<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های radiobeshno</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Beshno</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:50:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10727/avatar/RrBEs5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>radiobeshno</title>
            <link>https://virgool.io/@Beshno</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شوخی</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-saqv3gbgnf4y</link>
                <description> ظهر یک روز آفتابی زمستان... سرمایی سخت، سوزان. نادنکا1 بازو  به بازوی من انداخته بود، جعد زلف و کرک بالای لبش از ریزه برف سیمین سفید  می‌زد. ما بالای تپه‌ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پای‌مان تا پایین تپه  شیب همواری بود که آفتاب در آینه‌ی آن خود را تماشا می‌کرد. نزدیک‌مان  سورتمه‌ی کوچکی که روی نشیمن ماهوت ارغوانی کشیده شده روی برف بود.من  التماس می‌کردم: «نادژدا پتروونا، بیایید با سورتمه به پایین سُر بخوریم.  فقط یک دفعه. به شما اطمینان می‌دهم که هیچ آسیبی به ما نخواهد رسید».نادنکا  می‌ترسید. شیبی که از پای او تا پایین تپه‌ی یخ زده کشیده می‌شد به نظرش  پرتگاه گود و بی‌انتهایی می‌آمد و او از آن وحشت داشت. وقتی به پایین نگاه  می‌کرد یا وقتی من از او خواهش می‌کردم که روی سورتمه بنشیند دلش تو  می‌ریخت، نفسش می‌گرفت و خیال می‌کرد که اگر دل به دریا بزند و خود را به  پرتگاه بیندازد تکه‌تکه و یا دیوانه خواهد شد.من باز گفتم: «استدعا می‌کنم، التماس می‌کنم، نترسید! چه‌قدر بزدل و ترسو هستید!»عاقبت  نادنکا راضی شد، اما از حالت صورتش معلوم بود که این رضایت بی‌ترس از مرگ  نیست. من او را، که هم‌چنان ترسان و لرزان بود، روی سورتمه نشاندم و دست به  کمرش حلقه کردم و با هم به پرتگاه بی‌انتها سرازیر شدیم.سورتمه مانند  تیر می‌پرید. باد به صورت‌مان تازیانه می‌کوفت، می‌غرید، در گوش‌مان  می‌خروشید، پوست‌مان را با خشم چنگ می‌زد و می‌خواست سر‌مان را از تن جدا  کند. از فشار هوا نفس بند می‌آمد. انگار که شیطان ما را به چنگال گرفته بود  و صفیرزنان به دوزخ می‌کشید. هرآن‌چه دور و برمان بود به نواری دراز و  تیزتاز بدل شده بود... . به نظرمان می‌رسید که دیگر در یک چشم به‌هم زدن  پرت می‌شویم و تکه‌ی بزرگ‌مان گوش‌مان خواهد بود. من در این ‌موقع آهسته گفتم: «نادیا من شما را دوست دارم!»روش  سورتمه رفته رفته آرام‌تر می‌شد. خروش باد و خش‌خش پایه‌های سورتمه در روی  یخ دیگر چندان ترسناک نبود، دیگر نفس بند نمی‌آمد و ما به پایین تپه  رسیدیم. نادنکا نیمه مرده و نیمه زنده بود. رنگ به رویش نبود و به سختی نفس  می‌کشید... . کمکش کردم تا بلند شود.نادیا نگاهی پر وحشت به من انداخت  و گفت: «دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستم یک‌ دفعه‌ی دیگر از تپه پایین  بیایم! به هیچ قیمتی! جانم به لبم رسید!»وقتی کمکی به خود آمد  پرسش‌کنان به من نگاه می‌کرد و گویی می‌خواست بداند: آیا من آن چند کلمه را  به زبان آوردم و یا هنگام خروش و غوغای باد به نظرش رسید که چنین کلماتی  به گوشش خورد؟ من نزدیکش ایستاده سیگار می‌کشیدم و با دقت به دستکش‌هایم  نگاه می‌کردم.بعد بازو به بازویم انداخت و مدتی در دامنه‌ی تپه گردش  می‌کردیم. معلوم بود که این معما ناراحتش کرده است. آیا این چند کلمه گفته  شد یا نه؟ آره یا نه؟ آخر این کلمات با عزت نفس و شرف و زندگی و خوشبختی  انسان بستگی دارد. موضوع مهمی است و مهم‌تر از آن در دنیا یافت نمی‌شود.  نادنکا بی‌تاب و کمکی اندوه‌گین، با نظری نافذ به من نگاه می‌کرد، به  حرف‌هایم بی‌جا جواب می‌داد و در انتظار بود که آیا این کلمات را از زبان  من خواهد شنید یا نه؟ اوه، چه حالت ناراحت و پرشوری در صورت دل‌کشش دیده  می‌شد. من می‌دیدم که او با خود در نبرد است، می‌خواهد چیزی بگوید، پرسشی  کند، ولی کلمات لازم به زبانش نمی‌آید، خجالت می‌کشید، می‌ترسید، شادی و  هیجان زبانش را بسته است.عاقبت روی از من برگرداند و گفت: «می‌دانید؟»پرسیدم: «چه؟»- بیایید یک دفعه دیگر... از تپه پایین بسریم.دوباره  بالا رفتیم. نادنکا باز رنگش پرید و از ترس می‌لرزید. او را روی سورتمه  نشاندم. دوباره به پرتگاه وحشتناک سرازیر شدیم. باز باد می‌خروشید و  پایه‌های سورتمه به خش‌خش افتاد. هنگامی‌که سورتمه بسیار پر سرو صدا به  پایین می‌پرید باز آهسته گفتم:«نادنکا، من شما را دوست دارم!»وقتی  سورتمه ایستاد نادنکا نگاهی به تپه انداخت، بعد مدتی به صورت من نگاه  می‌کرد، صدای بی‌ذوق و شور مرا می‌سنجید و در سراسر وجودش، حتی در دست‌کش و  کلاهش نیز حالت بهت و حیرت دیده می‌شد و گویی از خود می‌پرسید:«عجیب است، یعنی چه؟ چه کسی این کلمات را به زبان آورد؟ او، یا آن‌که به نظر من این‌طور رسید؟»این  معما او را سخت ناراحت و از خود بی‌خود کرده بود. بی‌چاره دخترک نمی‌دانست  به حرف‌های من چه جواب بدهد، صورتش گرفته و اخمو بود، نزدیک بود به گریه  بیفتد.گفتم: «بهتر نیست دیگر به خانه برگردیم؟»سرخ شد و گفت: «من از این بازی خوشم می‌آید. نمی‌خواهید یک دفعه‌ی دیگر سر بخوریم؟»عجبا!  از این بازی «خوشش می‌آید»، در صورتی که وقتی روی سورتمه نشست مثل بارهای  پیش رنگ پریده و لرزان بود و از ترس به دشواری نفس می‌کشید!بار سوم خود  را به پرتگاه انداختیم و من می‌دیدم که موظب صورت و لب‌های من است. من هم  با دستمال دهن را پوشاندم و سرفه کردم و وقتی به کمرکش شیب تپه رسیدیم از  لحظه‌ای فرصت استفاده کردم و گفتم:«نادیا، من شما را دوست دارم!»باز  هم این رمز برایش آشکار نشد. دیگر چیزی نمی‌گفت و در فکر بود... . از  آن‌جا به خانه روانه شدیم. نادیا آهسته راه می‌رفت، رفته رفته قدم‌هایش  کندتر می‌شد و در انتظار بود که آیا این کلمات را از زبان من خواهد شنید یا  نه. من احساس می‌کردم که روحش در رنج است و چه‌قدر به خود فشار می‌آورد که  این گفتار از زبانش نپرد:«آخرچه‌طور ممکن است که این کلمات را باد گفته باشد! من نمی‌خواهم که این کلمات گفته‌ی باد باشد!»صبح  روز بعد یادداشتی به من رسید: «اگر امروز به سرسره می‌روید مرا هم ببرید.  ن.». از آن روز هر روز با نادیا به سرسره می‌رفتیم و هر بار هنگام پایین  رفتن من آهسته می‌گفتم:«نادیا، من شما را دوست دارم!»به زودی،  هم‌چنان که آدمی به شراب یا مرفین عادت می‌کند، نادنکا به این جمله عادت  کرد. بی آن زندگی به کامش تلخ بود. اگرچه هنوز از پایین سریدن از کوه وحشت  داشت، ولی ترس و خطر به سخن درباره‌ی عشق – سخنی که همچنان پوشیده و مرموز  مانده و روان را آزار می‌داد– دلربایی خاصی می‌بخشید. و هنوز به دو کس گمان  می‌رفت که گوینده‌ی این سخن باشند: من و باد... . ولی نادیا نمی‌دانست  کدام ‌یک از این دو به او اظهار عشق می‌کند، و ظاهراً هم این برایش یکسان  بود. این مهم نیست که از کدام جام بنوشی، مهم آن است که از می خوش‌گوار عشق  سرمست باشی.روزی نزدیک ظهر تنها به سرسره رفتم. در میان جمعیت بودم و  ناگاه دیدم که نادنکا به طرف کوه می‌آید و در جست‌وجوی من است... . بعد  نادیا ترسان از پله‌کان به بالا می‌آید... . تنها به پایین سریدن وحشتناک  است، آخ که بسیار وحشت‌آور است! صورتش از ترس مثل برف سفید بود، می‌لرزید،  گویی به سوی مرگ می‌آید. ولی بی‌آن‌که سر به عقب برگرداند، مصمم و استوار  بالا می‌آید. گویا تصمیم گرفته بود تنها برود تا بفهمد آیا بی من آن کلمات  شیرین دل انگیز به گوشش خواهد رسید یا نه. من می‌دیدم که چگونه رنگ پریده و  با دهانی از ترس باز مانده روی سورتمه نشست، چشم‌ها را بست و برای همیشه  زمین را بدرود کرد و سرازیر شد... «خش ش ش ش» پایه‌های سورتمه به صدا  درآمد. آیا آن کلمات به گوشش رسید؟ نمی‌دانم... من فقط دیدم که وقتی به  پایین رسید با حالتی ضعیف و ناتوان از روی سورتمه بلند شد. و از صورتش  معلوم بود که خودش هم نمی‌داند که چیزی شنیده است یا نه، وقتی به پایین  می‌سرید ترس، توانایی شنیدن و تمیز دادن صداها و فهم و درک را از او ربوده  بود... .مارس، ماه اول بهار سر رسید... . آفتاب نوازش‌گر شد. کوه یخ  بسته‌ی ما رو به تیرگی می‌رفت، درخشندگی خود را از دست می‌داد و برف و یخش  آب می‌شد. دیگر نمی‌توانستیم به سرسره برویم. برای نادنکای بدبخت دیگر جایی  نبود که آن کلمات را بشنود و دیگر کسی هم نمانده بود که آن را به زبان  آورد، چون باد فرود از کوه وجود نداشت و من هم می‌بایستی برای مدتی طولانی و  شاید هم برای همیشه به پترزبورگ بروم.دو سه روزی پیش از رفتن به  پترزبورگ در تاریک و روشنی هنگام عصر در باغچه نشسته بودم. دیواری بلند و  چوبین، آن باغچه را از خانه‌ای که نادنکا در آن منزل داشت جدا می‌ساخت...  هنوز هوا به اندازه‌ی کافی سرد بود، گله به گله برف دیده می‌شد، درخت‌ها  برهنه بودند، و لی بوی بهار می‌آمد و زاغچه‌ها قارقار کنان به خوابگاه بر  می‌گشتند. من کنار دیوار چوبین رفتم و مدتی از شکاف دیوار نگاه می‌کردم.  دیدم که نادنکا از خانه بیرون آمد و نگاهی افسرده و اندوه‌ناک به آسمان  انداخت... باد سبک بهاری به صورت رنگ پریده و غمگینش می‌خورد و بادی را به  خاطرش می‌آورد که هنگام سریدن از کوه می‌خروشید و آن چند کلمه را به گوشش  می‌رساند، آن وقت صورتش حالتی افسرده‌تر به خود می‌گرفت و اشک به روی  گونه‌اش روان می‌شد... دختر بدبخت دست‌ها را دراز می‌کرد و گویی از باد  خواهش می‌کرد که بوزد و باز هم آن کلمات را به گوشش برساند. و من، همین که  بادکی به وزش درمی‌آمد، آهسته گفتم:«نادیا، من شما را دوست دارم!»پروردگارا!  ناگهان به نادنکا چنان حالتی دست داد که فریاد می‌کشید، صورتش از خنده  شکفته شد، دخترک‌ خوش‌دل و خوش‌بخت و زیبا دست‌هایش را به سوی باد درازتر  می‌کرد... .من برای جمع و جور کردن اسباب‌هایم به خانه رفتم.از این  داستان مدت‌ها می‌گذرد. نادنکا حالا زن شوهر داری‌ست. دبیر دفتر قیمومت  اشرافی را به شوهری انتخاب کرد یا برایش انتخاب کردند و از او سه فرزند  دارد. رفتن به سرسره و شنیدن از باد «نادنکا، من شما را دوست دارم» را از  یاد نبرده است، و این داستان دل‌نوازترین، شورانگیزترین و زیباترین یادبود  زندگی اوست.و حالا که من پا به سن گذاشته‌ام هیچ نمی‌دانم که برای چه آن کلمات را گفتم، برای چه آن شوخی را کردم...-------------------------------------------پانویس:نادنکا مصغر مهرآمیز نادیا، و نادیا هم مصغر نادژدا به معنی امید است. نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف (Anton-Chekhov)مترجم: عبدالحسین نوشیناز کتاب: بانو و سگ ملوسادرس تلگرام بشنو :       t.me/Beshnoooo</description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jul 2018 11:33:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاه ولی قابل تامل</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84-scrvrc7j7too</link>
                <description> ۱- امروز صبح، مثل تمام صبح های دیگر ده  سال اخیر، پدر بزرگ ۸۶ ساله‌ام بعد از برگشتن از پیاده روی صبحگاهی، گلی را  که برای مادر بزرگم چیده بود به او داد. امروز صبح من با پدربزرگ به دیدن  مادر بزرگ رفتم و وقتی او گل را روی سنگ قبر مادربزرگ گذاشت با حسرت گفت:” کاش وقتی زنده بود هر روز صبح برایش گل می‌چیدم”.۲-  امروز درست در تولد ۴۷ سالگی‌ام نامه خودکشی را که ۲۷ سالگی نوشته بودم  مرور کردم. اگر آن روز همسرم دو دقیقه دیرتر خبر پدر شدنم را به من می‌داد  اکنون من وجود نداشتم. ۱۹ سال از آن روز می‌گذرد و دخترم، دلیل زندگیم ۲۱  ساله است و دو برادر کوچک‌تر نیز دارد. هر سال در روز تولدم این نامه را  مرور می‌کنم تا شاید بیشتر بابت داشته‌هایم شکر گزار باشم.۳-  بعد از آسیب دیدن کمرم، اخراج از کار و از دست دادن خانه‌ای که در آن  زندگی می‌کردیم مجبور شدیم برای ادامه زندگی به منزل پدر همسرم نقل مکان  کنیم و درست همین دوران دخترم دچار بیماری کشنده‌ای شده بود و ما در دوره  بدی قرار داشتیم. با خودم فکر می‌کردم من چقدر بدشانس و بد بختم که صدای  همکارم توی گوشم پیچید. گریه می‌کرد و فریاد می‌زد “ملیسای زیبایم در تصادف  مرد” آن لحظه بود که حس کردم خیلی خوش شانس هستم.۴-  پنج سال بعد از مرگ همسرم یک روز صبح زوج جوانی به همراه ۳ فرزند کوچکشان  مهمان من شدند. مرد با لبخندی به لب گفت: ” من کسی هستم که قلب همسر شما من  را نجات داد، روزی نیست که برای سلامتی شما و آمرزش همسرتان دعا نکنم،  واقعاً ممنونم.”۵- هفته گذشته در  مراسم خاکسپاری دوستم هلن نوبت به سخنرانی همسرش رسید. ” زندگی به سمت مرگ  در حرکت است، هلن با علاقه زندگی کرد و در حالی دنیا را بدرود گفت که به  کارهای مورد علاقه‌اش مشغول بود شاید اگر کاری که دوست داشت را انجام  نمی‌داد الان زنده بود ولی در آن صورت درست زندگی نکرده بود”.۶-  دیروز من و خواهرم تصادف کردیم و به لطف بستن کمربند ایمنی آسیب چندانی  ندیدیم. خواهرم دختری اجتماعی است و دوستان فراوانی دارد. برعکس من  درون‌گرا هستم و تنها دو دوست صمیمی دارم. به محض آرام شدن اوضاع خواهرم  خبر تصادفش را در اینستاگرام و فیس بوک پست کرد. درحالی که دوستان او مشغول  پست گذاشتن و لایک کردن بودند دوستان من قبل از رسیدن آمبولانس در کنارم  بودند.