<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سجاد حاجیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Bi_daar</link>
        <description>به شعر علاقه دارم، فعلا همین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:56:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1068126/avatar/4HA2JW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سجاد حاجیان</title>
            <link>https://virgool.io/@Bi_daar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرداب نیلوفر</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-iqcjujbzyexu</link>
                <description>خودش را بسته بود به غذاهای ساده و ارزان قیمت و آخرین باری که لباسی یا حتی هر چیز غیرضروری خریده بود را به خاطر نمی‌آورد. اضافه‌کاریش در ماه سر به فلک کشیده بود و چشم‌هایش از فرط بی‌خوابی به ستوه آمده بودند. دخترک لاغر اندامی که پوست و استخوان شده بود و همیشه پیراهن بلند سفید چرک‌مرده و کوله‌پشتی سیاهی به دوش داشت و توی دستش ماهی نیمه‌جانی بود که هر وقت می‌رفت که بمیرد، کله‌اش را در آب فرو می‌کرد تا جانی تازه بگیرد و دوباره ماهی را در مشتش می‌گرفت و با خودش به هرجا که می‌رفت، می‌برد. آخر شبها که از کار برمی‌گشت حساب و کتابهایش را می‌نوشت و با حقوق معوقه‌اش جمع می‌زد و لیست بروز شده قیمت‌ها را با دلواپسی چک می‌کرد و هر شب ناامیدتر از قبل می‌خوابید و ماهیش را توی لیوانی می‌گذاشت که نصف تنه‌اش را بیشتر نمی‌گرفت. روزی که حقوق معوقه و اضافه‌کار و حقوق ماهش را گرفت بدون معطلی به شرکتی که در زمینه‌ی بارش باران جز تاپ‌ترین‌ها بود و سالها بود که آنها و فعالیت‌هایشان را دنبال می‌کرد، رفت و درخواست بارش سراسری در شهر را که در این مدت در سر می‌پروراند پر کرد و روی میز کارمند پذیرش گذاشت. کارمند با نگاه عاقل اندر سفیهی به او گفت این مبلغ باران بی‌کیفیتی را رقم می‌زند که موجب ناراضیتی اهل شهر خواهد شد و اگر چنین بشود و از ما بابت کثیف شدن خودروها یا لباسهای روی بندشان شکایتی بکنند، تمام خسارت به عهده‌ی شما خواهد بود که بابت آن مبلغ هنگفتی را باید به عنوان ضمانت پیش شرکت بگذارید. آیا توان فراهم کردن آن را دارید؟! دختر که موهای نامرتب و بدچیده‌ شده‌اش را با بی‌حوصلگی پشت گوشش میداد گفت مثلا چه مبلغی رو باید ضمانت بذارم؟!-حدود ۲۵ برابر وجه پرداختی!-۲۵ برابر؟!... مگه اسید قراره بباره؟!-اگر ندارید درخواست شما رد خواهد شد!دختر خشکش زده بود و تنها چیزی که باعث شد به خودش بیاید از حرکت ماندن ماهی نیمه‌جانش بود. شیشه‌ی همراهش را درآورد و کله‌ی ماهی را در آب فرو کرد و ماهی نفسی که کشید، از شرکت بیرون زد و جوری که دستهایش انگار روی زمین می‌کشیدند، به سمت خانه می‌رفت. ناامیدتر از همیشه بود و بوی ماهیش که بوی تنش شده بود رهگذران را مطابق همیشه از او دور می‌کرد. به خانه که رسید ماهی را توی لیوان گذاشت و توی گوشیش دنبال آگهی‌های شرکت‌های باران‌ساز دیگری می‌گشت که خدماتشان به پولش بخورد. بیفایده بود! نه جانی برایش مانده بود که اضافه‌تر کار کند و نه میشد پول را نگه داشت چون روز به روز آب کمتر و باران گرانتر می‌شد! گوشی و چتهایش را که بالا و پائین می‌کرد یادش آمد که یکبار دوستش به او گفته بود که یک شرکت باران‌ساز که همزمان روی اعضای بدن انسان هم کار می‌کند طرح‌های فوق‌العاده‌ای می‌گذارد که می‌تواند بسیار به صرفه باشد. چشم‌هایش برقی زد و زنگی زد و نشانه‌ای گرفت و وارد صفحه‌یشان شد:جشنوار‌ه‌ی فروش فوق‌العاده باران سراسری تنها با یک چشم: مزایا:بارانی فراگیر با ابرهای متراکم و بدون رعد و برقتعیین دلخواه محدوده‌ی بارشضرب‌آهنگ ملایم و متناسب با روحیه‌ی شما دارای بیمه‌ی خسارت در صورت شکایت شخص ثالثتعیین بازه‌ی زمانی دلخواه از نیم‌ساعت تا دو روز۱۰ درصد تخفیف بابت درخواست یک روزهشرایط:اهدا چشم راست با قرنیه‌ی کاملا سالمخارج شده از حدقه مطابق دستور‌العمل الحاقی پرداخت یک سوم قیمت بسته‌ی مورد نظر جهت صدور بیمه‌نامهدستورالعمل: برای خارج کردن چشم حتما از مداد استفاده شوداز قسمت نرم کنار بینی مداد را فشار دهید تا دیدتان کور شود.قلم را ابتدا به سمت راست، سپس ۴۵ درجه به چپ، نیم دور به بالا و سپس ۴۵ درجه به راست بچرخانید. چشم خارج شده را داخل لیوان ضد‌عفونی شده قرار دهید و درب ظرف را محکم بپوشانید.اخطار: به هیچ عنوان از بی‌حس‌کننده و داروهای بیهوشی استفاده نکنید.دخترک در حالی که همه‌ی بدنش می‌لرزید پشت میز مطالعه‌ی کوچکش نشست. لیوان تمیزی را کنار دستش گذاشت و حوله‌ای را روی میز مطالعه‌اش پهن کرد و مدادی که تازه خریده بود را گوشه‌ی چشمش گذاشت. دست چپش را مشت کرد و آرام قلم را فشار داد. درد تا مغز استخوانش می‌رفت و بدنش به شکل خیره‌کننده‌ای می‌لرزید. بدنش خیس عرق شده بود. خون گرمش از گوشه‌ی چشمش می‌سرید و می‌رفت که فواره بزند. با صدای بلند و لرزان دستورالعمل را تکرار می‌کرد؛ ابتدا به راست، سپس ۴۵ درجه به چپ، نیم دور به بالا و ۴۵ درجه به راست... جیغ می‌کشید. درد تا نوک ناخن‌های دست مشت شده‌اش می‌رفت. داشت غش می‌کرد اما خودش را محکم نگه داشته بود. چشمش را کاملا شناور در حدقه‌اش احساس می‌کرد. خون فواره میزد. لیوان را به زیر چشمش فشار داد و سرش را پایین آورد، چشمش توی لیوان افتاد و از حال رفت. بهوش که آمد میز غرق خون شده بود و خون دلمه بسته بود. درد داشت دیوانه‌اش می‌کرد. بی‌حسی‌ای که تهیه کرده بود را به خودش زد و آرام که شد چشمش را برداشت و به راه افتاد بوی خون و بوی ماهیش قاطی شده بود. خون پریودش هم از پاهایش می‌سرید توی کفش‌های کتونی فرسوده‌اش می‌رفت. به شرکت رسید و لیوان حاوی چشمش را روی پیشخوان گذاشت. کارمند پذیرش نگاه رقت‌انگیزی به صورتش کرد و گفت: نام؟!دختر با آرواره‌ای که بی‌حسی رویش اثر گذاشته بود و صدایی که جیغ، نابودش کرده بود گفت: نیلوفر! و از حال رفت. وقتی بهوش آمد چند پزشک بالا سرش بودند و نیلوفر بی‌معطلی با صدای بی‌جانش گفت: بارانم چی شد؟ کی میباره؟! دکتر با نگاه نگرانی گفت: متاسفم دخترم شما پروتکل رو درست رعایت نکردی و چشمت را توی لیوان پر از خون انداختی و چشمت فاسد شده و متاسفانه مشمول طرح ما نمی‌شی! نیلوفر که انگار دنیا روی سرش خراب شده بود شروع به داد و بیداد کرد که این چه قانونیه؟! من چشممو دادم؟! الان چیکار کنم؟! چه جوری چشممو برگردونم؟! دکتر ولی با خونسردی گفت: متاسفم دخترم ولی باید دقت می‌کردی که خلاف دستور‌العمل رفتار نکنی و شرکت هیچ مسئولیتی در قبال چسم از دست رفته‌ی شما نداره!دکتر داشت می‌رفت و نیلوفر توی خودش جوری می‌جوشید که انگار اقیانوسی از گدازه‌های مذاب است. دندان‌هایش را روی هم فشرد و ملافه‌ای که رویش افتاده بود را چنگ زد و گفت چشم چپ چی؟! دکتر که شوکه شد بود برگشت و گفت:چی؟!-میگم چشم چپ چی؟ چشم چپ قبول می‌کنی؟! با خونسردی مضاعف: چون چشم راست ندارید بله امکانش هست! -انجامش بده!دکتر بالا سرش برگشت. با خونسردی کامل مداد را دستش گرفت و گذاشت گوشه‌ی چشم چپش. نیلوفر تخت را دو دستی مشت کرده بود. دکتر با نگاه نگرانی که بی‌سابقه بود گفت: حالا چرا اینقدر برات مهمه؟! -من به همه میگم همه چیز دور و برم رو خاک گرفته از غذا بگیر تا لباسا تا ماشینا و همه‌ی وسیله‌ها... کلافه شدم... هی دستمال می‌کشم ولی همه مسخره‌ام میکنن میخوام به‌همه ثابت بشه شهر رو خاک گرفته! دکتر شانه‌ای تکان داد و مداد را فرو کرد. چشم بیرون جهید و دخترک بی‌هوش شد. شب نیلوفر کنار آب نشسته بود و باران ملایمی می‌بارید. پدهای روی چشمش خیس خیس بودند. بیمه‌نامه به خسارت آنی خورده بود. ماهیش را توی آب انداخت و زانوهایش را بغل کرد. ریشه‌هایش در آب فرو می‌رفت. داروگی سرود صلح سر‌می‌داد و لجن‌ها می‌رقصیدند. ۲۳۳سال پنج سجاد</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 04:13:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطن و تن</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D9%88%D8%B7%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%86-sumjrzbww21g</link>
                <description>متن حاضر را به شوق دیده شدن این پست سرکار خانم عطائی گرامی نوشته‌ام. باشد که به دردی خورده باشم:چهار سال پیش بود که رسما قانون منع کشت و نگهداری گیاه از تلویزیون رسمی اعلام شد و از آن روز عده‌ی زیادی از مردم به صورت داوطلبانه به قطع و امحا گیاهان مختلف پرداختند تا جایی که در مسیرهای بین‌شهری نیز ماشین‌هایی را می‌دیدی که کنار زده‌اند و گیاهان خودروی بیابانی را می‌کنند و می‌سوزانند.تمام باغات و مزارع به صورت کامل بایر شده بود و این ایده بنا بود که سدهای خالی شده‌ی آن روزها را پر کند و مشکل بسیار جدی بی‌آبی را به طور کلی حل کند. اکثر باغدارها و مزرعه‌داران به پاکبانی مشغول شده بودند و گوئیا حقوق و مزایایی که می‌گرفتند برای آن روزهایشان کافی و قانع‌کننده بود.در همان روزها که وقتی از بالا شهر را می‌دیدی چیزی به غیر سیمان و آهن وحشی نبود، او فکری به سرش زده بود که بیا و ببین! هر چند وقتی که ایده‌اش را به نزدیک‌ترین آدم‌های دور و برش گفته بود، آن‌ها نیز به جانش افتاده بودند که این خریت محض است و تو را به کشتن خواهد داد اما دست بردار نبود. پایش را توی یک کفش کرده بود و در آخر ایده‌اش را پیش یک دکتر غیرقانونی که مجوز مطب نداشت اجرا کرد.روزی که برای اولین بار پانسمان‌هایش را باز کرد و اولین جوانه‌ها هویدا شده بودند، حسابی مشهور شده بود. عده‌ای از او به عنوان یک انسان آزادی‌خواه یاد می‌کردند، عده‌ای دیگر به عنوان یک آشوبگر و معاند و عده‌ای دیگر نیز او را فریب خورده‌ی جریان‌های روشنفکری و آن‌ور آبی! اما چه این‌وری و چه آن‌وری حالا او دختری بود که بخشی از وجودش یک گیاه شده بود. گیاهی که از توی حدقه‌ی چشم راستش سر بیرون آورده بود و توی خیابان که راه می‌رفت چیزی به نام گیاه را یادآور می‌شد که روزگاری در سر تا سر شهر می‌روئید و آن را عامل زندگی می‌دانستند.او بسیار مورد توجه نوجوان‌ها و کودکان قرار می‌گرفت و این امر کم کم باعث شد که بارها به دلیل تشویش اذهان عمومی به قصد برهم زدن امنیت ملی به زندان بیفتد. مسئولین بارها و بارها تلاش کردند که از منظر قانونی راهی غیر از اعدام این دختر را پیدا کنند تا این گیاه را از کاسه‌ی چشمش دربیاورند اما هر راه مجازاتی که در نظر می‌گرفتند بی‌فایده بود و حتی کندن برگ‌های آن گیاه به منزله‌ی مثله کردن تن دختر جوان قلمداد می‌شد و توجه وافر رسانه‌ها به او کار دستگاه قضا را سخت و سخت‌تر می‌کرد.روزگار اما به همین منوال نماند و بالاخره جریان مخالف او توانست با محکوم کردن افراد مایل به او، او را منزوی و منزوی‌تر کند. این روند آنقدر ادامه یافت تا روزی رسید که حتی جواب سلامش را به زور می‌دادند. البته رشد گیاه نیز باعث ورم و قرمزی صورتش شده بود و از او تصویری ناخوشایند در ذهن نوجوان‌های علاقه‌مند به او می‌ساخت و این نیز مزید به علت شده بود.ریشه‌های گیاه که کاسه‌ی سر او را حالا خانه‌ی خودشان یافته بودند، به ریخت و پاش می‌پرداختند و مویرگی از زیر پوست و رشته‌های گوشت و اطراف رگ‌های نازکش پیش می‌رفتند و ذره ذره به مغزش نزدیک می‌شدند. همین باعث درد‌های وحشتناک در تمام وجود او شده بود و باعث می‌شد گاهی میان خیابان از شدت دردی که می‌کشید اختیارش را از دست بدهد و جیغ بزند اما حتی آب دادن به او نیز ممنوع شده بود و علی‌رغم جیغ‌های کر کننده‌اش هیچ آغوش پذیرایی برایش باز نمی‌شد و حتی کسی نمی‌توانست تشخیص دهد که این جیغ‌ها، جیغ گیاهی است که با دیدن خاک وطنش که از آن محروم شده یا جیغ دختری که تنش را وطن از وطن‌رانده‌ها کرده است. خیلی دلم می‌خواست بفهمم حرف دلش چیست و در این مواقع وحشتناک چطور خودش را تسکین می‌دهد و به ادامه دادن فکر می‌کند.هر چه بود، دیروز صبح اطراف آپارتمانش شلوغ شده بود و برانکاردی که کاور مشکی‌ای را حمل می‌کرد، مانند مرثیه‌ای بلند اعلام می‌داشت که دخترک از درد مزمن جان سپرده است. می‌گفتند آخرین لحظات کیسه‌ی خاکی را پاره کرده بود و طرف گیاهی صورتش را روی آن گذاشته و مرده است و وقتی جنازه‌اش را پیدا کرده‌اند ریشه‌های نازکی به خاک مذکور وصل رسیده بوده است.اگر چه ریشه‌ها و خاک مذکور به سرعت امحا شده‌اند ولی تدفین دختر به بزرگترین چالش امروز فرماندار شهر تبدیل شده و باعث شده تا حالا که ساعت دو‌ی نیمه شب است، چراغ اتاق فکرش روشن بماند... .ساعت دو نیمه شب۵۳سال پنجسجاداصفهان</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 11:34:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان ترش؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B4-flf3hngrmvzw</link>
