر بزرگ باشد.کمک از پلیس گزینه بهتری به نظر می‌آمد اما توضیح دادن این اتفاقات یک کمی مسخره نیست؟این کار باعث می‌شد اداره‌ی پلیس،من را به سخره بگیرد و نتیجه‌ای نداشته باشد.در حال و هوای خودم که صدای پیامک گوشی آمد.متن پیامک این گونه بود:(سلام.الیاس من دم خانه‌ام.خانه نیستی؟خیلی دلم کلوچه می‌خواد.منتظر می‌مانم تا با هم داخل برویم.رفیق)این اوج ترس در آن زمان بود.من که دم در خانه هستم و هیچ کسی هم اینجا نیست.حتما می‌خواد من را به هم بریزد تا نتوانم خوب فکر کنم.ترس من را چشیده بود و من را لذیذ ترین غذا می‌دانست . دوست نداشتم طعمه چیزی که وجود ندارد باشم.در حال فکری و برنامه ریزی بودم که پیامک بعدی هم آمد:(الیاس چرا دم در خانه ایستادی؟نکنه منتظر من هستی؟تا بیای داخل من هم کلوچه آماده می کنم.اگر تونستی منو پیدا کن.)این دیگه اوج گستاخی و پستی هست.شاید من از او بترسم و او حق ندارد وارد حریم خصوصی من شود.واقعا این وضعیت غیر قابل تحمل است.همین لحظه فکری به سرم زد.اگر به بابا زنگ بزنم شاید بتونم راه‌حل را پیدا کنم.پس شماره‌ی بابا را گرفتم و زنگ زدم:- الو بابا.سلام.- سلام.الیاس.- چی؟بابای من کجاست؟- چرا داخل نیامدی؟من همه‌ی کلوچه ها را خوردم.- من به پلیس خبر دادم.قرار این بازی تموم بشه‌.- واقعا.خوبه ولی فکر کنم به همین راحتی باشه.-من که می‌دونم که نه داخل خانه‌ای و نه کاری انجام می‌دهی؟- بابا بزرگت هم همین ها را می‌گفت.مخصوصا پدرت.- اگر دنبال چیزی هستی اینو بدون هرگز بهش نمی‌رسی.- باشه.اگر بدستش نمی‌یارم پس با همکاری خودت مظنون این پرونده بشو.پرونده‌ی قتل.- چی.- بزار توضیح بدم.</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 20:19:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل بدون تاریخ(قسمت۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B5-qj7lrimierus</link>
                <description>(توجه:این متن مناسب افراد زیر هجده سال نیست زیرا ممکن است باعت کار های غیر قابل جبران پذیر باشد.ممنونم)در موجی از ابهام به سر می‌برم.اخیرا خبرنگاران علاقه داشتند ترس من را تیتر روزنامه کنند.واقعا نمی دانستم واقعیت را از کجا دنبال کنم.در این حال،همه فرار کردند و من مظنون اصلی این پرونده شدم حتی با وجود شواهدی که ثابت می کند من در این موضوع دخیل نیستم. تماس را قطع کردم.یعنی آن مرد داشت درباره‌ی چی موضوعی صحبت می کرد؟کدام امضا را می‌گفت؟یعنی بابا از من و دیگران سوءاستفاده کرده و حال هم غیبش زده است. تلفن بابا و مامان در دسترس نبود.حتی از مامان‌بزرگ هم خبری نداشتم.دوست نداشتم در این وضعیت،در خانه‌ی ناامن بمانم. در حال فکر برای راه حلی بودم که یادم آمد که عمو پلیس بازنشسته است.و می‌تواند به من کمک کند.این فکر خیلی خوب بود ولی یک مشکل جزئی داشت.من که شماره‌ی عمو را ندارم.با این حال،عمو همسایه‌ی محله‌ی قدیمی ما بود.شاید عمو از این موضوعات خبر داشته باشد.آخه خیلی اصرار داشت که ما جابجا نشویم.ولی بابا می‌گفت برای کار به محله جدیدی می‌رویم.پس با این اوصاف شال و کلاه کردم و دوچرخه را از انبار برداشتم.هر رکابی که می‌زدم،به این فکر می‌کردم که این مشکل به زودی حل می‌شود.بلاخره پس از مدت ها رکاب به خانه‌ی عمو رسيدم.با اشتیاق زیاد زنگ را زدم ولی انگار کسی در خانه نبود.زنگ خانه‌ی دیگری را زدم و گفتم:- ببخشید.- بله بفرمایید.- شما می دانید که اقا‌ی خدابنده لو کجاست؟- کار واجبی دارید؟- آخه بعد مدت ها آمدم که عمویم را ببینم واسه همین گفتم.- نه متاسفانه نمی دانم.-باشه.ببخشید.یعنی عمو هم وارد این قضیه شده است.بعید می‌دانم ولی‌ باز هم احتمالی دارد چون بابام کار های خطرناک زیاد انجام می‌داد.