۷-  یکی از دوستان من که کل دوران دبیرستان را با مشکلات نوشتاری و خواندن دست  و پنجه نرم می‌کرد و هر معلمی ناامیدانه به پدر و مادرش اعلام می‌کرد که  فرزندتان به درد درس خواندن نمی‌خورد با نمره عالی از دانشگاه بروکلی فارغ  التحصیل شد و اکنون شرکت موفقی را اداره می‌کند. اما چطور ممکن است چنین  فردی به این درجه از رشد برسد؟ او به من گفت: ” خیلی ساده به خودم گفتم که  آن‌ها در مورد من اشتباه می‌کنند و دقیقاً برعکس چیزهایی که دیگران به من  گفتند را باور کردم و هر روز با خودم مرور کردم. شاید بعضی‌ها بگویند این  دیگر چه مدلش است اما برای من جواب داد.”۸-  پدرم در سن ۳۰ سالگی به خاطر نوع خاصی از سرطان بینایی‌اش را از دست داد.  اما با این وجود او از من و خواهرم مراقبت کرد و از مادرم هم که به افسردگی  و اعتیاد مبتلا بود مراقبت کرد. اکنون مادرم کاملاً بهبود یافته و من و  خواهرم هم به تازگی فارغ التحصیل شده‌ایم و در کنار هم به شادی زندگی  می‌کنیم و همه این‌ها را مدیون پدرم و توانایی ذهنی فوق العاده او هستیم.۹-  هفته گذشته در جریان توری که آن را هدایت می‌کردم با مرد جوانی آشنا شدم  که ویلچر نشین بود. انرژی مثبت خاصی داشت و همیشه لبخند می‌زد. بیشتر که  باهم آشنا شدیم متوجه شدم که قبل از این که روی ویلچر بنشیند بسکتبالیست  بوده است. او دیدگاه جالبی داشت. می‌گفت: ” من چیزی را از دست نداده‌ام، از بودن در این مکان و لحظه واقعاً خوشحالم و فرصت‌های زیادی منتظر من هستند”.۱۰-  طبال گروه ما مادر زادی ناشنوا به دنیا آمده است! اما قادر است که برخی  صداها و ارتعاش‌ها را درک کند. صادقانه بگویم انقدر کارش عالی است که کسی  باور نمی‌کند او ناشنواست. خودم من هم باورم نمی‌شود.</description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jul 2018 14:43:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانت را نشانش بده !!</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%87-d9vx4netfaa2</link>
                <description> مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم.&quot; دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:&quot;باشه،  ولی اونجا نرو.&quot;. مامور فریاد  می زنه:&quot;آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم.&quot; بعد هم دستش را می برد و  از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و  اضافه می کند:&quot;اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟&quot;دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رودکمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می  شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می  شود، دوان دوان فرار می کند.به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن  برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود  را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:&quot; نشان. نشانت را نشانش بده !&quot;</description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jul 2018 14:40:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه راهی هست</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-mqist5zzkz1y</link>
                <description> روزگاری یک دهقان در قریه زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.دهقان  دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد  طمعکار متوجه شد دهقان نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و  گفت اگر با دختر دهقان ازدواج کند قرض او را می بخشد، و دخترش از شنیدن  این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان  بدهد گفت: ... اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک  سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی  از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من  بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که  با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این  کار نشود باید پدر به زندان برود.این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز  انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو  سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه  از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.دخترک  دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و  با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش  لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های  دیگر غیر ممکن بود.در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا  چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم  معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....و  چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه  سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که  گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت  کرده است.</description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jul 2018 17:15:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوبوس مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-jvbw37fppawg</link>
                <description> مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس  به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده  می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون  راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود، اما  سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می‌شود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک  در اواسط تونل توقف می‌کند.پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده  پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت می‌شوند. پس از بررسی اوضاع مشخص  می‌شود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده‌اند که باعث این اتفاق شده و  همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با  ماشین سنگین دیگر و .... اما هیچ کدام چاره‌ساز نبود تا اینکه پسربچه‌ای از  اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من می‌دانم!» یکی از مسئولین اردو به پسر می‌گوید: «برو بالا پیش بچه‌ها و از دوستانت جدا نشو!»پسربچه  با اطمینان کامل می‌گوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد  که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می‌آورد.»مرد  از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در  یک نمایشگاه معلم‌مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت  که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون‌مان را از هوای نفس  و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می‌توانیم از هر  مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»پسربچه  گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک‌های  اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیر‌های تنگ زندگی است. </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jul 2018 11:44:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درسی از روبرت دو ونسنزو</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D9%88%D9%86%D8%B3%D9%86%D8%B2%D9%88-xp8oaixosu85</link>
                <description> روزی روبرت دو ونسنزو گلف‌باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت  چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می‌شود تا آماده  رفتن شود.پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می‌رفت که زنی به وی نزدیک می‌شود.زن  پیروزی‌اش را تبریک می‌گوید و سپس عاجزانه می‌گوید که پسرش به خاطر ابتلا  به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه  بالای بیمارستان نیست.دو ونسنزو تحت تأثیر حرف‌های زن قرار گرفت و چک  مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می‌فشرد گفت: برای  فرزندتان سلامتی و روز‌های خوشی را آرزو می‌کنم.یک هفته پس از این  واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از  مدیران عالی رتبه انجمن گلف‌بازان به میز او نزدیک می‌شود و می‌گوید: هفته  گذشته چند نفر از بچه‌های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا  پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده‌اید. می‌خواستم به اطلاعتان برسانم که  آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه  ازدواج هم نکرده و شما را فریب داده است.دو ونسزو می‌پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه‌ای در میان نبوده است؟مرد می‌گوید: بله کاملاً همینطور است.دو ونسنزو می‌گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم. </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jul 2018 11:42:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-omydhvrlj1zq</link>
                <description> چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی  داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به  دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت  شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان  در حین صحبت آن‌ها قهوه آماده می‌کرد؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از  دانشجو‌ها خواست که برای خود قهوه بریزند.روی میز لیوان‌های متفاوتی  قرار داشت: شیشه‌ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان‌های دیگر. وقتی همه  دانشجو‌ها قهوه‌هایشان را ریخته بودند و هریک لیوانی در دست داشت، استاد  مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:«بچه‌ها، ببینید؛ همه شما لیوان‌های ظریف و  زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان‌های زمخت و ارزان قیمت روی میز  مانده‌اند!»دانشجو‌ها که از حرف‌های استاد شگفت‌زده شده بودند، ساکت  ماندند و استاد حرف‌هایش را به این ترتیب ادامه داد:«در حقیقت چیزی که شما  واقعاً می‌خواستید قهوه بود و نه لیوان، اما لیوان‌های زیبا را انتخاب  کردید و در عین حال نگاه‌تان به لیوان‌های دیگران هم بود؛ زندگی هم مانند  قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف‌ها زندگی را  تزیین می‌کنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.البته لیوان‌های  متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر  توجه‌تان به لیوان باشد و چیز‌های با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش  کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید  داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاه‌تان را از لیوان بردارید و در حالی  که چشم‌هایتان را بسته‌اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید. داستان-داستان کوتاه</description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jul 2018 11:39:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرده ای در تابوت</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA-eqyxhv00a8xe</link>
                <description> یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:دیروز  فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت! شما را به شرکت در  مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار می‌شود دعوت  می‌کنیم!در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت  می‌شدند، اما پس از مدتی کنجکاو می‌شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت  آن‌ها در اداره می‌شده که بوده است.این کنجکاوی تقریباً تمام کارمندان  را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد می‌شد، هیجان  هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می‌کردند این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت  ما در اداره بود؟ به هرحال خوب شد که مرد!کارمندان در صفی قرار گرفتند و  یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می‌کردند ناگهان  خشک‌شان می‌زد و زبان‌شان بند می‌آمد.آینه‌ای درون تابوت قرار داده شده  بود و هر کس به درون تابوت نگاه می‌کرد، تصویر خود را می‌دید. نوشته‌ای  نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:تنها یک نفر وجود دارد که می‌تواند  مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که  می‌توانید زندگی‌تان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که می‌توانید بر  روی شادی‌ها، تصورات و موفقیت‌های‌تان اثر گذار باشید. شما تنها کسی هستید  که می‌توانید به خودتان کمک کنید.زندگی شما وقتی که رئیس‌تان،  دوستان‌تان، والدین‌تان، شریک زندگی‌تان یا محل کارتان تغییر می‌کند،  دستخوش تغییر نمی‌شود. زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می‌کند که شما تغییر  کنید، باور‌های محدودکننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها  کسی هستید که مسئول زندگی خودتان هستید.مهم‌ترین رابطه‌ای که در زندگی می‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.خودتان  امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیز‌های از دست  داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌های زندگی خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه  است. </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jul 2018 11:50:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو مداد سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-xoxdclzcadsn</link>
