<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های درخت بی پایان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Bepayann</link>
        <description>اندیشه ای بی پایان در جستوجوی حقیقت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:55:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3779635/avatar/ZbXcl2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>درخت بی پایان</title>
            <link>https://virgool.io/@Bepayann</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایران❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%E2%9D%A4%EF%B8%8F-yggsyh0tom01</link>
                <description>اسمش هم زیباست ❤️🤍💚خانه آرامش را با خود به همراه دارد. چه زمانی قلبمان می تواند برای ایران نتپد؟ آری هرگز.ببخش ایران اگر فراموش‌ شدی ببخش اگر تو را ندیدیم و بوی وطن را به تن نخواستیم بزنیم و فرار کردیم دور شدیم و قلبمان را در خاکت دفن کردیم تا در این جهان کوتاه از رفاه و آرامش بیشتری برخوردار باشیم. ما تو را‌ نگاه نکردیم تا این که اکنون در کمال ناباوری و تحیر برایت دو نشان هویتی ساخته شده و با نام هایی متفاوت به جهان معرفی میشوی. کشوری که تمدن را به جهانیان هدیه داد اما اکنون خودش از طرف‌ تازه متولد ترین همان کشورها تهدید به نابودی تمدن اش شده است.تو همان شیری هستی که خداوند تو را حفظ کرده است. تو همان پرچم سه رنگ زیبایی هستی که سالیان سال است در جهان با وقار ایستاده است، ایران ای کشور زیبای من دوستت دارم.ایران هزاران سال است که بوده، هست و به امید پروردگار همچنان خواهد بود اما امروز نیاز به اتحاد دارد، اتحادی که مانع مرگ او شده. نیاز به اتصال و هماهنگی در امروز در مقابل دیو صفت های روزگار اش.ایران عزادار است اما همه ی ما باید مراقب ایران باشیم.امیدوارم از این گردنه روزگار هم به سلامت عبور کنیم و خداوند مراقب و حافظ تمام ما ایرانیان باشد.❤️🤍💚</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:56:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین حرفم به تو عشق من</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86-c9fkvxkjsdda</link>
                <description>آمبولانسی رو که صدا کردم، برای تو نبود…برای قلب بی‌صاحب خودم بود.قلبی که دیگه صاحب نداره،قلبی که دیگه فایده‌ای نداره تپیدنش.قلبی که می‌خواد ولی نمی‌تونه،می‌خوام بتپه ولی می‌خواد برای همیشه...مثل تو، که رفتی برای همیشه.تازه کات کرده بودیم، شده بود یه ماه.یکی از بچه‌ها پرسید:ـ امیر...گفتم: جونم داداش؟گفت: امیر، تو الان سینگلی؟ببین... اون روز، روزی بود که فکر کردم دنیا آوار شد روی سرم.نه این‌که من سینگلم، نه این‌که دیگه کسی پیشم نیست، برای این‌که دیگه تو نیستی.یادته اون شبو؟زیر بارون، دوتایی می‌رقصیدیم...دستاتو گرفته بودم، دستامو گرفته بودی، نگاهمون به هم بود، لبامون می‌خندید.می‌دونی؟دل کندن از تو سخت‌ترین کاری نبود که کردم...راستش، بخشیدن تو سخت‌ترین کاری بود که کردم.البته هنوزم حس می‌کنم که نتونستم...نتونستم ببخشمت.بخشیدنِ تویی که هیچ‌وقت نگفتی بهم که یه آدم خودشیفته‌ای.کسی که دوست داره دیگران رو تحقیر کنه تا احساس ارزشمند بودن داشته باشه...کسی که احساس ارزشمندیش در تحقیر کردن دیگران خلاصه میشه.انگار من یه آدمی بودم که تا می‌شد خواستی تحقیر کنی، تا حس کنی ارزشمندی، و وقتی هم که تموم شدم، بری سراغ یکی دیگه.یه قلب دیگه... یه لونه دیگه،لونه‌ای برای احساس ارزشمند بودنت.ولی اشتباه تو این نیست که دنبال عشق و خوشبختی می‌گردی، اشتباه تو اینه که فکر می‌کنی بی‌ارزشی.تو برای من حکم آس رو داشتی؛حکم یه برگ برنده،یه چیزی که همیشه تا وقتی که دارمش،می‌تونم پیروز باشم،می‌تونم جلو برم،می‌تونم بجنگم.شایدم اشتباه من همین بود...که آس زندگیمو تو گذاشته بودم، نه خودم.ولی چیزی که هست...اینه که مرسی.تشکر می‌کنم ازت،بخاطر این‌که یاد دادی که آس بودن خودِ انسانه.نه کسی، نه چیزی...هیچ‌چیز.فقط خودتی که آس زندگی خودتی.نمی‌تونم ببخشمت،و نمی‌تونم نبخشمت...تویی که یه روزی قلب من بودی،حالا ببین با قلب من چی کار کردی...(چیزی که بعد از رفتنش در من جا موند)</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 02:18:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب پدر و مادرت باش❤️🌱</title>
                <link>https://virgool.io/Bepayann/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%E2%9D%A4%EF%B8%8F%F0%9F%8C%B1-df2agyplywje</link>
                <description>پدر و مادرت رو ببخش.میدونی؟ خیلی وقت‌ها ما آدما یادمون میره که ما آدما چقدر عزیزانمون رو دوست داریم، چقدر وجودشون در کنارمون ارزشمنده و شروع می‌کنیم به گلایه کردن و اذیت کردن.راستش، هیچ انسانی تو این دنیا نمی‌تونه کسی دیگه‌ای رو اندازه خودش دوست داشته باشه، چون این محال ممکنه. اما فقط دو تا فرشته هستن که می‌تونن این کارو واسه تو انجام بدن: پدر و مادر.محاله جز این دو نفر، کسی تو این دنیا تو رو بیشتر از خودش دوست داشته باشه. محاله ممکنه، دوست من؛ تنها مسئله‌ای که وجود داره اینه که ما آدما فراموش می‌کنیم خودمون رو دوست داشته باشیم. پدر و مادر هم از این قضیه مستثنا نیستن؛ اون‌ها تو رو به قدری دوست دارن که خودشون رو دوست دارن، پس از تو و افکار تو به قدری حمایت خواهند کرد که از افکار خودشون حمایت می‌کنن. درواقع تمام چیزی رو که دارند، برای تو می‌ذارن.پس لایق دوست داشته شدن و عشق ورزیده شدن هستن؛ پس دوستشون داشته باش و فراموش نکن که اون‌ها مثل تو تلخی‌های زیادی رو تجربه کردن، اما با این وجود سعی کردن از آسیب‌هایی که در طول سالیان برداشتند، ممانعت کنن، جلوگیری کنن و سدی بشن در مقابل زخم‌های درونی‌شون تا به تو آسیبی نرسه.مراقب پدر و مادرت باش ❤️🌱</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 03:35:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر شیاطین، مراقبت هستم دوست من❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86%F0%9F%92%9A-faygiv5zktfn</link>
                <description>هنگامی که در شهر قدم می‌زنی و به بیرون چشم می‌دوزی، شیاطینی را می‌بینی که در میان انسان‌ها در تکاپو هستند و برای رسیدن به لذت‌های حقیرانه‌ی خویش می‌کوشند.اما آنها جز گمگشتگان دنیا و از دست دادگان اخری نیستند. طعمه این شیاطین، ناب ترین میوه های این دنیاست چرا که جز این دنیا جهانی را نمی بینند و به همین دلیل در این دنیا غرق شده اند و از میوه های این دنیای حقیر بهره مند می شوند اما به بهای هر آن چیز، حتی جان حقیر فرومایه شان.گاه تماشای جهان بقدری دردناک است که قلب آدمی را از جای می کند.رنجور ترین افراد در این جهان شاید زیباترین انسان ها در میان ما باشند. دخترانی را می‌بینی که زمانی شاد بودند و زیباترین دختران در میان هم سن و سالان خود بوده اند اما آه از دست این شیاطین پلید که در میان ما زندگی می کنند و نفَس های حقیرانه شان نفَس های دیگران را به تنگ می آورد.دخترانی را می‌بینی که به هیچ انسانی اعتماد ندارند و در جامعه احساس ترس و خفگان می کنند و فراموش کرده اند که چقدر درونشان همچون چهره زیبای شان ارزشمند است. و پسرانی که در کودکی از زیبایی بیشتری نسبت به همسالان خود بهره مند بودند اما بخاطر همین زیبایی و مواجه با عقده های کوچکِ انسان های کوچک، تحقیر شدند و رفتار هایی را دیدند، حرف هایی را شنیدند و افکار شرم آوری را تجربه کردند بنابرین از جنس خود منزجر و متمایل به جنس مکمل خود شدند بنابراین گویش، رفتار، پوشش و حتی نشست و برخواست آنها نیز همچون زنان شد.