<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بداهه آمیز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Bedaheamiz</link>
        <description>تولد کلمات،یادبود جملات و بخاطر سپردن خاطرت
صفحه ای پر از حرف های بداهه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:47:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4223463/avatar/jnAw4o.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بداهه آمیز</title>
            <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مامان،چیزی شده؟(آبنبات خرد شده(۵))</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87%DB%B5-dorcteajxkok</link>
                <description>داستان اول:آبنبات خرد شدهچقدر دلتنگ بابا شدم.شاید اگر بود،آنقدر نگران مامان نمی شدم.مامان چند روزی هست که پشت تلفن داد می زند،جواب را نمی دهد و حتی با من حرف نمی زند.مامان،چیزی شده؟مامان وقتی طلبکار را دید،عصبی شد و گفت:(با آقای امیری صحبت کنید.من نمی دانم کجاست.اگر مزاحم شوید به پلیس زنگ می زنم.)همه به مامان نگاه می کردند.آن شخص بدون دیدن ما رفت.ما هم با مامان سریع سوار اتوبوس شدیم.حتی فکر کنم اشتباه سوار شدیم.مامان حتی به من نگاه هم نمی کرد.حس مامان آن گونه بود که انگار به وسایل مامان دست زدی و مامان عصبی بود.مدام زیر لب می گفت:(ای خدا.خودت کمکم کن.)بلاخره به خانه رسیدیم.مامان وسایلش را رها کرد و به اتاق رفت.صدایی آمد.انگار صدای کلید بود.بلافاصله مامان گفت:(رامتین مامان من در را قفل کردم.کمی کار دارم.توی یخچال غذا هست.)انگار یخ زده بودم.سراغ یخچال رفتم.کمی غذا پیدا کردم و بدون نشستن خوردم.نگران مامان بودم.یعنی چه اتفاقی رخ داده است؟همین لحظه صدایی بلند شد:- من نمی دانم.من مقصر بدهی های تو نیستم.- من که پول ندارم.از مادرجانت بگیر.- من نمی دانم.خدافظ.مامان تا شب در اتاق ماند.من حتی  می ترسیدم مامان را صدا کنم.با خودم گفتم چیز خاصی نیست.از این اتفاقات،دو روزی گذشت.اولین چیزی که بابا یادم داد،روزها و هفته ها بود.آنقدر مامان عصبی بود که من دو روز بود که مدرسه نرفتم.اگر هم می رفتم،کسی دنبالم نمی آمد و خودم پیاده خانه می آمدم.یک روز که داشتم بر می‌گشتم،یک نفر صدایم زد و گفت:سلام آقا پسر.وقتی که برگشتم،پاهایم لرزید.این که .......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 19:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردد در محبت دیدن( آبنبات خرد شده(۴))</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87%DB%B4-qs0likln8tiy</link>
                <description>شاید بزرگ نشدم. همچنان در رویا سیر می کنم.آخه مامان گفته بود تو مرد کوچک خانه هستی اما اینطور نبود.احساس ترس دارم.دیگر مامان مراقب نیست.من باید چکار کنم؟معلم که با نگاه زیبا به من نگاه می کرد گفت: نکنه من را دوست خودت نمی دانی؟یعنی اسمت را به من نمی گویی؟باورنکردنی بود.کلاس که همهمه داشت یک دفعه ساکت شد.من الان باید چی کار باید بکنم؟معمولا مامان من را معرفی می کرد.مامان کجایی که...با اینکه ترسیده بودم ولی به آرامی گفتم:- رامتین. رامتین امیری.- خب بچه‌ها،دیدید که اولین دانش آموز نیمکت جلو،آقا رامتین هستند.شما هم مثل رامتین خودتون را معرفی کنید که با هم دوست شویم.بچه های یکی پس از دیگری خود را معرفی کردند.هر کس با لحن و طرز صحبت خود،اسم خود را می گفت.در این حین،مات و مبهوت شدم.یعنی معلم با من بد رفتاری کرد؟من یادم هست مامان که همیشه من را دوست می داشت،سرم داد می زد و به حرفم گوش نمی داد.اگر اینطوری باشد به آقای مدیر این رفتار را می گویم.حتما پیگیری می کنند و حتی شاید معلم جدید به کلاس بیاید.آنقدر در فکر بودم که اصلا متوجه نشدم کی امروز مدرسه تمام شد.بدوبدو به دم مدرسه آمدم.مامان را دم مدرسه پیدا کردم و به سرعت پیش او رفتم.وقتی من را دید،بغلم کرد و گفت:بیا بریم از اتوبوس جا می مانیم.در حین قدم زنان به سمت ایستگاه،موضوع مدرسه را به مامان گفتم.شاید غیر قابل باور باشد ولی مامان گفت:چیزی نیست پسرم.درباره اش بعدا حرف می زنیم.به ایستگاه اتوبوس رسيدیم و منتظر اتوبوس زرد رنگ بودیم که یک دفعه کسی مامان را صدا زد:- خانم امیری.- ای وای باز هم طلبکار!(با لحن ترس)- مامان طلبکار یعنی چی؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 19:30:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معصومیت ترک خرده(آبنبات خرد شده(۳))</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87%DB%B3-t05bxqo0irfy</link>