                <description> از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.مرد اول می‌گفت:«چهارم  ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت  مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه  مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم  و مداد‌های دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی  دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته  بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم، ولی کم‌کم بر ترسم  غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مداد‌ها را از  دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی  شد. تصمیم گرفتم کار‌های بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر  مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا  اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!»مرد دوم می‌گفت:«دوم  دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم.  مادرم گفت:«خوب چه کار کردی بدون مداد؟» گفتم:«از دوستم مداد گرفتم.» مادرم  گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه.  چیزی از من نخواست. مادرم گفت:«پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی  کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟» گفتم:«چگونه  نیکی کنم؟» مادرم گفت:«دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که  ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود می‌دهی و  بعد از پایان درس پس می‌گیریم.» خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن  پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن‌قدر که در کیفم مداد‌های اضافی  بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی  بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس  شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مداد‌های ذخیره می‌شناختند و همیشه  از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار  گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگ‌ترین جمعیت خیریه شهر هستم.» </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jul 2018 11:15:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-fjs8kqp0oe4s</link>
                <description> شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل  می‌کند می‌گذشتید، حتماً لاشه ی او را می‌دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی  گودی که سه در خانه در آن باز می‌شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز  توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می‌کردند.دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند. ..........  اول گونی پاره ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش  برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن  پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول  مانند گزارش، چنین افزود: - یک گونی پاره.پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می‌نوشت:- یک کبریت آمریکایی نیمه کاره.- پنج تا سیگار له شده، لای کاغذ روزنامه.- دو ریال و نیم پول.- یک شناسنامه ی دفترچه ای بدون عکس.-  یک تیغه ی قلم تراش زنگ زده. - همین؟ و خواست زیر گزارش را امضا کند که آن  دیگری همان طور که سرش پایین بود و هنوز جیب های شلوار مرده را می‌گشت،  گفت:- و یک شلوار.یک شلوار هم اضافه کردند و بعد زیر گزارش را هر دو امضا کردند و ... و به این طریق، دفتر زندگی یک آدم را فرو بستند.نه سیاه شده بود و نه چشمش باز مانده بود. با قیافه ای آسوده و سیمایی مطمئن، هنوز کنار جوی آب دراز کشیده بود. گویا خواب بود.چند  نفر که کنار هشتی ایستاده بودند؛ با زنی که لای در یکی از خانه ها را باز  کرده بود، صحبت می‌کردند. آن زن می‌گفت: دیشب که می‌خواسته آب بندازه؛ توی  هشتی آن ها قدم می‌زده و هر چه به او گفته بوده: عمو چی کار داری؟ جواب  نداده بوده. بعد که آمده بوده آب را ببندد؛ کنار جوی آب نشسته بوده و دست و  پای خود را می‌شسته و بعد هم که می‌خواسته کوزه را از سر جو آب کند، دیده  بوده که همون جا، مثل این که خوابش برده ... همین.اتوبوسی که از آن  خیابان تنگ می‌خواست بگذرد، مردم را وادار می‌کرد که از سر راه کنار بروند.  عده ای دور او حلقه زده بودند. دیگران که بیشتر کار داشتند فقط سر خود را  چند ثانیه بر می‌گرداندند؛ بعضی چشم خود را به هم می‌گذاشتند و زیر لب چیزی  می‌گفتند و بعضی دیگر قدم تندتر می‌کردند؛ گویا می‌خواستند از مرگ فرار  کنند. بعضی هم کوچک ترین تغییری در خود نشان نمی دادند و خونسرد و بی اعتنا  می‌گذشتند.***ظهر همان روز، یکی دو خیابان آن طرف تر، نعش یک آدم  دیگر را روی دوش می‌بردند. میت و جمعیت انبوه مشایعت کنندگان به قدری  می‌رفتند که انگار کوه احد را به دوش داشتند. شاید ثواب های میت بود و شاید  پول های او که به صورت جمعیت بیرون از شمار مشایعان در آمده بود و میت را  سنگین به جلو می‌برد. جمعیت شانه به شانه لای هم وول می‌زدند. بی شک اگر  مرده ثواب کار بود و اگر ملائکه ای چند، از عالم اعلی به تشییع او فرمان  یافته بودند؛ جز این که قدم بر سر مردم دیگر بگذارند، چاره ای نداشتند.  عبور و مرور بند آمده بود.دو سه نفر زن، با چادر نمازهای رنگ و رو رفته کنار خیابان خود را به دیوار چسبانده بودند. یکیشان گفت:- چندتا بچه داره؟- دیگری جواب داد:- ده تا پسر و یه دونه دختر شوهردار. دوتام زن داره.- وصیت کرده؟- نه؟ گور به گور شده ناغافل سکته کرد.و همان زن اولی با قیافه ای تأثربار افزود:- بیچ چاره ها ! من دلم برا بچه هاش می‌سوزه.- واسه ی چی؟ برو دلت برای بابا مرده های خودت بسوزه! چه صاف صادق!- آخه، یتیم چه ها، تا حالا راحت و آسوده می‌خوردن و راه می‌رفتن، حالا این همه ملک و املاک رو کی ضبط و ربط کنه؟جمعیت  هنوز از جلوی دکان ها و ساختمان های اجاره ای خود میت عبور می‌کرد.  مستأجران او بعضی دم در دکان آمده بودند و همان جا برای حساب های پس افتاده  ی خود که باید با وارث های او برسند، نقشه های تازه می‌ریختند. و آن  دیگران که خیال های دیگری هم داشتند شانه به زیر تابوت داده بودند و حاضر  نشده بودند صاحب ملک خود را به ماشین نعش کش بسپارند. پاسبان ها هم برای  حفظ انتظامات دخالت کرده بودند.***بیچاره پاسبان ها ! کسی نفهمید  برای کاغذی که گزارش آن مرده ی کنار جوی را در آن نوشتند چه قدر مایه  گذاشته بودند؟ آیا از دو ریال و نیم بیشتر بود؟! شاید. و شاید کاغذها را هم  تلکه شده بودند ... !و به هر جهت اگر رییس شان بازخواست نمی کرد، پول دوتا چایی در آمده بود.نویسنده: جلال آل احمداز کتاب: دید و بازدید </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jul 2018 11:18:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قورباغه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7-nndbpld4twg6</link>
                <description> مارها قورباغه‌ها را می‌خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند.قورباغه‌ها به لک‌لک‌ها شکایت کردند.لک‌لک‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند.لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها.قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.عده‌ای از آن‌ها با لک‌لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند.مارها باز گشتند و هم‌پای لک‌لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند.حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که برای خورده شدن  به دنیا می‌آیند.تنها یک مشکل برای آن‌ها حل نشده باقی مانده‌است.این‌که نمی‌دانند توسط دوستانشان خورده می‌شوند یا دشمنانشان!نویسنده: منوچهر احترامی درباره‌ی نویسنده:استاد منوچهر احترامی داستان‌نویس کودکان و نوجوانان بود که در اسفند 87 دیده از جهان فروبست.</description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jul 2018 11:16:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ سنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%B3%D9%86%DA%AF-psemflouiwf3</link>
                <description> روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی  عقد را هم خودش انداخته‌ بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس  داشتند قند می‌سائیدند به‌کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان  ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی که قند  می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد.  چرا هیچ‌کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش  برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس  یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده‌بود؟ مگر راست  نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و...؟مردگفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.فیروز  را بارها پیش دکتر برده‌بودند. دکتر گفته‌بود: وصلت قوم و خویش نزدیک...از  نظر ژنتیک...به یک کلام منگول بود. اما همه‌اش که تقصیر الماس نبود. گویا  زن و مرد با هم بچه را می‌سازند.سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچه‌ی  سفید را آلود. زنی که قند می‌سائید، قندها را سپرد دستِ زنی که کنارش  ایستاده بود. الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاکسی به سراغ  قفل‌سازی که پیشاپیش با او قرار گذاشته‌بود رفت و با همان تاکسی قفل‌ساز را  به خانه آورد و قفل‌ساز به عوض کردن قفل خانه مشغول شد. پسرش را از رقیه  گرفت و بوسید. فیروز بلد بود بخندد. به لب‌ها فشار می‌آورد و لب‌ها کج و  کوله می‌شد تا خنده کی نقش ببندد؟ به روی پدر نمی‌خندید و به آغوش او هم  نمی‌رفت. چشم‌های فیروز هم می‌دید و گوش‌هایش برای قصه شنیدن جان می‌داد.  اما پاها و دست‌هایش رشد نکرده‌بود – نی‌های قلیان – و هرچه الماس یک حرف و  دو حرف بر زبانش گذاشت، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت. – یک  لخته گوشت – مرد می‌گفت هیچ هیچ است و زن می‌گفت که من عاشق همین هیچم.  مرد راست می‌آمد، چپ می‌رفت و می‌گفت: برو پی کارت. خاک بر سرت کنند با این  بچه زائیدنت. می‌گفت تو هیچ کار برای من نکرده‌ای. اگر راست می‌گویی خانه  را به اسم من بکن. الماس می‌دانست کجایش می‌سوزد؟ از سیر تا پیاز کارهایش  خبر داشت. با ندای خواهر شوهر که جان جانانش بود، خودش را هر طور که  می‌توانست می‌رسانید و پاورچین به صحنه‌ی عملیات مرد راهنمایی می‌شد و با  سکوت شاهد بود و چنان به هنگام صحنه را ترک می‌گفت که حتی خاله و دختر خاله  هم متوجه نمی‌شدند که کی رفته‌بود؟مدت‌ها بود که بخش عمده‌ی دار و  ندار جواد را در چمدان‌ها بسته بود. قفل‌ساز که رفت، بازمانده را در  چمدان‌های دیگر گذاشت و بچه به بغل، او و رقیه هی رفتند و آمدند و چمدان‌ها  را به خانه همسایه، نادره خانم بردند. تنها بوی مرد در خانه مانده‌بود.  بوی پا و عرق زیر بغل. بوی...ایا این بوها تا آخر عمر با او می‌ماند؟نادره‌  خانم پرسید: رسید بدهم؟ نه. به نادره خانم اطمینان داشت. نادره ‌خانم گفت  بهتر است رسید بدهم. فردا هزار و یک ادعا می‌کند. نه. لزومی نداشت. ریزِ  دار و ندار شوهر را یادداشت کرده بود. نادره خانم گریه کرد. گفت: خیال  می‌کنی تنها خودت زن هدف و زن زباله هستی؟- خانه‌ات را به آتش می‌کشم.  بالش می‌گذارم روی سر فیروز و هیچت را خفه می‌کنم. اسید می‌پاشم به صورتت.  اِله می‌کنم. بِله می‌کنم. دو سه بار چشم‌هایش را درانیده بود و گفته بود  برو خودت را بکش نسناس.- دو علی گلابی، در دل می‌گفت. اما همان دل به  سمتی می‌راندش که خود را از زنِ «هدف» بودن و زنِ «زباله» بودن برهاند. حتی  اگر تهدیدهای مرد به حقیقت می‌پیوست. دل می‌گفت: آخر تا کی؟ همتی کن. «هر  سفیهی خواند خواهد خارزارت» دل همیشه با شعر ندا و صلایش را بسر می‌داد. و  ندای همین دل هم در آغاز معرکه درست بود. کاش به این ندا گوش داده‌بود که  می‌گفت: نکن. از او گریز تا تو هم در بلا نیفتی.