این افراد نه تنها بسیار ظلم دیده اند بلکه بخاطر زیبایی که در کودکی داشتند آسیب های فراوان دیدند بنابراین فرار کردند تا شاید در امان بمانند اما بیش تر از پیش آسیب دیدند.به راستی شیاطین پلیدی در شهر های ما زیست می کنند، شیاطینی که در قامت انسان اند اما بسیار پست تر از موجودی هستند که پروردگار او را &quot;خلیفه الله&quot; نامید.هنگامی که با انسان های زیبا صحبت می کنی متوجه عمق زخم های روی روحشان می شوی، چرا که نه گویششان با دیگران یکسان است نه نگاه شان، نه پوششان و نه حتی افکارشان چرا که این افراد بیشتر از هر انسان دیگری آسیب دیده اند.زیباست ماجرای این شیاطین، چرا که این موجودات به روح های زیبا حمله می کنند و به ظاهر های زیبا نیز حمله می کنند. گویا عطشی در بدست آوردن چیزی دارند که در درونشان وجود ندارد، گاه ظاهری باشد و گاه باطنی.چرا چنین زخم هایی باید بر روی روح های کوچکِ بچگانهِ ما آدمیان بنشیند، چرا دختری باید به تلخی از دنیای کودکانه اش خداحافظی کند، چرا پسری باید بقدری از جنس خود منزجر شود که تصمیم بگیرد دیگر نه گفتارش، نه رفتارش و نه حتی افعالش شبیه مرد های دیگر باشد. چرا این همه از آسیب های روح بی خبریم چرا در تصورمان چنین است که به دیگری ظلم نمی‌کنیم، فقط شاید با او شوخی می کنیم و وای بر انسانی که چنین جهالت بار زیست کند‌.شاید، باید، نگاه‌مان را تغیر دهیم؛ باید خود را دوباره بازبنگیریم. شاید چنین تجربه هایی تلخ که در پس تمام این افکارِ رنج آورِ فرسودهِ زنگ زده پنهان شده است، تنها به این خاطر است که ما آگاه زیست کنیم. آگاه نه از دیگران بلکه از خود، چرا که زخمی ترین موجودات بدون استثنا اگر زنده بمانند، قوی ترین موجودات اند اما اگر بمیرند یا به تعبیری دیگر خود را فراموش کنند، آنگاه؛ آنان دیگر نیستند بلکه فقط کالبد هایی بی جان و فراموش شده هستند که در میان ما انسان ها قدم می‌گذارند.به راستی با تماشای بیرون از خود، چه انسان های عجیبی را می‌توان دید، یکی گنهکار است اما شاد می گردد، دیگری بی گناه است اما ترسان می گردد.یکی غمگین است بخاطر شادی دیگری و یکی غمگین است بخاطر غم دیگری. چه تفاوتی عظیم در میان این دو جنس از غم وجود دارد. غم یکی ست اما دنیای آن دو نفر نه.محال است گویش این سخن که کاش شیاطین در بین ما حضور نداشتند. محال است گفتن این سخن چرا که این غیر قابل اجتناب است. بنابراین جهنمی آفریده شد نه به علت بی رحمی رحمان، بلکه انسان هایی هستند که چنان فرومایه زیست می کنند که ناگزیر باید در عذابی از جنسِ عذابی که خلق کرده اند در این جهان برای دیگران، عذاب داده شوند تا تطهیر شوند. در غیر این صورت محال است که فرد درکی و شفقتی نسبت به دیگری پیدا کند. محال است انسانی انسان دیگر را زجر دهد با وجود این که خود آگاه به آن عذاب باشد.و چه بسیار انسان هایی که خود عذاب دیده اند اما خود عذاب می دهند، چرا که آن‌ها فراموش کرده اند آن روز را.شخصی که در کودکی اتفاقی بسیار ناخوشایند برای او رقم خورد و دنیای او، طهارت او و جسم او در تصور اش در دستان دیگری به یغما رفت، او نیز اکنون همین کار را با کودکان دیگر می کند درحالی که خود شخصی کهن سال شده است. چرا؟! چون نمی خواهد در عذاب و جهنم خود، تنها زیست کند. پس باز تولید می کند عذابی را که چشیده است. و این شخص حتی ممکن بود به نقطه ای از عکس شخصی که تبدیل به آن شده است، تبدیل شود و شکارچیه چنین شیاطین پلیدی شود اما در هر صورت او آن روز را نتوانسته در درون خویش معنا کند و ببخشد آن شخص را.اما جهنم برای دو گروه از انسان ها آفریده شد، انسان هایی که عذابی را که روزی چشیده اند فراموش کردند و خود را به فراموشی سپردند و دوم انسان هایی که هیچ درکی از عذابی که به دیگران می دهند ندارند چرا که یاد گرفته اند، دیگران باید عذاب ببینند. که این ریشه در چه افکاری دارد؟ ریشه در حقارت های درونی فرد دارد یا ریشه در افکاری دارد که به او القا شده است؟ خود جای بحث دارد‌.اما در هر صورت، کاش انسان ها همچون فرشتگان بودند، منطق بر غریزه شان مستولی می یافت. کاش، کاش، کاش...اما حیف که بیشتر غریزه بر عقل چیره گشته. و به همین علت انسان های عصر ما همچون دیو هایی در بند خویش در حرکت اند.زمانی که به امروز نگاه می کنم، بن بست هایی در زمان را می بینم.بن بست هایی که گویی بیش از این توان رفتن را ندارند که نامش را شاید قیامت بنامیم. امروز، ارزش های انسانی فرو ریخته اند، بنا های فرهنگی از هم پاشیده اند چرا که فرهنگ در بین اقوام تقریبا به مرگ میل می کند‌.اگر امروز را تماشا کنیم در می یابیم که افکار انسان ها، پوشش انسان ها، گفتار انسان ها و حتی دلخوشی انسان ها بسیار، بسیار، بسیار متفاوت است و متمایل به هزاران قرن پیش است؛ پس می توان گفت که قرن هاست این جهان به خود چنین انسان هایی ندیده است.این نه افتخار بلکه زوال انسان ها را هویدا می کند، چطور چنان ظلم در میان انسان ها رواج یافته است که اگر شخصی به شخصی ظلم نکند، احمق و ناتوان جلوه می کند از دیدگاه بقیه انسان ها. پس در چنین جامعه ای فرومایه چطور می توان زیست کرد در حالی که از انسانیت خود پاسداری می کنیم؟امروز را به یاد نگه دار چرا که هر روز بد تر از دیروز است نه از منظر ظاهری آن که چه بسا در آن نیز نمود پیدا می کند اما از منظر باطنی آن.اگر تاریخ را مطالعه کنیم، جهان هایی را خواهیم یافت ‌که بسیار با جهان اکنون ما انسان ها متفاوت بوده است.جهان اکنون تبدیل شده است به بقا و تلاش برای در امان ماندن چه برای زنان و چه برای مردان. و این جهان، جهان انسان ها نیست، جهان شیاطین است.مراقب انسانیتت باش دوست من🌱</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 22:17:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفی با دوستم دارم...🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85%F0%9F%8C%B1-asgjgmwnj1ue</link>
                <description>سلامچند روز پیش، داشتم بازی آنلاین میکردم بعد مدت ها 😁اما یهو ی فکری سراغم اومد، در بحبوحه خنده، همه ی ما از دنیای بیرون و یا شاید دنیای درونمون فرار کردیم به بازی تا یادمون بره از کجا اومدیم، فقط همین جا، من، تو و ما با یک هدف مشخص‌، پیروزی در بازی که هیچ جایی در زندگی بیرونی ما نداره.ما از چی فرار میکنیم؟یکی بازی می کنه، یکی مشروب می خوره و یکی ...، هرکس به نوعی در حال فراره فقط فرار برای رسیدن به مرگ‌.از خودمون فرار می کنیم یا از دنیایی که می ترسیم توش خودمون باشیم؟ یعنی کسی که خودش هست، دیگه نمی ترسه؟هوم، خنده داره دوست من. زندگی رو میگم.پیچ و تابی برای پرش، پرشی که آرامشش در شن های مرگ خلاصه میشه.اگر فرار نکنیم چطور؟دقت کردی؟ هرکس از هرچی نمی ترسه موفق میشه در همون چیز. کسی که از فکر کردن نمی ترسه شاید به جواب های بزرگی برسه. کسی که از شکست نمی ترسه، پیروز میشه. و حتی کسی که در نبرد از مرگ نمی ترسه همیشه پیروز میشه.اگر از زندگی نترسیم چی؟این بار رو تو به من بگو دوست جوانم، اگر از زندگی نترسیم چه اتفاقی می افته برامون؟</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 19:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال معنا باش! 🌱</title>