                <description>تقریبا از روز اولی که توی بوق و کرنا کرده‌اند که آسمان ترش شده دو ماهی می‌گذرد. دو سه هفته‌ی اول بیرون رفتن از خانه قدغن بود و حتی همه می‌ترسیدند پنجره‌ها را باز کنند یا پرده‌ها را بکشند تا نور آفتاب به داخل خانه بتابد. فضای مجازی پر شده بود از ویدیو‌ها و عکس‌های تکه‌های ترش شده‌ی آسمان که عین خامه‌ی قاطی شده با بولوبری، تلپ و تلپ روی زمین افتاده است و در آن پرنده‌ها یا حتی هواپیماهای در حال پرواز گیر افتاده و سقوط کرده‌اند و برگ‌های سیاه و خشک شده‌ی گیاهان و درخت‌ها و خیابان‌هایی که فرش شده‌اند از گنجشک‌های مرده!اخبار دائم از سمی بودن هوای ترش شده و مضرات وحشتناکش و خطر تشعشعات خورشیدی که دیگر توسط آسمان فیلتر نمی‌شود می‌گوید و افراد ساکن در آپارتمان‌ها را تهدید می‌کند که اگر پنجره‌ی خانه را باز کنند، به جرم آلوده کردن هوای داخل آپارتمان و به خطر انداختن جان سایر ساکنین به اشد مجازات خواهند رسید. البته قبل از اینکه با ماموران مواجه شوند، خود سکنه کلکشان را می‌کنند. به چشم دیدم که روزهای اول چه جور همسایه همسایه را سلاخی می‌کرد... .با این حال، افرادی هستند که مردم را به باز کردن پنجره‌ها ترغیب و ترشیدگی هوا را کذب می‌دانند که اکثرشان بازداشت شده و در انتظار حکم اعدام هستند. افرادی که تحت تاثیر سخنان این افراد، فراخوان اعلام کرده و همگی در ساعت مشخصی پنجره‌ها را باز کردند، به رگبار بسته شده‌اند و غالبا به طرف بیرون ساختمان افتاده‌اند و تمامی اهل خانه در بازداشت کامل به سرمی‌برند. از آن به بعد تمامی درز پنجره‌ها جوش داده و شیشه‌ها مات و بسیاری از شبکه‌های اجتماعی مسدود شده‌اند و همه تاکید دارند که اخبار را فقط از مراجع رسمی تایید شده دنبال کنیم.حالا بعد از گذشت دو ماه، تقریبا تمامی مسیرهای منتهی به مکان‌های ضروری، سرپوشیده شده است و حتی به قدر سوزنی راه نفس برای آسمان نگذاشته‌اند. در طول مسیر بوی ترشیدگی قابل حسی می‌آید که اگرچه بیشتر بوی جنازه و خون مانده است اما قویا می‌تواند صحه‌ای به مدعی باشد. روی در و دیوار راه‌های سرپوشیده عکس کسانی است که در پروژه‌ی سرپوش‌سازی مشارکت داوطلبانه داشته‌اند و در اثر استنشاق هوای سمی به شهادت رسیده‌اند. صادقانه بگویم که اگر چه بسیار خطرناک است اما دیگر از این وضعیت خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد یواشکی آسمان را ببینم. حتی اگر تکه‌های ترش شده‌اش روی صورتم بیفتد یا حتی اگر منجر به مرگم شود. چطورش را نمی‌دانم؛ یا شیشه را بشکنم، یا نرم نرمک زیر پنجره را سوراخ کنم (البته جوری که حتی همسرم هم متوجه موضوع نشود) یا به گروه‌های داوطلب پروژه‌ی سرپوش‌سازی بپیوندم یا بتوانم چشم‌هایم را جلوی فیلترهای تعبیه شده در ساختمان‌ها که هوای ترش را تصفیه می‌کنند و به داخل پمپاژ می‌کنند باز نگه دارم و آسمان را ببینم. با این حال هنوز برایم سوال است که چطور معترض‌های به رگبار بسته شده خودشان از استنشاق گازهای سمی نمرده‌اند ولی داوطلبان سرپوش‌سازی مرده و شهید محسوب شده‌اند. در خبرها شنیده‌ام که همسایه‌ی کبوتربازم تمام کبوترهای جلدش را جلوی بچه‌هایشان سر کنده است تا جوجه کبوتر‌ها فکر پرواز از سرشان بیفتد؛ مجرم کبوتر، جرم تشویش اذهان عمومی ...۱۳سال پنجسجاد</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 03:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمر(د)گی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-adkxfnzbdgb4</link>
                <description>تقریبا هر روز صبح آرواره‌ام ‌آنقدر ول می‌شود که زبانم روی بالشتم می‌افتد و این مرا از خواب بیدار می‌کند. امروز صبح که از خواب بیدار شدم همه جا در نویز‌ها فرورفته بود. همه چیز به شکل بدفرمی نویز می‌زد. حتی درز دیوارهای اتاق. زبانم را کف آرواره‌ام انداختم و فکم را جا زدم و گوشیم را چک کردم. گوشی به سختی حالت جامد خودش را حفظ می‌کرد و کم کم داشت عین لواشکی شل و وارفته می‌شد و در میان اعواجاج‌های صفحه‌اش زنی بود که می‌خواست خودش را از باتلاق بیرون بکشید و کم کم صدایش داشت بم و بم‌تر و گنگ و نامفهوم‌تر می‌شد تا جایی که صدایش مثل آواهای موهوم یک سکه یا پیچ توی لباسشویی بود. از آن صحنه‌ی رقت‌بار به حمام خانه پناه بردم. دوش صبحگاهی پوست چروکیده‌ام را از لباس‌های مندرسم می‌کند و کم کم به شادابی پوسته‌ی انگور می‌رسیدم. تیغ را برداشتم و به صورتم می‌کشیدم. خرچ خرچ! چه صدای تردی! چقدر این حالت ترد خودم را دوست دارم. خودم را می‌بوسم. بدنم بوی آلوورا می‌دهد. بدنم را می‌بوسم. تیغ اما یکباره توی صورتم فرومی‌رود‌. خون فواره می‌زند. هول نمی‌کنم. آرام آرام پوستم را می‌کشم و ورز می‌دهم. زخم را پر می‌کنم. رویش دست می‌کشم. خوب خوب شده. نیمه‌ی مانده‌ی صورتم را تیغ می‌کشم. پوستم کش می‌آید. صورتم آویزان می‌شود. تیغ را آرام می‌کشم. چشم‌هایم اما از کاسه می‌افتد کف حمام. خیلی می‌سوزد. این بخاطر سطح غیربهداشتی کف حمام است. تنها نمایی که می‌بینم سطح ناصاف سرامیک‌های کف حمام است و آبی که دارد از شیر می‌ریزد. مردمک‌هایم را می‌گردانم تا بدنم را ببینم. پاهایم را پیدا می‌کنم و در جهتشان دستم را می‌آورم و چشم‌هایم را برمی‌دارم و می‌گذارم سر جایش. بینی‌ام را ماساژ می‌دهم تا چشم‌هایم جا بیفتد. من استاد بی‌حواسیم و این آزارم می‌دهد. لباس پوشیده‌ام و نان خورده نخورده به سمت مغازه راه می‌افتم. راهی که پنج دقیقه‌ای است حالا به مسافت بین ستاره‌ای تبدیل شده است. نویزها همه جا هستند‌ و اکثر آدم‌ها توی زمین فرورفته‌اند و به سختی راه می‌روند. این موضوع کاملا عادی است و حتی بسیاری نیز زیر سطح زمین هستند و راه می‌روند. البته برای افرادی که مقدار کمتری فرورفتگی دارند، حرکت زیرزمینی‌ها به آرامی لاک‌پشت و با طول قدم‌های مورچه است. توی مسیر زنی چادری و محجبه با نگاهی تاسف‌برانگیز مادری را نگاه می‌کند که ترک موتور دختر نوجوانش می‌نشیند و موتور که حرکت می‌کند توی زمین فرومی‌روند. زن محجبه سوار ماشینش می‌شود و روی سطح تعریف‌شده‌ی زمین گاز می‌دهد. پشت