چقدر دوره‌اش  کرده‌بودند. چقدر جواد التماس کرده بود و الماس ناز کرده بود. مادر  خدابیامرز و خاله‌اش می‌گفتند آخر ناف ترا به اسم جواد بریده‌اند. خود جواد  چاخان می‌کرد که از بچگی عاشقش بوده. می‌گفت: عقد دخترخاله و پسرخاله را  در آسمان‌ها بسته‌اند. الماس هرچند بچه بود اما شنیده بود که عقد دخترعمو و  پسرعمو بوده است که در آسمان‌ها بسته‌شده‌است. جواد می‌گفت: آسمان بیست و  هفت طبقه دارد. طبقه سوم مال دختر عمو و پسرعمو است و طبقه چهارم مال تو  من. آخر باورش شد. پانزده‌سالش که بیشتر نبود. روز عقد روی صندلی که  نشاندنش پاهایش را تکان تکان می‌داد. پا می‌شد و مشت مشت شیرینی از روی میز  برمی‌داشت و به هم کلاسی‌هایش می‌داد. مادرش سپرده‌بود که بعد از سه بار  «بله» را بگوید. بعد از اولین خطبه‌ی عقد، ملّا که پرسید: الماس خانم، من  وکیلم که...گفت: بله، بله، بله. همه خندیدند، حتی جواد؛ اما مادرش نیشگونش  گرفت و گفت: ورپریده.با رقیه کوشیدند کمی پوره به خورد فیروز بدهند. آب  پرتقال را قاشق قاشق به حلقش ریخت. فرو دادن برای بچه مشکل بود. تف  می‌کرد. تف می‌کرد. الماس التماس می‌کرد: اگر بخوری برایت قصه باغ سنگ را  می‌گویم. این قصه را هم فیروز و هم خودش و هم رقیه دوست داشتند و دل  می‌گفت: مگر خود تو یک باغ سنگ درنیامده‌ای؟ مگر تو با دست‌های بسته خود را  به دریا نینداخته‌ای؟ پس من چگونه گویم: زنهارتر نگردی؟- یکی بود. یکی  نبود. پیرمردی بود که یک باغ داشت و رسیدگی به باغ ارباب هم با او بود.  آبیاری، هرس کردن، شخم زدن، کود دادن، گلکاری، میوه‌چینی. آخر تا کی؟  پیرمرد خسته شد و به ارباب گفت که دیگر توانش را ندارد و ارباب آب باغ  پیرمرد را قطع کرد. درخت‌ها می‌پژمردند و می‌خشکیدند. پروانه‌ها، گنجشک‌ها،  سبزه‌قباها، شانه‌به‌سرها همه از باغ پیرمرد مهاجرت کردند و به باغ ارباب  رفتند و پیرمرد صدای فاخته‌ی‌ نر را از باغ ارباب می‌شنید که می‌پرسید:  موسی کو تقی؟ جفت او، فاخته‌ ماده، کنار یک درخت هنوز سبز بود و چند تا  آلوچه داده‌بود. می‌چمید و می‌خرامید. پیرمرد با درخت‌ها و با فاخته ماده  حرف می‌زد. به درخت‌ها می گفت: صدایتان را می‌شنوم. از من می‌پرسید: چرا به  ما آب ندادی؟ می‌گویید مگذار ما خشک بشویم. چه کنم؟ آب این باغ را  بسته‌اند. درخت آلوچه، می‌دانم تو چه می‌گویی. می‌گویی امسال همت کرده‌ام و  چند تا آلوچه داده‌ام. غرور ما به میوه‌هایمان است. غرور ما را نشکن. به  فاخته می‌گفت: از تو صدایی نمی‌شنوم. چه در سر داری که هیچ نمی‌گویی؟الماس  گریه‌اش گرفت. فیروز هم خوابش برده‌بود و دل می‌گفت: با بی‌گنهی ترا چنین  می‌سوزند. اما تو بگریز، بگریز، دستگهش را داری. و الماس گریان به دل جواب  می‌داد: می‌گریزم و کنار هر باغ سنگ، یک باغ بسیار درخت می‌سازم.از رقیه پرسید: تو هم نخوابیده‌ای؟- نه الماس خانم. خوابم نمی‌برد. می‌ترسم آقا بیاید و یادداشت شما را که پشت در چسبانده‌اید بخواند و خانه را آتش بزند.- خوب بزند.- آن‌وقت برتل خاکستر بنشینیم؟- نه. می‌رویم به باغ سنگ پناه می‌بریم.بایستی  رقیه را آرام می‌کرد. چه‌جوری؟ آیا باید همه هوشیاری‌های زنانه‌اش را برای  او فاش می‌کرد؟ باید می‌گفت که خانه را قولنامه کرده‌است و فردا صبح  می‌رود محضر و پول فروش خانه را در بانک می‌گذارد و سند فروش را می‌آورد و  می‌دهد به نادره خانم؟ می‌دانست که جواد تا غروب فردا نمی‌آید. روز پاتختی  خواهرش است. عصر هم بساط منقل است و وافور. شاید فردا شب هم نیاید. پستو.  رخت‌خواب انداخته شده. لُختی دست‌ها و پاها. تارهای موی زرد زن روی بالش با  تارهای موی سیاه جواد قاطی می‌شود اما دیگر دختر خاله فرصت ندارد به الماس  بروز بدهد. این احتمال هم هست که بعد از گفتن بله، خودش هم به صورت «زن  هدف» در بیاید تا کی مثل الماس «زن زباله» هم بشود؟ آیا داماد هم گربه را  دم در حجله خانه خواهد کشت؟ آیا مثل جواد یک داد کلیمانجارویی سر او خواهد  زد که چرا مثل بچه آدم وا نمی‌دهد؟ یک نعره مثل شیرِ نماد فیلم‌های ساخت  متروگلدوین مایر؟نباید زباله‌ها را مدام به‌هم زد. تفاله‌ی چای،  دستمال‌های کاغذی، پوست هندوانه یا طالبی با تخمه‌هایشان، دمپایی کهنه،  استخوان و ته‌مانده‌ها و هرچه که بایستی پنهان بماند. باید زباله‌ها را در  کیسه‌ سیاه ریخت و درش را محک گره زد تا گربه‌ها نتوانند در کوچه ولوشان  کنند. و اینکه چرا آدم‌ها سیاه‌دل می‌شوند یا سنگدل؟ مواجه با آنهمه زباله  در زندگی‌های به آدم نبرده‌شان هست که دل سیاه و سنگدلشان می‌کند یا دست‌کم  دلزده می‌شوند یا به هر چه پیش بیاید تن می‌دهند، اما تو ای دلِ من مباد  که پاک نمانی.آیا بایستی به رقیه می‌گفت که تمام سکه‌های طلا و جواهراتش را در صندوق بانک گذاشته‌است؟....  می‌رود کنار باغ سنگ پیرمرد زمینی می‌خرد و باغی می‌سازد و چاه عمیقی  وامی‌دارد بکنند....اول ترتیب چاه را می‌دهد، به آب که رسید...آب فراوانی  که مثل الماس بدرخشید و مثل اشک چشم زلال باشد. آبی که هر تشنه‌ای را سیراب  بکند. آبی که خورشید در روز و ماه در شب، بوسه‌ها نثارش بکنند.همه‌جور  درخت می‌نشاند. همه‌جور بذری می‌افشاند، همه‌جور گلی می‌کارد و با گل‌ها و  درخت‌ها حرف‌ها دارد که بزند و این‌بار آبِ باغ ارباب است که قطع می‌شود و  درخت‌های اوست که می‌پژمرند و می‌خشکند و ارباب مثل پیرمرد نیست که زبان  درخت‌ها را بفهمد و تسلایشان بدهد..... می‌ماند مسئله طلاق و حضانت  فیروز. فیروز چهار سالش هم بیشتر است. کارشان به دادگاه می‌کشد. حضانت طفل  را می‌دهند به جواد و او «هیچ «الماس را می‌گیرد. و شاید سر به نیست  می‌کند. شاید هم طلاق ندهد مگر آنکه الماس را خوب بدوشد و بچزاند. در آن  صورت بایستی کوچ می‌کردند. به کجا؟ همین‌جا که بودند وطنش بود با همان باغ  سنگش.آهسته پا شد و پاورچین به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و  یک لیوان آب خورد. یک لیوان هم برای رقیه آورد. تکمه برق را زد. رقیه ترسان  در رخت‌خوابش نشست و پرسید: کی بود؟ الماس گفت: منم، رقیه نترس.دراز که می‌کشید گفت: رقیه، می‌دانی پیرمرد باغ سنگ را چه‌جوری ساخت؟- نه.-  هر روز یک چادر شب بر می‌داشت و می‌رفت لب رودخانه و یک عالمه سنگ جمع  می‌کرد. می‌ریخت در چادرش و به باغ می‌آورد. بعد رفت طناب های رنگارنگ  خرید. سفید، قرمز، آبی، سبز، از همه‌رنگ. طناب‌ها را به قطعه‌های مختلف  برید. در یک سطل، گل درست کرد. سنگ‌ها را در گل فرو می‌برد و به وسط یا  کناره‌ی طناب ها می‌چسباند. سنگ‌های به گل آغشته در طناب ها فرو می‌رفتند و  گل که خشک می‌شد، امکان افتادنشان نبود. گل‌ها را از بستر رودخانه  می‌آورد. رودخانه بخشنده‌است. باغبان پیر طناب‌ها را بر شاخه‌های خشکیده  می‌بست. تا چشم کار می‌کرد درخت‌هایی در دید بیننده می‌آمد که میوه‌ی‌  اصلی‌‌شان سنگ بود.-- موسی کو تقی چه شد؟- فاخته را می‌گویی؟ پیرمرد آب و دانه فاخته را می‌داد و نوازشش هم می‌کرد.- فاخته تر دیگر صدایش نکرد؟الماس زمزمه کرد: دل من. دل من. دل من.نویسنده: سیمین دانشوراز کتاب: «انتخاب» – نشر قطرهحروف‌چین: فرشته نوبخت </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jul 2018 11:18:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببر مردم شناس</title>
                <link>https://virgool.io/Wisdom/%D8%A8%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-ntda8bjtid2a</link>
                <description> یکی بود یکی نبود. در روزگاران قدیم ببری از باغ‌وحش امریکا گریخت و به  جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسیاری از عادات آدمیان را آموخته بود و با  خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.اولین روزی که به  منزل رسید یوز‌پلنگی را ملاقات کرد و به او گفت: «صحیح نیست که من و تو  برای قوت‌مان به شکار رویم. حیوانات دیگر را وا می‌داریم که غذای‌مان را  برای‌مان تهیه ببینند.»یوز‌پلنگ پرسید: «چه‌گونه این کار را می‌توانیم انجام دهیم؟»ببر  گفت: «خیلی ساده است به آن‌ها می‌گوییم که من و تو با هم مشت‌بازی خواهیم  کرد و برای تماشای این مسابقه بایستی هر کدام از جانوران گراز وحشی  تازه‌کشته‌ای با خود بیاورند. بعد من و تو بدون این‌که آزاری به هم رسانیم  به سرو کول یک‌دیگر می‌پریم و بعد خواهی گفت که استخوان پنجه‌ات در روند  دوم شکست و من ادعا خواهم کرد که استخوان پنجه‌ام در روند اول شکست. پس از  آن هم مسابقه‌ی بعد‌مان را اعلان می‌کنیم و آن‌ها بایستی دو‌باره گراز وحشی  همراه بیاورند.»یوز‌پلنگ گفت: «تصور نمی‌کنم کارگر بیفتد.»ببر  گفت: «چرا، حتماَ مؤثراست. تو به همه بگو تو برنده خواهی بود، چون من  مشت‌زن بی‌تجربه‌ای هستم و من به همه می گویم حتماَ من بازنده نیستم، زیرا  تو مشت‌زن بی‌تجربه‌ای هستی و همه آرزو می‌کنند که تماشاگر چنین جنگی  باشند.»به این ترتیب یوز‌پلنگ به همه گفت که برنده‌ی مسلم است چون ببر  مشت‌زن بی‌تجربه‌ای است و ببر به همه گفت که مسلماَ بازنده نیست چون  یوز‌پلنگ مشت‌زن خامی است. شب مسابقه فرا‌ رسید. ببر و یوز‌پلنگ به شکار  نرفته بودند و خیلی گرسنه بودند، می‌خواستند هرچه زودتر مسابقه به اتمام  رسد و گراز‌های وحشی تازه شکارشده را که جانوران بایستی همراه داشته باشند  بخورند. اما در ساعت موعود هیچ‌کس نیامد.روباهی گفته بود: «من این قضیه  را این‌طور تجزیه و تحلیل می‌کنم: اگر یوز‌پلنگ برنده‌ی مسلم است و ببر  مسلماَ بازنده نیست پس مساوی خواهند شد و چنین مسابقه‌ای بسیار خسته‌کننده  است. مخصوصاَ وقتی طرفین مسابقه مشت‌زن‌های خام و بی‌تجربه‌ای هستند.»  جانوران دیگر این منطق را پذیرفتند و به گود نزدیک نشدند. وقنی شب به نیمه  رسید و مشهود گشت که حیوانات نخواهند آمد و گرازی برای خوردن نخواهد بود  ببر و یوز‌پلنگ به جان یک‌دیگر افتادند وهر دوآن چنان مجروح گشتند و آن  چنان از پا در افتادند که یک جفت گراز وحشی که از آن حوالی می‌گذشتند به  آن‌ها حمله‌ور شدند و به سادگی آن‌ها را کشتند.نتیجه اخلاقی: مثل انسان زیستن عاقبت خوشی ندارد.نویسنده: جیمز تربر (James Thurber)مترجم: مهشید امیرشاهی </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jul 2018 00:01:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-fegpriyafjob</link>
                <description> سروکله‌ی معلم پیدا می‌‌شود. به طرف ارنستو نمی‌رود، می‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.در  این سکوت طولانی که همه ساکت‌اند، مادر شروع می‌‌کند به زمزمه‌ی آواز نوا،  بی‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتی که تنها است یا در کنار امیلیو، درآن  لحظاتی که در نوعی سعادت خیالی غوطه می‌‌زند، در آن لحظاتی که غروب‌های کند  گذر تابستان در راه است.بچه‌های کوچک‌تر به محض شنیدن آواز بی‌کلام  نوا آمده بودند توی کلبه. آن‌ها همیشه «نوا»ی مادر را می‌‌شنیدند، حتی وقتی  مادر آهسته زمزمه می‌‌کرد.اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بی سروصدا  وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه‌ی کوچک‌تر نشسته بودند جلو پای مادر،  بچه‌های بزرگت‌تر هم نشسته بودند روی نیمکت نزدیک معلم و خبرنگار. هروقت که  مادر آواز نوا را می‌‌خواند-نغمه‌ی روسی برفراز رود، در شباب جوانی  زن-می‌‌رفتند توی کلبه که گوش کنند. می‌‌دانستند که مادر بیرون‌شان  نمی‌کند، حتی وقتی که از پرسه در ورطه‌ها ملول می‌‌شد.مثل همیشه  نمی‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به  خواندن. حدس‌شان این بود که نکند باز خبری شده، عیدی، جشنی مثلاً، ولی  دقیقاً نمی‌دانستند چه چیز.آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به یاد  مادر آمده بود، بی‌آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور  نامنظم در این‌جا و آن‌جای آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتی  کامل و از پی‌ هم ادا می‌‌شد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز.  کلمات به یاد آمده در آواز، به زبان روسی نبود، ترکیبی بود از زبان قفقازی  و زبان یهودی، با حال و هوای سال‌های قبل از جنگ، سال‌های نعش‌های تلنبار،  سال‌های انبوه مردگان.مادر که به زمزمه آواز خواند، ارنستو شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی پادشاه اسرائیل.پادشاه می‌‌گفت که ما جزو قهرمانانیم.تمام انسان‌ها جزو قهرمانانند.ارنستو ادامه می‌‌دهد: اوست پسر داود، پادشاه اورشلیم. پسر از پی‌باد دویدن.ارنستو، بعد از کمی تردید: پادشاه ما.بازوی ارنستو حلقه‌ی سراست، ژان چشم‌هایش را بسته است.ارنستو لحظاتی طولانی به ژان نگاه می‌‌کند، حرفی نمی‌زند. مادر آوازش را، این بار با کلام، زمزمه می‌‌کند.ارنستومی‌گوید که پادشاه بر این گمان بوده که در قلمرو علم، با نبود زندگی روبه‌رو خواهد شد.دریچه‌ای برای رهایی از درد جانکاه،دریچه‌ای به بیرون.ولی نه.صدای آواز مادر ناگهان اوج می‌‌گیرد.ژان و ارنستو به مادر نگاه می‌‌کنند، با شعف بسیار به آواز او گوش می‌‌دهند.بعد صدای آواز پایین می‌‌آید، و ارنستو از پادشاه اسراییل می‌‌گوید.من،  پسر داود، پادشاه اورشلیم، امید ازدست داده‌ام، برای تمام آن‌چه مایه‌ی  امید بود، دریغم آمد. برای بدی، برای تردید، نیز برای بی‌ثباتی که پی‌آمد  یقین بود.طاعون‌ها، دریغم برای طاعون‌ها بود.برای جست‌وجوی نافرجام خدا.برای گرسنگی. شوریختی و گرسنگی.جنگ‌ها، دریغم برای جنگ‌ها بود.برای تجملات زندگی.و تمام خطاها.برای دروغ، بدی و برای شک دریغم آمد.برای سروده‌ها و آوازها.و برای سکوت دریغم آمد.نیز برای هرزگی و جنایت.