                <link>https://virgool.io/Bepayann/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-iwvhcwgcrdgo</link>
                <description>آیا زندگی معنایی دارد یا تنها پرتویی از افکار خاموش خویش است؟معنا همان چیزی‌ست که به ما هدف می‌دهد. اگر معنا نباشد، دیگر دلیلی برای ادامه بقا باقی نمی‌ماند؛ بقایی که هرکدام به شکلی برایش می‌کوشیم. امّا اگر انسانی معنای زیستن خود را از دست بدهد، پرسش این است که تا چه حد به حقارت نزدیک می‌شود؟ما برای چه زیست می‌کنیم؟ برای چه زندگی می‌کنیم؟ اگر زندگی ما در این دنیای فرومایه نبود، شاید در بهشتی جاوید، همچون فرشتگانی نجیب، از لذّت زیستن بهره‌مند می‌شدیم. آیا این جهان فانی است که انسان را چنین کوچک و پست می‌سازد و او را به سوی امیالی می‌کشاند که خود از چرایی آن بی‌خبر است؟ یا آنکه روح آدمی‌ست که در این دنیا راه خویش را گم کرده است؟آیا مشکل از فراموشی خویشتن ماست یا از پستی و فانی بودن جهان؟می‌توان کاری را بدون هیچ معنایی انجام داد؟ می‌توان کفش‌ها را در دست پوشید و در خیابان قدم زد؟ هر کاری که بی‌معنا باشد، پوچی خویش را آشکار می‌کند. کودکان شاید معنا را آگاهانه درک نکنند، ولی در بازی ها و کنجکاوی‌هایشان جوهره‌ی معنا جستجو می‌شود؛ هرکدام در مسیر خود، معنایی نو می‌آفرینند. پس آیا معنا برای همه یکسان است یا هر انسانی آن را به گونه‌ای دیگر تجربه می‌کند؟ اگر یکسان است، چرا همان کاری که برای یک نفر ارزشمند است، برای دیگری بی‌اهمیت می‌نماید؟گاهی دلم می‌خواست همچون باران بر رودخانه ببارم، گاهی می‌خواستم همچنان جاری باشم؛ چه در آسمان، چه بر زمین، فقط جاری باشم. امّا آه! انسان موجودی‌ست بی‌اختیار، همچون قطره‌ای باران که نمی‌داند بر رود می‌افتد یا بر خاک خشک. ما نیز چنین‌ایم؛ با افکاری زاده‌ی نیاکان‌مان، که نمی‌دانیم تا چه حد درست یا نادرست‌اند. آیا می‌توان با همین افکار به زندگی‌ای که می‌خواهیم رسید؟کسی را می‌بینی که دیگران را مسخره می‌کند و از این کار لذّت می‌برد؛ چرا که در کودکی خود مورد تمسخر بوده است. اکنون برای فرار ناخودآگاه از زخم‌های روحی‌اش، همان زخم را بر دیگران تکرار می‌کند و از لبخند تلخی که بر لبانش می‌نشیند، نیرو می‌گیرد. اما اگر این زخم در درون او نبود، آیا باز هم به این رفتار می‌خندید؟ یا شاید در پشت چهره‌ی خندانش، انسانی دردمند نهفته است که تنها می‌خواهد بر دردهای خویش سرپوش بگذارد.به راستی ما انسان‌ها چه اسفناک می زیستیم؛ به دنبال امیالی می‌گردیم که روزی در درونمان گم شده است و اکنون با لمس دوباره‌ی آن‌ها لذتی موقّت می‌بریم. و اگر کسی ناخواسته دست بر زخم‌های کهنه‌مان بگذارد، او را دشمن می‌پنداریم.او نه تنها زخم‌های ما را فشرد، بلکه یاد زخم‌هایی را زنده کرد که سالیان سال بر جسم و روحمان نقش بسته است:دختری که هرگز دیده نشد، پسری که آرزوهایش ناگفته ماند، و انسانی که به خواسته‌هایش دست نیافت.آه، معنا؛ معنا حقیقی‌ترین بُعد هر کار است.اگر معنا نباشد، هیچ فعلی انجام نخواهد شد. انسان به سمت هیچ کاری سوق پیدا نمی‌کند، و اگر این انگیزه نباشد، از پا خواهد نشست.امّا معنا از انسانی به انسان دیگر تفاوت می‌کند. کسی که معنای زندگی را از دست داده است، ناگزیر افکار خود را خاموش می‌کند؛ افکاری که باید صیقل می‌یافتند، امّا در بی‌معنایی به فراموشی سپرده شدند؛ چه با گرفتن جان، چه با غرق شدن در امیال پست دنیایی.برای یکی کاری معنایی کبیر دارد و برای دیگری همان کار، صغیر و بی‌ارزش می‌نماید. کسی شغلی برمی‌گزیند تا دست نیازمندان را بگیرد و تکیه‌گاه درماندگان باشد، و دیگری همان شغل را می‌خواهد تا تنها به نام و آوازه‌ای برسد و اندکی از مطاع دنیا را در اختیار گیرد و خود را ارزشمند پندارد.آه بر انسان فانی که چنین زندگی کند، چرا که در پایان درمی‌یابد او نیز معنایی برای زندگی نیافته است.معنا حقیقت انسان و انسانیت را آشکار می‌کند. اگر کسی آن را از دست بدهد، نه تنها زیستن در این جهان را از دست داده، بلکه فرصت‌های زیستن در هر جهان دیگری را نیز تباه کرده است. انسانی که در این دنیا معنای خویش را نیابد، در آن دنیا نیز ناشناخته خواهد ماند؛ چونان روحی گم‌شده در میان هزاران هزار روح دیگر. معنا هم‌زمان ساختهٔ درون و پیوند به بیرون است، یعنی نه فقط خودآگاهِ درونی، نه فقط اندیشه یا ایمان، بلکه عمل در جهان را ممکن می سازد.در تاریخ، انسان‌هایی بوده‌اند که با آفرینش معنا برای خویش، دست به انقلاب زده‌اند؛ انسان‌هایی چون مولانا یا خیام. امّا آیا می‌توان از آنان پیشی گرفت؟ آیا می‌توان در افکاری نو و نگاهی روشن‌تر، جهان را دوباره نگریست؟معنا جز با صبر حاصل نمی‌شود. صبر است که آدمی را می‌سازد. انسانی که صبر نیاموخته، هرگز دستش به معنا نخواهد رسید. معنا نه در نگاه نخست، بلکه در نگاه‌های ثانویه آشکار می‌شود. و همین است که میان انسان‌های بهره‌مند از معنا و آنان که بی‌بهره‌اند، تفاوت می‌گذارد.پس در زندگی صبر کردن را بیاموزیم، حتی در ساده‌ترین لحظات. شاید باید از خاراندن خارش گوشه‌ی چشم صرف‌نظر کرد؛ چرا که همین صبرهای کوچک است که انسان‌هایی چون ایوب را می‌سازد.شنیده‌ای که می‌گویند: «قطره‌قطره جمع گردد، وانگهی دریا گردد.»چنین است سرشت انسان و طبیعتِ آفریده‌ی پروردگار. اگر کم مقدار ها را جمع کنیم، سرانجام به بزرگی‌ها خواهیم رسید. امّا اگر لذت‌های پست دنیا را گرد آوریم، به شیطانی بزرگ بدل می‌شویم؛ شیطانی که حتی ابلیس به او افتخار می‌کند.عمر آدمی کوتاه است در این دیار فانی، امّا در همین زمان اندک می‌توان چنان زیست که دیگران در برابر عظمت تو به اندیشه فرو روند؛ چه آن عظمت پاک باشد و چه پلید.پس به دنبال معنا باش و برای یافتنش صبور؛ چرا که اگر صبر نکنی، خواهی باخت، دوست جوان من. 🌱🤍</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 09:57:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه‌ی عشق و خود</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86-eoowcjdvhpwl</link>
                <description>سخت‌ترین کار برای یک انسان جست و جوی خوشبختی در خود است.چرا زندگی کردن چنین سخت و صعب است برای کسی که عاشق است؟کسی که امید اش را و دلیل زیستن اش را به دیگری گره می زند.خواستنِ کسی که تو را نمی‌خواهد، بودنی‌ست صعب و ناممکن. چنین شخصی حتی برای ثانیه ای امید تو نخواهد بود، چرا که تو می‌خواهی اما او هرگز تو را نمی‌خواهد. و این نه برای او، بلکه برای تو چالشی سخت و صعب است.نکته ای جالب افکارم را گره می زند، افرادی که در کودکی توسط والدین خود مورد مجازات و تنبیه قرار می گرفتن، اکنون در بزرگ سالی خود را تنبیه می کنند و گاه انجام این کار با افعالی مانند کشیدن مواد مخدر همراه می شود زیرا می دانند آسیب خواهند خورد اما روان زخمی‌شان آن‌قدر شکننده است که تنها در خودآزاری، احساس ارزشمندی می‌کنند. آه؛ چه وحشتناک است که انسان، ارزشمندی را در تنبیه خویش بجوید. همچون گربه‌ای که برای نفس کشیدن به سگان حمله کند؛ در حالی که حاصل آن چیزی جز زخم و ویرانی برای خود و دیگری نخواهد بود.حال پرسش این است:که اگر ما در تمام طول عمر از عشق سالم بی بهره بوده باشیم، آیا توان درک و لمس عشق حقیقی را خواهیم داشت؟انسانی که سالیان سال از سوی والدینش تحقیر شده، و نه لزوماً با کلام، بلکه با رفتارهایی که او را بی‌ارزش جلوه داده‌اند؛ رفتار هایی که تمام افعال او، پوشش او، حرف زدن و حتی افکارش را گناه و شرم آور تلقی کرده است. آیا چنین انسانی توان دست یابی به عشق حقیقی را بدون آگاهی از آنچه که بر سر او رفته است را دارد؟ و عشقی را انتخاب خواهد کرد که تنها تلألوای از عشق والدینش به خود بوده باشد؟اگر این انسان به آن‌چه از سر گذرانده آگاه نشود، به زخم های والدین اش آگاه نشود و به زخم های خود نیز آگاه نشود، آنگاه؛ به ناچار خود را در دام نابودی خواهد سپرد چرا که گمان می‌کند، عشق حقیقی همین است.و اگر انسانی در خیال تصور کند که عشق برای او نیست و او لایق دوست داشته شدن و ماندن نیست، عشقی را انتخاب خواهد کرد که هرگز برای او نخواهد بود، نه این که ناتوان است بلکه آن عشق از ابتدا در درونش نبوده است.انتخاب کاری ست که ما انتخابش نمی کنیم بلکه روان آدمی‌ست که آن را بر می‌گزیند و فراموش کردن روان، کاری ست که نه ما را بلکه تمام جهان را به حیرت می اندازد که چگونه اسفناک برای نفس کشیدن تقلا خواهیم کرد پس باید خودمان را بشناسیم، افکارمان را شناسایی کنیم، پروردگارمان را صدا کنیم و به ریسمان الهی چنگ زنیم که تمام معنا در همان جاست.و چه سخت است زیستن برای انسانی که نفس کشیدن را، بودن را و امید را در انسانی دیگر می جستد؛ دیگری که هر لحظه ممکن است دیگر نباشد. چنین زیستنی در آیینه‌ی دیگری، به دو پایان ختم می‌شود:نخست، چشم برداشتن از آینه درون خود. که تمام زخم هایت، خط و خش هایت، چرک هایت، زیبایی هایت و حقایقت در درون آینه خودت نمایان می شود و نگاه نکردن در آینه وجودت تو را آرام آرام به پایانی می برد که هرگز و هرگز آن را انتخاب نمی کردی، پس دوست من در آینه وجودت بنگر که چه چیزی تو را این چنین به این زنجیر های نابودی کشیده است چرا که عشق حقیقی نه در تقدیر بلکه در روان تو رقم میخورد، حال عشق حقیقی تو چه باشد و از چه جنس باشد‌.و دوم، این نگریستن در آینه دیگری در حقیقت جهانی را به تو نمایان خواهد ساخت که جهانی تهی، پوچ و بی مقدار است. چرا که هر آن چیز که تو در مقابل خود می بینی، در آینه آن شخص شاید وجود نداشته باشد و به همین مصابح تصور می‌کنی دنیا ناهمخوان، بی مقدار و بی ارزش است. پس سعی در پایان آن ناهمخوانی داری.پس ای دوست جوان من، شاید زیستن هیچ‌گاه بر انسان ساده نبوده؛ نه برای ما و نه برای گذشتگانمان. شاید امید به آینده چیزی جز وهم و خیال نباشد. اما اکنون در حال زیستنی، پس چه خوش‌تر که آگاهانه زندگی کنی. نه آگاه از دیگران، نه از امیال و علایقشان، بلکه آگاه از خودت؛ از دلایل کار هایت، از رفتار و گفتارت، و از هر آنچه بدان چنگ زده‌ای.خودت را دوست بدار. افکارت را بپذیر. دستانت را همچون آغوش گرم یک مادر برای اندیشه‌های زخمی و رنجور خویش آماده ساز. مهم نیست چه زخم‌هایی بر روحت نشسته، مهم آن است که آن‌ها را بشناسی و نگذاری در شکل‌های تازه و تکراری دوباره جان بگیرند.از خودت بپرس:اگر او نبود، آیا خوشبخت‌تر بودم؟ یا دوباره همانند او را جذب می‌کردم تا خوشبختی را حس کنم؟چرا عاشق او شدم؟اگر او نبود، چگونه ادامه می‌دادم؟و پرسش نهایی:اگر می‌توانستم عاشق او نشوم، عاشق چه کسی می‌شدم؟ چرا؟دوستت دارم، دوست عزیزم.به امید دیدار 🌿</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 23:40:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش رها کردن سخت نبود🌱🤍</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD-%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-pvodhvzfqxy6</link>
                <description>ما انسان ها بر هیچ چیز در این جهان کنترل نداریم، همچون کودکی که برای شاد زیستن لحظاتی را به نگاه مادرش می نگرد.همه چیز، یک فریب و بازی چندان کودکانه ای نیست که طوطی وار، همچون دیگران برای هدایت این طیاره در حال سقوط تلاش میکنیم. چرا که عمر کوتاه است و سقوط و مرگ امری ست اجتناب ناپذیر.ما انسان ها چنان شیفته دنیا هستیم که میخواهیم عشق را، امید را، سرنوشت را و حتی آینده مان را به کنترل خود در آوریم. اما این تنها قلمی چوبی ست که بر روی شن های ساحل با آن می نویسیم؛نوشته ای که هرچقدر هم تلاش کنیم تا بماند، با اولین موج دریا پاک می شود.به راستی میتوان عشق را کنترل کرد؟میتوان کسی را عاشق و دلداده خود به هر نحوی کرد؟ یا این تنها کوششی بیهوده ست، نوشتن بر روی شن هایی که هرچه بیشتر سعی در حفظشان کنیم در نهایت در اثر فرسودگی و خستگی جسم و روحمان، دیگر قادر به نوشتن نیستیم و با اولین موج دریا برای همیشه به فراموشی سپرده خواهد شد.به راستی جهان از چه منظر قابل رویت است؟از دید یک موج یا یک ضخره؟آیا باید رها کرد و با موج های موافق هم مسیر شد؟ یا چونان صخره ای صفت و کوبنده شد و در برابر تمام امواج دنیایی ایستاد؟آیا سرنوشتمان در دستان خودمان است؟ یا سرنوشت ما را به مسیری دیگر خواهد برد؟در تعجبم از این موجود، موجودی که نه تنها کنترلی بر خود ندارد، بلکه سعی در به اختیار در آوردن دیگران و آینده های احتمالی اش دارد.به راستی شاید باید دست از نوشتن برداشت و خود را به آغوش امواج موافق زندگانی قرار داد:عشقی که تو را میخواهد.شغلی که برای تو ساخته شده است.امیدی که تو را دل گرم می کند.و دستانی که دستان تو را به گرمی می فشارد.و هرچه غیر این باشد، شاید نباید سعی در کنترل آن داشته باشیم، اجازه دهیم این موج های مخالف بروند تا موج های موافق، روزی آرامگاه زندگی مان باشند.هرگز دست از تلاش برندار اما نه برای نوشتن بر روی شن های زندگی ات، بلکه برای حفظ صخره های ارزشمند وجودت.همسفر شخصی می شویم که باید رها کردن را شروع کند:لادن دختری مهربان و عاشق است، او برای حفظ زندگی زیبای خود با آرش بسیار تلاش کرد. او پوشش خود را نوع آرایش اش را و حتی دوستانش را طبق خواسته های آرش تغیر میداد تا شاید اکنون آرش بیشتر او را دوست داشته باشد.حتی رفت و آمد هایش را محدود کرد تا آرش افکار بدی نسبت به او نداشته باشد درحالی که خود آرش بارها و بارها با دوستانش بیرون می رفت.آرش، در ابتدای رابطه، چنان از لادن تعریف و تمجید کرده بود که لادن برای دستیابی به آن احساسات مثبت حاضر شده بود خود را فدا کند تا شاید آرش، دوباره او را این چنین دوست داشته باشد.اما آرش تنها به این وسیله توانسته بود به دختری مانند لادن دست پیدا کند و اکنون با تحقیر های متوالی کاری کرده بود که لادن نه تنها برای عشق، بلکه برای اثبات ارزشمند بودن اش مطیع خواسته های آرش باشد و عشق آرش را نسبت به خودش بار دیگر بتواند لمس کند.آرش شخصی است که میترسد برای لادن کافی نباشد و روزی لادن متوجه شود که او شخص مناسبی نبوده است، و برای همین تاجایی لادن را تحقیر و خورد میکند که این فکر مسموم اش نسب به خود خاموش شود اما بهای این کار مسموم کردن دیگری و نجات نیافتن خود است.لادن و آرش هر دو به خاطر افکار زخم خورده خود و نیاز های ساخته شده در درونشان، وارد این رابطه مسموم شدهاند؛ چرا که لادن نیاز شدید به توجه دیگران داشت و آرش به وسیله این نیاز درونی لادن، توانست او را جذب خود کند و این چنین چرخه ای از درد و عذاب شروع شد.بنابراین برای نجات، باید دست از کنترل بردارند، آرشی که با این اعمال شیطانی سعی در حفظ لادن دارد و لادنی که با این رنج و عذاب سعی در اثبات ارزشمندی خود دارد. تا بار دیگر لایق توجه زیبایِ آرش بشود.اگر چیزی برای شما نیست، بگذارید برود و اگر برای شما فرستاده شده است، آن را به آغوش خود بکشید.مولا علی (ع) فرموده اند:《بی اعتنایی تو نسبت به كسى كه خواهان توست، باعث كمی نصيب تو از وى می شود و گرايش تو به کسى كه خواهانت نيست، باعث خوار شدن گوهر وجودت می گردد.》</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 05:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو، دوست داشتنیِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-imzt3iu0n2ch</link>