                <description>می تونم از تمام قلبم بگم که خوشحالم که این خانواده را دارم.خانواده ای که همیشه به فکر من هستند.موفقیت من برایشان مهم است.فقط نمی دانم چرا با من بد رفتاری می کنند.با صدای بلند باهام صحبت می کنند و حرف من را گوش نمی دهند.حتما بخاطر علاقه ی آنها به من هست.با اصرار خاله،آن شب را آنجا ماندیم.البته چون شوهر خاله نبود،مامان قبول کرد.خاله میگه شوهر خاله برای کار خارج رفته است.برای همین است هر بار که این موضوع را خاله میگه،مامان خنده اش می گیرد.در اتاق تشک انداختیم تا کمی بعد به خواب برویم.من در حال رویا پردازی بودم که صدای مامان بلند شد.انگار داشت با تلفن صحبت می کرد:- یعنی چی تمام نشده.باید یک ماه دیگه هم بمانی آنجا.- پول هم که نفرستادی؟- خوب من چی کار کنم.کرایه هم این ماه نتونستم پرداخت کنم.- باشه.- خدافظ(با نگرانی)شب را خوابیدیم.من فکر را مشغول نکردم چون فکر کنم همه چی عالی جلو می رود.صبح زود شد.بعد صبحانه،خاله ماشین را روشن کرد و حرکت کردیم.امین، خانه مامان بزرگ پیاده شد.وقتی داشتیم می رفتیم،مامان بزرگ داد زد گفت:ظهر زود بیا.فکر کنم امین خیلی خاله را دوست داره که نمیتونه دوری را تحمل کند.بعد امین،خاله من را مدرسه پیاده کرد و رفت.آرام وارد مدرسه شدم.همه ی بچه ها با پدر و مادر هایشان آمده بودند.کلی برایشان شعر می خواندند.حتی خوراکی های زیادی بر دست داشتند.نمی دونم چرا مامان با من نیامد.حتی گفت صبحانه خوب بخور و اگر چیزی خواستی،آنجا بخر.انگار احساسات بد دوره ام کرده بودند.فکر های بد را کنار زدم.مامان بهم قول داده که تنهام نگذارد.الان هم شاید سرکار رفته و وقت ندارد.برای اولین نفر وارد کلاش شدم.کمی که گذشت،کلاس پر از بچه ها شد.معلم داخل کلاس بود.معلم زیبا و کوتاه قد که شبیه مامان هم بود.کلاس که همچنان همهمه داشت،معلم سمت نیمکت اول که فقط من بودم آمد و گفت:- سلام آقا پسر.چرا تنهایی؟اسمت چیه؟-من ........</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 19:34:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این تصویر واقعیست؟(آبنبات خرد شده(۲))</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87%DB%B2-tokk5sziwzpx</link>
                <description>داستان اول:آبنبات خرد شدهاگر قرار بود کل روز را بترسم،اصلا مدرسه را قبول نمی کردم.کل دلخوشی من بازی با اسباب بازی شکسته بود.البته قبلا سالم بود اما آنقدر غرق بازی می شدم که دیگر برایم مهم نبود آیا اسباب بازی سالم است یا نه.قرار شد چون قرار است به مدرسه بروم،یک روز قبل به خانه خاله برویم.با این فکر که بهم خوش بگذره و نگران چیزی نباشم.من و مامان سوار ماشین شدیم به خانه خاله حرکت کردیم‌.وقتی که با خودم مشغول بازی بودم،هر از گاهی به مامان هم نگاه می کردم.چهره ی مامان عجیب بودبا اینکه مامان گفته بود ولی راضی به آمدن نبود.البته چند باری هم این جمله را می گفت:(بیرون باشم کمتر حرص می خورم.)من که نمی فهمیدم مامان چه می گفت اما فکر کنم موضوع خوبی را اشاره می کرد.بلاخره به خانه خاله رسیدیم.خانه ای که همسایه نداشت.این را خاله گفته بود.حتما چیز خوبیه که خاله هی به این موضوع تکرار می کند.بعد از زنگ خانه را زدن،داخل رفتیم.خاله با لباس بد رنگ به استقبالمان آمد.اگر چه که پسر خاله هم بود.همیشه فکر می کردم که از فضا آماده است.با اسباب بازی هایش خدایی می کند.مثل ارتش برنده غذا می خورد و حتی جای خواب مخصوص داشت.شاید اینجا حق با پدرم بود که می گفت:(این هم مثل خانواده‌اش آدم نیست.)پس یعنی فضاییه؟من در حال بازی با افکار خود بودم که صحبت های مامان و خاله بلند شد:- نمیدونم چی بگم خواهر.- وا ! نگرانی نداره من امین را بهترین جا ثبت نام کردم.- اره گفته بودی(با نیشخند)-خب ساعت چنده.اها پس خواهر ما دو ساعت دیگه می رویم.-کجا؟ امشب هم بمونید فردا رامتین و امین با هم برن مدرسه.- آخه مدرسه شون که نزدیک نیست.-باشه خودم می رسونمشون.- باشه.ممنون(با ناراحتی)-آقاتون نیومدن؟-نه.هنز ماموریت هستند.یعنی اتفاقی افتاده؟چرا مامان ناراحت بود؟امشب هم اینجا می مونیم؟آخه.....</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 13:32:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرآغاز زندگی مبهم(آبنبات خرد شده(۱))</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%B3%D8%B1%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87%DB%B1-d109zcuumngi</link>