ارنستو  از گفتن می‌‌ماند. آواز مادر از سرگرفته می‌‌شود. ارنستو کماکان گوش  می‌‌کند، و نیز از نو اعصار پادشاهان اسراییل را به یاد می‌‌آورد. با صدایی  تقریباً آهسته با ژان حرف می‌‌زند.ارنستو می‌‌گوید که دریغش برای اندیشه است، نیز برای جست‌وجویی که بس بی‌هوده است و بس عبث.ارنستو  آرام حرف می‌‌زند، و به دشواری. انگار دستخوش حالاتی است که تنها ژان و  مادر با آن آشنایند، دستخوش این خمودی خندانی است که، به دلیل قرابت بسیارش  با سعادت، ترس بر می‌‌انگیزد.ارنستو ادامه می‌‌دهد: دریغ او برای شب بود.برای مرگ.برای سگ‌ها.نگاه مادر به آن‌ها است، به ژان و او. آواز نوا، که از جسم مادر سربرمی‌آورد، لرزان، قوی و به نحو عجیبی ملایم است.زندگی ژان و ارنستو، چه دهشتناک، در برابر چشم مادر است.ارنستو می‌‌گوید که دریغش، بس بسیار، برای دوران کودکی بوده است.با Brothers et sisters ارنستو شروع می‌‌کند به خندیدن، و به سمتدست بوسه می‌‌فرستد.از نو آواز نوا.تیرگی فزاینده‌ای کلبه را فرا می‌‌گیرد. شب از راه می‌‌رسد.ارنستو می‌‌گوید که دریغش از عشق بوده است.ارنستو باز می‌‌گوید که، فراتر از زندگی‌اش، فراتر از توانایی‌هایش، دریغ عشق را خورده است.دریغ از عشق او را.سکوت. ژان و ارنستو چشمان‌شان را بسته‌اند. ارنستو می‌‌گوید که دریغ هوای طوفانی را خورده است.دریغ از باران تابستان را.و دوران کودکی را.نوا، آرام و آهسته و با اشک، ادامه دارد.ارنستو از عشق می‌‌گوید، تا دم مرگ.ارنستو چشمانش را می‌‌بندد. آواز مادر اوج می‌‌گیرد.ارنستو خاموش می‌‌ماند تا صدای نوا به گوش رسد.ارنستو می‌‌گوید که نمی‌داند به چه کسی باید دشنام داد، چه کسی را باید نابود کرد، ولی می‌‌دانسته که باید دشنام داد، که نابود کرد.ارنستو می‌‌گوید که سرانجام پادشاه میل شدیدی پیدا کرده که بسان سنگ زندگی کند.بسان مرده و سنگ.سکوت.به گفته‌ی ارنستو، او دیگر دریغ نخورده است، دریغ هیچ‌چیز را.ارنستو خاموش می‌‌ماند.ژان هم کنج دیوار دراز می‌‌کشد.آن  شب در ویتری، و در نوای طولانی و آمیخته به اشک مادر، اولین باران تابستان  بارید. بر تمام شهر بارید، بررودخانه، بربزرگراه ویران شده، بردرخت،  برراه، برشیب راه بچه‌ها، بر صندلی‌های مغموم فرجام عالم، بارانی تند و  پی‌دار، همچون هق‌هق بی‌امان.به گفته‌ی بعضی، ارنستو هنوز زنده است،  می‌‌گویند که جوان موفقی از آب درآمده، استاد ریاضیات شده است، و اهل علم.  می‌‌گویند که اول در امریکا و بعد هم بیش و کم در همه جای دنیا، و به یمن  ایجاد مراکز بزرگ علمی، به شهرت رسیده است.پس در واقع بعید نیست که با انتخاب این ظاهر آسوده، و با ظاهری به اصطلاح بی‌تفاوت، نهایتاً زندگی برایش قابل تحمل شده است.ژان  هم گویا یک سال بعد از این که برادرش عزمش را جزم کرده، خانواده را ترک  کرده است. گمان می‌‌رود که عزیمت ژان به دنبال همان قول و قراری بوده که  بعد از دوران کودکی به هم وعده کرده بودند و قرار بوده به مرگ منتهی شود. و  نیز براساس همان قرار گویا هیچ‌وقت نمی‌بایست به آن نقطه‌ی فرانسه  برگردند، به آن منطقه‌ی سفید حومه‌ی پاریس، به جایی که به دنیا آمده بودند.احتمالاً پدر و مادر هم، بعد از عزیمت ژان و ارنستو، به مرگ رضا داده‌اند.نویسنده: مارگریت دوراسمترجم: قاسم روبین </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jun 2018 11:42:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحه ی حوادث</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%AB-yulny6dhqwi1</link>
                <description> اردشیر و بهمن‌ پول‌شان‌ را روی‌ هم‌ گذاشتند و بعد از چند روز کتاب‌  «حسین‌کُرد شبستری‌» را خریدند و در راه‌ مدرسه‌ مشغول‌ خواندن‌ شدند.  یک‌بار به‌ خود آمدند که‌ نیم‌ساعت‌ از زنگ‌ کلاس‌ گذشته‌ است.بهمن‌ گفت‌: حالا چه‌کار کنیم‌؟اردشیر گفت‌: چه‌قدر پول‌ داری‌؟بهمن‌  یک‌ قران‌ داشت‌. اردشیر پول‌ را گرفت‌. خیالش‌ راحت‌ بود که‌ خانم‌  یگانه‌ روزنامه‌ می‌خواند. از یک‌ دکه‌ی‌ روزنامه‌فروشی‌ یک‌ روزنامه‌  گرفت‌. ازشانس‌ آن‌ها روزهای‌ جشن‌ بود. شرکت‌ها و مؤسسات‌ دولتی‌ به‌  مناسبت‌ این‌روز پیام‌ تبریک‌ فرستاده‌ بودند. روزنامه‌ سی‌ صفحه‌ بود و  اردشیر نصف‌ روزنامه‌ را به‌ بهمن‌ داد و با هم‌ به‌ مدرسه‌ رفتند.بهمن‌ در زد و گفت‌: با اجازه.آقای‌ مقدم‌ پرسید: چرا دیر کردی‌؟بهمن‌ گفت‌: برای‌ شما روزنامه‌ گرفتم.بچه‌ها  خندیدند. آقای‌ مقدم‌ آن‌ها را ساکت‌ کرد. زنگ‌ انشاء بود. آقای‌ مقدم‌ از  ضرورت‌ مطالعه‌ گفته‌ بود که‌ فکر انسان‌ را باز می‌کند. روزنامه‌ را از  بهمن‌ گرفت‌ و گفت‌: خوب‌ کاری‌ کردی.و به‌ بچه‌ها گفت‌ که‌ تشویقش‌  کنند. بچه‌ها برایش‌ دست‌ زدند. یک‌ ربع ‌دیگر زنگ‌ کلاس‌ می‌خورد. خبر  صفحه‌ی‌ حوادث‌ نظرش‌ را جلب‌ کرده‌ بود. چند تا موضوع‌ روی‌ تخته‌ سیاه‌  نوشت‌ که‌ هفته‌ی‌ بعد از روی‌ آن‌ها انشاء بنویسند. بچه‌ها مشغول‌ نوشتن‌  شدند. آقای‌ مقدم‌ روزنامه‌ را روی‌ میز پهن‌ کرد و مشغول‌ خواندن‌ شد.  مطلب‌ خیلی‌ شیرین‌ بود. بقیه‌ را در صفحه‌ی‌ هشت‌ باید می‌خواند. روزنامه‌  را ورق‌ زد، اما بقیه‌ را پیدا نکرد. در همین‌ موقع‌ زنگ‌ خورد و بچه‌ها  با هیاهو از کلاس‌ بیرون‌ رفتند.توی‌ دفتر که‌ رفت‌، روزنامه‌ را به‌ خانم‌ یگانه‌ نشان‌ داد.روزنامه‌ی‌ امروز را مطالعه‌ کرده‌اید؟خانم‌ یگانه‌ فهمید که‌ چه‌ می‌خواهد بگوید. برای‌ همین‌ خندید. آقای‌ مقدم ‌با تعجب‌ نگاهش‌ کرد: مگر حرف‌ خنده‌داری‌ زدم‌!خانم‌ یگانه‌ گفت‌: آخر من‌ هم‌ دنبال‌ صفحه‌ی‌ حوادث‌ می‌گشتم‌. بقیه‌ پیش‌ من‌ است.آقای‌ مقدم‌ گفت‌: چه‌طور؟خانم‌ یگانه‌ گفت‌: از اردشیر شاگرد کلاسم‌ پرسیدم‌. اول‌ نمی‌گفت‌. بعد جریان‌ را تعریف‌ کرد.و ماجرا را برای‌ آقای‌ مقدم‌ گفت.آقای‌ مقدم‌ گفت‌: این‌ موضوع‌ می‌تواند یک‌ موضوع‌ آموزشی‌ باشد.اردشیر و بهمن‌ را توی‌ دفتر خواستند.آقای‌ مقدم‌ پرسید: چرا دروغ‌ گفتید؟بهمن‌ گفت‌: ترسیدیم‌ بگوییم‌ چرا دیر کردیم.آقای‌ مقدم‌ گفت‌: دفعه‌ی‌ آخرتان‌ باشد که‌ دروغ‌ می‌گویید.بعد  بین‌ معلم‌ها بحث‌ درگرفت‌ که‌ آقای‌ مقدم‌ و خانم‌ یگانه‌ هم‌عقیده‌  بودند. هم‌کارها که‌ دلیل‌ این‌ تفاهم‌ را می‌دانستند بحث‌ را کش‌ ندادند.  اما آقای‌ مدیر گفت‌: خدا کند همیشه‌ این‌ تفاهم‌ برقرار باشد.همه‌  می‌دانستند چرا مدیر این‌ حرف‌ را می‌زند. اولیای‌ دانش‌آموزان‌ ازخانم‌  یگانه‌ راضی‌ نبودند. مدیر می‌گفت‌: بدبخت‌ کسی‌ که‌ با او می‌خواهد زندگی‌  کند.آقای‌ مقدم‌ بارها این‌ حرف‌ را از او شنیده‌ بود، اما عشق‌  پُرقدرت‌تر از گلایه‌اش‌ بود. روزنامه‌ را دست‌ به‌دست‌ کردند و به‌  هم‌دیگر لبخند زدند. </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jun 2018 12:46:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما آدم نمی شیم !!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%85-ng4iw98xfjxw</link>
                <description> صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار  را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق  «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این  میان یکی دراومد و گفت:«این چه جور حرف زدنیه آقا...شما همه را با  خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد»  خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:- آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:- ما آدم نمی‌شیم.مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم:-  مرتیکه الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله وامونده‌ت مرخصی  گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم  می‌شیم...اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده...مسافرین تو قطار به حالت  اعتراض به من حمله‌ور شدند که:- نخیر ما آدم نمی‌شیم...انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره...هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:-  ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت  کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»گفتم:- زور که نیست، ما آدم می‌شیم...پیرمرد تبسمی کرد و گفت:- ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟...زندان  رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین  ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با  پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم،  شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول،  مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و  آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب  کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز  از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و  انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها  ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم.  روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم  که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال  سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل  کننده...نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود.  با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این  تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم  با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری  ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی  که زد:- ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم...من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت:- خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:- من تحصیل کرده کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.هم  زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در  سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی  چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم...در خلال صحبت‌هایش خود را با  کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که  کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش  خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم  فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!- اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که  تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و  شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا  فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر  کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از  پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن...!گفتم:- به به. چه‌قدر خوب، چه عالی...گفت،  بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی  است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم،  نمی‌شیم.گفتم: کاملا صحیحه.تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم  از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن  نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:- حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم...گفتم: بعله!این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.غذامو  خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به  دست آماده شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت  نشست.- به چه کاری مشغولی؟- می‌خواهم داستانی بنویسم...- ای  بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز  نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی...شما اروپا رفتین؟- خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام...-  آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش  از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام  اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک،  هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده احترام  نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل  آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه...این  طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم،  یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم...شما با این سرو صدا مگه می‌تونین  داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن...گفتم:- من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:-  جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه  حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در  دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و  خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیس. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر  احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم.  تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست. او حرف می‌زد و  من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل  آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:- بیخود  خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای  دیگه‌یی است...اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست  دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور... به این دلیله که آقا  ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم...هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:- چه‌طوری؟گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.روی تخت نشست و گفت:- جان من، از انسانیت خیلی دوریم...برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟- گفتم نه...-  ای بیچاره... اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده  نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف  نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه  میگن:.Time is moneyآمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری  داشته باشه، تازه اون هم دو جمله مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار  خودشه...آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر  از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری  پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش  هم همینه.هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره  از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن، لابد  فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن  نبود.اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:جان من ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.گفتم:- کاملا صحیحه...غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.«- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است...»این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه تخت نشست و گفت:خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟گفتم: هیچ‌چی.اما جواب این جمله یک کلمه‌یی من این بود که:- من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:-  دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا  خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار  نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از  انسانیت خیلی دوریم...فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را  بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم  زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.آقای تحصیل کرده آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:-  در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن،  اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن،  تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟  همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن  خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن،  خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و  پلا است، ما آدم نمی‌شیم...وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن  بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با  امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم  سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:«- آقا مواظب باشین!  مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که  خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود  می‌گفت:- فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:-  حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها  کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و  وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم  همینه. ما آدم بشو نیستیم.آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.صبح  زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی  مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین  طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش  می‌چکید گفت:- می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی  در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه  شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه،  نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟  مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت  می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این  چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی... اینه که ما  آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد...- کاغذ را تا کردم، قلم را  زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم  بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را  فهمیدم که:چرا ما آدم نمی‌شیم...حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه:- ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:- آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.نویسنده: عزیز نسین (Aziz Nesin)مترجم: احمد شاملوحروف‌چین: علی چنگیزی صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار  را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق  «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این  میان یکی دراومد و گفت:«این چه جور حرف زدنیه آقا...شما همه را با  خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد»  خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:- آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:- ما آدم نمی‌شیم.مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم:-  مرتیکه الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله وامونده‌ت مرخصی  گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم  می‌شیم...اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده...مسافرین تو قطار به حالت  اعتراض به من حمله‌ور شدند که:- نخیر ما آدم نمی‌شیم...انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره...هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:-  ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت  کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»گفتم:- زور که نیست، ما آدم می‌شیم...پیرمرد تبسمی کرد و گفت:- ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟...زندان  رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین  ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با  پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم،  شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول،  مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و  آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب  کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز  از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و  انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها  ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم.  روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم  که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال  سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل  کننده...نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود.  با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این  تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم  با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری  ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی  که زد:- ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم...من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت:- خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:- من تحصیل کرده کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.هم  زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در  سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی  چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم...در خلال صحبت‌هایش خود را با  کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که  کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش  خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم  فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!- اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که  تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و  شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا  فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر  کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از  پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن...!گفتم:- به به. چه‌قدر خوب، چه عالی...گفت،  بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی  است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم،  نمی‌شیم.گفتم: کاملا صحیحه.تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم  از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن  نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:- حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم...گفتم: بعله!این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.غذامو  خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به  دست آماده شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت  نشست.- به چه کاری مشغولی؟- می‌خواهم داستانی بنویسم...- ای  بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز  نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی...شما اروپا رفتین؟- خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام...-  آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش  از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام  اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک،  هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده احترام  نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل  آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه...این  طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم،  یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم...شما با این سرو صدا مگه می‌تونین  داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن...گفتم:- من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:-  جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه  حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در  دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و  خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیس. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر  احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم.  تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست. او حرف می‌زد و  من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل  آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:- بیخود  خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای  دیگه‌یی است...اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست  دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور... به این دلیله که آقا  ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم...هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:- چه‌طوری؟گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.روی تخت نشست و گفت:- جان من، از انسانیت خیلی دوریم...برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟- گفتم نه...-  ای بیچاره... اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده  نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف  نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه  میگن:.Time is moneyآمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری  داشته باشه، تازه اون هم دو جمله مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار  خودشه...آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر  از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری  پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش  هم همینه.هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره  از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن، لابد  فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن  نبود.اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:جان من ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.گفتم:- کاملا صحیحه...غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.«- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است...»این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه تخت نشست و گفت:خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟گفتم: هیچ‌چی.