شیشه‌ی ماشینش شعارهایی با مضامین نامشخص است که البته شاید به دلیل کوفتگی چشم‌هایم باشد. سر کار ضرب‌آهنگ همه‌چیز مثل همیشه روی 2x است. هویج‌ها سلحشورانه توی آبمیوه‌گیری فرومی‌روند و سیب‌های نانجیب جیغ می‌‌کشند. شیرموز‌ها توی لیوان‌های ناصاف گیر می‌افتند و مکیده می‌شوند. صدای بلعیدن انگار از باندهای مغازه پخش می‌شود. میزها دارند آب می‌شوند و کف مغازه راه می‌افتند. بستنی‌ها آنقدر سفت شده‌اند که می‌شود ازشان مجسمه‌ ساخت. میوه‌ها را شسته‌ام و می‌روم که توی یخچال بگذارم. حاج اکبر می‌رسد. طبق معمول سفارشش پرتقال است. حالم از بوی تند خون پرتقال بهم می‌خورد. لیوان را روی میزش می‌گذارم. چشم‌هایش انگار دارند یخ می‌زنند. لاغری مفرط و رعشه‌ی بدن و عصای کم‌جانش عذابم می‌دهد. نمی‌دانم الان من خودم هستم یا حاج‌اکبر من است. پوست نیمه‌کنده‌ی انگشت شستم کلافه‌ام می‌کند. حاج‌اکبر ته لیوان پرتقال را هورت می‌کشد. پوست نیمه‌کنده لعنتی ول نمی‌کند. انگشت‌هایم را می‌برم و می‌روم می‌اندازمشان توی سطل زباله که نزدیک حاج‌اکبر است. همه چیز منجمد می‌شود. بدون آنکه یخ‌زده باشد و من و مغازه و حاج‌اکبر که حالا دیگر نمی‌دانم کیست و همه چیز به یک نقاشی بی‌روح دوبعدی تبدیل می‌شویم. نقاشی‌ای که با بی‌ذوقی تمام رنگ شده و نویزهای لعنتی آن را هم ول نکرده‌اند. ۳۱۲سال پنجسجاد. اصفهان</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 02:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تونل‌های موشکی|شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D8%B9%D8%B1-cvp90kipnhon</link>
                <description>من آرزوی سوخته‌ام با دو دست و پابا گریه‌های زیر نقاب یواشکیمن آسمان ممتد لوتم که از قضادر دام من فتاده پرستوی کوچکیمن درک دست‌تنگی بابای خسته‌امیا ذوقِ مرده‌ام وسط یک عروسکیتوپی که عایدی من از مشق و مدرسه استگم‌گشته است توی تونل‌های موشکیجز زخم‌های در هم و بر هم چه مانده است؟از روزهای فارغ از زخم کودکیحتی نشد که بال گشایند و پر زنندپروانه‌های سوخته‌ی من یکی یکی...کو لاله‌ای که می‌دمد از خون و خاک ما؟!حتی نمانده از اقیانوس ما لکیمن آمدم ترانه شوم درددل شدممن دسترنج شاعریم یا که دلقکی؟!۱۴۰۴.۲.۲۶سجاداصفهان</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 20:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داش آکل ۱۴۰۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D8%A2%DA%A9%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B5-dfoqnpmwbifc</link>
                <description>اولین باری که دیدمش روزهای اوجش بود. بزن بهادری بود که به قول خودش به خط نکشیده بند بود و تیزی و تیزی‌کشی راه می‌انداخت و توی دعوا کاری به دوست و آشنا و رفیق نداشت؛ به قصد کشت می‌زد. آن روز در مغازه‌ی بستنی‌فروشی ایستاده بودم که دیدم آنطرف خیابان با قمه دنبال دو نفر کرده و به قصد کشت قمه پرت می‌کند. چشم به هم‌ زدنی نوچه‌هایش هم رسیدند و به دقیقه نکشیده دو جوان خونی و زخمی کف خیابان ماندند و خودش و نوچه‌هایش سوار موتور شدند و رفتند؛ بی‌انکه کسی جلویشان را بگیرد. وقتی آن دو جوان را توی آمبولانس می‌گذاشتند با خودم می‌گفتم هیچ وقت حتی اگر کارم هم پیش چنین آدمی گیر کند، دور و برش نمی‌روم. اما روزگار با ما نساخت و سالها بعد به خاطر ارزانی اجاره‌های محله‌اش، که تنها جایی بود که با چندغاز حقوق من میشد آنجا دوام آورد، هم‌محله‌ای شدیم. آن روزها از ریخت و هیکل افتاده بود. مصرف الکل زیاد چاقش کرده بود و خودمانی بگویم قیافه‌اش بوی جوراب می‌داد. اما نوچه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایش که وجود او را باعث امنیت و اعتبار محل می‌دانستند و به قول خودشان تا وقتی سایه‌ی او هست کسی تخم ندارد به ما و محله‌ی ما چپ نگاه کند، برایش سر و دست می‌شکستند و کارهایی می‌کردند که آدم شاخ درمی‌آورد.هر روز ظهر که آقا تازه از خواب بیدار شده بود و کله و کبابی زده بود، می‌آمد و سر محله می‌نشست و آدم‌های آبادی دورش جمع می‌شدند و یکی و دو نفر به نیابت همه می‌نشستند که آقا کاردی بهشان فروکند و خونین و مالین بیفتند تا لاتی آقا پر بشود و کسی نتواند بگوید بالای چشمت ابروست! این رسم تا جایی پیش رفته بود که سالی یکی دو نفر هم کارشان به مرگ می‌کشید اما کسی حق شکایت و... نداشت و مجبور بودند با سلام و صلوات رضایت بدهند‌. چون اگر نمی‌دادند جایشان توی آبادی نبود!بیشتر آدم‌های آبادی جای کاردی یا کاردهایی توی بدنشان و بخصوص صورتشان داشتند. کارد‌هایی که خودشان به اختیار خورده بودند. آدم‌هایی بودند که در عرض جراحاتشان می‌شد غرق شوی اما تا کمر جلوی آقا خم می‌شدند و التماس می‌کردند کارد بعدی را به ایشان فروکند. آدم‌های سینه‌سوخته‌تر گوش‌بریده بودند و تک و توکی آدم بود که کار توی تخم چشمشان خورده بود که آن‌ها نه سینه‌سوخته بودند و نه جانفدا بلکه افرادی بودند که باید گوش‌مالی می‌شدند که از بد روزگار یکی از آن‌ها من شدم.من به حسب طبیعت کم‌حرف و بی‌حاشیه‌ام همیشه بی‌سر و صدا می‌گذشتم و اهل چاق سلامتی با این لات بی‌سر و پا و نوچه‌هایش نبودم. لج این جماعت هم از همینجا شروع شد تا اینکه یک روز کودک بینوای مرا که توی کوچه مشغول بازی بود گرفته بودند که ببرند تا توی دامن آقا بنشیند. صدای جیغش را که از دور شنیدم خودم را مثل برق رساندم و کشیده‌ای زیر گوش نوچه‌اش که جوانکی بود خواباندم و بچه را پس کشیدم و بردم توی خانه حبسش کردم. ساعتی نکشیده دیدم لگد توی در خانه می‌زنند و با قمه و قداره آمده‌اند. خودم را به پشت بام رساندم و هر جوری بود فرار کردم اما دلم برای زن و بچه‌ام می‌لرزید. آن‌ها هم جایی نداشتند بروند. خودم هم بی‌جا بودم. دو سه روزی آفتابی نشدم و دیدم فایده‌ای ندارد. هیچ جایی برایم امن نیست. رفتم پیش پیره لاتی که زمانی خرده حسابی با او داشتم و شرح ماوقع کردم و با پا در میانی او بنا بر این شد که یک چشم بدهم و آنها دست از سر من و زن و بچه‌ام بردارند. روز واقعه رسید و از صبح سر محله منتظرش نشستم که بیاید. دور و برم شلوغ بود و جوانک هم ایستاده بود و پوزخند می‌زد. تمام بدنم می‌لرزید اما چاره‌ای نبود. باید چشمم را می‌دادم. ظهر به رد بود که دیدم بطری