<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بی اسم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Besm</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:31:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4874166/avatar/rzYJri.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بی اسم</title>
            <link>https://virgool.io/@Besm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-xwoodgwuk1fr</link>
                <description>الان که دارم این رو می‌نویسم همزمان به آهنگ No God&#039;s No masters از arch enemy گوش می‌دم و در عین حال عصبی و ناراحتم.عصبی از اینکه چرا بین این همه آدم، من توی خونه‌ی شما بدنیا اومدم؟ چرا باهاتون ارتباط خونی دارم؟ عصبی از اینکه حالا که بدنیا اومدم و باهاتون ارتباط خونی دارم، چرا اینقدر باهاتون فرق دارم؟ عصبی از اینکه این همه ناسازگاری و رنج چه معنایی داره؟ ناراحتم از اینکه هیچ معنایی نداره و همه چیز برمبنای تصادفه. از اینکه زندگی رقت‌انگیز من هیچ معنایی رو در خودش نداره که بهش دلخوش باشم ناراحتم. می‌ترسم که عمر رقت‌انگیز من به اسیر بودن در دست‌های شما خلاصه بشه. می‌ترسم اگر از شما جدا بشم خوشحال نشم، چون وارد محیطی به نفرت‌انگیزیِ محیط شما میشم‌. الان که به اینجا رسیدم بغض کردم و آهنگ Fight like Gods از Chelsea wolf هم پلی شد.کاش حداقل بتونم فکر کنم که من مقصر همه‌ی این ماجراهام. اینکه شما سلطه‌گر، متحجر، جاهل و متخاصم هستید تقصیر خودمه. تصورم اینه که اگر اینطوری فکر کنم، حالم بهتر میشه. مثلا اگر به تناسخ و کارما و این چیزها معتقد باشم و هر جوری شده به یقین برسم که در زندگی قبلی‌ام همین بلاها رو سر یه نفر دیگه آورده بودم و الان اون بلاها و رنج‌ها به سمت خودم برگشتند، فکر کنم از عصبانیت و ناراحتیم کاسته میشه، چون دیگه حس نمی‌کنم حقم خورده شده یا داره بهم ناروا میشه. فرضم این خواهد بود که دارم تقاص گناهانم رو پس می‌دم پس حقمه و تحمل می‌کنم.این آهنگ زیادی هدفم از نوشتن این متن رو داره منحرف می‌کنه. همون آهنگ قبلی بهتر با احساسات فعلیم هماهنگ بود. انگار این آهنگ من رو بیشتر مستأصل می‌خواد و به درماندگیم دامن می‌زنه و اینکه &quot;من قربانی هستم&quot; رو بیشتر می‌خواد تغذیه کنه و بیشتر یادم می‌اندازه که زندگی من چقدر تاریکه. در حالی که قبلیه کاملا برعکس، انگار داشته بهم روحیه می‌داده و تشویقم می‌کرده که درمانده نمونم و تسلیم نشم و امید داشته باشم که می‌تونم از این باتلاق خارج بشم و خودم رو از زنجیری که این موجودات عجیب غریب و نامفهوم دست و پام رو باهاش بستند رها بشم و بعدش راهی که از اول مال من بود رو برم. راهی که با شخصیت و استعدادهام هماهنگه و من بهش تعلق دارم. راهی که به خونه‌ی اصلیم می‌رسه.بیخیال حس می‌کنم این آهنگ خیلی احساساتم رو عوض کرد برای همین دیگه نمی‌تونم چیزی که می‌خواستم بنویسم رو بنویسم. چون الان آروم‌تر از چیزی‌ام که بتونم نفرت‌پراکنی و تخلیه‌ی خشم کنم. پس تا همینجا کافیه.</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 01:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-cnw5gquizp9i</link>
                <description>هروقت توی این خونه میام، بیشتر اشتباهات گذشته‌ام رو درک می‌کنم و بیشتر دلایلشون رو لمس می‌کنم و به خودم حق هم می‌دم که مرتکبشون شدم. چرا توقع دارید توی باتلاق یه گل رشد کنه؟ اینجا همه چیز سیاهه و بوی گند می‌ده. بوی گند حماقت و وحشیگری و استرس. اون هم به درجات بالایی از اونها.فقط حدود ۶ ماهه که از این محیط مسموم دور شدم و هروقت به اجبار پام رو بهش می‌رسونم، بیشتر متحیر و متعجب میشم که من چطور داشتم دووم می‌آوردم؟ آیا بدتر از این شرایط هم ممکنه شرایطی به وجود بیاد؟ و این در حالیه که در محیط جدید هم تحت فشارم و همین فاجعه‌ی محیط قبلی رو بیشتر نشونم می‌ده.اینکه تو زندگی رو چقدر قابل تحمل می‌بینی، خیلی بستگی به زندگی‌های مختلفی داره که با چشمت دیدی و روزی لسمشون کردی‌. منی که الان در یک محیط بهتر از محیط قبلی دارم به سر می‌برم، اگر به هر دلیلی مجبور بشم به محیط قبلی برگردم، فکر می‌کنم احتمالش هست که دست به خودکشی بزنم. چون الان این خونه بیشتر از سابق بهم حس بدبختی و رقت رو می‌ده. و الان می‌فهمم که چرا اینقدر کم‌توقع بودم و بدبختی‌هام رو کمتر از چیزی که هستند می‌انگاشتم و بیش از آنچه باید مبارزه نکردم. چون مثل یه ندید بدید خودم رو توی انزوا و چهار دیواری که همواره بسته‌ست و تاریکه حبس کرده بودم و فرصت نداشتم تا درگیر مقایسه‌ها بشم و بفهمم بسیار بدبخت‌تر از چیزی هستم که تصور می‌کردم.اون حس پوچی و عذابی که به آدم دست می‌ده لزوما بخاطر حس خوشبخت نبودن نیست. درواقع خیلی هم مهم نیست که تو چقدر خوشبختی. اصلا فکر نکنم مقوله‌ی خوشبختی چیز حیاتی و فوق‌مهمی برای انسان باشه. مثلا اکثرا تصور می‌کنند زنان بخاطر تمایل قوی به زیبا بودن، خودشون رو زیر تیغ جراحی می‌اندازند، اما واقعیت اینه که نه زیبا بودن، بلکه فرار از حس معمولی نبودن و افتضاح بودنه که وادارشون می‌کنه دست به وحشتناک‌ترین کارها بزنند. شاید آدم‌ها اونقدرها که فکر می‌کنیم، کمالگرا و ایده‌آلگرا و زیاده‌خواه نیستند و صرفا می‌خوان از حس افتضاحی که گریبانگیرشون شده خلاص بشن، چون می‌دونند نسبت به بقیه افتضاح‌ترند و می‌تونند بهتر از این باشند.</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 18:19:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-iefaltohv7iq</link>
                <description>خیلی ناراحتم. خیلی چیزها اذیتم می‌کنه‌. تقریبا همه چیز. چیزهایی که بخش اعظمشون از اراده‌ی من خارجند و برای اصلاح کردنشون باید کلی هزینه بدم. هزینه‌هایی که نمی‌تونم بدم. یا حداقل به تنهایی نمی‌تونم بدم‌. همه نوع هزینه نه فقط مالی. خیلی چندشه ولی بغضم می‌گیره وقتی یادم میفته برای یک کار بدیهی پنج ماهه معلقم و به فردا و پس فردا کردن‌های کسانی که بنظرشون من حاشیه‌ام وابسته موندم‌.مدام می‌ترسم که نتونم خودم رو از این محیط آزاردهنده دور کنم. و وقتی بهش فکر می‌کنم، با مشاهده‌ی محتوای ذهنم، یهو می‌بینم یه هیولا شدم که می‌خواد از هرکسی هزارتا استفاده برای رسیدن به مقصد خودش بکنه و ارتباطاتی که یکم پیش قطع کرده بود رو می‌خواد دوباره احیا کنه که شاید یه جایی بدردش بخورند.جدیدا خیلی به چیزی که هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم روزی بخوام انجامش بدم (جالب نیست بگم چیه) فکر می‌کنم. حس می‌کنم با پیدا کردن گزینه‌ی مناسبش می‌تونم خودم رو هر جوری شده از اینجا خلاص کنم. البته بخاطر ماهیت اون کار توی این کشور، اگر انجامش بدم حالت دیگه‌ای هم داره که همین باعث میشه به این فکر کنم که آیا شدت خطرناکی حالت دومش می‌ارزه که بخوام ریسکش رو به جون بخرم؟ اینجوری بگم که اگر این کار رو بکنم یا قراره نجات داده بشم و همه چیز مرتب بشه یا اینکه کلا همه چیز تموم میشه و من بدبخت‌تر از سابق‌.یه بار داشتم جهت آشنایی و مرتب کردن افکارم و اطمینان حاصل کردن از این تصمیم براش اقدام می‌کردم. البته اقدام کلمه‌ی درستی نیست، من صرفا می‌خواستم بیشتر آشنا بشم و مطمئن بشم از افکارم. نتیجه‌اش این شد که خیلی ترسیدم. حس کردم نمی‌تونم از پسش بربیام. ولی خب باز هم این رو جزو آپشن‌هام برای خلاصی از این جهنم (واقعا جهنم) قرار می‌دم. یعنی گزینه‌ی آخرم خواهد بود. البته نه گزینه‌ی آخرم یک چیز دیگه‌ست، این گزینه‌ی یکی مانده به آخرم خواهد بود احتمالا.اینکه زندگیت جوری باشه که مجبور باشی فقط برای چیزهایی مثل بقا داشتن (و نه کیفیت بقا) تلاش کنی و کل افکار و اعمالت صرف این هدف بشن، همیشه برای من چیز جالبی بوده و حتی وقتی سنم کم بود و بچه‌ بودم تحت تاثیر فیلم‌ها و سریال‌هایی که می‌دیدم، راجع بهش خیالپردازی می‌کردم. هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم که ممکنه در واقعیت هم تجربه‌اش کنم. جالب.امروز وقتی توی اتاق داشتم زبان می‌خوندم و صدای تو که از اتاق بغلی می‌اومد رو شنیدم که داشتی صحبت‌های آزاردهنده و رو اعصابت رو می‌کردی، ناخواسته مجبور شدم کارم رو ول کنم و به شنیدن صحبت‌هات بشینم. حس کردم در همین لحظه بهتر شناختمت. نه اینکه قبلا این خصوصیاتت رو بلد نبوده باشم ها، چرا می‌دونستم اینجوری هستی ولی چطوری بگم؟ انگار طریقه‌ی تحلیل و نگاهم به این خصوصیتت تغییر کرده و رک شده. قبلا به نادانی و نگرانی و خیرخواهیت ربطش می‌دادم ولی امروز کاملا جدی به عقده‌ها و اینسکیوریتی‌هات ربطش دادم و حس کردم این سبک نگاهم دقیق‌تره‌. قبلا جرأت نداشتم اینجوری درمورد تو فکر کنم. فکر کنم از بس بهم این حس رو دادی که من برات فقط یه حاشیه‌ام و مدام کارهام رو به تعویق می‌انداختی و بهونه می‌آوردی و در هیچ یک از مجموعه‌ی اولویت‌هات نبودم و مشکلاتم رو کوچیک می‌کردی در صورتی که با بقیه کاملا برعکس بودی، کم کم ازت زده شدم. البته نه این توصیف درست نیست. فقط انگار اون تابویی که درمورد تو توی ذهنم ساخته بودم تضعیف شده. انگار دیگه به اندازه‌ی قبل مقدس نیستی و با شکاکیت بهتری می‌تونم درموردت فکر کنم. طریقه‌ی فکر کردنم احتمالا دیگه بسته نیست و واقعیه.وقتی داشتم به حرف‌هات گوش می‌دادم، از فرط حرص و فشاری که بهم دست داد نتونستم مثل همیشه نادیده بگیرم و توی سیو مسیج‌های تلگرامم نوشتم: &quot;خیلی دوستت دارم جوری که ترجیح می‌دم خودم اول بمیرم تا اینکه شاهد مرگت باشم. اما آیا چقدر لیاقتش رو داری؟ بین این همه آدم توی جهان، قطعا تو لیاقتش رو نداری.&quot; بعد هم نوشتم خیلی عجیبه. فکر کن بین این همه آدم کسی رو بیشتر از همه دوست داشته باشی که بهت آسیب می‌زنه و اعمال محدودیت می‌کنه و با کارهاش تو رو بدبخت‌تر و فرسوده‌تر و افسرده‌تر بار میاره و حتی از ۱۲ سالگی تا الان بالای ۳ بار بهت گفته می‌خوای خودکشی کنی بکن برای کسی مهم نیست ولی تو همچنان کابوس از دست دادنش رو هر شب می‌بینی و تصور زندگیِ بدون اون برات تجسم شکنجه‌های روانی کلانه. فقط چون ارباب مهربون‌تریه و با ملایمت و با چاشنی دلسوزی (ظاهری) اعمال قدرت می‌کنه بهت.</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 19:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-iib9axfiyjij</link>
                <description>نیاز داشتم چیزهایی که اون سری نوشته بودم و بعد اونها رو همراه با خود اکانت حذف کردم رو دوباره بفرستم چون حوصله ندارم باز هم چیزی بنویسم. یکسری چیزهایی نوشتم و بعد پاک کردم چون حس بدی بهم دادند. دیدم نمی‌تونم چیز کمک‌کننده‌ای بنویسم و از طرفی نیاز دارم کسی بدونه که الان چه حس و حالی دارم. چیزهایی که امروز نوشتم و پاک کردم، بهم حس دراماتیک بودن و قربانی‌نمایی و اینجور چیزها رو دادند بخاطر همین حس مزخرفی گرفتم. چیزهایی که اردیبهشت ماه اینجا نوشتم و منتشر کردم این حس رو ندادند البته بجز یکیشون که آخرین پست بود و توش گفته بودم فلان و بهمان که خیلی ساده و بدیهی هستند برای من ماورایی بنظر میان که خب الان ادیتش کردم. البته از اول هم دلم می‌خواست دوباره بفرستم ولی حس می‌کردم چون در همین لحظه نوشته نشدند، شاید فرستادنشون لازم (و جالب) نباشه اما الان کلا فرصت خوبیه. به هرحال.عکس نامرتبط۴۰۵/۲/۱۱در وضعیتی قرار دارم که به خودم قول دادم که اگر چیزی طبق میلم پیش نرفت و به هر نحوی نتونستم درستش کنم، خودکشی می‌کنم. البته که این تصمیم رو از خیلی وقت پیش شاید ۱۱ سال یا حتی بیشتر گرفته بودم که در یک زمان معین اگر نشد و نتونستم، مشکلی نیست. آپشن خودکشی رو هم دارم. اون زمانی که تعیین کرده بودم گذشت و من باز هم به خودم فرصت دادم اما به گمانم براساس شرایط فوق وحشتناک این روزهام این آخرین فرصته و بعدش زندگیم از این رو به اون رو یا به شکل مثبت یا منفی میشه. اگر منفی شد مشکلی نیست می‌تونم خودکشی کنم. مطمئن نیستم این یه قول و قرار جدی و صادقانه‌ست که با خودم بستم یا یه روش تسکین دهنده برای ادامه دادن؟ شاید من خیلی ساده‌لوحم که زندگی رو اینقدر ساده گرفتم و شاید آپشن‌های پیچیده‌تر و سرنوشت‌ساز دیگه‌ای هم داشته باشم که هنوز کشفشون نکردم. به هرحال اگر چیزی طبق مراد پیش نرفت و من همچنان به شکل رقت‌انگیز به ادامه دادن ادامه دادم... امیدوارم هیچوقت به این نقطه نرسم.ترسم بیشتر از خود ادامه دادن، از تبدیل شدن به شخصیتیه که از اون متنفرم و برای نزدیک نشدن حتی بهش خودم رو در چه دردسرهایی که ننداختم. نمی‌خوام به این شخصیتی که سرنوشت ترحم برانگیز و حال بهم زنش رو پذیرفته و زمانش رو به واسطه‌ی کارهای چرت و پرت برای فراموش کردن زخم‌ها و بدبختی‌هاش هدر می‌ده و یا مثل بقیه با بدبختی‌هاش جوک و پرت و پلا میگه تبدیل بشم. در هر صورت این راه و روش من چه صادقانه و تعهدوارانه باشه چه یک راه تسکین‌دهنده و خودفریبی باشه، خوشحالم که اقلا توی دنیا آپشنی مثل خودکشی وجود داره که هنگام خالی کردن بهش فکر کنی. مطمئنم اگر این گزینه وجود نداشت زندگی خیلی سخت‌تر و اذیت‌کننده‌تر می‌گذشت.در جایگاه و شرایطی نیستم که راجع به این امور بنویسم و برای توضیح دادنشون انرژی صرف کنم. کل وقت و انرژیم باید صرف تنها (و شاید آخرین) امید عمرم بشه اما به قدری استرس‌های بلند و طاقت‌فرسا ذهن و روانم رو آشفته کرده که کاری جز فکر و خیالپردازی نمی‌تونم انجام بدم. خیلی استرس دارم و خیلی می‌ترسم. ولی خب همچنان مشکلی نیست چون به هرحال آپشن دیگری به اسم خودکشی داریم؟حقیقت از بین تمام راه‌هایی که هست خودکشی یه پوزخند به همشون هست و شاید بشه تاکید کرد مغرورانه‌ترین چیزیه که در اختیار داریم. برخلاف اینکه به صورت عوامانه گفته میشه که خودکشی از ضعف و دوست نداشتن خود ناشی میشه، بنظرم حامل عزت نفس زیادیه چون فرد اجازه نداده وقتش رو در این دنیای رقت‌انگیز و پر از مشقت تلف کنه و الکی تحقیر بشه.۴۰۵/۲/۱۶مدام تصویر احتمالی ترسناک آینده لا به لای شنیدن صداهای منفور اطرافم جلوی چشمم و توی ذهنم مثل یه فیلم حوصله‌سربر و بی‌معنی به حد تهوع ظاهر میشه و هر بار که به صورت چرخه‌وار ظاهر شد، احساس ترس و درماندگی هم از راه می‌رسند و در نهایت وقتی این احساسات به مرحله‌ی عمل منجر شدند با رفتارها و حرف‌هایی مواجه میشم که انگار چه خبره؟ من کی‌ام و چی می‌خوام؟ چرا باید این دغدغه‌ها رو داشته باشم؟ چرا اینقدر بیکارم؟ چرا عادی نیستم؟ و بدینگونه شبیه گوسفندی بنظر می‌رسم که در پی صعود به قله‌ها و کسب امتیازات و ویژگی‌های انسان‌ماننده. انگار کسی هستم که در انتظار یک چیز فوق‌محال و ممنوع برای گونه‌ی خودمم. و به قدری این پروسه همراه با واکنش‌های قاطع و جدی با تمسخره که حتی خودم هم لحظاتی به شک میفتم.هیچکس متوجه این فاجعه نیست و بدیهی‌ترین کارها اعم از خوردن و خوابیدن مستقیم در حد کفایت تلقی میشه چون زندگی حیوانی پذیرفته‌ترین شکل از زندگی بنظر می‌رسه و کوچکترین ردی از زندگی محترمانه خواستن به سخره گرفته میشه اما نه از این لحاظ که چیز حقیریه بلکه کاملا برعکس برای اینه که تصویر حیوانی‌ای که از خودشون دارند توی ذهنشون نفوذ کرده و توانایی تصور زندگی‌ای فراتر و با عزت‌تر و محترمانه‌تر از اون، بلندپروازی و خلاصه یک چیز دور و حتی جرم بنظر میاد.حس می‌کنم به اشتباه در یک دیوانه‌ خانه‌ی بی در و پیکر و قانون افتادم که نه در و پنجره‌ای داره و یه اتاق بسته‌ست که این دیوانه‌ها هم اجزای جدایی‌ناپذیری ازش هستند و به صورت ذاتی بهش وصلند و من نمی‌دونم چطور توش گیر افتادم. شاید روح یه انسان دیگه‌ام که در راستای تقاص گناهانم در این بدن حلول کرده چون اینقدر بیگانگی با این محیط و این آدمهای کوچیک با هیچ فکر دیگه‌ای قابل توجیه نیست.این مجموعه‌ی موانعی که برای خلاصی از این شکل رقت‌انگیز از زندگی وجود داره، گره‌هاش به شدت درهم و برهم و گیج‌کننده درهم پیچیده شدند که وقتی به راه حل فکر می‌کنی، هر راه حلی رو در مقابل خودت می‌بینی چون از همون چارچوب اومده. همه‌ی اینها در کنار هم تو رو به این سوال می‌رسونند که بهتر نیست دهنت رو باز کنی و تفنگ رو طرف دهنت بگیری و یه تیر بزنی و تمامش کنی؟ و خنده‌دار اینجاست که مانع فقط همین‌ها نیست و خود این ترس‌ها و فکرها که ساعتها ذهن رو با خودشون درگیر می‌کنند و به عمق مسائل راه پیدا می‌کنند هم اثر امتناعی خودشون رو ایجاد می‌کنند و در نهایت خیالات فاصله‌ی تو رو با واقعیات شکل می‌دن و زمانی که همه چیز بر باد رفته و از سرت گذشته باشه میندازنت توش و تو می‌مونی و عالمی از ترس‌ها و نگرانی‌های هدر رفته که فقط آثارش زجرت می‌دن. زندگی حال بهم زن و غیرقابل تحملیه بخصوص که بخش اعظم این موانع به اجبار و بیرون از خودته و فقط با چنگ و دندون می‌تونی از دستشون (یا با دستشون) خلاص بشی.