                <description>می‌خواهم زیستن را دریابم؛ در واپسین لحظات خفتن، چونان شیری که برای رفع حاجت خود، به شکار دیگران چشمی ندارد.می‌خواهم بار دیگر تو را تماشا کنم؛ چشم‌هایت، لبخندت، گریه‌هایت و نفس‌هایت را... اما دیگر آن آدم سابق نیستم؛آدمی که نگاهت را دنیای خودش، قلبت را بهشت خودش، و نفس‌هایت را اکسیژن عشقش می‌دانست.و تو رفتی؛ با زخمی عمیق‌تر از دلتنگی...کاش لحظاتی در زندگی برای همیشه متوقف می‌شدند؛ جوری که می‌توانستم بگویم: تا ابد برای خودم بودی.حرف‌هایی که محرم اسرار من بودند، اما هر لحظه پر می‌کشیدند تا برایت فاش شوند...شاید که روزی برگردیم به روزهای گذشته...به یاد داری آخرین حرفت را؟ چه غمناک گفتی:«ممنون برای تمام لحظات خوشی که برایم ساختی.»انگار زخمی در اعماق وجودت، تو را برای بودن دوباره می‌سوزاند؛ بودنی با شخصی دیگر.کاش آینده پلی بود به سوی گذشته؛ برای در آغوش کشیدن دوباره‌ات و چه سخت است تمنای این آرزو زمانی که دیگر من و تو، ما نیستیم.در کمال صداقت می‌توانم بگویم: آن گونه که روزی صدای قلبت را می‌شنیدم، اکنون قلبم دیگر نمی‌تپد.و این نه عذاب من، که نعمتی است؛ نعمتی که تو را به یادم می‌آورد.کاش مرهمی بودم برای زخم‌های کودکی که درونت زیست می‌کرد؛ اما چه غمناک که تو مرا برای همیشه از خود راندی.دوست دارم روزی خوشبخت شوی ...دوست‌داشتنی همیشگی من؛ خداحافظ.</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 00:12:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در درونت حرکت کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D9%86-wkw66m1fgjac</link>
                <description>آزاد شو از زنجیر های پنهان درونتای دوست جوانم،حال تو چگونه است؟ آیا همچنان غمگینی یا راهی برای خوب زیستن یافته ای؟چشمانت را باز کن و دستان مرا بگیر که من دوست تو هستم. آخرین بار که دیدمت، نگاهت خاموش بود و اندیشه‌ات مبهم‌تر از سکوت یک کودک.به دنبال چه هستی؟ چه چیزی تو را در زندگی خوشحال می‌کند؟ یک آغوش گرم؟ یک دستاورد بزرگ؟ یا آزاد شدن از زخم‌های درونت؟ حقیقت را بگو که بهتر تو را ببینم و اندیشه‌ات را بشناسم.آه؛ به راستی که انسان چقدر دردمند است. در سکوت خود فرو می‌رود و خنده‌اش هزاران سخن ناگفته را در خود فرو می‌بلعند.گاه در زندگی مسیری را می پی ماییم که خود آشنایی با آن نداریم، اما ناگزیر قدم در آن راه می گذاریم؛ چه خوشمان بیاید چه نیاید. اما سوال اینجاست: اگر قدم در آن را نگذاریم چه؟!اگر حرکت نکنیم و خاموش بایستیم.و شروع به حرکت نه در بیرون بلکه در درون کنیم.جایی که باید ناگزیر خشمگین شویم اما در بیرون خاموش بمانیم و در سکوت، در درون به سراغ اش برویم، که چه چیزی این چنین مرا برآشفت؟آیا طعنه یک انسان؟ یا زخمی که در درون خودم است باعث آشفته شدن من شد؟دوست من، کسی که دستش زخمی‌ست، اگر دستی آن را بفشارد، سراسر وجودش از درد فریاد می زند. اما اگر آن زخم دیگر نباشد، آیا باز هم این چنین آشفته می شود؟ابتدا باید زخم های روان مان را درمان کنیم در غیر این صورت بازیچه افرادی خواهیم بود که تنها با فشردن زخم روحمان ما را به مترسک و عروسک خود بدل خواهند کرد‌.و اگر این زخم‌ها درمان نشوند، نه‌تنها التیام نمی‌یابند بلکه با گذر زمان چرکین می‌گردند و تمام ابعاد زندگی‌مان را در بر می‌گیرند.آه، دوست من...بودنت در دروازه اُمید، برای من مایه افتخار بود. تو نه تنها از زخم‌هایت پلی ساختی برای تبدیل شدن به انسانی کامل تر، بلکه امیدی شدی برای دیگران و این باعث افتخار همه ما انسان هاست. تو را به پروردگار مهربان می‌سپارم که حافظ تو در زندگیت باشد.خدانگهدار دوست جوان من. 🧓🌱</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 22:26:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ابتدای پرواز از سقوط نترس!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-nbv3x3ia6gqo</link>
                <description>سقوط قبل ازاوج گرفتن( مسير فريبنده پرواز )در زندگى براى اوج گرفتن و رسيدن به پرواز، نخست بايد سقوط كرد.چرا كه اگر سقوطى در كار نباشد، پرواز ديگر معنايى ندارد.وقتى براى رسيدن به پرواز، شروع به سقوط كردى، نترس دوست من؛از اقدامت پشيمان نشو و خودت را بخاطر اين اتفاق سرزنش نكن.در حقيقت همين اتفاق، بال هاى تو را توانمند خواهد كرد، در همين لحظات سخت است كه قدرت حقيقت را خواهى فهميد، اين بخشى از مسير پرواز توست، فقط به گونه اى طراحى شده كه تنها خواستاران واقعى، توان گذر از آن را داشته باشند.مثال:فردى آرزو دارد مهندسى قوى و ماهر شود و براى تحقق همين خواسته اش، وارد كارگاهى مى شود تا از مهندسين با تجربه نكاتى بياموزد. اما آنچه که به او سپرده می شود، کار های ساده ای ست که هر کسی از پس آن بر می آید؛ گاه حتی کارهایی را انجام می دهد که در ساختار ذهنی اش آن کار، مناسب و شایسته او نیست. شایسته مهندس آینده سرزمین.اما حقیقت این است که اگر آن غرور و خود برتر بینی که در ناخودآگاهش خانه کرده را کنار نگذارد، هرگز به آن شخصی که می خواهد، تبدیل نخواهد شد.زیرا هرچیزی از جمله مهندس بودن، تنها در دانش و مهارت خلاصه نمی شود؛ بلکه شخصیت و منش نیز ستون های آن اند.پس ابتدا باید فرو بریزد، و دوباره از نو ساخته شود.تا زمانی که نشکند، شکل نخواهد گرفت.در سقوط، دلسرد نشو...چرا که فریبِ بازیِ حرکت است. جایی که گمان می کنی همه چیز از دست رفته، در حالی که تازه دارد شروع می شود.این بازی را به خداوند بسپار؛ که او طراح اصلی این بازی ست.خداوند حافظ و راه گشای مان در زندگی باشد.</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 05:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا میتوان بخشید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-gf5ameramje2</link>
                <description>بزرگ ترین بخشایش انسان همانا گذر از دیگری‌ست .مرحله ای از تکامل نفس یا روح، همان جایی که یا میپذیری درد را، یا عبور می‌کنی از وهم و خیال، که به راستی تقابلیست میان خیر و شر.چه کسی سزاوار بخشش است؟روحی که خود را نشناخته یا شخصی که قربانی تلاطم روزگار است؟ و یا شاید هر دو آنها؟شخص گناهکار اگر آگاه بود، زخم نمی زد چون هیچ انسان آگاهی به هم نوع خود آسیبی وارد نمی‌کند و اگر آن شخص، امروز چنین ضعیف و درمانده نشده بود هرگز توان بخشیدنش را نداشتیم.پس می‌توان گفت بخشش بر دو پایه استوار است، اولی درک به عدم آگاهی شخص از ماهیت کار هایش در حق ما و دومی احساس ضعف و درماندگی که در اکنون او می‌بینیم‌.و این چنین توان بخشیدنش را خواهیم داشت.اما آیا می‌توان از زخم های او نیز رها شد؟تمرین:هنگامی که دلت از شخصی گرفت و برای نجات اش نخواستی کاری انجام دهی، در حقیقت خود ات را به بند کشیده ای زیرا قسمتی از تو زندانبانِ در های نفرین آن شخص شده است. و هرچه او، شخصی نزدیک تر برایت بوده باشد، قسمت بزرگ تری از تو زندانی آن خشم و ترس خواهد ماند.پس ببخش تا آزاد شوی که این روش بندگان برگزیده پروردگار است.