در فکر خودم،کارآگاه بازی را شروع کرده بودم که حس کردم وسیله‌ای پشت کمرم هست.- سلام.الیاس.- تو از جونم چی می‌خوای؟- باید با من بیای.بهتر آن هم آورده باشی.- چی؟-خودت خوب می‌دونی.- من به پلیس خبر دادم الان که به اینجا برسند.-دروغ هم که میگی.ولی اگر راست باشد، تو ......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 20:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل بدون تاريخ(قسمت۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D8%AE%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B4-rxalz8kxfrf8</link>
                <description>تصورش هم خیلی سخته که در بازی برنده بشویم که برنده‌ای نخواهد داشت.سوزاندن خودمان برای راحتی دیگران ارزش ندارد بخصوص که خودمان آسوده خاطر نیستیم.در اوج درد هم می‌شود مشکلات را حل کرد یا نه؟صبر کن ببینم الان که صبح است ولی دیشب چی شد؟یک کمی به خودم آمدم.در انباری پخش زمین شده بودم.سرم خیلی درد می‌کرد.دوست داشتم همه‌ی آن ها خیال بود ولی انگار قرینه‌ی واقعیت بود.از انباری به آشپزخانه آمدم.علاوه بر تهدید به مرگ او دزد هم بوده است.کل خانه پر از شیشه شکسته و خورده چوب بود.جالب این بود که هنوز باران می‌بارید ولی شدتش کم بود.سریع برق را وصل کردم تا با تلفن خانه به مامان و بابا زنگ بزنم.مگه قرار نبود که بیرون رفتن چند ساعته باشه ولی انگار خیلی طول کشید.با لحن ترسان گفتم:- الوووو.- پسرم چطوری خوبی؟خداروشکر که صداتو شنیدم.- شما کجایین؟- دیشب توی راه مامان‌بزرگت زنگ زد که حالش بده و ما هم .. بعدا برات توضیح می‌دهم.- بابا...خونه را دزد زده.- چی..تو خوبی؟تو خوب باشی بقیه اش مهم نیست.فقط الیاس شاید ما امشب هم نتونیم به خانه بیاییم.مراقب خودت باش.- آخه چرا؟و قطع شد.مگه چی شده؟آن شخص که بود؟هر کسی هست فکر کنم به بابا مربوط می‌شود.یعنی بحث مقام و پول در میان است؟در حال بازپرسی از خودم بودم که یک نامه روی میز تلویزیون شکسته دیدم.نامه را برداشتم تا آن را بخوانم:((سلام آقای امید خدابنده. امیدوارم که به پیشنهاد ما فکر کرده باشید.مخالفت شما فقط به ضرر شما و شرکت است.این اتفاق فقط تلنگری برای شما بود.اگر مخالفتی در کار باشد شما الیاس را نخواهید دید.با تشکر))یعنی الان باید چی کار کنم؟به پلیس زنگ بزنم؟این‌ها چه کسانی هستند که اسم من را بلد هستند.با این حال فکر کنم اتفاقات جالبی پیش روی ما نیست.ساعت ها می‌گذشت و من در شوک فرو رفته بودم.ساعت شش شب بود.حوصله‌ی کاری را نداشتم.به فکرم خطور کرد که شاید آن کس هم دوباره امشب هم به اینجا بیاید.پس این اتفاق،باعث شد که من تدارکات لازم را پیش بینی کنم.اسلحه ی بادی را در بغل داشتم.موبایلم شارژ کامل داشت.امشب هم بارانی در کار نیست و من هم خوب استراحت کردم.هر صدایی برایم آژیر خطر بود.در اوج حساسیت گوشی زنگ خورد.شماره،ناشناس بود.بدون فکر لازم جواب دادم:- با تفنگ بادی می‌خواهی من را شکست بدهی؟- من با تو حرف نمی‌زنم.بگو رئیست جواب بده.- جالبه مگه نه؟اون اطلاعات کجاست؟(با عصبانیت)- من نمی‌دونم درباره‌ی چی صحبت می‌کنید.- واقعا؟پس چرا اسم تو داخل این برگه‌ها هست؟چی یعنی بابا .......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 19:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل بدون تاریخ(قسمت۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B3-guhzfy0znui5</link>