۴۰۵/۲/۱۹آیا اون تجسم کسی هست که من از تبدیل شدن بهش می‌ترسم؟وقتی حرف می‌زد انگار بیشتر داشت برای خودش مرور می‌کرد‌. وقتی درمورد خودش می‌گفت، بیشتر از اینکه در حال معرفی کردن خودش باشه، انگار بیشتر می‌خواسته خودش رو بشناسه یا اقلا باورهاش رو برای خودش به تثبیت برسونه. انگار زیاد مخاطب براش مهم نبوده و بیشتر شبیه کسی بود که در حال نامه‌نگاریه.وجوه اشتراک زیادی حس کردم باهاش دارم. تجربیاتمون خیلی شبیه به هم بود هرچند این تجربیات رو همه‌ی همجنس‌های اطرافم دارند اما چیزی که باعث شد با این یکی حس شباهت بکنم این بود که برخلاف بقیه به این وضعیت معترض بود و همین اعتراض و درک اشتباه بودن شرایط، آسیب‌های بیشتری نسبت به بقیه‌ی همجنسانی که از این درک برخوردار نبودند بهش زده بود. اگر معترض نبود و خودش رو با این شرایط وقف می‌داد و اونها رو به بخشی از باورهاش تبدیل می‌کرد قطعا از رنجش به مراتب کاسته می‌شد اما اینجوری هم نبود که در راستای این اعتراض مبارزاتی کرده باشه بلکه خودش هم مثل بقیه وقتی موقعیتش پیش می‌اومد به اجبار سر خم می‌کرد اما حس کسی رو هم داشت که با بازی در زمین همین شرایط در نهایت از این وضعیت خلاص خواهم شد. وقتی بهش نگاه می‌کردم، تمام کاری که انجام داده بود یا می‌داد، فرصت دادن‌های از سر اجبار و تبدیل کردنشون به یه نوع فرار بود. درواقع شباهت اصلیش با من همین حس حرص و فشار و عصبانیته که هنوز هم اثراتش توی وجودش هستند. به هرحال این صدا توی ذهنش پخش می‌شد که مبارزه و اعتراضات مرگ‌بار دردسر دارند و از طرفی اگر صورت نگیرند من بیشتر آسیب می‌بینم و کل زندگیم در سیاهی و افسردگی غوطه‌ور میشه پس چه بهتر راه دیگه‌ای برای حس خوب و خوب شدن حالم پیدا کنم؟برای همین تمام تمرکزش در راستای داشتن حال خوب، محدود شده بود به پادکست‌ها و کتاب‌های انگیزشی و روانشناسی زرد و ورزش و تغذیه‌ی خوب و فیلم‌های روانشناسانه و امید و سرمایه‌گذاری روی دخترش که تجربیات گذشته‌ی خودش رو لمس نکنه. و حتی همین توصیه رو هم به منم کرد. وقتی شرایطم رو براش توضیح دادم و تنها راه حلم رو بهش گفتم، بهم نگفت فقط کارت رو بکن و از اینجا برو، درواقع بمون هم نگفت. دلیلش واضحه. وقتی خودش نرفت و موند و ترسید و تحمل کرد، اگر بهم می‌گفت نترس و برو و کارت رو بکن، خب قطعا حجم عظیمی از مسئولیت‌ها و ترس از وقوع دردسر از طرف مردمی که تنها زبان موردتسلطشون زبان درندگی و وحشیگریه حس می‌کرد. برای همین فقط گفت درست رو بخون، ورزش کن و به پوستت برس و غذاهای سالم بخور و فیلم و پادکست (البته انگیزشی!) گوش بده و برای حال خوبت تلاش کن و از اینجور توصیه‌ها.اما من نمی‌تونم مثل اون باشم. اون در عین رنجیده بودن، دوستانه و خندان و صمیمیه، یا بهتره بگم طبع و ذاتش اینجوریه که دپرس بودن و مدام در سوگ چیزی بودن رو نمی‌پذیره و و براش قابل تحمل نیست و از طرفی در خوب کردن حالش هم استاده. البته در یک حد سطحی اما طولانی. چون همیشه بین این احوالات خوب، غم و حرص و غصه هم می‌زنند بیرون و این رو با نشون دادن حس نفرتش از سیاهی گذشته و این مردم و سرزنش و ملامت کسانی که در مقابل این سیاهی نه نگفتند (عموما زنان) و چه بسا کمک هم کردند بروز می‌داد. زخم‌هاش هیچکدوم خوب نشدند بلکه فقط بی‌خیالی و بی‌اعتنایی‌ای با لباس &quot;من اونها رو بخشیدم&quot; وجود داشت اما زمانی که با همین مسائل و آدم‌ها روبرو می‌شد برای دقایقی فشارها رو خالی می‌کرد و بعد باز هم خوب می‌شد.اما من اینجوری نیستم. من بلد نیستم داخل باتلاق دنبال حال خوب برم. من نمی‌تونم در این حد از وضوح خودم رو گول بزنم، چون خوشحال بودن توی باتلاق غیرممکنه و برای همین هیچوقت خوشحال نیستم. من نمی‌تونم در عین حال که براساس امیال آدمهای کوچیک قدم برمی‌دارم خوب باشم و نمی‌تونم در جایی که دشمن با یک برنامه‌ی از پیش تعیین شده رئیس و برنده‌ست، مثل آدمهای عادی برخورد کنم و آزار و اذیت‌های از سر لذت رو نادیده بگیرم. من نمی‌تونم برای یک سوپرمارکت رفتن چونه بزنم و نمی‌تونم بخاطر بیرون بودن چندتا تار مو به بهانه‌ی کلمه‌ی چندشی مثل &quot;ناموس&quot; دستور بشنوم و فرمانبرداری کنم. من نمی‌تونم بخاطر تن ندادن به خواسته‌های اونها و حفظ حس سرکشی و دچار نشدن به حس مطیع بودن، بیشتر از این خودم رو خونه‌نشین کنم و ۲۴ای و تا آخرین ثانیه‌ی مرگم به دنیای تخیلات پناه ببرم. من نمی‌تونم ترس و لرزهای ناشی از شکاکیت‌های فراوان و بیمارگونه رو بیش از این تحمل کنم. من نمی‌تونم در جایی که از قبل برنامه‌ریزی شده که یک برده و مطیع و توسری‌خور باشم، تظاهر به راضی بودن و حال خوب داشتن بکنم یا از اون بدتر خودم رو در همین راستا فریب بدم.من هیچ یک از کارها رو نمی‌تونم و نمی‌خوام که انجام بدم. ادامه دادن در باتلاق برام ترسناکه اما ادامه دادن در باتلاق در حالی که به خرسندی و حال خوب تظاهر می‌کنم تهوع‌آوره. چون مگه غیر از این نیست که من این سرنوشت رو پذیرفتم؟ روبرو شدن با چیزهای منفور مسبب ناخوشی احواله، پس خوب بودن حال مگر چیزی جز پذیرفتن و کنار اومدن با شرایطه؟ و برای همین آپشن‌های محدودتری دارم. وقتی به این فکر می‌کنم که چقدر با فشار و محدودیت سر چیزهای خیلی بدیهی مواجهم، اون آپشن خودکشی‌ای که واسه خودم به رسمیت شناختم، توی ذهنم شانس و احتمال بیشتری پیدا می‌کنه. وقتی چیزهای ساده هم اینقدر ماورایی بنظر می‌رسند، خب چرا خودم رو نکشم و پرونده‌ی این زندگی مملو از وحشت و رقت رو برای همیشه نبندم؟ مگه زندگی همراه با توسری‌خوری و حقارت و خودفریبی چه لذت و ارزشی داره که برای تجربه‌ی اون، بشه نیستی رو رد کرد؟خیلی حرص داره که یه مشت آدم کوچیک و حقیر و ابله بخوان سرنوشت و زندگیت رو تعیین کنند و احتمال موفقیتشون بالا باشه و مجبورت کنند هزینه‌ی فراوان و سختی بدی تا جلوشون رو بگیری و همیشه صد قدم عقب‌تر بودن رو تحمل کنی..</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 15:35:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط یه متن حوصله‌سربر</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%B1-n0akfaew9skr</link>
                <description>دارم به این فکر می‌کنم که وقتی با کسی در ارتباط نیستم و تنهام چقدر ذهنم آزادتره و آرامش بیشتری دارم و حس توی قفس بودن رو ندارم با اینکه تو قلب قفسم. وقتی با کسی در ارتباط نیستم حس می‌کنم جای رشد بیشتری دارم. یعنی کلا هر بار که با کسی ارتباط مداومم شروع می‌شد، ناخودآگاه حس می‌کردم که باید یکسری کارها رو به تعویق بیندازم چون وقت نمیشه. این سریال رو فعلا نمی‌تونم ببینم (کلا بلد نیستم روزی یه اپیزود ببینم) و فعلا نمی‌تونم فیلم ببینم چون واقعا سخته فقط یه فیلم ببینم و دوست دارم روزی دو سه تا فیلم ببینم و روزهای بعدش رو هم به همین صورت طی کنم. اکثر فیلم‌ها و سریال‌هایی که دیدم، زمانی دیدمشون که کاملا تنها و فاقد ارتباطات بودم (که البته کاملا دوره‌ایه. یعنی ممکنه یکی دو هفته رو به همین منوال بگذرونم و بعدش تا مدت‌ها بیخیالی دوباره تکرارش کنم) حتی کتاب‌هایی که می‌خوندم و پادکست‌ها و یا مناظره‌هایی که توی یوتیوب گوش می‌دادم و چیزهایی که سعی می‌کردم یادشون بگیرم و خیالپردازی‌ها داستان‌پردازی‌ها و... هم همینند. برای همین میگم ارتباطات بهم حس خفگی و مزاحمت می‌دن. شاید چیز خوبی نباشه ولی من از اونهام که توی ارتباط و دوستی با یه نفر خیلی صمیمانه و نزدیک پیش می‌رم (البته نه واقعا، این خیلی حرف درستی نیست بلکه اونها خودشون اینجوری‌اند و من فقط مقاومت خودم رو از دست می‌دم و همراهیشون می‌کنم (حوصله نداشتم ادیت کنم برای همین پرانتز باز کردم) و همه چیز رو فانتزی و رویایی می‌کنم و جوری درموردش اطلاعات جمع می‌کنم که انگار چند ساله می‌شناسمش (البته جالب اینجاست که طرف مقابل هم معمولا همینه) و بعد اینقدر و اینقدر کنکاش می‌کنم و کنجکاوی‌هام رو تغذیه می‌کنم که در نهایت به ناامیدی می‌رسم و یکم به تدریج توی چشمم کوچیک و کوچیک‌تر میشه که البته در طول این فرایند من وارد انکار و توجیه میشم تا اینکه آخرش کلا محو میشه و من متوجه نمیشم چطور اینجوری شد. الان که دارم اینها رو می‌نویسم، به این فکر می‌کنم که من احتمالا هیچگاه قرار نیست یک دوستی یا ارتباطی تحت هر عنوانی به صورت بلندمدت داشته باشم. آدم‌ها توی زندگیم فقط میان و می‌رن که البته این اومدنه و رفتنه بیهوده نیست و من کلی تاثیرات ازشون گرفتم و می‌گیرم. یه بار یکی بهم گفت آدم توی تنهایی چیزی یاد نمی‌گیره که خب واقعا درست گفته. من به واسطه‌ی ارتباطات بسیاری از کمبودها و مشکلاتم رو فهمیدم و اینکه چی می‌خوام و چی نمی‌خوام رو هم فهمیدم و انواع آدم‌ها رو بهتر شناختم و چون با خیلی‌ها ارتباط برقرار کردم حس می‌کنم توی تحلیل آدم‌ها بد عمل نمی‌کنم و همچنین الان نسبت به قبل، همون اول می‌فهمم که این فرد آیا ممکنه بتونه با من یا من با اون ارتباط بگیرم؟ آیا شانس یاد دادن چیزی به من رو داره؟ از چه نوع و چه جنسی از آدم‌هاست و تا چقدر می‌تونم باهاش کنار بیام و... قبلا به محض اینکه از کسی ناامید می‌شدم یا ارتباطی خراب می‌شد، با خودم عهد می‌بستم که دیگه نمی‌خوام با کسی ارتباط داشته باشم و آدم‌ها مزخرف و آزاردهنده هستند و درود بر تنهایی و فلان... ولی خب همیشه این قول و قرارها رو زیر سوال می‌بردم و باز هم به ساختن ارتباطات جدید روی می‌آوردم. و همیشه هم وقتی شیفتگی رو تجربه می‌کردم، خیال می‌کردم این دوستی قراره طولانی باشه و حتی توی تخیلاتم در باب آینده هم راهشون می‌دادم. ولی خب در رابطه با سه نفر آخر (یا شاید هم همه) وقتی این داستان‌ها رو شروع کردم، می‌دونستم (ولی انکار می‌کردم) که این هم قراره مثل قبلی‌ها باشه و ناامیدم کنه یا خودم ناامیدش کنم و کلا تصورات همدیگه رو راجع به خودمون بهم بریزیم و... که در نهایت هم همین شد. از این به بعد دیگه خودم رو وارد این وادی‌ها نخواهم کرد که البته مطمئن نیستم چون خیلی ناخودآگاهانه‌ هستند. احتمالا باز هم قراره فکر کنم این دوستی بلندمدته و باز هم راجع بهش خیالپردازی کنم و باز هم قراره ناامید بشم و کلا زده بشه تو ذوقم. ولی چه اهمیتی داره؟ الان که فکر می‌کنم می‌بینم در این لحظه بابت هیچ یک از ارتباطاتم پشیمون نیستم چون خروجی بی‌فایده‌ای بهم ندادند. یعنی انگار یک جور سرمایه هستند برای آینده و به یک انسان پخته‌تر تبدیل شدنم‌. نمی‌دونم من بلد نیستم خوب منظورم رو برسونم ولی در کل منظورم اینه که آدم‌ها مثل یه کتابی چیزی هستند که همانطور که یه کتابی توجهمون رو جلب می‌کنه و برش می‌داریم که بخونیم، آدم‌ها هم هرکدوم که توجهمون بهش جلب شد سعی می‌کنیم به سمتش کشیده بشیم و همانطور که خیلی از کتاب‌ها هرچند که لزوما قرار نیست چیزهای بزرگ و شگفت‌انگیزی یادمون بدن اما در هر صورت احتمالا یه تاثیری هرچند بسیار ناچیز و کوچک رو ازشون می‌گیریم که شاید در گزینش کتاب‌های بعدی و طریقه‌ی سر و کله زدن با اونها کمکمون کنه، آدم‌ها هم باز همین هستند. یکم بالاتر گفتم که ارتباطات بهم حس خفگی و مزاحمت رو می‌دن چون مثلا بنا به شخصیت خودم و هماهنگی اون با آدم‌هایی که انتخاب می‌کنم، همه چیز سریع و غیرمنتظره و مداوم پیش می‌ره و همین باعث میشه که حجم زیادی از حواس و تمرکز و وقتم گرفته بشه و گیجم کنه و اجازه نده به کارهای مهمم برسم و یا بهتره بگم پروسه‌ی یادگیریم رو کندتر می‌کنه. ولی الان که تا اینجا پیش اومدم، بنظرم میاد که ارتباطات هم بخشی از پروسه آموزش و یادگیری هستند بخصوص که برای من هرکدومشون مقطعی و موقت هستند و اغلب سطحی پیش نمی‌رن و اصولا بخاطر همینه که تمام تمرکز و توجهم رو قورت می‌دن و باعث می‌شن نتونم کار دیگه‌ای انجام بدم. همانطور که فیلم‌ها هم یه دوره‌هایی تمام تمرکزم رو تصاحب می‌کنند. و کلا هم این طرز فکر امن‌تر و کمک‌کننده‌تره چون تو در این صورت بجای دلبستگی و انتظارات، همون اول فرضت بر اینه که این آدم فقط یه بخش از مطالعه‌ست. درواقع شاید اهمیت دیگه‌ای جز اینکه قراره بهت چیزی رو یاد بده نداره. یعنی شاید جایگاه خاص و همیشگی‌ای توی زندگیت نداشته باشه. البته نه چرت میگم چون این داستان‌ها ناخودآگاه شکل می‌گیرند و اگر بخوای همیشه با این فرض پیش بری همه چیز متناقض خواهد بود و کارش راه نمی‌افته و به هدف اصلی نمی‌رسی پس همون بهتر که واقعا ناخودآگاهانه عمل کنی و توی نقشت فرو بری (تجربه‌اش کنی) هرچند احتمالا گرفتن چنین فرضی و پیش رفتن با اون ممکنه ممکن نباشه. الان که فکر می‌کنم، واقعا خیلی چیز خوبی نیست اینکه در نهایت از خودت سردربیاری و همش بدونی داره چه اتفاقی میفته انگار که داری فیلم زندگیت رو می‌بینی. نمی‌دونم بنظرم یه جورایی حس پوچی می‌ده و نتایج خیلی جالبی نداره. وقتی داشتم این رو می‌نوشتم یه چیزی یادم اومد که گفتم در آخر بهش اشاره کنم ولی انگار کلا از حافظه‌ام پاک شد چون خیلی سعی کردم به یاد بیارم چی بود. حس می‌کنم چیز مهمی بوده. به هرحال اگر یادم اومد دوباره ادیتش می‌کنم اگر هم نیومد که هیچی. .</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 01:00:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همینجوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-mabcpieaatvt</link>
                <description>حس می‌کنم اینجا خیلی احساساتی و آسیب‌پذیرم جوری که اگر کسی که تمام نوشته‌های اینجام رو خونده باشه بیاد نوشته‌های جاهای دیگه‌ام رو بخونه، نمی‌تونه باور کنه که من همونم. البته درستش هم همینه که در هر جایی یه نسخه‌ای رو فقط از خودت به جا بذاری نه تمامشون. وگرنه واقعا از شدت تناقضات و پیچیدگی‌هایی که توی تک‌تک نسخه‌هات میشه پیدا کرد، از قضاوت در امان نخواهی بود. البته اگر برخلاف من نیاز ندارید که پابلیک منتشر کنید که یه بحث دیگه‌ست. نوشتن اینجا اصلا چیز بدی نیست (اگر خط فکری اکثریت آدم‌های ویرگول و قوانین ویرگول و اینکه نمی‌تونی آزادانه متنت رو منتشر کنی و باید اول ویرگول تایید کنه رو نادیده بگیریم) بلکه چیز خوبیه چون باعث شده احساساتم رو بنویسم و فقط به صورت ذهنی کنکاش نکنم. واقعا نوشتن و توصیف کردنشون به صورت نوشتاری حس تخلیه شدن رو می‌ده‌. هرچند خیلی چیزها رو نمی‌تونم بنویسم، نه چون هنوز آمادگی روبرو شدن با اونها رو ندارم بلکه دارم اما مشکل بخاطر محیط خود ویرگول هست. کاش اینجا جوری بود که آدم‌ها نمی‌تونستند باهمدیگه تعامل داشته باشند یا حتی شاید بگم همدیگه رو لایک کنند؟ صرفا می‌نوشتی و منتشرش می‌کردی. اینجوری هم خودت خودت رو تخلیه کردی و هم از طرفی می‌دونی که حالا اقلا یه نفر توی این محیط هست که اون رو خونده یا قراره بخونه. یعنی مشکل و ترسم بخاطر کامنت‌های قضاوتی و امثالهم هست. درمورد تلگرام که سالهاست داخلش چرت و پرت می‌نویسم، نمی‌دونم چرا نمی‌تونم از احساساتم حرف بزنم. یعنی کلا توی تلگرام که وارد میشم، انگار یه نسخه‌ی دیگه‌ای از خودم می‌بینم که با نسخه‌ای که اینجا توی ویرگول ساختم فرق داره‌. جاهای دیگه و توی محیط‌های خصوصی ایده‌ی جالبیه ولی مشکل اینجاست که دوست دارم بقیه بخونند که من چی نوشتم. یعنی درواقع نیاز دارم که بقیه حرف‌های من رو بخونند. نیاز دارم بقیه صدام رو بشنوند و یه نفر هم که باشه برام کافیه که بدونه چنین کسی توی کره‌ی زمین هست. یعنی کلا می‌خوام نامرئی نباشم (و همزمان می‌خوام باشم بیخیال).فکر می‌کردم قراره یه متن طولانی بشه و توش درمورد یه نفر حرف بزنم ولی حس کردم خیلی مسخره‌ست اگر این کار رو بکنم چون انگار اینجا بیشتر درمورد مسائل عاطفی نوشتم که حقیقتا حال بهم زنه و هیچوقت فکر نمی‌کردم مدام قراره درمورد این مسائل بنویسم آخه من اصلا آدم این چیزها نیستم. البته هستم یعنی هم هستم و هم نیستم. از این جهت هستم که این احساسات رو واقعا تجربه کردم و ازشون تاثیر گرفتم اما از این جهت نیستم که ورود بهشون و غرق شدن در اونها بهم حس مسخره‌ای می‌ده و باعث میشه حس کنم خودم نیستم. من واقعا حس می‌کنم آدم این مسائل نیستم. ولی حقیقت اینه که بیشتر چیزهایی که راجع به خودم شناختم از همین مسائل خط می‌گرفتند. بنظرم خیلی از خصوصیات و کمبودها و عقده‌های آدم‌ها رو میشه از طریق عمیق شدن توی فهم این مسائل شناخت. حالا اینکه چرا اصرار داشتم راجع به اون یه نفر و نیازهای خودم بنویسم و پابلیک منتشرش کنم رو نمی‌فهمم.اصلا چرا به نوشتن همین هم ادامه دادم وقتی هدف اصلیم از نوشتن این پست کنسل شده؟ به هرحال حیفه منتشر نشه به هرحال این هم یه متنه که توش معنا وجود داره و پوچ نیست.</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 22:18:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-dliezrmu5qtr</link>
