<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مبینا حاج سعید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Beretta</link>
        <description>نویسنده، #مبینا_حاج_سعید! نویسنده رمان‌های: اولین مرگ، بدلکاران، ترس از ارتفاع، مفقود شده و...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:12:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1462519/avatar/bgoW1Z.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مبینا حاج سعید</title>
            <link>https://virgool.io/@Beretta</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان بدلکاران «ریسمان سیاه و سفید» به قلم مبینا حاج سعید</title>
                <link>https://virgool.io/@Beretta/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%84%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-aqd6rlfhcpst</link>
                <description>رو به روی ویلیام ایستاد و با لبخند متمسخر اما بی‌حسی گفت: - جالبه! بیشتر از این‌ها روت حساب باز کرده بودم. آهی کشید و لبش را به طرح لبخندی کش داد. سرش را کمی متمایل کرد و مردمک‌های بی‌قرارش را به سوی مرد مقابلش کشاند. با درنگی کوتاه، لب‌هایش را تر کرد و گفت: - چرا الان اومدید، رئیس؟ چرا درست زمانی اومدید که لوتون دادم؟ اگه یکم، فقط یکم زودتر اومده بودید، نه من خیانتکار می‌شدم و نه شما شاکی! دیگر از میان کلماتش، ترس و وحشت احساس نمی‌شد. ویلیام طی این مدت انتهای مرگ را دیده بود و دیگر برایش اهمیت نداشت! مخصوصا آن فرد مقابلش، کسی که رئیس خطاب می‌شد و او به قدرتش دلخوش کرده بود. او با تمام اعتمادش به رئیس تکیه زده بود اما رئیسش چه؟ فقط به فکر سود و منافع خود بود. سری تکان داد و دستی به ته ریش خاکستری‌اش کشید. سنگریزه‌ی زیر پایش را هل داد و با لحنی متاسف گفت: - این زندگی قرار نیست وفق مراد من و تو باشه، ویلیام! ولی می‌تونم تو رو قربانی کنم تا خودم برم بالاتر، مگه نه؟ به هر حال خدا منتظر نمیشینه تا به من و تو کمک کنه؛ پس چه کسی بهتر از خودمون؟! با اتمام جمله‌اش، اسلحه‌اش را که در جیب کتش پنهان کرده بود، بالا گرفت و با اخم کمرنگی زمزمه کرد: - نمی‌تونم بزارم لجنی مثل تو مانع من بشه! ویلیام از ته دل قهقهه زد و مَرد، بدون ذره‌ای احساس، ماشه را کشید و صدای خنده در جا قطع شد. گلوله درست وسط پیشانی‌اش نشست و خون به سرعت جاری شد. مَرد، نگاه خیره و برنده‌اش را از او گرفت و اسلحه را دوباره در جیبش فرو برد. هنگام چرخیدن به سوی در، لب زد: - جذابیت داستان رو پروندی ویل! </description>
                <category>مبینا حاج سعید</category>
                <author>مبینا حاج سعید</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 01:33:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخشی از رمان ترس از ارتفاع به قلم مبینا حاج سعید</title>
                <link>https://virgool.io/@Beretta/%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-pi9dpkidxzof</link>
                <description>پوستر رمان ترس از ارتفاعدستم رو روی پیشونی‌م گذاشتم. سرم تیر می‌کشید. مگه میشه؟ چطوری رفته؟ اون که خوب بود، فقط ترسیده بود! از ساسان ترسیده بود! از عموی طرد شده‌ و عمه‌ی بدتر از دشمنش ترسیده بود! وقتی سرم رو بالا گرفتم، فقط من و ناشناس توی راهرو بودیم. شایان رفته بود. شک نداشتم اون‌ هم حال خوبی نداره. ناشناس دستش رو روی شونه‌م گذاشت و من رو سمت مبل‌های جلوی کانتر راهنمایی کرد. بدون تعارف و با چشم‌هایی میخ شده، روی مبل نشستم و مات زمزمه کردم: - الان باید بفهمم که می‌شناسمت؟ الان که دیگه نیستی؟ سرم رو کج کردم و با نگاهی ناامید گفتم: - چطوری مُرده؟ چرا مرده؟ اون که خوب بود، همین چند روز پیش با هم حرف زده بودیم. قرار بود همه‌چیز درست بشه، چرا نشد؟ کنارم نشست و آهی کشید. - تصادف کرده. از دره پرت شده بود پایین. حتی نتونستن صورتش رو شناسایی کنن، ولی گردنبندش پیشش بود.اشک توی چشم‌هام جوشید و نرسیده به مژه‌هام، پسشون زدم. - از کجا مطمئنین خودش باشه؟ دستش رو روی پام گذاشت و آروم و با مکث گفت: - دی ان ای شایلین خانم رو داشت.بهش شک داشتم. از چشم‌های شایان معلوم بود واقعا ناراحته و چیزی نمی‌دونه ولی چشم‌های اون، مردد بود! دیگه احمق نبودم. بعد از سال‌ها رفت و آمد و همنشینی با آدم‌های مختلف می‌تونستم از چشم‌هاشون حرفشون رو بخونم. - تو کی هستی؟ نگاهم رو بهش دوختم که لبش رو تر کرد و گفت: - حامدی‌؛ دستیارش بودم. همه کارهاش رو من انجام می‌دادم. هم دستیارش و هم بادیگاردش. من بودم که داشتم از عمه خانم براش مدرک جمع می‌کردم ولی... حتی قبل از این که مدارک رو ببینه رفت! به اندازه‌ی کافی داغون بودم که حوصله برای فهمیدن راست و دروغش نداشته باشم؛ اما این بار فرق می‌کرد. برای یک بار هم که شده، نباید بزارم چیزی که می‌خوام از چنگم در بره! راهش همین بود. باهاش حرف می‌زدم و اونقدر سوال پیچش می‌کردم که آخر سر حرفش دو تا می‌شد و سوتی می‌داد! اما نه اونجوری که خیلی ضایع باشه؛ خودم رو به افسردگی میزنم و با این بهونه که ماتم برده و حالم دست خودم نیست، باهاش صحبت می‌کنم. این طرف سالن روشن‌تر بود. نور لامپ‌های سقفی و چند تا نور مخفی لایت، محیط رو از اون دِپی درآورده بود. خیره به نوری که توی چشم‌هاش می‌درخشید گفتم: - کاش می‌شد می‌تونستم ببینمش و بگم ببخشید بهت تهمت زدم، ببخشید که نشناختمت، ببخشید که اون روز حتی نتونستم اسمت رو بپرسم، ببخشید که حالا که رفتی، یادم اومده! </description>
                <category>مبینا حاج سعید</category>
                <author>مبینا حاج سعید</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 02:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگ‌های کوتاه رمان بدلکاران به قلم مبینا حاج سعید</title>
                <link>https://virgool.io/@Beretta/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-hvbdvgr5btps</link>
                <description>شخصیت‌های رمانبدلـــــکاراننیشخندی بر روی لب نشاند و چشم‌های کشیده و شیطانی‌اش را کمی ریز کرد. نگاه ترسناکش را به صورت خون‌آلود ساتی دوخت و قهقهه‌ای شرورانه سر داد. به راستی قلبی در سینه‌اش می‌تپید؟ - به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! لبخند تلخی که زد، زخم لبش را مجدد باز کرد و سوزشش دلش را به ضعف انداخت اما بی‌اعتنا، سرش را به سمت او برگرداند. - با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...آب‌ دهانش را به همراه بغضش فرو داد و سرش را کج کرد. بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! - به ساتیار بگید این رسمش نبود! پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. - به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! شخصی پشت سرش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش قرار داد. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: - به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! </description>
                <category>مبینا حاج سعید</category>
                <author>مبینا حاج سعید</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jan 2022 03:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>