                <description>داستان اول:آبنبات خرد شده(خواننده عزیز،این داستان واقعی با کمی تغییرات خدمت شما عرضه می شود و امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.)وقتی که ناراحت بودم یا حتی شاید هم از خوشحالی پرواز می کردم،آبنبات میخوردم.لذت خوبی داشت.انگار که دنیا شیرین شده است اما با دیدن اتفاقی آبنبات را در دهانم خرد می کردم.چرا دنیا شیرین من یکدفعه تلخ شد؟بیایید از آنجا شروع کنیم که یک پسر بچه هفت ساله قرار بود که وارد مرحله جدیدی از زندگی اش بشود.هر چند که در آینده پسرک،مرد شده بود ولی دنیا مثل آبنبات خردش کرد.چرایی آن را برای بعد بگذاریم چون بعدا متوجه می‌شوید.دقیقا بعد تمام شدن داستان......اولین تغییر جدی و مهم پسر هفت ساله‌ی ما،مدرسه بود. رامتین که انگار مدرسه به مزاجش نبود،هر روز در خانه کلافه بود.او دوست داشت تمام وقت بازی کند.حتی وقت هایی یادش می‌رفت که خوراکی بخورد.هیی،روز های خوبی بود.اگر می‌دانستم آينده چه می شد،شاید عجولانه سمتش نمی رفتم.هنوزم دوست دارم کسی منتظر من باشد که کارم تمام شد،با هم به خانه برویم.چند روز به آغاز مدرسه مانده بود. هنوز با نگرانی روز ها را سپری می‌کردم.با این وجود دعا می کردم که مدرسه نروم و در خانه بازی کنم.حتی حاضر بودم قول دهم کسی را اذیت نمی کنم.در حال راه فرار بودم که مامان با اضطراب داشت با کسی صحبت می کرد:- بله،حق با شماست اما شما گفتید که قسطی هم می شود.- من به این بچه چی باید بگم.- ولی.......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 20:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده غوطه ور</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%BA%D9%88%D8%B7%D9%87-%D9%88%D8%B1-ph63poyh6mb1</link>
                <description>باورم نمیشه بعد چهار ماه دوباره دارم می‌نویسم.دلتنگ نوشته های خودم بودم.انگار فراموش شده بودم.البته که در مدت اتفاقات هم رخ داد که .....در زندان خود درگیری خودم حبس شده بودم.حالم خوب بود اما تمایلی به انجام کار خاصی نداشتم.لحظات با دوندگی زیادی از دست فرار می‌کردند.هر چقدر هم افسوس گر من گذشته ام بودم اما فایده‌ای نداشت.انگار که قاضی خیلی وقت بود حکم را به واگذاری خودم به درون تاریکم صادر کرده بود.یک بار فکر کردم که شاید واقعا آینده روشن است.زندگی ام را تکان دادم.شاید باورنکردنی بود اما زندگی مثل حرکت کشتی درون آب بود.بلاخره حرکاتی را انجام دادم اما درون آب بود.نه غرق شده بود که گریستن را زندگی کنم.حتی روی آب هم نبود که نفسی راحت بکشم.شاید زندگی ما هم اینگونه است.وقتی شتر داریم،پیاده می رویم و وقتی شمشیر هست،خواهان راه رفتن روی آن هستیم.زندگی ام قوطه ور است.امیدوارم روی آب ساکن شوم.کسی چه می داند که فردا چگونه است.با وجود این وضع هم بادبان های کشتی ام برفراز است.امیدوارم که........</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 13:48:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال فوت شده.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%81%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-oqumsxegtvru</link>
                <description>یک سال گذشت.با وجود غمناکی روزگار گذشت.با خنده‌ی تلخ امیدوارانه گذشت.با آرزوی محقق نشده گذشت.با امید دلگرم کننده گذشت.گذشت.هر چه فکر می‌کنم چیزی در قلم نمی‌گنجد.شاید متون زیادی نوشتم ولی قلمم سفید بود.شاید خودم را به وجود آوردم ولی آب شدم.سال عجیبی بود.کلی اتفاق داشت ولی حتی در یک کلمه هم توصیف نمی‌شود.انگار که پارسال را دوباره تجربه کردیم.از پارادوکس شروع شد.همان تناقضی که هم بود هم نبود.مثل التماس کورکورانه که نتیجه‌ای هم نداشت.واقعا ارزش‌ داشت؟کم‌کم که جلو رفتیم،به پاییز رسیدیم.فکر می‌کردیم میشه تلخی ها را جبران کرد.با این وجود پذیرایی آن،ریزش برگ بود.برای فرار هم که شده،جلو رفتیم.باران آمد.این باران قرار بود نشانه‌ی خوبی باشد.سخت شد.دلتنگ شدیم.شاید بهتر بگویم دلتنگ شدم.باز به نتیجه نرسیدم.پس سفر را آغاز کردم.در گشت و گذار طولانی،به مزرعه رسيدم.مزارع سرسبز را دیدم.فکر برداشت کردم که شاید به خوشی سال تمام شود.تا بیشتر زمین را دیدم،هرس های زیاد را دیدم.به مزاجم نیامد.پس تصمیم گرفتم سفر نکم.دیگر سال به اتمام رسیده بود.هر چه کردم نتیجه نداد.درخت تنومندم خشکید.درخت بید ما رشد نکرد.در این آسمان پر ستاره حتی سیاه چاله هم نبودیم.امیدوارم که بتونم سال بعد را بهتر ببینم.هر چند که دور از نظر است.شاید باعث شد.....</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 12:07:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیت من....</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-rnztrbtszui6</link>