                <description>از ارتباطات خیلی بدم میاد به راحتی تحت تاثیرشون قرار می‌گیرممدام ازشون فراری‌ام و در عین حال احساس نیاز شدیدی بهشون دارم. نه به این خاطر که حس تنهایی کلافه‌ام کرده که اصلا اینطور نیست، بلکه به این خاطر که انسان بدون ارتباطات و با تنهایی خورده میشه. تو نیاز داری از کسی کمک بگیری و برای همین باید ارتباطاتت رو قوی کنی تا از بقای خودت حفاظت کنی. آدم تنها و فاقد ارتباطات و دوستی در آسیب‌پذیرترین حالت ممکنش قرار می‌گیره و به مرز استیصال می‌رسه و هیچ جا نیست که بهش پناه بیاره و متاسفانه ارتباطات به سرعت و زمانی که کمک‌ها رو گدایی می‌کنی شکل نمی‌گیرند. تو اول باید چیزهایی رو از خودت ارائه بدی که بعدها دلیل کافی بهشون بدی تا همراهت باشند. خیلی ناراحتم که نمی‌تونم چنین ارتباطاتی بسازم و بیشترش هم تقصیر خودمه. ارتباطات بهم حس خفگی و مزاحمت می‌دن و به سرعت تحت تاثیر یه رفتار یا لحنِ حتی ناچیز قرار می‌گیرم و در صورتی که اون ارتباطه رو کامل حذف نکنم (که شامل دلیت چت و دلیت اکانت میشه چون من در دنیای واقعی هیچ ارتباطی ندارم) آروم نمی‌گیرم و ممکنه زیادی با فکر کردن بهش خودم رو خسته کنم. در حال حاضر در شرایط سختی قرار دارم و از شدت استرس و فکر کردن بیش از حد و عذاب‌دهنده دارم به مرز خودکشی می‌رسم و بدین جهت از چند وقت پیش تصمیم گرفتم چندتا از ارتباطات قدیمی‌ای که قبلا داشتم رو مجددا احیا کنم و نتیجه؟ دلیت اکانت امشب. واقعا حوصله ندارم با آدم‌هایی که قبلا به اندازه‌ی کافی دلیل برای قطع ارتباط با اونها داشتم دوباره ارتباط برقرار کنم و بخصوص که احتمالش کمه واقعا چیزی ازشون دربیاد و بدردم بخورند. بلکه اونها بجز تاسف خوردن و دلداری دادن و دادن راه‌حل‌های لاکچری‌ای که اصلا در توانم نیستند کاری نمی‌کنند. (نه اینکه وظیفه‌ای چیزی در قبال من داشته باشند، ولی خب منم برای ارتباطاتم دلیل می‌خوام، سودمندی و منفعت می‌خوام. همه همین نیستند؟ تنها فرقمون اینه که من دارم علنی میگمش‌). امشب با یکیشون بعد از صحبت کردن راجع به رمانی که داره می‌نویسه تصمیم گرفتیم باهم فیلم ببینیم. یه فیلمی رو چند وقت پیش دانلود کرده بودم، بهش پیشنهاد دادم که اگر می‌خواد باهم ببینیم. فیلم خوبی بود از کیشلوفسکی بود و اسمش A Short Film About Love بود. بعد از اون راجع به این فیلم یکم حرف زدیم و البته چرت و پرت‌های موهومش رو مثل قبل تو گوشم فرو کرد و بعدش من یه اتفاقی که برام افتاده بود رو براش تعریف کردم و اون خیلی نامحترمانه برخورد کرد و چقدر باعث شد که ازش متنفر بشم. من که آخرین بار به خودم قول داده بودم که دیگه هیچوقت نمی‌خوام با این بشر متوهم ارتباطی داشته باشم چرا باز هم بهش پیام دادم؟ این باعث میشه حس بیچاره بودن بهم دست بده بگذریم. به هرحال همون لحظه که رفت، اول دلیت چت کردم و بعد اطلاعات مهمم رو به اکانت دومم منتقل کردم و این یکی اکانت رو هم حذف کردم و سایر ارتباطات دیگه‌ای که احیا کرده بودم رو هم از دست دادم که مهم نیست. به هرحال اونها عادت دارند. شاید هیچی تموم نشد و من بعدا باز هم بهشون پیام بدم و باز هم ارتباط برقرار کنم و حتی دوست بشیم‌. جالبه که هر یک از آدم‌هایی که من رو می‌شناسند حداقل چهار پنج بار دلیت اکانت از من دیدند. خیلی خنده داره که دارم این چیزها رو تعریف می‌کنم. حس می‌کنم دیگه نمی‌تونم ارتباطات جدید با آدم‌های جدید بسازم و برای همین به ارتباطات قدیمی می‌چسبم با اینکه اصلا هم تحملشون رو ندارم. نمی‌دونم این تا کی ادامه خواهد داشت. کاش اینقدر اورثینک نکنم و فقط کار خودم رو انجام بدم و اجازه ندم نگرانی درمورد آینده، تلاش‌های امروزم رو ازم بگیره و یا باعث بشه دست به کارهای احمقانه‌ای مثل ایجاد این ارتباطات مسخره بکنم و حالم رو بهم بریزم و به علت فکر و ناراحتی از کارهای مهمم عقب بیفتم. از این مغز و ساختار احمقانه و ناقصش متنفرم. بگذریم.</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 02:56:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-bxywcsco4icm</link>
                <description>امشب پرسیدی که تو رو دوست خودم می‌دونم یا نه. کلا اخیرا زیاد از این مدل سوالات پرسیدی. اینکه ازت بدم میاد یا نه. ازت ناامید شدم یا نه‌. اذیتم می‌کنی یا نه. ناراحتم ازت یا نه. نظرم درمورد خودت چیه و چطور آدمی می‌بینمت و...‌ اینقدر پرسیدی و اینقدر تنها حرف‌های اخیرت همین‌ها بودند که من جدی جدی کم کم داره حالم ازت بهم می‌‌خوره. خسته شدم، از اینکه اینقدر خسته‌کننده و پیگیری. از اینکه اینقدر بهم نشون می‌دی که برات مهمم و هر تغییر لحن و رفتاری تو رو مضطرب می‌کنه و به پرسش اون سوالات بالا سوقت می‌ده. از اینکه اینقدر شکننده‌ای و حتی با کاراکترهای پسر توی انیمه‌هایی که می‌بینیم هم خودت رو مقایسه می‌کنی و سعی می‌کنی تفاوتت با اونها رو توجیه کنی. از اینکه مدام به خودت میگی مزخرف و کرینج و احمق تا من اونها رو زیر سوال ببرم هم خسته شدم. چرا فکر کردی من مناسب این نقشم؟ و چرا فکر نمی‌کنی که من ممکنه ازت زده بشم؟ آیا تو دنبال مادر می‌گردی؟البته که نتونستم اینها رو بهت بگم و تنها به اینکه این سوالاتت اخیرا زیاد شده و من صرفا نیاز به تنهایی دارم اکتفا کردم.نوشتن این متن از همین الان داره کلافه‌ام می‌کنه و با خستگی دارم می‌نویسم و جذابیتی برام نداره ولی حس می‌کنم باید بنویسمش. اگر ننویسم احتمالا یادم می‌ره الان چه حسی داشتم و شاید در روزهای آتی جالب برخورد نکنم. اینکه می‌نویسمشون یه جورایی توی ذهنم به عنوان یک چیز ثابت ثبت می‌شن انگار که چیزهای ناپایداری نیستند و قراره همیشه همینجوری بمونند. کارکرد دیگه‌اش اینه که باعث می‌‌شن بهتر درکش کنم. نمی‌دونم چرا ولی هر بار احساسات یا اتفاقات رو جایی تایپ کردم اون وقته که حس کردم به یک درک واقعی ازشون رسیدم. انگار تا قبلش همه چیز مبهم و درهم و برهم و گیج‌کننده بوده و نوشتنشون بهشون یک جور وضوح و شفافیت داده و دوما باعث میشه خودم رو هم بهتر بفهمم و بشناسم. کلا آدم تا وقتی که با بیرون از خودش ارتباط برقرار نکنه نمی‌تونه خودش رو بشناسه یا چیزی یاد بگیره. حالا اگر همون‌ها رو جایی ثبت کنیم و بارها و بارها مرورشون کنیم، خب قطعا چیزهای بیشتری ازشون می‌فهمیم.ارتباط با تو هم بهم یاد داد که من خیلی بدبخت بیچاره‌ام و کمبودهام حد ندارند و هنوز هم نیاز دارم کسی من رو دوست داشته باشه و بزرگترین گواهش اینه که از دو روز پیش با آدم‌هایی که روزگاری بهم توجه عاطفی نشون داده بودند ارتباط مجدد برقرار کردم. نیاز داشتم باز هم حس کنم دوست‌داشتنی هستم و کسانی هستند که من رو جذاب می‌بینند و می‌تونند جنبه‌هایی رو از من ببینند که من تا قبلش شاید متوجهش نبودم. کسانی که حتی ساده‌ترین ویژگی‌هام رو هم ممکنه بزرگ جلوه بدن و از احمقانه‌ترین رفتارهام به وجد بیان. نیاز دارم یکی هی بهم پیام بده و من دیر و با بی‌حوصلگی و کوتاه جواب بدم و وسط چت یهو غیبم بزنه و بعد دوباره برگردم و معذرت‌خواهی کنم و طرف همون لحظه سین کنه و من حس کنم خیلی خواستنی و جذابم و چیزی از بقیه کم ندارم و...الان می‌فهمم که اون دو هفته یا سه هفته یا یک ماهی که بود، من تو رو دوست نداشتم. اینکه من رو دوست داشتی رو دوست داشتم. البته اینجوری نیست که تو بغل کسی که دوستم داشت بپرم بلکه تو هم ویژگی‌هایی داشتی که برای من قانع‌کننده بودند. اما مطمئنم که اگر دوستم نداشتی، اون ویژگی‌ها تاثیری در حس من ایجاد نمی‌کردند.مورد بعدی این بود که خیلی در برابر من آسیب‌پذیر و شکننده جلوه کرده بودی و مدام از کمبودهات و اینکه تا الان هیچکس بهت علاقه نداشته حرف می‌زدی. خیلی احمق بودم می‌دونم. چرا خواستم این افکارت رو زیر سوال ببرم؟ یا شاید خودت هم ناخودآگاه می‌خواستی با این حرف‌هات و همزمان که بهم ابراز علاقه می‌کردی، وادارم کنی بهت دل بسوزونم و توجه کنم. خیلی مسخره‌ست. مطمئنم هیچوقت جرأت ندارم این متن رو بهت بدم بخونی.همون اول هم می‌دونستم آدمم نیستی ولی چرا ادامه دادم؟ شاید چون به عنوان تنها راه نجاتم از این باتلاق بهت نگاه کردم؟ و بعد که دیدم از تو چیزی درنمیاد ناامید شدم؟ ولی خب واقعا حس می‌کردم بهت علاقه دارم. بخصوص زمان‌هایی که مثل یه پدر بهم اصرار می‌کردی درس بخونم و مقداری تند و منطقی برخورد می‌کردی. حیف که اکثر اوقات یک بچه بودی نه یک مرد بالغ و پدرگونه‌ای که بهش نیاز داشتم. با معیارهام منطبق نبودی و خودت هم همین رو می‌دونستی هرچند براش تلاش کردی و موقتا موفق هم شده بودی‌. اصلا بخاطر همین بود که منم به علاقه‌ات جواب دادم. مطمئنم تنها دلیلش همین بود و بخاطر همین میگم بهم فهموندی که خیلی بدبخت و رقت‌انگیزم‌.از اینکه هی بهم ابراز علاقه می‌کنی و هی بهم میگی برام عزیزی و مهمی و فلانی متنفرم و حالم بهم می‌خوره. از اینکه یه وقتهایی می‌خوای خیالپردازی‌هات رو برام تعریف کنی چندشم میشه. از اینکه وقتی می‌خوای نظر مثبتم راجع به خودت رو بشنوی، از راه کوبیدن خودت وارد می‌شی هم بدم میاد. چرا اینقدر دوست داری خودت رو بکوبی و به خودت الفاظ زشت و تحقیرآمیز نسبت بدی و بی‌احترامی می‌کنی به خودت و بعد انتظار داری من اونها رو زیر سوال ببرم؟ چرا این مدل مکالمه‌ها توی چت‌ها تکرار می‌شن؟ چرا اینقدر سر هرچیز کوچیکی معذرت‌خواهی می‌کنی و خودت رو تحقیر می‌کنی؟ کاش بدونی این رفتارهات چقدر دلسردکننده و زننده‌ و دافعه‌آورند.از اینکه فکر می‌کنی بهت اعتماد دارم بدم میاد. هیچوقت بهت اعتماد نداشتم و اگر بفهمم رفتارهات همگی نمایشیه تعجب نمی‌کنم. یادته یه بار بهت گفتم گاهی حس می‌کنم آدم نیستی؟ انگار یه چیزی هستی که خیلی مصنوعی و ساختگیه. یه چیزی که انگار احساس نداره و فکر نمی‌کنه. شبیه عروسک‌های خیمه شب‌بازی. انگار یکی داره تو رو کنترل می‌کنه و تو هر آن ممکنه یه رفتاری ازت سر بزنه که عجیبه و کلا قابل پیش بینی نیستی؟ تو ناراحت شدی از این حرفم و بعدش من هم ناراحت شدم که بیانش کردم و تا صبح فقط معذرت‌خواهی و توجیه کردم. خواستم بگم هنوز هم همون تصور رو ازت دارم. چرا نمی‌تونم به عنوان یه آدم نرمال و عادی بهت نگاه کنم؟خیلی خنده داره که به این فکر کردم که ممکنه تو کسی باشی کهبیخیال این هم نصف نیمه تموم میشه.</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 05:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ عنوانی ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-scbp3m31vfgd</link>
                <description>امشب تمام وقتم در راستای متصل شدن به اینترنت خرج شد که بی‌نتیجه هم بود. تصمیم گرفتم دیگه اهمیت ندم و نادیده بگیرم تا وقتی که خودش واقعا به روال قبل برگرده چون از شدت انتظار و تلاش و انرژی و وقت گذاشتن برای وصل شدنی که داره شبیه به رویا بنظر می‌رسه خسته شدم و دیگه نمی‌تونم بیشتر از این امیدوار بشم و بعدش در کسری از ثانیه دوباره ناامید بشم. اخبار هم دیگه نمی‌خوام بخونم چون اون هم بدرد نمی‌خوره و هیچ یک از دردهام رو دوا نمی‌کنه که هیچی بلکه فقط توی استرس و امیدواری و دوباره ناامیدی و اتلاف وقت و جا افتادن از کارهام غرقم می‌کنه. می‌خوام فقط بشینم درس بخونم تا شاید فرجی شد و واقعا دانشگاه و شهر مدنظرم رو تونستم حالا با هر رشته‌ای مهم نیست قبول بشم. تعیین باید و نباید در زمینه‌ی انتخاب رشته برای من زیادی لاکچری بنظر می‌رسه برای همین رفتن از این شهر به تنها شهری که می‌تونم توش باشم در اولویتمه. بعد از اینکه اونجا رفتم دوباره و در گروه آزمایشی مدنظرم کنکور می‌دم تا به رشته‌ی موردعلاقه‌ام بپردازم. به هرحال مهم نیست. نمی‌خوام فعلا خیلی بهش فکر کنم. چون فهمیدم اگر در این فکر کردن‌ها از مرزم عبور کنم، اونوقت برای ۶۰ سالگیم هم استرس می‌کشم پس همون بهتر که درگیرش نشم و فقط روی هدف فعلیم متمرکز بمونم. به هرحال تا اون موقع (یک سال بعد) هزار جور فکر و راه می‌تونم پیدا کنم. الان باید تمرکزم فقط روی چیزی باشه که دروازه‌ی همه‌ی این راه‌هاست: درس خوندن و قبولی دانشگاه ایکس‌. امشب و بخصوص تا حدود یکی دو ساعت پیش، وقتی داشتم vpnهای مختلف رو امتحان می‌کردم که بتونم باهاشون برم گوگل پلی تا اپ‌ها رو آپدیت کنم، همینجوری بهت فکر کردم. می‌خواستم وقتی تونستم به تلگرام وصل بشم اولین کاری که بکنم اینه که آیدیت رو سرچ کنم و ببینم آفلاینی یا نه‌. هرچند تو پینترست هم رفتم که ببینم آخرین فعالیتت کی بوده. برای بعضی از بردهات آخرین فعالیتت دو ماه پیش و برای یکیشون همین سه روز پیش بوده. ولی خب جدی نگرفتم چون احتمال دادم باگی چیزی باشه چون قبلا برای منم پیش اومده بود. همینجوری که داشتم به تو و رفتارها و حرف‌هات فکر می‌کردم، یاد این افتادم که چقدر برخی مواقع با من ناعادلانه برخورد می‌کردی و چقدر بعضی مواقع حس می‌کردم از من بدت میاد. البته نه اون بد اومدنی که خودت هم بهش واقف باشی. بلکه انگار ناخودآگاه یه جور حس دافعه از من می‌گرفتی. انگار مدام رومخت بودم و یه جورایی از اینکه بهم حس ناکافی بودن بدی یا نامحسوس تحقیرم کنی لذت می‌بردی‌. انگار یه چیزی روی دوشت سنگینی می‌کرد که با دادن حس بد به من برطرف می‌شد. البته همیشه هم اینجوری نبودی و گاهی کاملا برعکس خیلی سعی می‌کردی خودکم‌بینی‌های من رو از بین ببری و تحسینم می‌کردی و حتی بعضا توی دادن حس خاص بودن به من زیاده‌روی می‌کردی. واقعا نمی‌دونم. حست رو کاملا درک می‌کنم چون خودم هم قبلا تجربه‌اش کرده بودم. من اصلا باور ندارم که تو این کارها و رفتارها رو با یه برنامه و حساب کتاب انجام داده باشی. این مدل رفتارهات با من بنظرم خیلی ناخودآگاهانه بودند. بذار حس و نگاهت به خودم رو برات توصیف کنم: تو به من خوش‌بین بودی و از طرفی من یاد نوجوانیت می‌انداختمت. واقعا حس تحسینت رو برمی‌انگیختم اینو می‌دونم. از اینکه بهت ابراز علاقه کردم از من حس دافعه‌ای رو گرفتی و بعدش با شناخت کاملم و کنجکاوی‌ها و توجه‌های اغراق‌آمیزم این حس دافعه بیشتر هم شد. ناخودآگاه نیاز داشتی بهم حس ناکافی بودن بدی یا بهتره بگم انگار ناخودآگاه دائما می‌خواستی بهم نشون بدی که &quot;من و تو&quot; امکان نداره و ما بیشتر از دوتا دوست نمی‌تونیم چیزی باشیم. این رو کاملا از ذکر نکات خنده‌آور و بی‌معنیت می‌تونم بفهمم. مثلا صد سال پیش من بهت گفته بودم توی صورتم فلان چیز رو دارم و تو صد سال بعدش همینجوری رندوم توی صحبت‌هامون فرصت گیر آوردی که از این ویژگی انزجارت رو با ایموجی‌هات نشون بدی. یا مثلا یه بار به این اشاره کردی که فقط فلان ویژگی باعث میشه بهمان حس رو بگیرم و اون یکی ویژگی فقط حس فلانم رو برمی‌انگیزه تا من بیشتر به این نتیجه برسم که هیچگاه قرار نیست جور دیگه‌ای بهم نگاه کنی و ناامید بشم. از دائما صحبت کردن از دختر موردعلاقه‌ات هم بگذریم که با اینکه می‌دونستی اذیتم می‌کنه اما باز هم ادامه می‌دادی‌. هرچند من هیچوقت ابراز ناراحتی نکردم بلکه کاملا برعکس وانمود می‌کردم علاقه‌ای نمونده و حتی بقول خودت اولین کسی بودم که تشویقت کرد با اون دختر بری حرف بزنی‌. اون موقع باور داشتم که باورت شده که دیگه بهت علاقه ندارم ولی الان که فکر می‌کنم می‌بینم خیلی ناشیانه و ناپخته فکر می‌کردم و تو بهتر از هرکسی می‌دونستی که من فقط داشتم تظاهر می‌کردم ولی با این حال از اذیت کردنم به صورت نامحسوس دریغ نکردی‌. به هرحال انگار یه چیزی باعث می‌شد دوست داشته باشی با من ارتباطت رو ادامه بدی (از اصرارهای من فاکتور بگیریم) یا کمکم کنی‌. انگار واقعا یه چیزی مجبورت می‌کرد که بخوای کمکم کنی‌. نمی‌تونم بگم عذاب وجدان چون فکر نکنم داشته باشیش. چون نسبت به بقیه اینجوری نیستی و خودت هم گفتی که نداریش. به هرحال عذاب وجدان نیست یک چیز دیگه‌ست که نمی‌تونم واضح توصیفش کنم. فقط این رو می‌دونم که چون طبق گفته‌ی خودت یاد گذشته‌ات می‌انداختمت و اشتراکات و دردهای مشترکمون فراوان بودند، انگار می‌خواستی با کمک کردنم، اون روزهای گذشته رو برای خودت جبران کنی. نمی‌دونم ولی احتمالا یه حس مسئولیتی بهت دست می‌داد به هرحال هرچی که بود یه حس کاملا جبری بوده‌ که وادارت می‌کرد بهم کمک کنی‌. آیا تو آدم بدی بودی؟ اصلا هرگز و اکیدا نه. می‌تونم ادعا کنم کامل‌ترین آدمی هستی که تو عمرم شناختم و ۳ - ۴ ساله این نظرم تغییر نکرده و بعید می‌دونم حداقل به این زودی‌ها تغییر کنه یا اصلا کلا تغییر کنه‌. واقعا حوصله ندارم از کمالاتت تعریف کنم چون اصلا به احساسات خواننده این متن اهمیت نمی‌دم و فقط دارم برای ذهن خودم مرور می‌کنم. از طرفی هم دلیل این نظرم و اصرار بر امکان و احتمالِ پایین تغییر کردنش این نیست که دوستت دارم و این دوست داشتنه کورم کرده و... (اینجا دارم به خواننده اهمیت می‌دم). اتفاقا دیگه بهت علاقه به اون معنا ندارم. واقعا دیگه دوستت ندارم. حتی امشب حس کردم ازت بدم میاد. چون به این فکر کردم که تو هیچوقت دوستم نداشتی و ناخودآگاه از من یه حس انزجار و دافعه می‌گرفتی. الان که فکر می‌کنم حدود یک سال و نیمه که از قطع ارتباطمون و آخرین باری که حرف زدیم می‌گذره. یادمه اون شب خیلی گریه کردم. جوری گریه کردم که انگار یه عزیزی رو از دست داده بودم که البته واقعا هم همین بود. خودم هم بهت گفتم که بعد از مادربزرگم، تو مهم‌ترین آدم زندگیمی پس اون همه گریه و زاری با صدای بلند چرا که نه؟ اون موقع غروب بود و کسی تو خونه نبود و من با با صدای بلند خیلی گریه کردم. شاید برات جالب باشه که یک سال گذشت که من بتونم دوباره گریه کنم چون اون موقع آخرین باری بود که گریه می‌کردم و بعدش دی ماه ۴۰۴ دوباره گریه‌ام بخاطر یه چیزی دراومد و بعدش باز هم و باز هم دراومد. فکر می‌کردم بعد از اون اتفاق یک سال و نیم پیش دیگه هیچوقت قرار نیست گریه کنم و احساساتم دیگه از بین رفته و من دیگه تحت تاثیر قرار نمی‌گیرم و... ولی خب نشد. به هرحال من دیگه نمی‌خوام باهات ارتباط داشته باشم هیچوقت. یعنی حتی اگر سالها بگذره و من به یه جایی برسم و حس کنم به نسخه‌ای که تو از من دوست داشتی تبدیل شدم و یا حس کنم خودت مایل به ارتباط داشتن با من هستی، باز هم نمی‌خوام باهات ارتباط برقرار کنم. البته این حس و تصمیمم در همین لحظه هست و ممکنه ۱۰ سال بعد یا حتی دو ساعت بعد نظرم تغییر کنه. اما در همین لحظه من نمی‌خوام باهات هیچ ارتباطی داشته باشم. هیچوقت فکر نمی‌کردم ممکنه چنین تصمیمی بگیرم و فکر می‌کردم همیشه قراره بهت علاقمند باشم و کنجکاوت باشم و... ولی خب نشد. درواقع هم چیزی نیست که روند طبیعی خودش رو از سر گذرونده باشه بلکه چیزیه که از روی اجبار انجام شده. دیگه هیچی مثل قبل نخواهد بود چون خیلی از حرمت‌ها شکسته و وای بیخیال دیگه حوصله ندارم ادامه بدم </description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 05:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌دونم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-yem0nwxq7wj7</link>
                <description>دیشب توی ویرگول تا حدود ساعت ۳ داشتم نوشته‌های قدیمی آدمی که تو خیالم با بیشتر آدم‌های ویرگول فرق داشت رو می‌خوندم. یه جاهایی به شدت باهاش همزادپنداری کردم چون تجربیات مشابهی داشتیم. قلمش رو خیلی دوست داشتم و به این هم فکر کردم که احتمالا صد سال بعد که شاید نت رو وصل کردند، دنبال یه راه ارتباطی تو تلگرام با اون باشم. هرچقدر پایین‌تر می‌رفتم ناامیدیم هم یواش یواش جوانه می‌زد بعد که یکم به موضوعاتی که اتفاقا خط قرمزم هم بودند برخوردم این ناامیدی هی بزرگتر می‌شد جوری که از شدت کلافگی خنده‌ام هم می‌گرفت و باور نمی‌کردم این آدمی که همین یک ساعت پیش (و چند وقت پیش) داشتم توی ذهنم تحسینش می‌کردم و به دوست شدن با اون فکر می‌کردم، چقدر الان بنظرم عتیقه تشریف داره. بعد دوباره از عمد پایین‌تر و پایین‌تر رفتم که بیشتر ناامید بشم و بعد که دیدم حالم داره بهم می‌خوره، با خودم گفتم خب دیگه تا اینجا کافیه و بس کردم و بعدش گوشی رو خاموش کردم و دراز کشیدم که بخوابم.بعد یاد تو افتادم و همون لحظه که حس کردم دلم برات تنگ شده؟ یهو یه صدایی تو ذهنم پخش شد، با این عنوان که &quot;چرخیدی و چرخیدی و دوباره به این رسیدی&quot;بعد به این فکر کردم که چقدر احمقم که شماره‌ات رو پاک کردم و هیچ راه ارتباطی با تو نگه نداشتم. من الان از کجا بفهمم تو زنده‌ و سالمی یا نه؟ حتی نام خانوادگیت رو هم نمی‌دونم. عملا چیزی در راستای پیدا کردنت در دست ندارم. تنها چیزی که هست یه اکانت تلگرام و پینترسته که به لطف قطعی نت نمی‌تونم باهات ارتباط برقرار کنم. هرچند اگر نت قطع نبود هم نمی‌تونستم بهت پیام بدم و حالت رو بپرسم. ولی شاید توی این شرایط اگر شماره‌ات رو پاک نمی‌کردم، بهت sms می‌دادم که فلانی زنده‌ای؟ بعد تو می‌پرسیدی شما؟ و من همینجا مطمئن می‌شدم زنده‌ای و بعدش دیگه هیچ جوابی بهت نمی‌دادم.من حس نمی‌کنم زنده نیستی یا آسیب فیزیکی بدی دیده باشی. ولی مطمئنم که حالت خوب نیست و همچنین توی این چند ماه اخیر بارها و بارها به خودکشی فکر کردی و شاید براش اقدام هم کردی. ولی حس می‌کنم هنوز زنده‌ای.تا چند وقت پیش، روزی نبوده که بهت فکر نکرده باشم. هر بار که به ذهنم می‌رسیدی، به این فکر می‌کردم که احتمالا الان از من متنفری و شاید توی چت‌های شبانه با دوست صمیمی‌ات درمورد میزان انزجار و چندشت از منم میگی. اینکه ارزش اون همه وقت و تلاش رو نداشتم و تنها چیزی که از من دیدی اتلاف وقت و انرژی بوده و فقط مغزت رو خوردم و ناامیدت کردم. شاید کلماتی مثل &quot;حیف نون&quot; و &quot;آدم کوچیک و حقیر&quot; هم بهم نسبت بدی بگذریم. من واقعا ناراحتم که چنین حماقت و اشتباهی کردم و هرچی راجع به خودم بگی رو درک می‌کنم و بهت حق هم می‌دم چون به شدت شرمنده هستم و بر اشتباهم واقفم. هرچند دروغ چرا، هر بار که تصور کردم به دوستت راجع به من این حرف‌ها رو می‌زنی، ازت متنفر شدم و بعدش هم از خودم متنفرم شدم و بیشتر با خودم اصرار داشتم که هیچوقت نمی‌خوام باهات ارتباط برقرار کنم حتی اگر حس کردم خودت واقعا ارتباط با من رو می‌خوای.نمی‌دونم چرا دارم این رو می‌نویسم. کلا نمی‌دونم.به این فکر کردم که عنوان این نوشته رو چیزی انتخاب کنم که تو ممکنه توی گوگل سرچش کنی تا این پست هم برات بیاد و بخونیش. ولی هرچی فکر کردم که چی رو ممکنه سرچ کنی چیزی به ذهنم نرسید. البته خیلی هم براش تلاش نکردم، زیاد نخواستم این رو بخونی‌.بارها تصور کردم که بهت پیام دادم ولی همیشه جایی این تصور و تخیل رو متوقف می‌کنم که تو از من می‌خوای راجع به زندگی‌ام و دانشگاه رفتن و دکتر رفتن و..‌. بهت اطلاعات بدم. گاهی وقتها توقف نمی‌کردم و ادامه می‌دادم و سعی می‌کردم برای این حماقت‌هام توجیه بیارم ولی بعد که تو طبق معمول ابراز ناامیدی کردی یا با لحن تند برخورد کردی، توی پیامم تایپ می‌کنم که &quot;چقدر احمقم که بهت پیام دادم&quot; و بعدش دلیت چت و دلیت اکانت می‌کنم و تموم میشه‌ این مکالمه.بارها وقتی اعصابم از جایی بهم می‌ریخت یا حس می‌کردم ازت دلخورم، توی چنل پرایوت تلگرامم چندتا پیام می‌نوشتم و تصور می‌کردم صفحه‌ی چت خودته. بعد جواب هرچیزی که حس می‌کردم در واکنش به حرف‌هام ممکن بود بگی رو می‌دادم. وقتی اتفاقی می‌افتاد یا فیلم جالبی می‌دیدم که فکر می‌کردم ممکنه دوستش داشته باشی، توی اتاق قدم می‌زدم و تصور می‌کردم که دارم برات تعریفش می‌کنم. بارها توی تخیلاتم از برنامه‌هام برای آینده برات تعریف کردم و واکنش‌هات رو پیش بینی کردم و برطبق همون پیش‌بینی‌ها جوابت رو می‌دادم. یه بار بهت گفتم مجبورم فلان اقدام رو بکنم (البته در تخیل)، بعد تو با حالت سرزنشگری بهم گفتی &quot;عوض نشدی&quot; که منم یهو واقعا عصبانی شدم و حس کردم ازت متنفرم.خیلی دارم پراکنده می‌نویسم و واقعا حوصله ندارم ویرایشش کنم یا هرچی‌. اصلا نمی‌دونم چرا دارم می‌نویسم. جالبه که با اینکه حوصله ندارم دارم می‌نویسم‌.تازه سرما هم خوردم، هرچند همه‌ی علائمش بجز احتقانی که خواب رو از من دزدیده برطرف شدند.به هرحال ناقص ولش می‌کنم و ادامه‌اش نمی‌دم. مهم اینه که دارم خودم رو از طریق نوشتن مرور می‌کنم تا توی ذهنم بمونه و بعدا هر بار برگردم بخونم.</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 19:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوانی به ذهنم نمی‌رسه</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%87-n6nnlqeznjwb</link>