اما جواب این جمله یک کلمه‌یی من این بود که:- من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:-  دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا  خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار  نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از  انسانیت خیلی دوریم...فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را  بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم  زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.آقای تحصیل کرده آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:-  در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن،  اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن،  تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟  همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن  خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن،  خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و  پلا است، ما آدم نمی‌شیم...وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن  بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با  امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم  سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:«- آقا مواظب باشین!  مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که  خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود  می‌گفت:- فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:-  حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها  کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و  وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم  همینه. ما آدم بشو نیستیم.آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.صبح  زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی  مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین  طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش  می‌چکید گفت:- می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی  در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه  شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه،  نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟  مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت  می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این  چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی... اینه که ما  آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد...- کاغذ را تا کردم، قلم را  زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم  بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را  فهمیدم که:چرا ما آدم نمی‌شیم...حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه:- ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:- آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.نویسنده: عزیز نسین (Aziz Nesin)مترجم: احمد شاملوحروف‌چین: علی چنگیزی</description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jun 2018 13:19:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارکوب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%A7-qnd0qm0zjoua</link>
                <description> دارکوب‌هایی از آن نوع که به‌شان «دم سفید» می‌گویند از خیلی وقت پیش  اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده‌شان چندان زیاد نبود. اما بهار که شد  همین که جوجه‌ها سر از تخم درآوردند و نوک‌شان آن‌قدری قوت گرفت که بشود به  دارودرخت کوبید صبح‌ها آن‌چنان هیاهویی به راه می‌انداختند که دیگر هیچ کس  تو خانه نمی‌توانست چشم برهم بگذارد.لانه‌ی دارکوب‌ها توی چنار خشکی  بود که مثل دیرک کشتی وسط حیاط راست ایستاده بود و مامان عقیده داشت که  تنها راه عاقلانه برای نجات از شر دارکوب‌ها انداختن این چنار است. اما  باباجانم دو پاش را تویک کفش کرده و می‌گفت حاضر است ببیند که حزب جمهوری  خواه تا قیام قیامت در انتخابات پیروز می‌شود به شرطی که این چنار وسط حیاط  باقی بماند!از وقتی که من یادم می‌آمد همیشه‌ی خدا باباجانم را  می‌دیدم که به این درخت ور می‌رود: شاخه‌های خشکیده‌اش را اره می‌کند و دور  سوراخ‌هایی که دارکوب‌ها درست می‌کنند نقش و نگار می‌اندازد! اما مدت‌ها  بود که درخت به کلی خشک شده بود. حتا دیگر یک شاخه هم برایش باقی نمانده  بود، و تنه‌اش مثل تیر تلفن راست و سیخ فرو رفته بود تو هوا.دارکوب‌ها  کله‌ی این درخت لانه ساخته، به طور پیچاپیچ آن‌قدر سوراخ‌سوراخش کرده بودند  که دیگر تعداد سوراخ‌ها را امکان نداشت آدم بتواند بشمرد. کاکا هن سم  می‌گفت که اوایل تابستان یک دفعه این سوراخ‌ها را شمرده و دیده که به چهل  تا پنجاه تا سر می‌زند.وقتی جوجه دارکوب‌ها از تخم درآمدند، هروقت آدم  به نوک درخت نگاه می‌کرد می‌دید یک دسته‌ی ده دوازده‌تایی با کمال حرارت  مشغول فعالیتند و به دوروبر درخت نوک می‌زنند. منتها اول صبح که آفتاب  می‌خوست درآید، دیگر وحشتناک بود! چون‌که همه‌ی دارکوب‌ها دسته جمعی مشغول  فعالیت می‌شدند و همه با هم شروع می‌کردند به نوک‌باران کردن درخت خشکیده.  بابا می‌گفت عده‌شان به سی تا می‌رسد. این کار دسته‌جمعی گاهی تا ساعت هفت  صبح ادامه داشت.کاکاهن‌سم به باباجانم گفت:آقا موریس! من می‌تونم یک قرابین از یه نفر امانت بگیرم که تو یه چشم به هم زدن قال همه‌ی دارکوب‌ها را بکنیم.اگه  یه پر از این دارکوب‌ها را روزمین بیندازی، حقتو کف دستت می‌ذارم. این کار  درست مثل اونه که کلانتر محلو کشته باشی! فهمیدی؟ به خدا تموم عمر  می‌ندازمت تو زندون بپوسی!کاکا دستپاچه شد و گفت:آخ، توروبه خدا آقا موریس! من تا به همچی مجزاتی رو ندارم.تق وتوقی که دارکوب‌ها از درخت خشکیده درمی‌آوردند روزبه‌روز بیش‌تر می‌شد.روزها  بلند می‌شد و معنی این کار آن بود که از آن پس دارکوب‌ها هم صبح‌ها کارشان  را زودتر آغاز می‌کردند. باباجانم تخمین می‌زد که کار دارکوب‌ها از  سه‌ونیم بعد از نصف شب شروع می‌شود.کاکاهن‌سم می‌گفت:اگه دست من بود دارکوب‌ها را می‌پروندم و درختم می‌نداختم تا دیگه نتونن قشقرق راه بندازن.کاکا!  بهتره عوض هر کار دیگه جلو زبون درازتو بگیری! اگه کم‌ترین بلایی سر  کوچیک‌ترین جوجه‌ی دارکوبام یا درخت چنارم بیاری من هم بلایی به سرت می‌آرم  که دیگه تا عمر داری حسرت دیدن یه دارکوب دم سفید به جیگرت بمونه!در  طول روز هیچ کس به دارکوب‌ها توجهی نداشت. آن‌ها برای خودشان این‌وروآن‌ور  می‌پریدند تا چیزی پیدا کنند و بخورند، یا یک گوشه کپه مرگ‌شان را بگذارند و  راحت کنند. اگر هم یکی از آن‌ها اتفاقاً تق‌وتوق بی‌مصرفی راه می‌انداخت و  تک مضرابی می‌زد دارکوب‌های دیگر در کارش شرکت نمی‌کردند انگار اجبار  داشتند که فقط صبح‌ها کار را به طور دسته جمعی انجام بدهند.باباجانم می‌گفت از این که ببیند یک دارکوب دارد تک و تنها به درخت نوک می‌زند خیلی کیفور می‌شود.مامان  چیز عمده‌ای نمی‌گفت جز این‌که گاهی بابام را تهدید می‌کرد اگر برای  جلوگیری از این تق‌وتوق سرسام‌آوری که کله‌ی سحر همه‌ی اهل خانه را از خواب  بیدار می‌کند نقشه‌ای نریزد می‌دهد درخت را از ریشه بیندازند.یک روز  صبح یک ساعت پیش از طلوع آفتاب چنان تق‌وتوقی از سر چنار بلند شد که اول  خودمان هم باورمان نمی‌شد. درست مثل این بود که چهل پنجاه نفر دارند با چکش  به درودیوار خانه می‌کوبند. مامان کبریتی کشید و به ساعت روی بخاری نگاه  کرد: سه بعد از نصف شب بود. بابام بلند شد و جلدی شلوار و کفشش را پوشید  رفت روایوان پشت خانه فانوس را برداشت و روشن کرد. بعد به حیاط رفت و هن‌سم  را صدا زد. هن‌سم همیشه در انبار کاه پشت هیزم‌دانی می‌خوابید.بابام داد زد:کاکا!  فوری لباستو بپوش بیا تو حیاط! این دارکوبای لعنتی نمی‌ذارن چشم‌مون هم  بیاد. زود بیا بریم پای درخت هرجور شده باید یه فکری بکنیم که صدای این‌ها  بند بیاد!من از رختخوابم آمدم بیرون و از پنجره رفتم تو نخ‌شان... درخت  خشکیده تا پنجره ده قدم بیش‌تر فاصله نداشت و من در نور فانوس همه چیز را  خوب می‌دیدم.هن‌سم خواب آلود وخمیازه کشان دنبال بابم پاهاش را به زمین می‌کشید و راه می‌آمد.بابام گفت:هرطور شده باس یه کاری بکنیم که خفقون بگیرن.هن‌سم به درخت تکیه داد خمیازه‌ای کشید و گفت:ارباب موریس! چه فکری برا خفه کردن صدای اینا کرده‌ین؟بابا جانم گفت:بایس بری بالای درخت. شاید از تق‌وتوقشون دست وردارن.چی ارباب موریس؟ فرمودین کجا برم؟ بالای این درخت؟بابا گفت:پس چی؟ زود برو بالا. دلم می‌خواد دست کم تا صبح نشده یک چرت دیگه بخوابم.هن‌سم  پس‌پسکی رفت و با دقت به نوک درخت که در تاریکی محو شده بود نگاه کرد نور  فانوس تا نصف آن را روشن می‌کرد و از پایین هیچ کس نمی‌توانست دارکوب‌ها را  ببیند. اما صدای سوراخ کردن درخت را می‌شنیدیم و گاهی هم تکه‌های ریزودرشت  چوب و پوست خشک درخت از آن بالا پایین می‌افتاد.هن‌سم با اعتراض گفت:من  نمی‌تونم برم اون بالا. من اصلاً بلد نیستم از یه درخت بی شاخه بالا برم.  آخه آدم یه وجب که بالا بره دو وجب لیز می‌خوره می‌آد پایین. شاخه که نداره  آدم به‌اش بچسبه.بابام گفت:فکرشم نکن! همین قد که خودتو به سوراخای اونا برسونی، دیگه مثل آب خوردن می‌تونی شست پاتو بذاری تو سوراخ‌ها و بری بالا.بابام  هن‌سم را به طرف درخت هول داد و هن‌سم دو دستی درخت را بغل زد. انگاری می  خواست کلفتی تنه‌اش را اندازه بگیرد. مدتی درخت در بغل ایستاد و ناله کرد،  بعد کمی عقب رفت و گفت:ارباب موریس! من تا حالا از این کارها نکرده‌م. خیلی می‌ترسم.دوباره  تو تاریکی به سر درخت نگاه کرد. ما به خوبی صدای دارکوب‌ها را که داشتند  با تمام قوت با درخت کلنجار می‌رفتند می‌شنیدیم. آن‌ها با چنان شدتی مشغول  سوراخ کردن درخت بودند که نه تنها خود درخت بلکه شیشه‌ی پنجره‌ها هم  می‌لرزید!بابام دومرتبه کاکا را هل داد و مجبورش کرد که از درخت بالا  برود. کاکا پس از آن‌که مقداری بالا رفت، دیگر مثل سنجاب خودش را بالا  کشید. بعد از آن دیگر من نتوانستم چیزی ببینم. چون همین‌که کاکا ناپدید شد  بابام هم فانوس را خاموش کرد و با خودش گفت:بی فانوس تو تاریکی بهتر می‌تونه ببینه.یک دقیقه بعد همه‌ی صداها خوابید، انگار دارکوب‌ها یکهو مرگ‌شان زد.بابام داد کشید:هن‌سم! آن بالا چی کار می‌کنی؟جوابی نرسید. من و بابام گوش‌های‌مان را تیز کردیم و صدای هن‌سم را شنیدیم که آن بالا مثل سگ نفس نفس می‌زد.بابام دوباره داد زد:کاکا! چی کار داری می‌کنی؟و به جای جواب مقداری پوست خشک درخت رو سر بابام ریخت. آن‌وقت پس از مدتی صدای هن‌سم بلند شد:ارباب موریس! شما را به خدا یه کاری بکنین. نجاتم بدین.مگه چیه؟این دارکوب‌ها خیال می‌کنن من درختم. دارن سوراخم می‌کنن. ارباب موریس! مگر نمی‌شنوین چه جور دارن سوراخم می‌کنن؟بابام گفت:من  هیچ صدایی نمی‌شنوم. نذار جوشیت کنن. زیادم به‌شون محل نذار. خوب خودتو  قرص نیگردار و یه ذره‌ی دیگه بترسون‌شون. از وقتی بالا رفته‌ای سروصداشون  کم شده.کاکا گفت:ارباب موریس! واسه اینه که دارن عوض درخت کله‌مو سوراخ می‌کنن. من که نمی‌تونم هم اونارو پس بزنم هم خودمو قرص نیگردارم!بابام گفت:محل سگم به‌شون نده؛ تو کارخودتو بکن، احتمال داره خفقون بگیرن!وااای! دارن پس کله‌مو سوراخ می‌کنن!بابام گفت:چه مهملات بی‌ربطی می‌گی! تو تموم عمرم نشنیدم که دارکوب کله‌ی آدمو سوراخ کنه.رفت کنج حیاط، بعد به طرف ایوان پشت خانه راه افتاد و گفت:باریک‌الله  کاکا! هر طوری بود صداشونو خفه کردی! یه خورده‌ی دیگه هم اون‌جا بشین و  مواظب باش سروصدا راه نیندازن تا من یه چرت دیگه بزنم.دادوفریاد هن‌سم بلند شد:ارباب موریس! کجا رفتی ارباب موریس؟ منو تک و تنها کله‌ی این درخت ول نکنین! منو این‌جا با این دارکوب‌های لامس‌سب قال نذارین!بابام  آمد تو اتاق و من تو تاریکی صدای کفش‌هاش را که کنار تختخواب رو زمین  انداخت شنیدم. هن‌سم سر چنار ناله می‌کرد. من تا مدت‌ها صداش را  می‌شنیدم... و بعد همه چیز از صدا افتاد.بابام تو جاش دراز شد و لحاف را کشید سرش.همین  که هوا روشن شد، من از تختخوابم بیرون پریدم آمدم جلو پنجره. کاکا هنوز سر  درخت بود. طوری به درخت چسبیده بود که آدم خیال می‌کرد که الان است که  بیفتد. همین موقع صدای بلند شدن بابام و لباس پوشیدنش را شنیدم. من هم تندی  لباس‌هام را پوشیدم و دنبالش دویدم تو حیاط.وقتی آمدیم زیر درخت هن‌سم  را دیدیم که با دست‌ها و پاها خودش را به درخت چسبانده و درست مثل آدمک  سرجالیز آن بالا آویزان شده است. خودش را با شست پای راستش که تو یکی از  سوراخ‌های درخت کرده بود نگه می‌داشت.از همه خنده دارتر نشستن  دارکوب‌ها رو کاکا بود: چندتا رو کله و شانه‌اش و بقیه رو دست و پاش نشسته  بودند. روهم رفته بیست تا سی دارکوب به بدنش آویزان شده بودند.یک‌دفعه  یکی از دارکوب‌ها بیدار شد و با صدای بلند جیغ کشید. این جیغ بقیه  دارکوب‌ها را هم بیدار کرد و آن‌وقت همگی مشغول تک زدن کاکا شدند. فکر  می‌کنم از خستگی خواب‌شان برده بود و بیدار که شدند دومرتبه به یاد کاکا  افتادند!