                <description>برای بهتر فهمیدن این متن،کلیه‌ی متون بداهه آمیز را مطالعه فرمایید.ممنون)(من کی هستم؟)این تنها سوالی بود که هیچوقت نتونستم به آن پاسخ دهم.من که شب را با دود رنگی تمام کردم.با کمال میل،راوی قصه‌ی غروب هزار و یک شب شدم.پس کی هستم؟شاید از بی‌حسی امروزم هست.انقدر بی حس شدم که از روی سفیدی رو نویسی می‌کنم.آنقدری که با پنجره هم صحبت شدم.آنقدری که....با وجود وقت آزاد،تنگنای استرس من را رها نمی‌کند.شاید با تقلب هم نتوانم به این سوال جواب دهم.برای یافتن خودم،در گذشته خود سفر می‌کنم.هر قدمی که بر می‌دارم،خاطرات برایم زنده می شود.از جشواره‌ی درخت بید می‌گذرم.دلنوشته‌ی کهنه‌ی خود را زیر پا له می کنم و از وابستگی دیروز خودم سرباز می‌زنم.انگار که سفر در خودم هم فایده نداشت.دیگر فکری از ذهنم خطور نمی‌کرد.شاید بهتر بود که بودن جواب دادن به این سوال،جلسه‌ی امتحان را ترک کنم.اما تا کی؟شاید این تعریف بدی باشد ولی نمی توانم به خودم دروغ بگویم.من:(من تمامی این کلمات در داستان ها هستم.هر بار که می‌نویسم،روح من در این کلمات دمیده می‌شود.شاید بارها شکست خودم اما انصراف ندادم.بهترین شریکم،بداهه من را در بازی نگه داشت.کسی که من را تشویق به ادامه کرد.با اینکه می‌دونست چه اتفاقی می‌افتد.)من همینم.من.......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 18:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دود رنگی خواب.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-y77ufy9qwg5v</link>
                <description>ساعت هشت شب بود.بی رمق روی کاناپه دراز کشیده بودم.فکرهایم مثل اسب افسار کشده در حال فرار بودند.یعنی تا آخر شب چی کار کنم؟ترجیح دادم بخوابم با اینکه سرحال بودم.کشان کشان سمت تخت خواب رفتم.پتو را روی خودم کشیدم.چشمانم را محکم بستم و به خواب رفتم.واقعا به خواب رفتم؟تلاش ها فایده نداشتم.بی خوابی داشتم.حوصله نداشتم.مهم تر از آن کاری هم نداشتم.نمی‌دانستم چه کار کنم‌.اطراف را نگاه کردم.چیز جالبی را روی دیوار دیدم . نقاشی‌ام ،نقاشی بچگی‌ام را روی دیوار دیدم.آن زمان که نقاشی می‌کردم فقط رویاهام را می‌کشیدم.یادش بخیر.بچگی وقت خواب که می‌شد،آرزو می‌کردم.آرزوم این بود که فضانورد بشوم و به مردم خدمت کنم.وقتی میخوابیدم،خواب می‌دیدم که لباس سنگین سفید پوشیدم.هههه!ای کاش همه چیز مثل بچگی بود.قبل خواب،آرزو می‌کردم و در خواب برآورده می‌شد.اخه این دنیا ارزش آرزو کردن را نداشت.آرزو کردم ماشین کنترلی داشته باشم،دوچرخه ام خراب شد. آرزو کردم فردا با بابا بیرون بروم،فردای آن عازم سفر کاری شد.آرزو کردم که..‌‌آرزو کردم زندگی ام مثل خواب باشد.هر چقدر هم بد باشد ولی از دور زیبا باشد.مثل دود رنگی که خفه کننده است ولی زیبا است.از بس که فکر کردم که کم‌کم خوابم گرفت.امیدوارم که خواب خوبی داشته باشد.یعنی چه می شود؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشواره‌ی درخت بید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%AC%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AF-nc4xkr4fkwkf</link>
                <description>برای بهتر فهمیدن این متن،خواهشا مجموعه (از خاکستر تا دریای بداهه)را در صفحه‌ی بداهه آمیز مطالعه نمایید.نوشتن را ادامه می‌دهم.با هر خط،برگه را شوکه می‌کنم.هر صفحه را می‌نویسم،به مجسمه‌ی نوشته‌ام نزدیک تر می‌شوم.یعنی دارم درست قدم بر می‌دارم؟واقعا برایم غیر قابل باور بود.با وجود سختی ها،بالاخره ثبات را از نزدیک می‌بینم.دیگر وقت آن بود که مرحله‌ی آخر را رد کنم.وقت تلف کردن معنا نداشت.می تونستم به خودم افتخار کنم.البته که نمی‌شود از سختی ها راحت گذشت.تکه‌هایی از وجودم جدا شده بود.خلاء را همیشه حس می‌کردم.حتی گاهی یأس را در نگاه دیگران نسبت به خودم می دیدم.حاصل زحمات بود.تلاش ها، بی وقفه بود.از تصمیم درست رد می‌شدم هر چند که مسیر هموار نبود.به خودم زحمت ندادم و فقط از این مسیر رد شدم.دیگر چیزی مثل قبل نیست.منی که ساده و بی باک بودم به آدم سرسخت تبدیل شدم.با این وجود از ضعیف کشی فرار کردم.قناعت را قطب نما کردم.مهم تر از آن،غرورم را اعتماد به نفس کردم.البته آنقدر هم راحت نبود.هر چی جلو تد می‌رفتیم،وضعیت بدتر می‌شد.با گذر زمان هم حل نمی‌شد.از آن زمان تصمیم گرفتم به خودم اکتفا کنم.معجزه برای قصه هاست.من فقط خودم را نیاز داشتم.زندگی من هم مثل افتتاح درختان بید شده است.با اینکه همه زمینه خالی را می‌نگرند اما در کسری از ثانیه همه چیز عوض می‌شود.در زمان کوتاهی،عظمت درخت من بی همتا می شود.من فقط شبیه درخت بید هستم‌.به موقع آن، جشنواره جذاب تر هم خواهد شد.</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 20:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابستگی دیروز.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-hlptthim4c39</link>