                <description>‌به یک دلیل و یک اتفاق، چیزی نوشتن من رو تریگر می‌کنه. منظورم هر نوشتنی نیست، فقط زمانی که می‌خوام راجع به خودم بنویسم، اونم نوشتنی که باید تمیز و زیبا و کم و بیش ادبی باشه.من مدت زیادی راجع به مسائل و دغدغه‌های ذهنی‌ام نوشتم و این نوع نوشتنی که جنبه‌ی اقناع و توضیح داره و کاملا بیرون از خودمه، برای من راحت‌ترین نوع نوشتنه.اما اینکه بخوام راجع به خودم و احساساتم و بخصوص به شیوه‌ی زیبا بنویسم، واقعا آزاردهنده‌ست. و حتی ممکنه بعد از تلاش برای نوشتنش و بعد خوندنش و حس بد گرفتن از بابتش، به گریه و زاری هم بیفتم. می‌دونم عجیب و اغراق‌آمیز بنظر میاد، اما تقریبا بابتش تروماتایز شدم و برای همین اینقدر برام سنگینه.هر متن ادبی رندومی که می‌خونم بهم حس بدی می‌ده و بیشتر جذب متن‌های ساده و با اشتباهات نگارشی فراوان اما با وایب صادقانه و آروم میشم و دوست دارم نوشته‌های خودم هم همین وایب رو بدن. و اگر بخوام صادق باشم یه دلیلی که باعث شد چند وقت پیش اکانت تازه ساخته شده‌ی ویرگولم رو حذف کنم، همین وایب نوشته‌هامه. نوشته‌هام وایبی که دوست دارم رو نمی‌دن. وایب آروم بودن نمی‌دن بلکه بیشتر وایب تهاجمی بودن رو می‌دن. شبیه کسی که داره تند تند حرف می‌زنه‌ و عجله داره انگار وسط یه دعواست. هیچ ظرافتی وجود نداره.وقتی سعی می‌کنم کلمات و جملات ادبی و کمیاب بکار ببرم در نهایت حس تصنعی بودن بهم دست می‌ده. انگار اون متن رو دادم به هوش مصنوعی که برام تزئینش کنه یا مثلا از بین یکسری از نوشته‌های نویسنده‌ها از هرکدوم یه تیکه و جمله دزدیدم و بعد کنار هم چیدمشون و شدند این متن.دیگه دوست ندارم یک چیز ادبی و بزرگ و زیبا به لحاظ ظاهری و کلامی بنویسم. دوست دارم از نظر حس و حالی که می‌ده، زیبا بنویسماین تحول معنای زیبا نوشتن هم در نوع خودش جالبه.بدیهیه که وقتی یک متن ادبی و زیبا و سراسر استعاره می‌نویسی خیلی حس اعتماد به نفس و ایگوت تغذیه میشه و به خودت می‌بالی ولی برای من این منشأ حس خوب از اونجایی میاد که می‌بینم صادقانه و در نهایت معصومیت؟ نوشتم. بخصوص وقتی ناراحت و غمگینم و می‌نویسم، اون نوشتنه تاثیر خوبی روی عزت نفسم داره حتی اگر پر از غلط غلوط و شلختگی باشه. حتی شاید اصلا سرماخوردگی باعث شد دوباره به نوشتن توی ویرگول و ساخت اکانت فکر کنم چون موقع سرماخوردگی یا موقع غم و ناراحتی و خستگی و مظلومیت، حس صداقت و معصومیت اندکی بیشتر از زمان‌های دیگه میشه و نوشتن در این مواقع هم احتمال گرفتن حس خوب رو بیشتر می‌کنه و برای همین الان دارم می‌نویسم؟حس می‌کنم به زودی این پست و این اکانت هم قراره حذف بشن. نمی‌دونم چرا با اینکه می‌دونم پایدار نیست اما باز هم اومدم اکانت ساختم. مشخصا خیلی به دیده شدن و حس کردنِ اینکه خودمم توی دنیا حضور دارم و بقیه حضورم رو می‌بینند نیاز دارم. و در همین لحظه هم اگر بخوام صادق باشم، تنها هدفم (ناخودآگاه) همین دیده شدن و حس اینکه منم حضور دارمه. ولی کلا بهتره بین مردم فقط ساکت باشم و توی فضای خصوصی که فقط خودم هستم بنویسم.اینجوری ترس از قضاوت یا فشار نگاه بقیه روی سبک و سیاق و محتوای نوشته‌هام تاثیری ندارند و راحت‌ترم. کلا من از عریان کردن خودم می‌ترسم و بدم میاد. از اینکه خودم رو بدبخت و بیچاره جلوه بدم و ترحم بقیه رو جلب کنم متنفرم و این یکی از دلایلی هست که نوشتن درباره‌ی خودم رو برام سخت می‌کنه چون مدام باید به عوامل و کمبودهایی که این من رو شکل دادند اشاره کنمحتی توی جمع‌ چه واقعی چه مجازی خیلی زود بهم می‌ریزم چون ضعف‌ها و نقص‌هام نمایان‌تر می‌شن برام و همچنین حس و نگاه‌های بقیه اذیتم می‌کنه. و یکیش اینه که باعث می‌شن بیشتر کمبودهام رو حس کنم. منظورم از کمبودها چیزهای بزرگ و فانتزی نیست، منظورم چیزهای بدیهیه. چیزهایی که آدم اصلا نباید طلبکارش باشه چون نیازی نیست. توی هردو حالت چیزی تقصیر من نیست یا حداقل در حالت دوم واقعا هیچی تقصیر من نیستبه هرحال نمی‌دونم این تا کی ادامه داره. شاید هیچوقت درست نشهتا وقتی درست نشه من باز هم به این ادامه می‌دم.</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 14:00:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین پست</title>
                <link>https://virgool.io/@Besm/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-iszgkhkfu069</link>
                <description>چند دقیقه‌ست که به این صفحه زل زدم و به این فکر می‌کنم که چی باید بنویسم. چیزی به ذهنم نمی‌رسه. کلی ایده و مطلب دارم که باید نوشته بشن ولی همزمان نمی‌‌تونم بنویسم انگار که اصلا وجود ندارند‌ یا خیلی ناقص و درهم و برهم هستند.یکی از ترس‌هام که توی خود نوشتن هم نمود پیدا می‌کنه، ترس از مصنوعی بودنه. اینکه حرفی بزنم یا رفتاری از خودم نشون بدم که مصنوعی جلوه می‌کنه. نیازی هم نیست کسی بخونه تا من نگران این موضوع باشم.حسی که خودم از حرف‌ها و رفتارهام می‌گیرم کافیه تا خودم رو بهم بریزه.چند وقت پیش همینجا یه صفحه درست کرده بودم و چندتا پست توش نوشتم ولی وقتی اون حس رو گرفتم ناچار شدم کل پست‌ها رو پاک کنم و بعد هم دلیت اکانت کنمالان که فکر می‌کنم می‌بینم این نیاز به حس اصیل بودن و ترس از فیک و متظاهر بودن تقریبا توی اکثر ابعاد زندگی‌ام تاثیر خودش رو گذاشته و حتی باعث دور شدن و امتناعم از بعضی کارها هم شدهمثلا من هیچوقت نتونستم و نخواستم به کسی الکی ابراز علاقه و محبت کنم یا تعریفی بکنم یا هرچیکه البته چیز خوبیه اما نکته‌ی منفیش اینه که باعث شده حتی اگر حسم صادقانه هم باشه، باز هم نتونم ابرازش کنم یا از کسی تعریف کنم چون می‌ترسم نکنه مصنوعی جلوه کنم و طرف مقابل حس کنه دارم تظاهر می‌کنم یا پاچه‌خوارشم؟یا حتی یکسری کارهایی که همه‌ی دخترها از کودکی انجام می‌دن رو هم باز نمی‌تونم انجام بدمخیلی از کارها و رفتارهایی که به صورت کلیشه‌ای به جنس مونث انسان گره خوردند رو من نمی‌تونم بروز بدم و اگر بخوام بروز بدم به شدت حس بدی بهم دست می‌ده و حس می‌کنم خودم نیستم و دارم تظاهر می‌کنم یا حتی قصد و غرض خاصی دارم و... که البته متوجهم از دلایلش تفکرات غلطیه که تو ذهنم چپونده شدهمنظورم چه کارها و رفتارهایی؟ مثلا نازک حرف زدنیا مثلا لاک زدن و آرایش کردنیا حتی لباس‌های روشن پوشیدناگر بخوام ثانیه‌ای این کارها رو بکنم به شدت حس مزخرفی بهم دست می‌دهیا حتی جرأت ندارم جایی بابت چیزی فخرفروشی کنم و وقتی موقعیتش پیش میاد، از عمد رفتار معکوسی از خودم نشون می‌دم تا فقط اون حس مدنظر رو از خودم دور کنم(الان هم دارم حس می‌کنم ممکنه کسی با خوندن این متن، حس کنه پیک‌می هستم که دارم سعی می‌کنم خودم رو متفاوت جلوه بدم) (۲حتی خود این پرانتز هم برای اینه که بعدا راجع به این اورثینک نکنم و پست رو پاک نکنم)مثلا اگر توی امتحان درسی که همه ازش می‌نالند نمره‌ی ۲۰ بگیرم و بعدش بقیه تحسینم کنند، من اینجا هزار و یک دلیل بابت گرفتن اون نمره میارم و اون دلایل همگی چیزهایی هستند که هیچ ربطی به من و توانایی‌هام ندارند.یعنی به عبارتی خودم رو عمدا کمتر از چیزی که هستم نشون می‌دم با اینکه خیلی هم به حس والا بودن نیاز دارم ولی وقتی وسط جمع باشم، از عمد کم و کاستی‌هام رو نشون مردم می‌دمتوی نوشتن هم باید تمام تلاشم رو وقف این کنم که از استعاره‌های من درآوردی و کلمات قلمبه سلمبه و رعایت علائم نگارشی و ویرایش‌های مداوم استفاده نکنم و زیبا ننویسم تا اون حس به وجود نیادانگار توی یه گوشه‌ای از ناخودآگاهم این موضوع چسبیده که زیبا و خوب بودن = تکبر و فخرفروشی هستانگار برای اینکه &quot;واقعا&quot; موردپسند باشم و حس مثبت و خیرخواهی و راحتی بقیه رو جلب کنم، باید همواره به چیزی &quot;کمتر از اونها بودن&quot; بسنده کنمنمی‌دونم این طرز فکر و حس از کجا میادحتی نمی‌دونم چرا این رو نوشتم. فقط می‌خواستم یه چیزی بنویسم بعد دیدم به اینجا رسیدم.حتی نمی‌دونم این رو باید منتشر کنم یا اگر منتشر کردم بعدش قراره دوباره پاک کنم یا چیبه هرحال.</description>
                <category>بی اسم</category>
                <author>بی اسم</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 16:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>