هن‌سم یه دفعه از خواب پرید و فریاد کشید:ارباب موریس! ارباب موریس! ارباب موریس! کجا هستین؟من  و بابام به درخت نزدیک شدیم و به نوک آن نگاه کردیم. دارکوب‌ها دوروبر  کاکا می‌پریدند. انگار می‌خواستند جاهای خوشمزه‌ترش را پیدا کنند.کاکا دستش را دور سرش تکان داد تا آن‌ها را براند. دارکوب‌ها دور شدند اما دوباره با حرارت بیش‌تری به‌اش حمله کردند.بابام گفت:بیا پایین هن‌سم؛ من دیگه سیرخواب شدم!هن‌سم  از آن بالا به ما نگاه کرد. بعد با یک دستش پرنده‌ها را کیش داد و در همان  حال شست پاش را از سوراخی که گذاشته بود درآورد و با تانی شروع کرد به  پایین آمدن. میان راه گاهی مجبور می‌شد توقف کند و دارکوب‌ها را کیش بدهد.وقتی که پاش به زمین رسید بدنش سست شد و مثل یک کیسه گونی که تا نصفه‌اش سیب‌زمینی کرده باشند رو زمین پهن شد.بابام زیر بغلش را گرفت کمکش کرد که بلند شود و گفت:چه هیکل وارفته‌ای داری هن‌سم!هن‌سم یک دقیقه با چشم‌های بی‌حال وارفته من و بابام را برانداز کرد، اما هیچی نگفت. از خستگی نای حرف زدن نداشت.سروکله‌ی  مامانم هم از گوشه‌ی حیاط پیدا شد. دارکوب‌ها دور سر ما پرواز می‌کردند،  انگار دل‌شان نمی‌آمد از هن‌سم دست بکشند. در این بین یک دارکوب نر پیر و  درشت، با دم سفید و درازش، جسارت به خرج داد و یک راست پایین آمد نشست رو  سر کاکا و مشغول نوک زدن شد. هن‌سم چنان زوزه‌ای کشید که صداش را تمام شهر  شنیدند.مامان فریاد زد:ای خدای عادل مهربون! کله‌ی کاکا رو نیگاه کنین!ما  آن‌قدر سرمان به پایین آمدن هن‌سم از درخت گرم بود که اصلاً توجهی به  سرووضع و هیکلش نداشتیم. لباسش تمام تیکه پاره شده بود و از آن فقط یک تور  سوراخ سوراخ باقی مانده بود. اما اوضاع کله‌اش بدتر از همه بود: پنج شش جای  سر کاکا به کل تاس شده بود-درست مثل سوراخ‌های سر درخت-، و به قدرت خدا یک  دانه مو هم تو این کچلی‌ها دیده نمی‌شد.بابام دور هن‌سم چرخی زد و سرتاپاش را برانداز کرد. بعد جلو آمد و با دستش کچلی‌های سر کاکا را معاینه کرد و گفت:باید  حیوونارو از خودت کیش می‌دادی، نه این‌که اون بالا چرت بزنی! همه‌ش تقصیر  خودته: اگه کارتو ول نمی‌کردی و سر درخت کپه‌ی مرگتو نمی‌ذاشتی همچی بلایی  سرت نمی‌اومد. من که تو رو واسه‌ی کپیدن او بالا نفرستاده بودم!کاکا دستش را تکان داد و گفت:شما  که به‌ام نگفتین خوابیدن قدغنه ارباب موریس! فقط گفتین برم بالا شاید  دارکوبا منو که ببینن بیش‌تر از این‌ها تاق‌وتوق راه نیندازن.بابام  برگشت به مامان نگاه کرد. آن‌ها به هم هیچی نگفتن. مامان به طرف آشپزخانه  راه افتاد و ماهم دنبالش. از دیوار صدا درآمد که از مامان درنیامد. بدون  هیچ حرفی بشقاب‌ها را جلومان گذاشت و اول از همه کمی سوسیس و مخلفات دیگر  تو بشقاب من ریخت.نویسنده: ارسکین کالدول (Erskine Caldwell)مترجم: احمد شاملو1903-1978برگرفته از کتاب: «قصه‌های بابام»</description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jun 2018 12:35:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موش یک کلمه است</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D9%85%D9%88%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vuubfml1krhs</link>
                <description> کلمه ها  امروز صبح نمی توانند  نفس بکشند،  مثل مورچه های ریزی که وقتی  بچه بودم می ریختمشان توی شیشه ی کوچکی تا ذله شوند، چون یکی شان گازم  گرفته بود . ترس از جهنم باعث شد تا این بازی را فراموش کنم، اگر چه این  سال ها مدام تماشاگر جشن موش سوزی بوده ام. آخرین‌بار، هفته‌ی‌پیش‌تو  اتاق‌یکی‌از همسایه‌ها، موش‌افتاده‌بود.یکی از زن ها جیغ‌می‌کشید و گوشه‌ئی را نشان‌می‌داد.ـ موش‌... موش!مردها  و زن‌های همسایه می‌خندیدند.  گاه‌از پنجره  نگاه‌شان می‌کنم‌. هر روز تو  این‌مجتمع‌  سی‌و دو واحدی‌ماجرایی‌  پیش‌می‌آید، اما ماجرای‌موش‌ و  موش‌سوزی‌سال‌هاست‌که‌ادامه‌دارد.روزنامه‌ی صبح  را  ورق‌می‌زنم‌.  بیشتر خبرها درباره‌ی‌جنگ‌آمریکا و عراق‌است‌.   در  روزنامه‌همشهری‌مقاله‌ئی‌ نوشته‌شده‌به‌نام &quot; زیر پوست‌جنگ‌&quot;  مردی‌کنار  خاک‌و خل‌اسکلتی‌ را بیرون‌کشیده‌. سرش‌را گذاشته‌  روی‌صورت‌اسکلت‌.  این‌صفحه‌تنها صفحه‌ئی‌  ست که‌جدا   می کنمش.  گاهی‌فکر می‌کنم‌کلمه‌ها  ارزشی‌ ندارند، تصویر کافی‌ست‌. تصویری‌که‌از واقعیت‌گرفته‌شده‌، بدون‌هیچ‌  واسطه.روزنامه‌ها، اخبار ...تمام‌صفحات‌سیاه‌شده‌از جنگ‌  عراق‌ و  آمریکا...جنازه‌ها با دست‌و پاهای‌قطع‌  شده‌...تانک‌ها، سربازهای‌  آمریکایی‌ ...ـ 29 اوریل‌. شناعت‌. قربانیان‌از گورهای‌دست‌جمعی‌  بیرون‌کشیده‌می‌شوند. گورستانی‌نزدیک‌زندان‌مخوف‌ابوغریب‌. حدودهزار نفر در  این‌گورستان‌دفن‌شده‌اند که‌شماره‌های‌برگورشان‌تنها نشانی‌ آن‌هاست‌. با  تسخیر زندان‌دسترسی‌به‌پرونده‌ها... اجسادشان‌را... تا مراسم‌کفن‌و دفن‌...  آن‌چه‌در اطراف‌  ما می‌گذرد کلمه‌است‌؟ واقعیت‌است‌؟  واقعیت‌روی‌پوست‌و گوشت‌و استخوان‌و روح‌ما اثر می‌گذارد؟   روزنامه ها و  دست نوشته هایم را جمع میکنم .... نوشتن‌حالا  برای‌من‌دفع‌آشغال‌هایی‌ست‌که‌خورده‌ام‌... سمی‌ست‌که‌سرم‌را گرم‌می‌کند  به‌مرگ‌، به‌ادامه‌ی‌مرگ‌، مرگی‌که‌تما می ندا رد . گاه ‌  تصویر  هم‌مُرده‌است‌با وجود این‌که‌عین‌واقعیت‌را در لحظه‌ئی‌  خاص‌به‌ثبت‌می‌رساند. تصویر نمی‌تواند بوی‌زهر اجساد  را نشان‌بدهد ...  تصویر و کلمه‌نمی‌توانند لحظاتی‌را که‌فقط‌ما، فقط‌ ما تماشاگر  بوده‌ایم‌به‌وضوح‌نشان‌بدهد.از بیرون‌سروصدا می‌آید.   پرده‌را کنار می‌زنم‌. دورتر بچه‌ها دارند بازی‌می‌کنند. دو طرف‌طنابی‌را می‌کشند و جیغ‌می‌زنند.پائین‌  پنجره‌زن‌ها و مردها دور هم‌جمع‌شده‌اند. یکی‌شان‌موش‌ به‌تله‌  افتاده‌ئی‌را آورده‌وسط‌جمعیت‌.  موش‌  در حال‌خوردن‌تکه‌پنیری‌به‌  دام‌افتاده‌. چشم‌های‌ریزش‌دودو می‌زند. مردی‌ریزجثه‌جلو می‌آید.  یکریز  می‌خندد.با صدای‌  بلند می‌گوید:  &quot; نفت‌خیلی‌خوب‌آتیشو روشن‌ می‌کنه‌ !   &quot;صدای‌   دست زدن جمعیت  بالا می‌رود.   مردی‌که‌پیرهن‌ سرمه‌ئی‌پوشیده‌،   شیشه‌نفت‌را روی‌موش‌سرازیر می‌کند. موش‌دست‌وپا می‌زند.   از طعمه‌جدایش‌   کرده‌اند. منگ‌ایستاده‌. انگار تصمیم‌ می‌گیرد  که‌بدود...یکی‌شان‌کبریت‌می‌زند. کبریت‌را می‌اندازد روی‌ موش‌... حالا  بچه‌ها بازی‌نمی‌کنند، ایستاده‌اند، بی‌آنکه‌جلو بیایند.موش شعله‌ ور  شده‌است . می‌دود. دست‌و پاهای‌کوچکش‌به‌سمت‌بالا چرخ‌ می‌خورد. انگار  که‌می‌خواهد چیزی‌را بگیرد و یا برقصد. تو دست‌و پاها ی جمعیت می‌چرخد،  سیاه‌شده است ‌. حالا دارد جمع‌می‌شود...ریز و مچاله‌ شده‌.بچه‌ها بازی‌شان‌را ادامه‌می‌دهند. پشت‌لباس‌همدیگر را گرفته‌اند. با صدای‌بلند می‌خوانند: هووو...هووو...کیش‌...کیش‌ ... یکی‌از زن‌ها می‌گوید:  &quot; چه‌قدر دست‌وپاهاش‌کوچولوِ!  &quot;صدای کف‌زدن‌زن‌ها و مردها می‌پیچد. چند مرد با دست‌های کوچک و ناخن‌های کوتاه‌  دور موش‌  می‌رقصند.می  روم به محوطه. بوی  گوشت سوخته ‌پیچیده‌است ... بوی نفت‌و بوی‌گوشت‌...  جمعیت‌هنوز دور تله‌موش‌ایستاده‌اند و بچه‌ ها همین‌طور فریاد می‌زنند:  هووو...هووو ...کیش‌... کیش‌ .می ایستم  کنار دیوار  .آفتاب‌  سرد  پائیزی‌بی‌تفاوت‌  می‌تابد روی دیوار  و مورچه‌ ها آرام‌آرام‌، پشت‌سرهم‌،   از دیوار بالا می‌روند . کنار پایم‌، مورچه‌ی‌پردار سیاهی‌، سرش‌را  می‌کوبد به‌  دیوار... بال بال می زند  و باز دوباره سرش را می کوبد به  دیوار. یکی از همسایه ها تله موش را با پا به کناری  می اندازد و می گوید :  &quot; مورچه  وقتی می خواد بمیره ، بال در میاره !  &quot;یکی شان می گوید :  &quot;نفت مورچه ها  را خوب می سوزونه ! نسلوشونو از بین می بره .   &quot;این  بار جمع شده اند که مورچه ها  را بسوزانند .  دور می شوم  از جمعیت ...   صدای بچه ها هنوز توی گوشم می پیچید، صدای جیغ و فریاد و صدای دویدن هایشان  ... نویسنده :میترا داور </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jun 2018 13:51:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساندویچ</title>
                <link>https://virgool.io/@Beshno/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%DA%86-mbvgdcddfejj</link>
                <description> در، نیمه‌باز شد. مشتری‌ها برگشتند و مرد بلند قد و چهار‌شانه‌ای را دیدند  که صورت درشتی داشت، عینک تیره‌ای به چشم زده بود و موهای جوگندمی‌اش را با  سلیقه زیاد شانه کرده بود، و همان‌طور که لای در ایستاده بود، پیشخوان و  مرد ساندویج فروش را نگاه می‌کرد. انگار سراغ تلفنی آمده بود یا می‌خواست  نشانی جایی را بپرسد. بعد برگشت و آنهایی را که داشتند تند تند ساندویج  می‌خوردند، زیرچشمی نگاه کرد و مردد بود. نه می‌خواست حرف بزند، و نه  می‌خواست برگردد و نه می‌خواست وارد شود. آخر سر در را هل داد و وارد شد.  لباس سرمه‌ای فوق‌العاده شیک و کفش‌های ظریفی پوشیده بود. دستمال سفیدی لای  انگشتانش گرفته بود و می‌پیچید. انگار از کثیفی مغازه دل‌آشوبه گرفته بود.مردم  راه باز کردند و چار‌پایه‌هایی را که جلو یخچال چیده بودند کنار زدند.  مرد، چند بار بالا و پائین رفت و از پشت عینک تک‌تک آدم‌ها و دهان‌هایی را  که می‌جنبید تماشا کرد، به ظرف آشغال و تکه کاغذهای چرب که گوشه دیوار روی  هم ریخته بودند و زاویه دیوارها را پر کرده بودند خیره شد.صاحب مغازه روی  یخچال خم شد و با لبخند گفت: «بفرمایین قربان.» همه ساکت و منتظر شدند که  مرد لب باز کند و چیزی بگوید. مرد وقتی همه را وارسی کرد آمد و ایستاد به  تماشای غذاهایی که پشت شیشه یخچال چیده شده بودند. چند لحظه بعد در حالی که  ظرف گوشت را نشان می‌داد، پرسید: «گوشت‌تون تازه‌س؟»صاحب مغازه با لبخند گفت: «بله قربان. مال همین امروزه.»مرد گفت: «پس چرا رنگ نداره؟»صاحب مغازه گفت: «گوشت خوب همیشه صورتی رنگه.»مرد پرسید: «کباب حاضر کرده‌ین؟»صاحب  مغازه گفت: «بله» و خم شد و دیس بزرگ گوشت را بیرون آورد و روی یخچال  گذاشت. مرد خم شد وبو کرد و بعد در حالی‌ که نگاه دیگری توی ویترین  می‌انداخت، عقب‌تر رفت و مرد آشپز را نگاه کرد که پشت ویترین شیشه‌ای غذا  سرخ می‌کرد. هنوز تصمیم نگرفته بود و اکراه و نفرت صورتش را پر کرده بود.  به طرف در رفت، ولی ناگهان تغییر عقیده داد و به صاحب مغازه گفت: «یکی از  این کباب‌ها را برای من سرخ کنید.»صاحب مغازه با سر اشاره کرد و یکی از کباب‌ها را برداشت.مرد  گفت: «با دست نه آقا، با دست نه قربون.»صاحب مغازه دست‌پاچه شد و کبابی را  که برداشته بود کنار گذاشت، و با یک دستمال کاغذی کباب دیگری را گرفت و به  طرف آشپز رفت.مرد هم‌چنان که دیگران را عقب می‌زد به ویترین آشپزخانه  نزدیک شد و به مرد آشپز گفت: «لطفاَ اول این تابه‌تان را تمیز کنید و بعد  با کره سرخ کنید.»آشپز قدری روغن توی تابه ریخت. وقتی روغن به جوش آمد، با  کفگیری که به‌دست داشت، تندتند روغن‌ها را جمع کرد و تابه رنگ سفید پیدا  کرد. صاحب مغازه یک قالب کره آورد و آشپز آن را خرد کرد توی تابه و منتظر  شد تا کره آب شود، بعد گوشت را توی تابه انداخت.مرد به صاحب مغازه گفت: «یک نون خوب سوا کنید.»صاحب مغازه نان سفیدی در‌آورد. مرد گفت: «نون تازه ندارین؟»صاحب مغازه گفت: «اینا همه‌شون خوبن آقا.»مرد گفت: «نونی که برشته و خوب پخته شده باشه.»صاحب مغازه چند نان را روی پیشخوان گذاشت و گفت: «لطفاَ خودتون سوا کنین.»و  برگشت با اشاره چشم به آن‌هایی که تازه وارد مغازه شده بودند و ساندویچ  می‌خواستند فهماند که چند دقیقه‌ای صبر کنند. مرد نان‌ها را جلو و عقب زد و  نان برشته‌ای انتخاب کرد و به ساندویچ فروش گفت: «خمیرشو در بیارین.»صاحب  مغازه نان را تمیز کرد و به طرف آشپز برد. مرد باز پشت ویترین آشپز رفت و  گفت: «هله‌هوله توش نریزی‌ها.»آشپز با سر اشاره کرد و بعد کباب را آرام  داخل نان گذاشت.مرد گفت: «چند قطره آبلیمو هم روش بریز.»آشپز، کمی  آبلیمو روی کباب ریخت، کاغذی دور ساندویچ پیچید، آن‌را توی بشقاب گذاشت، و  به طرف مرد دراز کرد. مرد بشقاب را گرفت و آمد روی یخچال گذاشت و به صاحب  مغازه گفت: «چقدر شد.» صاحب مغازه با لبخند گفت: «هر چی شما لطف کنین.»مرد  کیفی بیرون آورد و یک ده تومنی روی میز گذاشت و بعد به‌طرف ویترین رفت و  یک دو تومنی هم به طرف آشپز دراز کرد و بعد آمد طرف یخچال و ساندویج را از  توی بشقاب برداشت.مشتری‌ها در حالی که بی‌صدا و با ولع زیاد ساندویج می‌خوردند، او را تماشا می‌کردند.مرد  چند بار مغازه را بالا و پایین رفت. انگار فکرش جای دیگر بود و خیلی دلخور  وعصبانی به نظر می‌آمد. بعد یک مرتبه متوجه ساندویج شد و نگاه غریبی به آن  کرد. انگار موش مرده‌ای را به دست گرفته با عجله به گوشه مغازه رفت، با پا  در ظرف آشغال را کنار زد، ساندویج را انداخت توی ظرف آشغال و در مغازه را  باز کرد و رفت بیرون.1343بیمارستان روزبهنویسنده: غلامحسین ساعدیحروفچین: شراره گرمارودی </description>
                <category>radiobeshno</category>
                <author>radiobeshno</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jun 2018 11:59:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>