                <description>هر کسی روزش را یک طوری شروع می‌کند.از بچه های‌ در حال بازی گرفته تا بقیه که در حال رفتن به سرکار هستند.من هم صبح خود را با بیرون رفتن شروع کردم‌.ترجیح دادم کمتر خانه بمانم.آخه می‌ترسیدم اسیر پنجره‌ی خالی بشوم.انقدر محو تماشا‌ شوم که دیگر چیزی ازم باقی نماند.قدم زنان به پارکی رسيدم.خودم را به یاد بچگی آنجا رها کردم.اگر چه هیچ چیز مثل قبل نیست.با این حال دوست داشتم گذشته را تکرار کنم.مثل جوانِ پیر،به صندلی تکیه می‌زنم.به اطراف می‌نگرم.فواره‌ی آب،جذابیت خاصی به پارک داده بود.اگر چه که طراوتی به اطراف نمی‌داد.انگار که زود از خواب بیدار شده بودم چون هنوز شهر خواب بود.فقط چند ماه گذشته بود.انگار که خیلی گذشت.فکر می‌کردم بتونم فراموش کنم.بجای دشمن،خودم شکستم.فرسوده و بی‌حال شدم.با این حجم از خستگی،باز دوست داشتم دیروز بود.همان دیروزی که دلواپسی نداشتم.شاید واسه‌ی همینه که وابسته اش شدم.شاید برای همینه.......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 19:28:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته کهنه.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%87%D9%86%D9%87-sjqpmnxzxp8u</link>
                <description>نمیدونم ولی خیلی جالب می‌شد در حال متوقف می‌شدیم.گذشته را فراموش کنیم.آینده را یخ بزنیم.در حال زندگی را صد بار تجربه کنیم.در کنج آرامی،آسایش را تجربه کنیم.در کشمکش دنیا،نگاه به اینده را تجربه کنیم.در زندان سختی،راه فرار را تجربه کنیم.خب،فراموشکار شدیم.اینده را منجمد کردیم.فقط تنها کاری که می‌ماند،قلم است.قلمی که بر دست بگیریم و حال هزار سال را رونویسی کنیم.بنویسیم، حتی اگر کاغذ سفید باشد.انگار که زیادی محو قلم شدیم.حال را هزار و یک شب کردیم.فقط می‌ماند کی قصه بگوید.قصه تلخ و شیرین بگوید.البته که امیدوارم غروب نشود.فقط با یک غروب،قصه هزار و یک شب تمام می‌شود.قصه تمام شد.شب گذشت.امروز هم با حال بد تمام کردم.همانطور که زندگی ام را به لیوان قهوه سپردم.همانطور که پنجره رو به صحرا،علاقه‌ی من است.ای کاش،در قرمزی رنگ سبز را ببینم.ای کاش،در طوفان،آرامش را ببینم.ای کاش،بدی را به ماسه ساحل بسپاریم.ای کاش.....</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 12:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران در روز افتابی.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-wtls6qzzcbsm</link>
                <description>شب که میشه دوست دارم فردا را ببینم.فردایی که قراره کلی اتفاق رقم بخورد.بی تحرکی من از ناامیدی نیست.فقط دلم میخواد اتفاق بدی نیفتد.صبح شروع می شود.غلت در رختخواب را تمام می کنم.با هر حالتی صبح را شروع می‌کنم.قدم زنان اتاق را ترک می‌کنم.بی اختیار به سمت آشپزخانه می‌روم.با وجود غم زدگی،خوردن صبحانه‌ام را کامل می کنم.کام تلخم را با قهوه شیرین می‌کنم.خستگی ام را با نگاه به پنجره دلخوش می کنم‌.بر صندلی روبروی پنجره می‌نشینم.نگاهم را به پنجره می‌اندازم.اتفاق جلبی را می بینم.در روز آفتابی،باران شروع به باریدن کرده است.آخه تو روز آفتابی؟هر بار که باران می بارد،یاد تنهایی خودم می‌افتم.انگار که باران هم مثل من تنهاست.برای جلب توجه هم که شده،در روز آفتابی می بارد.من دوست داشتم که در عین ناخوشی،آرام باشم.در صحرای کویر،آسمان پر ستاره باشم.در اعماق دریا،نفس بکشم.</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 12:19:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونویسی از متن سفید.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-ovqwom9ewdqb</link>
                <description>امشب هم مثل شب های دیگر بود.سکوت در خانه مقام بالایی داشت.نور در خانه،نبود من را احساس می‌کرد.انگار که بود و نبود من در خانه مهم نبود.چند روزی می‌شد که عصبانی بودم.دلیلی نداشت.فقط آرام و قرار نداشتم.دوست داشتم از شدت عصبانیت،برگه‌ی سفید را سفید تر کنم.لیوان خالی آسایش را خالی تر کنم.در سکوت محض سکوت کنم.فکر های سرم را می‌تکانم.به اطراف خیره می‌شوم که شاید مُسکنی بیابم.خلاء در خانه جا خوش کرده بود.هیچ چیزی دیده نمی‌شد.واقعا در چه حالی فرو رفته ام؟بعد از کلنجار ها،از جایم بلند می‌شوم.ترجیح دادم در خانه قدم بزنم.این‌گونه حالم کمی بهتر می‌شد.البته که همه‌ی این مسائل،راه حلی داشت.پنجره،تنها دوست با وفای من بود.حتی وقتی که در دل تاریکی چیزی برای نمایش نداشت.دروغ را از من دور می‌کرد چون می‌دونست به تازگی دروغگو شده بود.در این وضعیت دوست داشتم همه چیز را بی تفاوت ببینم حتی اگر واقعا تفاوتی نداشت.دوست داشتم از پنجره درونم را ببینم حتی اگر درونم صحرای تاریک بود.دوست داشتم از برگه‌ی سفید رونویسی کنم حتی اگر .......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 19:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق آتشین آب شده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%87-niozxmifjlfe</link>