🌿مثال:دختری بخاطر بی توجهی های مادرش احساس دیده نشدن دارد گویی مادر هرگز دختر کوچکش را نمی دید. او اکنون دختری دارد که برای دیده شدن دست به هر کاری می زند و روان زخمی خود را با این کار التیام می بخشد هرچند برای رسیدن به همین التیام موقتی، بهای زیادی را پرداخت می کند، زخم هایش بیشتر و عمیق تر از گذشته می شوند.او همچنین از مادرش دوری می کند زیرا زمانی که در کنار مادرش است، ناخوداگاه مادرش بار ها و بارها احساس دیده نشدن و اهمیت نداشتن را دوباره به او با کلمات یا کار هایش دیکته می کند. اما او مادری است که تمام تلاشش را می کند تا دخترش از بودن او در کنارش خوشحال باشد اما چون او به خود آگاه نیست، نمی داند دخترش درباره چه چیزی از او این چنین ناراحت است و چرا از او دوری می کند، دختری که شاید شخصی یا جایی را هم برای پناه بردن ندارد ولی همچنان از مادرش فرار می کند.مادر باید به آگاهی از دلیل رفتار هایش برسد، و در درونش جواب دلیل کار هایش را تماشا کند.و اما دخترش باید خودش را آنگونه که هست ببیند و خود را دوست داشته باشد. از مادرش دلیل رفتار هایش و زخم هایی که خودش داشته است را بپرسد و او را بیش تر از پیش بشناسد و سپس آنگونه که نیاز دارد مادرش او را بخواهد، خودش را بخواهد. و مادرش را سعی کند ببخشد تا خودش آزاد شود.که چه زندگی زیبایی ست، که هنگام خواب، خودت را دوست داشته باشی و احساس تنهایی و پوچی دیگر در تو نباشد.به امید دیدار دوست جوان من🌱❤️</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 00:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو جنگجوی تو!</title>
                <link>https://virgool.io/Tabagheshirvooni/%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88-k52ad43zgfh3</link>
                <description>برای خواستن یک ذهن آرام باید اهداف خود را نمایان ساخت و اگر این اهداف از بین روند، ذهن نیز خواهد باخت.شاید اکنون وقت آن فرا رسیده باشد که روحم را قوت بخشم نه از منظر وجودی روح بلکه به معنای آرامش آن. حقیقت آن است که خود را باید به منبع یگانگی وصل کرد، مگر آن که برای مدتی و برای دلخوشی کوچک به باب تفریح و مزاح با افکاری تاریک و پست، روح دیگری را برای ساعتی که آن باشد ساعت مرگ، بیامیزم. پیچیدگی انسان شاید از آن روست که شاید نمی‌داند که برای چه کاری می‌خواهد زندگی کند. هر آن چیز که هست جز انسان چه گیاهان و چه جانوران و چه زیست موجودات، همگی دلیل وجود خود را می‌دانند ولیکن انسان شاید، مسیر خود را باید بیابد تا بداند. و این یافتن است که انسان و انسانیت را تعریف می‌کند، نه دانستن آن چه که از پیش بوده است و شاید همین بازی زندگانی ما است.اگر روحی را خواهی، باید روح خود را جلا بخشی نه برای آن که ساعتی برای آن روح ارزشی بگذاری بلکه برای روح خود ارزش گذاری و این روح است که انسان را زنده می‌کند. پروردگارم طلب بخشش من را فرا بخواند، چرا که من خود گناهکارم، و ذهنم و روحم در تلاطم آشوبناک زندگانی، چونان کودکی سرمست از بازی های کوتاه مهمانی، خواه ناخواه به سمت و سویی می‌رود که خود را به فنا و فراموشی بسپارد.این چنین گفتار شاید در طول زمان، ثابت نباشد ولیکن درطول زمان های کوتاه شاید، بتوان باز تعریفی برای مفهوم وجود انسانیت باشد و این گونه باشد که انسان خود را برای ساعاتی بیشتر درک نماید و این گونه، زیستن خود را باز تعریف سازد.اکنون در این تلاطم ایام که موج هایی از هر سو محکم کوبیده می‌شوند، گواه این باشند که من هم خواهم رفت.رفتنی که شاید سرآغازی بر آمدن باشد ولیکن بر هر حال این ما باشیم که در این جهان پر جور، ظلم و ستم در حال زیستنیم در یک بازی بسیار پیچیده و ساده، گویی پیچیدگی آن از ندانستنش نشأت می‌گیرد و سادگی آن از ثبات اش، ثباتی که در طول زمان و چه بسا قبل از وجود خلقت بوده، هست و خواهد بود و همین است که ما را برای زندگانی در آن سوی دیگر امیدوار می‌سازد.چشمانم را به سوی حقیقت می‌گشایم که شاید افکارم را جلا دهد و شاید گوش هایم را برای شنیدن ناشنیدنی ها باز کند، نه آن‌گونه که خود را می‌خواهم نجات دهم بلکه آن‌گونه که میخواهم راهی را که برای من مقدر گشته است باز شناسم، آن شناختی که قبل از آمدنم به این جهان می دانستم اما با آمدن به این جسم فانی، گویا آن را به فراموشی کوتاه مدت سپرده ام.در زندگی دو جنگجو وجود دارد، جنگجویی که در درونت زیست می‌کند، افکارت، تأملات ات و می‌شود شخصیتت و هر آنچه که در درون تو وجود دارد، جنگجویی که در صحبت و کلام خود را نمایان می‌سازد و دیگری جنگجویی است که در بیرون از تو زندگی می‌کند و شاید ثروت، قدرت، و مهارت های تو باشد، مجموعه از توانایی ها برای زیستن در این دنیا و ادامه بقای خودت باشد. هرکدام را که در اختیار نداشته باشی انگار یکی از دستانت را از دست داده ای و سپس تو را به مصاف گرگی وحشی و درنده فرستاده اند، گرگی که از هیج رو درنگی برای دریدنت ندارد، گرگی که آن را شاید زندگی می‌نامیم. و این گونه بود که سرنوشت آدمی نوشته شد، نه از آن رو که خود را دلباخته این جهان می‌دانست بلکه باید خود را در این سفر زندگی، که سفری باشد بس سخت و پیچیده برای رسیدن به هدف خلقت گام نهاد در راه خویش و این گام نهادن میسر نیست مگر آن که در او، دو جنگجوی قدرتمند و پهناور به نام جنگجوی درون و بیرون شکل گرفته باشد. و این گونه یک انسان نمودی پیدا می‌کند برای زیستن و جهان خویش را باز می‌شناسد و این گونه چه بسا، خودش را بشناسد.شناختی که در گذر ایام متغیر است و با قدرت هر چه بیشتر این دو جنگجو تثبیت می‌شوند. شاید وقت آن باشدکه ما نیز خود را برهانیم برای زندگی ای طوطی وار.</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 22:16:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی دلم میخواست عادی باشم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-srf1y4b3r0zs</link>
                <description>تنهایی در ظاهر همون وصال در باطن هستش.گاهی دلم میخواست عادی باشم،منم بخندم، منم گریه کنم، منم دلخوشی هام کوچیک باشن و مثل بقیه از ناراحتی، برم کلی کار کنم تا آروم شم.خستم...از دنیایی که توش نهنگ شکار‌ میکنی،ولی بقیه به ماهی های یک متری میگن &quot;بزرگ ترین آبزی&quot;.خستم از روحی که آزاده، ولی در ظاهر در بند هزاران قفل و زنجیره.انگار برای هرچیزی باید بهایی پرداخت...نمیدونم چه کسی داره این متن رو میخونه، ولی ی چیزی مدتیه تو دلمه که امشب میخوام بگم:میدونی دوست من، زخمی ترین موجودات، قوی ترین موجودات ان.اونی که زخمی روی روحش نداره ، قدرتش هم کمه.حس میکنم رفتم اعماق اقیانوس و دارم جهانی رو میبینم که به ذهنمم خطور نمی‌کرد وجود داشته باشه.اما دیگه نمیتونم با مردم خشکی ارتباط برقرار کنم، نمیتونم بیام ساحل، نمیتونم اونجا باشم چون اونا فکر‌میکنن بزرگ ترین موجودات رو شکار کردن، در حالی که این طور نیست.یا آدمایی که من رو در صحبت کردن ناتوان فرضم میکنن چون فقط مثل اونا صحبت نمیکنم و باهاشون فرق دارم. میدونی، کسی که زیاد دیده، نمیتونه زیاد حرف بزنه، این غصه منه، نعمته اما موجب تنهاییه.سکوت، بی حسی و تاریکی اما وجود معنا، جهانی هست که من در اون زندگی میکنم، اما سایر مردمان رو هم درهمین تاریکی میبینم که چطور راحت، خونسرد و خوشحال اما بی بهره از معنا، دارن زندگی میکنن و این منو به حیرت می اندازه، عجیبه و وسوسه کننده است برای یک روحی که مسیر درستش منحرف شده.میدونی دوست من:برای هرچیزی بهایی هست و باید اون رو پرداخت،گاه این بها، روح توعه؛ گاه مفهومِ روح توعه.ممنونم که خوندی دوست من،شاید همین سختی، راه رسیدن به نور باشه🌿.امیدوارم در مسیر که صلاح میدونه ما رو قرار بده.❤️</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Fri, 23 May 2025 00:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش غم و فریب</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%BA%D9%85-%D9%88-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-gzmpe1xyasip</link>