در دست و کلش کلش دارد می‌آید. همه‌ی جمعیت برایش ایستاده بودند و قربان صدقه‌اش می‌رفتند. آمد و نگاهی طلبکارانه‌ای به من کرد. سری تکان دادم. بوی گند عرقش آدم را خفه می‌کرد و موهای چربش نشان می‌داد قرنی می‌شود که حمام نرفته است. روی صندلیش نشست و اشاره کردند باید زانو بزنم. دو زانو مقابلش نشستم و دست‌هایم را محکم توی جیبم کرده بودم. چاقو را برایش آوردند. تفی توی صورتم انداخت و تا صورت پس کشیدم ابرو و پلکم و چشمم گرم شد و درد سراپایم را گرفت. خون گرمم با که روی صورتم جاری شد خبر از تمام شدن کار می‌داد و من از چشم راستم برای همیشه کور شدم و در میان سوت و کف و سلام و صلوات نوچه‌ها از حال رفتم. توی بیمارستان که به هوش آمدم گفتم که شکایتی ندارم و کار تمام شده بود. صورت مغموم بچه‌ام آزارم می‌داد و باید به او می‌فهماندم که تقصیر او و حتی تقصیر من نبوده است و قرار نبوده که آن لات بی‌سر و پا در دامنش به او شکلات بدهد. روزها گذشت. حتی سالها. کودک من حالا شده جوانکی که چشم بروی چشم کور من بست و کودک‌بیار آقا شده بود. حرف‌ها و اخم و تخم من فایده نداشت وقتی تمام اهل محل و اهل شهر سینه‌زن آقا بودند. اما این موجود کنف هم دوام نیاورد و وقتی نوچه‌ها همه خواب بودند و آقا نشئه و پاتیل، توسط یکی از دشمنانش کاردآجین شد و ریق رحمت را سر کشید. امروز روز تشییع جنازه‌ی نحسش بود. یک هفته‌ای می‌شود که آبادی در ماتم خودساخته و سنگین فرورفته است و شهر پر شده از بنرهای عکس و تسلیتش. جنازه‌اش را که می‌برند انگار پیغمبر مرده بود. سیل جمعیت چنان سنگین و در سوگ می‌رفت انگار یکی از اولیای الهی به گور می‌رود. من اما کنار پنجره‌ی مشرف به خیابان نشسته بودم و با یک چشم مانده‌ام به جمعیت نگاه می‌کردم و به این می‌اندیشیدم که چقدر آدمیزاد می‌تواند خر باشد. گوئیا این اندیشه‌ی ممنوعه از چشمم بیرون زده بود که ناغافل چیزی توی پیشانیم خورد. پیشانی شکسته‌ام را گرفته بودم و به خیابان نگاه می‌کردم. جوانی را دیدم که با غضب به من نگاه می‌کند که متوجه نشدم غریبه بود یا پسر خودم بود. با این حال خون سرخی که از لای انگشت‌هایم بیرون می‌زد و از صورتم می‌چکید جز بزرگترین پایکوبی‌های قرن اخیر به شمار می‌رفت...سجاداصفهان۲۳.۲سال پنج </description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 03:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطر خردشدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%B4%D8%AF%DA%AF%DB%8C-g5ttskzqkatw</link>
                <description>ساعت دو نیمه شب است و جنازه‌ام از کار برگشته. توی آینه‌ی دستشویی به دندان‌هایم نگاه می‌کنم. آن‌ها که ترک دارند را با دقت بیشتری چک می‌کنم و آن‌ها که لعابشان رفته را ناخن می‌کشم. وایتکس امشب برای مسواک زدن کافی نیست و بدن سرپا ماندن را ندارم.روی تختم می‌نشینم و ترکم‌هایم را یکی یکی چک می‌کنم. چندتایی مال همین امروز است که ریز است و بخیر گذشته. چسب ۱ ۲ ۳ را برمی‌دارم و یکی یکی چسبکاریشان می‌کنم و می‌نشینم که بخشکند. تمام تنم چسب چسبی شده و لعابم از بین رفته است. بقدری از این بدنم خسته‌ام که حد ندارد. دلم می‌خواهد یک چکش بردارم و بیفتم به جان خودم و خودم را خرد کنم. آن‌قدر خرد که خاکه‌هایم را هم باد ببرد ولی چیزی نمانده که کائوچویی بشوم و از شر این بدن نکبتی راحت بشوم.روزی که کائوچویی بشوم اولین کاری که می‌کنم دعواست. خسته‌‌ شدم از بس از ترس شکستن و خردشدگی، کله‌ام را پائین انداختم و خودم را به موش مردگی زدم که پر کسی به پرم نگیرد و یک جایم را نشکند. دلم برای روزگار سربازیم تنگ شده که بدنی از جنس سیمان داشتم. درست است که حرکت کردن سخت بود اما حتی آدم‌های فلزی هم جرات عرض اندام را نداشتند چه برسد به این آدم گوشتی‌های دوهزاری!اگر تا سه ماه دیگر قیمت‌ها عوض نشود و قانون جدیدی دست و پایم را نبندد و اتفاقی نیافتد که دهک ما را بالا و پائین نکند، بدن کائوچویی عزیزم را می‌خرم و شر این بدن فکسنی را خودم می‌کنم.می‌دانی بدن کائوچویی هم محدودیت‌های خودش را دارد؛ منعطف نیست، شکستنی است و مشتی بخورد زهوارش در می‌رود و به سادگی هم قابل ترمیم نیست اما از اینی که هستم خیلی بهتر است، حداقل می‌شود یک دعوایی کرد و جان نیمه‌سالمی به در برد.کاش قانونی درست می‌شد و آدم‌های هم‌جنس در یک مکان مجزا زندگی می‌کردند. تا کی باید از ترس این آدم‌های فلزی و چوبی و سنگی و ... بایستیم تا رد بشوند پرشان به پر ما نگیرد و ما را نشکنند و خردمان نکنند. می‌دانی در شهر آدم‌های سنگی و چوبی، چینی نازک بودن عذاب است و گاهی بیش از حد غیرقابل تحمل می‌شود.خسته شدم از بس باید بوی گند چسب چوب و روغن جلای آدم‌های چوبی را تحمل کنم. یا از در رفتن و صدای قژ قژ فک آدم‌های فلزی وقتی که می‌خندند عذاب بکشم. یا از اینکه باد بیاید آدم‌های کاغذی یکهو توی صورتت می‌خورند اعصابم خرد شود. یا بخاطر بی‌ملاحظگی آدم‌های خاکی مجبور شوم همه‌ی سر و کله‌ام را گردگیری کنم.آخر شب‌ها که به خانه برمی‌گردم خیابان فرش از جنازه‌ی آدم‌های مرده است. آسفالت‌های پوشیده شده از خاکه‌های چینی و شیشه‌ای که معلوم نیست جنازه‌ی کدام مادر مرده‌ای است که این چنین خرد شده است. بدن‌های مچاله شده‌ی آدم‌های کاغذی و مقوایی که گوشه و کنار افتاده و با وزش باد تر می‌خورد و این سو و آن‌سو می‌رود. آهن‌پاره‌های ریخته شده کنار سطل ضایعات که روزی بزن بهادر‌های آبادی بوده‌اند و جنازه‌های پلاستیکی که یا در حال سوختنند یا مچاله شده و پاره پوره در زباله‌ها دفن شده‌اند و آدم‌هایی از جنس برگ و گلبرگ که کرور کرور روی زمین می‌ریزند و حتی رهگذران هم نمی‌فهمند که آن‌ها دارند می‌میرند.این وسط، طبق معمول، برد با آدم‌های گوشتی است. آدم‌هایی که خون دارند و خون تنشان قرمز است. جنازه‌ی آن‌ها ابدا روی زمین نمی‌ماند و حتی خونشان هم سریعا از روی آسفالت خیابان شسته می‌شود‌. حتی اگر نیمه‌شب هم کشته شده باشند، صبح نشده جنازه‌یشان شکلات‌پیچ شده و رد خونشان آب و جارو. شهرداری معتقد است دیدن خون و جنازه‌ی آدم‌های گوشتی دردآور است و حال مردم را خراب می‌کند ولی جنازه‌ی تکه تکه شده‌ی من و هم‌جنس‌هایم حال کسی را خراب که نمی‌کند هیچ، صدای خرد شدنمان زیر پاهایشان هم برایشان لذت‌بخش است.دلم می‌خواهد یک روزی از این شهر بزنم بیرون. از این دیار بروم. بروم جایی که همه‌ی آدم‌هایش گوشت و استخوان دارند و بدون ترس از شکستن من و بریده شدن دستشان به من دست می‌دهند و مرا بغل می‌کنند. جایی که آدم‌هایش نمی‌دانند آدمی از جنس چینی نازک شکستنی یعنی چه!جایی که حتی اگر بی‌هوا مرا بشکانند، از شنیدن صدای جینگ من غمگین شوند و خرده‌هایم را دور هم اگر می‌ریزند قبلش کنار آن شمعی روشن کرده باشند..۲۲۲سال پنجساعت دوسجاد؛ چینی نازک شکستنی</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:21:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشید (در)رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%B1%D9%81%D8%AA-ujarcxspgoai</link>
