<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرِ چه یَمی؟..</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@BelongSomewhereYouDo</link>
        <description>شاید. شاید هم نه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:53:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4867193/avatar/Yj0FTC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرِ چه یَمی؟..</title>
            <link>https://virgool.io/@BelongSomewhereYouDo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه می‌تونستی از دنیا پاک بشی..؟</title>
                <link>https://virgool.io/@BelongSomewhereYouDo/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%B4%DB%8C-fe3feuzczurh</link>
                <description>- بیا.. اینم در. راحت باز می‌شه، تازه روغن کاری شده.ابرویی بالا انداخت و به در نزدیک شد. درِ چوبی، حکاکی شده و قشنگی بود.+ چوبش از جنس چیه؟- گردو.. خیلی مرغوبه. نمی‌دونی چقدر پول پاش خورده.در رو با نوک انگشت هاش لمس کرد و سطح صیقلی رو به خاطر سپرد. سمتش برگشت.+ الان با این در چیکار کنم؟ توش‌ چیه؟- خب.. یکم عجیبه..+ به هرحال همش آتیشیه که از زیرِ سر تو بلند میشه.. زودتر بگو.- این در معمولی نیست.. خاصه. اگه بازش کنی و ازش رد بشی، آزاد می‌شی. آزاد و رها. و دیگه عذاب وجدانی هم نداری، از زندگی و خاطره ی همه ی آدم ها و چیز ها پاک می‌شی. انگار از اول اصلا وجود نداشتی. چطوره؟ نمی‌خوای واردش بشی؟با تردید قدمی از در فاصله گرفت.+ ام.. نه.. فکر نمی‌کنم. چرا باید بخوام پاک بشم؟اون شونه بالا انداخت و لبخند نامهربونی زد:- مگه به خودکشی فکر نمی‌کردی؟اخم کرد و دست به سینه شد.+ خیلی بی ادبانه است که همچین چیزی رو بگی.- بیخیال.. این از اون حتی بهتره. دیگه هیچکس ناراحت نمیشه، هیچ دردی نداره، و دیگه اصلا وجود نخواهی داشت. چرا امتحان نمی‌کنی؟+ چون احمقانه است!- خودکشی احمقانه نیست؟+ اون.. اون فرق می‌کنه!- این حتی بهتر هم هست.. امتحانش کن.آهی کشید.+ یه جوری میگی امتحانش کن انگار که می‌تونم چندین بار امتحانش کنم.. این یه چیز دائمیه، شوخی نیست.- برای تو چه فرقی می‌کنه؟ راحت میشی دیگه! ناز نکن!+ ناز نمی‌کنم! ببین.. تو نمی‌فهمی.. تو اصلا آدم نیستی!- تو خودت منو ساختیا.. پس آدمیزادی حساب می‌شم.+ نمی‌فهمی. بیخیالش شو.- خب بگو تا بفهمم آدمیزاد!دوباره از یأس آهی کشید و لب برهم فشرد، سمتش برگشت:+ من نمی‌تونم توی این دنیای بی رحم ولش کنم. نامردیه! هرچیم باشم.. نمی‌تونم برم.- از ذهنش پاک میشی.. بهتر از این؟+ خب همین! این ناعادلانه است.. چرا من فقط تصمیم بگیرم از ذهنش پاک بشم؟ نمیدونم اونجوری چجوری زندگی می‌کنه!- مطمئن باش از الانش بهتره!چشم چرخوند و دوباره سمت در برگشت.+ واو ممنون. ولی من هرگز قرار نیست انجامش بدم.- جدی می‌گم.. تو فقط سخت ترش کردی. وقتی نیستی، بهتره که اصلا نباشی! اگه نبودی، همه چیز راحت تر بود. یه مشکل رو از ذهن های بقیه پاک‌ می‌کردی. یه درگیری کم می‌شد. اکسیژن کم تری مصرف می‌شد. قاصدک های کمتری کنده می‌شد. شاید اشک های کمتری ریخته می‌شد.+ خب.. خب.. شاید خنده ها هم کمتر می‌شدن! هرچیم باشم یکی دونفرو که خندوندم!- همیشه دلیل برای خنده پیدا می‌شه. خیلی خودتو دست بالا می‌گیری.با کلافگی هوفی کرد و سمتش برگشت:+ الان تو قصدت از این حرفا چیه؟- ببین.. اگه نبودی، بلاخره یه دلیل برای ادامه پیدا می‌کرد. نه اینکه نبودنت بشه دلیل زجرش. اگه نبودی، به زندگی ادامه می داد. همه می‌دن. شاید هیچوقت اونقدر با شدت عاشق نمی‌شد، اما همینم براش بهتر بود. فقط ولش کن. اذیتش می‌کنی!+ خیلی بی رحم حرف می‌زنی. مگه خودش بهت گفته ها؟