                <description>بندان کفشم را پاپیونی سفت می‌کنم.برای حال و هوای خودم هم باید بیرون را تجربه می‌کردم‌.هر چقدر هم هوای تازه مشتاقم باشد ولی شال گردنم را فراموش نمی‌کنم.خانه را ترک کردم.هر قدم که بر می‌داشتم،خاطرات بیشتر دلسرد می‌شد.من این موضوع را دوست نداشتم.کوچه و خیابان آینه‌ی دیروز بودند.واقعا من بخشی از خاطرات اینجا بودم؟یاد قدیم سرافراز باشد.هر چند کهنه باشد ولی اعماق خوشی را صدا می‌زند.معشوقی که عاشق آن را فراموش کرده است.انگار که دیگر باب میل آن نیست.مگر خاطرات جلو چشم نیست؟پس چرا از دیده برفت؟قدم زنان به مقصد نامعلوم جلو می‌رفتم.افسوس را تکیه‌گاه خود می‌کنم.ای کاش کسی بود من را از سرزنش خود نجات دهد.حداقل بگوید گذشته نمرده است.فقط کالبد خود شده است.به اطراف می‌نگرم.غریبی در اطراف دندان تیز می‌کنند.دیگر باید متوجه می‌شدم.جای خود را از دست دادم.دیگر عشق قبل را ندارم.ای کاش که در گذشته غوطه ور می‌شدیم.ای کاش که کمی عاشق تر می بودیم.ای کاش سر خود،خود را در دره‌ی خوبی رها می کردیم.ای کاش.....</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 12:33:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب هزار و یک شب.</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-szqq8qduvdrf</link>
                <description>هر ساعتی از روز می‌گذرد،دیگر دوست ندارم غروب را ببینم.شاید یک غروب باعث پایان هزار و یک شب باشد.تنفر دارم.از همه چیز بدم می‌آید.انقدر غمگینم که سکوت سوگلی من است.سکوتی که همیشه برنده است و شکسته نمی‌شود.شاید جالب بنظر بیاید.غروب پایان روز و آغاز شب است.شاید هم آغازگر روز بهتری است.به هر حال،عظمتش در فرو ریختن است.کاری که شاید هرگز طلوع انجام ندهد.باز به رسم فهم،کنار پنجره تکیه می‌زنم.با نافهمی تماشاگر غروب می‌شوم.یعنی یک غروب می‌تواند پایان یک افسانه باشد؟از روی لجبازی به سمت قصه ها حمله‌ور می‌شوم.قلم را به دست می‌گیرم و قصه های خوشی را خط‌خطی می کنم.بلاخره باید بهای غلط های افسانه ها را داد.از سر خط اینگونه می نویسم ولی چه بنویسم؟از آذرخش های نامه ی فردوسی یا از رود آرامش حافظ؟از سکوت عارفانه‌ی عطار یا نوازش عشق باباطاهر؟با بغض قلم را رها می‌کنم.با وجود نفرت،قصه‌ی هزار و یک شب شهره‌ی شهر است.مثل پروانه‌ای که با وجود خورشید،ناز خریدن شمع را ترجیح می دهد.واقعا یک غروب،پایان هزار و یک شب است؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 20:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حسی امروزم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85-riq8e8wjjq62</link>
                <description>خیلی وقتی هست که ننوشتم.انگار که وجوه خودم را به طور نسیه فروختم و قرار نیست پولی دریافت کنم.چشمانم را باز می کنم.در تاری دیدم هم دنیا قشنگ نیست.انگار که باید همه چیز را عوض کنم.به ترنم عشق هم که شده باید تغییر را اولویت می دادم.قدم زنان جلو می‌روم.دلم نفس تازه‌ای می خواهد ولی آلودگی مانع آن است.تلخی حس تازه را حس می کنم.واقعا حس خوبی دارد؟جایی را برای رها کردن خود بر صندلی پیدا می کنم.می نشینم و تکیه می زنم.اعتماد به نفسم را به لیوان دستم می سپارم‌.در امواج خطرناک نا امیدی،این کار درست است.توان فرماندهی تیم ذهنم را ندارم.ولی آخه قهوه ی داخل لیوان؟هر چه می‌گذرد،فکر تازه‌ای از ذهنم خطور نمی‌کند.انگار به تازگی زود خسته می‌شود.بلند می‌شوم و آن جا را ترک می‌کنم.پنجره را مَحرم ناراحتی خود می بینم.دنیا از پشت پنجره جالب به نظر می آید.انگار زیبایی جا افتاده است.چیزی درونش نیست.انگار ماکت فانتزی هم مشتری ندارد.فقط برای تلف وقت،اغراق را تلفظ می کنند.واقعا نقاب بازی، جواب این کار ها هست؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 11:53:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار کن(قتل بدون تاریخ(۹))</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%B9-s6htlpzfyfin</link>