                <description>(توجه:این داستان برای افراد زیر ۱۸ سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)تاریکی میزبان ما در خانه بود.نمی‌دانستم که مهمان،می‌تواند در خانه‌ی کسی میزبان باشد. وحشت تزئین خانه بود.بوی ترس از دور مثلا خوشمزه بنظر می‌رسد.یک بار دیگر با هم دوره می‌کنیم.کسی در زد،ناشناس بود،با هم حرف زدیم و در نهایت آن را به خانه راه ندادم.هنوز شدت باران کم نشده بود.سقف چکه می‌کرد.خانه سرد شده بود اگر چه که قرار بود سرد تر هم بشود.داشتم فکر می‌کردم که چطوری سقف را درست کنم که کاغذی از پنجره‌ای که کمی باز بود انداخته شد.پس قرار است به دور از مامان و بابا با یک کسی قایم موشک بازی کنم.چرا نه؟یعنی من آماده‌ام؟اول پنجره را بستم و کاغذ را برداشتم که آن را بخوانم.اینگونه نوشته بود:(فکر نمی‌کردم آنقدر بی ادبانه رفتار کنی.شاید بهتر است من تو را تربیت کنم.جسله‌ی اول امروز باشد؟نظرت چیه؟دوست نداشتم توی این وضعیت کسی مرا اذیت کند.تنها راهی که بود،برق خانه را وصل کنم و اول به پلیس و بعد به مامان و بابا زنگ بزنم.فکر خوبیه اما چطوری این کار را انجام بدهم؟تق تق.صدای در می‌آمد.باید مواظب می‌بودم.از پشت با لحن خشن گفتم:- الان زنگ می‌زنم پلیس بیاد.- فکر کنم برای دیدن صحنه جرم کافی باشند.- این فکر ها را از سرت بیرون کن.پلیس تا یک ربع دیگر می‌رسند.-حالا آنقدر عجله داشتی، چرا به آمبولانس زنگ نمی‌زنی؟- ببین(با لرز دست و نفس های تند تند) بهتره اینجا را ترک کنی؟- پس با این اوصاف بدون اجازه خودم وارد می‌شوم و (خنده های شیطانی).خوم به مغزم نمی‌رسید.نفس هایم به سختی بالا و پایین می‌شد.در همین حال بودم که دیدم کسی دارد به در لگد می‌زد.چی؟اون داره در را می‌شکند؟با..با..باید چی کار کنم؟بدو بدو به زیرزمین رفتم تا تفنگ بادی بابا را بردارم ولی انگار دیر شده بود.موفق شد در را بشکند.انگار اسلحه به دست داشت.تفنگ را سریع پیدا کردم و در بغل گرفتم.مجبور بودم خودمو در زیر زمین حبس کنم.آخه چرا باید آن شخص دنبال من باشد؟- الیاس.من اسمتو می‌دونم.بیا بیرون؟یواشکی بیرون را دیدم که رفته یا نه؟فکر کنم رفته سمت آشپزخانه پس می‌توانم فرار کنم.صبر کن ببینم فکر کنم کسی پشت سر من هست.در همین حین با صدای مسخره گفت:-من اینجام الیاس.قرار کلی باهم خوش بگذرونیم.مگه نه؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 18:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل بدون تاریخ(قسمت۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B2-cndd40zfg9de</link>
                <description>اتفاقات مدام روشنگر یک پیامد بودند.قبلا رویا‌های اسب آبی و مناظر سرسبز می‌دیدیم ولی الان با این اتفاق،کابوس های تلخ و کلاغ های شوم اطرافم پرسه می‌زنند.زنگ خانه به صدا در آمد.با حال عجیب به سمت در رفتم.در که باز شد،صحنه ی شوکه آوری را دیدم.یک مرد با موهای گندمی دم در ایستاده بود.قد بلندش دلهره‌ام را زیاد کرد.انگار باید اتفاق بدی را بو می‌کشیدم.با جدیت زیاد گفت:- ببخشید شما همسایه های جدید هستید؟- بله بفرمایید.اتفاقی افتاده؟- نه،اتفاقی نیافتاده است.من آقای نوری هستم.طبق رسم قدیمی،همسایه قدیمی خودش را به همسایه جدید معرفی می کند.- چه جالب!من هم الیاس هستم.از آشنایی با شما خوشحال شدم.- من هم همینطور.پس اگر کاری بود به من خبر دهید. خداحافظ.این گفتگو،بیشتر شبیه اتفاقات جنایی بود.واقعا چنین رسم مسخره ای وجود دارد.آن هم این وقت عصری که هیچ کس در کوچه و خیابان نیست.مامان و بابا در حال چرت عصرانه بودند.اصلا برای همین من در را باز کردم.شاید اگر بابا یا مامان بود،متوجه موضوع خاصی نمی‌شدند.یعنی این موضوع را باید به خانواده‌ام بگویم؟تازه شب شده بود.مامان و بابا قصد داشتند تنهایی به یاد قدیم ها به پیاده‌روی بروند.من هم که از این موضوع بال درآورده بودم.پس از توصیه های تکراری،با خداحافظی خانه را ترک کردند.این یعنی آغاز خوشگذرانی و لذت؟مگه نه؟دقیقه به دقیقه با اوج لذت می‌گذشت.