                <description>خستگی‌ام را با زبانی مملوح از درد شرح می‌دهمطاقت زلفی دگر بر گردن و روحم ندارمآشنایی را ز بهر جور و ظلم اش دگر این‌بار نخواهمچه بهشت باشد، چه دوزخ،من دگر آن را نخواهم.قلب عاشق، مخزن جانِ معشوق استاین چنین با قلب عاشق بازی کردن،بازی با خود است.من چه دانم ز عشق دروغین معشوق؟من چه دانم ز جفای ناکرده دوست؟من چه دانم از مکر و حیله دوست؟که او خود جان من بود.درد عشقی بدارم که جهان رابه آتش بکشاند این دو سه روز رالیلی که شد معشوقِ مجنون،همان مجنون دیوانه‌ی معروففقط از بهر این کار توانستکه دریغ کرد جسمش را ز مجنوناگر آن دخترک رنجورِ بد فکرکه فکر و ذکرش را، بفروخت به مجنونفروشی که بهایش جان او بودچند صباحی می‌بود با خود اونه خود شهره‌ی آفاق می‌شدنه قصه‌ی مجنون، این‌چنین غصه می‌شد.اما روزی بشود همه‌ عالم هویداکه همان روز‌ مجنون آگاه شود از لیلاکه چه بود و چه بکرد با اواین همه حیله و مکر‌ را ز چه کرد با او</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 02:08:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید اکنون به خوابم بیایی، ای نازنین</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-xx6vovspic3i</link>
                <description>هر زمان که بخوابی، تو را می‌نگرمقمرم را در نور قمر می‌نگرملب‌های تو را بار دگر می‌نگرمانگار جام بهشت است که من می‌نگرمناگهان بالش را به آغوش می‌کشیکودکانه، حریص و خشمگین می‌شوممی‌آیم خود تو را آغوش گیرماما چگونه بیدارت کنم؟می‌آیم در کنارت می‌ایستمبه صدای نفست گوش می دمکه چگونه جهانم شده‌ایبه چشمانم رنگ امید بخشیده‌ایاکنون دیگر وقت خواب استشاید اکنون به خوابم بیایی، ای نازنینبوئیدن بوی تنت را دوست دارمآخر به کجا گویم که چنین دوستت دارم؟</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 01:48:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی که حقش را از دست داد</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D9%82%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-qblbclytq5oj</link>
                <description>بابک غمی دارد که جانش را میفشرد. او خود را نمی‌بیند؛ یعنی اجازه نداده‌اند که خودش را ببیند. چشمانش را بر خود بسته و افکارش غوطه‌ور در حسرت و خشمی ست که از نپذیرفته شدن او در این جهان پر رنج و درد نشأت گرفته است. جهانی که او را به بردگی کشاند و افسار اطاعت را بر گردنش انداخت.بابک در کودکی، هر زمان که دیدگاه اش را ابراز میکرد و این دیدگاه، به مذاق فردی خوش نمی‌آمد؛ آن فرد، با نگاهی ناراضی و منفی به والدین بابک مینگریست، این دقیقا لحظه ای بود که بابک، با واکنش تند والدینش روبه‌رو می‌شد. انگار حق نداشت کسی را در مقابل پدر و مادرش قرار دهد. یا علیه پدر و مادرش به فکر فرو برد؛ و یا مبادا از فردی حق از دست رفته اش را مطالبه کند و آن فرد را در مقابل پدر و مادر بابک قرار بگیرند، او آموخت که مطالبه‌ی حق، اشتباهی بزرگ است؛ اشتباهی که با خشم پدر و مادر و تنها ماندن جبران خواهد شد.پس افساری که دیگران بر گردن اش می انداختند را پذیرفت، دنیا را با نگاه تحمیل شده آن‌ها دید، و ظلم‌هایی را که در حق او می‌کردند، با نام بخشیدن و به بزرگ‌منشی، نادیده می گرفت و بر آنها چشم می پوشید. اما او، فقط خود را فریب می داد و هر زمان که هشیار‌ می شد و‌ دیگر نمی‌توانست آن ظلم ها را تحمل کند، با صدایی لرزان، چشمانی پر، و دستانی سرد و بی‌جان، تقاضای حق خواهی از فرد متخطی را می‌کرد؛ و آن لحظه، مواجه می شد با واکنش سرد و تند فرد مقصر. زیرا آن شخص، تاب شنیدن صدای بیدار شده‌ی نوکری را نداشت که دیگر نمی‌خواست نوکر بماند. در این حال، بابک شرمگین می شد و پوزش می‌خواست؛ گویی گناهی نابخشودنی مرتکب شده و حال باید سپاسگزار بخشیده شدن توسط آن فرد باشد. اما چرا؟میرویم به گذشته‌ی بابک:پسری شیرین و ساکت. بخاطر خرابکاری ای که تقصیر او نبود، پدرش را به مدرسه کشاندند. او می‌دانست کار چه کسانی‌ست؛ کسانی که به دلایلی که خودش هم نمی دانست چرا، با او دشمنی می‌کردند. و حالا در دفتر ناظم، می‌خواست حقیقت اتفاق افتاده را به ناظم بداخلاق و پدر شرمسارش بگوید. اما ناگهان با فریاد پدر که خطاب به او بود، روبه‌رو شد: «ساکت!» و سپس به ناظم گفت: «حق با شماست، معذرت می‌خوام.» بعد رو به بابک کرد و گفت: «معذرت بخواه!»بابک، حیران و درمانده، با نگاهش از پدر التماس می‌کرد که بگذارد حرف بزند. اما پدر با نگاهی پر از خشم، او را شکست؛ شکستی سنگین‌تر از ظلم آن بچه‌ها. بابک با شرم و اندوه، معذرت خواست؛ و از آن روز به بعد چنان درهم شکست که دیگر هرگز نتوانست از کسی حقش را بگیرد.بابک، وقتی با موقعیتی مشابه روبه‌رو می‌شود، یا خشمگین می شد و کنترل اش را از دست می دهد، و یا شرمگین، درمانده و افسرده در برابر فرد مقابل سر تعظیم فرود می آورد و خود را تمام خطاکار می بیند، گویی در ذهن اش تمام حق را یا به خود می‌دهد یا به دیگری. چون هیچ‌گاه کسی به حرف‌هایش گوش نداد و هیچ‌وقت یاد نگرفت که حق، تمام و کمال، متعلق به هیچ‌کس نیست و او نیز میتواند قسمتی از آن را داشته باشد.راه بابک در بخشیدن خود است؛ بخشیدن کودکی که باید سخن می‌گفت، اما ترسید. ترسید که دیگر دوستش نداشته باشند. او باید بداند که حق نسبی‌ست، و همیشه بخشی از آن ممکن است با او باشد؛ و همان بخش، باید در نظر گرفته شود و با منطق و واقع بینی، که روزی از او گرفته شد، راهش را پیدا کند. این مسیر بابک است در تعامل با دیگران و در طول زندگی.ما نیز گاهی باید بابک درونمان را پیدا کنیم، بدون قضاوت به حرف‌هایش گوش دهیم، و از دل آسیب های او، زندگی‌مان را از نو بیافرینیم. زندگانی که حق هر یک از ما انسان ها است و این ما هستیم که مسیر زندگانی مان را با دیدن تمام آسیب های کودکی مان، دوباره از نو خواهیم آفرید.امیدوارم در این مسیر‌ همراه و دوست شما باشم🌱❤️</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 02:43:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آماده باش تا نشکنی !</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%B4%DA%A9%D9%86%DB%8C-nkazkqo6qrww</link>