                <description>(هشدار:این داستان برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)تصور این موضوع که بعضی افراد در طول زمان مخفیانه پوست اندازی می‌کنند،غیر قابل تصور است.در روستایی زندگی کنیم که همیشه در معرض حمله‌ی گرگ باشد یا برای فرد خوشحال،غلضت درد را شفاف کنیم.حالا باید کاری کنم تا از این مخمصه رها پیدا کنم.صدای مدام تق‌تق در قطع نمی شد.سریعا به اطراف نگاهی انداختم.در نگاه جستجوی خودم،نگاهم به گاوصندوق بزرگی افتاد.واقعا راه‌حل این است؟چون وقت زیادی نداشتم،سینه خیز خود را در گاوصندوق بزرگ و تاریک پرت کردم و درش را به سختی بستم.پس از کلی صدا،در باز شد.ان شخص قدم‌قدم به وسط اتاق آمد.نفس نفس خود را در سینه حبس کردم.ترس در بدن چشیده شده بود.شاید اگر دیرتر می‌آمد،راه دیگر را انتخاب می‌کردم.گاوصندوق سرد و پر از تار عنکبوت بود.من در اینجا با این تارها مومیایی شدم ولی موضوع این نبود.انگار که دوست نداشت از آنجا خارج شود.در لبریز ترس بود که صدایی آمد:(من دارم تو را می بینم(با صدای خنده))صدای آن شخص آشنا بود.نمی‌دانستم بترسم یا فکر کنم آن شخص کیه؟این صدای مامان بزرگه.یعنی رئیس این اتفاقات مامان بزرگه؟الان..الان نمی‌توانم درست فکر کنم.فقط یک جای درست جا گیر شوم،بعد به این مسائل فکر می کنم.آن شخص که صدای مامان جون را داشت در اتاق می‌چرخید.صبر کن!من دوربین دارم.باید این صدا ها را ضبط کنم.همین که دوربین را روشن کردم،صداهایی به گوش می رسید که شبیه صدای بیسیم بود:- چیزی شده؟- نه.قربانی فرار کرده.- چی!!!یعنی از بیمارستان بیرون رفته؟- فکر نمی‌کنم.اینجا زیر زمین بیمارستان.فقط چند نفر نقشه‌ی اینجا را بلدند.نه باید دنبالش بگردیم.- خیلی خوب باشه.هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده.- باشه.بعد از این حرف،صدای بسته شدن در آمد.ضبط دوربین را قطع کردم.با سرک کشیدن،از گاوصندوق بیرون آمدم.اینجا چه خبره؟فکر می‌کنم که این موضوع فرا تر از یک اتفاق کوچک است.به آرامی از اتاق بیرون آمدم.خیلی تاریک بود.نور دوربین را روشن کردم تا بتوانم ببینم.انگار رنگ به این ساختمان نمی‌اید چرا که کل دیوار زیر زمین خونی بود.زیر زمینی شبیه خود بیمارستان بود.شاید به خاطر اینکه نتوانند بفهمند که الان کجا هستند.من هم اگر نمی شنیدم باورم نمی‌شد.خفگی اینجا غیر قابل تحمل بود.آرام و قدم‌قدم جلو می‌رفتم و با دوربین وضعیت را چک می‌کردم.اگر چه که صدای تق‌تق در می‌آمد ولی اهمیت نمی‌دادم.آخه کسی اینجا نیست.کسی اینجا نیست؟پس با این اوصاف من زیر زمین زندانی شدم.عالی شد حالا باید چی کار کنم؟یعنی کسی های دیگر هم هستند؟چطوری بدون غذا دوام بیاورم؟خب در جیبم یک خوراکی کمی دارم ولی چند روز وقت دارم که فرار کنم؟اگر یک روز هم باشه،کجا باید بخوام؟در حال پیدا کردن سوالات ذهنم بودم که یک اتاق نیمه باز دیدم.با احتیاط آنجا رفتم.یک نیم نگاه‌هایی انداختم.کسی بود پس بدون ملاحظه داخل رفتم.چیزی در اتاق نبود...صبر کن.‌..عمو.عمو خوبی؟چه بلایی سرت امده؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 19:39:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل بدون تاریخ(قسمت۸)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B8-joys4ehiyygh</link>
                <description>(هشدار؛این متن برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)دیگر وقت مقدمه چینی نبود.همه دیگر می‌دانند که قرار است چه اتفاقاتی رخ دهد.حال اینکه ما خود را به بیخیالی غرق کردیم،دنیا رفتارش را با ما عوض نمی‌کند.چند ساعت دیگر نصف شب می‌شد.هر طور شده باید امشب را در بیمارستان می‌گذارندم.مشکلی وجود داشت این بود که آنجا بیمارستان است و نمی‌توان بدون دلیل آنجا رفت؟الان وقت نقش بازی کردنه؟به بهانه‌ی دست درد،خود را روی زمین انداختم.از این طرف به آن طرف غلط می‌زدم و داد می‌زدم:(خیلی درد ‌میکنه.کمک...کمک)انگار تا اینجای کار،موفق عمل کروم.کمک های امداد سریع خودشان را به من رساندند.نمی‌داند ولی انگار با شدت زیادی به زمین انداختم.اخه خیلی سرم درد می کرد.زیاد متوجه نمی‌شدم که چه چیزی و صحبتی رد و بدل می‌شد .‌جملات دور سرم می چرخیدند:- حالش خوبه؟- علائم حیاتی ثابت هستند.دست ضربه دیده است و شدت درد فرد هوشیاری خوبی ندارد.- مشخصیت را میگم بنویسید.فرد هجده ساله،ضربه در ناحیه بازو و ساعد،یک آزمایش خون و عکس از دست حتما انجام شود.- حتما دکتر.- پرستار حتما خانواده مصدوم را پیدا و با آن تماس بگیرید.- بله حتما.نگران نباش.الان دارو بهت تزریق می کنیم خوب میشی.دیگه بدتر از این نمی‌شد.یعنی خودم را در دهان کوسه‌ گذاشتم‌.اگر می‌فهمیدند من کی هستم،یک ساعت هم دوام نمی اوردم.حس می‌کنم که همه جا را سیاه می‌بینم.....(بعد گذشت چند ساعت):چی اتفاقی رخ داده است؟من کجام؟نکنه من را کشتند و من در دنیای دیگری هستم؟اطراف را نگاه کردم.از ترس روحم را بلعیدم.