انگار حس بدم طعم خوشبختی می‌داد اما این حس فقط برای لحظاتی بود.با بارش باران شدید،برق خانه قطع شد.یعنی دیگر بهتر از این نمی‌شد.شاید هم می‌شد ولی چه کسی می‌دانست؟گوشیم زیاد شارژ نداشت پس چراق قوه را برداشتم.راه را امتحان کردم تا برق وصل شود اما فایده‌ای نداشت.انقدر باران شدت داشت که نمی‌توانستم به کسی موضوع را درمیان بگذارم.در حال فکر برای حل موضوع بودم تا اینکه صدا در امد.با اینکه برق نبود ولی با چراق قوه سمت در رفتم.شاید فایده این خانه این است که بدون باز کردن در می‌شود شخص را دید.وقتی که نگاه کردم،به درستی نمی‌دیدم اما فرد جالبی چشت در نبود.بعد از آن،شخص پیاپی در می‌زد.با صدایی آرام گفتم:- کیه؟- ببخشید میشه در را باز کنید؟- اتقاقی رخ داده است؟- من اهل شهرستان هستم و مسیر را گم کرده‌ام.پولی ندارم،جایی را ندارم و از شما می‌خواهم که اجازه دهید از تلفن خانه‌شما استفاده کنم.- خیلی دوست داشتم کمک کنم اما برق قطع است.- پس اجازه دهید داخل شوم تا باران قطع شود.- من نمی‌توانم به آدم خطرناکی مثل تو اعتماد کنم.- واقعا؟پس......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 18:25:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل بدون تاریخ(قسمت۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B1-d9birw93tqjy</link>
                <description>بدون اجازه،روح درونم خورده می‌شود.اصلا از قبل اطلاع نداشتم که قرار است همچین اتفاقی رخ دهد.همه چیز از یک شوخی بی مزه شروع شد.واقعا تصورش هم سخت بود که یک اتفاق ساده تبدیل به فاجعه شود.شاید یک مکان جدید،اتفاق جدید و حتی شخص جدید،پیامد اتفاقات خوب نباشد.وقتی که بعد از کلی جر و بحث، مامان راضی شد که بخاطر شغل بابا به شهر دیگری برویم.با اینکه بابا مدام گفت که به محله‌ی قدیمی خود سر می‌زنیم اما قرار بود خاطرات خوشمزه توسط کلاغ ها خورده شوند.در طول مسیر در حال راضی کردن خودم برای قبول کردن شرایط بودم.کسالت،ظاهر جدید من شده‌ بود.تمایلی برای کمک در چیدمان خانه نداشتم.مثل مترسک ایستاده بودم و در حال تماشای تکمیل اساس کشی بودم.هر ثانیه‌ای که می‌گذشت ،این مفهوم را می‌رسوند که باید با شرایط جدید عادت کرد.با وجود بی میلی،دوست داشتم خانه‌ی جدید را در ذهنم ترسیم کنم.خانه‌ای ساده و زیبا با آشپزخانه‌ی خوردنی و اتاق های کوچک خفه کننده است که امیدوارم خاطرات خوبی را در دفتر این خانه رقم بزنیم.همه‌ی وسایل در خانه بود.با کمک همدیگر در حال جابجایی وسایل و چیدمان آن بودیم.فقط می‌خواستم که چیدمان تمام شود و بتوانم به کار های خودم رسیدگی کنم.اتاق من با وجود دلگیر بودن اما پنجره‌‌ای دارد که می‌توان کل کوچه را دید.منم که به دستور مامان،فعلا اجازه ی خروج را نداشتم پس فکری از ذهنم خطور کرد.لبه پنجره در حال تماشای بقیه بودم.باورنکردنی است اما این کوچه خیلی زیبا‌ست و.....صبر کن ایجا چه خبر است؟یک مرد بزرگسال مو گندمی با پلیور و پسرش در حال رفتن به خانه بودند.چیز عجیبی به مشام نمی‌رسد اما آن لحظه ای که مرد سرش را بالا آورد و با من چشم تو چشم شد، عجیب به نظر می‌رسید.انگار با چشمانش برای من دندان تیز می‌کرد و با لبخندش،نیت خودش را مصمم می‌کرد.دوست نداشتم به این مسائل فکر کنم پس سریعا خودم را مشغول کردم.بعد از کار در معدن،چیدن اتاق سخت ترین کار است.واقعا برای این کار مستحق دریافت مدال طلا بودم.سکوت در خانه ما را تشنه صحبت کرد.پس برای همین به طبقه پایین آمدم که هم صحبت مامان و بابا بشوم.در همین حین،زنگ خانه زده شد.مشتاقانه به سمت در رفتم و باز کردم:بله بفرمایید؟این همون مرد نیست؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 19:39:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>