- برای تو چه فرقی می‌کنه؟ فقط از اون در کوفتی رد شو و راحتمون کن!+ نمی‌رم. نمی‌خوام.- چرا؟ چته؟!+ بی رحمیه. ناعادلانه است. قول دادم هیچوقت تنهاش نمی‌ذارم.. بعد یهو پاک بشم؟ بی هیچ حرفی؟ بی اجازه؟ هیچکس نمی‌فهمه، ولی خودم که می‌فهمم چه قولی رو شکستم!- قول ها برای شکستن ساخته شدن.+ نه نشدن! تنهاش نمی ذارم. حتی اگه خودش هم بهم بگه، خودمو پاک نمی‌کنم.. اینجوری نمی‌تونم بفهمم چجوری ادامه داده. اصلا ادامه داده؟ حالش خوبه؟ اینجوری نمی‌تونم ازش مراقبت کنم.. من همه ی این سختی و آسونی هارو خواستم! نا‌امید نمی‌شم.. از دستش خلاص نمی‌شم. نمی‌ذارم از دستم خلاص بشه.از لحنِ قاطع و پر‌امیدش آهی کشید و عقب گرد کرد، مستقیم به همون تاریکی ای که ازش اومده بود.- آه.. آدمای احمق. باشه، هر غلطی می‌خوای بکن! این در رو هم می‌گم بیان تخریب کنن.. حیفِ پولش.ساکت به درِ چوبی رنگ با مارپیچی های زیبا زل زد و با تموم شدنِ صدای قدم ها، بلاخره نگاه گرفت.نفس عمیقی کشید و لبخند زد، و از دری که بخاطرش درختِ گردویی چندساله رو قطع کرده بودند، دور شد..</description>
                <category>مرِ چه یَمی؟..</category>
                <author>مرِ چه یَمی؟..</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 03:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دِل به دریا زدن..</title>
                <link>https://virgool.io/@BelongSomewhereYouDo/%D8%AF%D9%90%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D8%AF%D9%86-wpnwq4zxksbd</link>
                <description>کسی به من گفت خیلی می‌ترسی، دل به دریا بزن. انجامش بده، زندگی کن.. اما من نمی‌تونستم دل به دریا بزنم.. من و ترس دوست های قدیمی بودیم.و دلِ من شنا بلد نبود. شاید هم نمی‌خواست داخل دریا به اون بزرگی بره، شاید رودخونه می‌خواست. چشمه می‌خواست. شاید هم قلب می‌خواست فقط لب ساحل بشینه روی شن ها و بگرده دنبال صدف ها. قلعه ی شنی بسازه، و هیچوقت ازش بیرون نیاد. دلِ من می‌خواست تو رو هم به قلعه ی شنی اش دعوت کنه، اما بهش گفتن به دریا بزن. بره توی دریا چی‌کار کنه؟ اینجوری دلم دریایی میشه، هواتو می‌کنه. دلم آبی هست، بپره توی دریا آبی تر میشه. گفته بودم دلم شنا بلد نیست؟.. انقدر دست و پا می‌زنه که غرق میشه، آخرش خوراک ماهیا میشه.. ناراحت میشی اگه دلم رو کوسه بخوره؟ مگه تو دِلدارِ من نبودی؟به جای اینکه می‌گفتن دلم رو بزنم به دریا، باید درمورد آغوشِ تو می‌گفتن. اونجاست که میشه زندگی کرد. دریا در برابر آغوشت هیچه.. حتی من دلسوز همه ی ماهی هام، چون توی دریا زندگی می‌کنن. میتونی اون هارو هم توی آغوشت جا بدی؟ قبول می‌کنی؟ اگه قبول کنی، مجبور می‌شم انقدر گریه کنم تا دریای جدیدی براشون بسازم، چون من تنها ماهیِ توی آغوشت هستم. چون آغوشِ تو، محکومه به خونه ی من بودن.این طور فکر نمی‌کنی؟ حالا چطور... باید دل به دریا بزنم؟از آغوشت برم؟دریا سرده.. از آغوشت برم؟</description>
                <category>مرِ چه یَمی؟..</category>
                <author>مرِ چه یَمی؟..</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 08:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دال های فراموش شده.</title>
                <link>https://virgool.io/@BelongSomewhereYouDo/%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ldn2vbupcwte</link>