اینجا بیشتر شبیه خانه آدم کشی تا بیمارستان است‌.دستانم بسته بود.کاری نمی توانستم انجام دهم.سرم را چرخاندم دیدم روی دیوار با رنگ قرمز نوشته شده است:(کار احمقانه انجام نده تا برگردم.اگر نبودی خیلی بده. میشه. زود برمیگردم.)اصلا نمیخواستم به این فکر کنم که متن با خون کسی نوشته شده است.بوی سوختی حالم را بد کرده بود.انگار یک جای مخصوص بیمارستان بودم که مدام صدای جیغ می آمد.روی زمین نشسته بودم و پاهایم را دراز کردم.این طرف و ان طرف را می دیدم.گوشیم شکسته بود و تفنگ هم نبود ولی دوربین سالم بود اما نکته‌ی حال به هم زنش،داخل سطل خون بود.در حال نظاره‌ی اطراف بودم که مدام صدای تق تق در می امد‌.حالا باید چی کار کنم؟کجا باید قایم شوم؟یعنی چه کسی هست؟</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 18:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل بدون تاریخ(قسمت۷)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bedaheamiz/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B7-efqnjtidgojn</link>
                <description>(هشدار:این مطلب برای افراد زیر هجده سال مناسب نیست و ممکن است باعث اتفاقات جبران ناپذیر باشد.ممنون)در درون پر از دردم دنبال دارو هستم.با آشفتگی به دویدن برای راه‌حل هستم.سوء استفاده از درمان،مرا نا‌امید می‌کرد.نبود داروی قطعی دلیل موجهی نیست.بوی درد زبانم را تلخ کرده بود.واقعا قرار است با درد به بازی ادامه دهم؟در میان این همه دروغ،حق انتخاب معنا نداشت.از زمانی که یادم هست پدرم بیمارستان خاصی کار می‌کرد.بیمارستانی خصوصی با ظاهر هتل مجلل،این شعار را داشتند که در هتل ما شفا پیدا می‌کنید.واقعا هم همینطور بود.انقدر پیشرفت کرده بودند که به بیمارستان برتر کشور شدند.اما یک دفعه همه چیز به هم ریخت.بابا زیاد سر کار نمی‌رفت.مدام با تلفن صحبت می‌کرد.حتی به فکر کار دیگری بود.در این میان داشتم فکر می کردم وقتی فرد ناشناس گفت:(بزار برایت توضیح دهم)نباید تلفن را قطع می‌کردم.شاید یک چیز هایی می‌دانست.یعنی الان باید چی کار کنم؟البته یادم میاد مامان می‌گفت اگر ما در دسترس نبودیم،سریع پیش مامان بزرگ بروم.تنها جایی که از همه جا فارق است.وقتی آنجا باشی دیگه چیزی مهم نیست البته که یک مشکلی هم بود.آخرین بار مامان و بابا آنجا بودند و الان هم که ناپدید شدند ،مامان بزرگ حساسی ناراحته و الان وقت مهمونی نیست‌.ولی باید ادای ادب هم که شده باید زنگ بزنم.شماره را گرفتم.ولی مامان بزرگ جواب نداد.حتما خوابیده است و متوجه زنگ نشده است.داشتم پیامکی می فرستادم تا در اسرع وقت باهام تماس بگیرند که پیامکی روی آمد.(الیاس.مثل اینکه نه دوست داری صحبت کنی و نه دوست داری بازی کنی.دوست داری مهمون همیشگی هتل ما بشی؟)هر لحظه که می‌گذرد یک تهدید واقعی گوشم را نوازش می‌کند.زیاد وقت ندارم،حالا باید چیکار کنم.به چه کسی اعتماد کنم؟آیا همه قصد دارند از رو جوانه‌ی دوستی بزنند و از پشت خنجر بزنند.انگار که هر وقت فکر می‌کنم کسی دوست دارد پیامکی به من بزند.صدای تکراری پیامک آمد:- (الیاس. پدرت مسئول نظارت بیمارها بود.از سر لجبازی داروی تازه را روی بیمار مهمی تست کرد و آن شخص در کسری از ثانیه بود.هر چقدرم هم لاپوشانی کند ولی همه این موضوع را می‌دانند.دلیل نمیشه چون تاریخ ندارد،قتلی نباشد.- برایم اهمیتی ندارد چون تمام حرفات دروغی بیش نیست.کار خودت را گردن کسی نینداز.باورم نمیشه چرا این موضوع را نمی‌دونستم.شاید خطرناک باشد ولی باید یک سری به بیمارستان بزنم.همه می‌دانند من کی هستم ولی چهره‌ی من را کسی تا به حال ندیده است.تصمیم مرگبار خودم را گرفتم.وسایل را آماده کردم.تفنگ بادی را پر کردم.دوربین برای ضبط اتفاقات برداشتم.گوشی را شارژ کردم و خودم را برای سفر بودن برگشت آماده کردم.آدرس بیمارستان را از قبل بلد بودم.به خانه‌ی جدیدمان نزدیک بود.دوچرخه را آماده کردم تا عصر راهی شوم.چون هتل بیمارستان است و کسی من را نمی‌شناسد،می توانم چند روز به بهانه دست درد بمانم.مقدار پولی در کیفم داشتم که کافی بود.رکاب زدن را شروع کردم‌.نمی‌دانستم چه چیزی قرار است اتفاقات بیفتد.واقعا قرار است با هیولا ها بجنگم.بعد کلی رکاب،بلاخره شب رسيدم.دوچرخه را جایی گذاشتم .دوربین را بدست گرفتم.قدیمی بود ولی با یک باتری صفحه‌اش سبز می‌شد و در تاریکی می‌شد دید.قدم زنان وارد بیمارستان شدم.الکی نقش درد کشیده ها را ایفا می‌کردم.سرم که بالا آوردم دیدم که.......</description>
                <category>بداهه آمیز</category>
                <author>بداهه آمیز</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 18:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>