                <description>هوای عجیبی است رفیق؛ غم جوانه می‌زند.از چند ماه پیش شایعه شده بود که خورشید می‌خواهد امروز ظهر، برای همیشه برود. اوایل خیلی جدی گرفته نشد اما کم کم نگرانی‌ها بیشتر و بیشتر شد تا امروز که شاید بزور آدمی را میتوانی پیدا کنی که شب پیشین را خوابیده باشد. همه در تکاپو بوده‌اند. همه. پیر و جوان. به هر شکلی که می‌شد. حرف اول و آخرشان خورشید شده بود. چپ‌ها به دنبال این بودند که یک تیم مذاکره‌کننده از خبره‌ترین رجل سیاسی جهان را با موشک‌هایی که سوختشان از همجوشی هسته‌ای تامین می‌شود، به خورشید بفرستند تا با گفت و گو مشکل را حل کنند. راست‌ نیز به دنبال تهیه و شلیک سنگین‌ترین کلاهک‌های هسته‌ای به سمت خورشید بود تا خورشید را از پا درآورده و مجبور کنند که بماند و بتابد. بسیار از اقشار مذاهب مختلف، این پیشامد را به دلیل گناهان زیاد بشری دانسته و مراسمات متعددی بابت توبه و نیایش برگزار کردند تا از این واقعه جلوگیری شود. چینی‌ها به دنبال این بودند که خورشید مصنوعی درست کنند و آن را در مدارهایی در اطراف زمین قرار دهند که مشکل تا حدودی برطرف شود. بعضی از مردم خانه‌یشان را انبار متریال‌های ساخته شده با فلورسانس کرده‌اند تا در روزهای بی‌خورشیدی ذخیره‌ای داشته باشند و آن‌ها که پول کافی نداشتند تا جایی که توانسته‌اند شمع ذخیره کرده‌اند. گروهی از دانشمندان از ماه‌ها قبل بر روی رشد و تولید گیاهانی کار کرده‌اند که نیازی به نور برای فتوسنتز نداشته باشد. در مجازی نیز پویش &quot;هر انسان یک باغچه آفتابگردان&quot; راه افتاده و بسیاری از هنرمندان و افراد مشهور جهان از آن حمایت کرده و در هر جایی که می‌شده گل آفتابگردان کاشته‌اند. عده‌ی زیادی از هنرمندان و معترضین به تصمیم خورشید که دولت‌ها و تبعیض‌ها و night life را مقصر اوضاع می‌دانستند دست به تحصن زده و از صبح تا شب به خورشید خیره شدند. این اعتراضات نیز سرکوب شد اما عده‌ی زیادی بیناییشان را از دست دادند. زن جوانی نیز به تابلوی شب پرستاره‌ی ونگوگ رنگ قرمز پاشیده بود.با همه‌ی این‌ها هر چه به ظهر نزدیک می‌شدیم خورشید دورتر می‌شد. ساعت ۱۲ شد. قورباغه‌ای آخرین قور قورش را خواند، بوف در کومه‌اش نشست. زنگ کلیسا به صدا درآمد، جوانی از بالای برج خودش را پرت کرد، پیرمردی به نمایندگی فروش صفحات سلول‌های خورشیدی که تازه خریده بود تماس گرفت و فحش‌کششان کرد، کودکی آخرین دانه‌ی پاستیلش را توی دریا انداخت و و خورشید برای همیشه رفت.بی‌آنکه کسی بداند علت این رفتن، بشر یا سایر گونه‌های زیستی بوده‌اند یا صرفا یک دعوای کیهانی!و در دوردست‌ها نوری به آسمان می‌رفت که معلوم نبود از خوابگاه خورشید است یا خودسوزی یک گل آفتابگردانِ ساده.۲.۱۹سال پنجسجادنبود بر سر آتش میسرم که مجوشم</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 03:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتویات یک کله پوکیده</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%88%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-bz0f64uv98wz</link>
                <description>آخرین باری که پیشانیم را و قرص صورتم را به طور کامل دیده‌ام، یادم نیست؛ من گلوله خورده‌ام! کی را نمی‌دانم! کجا را هم همین‌طور! اطرافیانم هم چیزی به خاطر ندارند و هر وقت می‌پرسم مثل کسی که روح دیده مِن مِن می‌کنند و جواب درستی نمی‌دهند. بعضی‌ها هم مرا که از دور می‌بینند دستهایشان محکم توی جیبشان می‌کنند و تندتر راه می‌روند. انگار می‌ترسند دو کلام هم صحبت شویم. همیشه یا با دستمال سفید تمیز پیشانی و محل اصابت گلوله را می‌بندم یا کلاهی می‌گذارم که سوراخ وسط پیشانی و حفره‌ی پشت سرم را بپوشاند. پزشکم می‌گوید باید همیشه مراقب باشی که ورودی‌های جمجه‌ات بسته باشند مبادا که پرنده‌ای در آن لانه کند یا مثلا کرمی پیله‌ ببندد و جمجمه‌ات پروانه‌خانه شود یا مثلا بذر علفی را که باد می‌آورد توی گوشه‌های حفره‌ی سرت ببرد و جوانه بزند! اینها درد سر بزرگی است که آدم با سایر سوراخ‌های بدنش ندارد ولی این سوراخ کله انگار خیلی می‌تواند خطرناک باشد. با خودم فکر می‌کنم یقین پرنده‌ای در جمجه‌ام بوده و می‌خواستند آن را شکار کنند که کله‌ی مرا ترکانده‌اند و گرنه بعید می‌دانم آزار من حتی به مورچه هم رسیده باشد. در شهر چند نفری هستند که کله‌هایشان غیر معمولی است مثلا یک طرف صورتشان نیست شاید توی چشمشان گلوله خورده است شاید هم الکی بسته‌اند! نمی‌شود پرسید! همه در می‌روند! در سطح شهر اما بنرهایی دیده می‌شود که انگار می‌خواهند بگویند که ما وجود نداریم و آدمیزادی که جمجمه‌اش گلوله خورده می‌میرد. خودم هم به این شک برده‌ام ولی به هر شکلی که بوده امتحان کرده‌ام و دیده‌ام واقعا زنده‌ام! مثلا یکبار خودم را خیلی زدم. خیلی هم دردم گرفت. یا زیر دوش آب داغ رفتم و سوختم. روی پشت بام رفتم و جوری که نبینندم داد زدم و فحش دادم. همه مکثی کردند و به اطراف نگاه کردند. توی هیئت ناهماهنگ سینه زدم و جلسه داشت بهم می‌ریخت. لیوان را زدم شکستم. به گربه‌ای غذا دادم و برایم دم علم کرد. الان هم که دارم می‌نویسم و تایپ می‌کنم و می‌خواهم متتشر کنم. نمی‌دانم از این جور کارها دیگر. مگر اینکارها از غیر آدم زنده هم برمی‌آید؟ به نظرم یک روز باید عزمم را جزم کنم و با کله‌ی باز بروم بیرون و محتوایت کله‌ام را نشان خلق‌الله بدهم. شنیده‌ام این‌کار جرم است! نمی‌دانم... شاید دیدن محتوایت کله‌ی آدم برای بچه‌ها خطرناک است و ممکن است بلایی مشابه سر خودشان بیاورند. باید بگذارم زمستان شود. زمستان بذر گیاه در باد نیست. پرنده‌ها هم اکثرا خانه پیدا کرده‌اند و کرم‌ها پیله نمی‌کنند. آن وقت می‌شود با کله‌ی باز هم توی خیابان رفت. اصلا احتمالا مغز مرا در زمستان ترکانده‌اند که حالا هیچ پرنده‌ای توی کله‌ام نیست. اما مسئله این است که در زمستان شکارچی‌ای هم وجود ندارد و تنها مامورهای شهربانی‌اند که اسلحه بدوش خواهند گرفت...۲.۱۵سال پنجاصفهانسجادپرتره بزک کرده</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 03:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضرت نان| شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-hac5krwqz5yu</link>