                <description>گاهی که می‌نویسم، دال از یادم پاک‌می‌شود. انگار که اصلا وجود ندارد! شاید انقدر به خودم تلقین کردم، دیگه نمی‌بینمش.به هر کلمه که می رسیدم، می‌دیدم بدونِ دال از کنارش رد شده ام. زیرِ لب می‌گفتم اما هربار، خودکارم انگار یادش می‌رفت. شاید به دال حساسیت دارد؟.. باید خودکار جدید بخرم!می‌خواستم بنویسم «خودم»، دال فراموشم می‌شد و به زور بالای واو و میم جایَش دادم. می‌خواستم بنویسم «درد»، اشتباهی دری چوبی می شد و من بین چهارچوب های آن دال را می‌فشردم.چه دال هایی که بالای کلمات به زور و بلا جای نداده ام!چون همه که مثلِ من دال ها را فراموش نمی‌کنند..از کلمه ی درد گفتم، نه؟ کلمه ی سختی است. می‌گویید چرا؟ چون دوتا دال دارد! نه فقط چون درد است..شاید درد را از همه بیشتر فراموش می‌کنم چون واقعا آرزو دارم از یادم برود. روبیک حل می‌کنید؟ به بخشی می‌رسید که فقط درست کردنِ طرف زرد مانده. به دالی زرد رنگ در صفحه ی بالایی می‌رسید. من هم که دال ها را فراموش می‌کنم؛ پس هی یادم می رود به کدام سمتی و چه شکلی بود!بعد کلمه ی «درد» را توی ذهنم رسم می‌کنم و آنجاست که یادم می‌آید! درد فراموشم نشد. دال های زیادی داریم که فراموش شدنی نیستند.. مثل دریا، دانه، درخت، درنا، داوودی، داستان، دارو، درنگ، دِین، دوست، دوستت دارم..اما درد از همه ی آن ها خاص تر است. شاید چون کمی پررنگ است، بیشتر در یاد من می‌ماند!بگذریم، حالا که دارم می‌نویسم هم مچ دستم درد می‌کند.. اوه! بلاخره دال را نوشتم! </description>
                <category>مرِ چه یَمی؟..</category>
                <author>مرِ چه یَمی؟..</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 03:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو، و راه های نجاتَت.</title>
                <link>https://virgool.io/@BelongSomewhereYouDo/%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA%D9%8E%D8%AA-svb9myqd4evb</link>
                <description>شنیده ام نجات پیدا کردی. رها شدی، آزاد و رها.. در آسمان ها، آن بالا بالا ها.. حالا تویی آنجاست که دیگر غمگین نیست، و فکر نمی‌کنم خودت هرگز بدانی.وقتی رها شدی، من را هم رها کردی. مثل زنجیری دورت پیچیده بودم و نمی‌گذاشتم رها شوی.. باید هم رها می‌کردی. من مثل گنجشکی بودم که از هرجایی رها می‌شدم، پرواز می‌کردم، بال هایم همیشه باز می‌شد.. اما وقتی در دستانت نشستم، بال هایم میلی به باز شدن نداشتند. پس وقتی دست هایت را باز کردی، زیر پاهایم خالی شد.. افتادم. به تو فکر می‌کنم. فکر می‌کنم.. شاید برای نجاتت کافی نبودم. شاید جاده ای نبودم که راهی شوی و نجات پیدا کنی.. شاید راهی متروکه بودم میانِ علفزاری خشک، سبز و آبی مثل رویاهایت. «عشق هرگز کافی نبود»، زمزمه می‌کنم و رد می‌شوم. رد می‌شوم و فکر میکنم‌، خوش به حالت که رها شدی.. اما تو، بارانِ روی علفزار بودی و من به تنهایی دیگر سبز نبودم.. آبی بودم و آبی، دریایی به بی‌کرانیِ چشم هایت. آبی و خوشحال، چون ما از کلیشه ها متنفریم.. من و‌ خودم. و تو دنبالِ راهِ رهایی می‌گشتی، و من را نمی‌دیدی که منتظر بودم بتوانم نجاتت بدهم.. شاید من در قفست را باز می‌کردم. چون تو همیشه راهِ نجاتِ من بودی، درحالی که من ناچار به تماشای تقلا زدنت برای پیدا کردنش. دلم می‌خواست مثل پیچک دور دستانت بپیچم، چون همیشه انگار داشتی می‌رفتی. خیلی سخت بود..؟ که راه نجاتت باشم؟.. موسیقی و فیلم و کتاب و طبیعت نباشد.. من باشم. خواب نباشد، من باشم. از دور یا نزدیک، من باشم. بی من، تو رها بودی و بی تو، من بال‌شکسته.. گنجشک بدونِ بال هم می‌تواند فرار کند، اما چطور از آسمان به این بزرگی می شد فرار کرد؟؟.. حتما باید آسمان می‌شدی؟..گنجشک بدونِ بال هم می تواند فرار کند. </description>
                <category>مرِ چه یَمی؟..</category>
                <author>مرِ چه یَمی؟..</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 03:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>