                <description>افسرده‌کننده‌ترین اتفاق در جهان، از بین رفتن شادی‌ایه هستش که فکر می‌کردی همیشه کنارت می‌مونه.تاریکی، فقط لحظه‌ایه معنی پیدا میکنه که دیگه نور نباشه.سخت‌ترین شکست‌ها، اون‌هایی‌ ان که درست بعد از حسِ پیروزی میان انگاری که فکر میکنی دیگه تمومه. دیگه تونستنم و همین نقطه تو رو میتونه بزنه زمین.جایی که فکر کردی رسیدی، اما یک لحظه بعد زمین خوردی، این دقیقا همون نقطه ای هستش که بیشترین آسیب رو میتونی برداری نه بخاطر این که کم مونده بود پیروز بشی بلکه چون فکر شکست رو نمی کردی و این برات سخت تموم شد.می‌خوای قوی باشی؟یه راه بیشتر نداری: همیشه آماده‌ی شکستن باش.خیلیا در زندگی می‌برن، می‌بازن، عزیزاشونو از دست می‌دن، امیدهاشون نابود می‌شن.ولی اونی که زنده می‌مونه، اونی‌یه که قبل از طوفان، خودش رو ساخته.انتظارشو نداشته باش که بلایی به سمتت بیاد ولی اگر اومد اماده باش براش. آماده باش تا بتونی روبه‌رو بشی. اگه آماده نباشی، با هر از دست دادنی، مجبوری التماس کنی…برای نون، برای عشق، برای موندن کسی که دیگه شاید دلش پیشت نیست.اون لحظه‌ست که خط قرمزات یکی‌یکی شکسته می‌شن، چون تو هر بار شاید با ی دعوای کوچیک چشم بستی و گفتی «درست می‌شه.»و از خط قرمزت سعی کردی برگردونی عقب تا شاید بشه جای قبلیش برگردوند. ولی دوست خوبم یک فرد یا یک اتفاق هرچند بار که از خط قرمزت عبور کنه، به خط نابودی خودت نزدیک تر میشه.اگه درآمد و خرجت، روز به روز بهم نزدیک می‌شن و میگی درست میشه فروش ام بیشتر میشه و دوباره حل میشه و هیچ اقدامی نمیکنی تو رو تاسفانه خواهد شکست. تو باید این موضوع رو جدی بگیری و آماده باشی برای زمین خوردن؛ اون وقته که خرجت رو کم می‌کنی و به دنبال راه های درآمد بیشتر میگردی و اینجوری با آماده شدن برای اتفاق سخت، جلوگیری میکنی از اتفاق افتادن اش.حتی اگر آماده نباشی روزی بدون همسرت زندگی کنی، شاهد این خواهی بود که بار ها و بار ها خط قرمز هات رد بشه و روز به روز به اون روز، متاسفانه نزدیک تر بشی. روزی که هرگز انتظار اومدن اش رو نداشتی . در نتیجه :اگر از قبل باور کرده باشی که شکست هم بخشی از بازیه. اگر تصور کرده باشی که شاید یه روز بی‌پولی بیاد، یا کسی که دوستش داری دیگه نباشه. اگر آماده‌ی درهم‌ریختن نباشی، حتماً درهم خواهی ریخت.درخت بی پایان:همیشه آماده‌ی خطر باش، درست از همون‌جایی که انتظارش رو نداری…</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 11:09:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یا شناخت خود ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-zc4rpve1gsm7</link>
                <description>عاشقی زیباست، اما با آدمش.مسیر عشق در حقیقت، همان مسیر زندگی ماست.عشق، یک شانس نیست؛ بلکه انعکاسی از خود ماست.اگر عاشق خودتان باشید، کسی هم خواهد بود که عاشق شما شود.اگر از خودتان بیزار باشید، کسی هم خواهد آمد که شما را نادیده بگیرد.و اگر برای خود ارزشی قائل نباشید و خود را شایسته‌ی عشق ندانید،دیگران هم شما را بی‌ارزش خواهند پنداشت.موضوع، عاشق شدن نیست؛بلکه شناختن خویشتن است.امام علی (ع) می‌فرماید:در شگفتم از کسی که به دنبال نیمه‌ی گمشده‌ی خود می‌گردد، اما خویشتن را فراموش کرده و در جست‌وجوی خود نیست.اگر مقصد را ندانید، به هر مسیری کشیده می‌شوید.و اگر خود را نشناسید، به همراه هر کسی با نام «معشوق» هم‌سفر خواهید شد؛هم‌سفری که شاید شما را به دره‌ای تاریک، باتلاقی عمیق یا حتی سقوطی دردناک برساند.در این مسیر، شناخت خویشاولین و مهم‌ترین گام است؛نه برای عاشق شدن، بلکه برای بهتر زیستن.زیستنی که خالی از نادانی و تکیه بر شانس باشد.زندگی‌ای خودساخته و آرامدر سایه‌ی نورِ لطف الهی.امیدوارم هرچه خیر و نیکی‌ست، در خانه‌ی دل شما مأوا گرفته باشد.</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 13:49:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا این جاییم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Bepayann/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-nmdtzy1arwtt</link>
                <description>دوست دارم دوست داشته شوم، دوست دارم دوست بدارم. هر آنچه که زیباست، پاس بدارم.اما دوست داشتن از کجا می‌آید؟ ذات عشق و عاشقی چیست؟ دلیل این حس نزدیکی به زیبایی کجاست؟ این میل شدید به عشق ورزیدن و عشق ورزیده شدن، این اشتیاق برای دوست داشتن حتی یک گل، از کجا سرچشمه می‌گیرد؟کسی را تصور کن که گلی را در دست دارد و با اشتیاق آن را می‌بوید. یا کسی که محو تماشای امواج دریاست و پاهای خود را در شن‌های گرم ساحل حرکت می‌دهد. کسی که زیر باران می‌رقصد و خود را از این جهان جدا می‌بیند. تمام این افراد در ظاهر کارهای متفاوتی انجام می‌دهند، ولی یک احساس را تجربه می‌کنند اما با روش‌های مختلف.حقیقت دوست داشتن، همان احساسی است که از تمام این اتفاقات ساطع می‌شود، گویی در ظاهرهای متفاوت، یک حس مشترک را تجربه می‌کنیم: لذت، آرامش و پیوندی عمیق با هستی.چونان پدری که فرزندش را بر شانه‌هایش می‌گذارد، مادری که کودک خود را در آغوش می‌فشارد و چه زیباست این حس. یا اوج عشق، که حقیقتاً لحظه‌ای است که دو انسان تصمیم می‌گیرند کودکی را به این دنیا بیاورند و عشق خود را در انسان دیگری ایجاد کنند.یک جان دیگر، یک طلوع دیگر برای عشق؛ و چه طلوع درخشانی.هنگامی که کودکی به دنیا می‌آید، گویی فرشته‌ای از آسمان به زمین فرستاده شده است. فرشته‌ای پاک، لطیف، دوست‌داشتنی و لایق عشق و محبت. و چه دردناک است اگر این کودک، از مهر و محبت محروم بماند. گویی حقیقت عشق در جایی شکسته شده و زخم آن بر روح جهان نقش بسته است.زیرا خداوند نیافرید که ظلم در میان انسان‌ها رواج یابد، بلکه آفرید تا عشق و محبت، در سراسر هستی جاری شود. چه تلخ است اگر انسانی برخلاف فطرت خود حرکت کند.چه زشت است اگر دانه گندمی که برای خوشه شدن خلق شده، به علف هرز بدل گردد. اما تنها انسان است که می‌تواند برخلاف سرشت خویش گام بردارد، در مسیری حرکت کند که برای آن آفریده نشده است و موجب هلاکت خویش شود.همچون کودکی که محبت می‌بیند و عشق والدینش را تجربه می‌کند، آزاد است که دوست بدارد و پدر و مادرش را مورد محبت خویش قرار دهد، یا فرزند ناخلفی شود و قدر پدر و مادر خویش را نداند. انسان نیز آفریده شد و خلق شد از بهر عشق و هدیه شدن عشق الهی در وجود مقدسش و این یکی از دلایل اصلی آفرینش انسان است. حال اختیار دارد و آزاد است که قدر بشناسد یا بر خلاف سرشت خویش گام بردارد.خداوند انسان را برای عشق ورزیدن آفرید. به جهان، به زیبایی‌ها، به هم‌نوعانش. آفرید تا سرتاسر هستی را عشق الهی دربرگیرد. زیرا او، خود، عاشق‌ترین است و این عشق را در وجود ما نیز جاری ساخت.عشق است که ما را به حقیقت نزدیک می‌کند، به پیوند با عالم هستی و به تعالی روح هدایت می‌نماید. عشقی که از ازل در قلب‌های ما نهاده شد و همچنان درونمان جاری است.عشقی که ما را وامی‌دارد تا به گل‌ها، به دریا، به خورشید و ماه، به آسمان و زمین عشق بورزیم. همه و همه در امتداد یک حقیقت‌اند: عشق الهی که در بطن و روح انسان جای دارد.حکمت آفرینش جهان، بخشیدن عشق خود به جهان و جهانیان بود.در این دنیا، گاه انسان‌های بداندیش، زشتی را در قالب زیبایی معرفی می‌کنند و آن را به عرف جامعه تبدیل می‌نمایند. اما خوبی، چیزی جز حقیقت ناب نیست. برای شناخت آن، کافی است به فطرت خود رجوع کنیم، به ندای درونی‌مان گوش بسپاریم و راه راست را دریابیم.برای شناخت حقیقت از باطل باید خود را شناخت. و انسانی که خود را بشناسد، خدای خویش را نیز می‌شناسد. پس در پناه یکتای مهربان بمانید و عشق حقیقی را در قلبتان حفظ کنید، چراکه تنها عشق است که ما را به حقیقت پیوند می‌زند.( و در آخر دوستان و همراهان گرامی برای مدتی درخت بی‌پایان مطالبی منتشر‌ نخواهد کرد‌ و به امید خدا بعد مدتی همراهتان دوباره خواهم بود. )</description>
                <category>درخت بی پایان</category>
                <author>درخت بی پایان</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 06:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>