                <description>غلط، غلط، ته املا نوشت صفرِ تمامدوباره خواند از آخر غلط ندید و نجست! چقدر دلهره‌اش بود تخته پاک شود ولی نبود نوشته بروی آن زِ نخست! نوشته بود که مقصد چراست، رفت حراخدا کند بپذیرد خطا اداره‌ی پستبه جای حضرت منان نوشت حضرت نانسزد که خرده مگیرند بر خطای درست برای مشق خط خوش سزاست سنگ عقیقنه مثل حضرت آدم کلوخ‌گونه‌ی سستسری بریده شد و سر نماند بر بدنیخطا به روی خطا را به خون حنجره شست..۲.۱۰سال پنجسجاد</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 09:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وحی پرو| شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D9%88%D8%AD%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-lgiq3giofxnc</link>
                <description>بخوان به نام خدایی که  هر چه خلق کند را برای خواب و خیالش به خاک و خون بکشاند!بخوان و هیچ مپرس از اصول جبر و الفباکه آنکه نقطه نداند چگونه متن بخواند؟!گل مرا زده است از سفال و بست نشستهکه در سفال تن من گیاه ریشه دواند!فقط به نیت تطمیع ما به حور بهشتیچه عیب دارد اگر مهرخی برهنه بماند؟!شراب بی‌غش جنت به کام اوست گواراکه درد آن غش و تب را به کام خود بچشاندخدا نه نور سماوات بلکه پاسخ آری است در آن دقیقه‌ی شکی که ماشه را بچکانددرون سوره‌ی کوثر سه موشک است و سه نیزه هزار باره اگر وحی جدیدتر برساندپرنده نیست پری که گشاده می‌شود اما ز جبر دانه سرش را نمی‌شود برهاندخداست مشتریت که برای قهوه‌ی سردت حساب تسویه کرده تو را ز خویش نراند....سجاداصفهان۲.۶سال پنج</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 13:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>م مثل محیا نه... موشک|شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%B4%D8%B9%D8%B1-dhrvsddmydbr</link>
                <description>تو آخر این قصه را خواندی در اول:باشد سلاحی تازه پشت باسوادیآموختی ب آ ب آ بابا و موشکبارید بر رویت بجای برفِ شادیدارد قمار تازه می‌چیند همان کهدر جیب‌هایش بوده‌ای باری زیادیسرباز‌ها رفتند و شاهان دست دادنداز جثه‌ات مانده است تنها جامدادیگرگی است خون‌آشام و چوپانی که گرگ استگله به گله می‌رود وادی به وادیکودک شدی؟! کودک؟! میان باند سبقت؟!طبق کدام ابلاغ از بخش و نهادی؟!تو پاس کردی امتحان موشکت رابهتر بگویم موشکت را درس دادی...سجاد۲.۴سال پنجبرای محیا و علی سالاریعلی و محیاجامدادی باقی مانده از علی.</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 14:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا به خوشه‌ی گندمم قسم بده</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-qf4og6bl3xor</link>
                <description>چند روز پیش متنی از سرکار خانم مرضیه شمس گرامی خواندم که خودش را در جهان موازی تصور کرده بود. بسیار برایم جالب بود و خواستم این ایده را برای خودم بکار ببرم:من در جهان موازی خوشه‌ی گندم هستم. نه رسیده و نه نرسیده؛ بینابین. شب‌ که می‌رسد و آدمیزاد‌ها می‌خوابند دو تا ریشه‌ام را از زمین در می‌آورم و راه می‌افتم توی مزرعه و هر شب سعی می‌کنم تندتر برم که بتوانم مزرعه‌های دوردست‌تر را سرک بکشم و قبل طلوع برگردم مزرعه‌ی خودم و ریشه‌هایم را فرو کنم توی خاک تا آدمیزاد‌ها بیایند آبی بهمان بدهند و کودی و سمی و بروند پی کارشان.این کار هر شب همه خوشه‌های گندم است منتهی تعداد کمی حاضرند از مرزهای مزرعه بیرون بزنند، چون می‌ترسند گیر بیفتند و از زمین کنده شوند.خیلی وقتها می‌شود که گندم‌های گیج طلوع را یادشان می‌رود و توی مزرعه‌ی یونجه‌ی کناری گیر می‌افتند. فکرش را بکن. وسط آن همه یونجه یک خوشه‌ی بدقواره قد علم کرده و این آدمیزادهای خر هنوز نمی‌فهمند که ماها شبها راه می‌رویم و نیمه شب که می‌رسد دشت گندم و یونجه و شبدر و برنج در هم می‌شود. صبح ما را می‌بینند و می‌کنند و بهم فحش می‌دهند که شلخته بذر پاشیده‌ای و زمین مرا خراب کرده‌ای! واقعا خرند، ادعایشان هم می‌شود که خر نیستند ولی خرند. حتی خرها از آدم‌ها بهترند‌. خرها فقط ما را می‌جوند ولی این آدمیزاد‌ها بلایی نیست که سر ما نیاورند؛ پوست ما را می‌کنند، کاهمان را آتش می‌زنند، خودمان را آسیاب می‌کنند (هر چه بیشتر لهمان می‌کنند خوشحال‌تر می‌شوند)، ما را می‌پزند و می‌خورند و کودمان می‌کنند و بقایایمان را پای خودمان می‌ریزند که قد بکشیم. با این همه ادعا دارند دلسوز و مراقب ما هستند که آفت نگیریم و مترسک درست می‌کنند که کلاغ‌ها ما را نخورند. مترسک‌هایی که خودشان الواط و آسمان جلند و از سر شب تا خود صبح با پرنده و خزنده لاس می‌زنند.با این همه من خودم ترجیح می‌دهم خوراک کلاغ باشم تا آدمیزاد. چون من عاشق پروازم. از بچگی وقتی چندتا از دوست‌هایم را، که ریشه‌هایشان را از خاک درآورده بودند، باد برد، عاشق پرواز شده‌ام. خواه حتی توی سندان کلاغ باشم یا کاهم را باد با خودش ببرد. پریدن، پریدن است. حتی وقتی که به مدفوع هم تبدیل می‌شوی از ارتفاع می‌افتی و سقوط می‌کنی! ساده‌اش را بگویم: ریدن کلاغ‌ها هم از آدمیزادها بهتر است!البته بهتر از کلاغ‌ها هم هستند. این راز را به کسی نگفته‌ام. سر مگوی من است. چندتا خانه‌ آن‌طرف‌تر کبوترهای سفید‌ی هستند که ماتت می‌برد نگاهشان کنی. این‌هارا ظهر‌ها می‌بینم. از وقتی لبه‌ی کرت جا می‌گیرم می‌بینمشان. دلم می‌خواهد بروم جلویشان دراز بکشم که صبحی مرا بخورند. من که سرنوشتم جز خورده شدن نیست، چه بهتر که این پرنده‌ی نجیب مرا بخورد. بلکه فضله‌ای بشوم توی پیشانی این آدمیزادهای دررو و دغل باز که چند ماه پیش که هنوز نوزاد بودیم دوستان مرا از خاک کنند و روی آتش کباب کردند و خوردند!و امیدوارم کاه‌های من وقتی به باد سپرده شوند که باد‌ها سر از اقیانوس‌ اطلس درآورند؛ در جایی که همه چیز آبی است و کسی از زرد طلایی من خبری ندارد...پایانسجاد۲.۳سال پنجسلفی با دوستان</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 11:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آد‌م‌ها دو دسته‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%A2%D8%AF-%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-syls8loqri0d</link>
                <description>آدم‌ها دو دسته‌اند رفیق؛ یک دسته برای زندگی آفریده شده‌اند و دسته‌ی دیگر برای مردن.آن دسته که اهل مردند را نمی‌شود با صحبت‌ها و کارهایی که اهل زندگی را برمی‌انگیزانند برانگیخت. اهل مرگ ادبیات خاص خود را دارند. آن‌ها را نمی‌شود با امید به بهبودی زنده نگه داشت؛ به آنها باید از مرگ گفت‌؛ از بعد فانی جهان هستی. از کپک‌های سمی که روی شیر سفید می‌نشیند و از شاخه‌های پوسیده‌ی بلوط که در باد گم می‌شود و بادی که از وزیدن می‌افتد.اهل مرگ را نمی‌توان از رفتار روزمره تشخیص داد چرا که سخت مشغول تقلا و کارند و لحظه‌ای را هم بیهوده هدر نمی‌دهند. آنها اول هر مسیری آخرش را می‌بینند و چون می‌دانند که همه چیز پایان می‌پذیرد، با سر به استقبال کارهای دشوار می‌روند. چرا که پایانی برای آن می‌پندارند و پایان محتمل‌تری برای خودشان. آنها را شاید آدم‌های بی‌عاطفه‌ای بدانی ولی اینطور نیست رفیق! آنها در بذل محبت مانند ندارند. دیوانه‌وار مهر می‌ورزند و جواب سلامی را با گرو گذاشتن شاهرگشان می‌دهند. چون می‌داند هیچ محبت و دوستی و انسانی باقی نیست و بزودی تمام فرصت‌ها می‌سوزند و دوستان غریبه می‌شوند و داغ‌ها سرد و بیش از این مرگ را در چهره‌ی خود می‌بینند و از آنجا که نمی‌دانند آخرین سلام گرمشان کدام خواهد بود، سلام سردی به کسی نمی‌دهند.اهل مرگ بسیار با هنر اخت می‌‌شوند بدون اینکه به فکر ثبت آثارشان باشند. یا به فکر نشر نامشان. فقط مخلوقات هنریشان را از کتم عدم بیرون می‌کشند که بیرون کشیده باشند. چون قبل از آنکه گل‌های نیلوفر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید را ببینند، فرسودگی نقش آن و قسمت‌های از بین رفته گلبرگ‌های سنگی را می‌بینند.آن‌ها می‌دانند &quot;به مو که می‌رسد پاره هم می‌شود&quot;، &quot;از این بدتر هم می‌شود&quot;، &quot;بالاتر از سیاهی هم رنگی هست&quot;، &quot;از این ستون تا آن ستون هیچ فرجی نیست&quot;، &quot;آب که از سر بگذرد یک وجبش با صد وجبش فرق می‌کند&quot; و... . آن‌ها می‌دانند که فرصتی برای اندیشیدن به مرگ ندارند و نمی‌اندیشند که خود را سر به نیست کنند که می‌کوشند که به نیستی که رسیدند، با آغوش باز تسلیم شوند.اهل مرگ عاشق نمی‌شوند. گول نمی‌خورند. همراه می‌شوند ولی یار نمی‌شوند. دل نمی‌بندند ولی دل هم نمی‌شکنند. سیاسی نمی‌شوند چون بقایی برای حکومتی نمی‌بینند. تسلیم زندگی نمی‌شوند چون پایان‌پذیر است. دوست‌داشته نمی‌شوند چون ماندنی نیستند و بعد از اینکه مجلس را گرم کنند آرام آن را ترک می‌کنند. بی‌آنکه کسی متوجه عدم حضورشان شود.اهل مرگ را فقط یک جا می‌شود شناخت؛ وقتی که می‌میرند!اگر دنبال جنازه‌ای که با او گرم بوده‌ای خرامان رفتی، آنکه تشییع کرده‌ای اهل مرگ بوده است که روزگار به تو نشان خواهد داد که آن‌ها کم هم نیستند و یکی از آ‌نها به تو می‌گوید رفیق!آنان که چینشان را با چانه باز کردیپشت جنازه‌ی تو آرام می‌خرامند....سجاد۲.۲سال پنج</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 15:08:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقوام برده‌دار| شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-itmbql6kwjxk</link>
                <description>به سوی قله می‌رفتند رهبرها ولی این سوکنار یک پل عابر جوانی خودکشی کردهمحمد می‌دمد از غار و با آیات نورانیبه سبک نوتری تنها تجارت می‌شود بردهبه جنگ گرگ برخیزند چوپان‌های با وجدانولی چاقوی سلاخی است در دست پس پردهپس از دنیای فانی هست دنیایی بدون مرگچه لطفی دارد این رفتن از این نرده به آن نرده؟!به جان همدگر افتاده‌اند آن اهل کندوهاولی باد آمده رفته است بالا قیمت گردهخیال کنجد نورسته جز احساس رویش نیستبه خوابش هم نمی‌دیده که خونش می‌شود اردهجهان مانند سیبی نیست که افتاده در جوییکنار یک پل عابر جوانی خودکشی کرده....۱۴۰۵.۱.۱۵سجاد. اصفهان</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 11:18:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ر ز ژ| شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%B1-%D8%B2-%DA%98-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-qot5ydbdtvq8</link>
                <description>زخمی برای رنجش چاقوی کل گریستدر سوگ گرگ پیر نشستند بره‌هاتقصیر نازکی نهالان جنگل است فصل بهار هم شد و تیزند اره‌ها بزهای خوش‌دلی که دم از قله می‌زدند سهم شکم شدند در اعماق دره‌ها بازیچه‌های مستی طوفان نابخیر مست از غرور حرکتشانند ذره‌ها شبنم‌پرست‌ها چه کشیدند تا که صبحپیوست خون شدند روی برگ، قطره‌هابر پرگی چه عیب که تقصیر پره نیستخونی که جای آب روان کرده پره‌ها شعری بدون وزن مدال طلا گرفت آه از سبک‌سری ادیبان و غره‌هامن در زمان منع ر از ر نوشته‌ام وقتی که ز و ژ شده در سطرها رِهادر جبر قافیه ننشینم که مستمع خود بال می‌زند چه رَها و چه هم رِها....۱۴۰۴.۱۲.۲۱سجادپ.ن: از تیم ویرگول بابت همراهیشان در زمانه‌ی عسرت تشکر می‌کنم و برای ایران نوروز را آرزومندم.</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 11:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشته ندادیم که سازش کنیم|شعر</title>
                <link>https://virgool.io/InDarkness/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%B4%D8%B9%D8%B1-syzp8spkpmz1</link>
                <description>خبر داری که دارم حالتی از درد هم بدتر که حتی درد هم در پیش آن مور است یا کمتر شبی را صبح کردم رفت از دستم هزاران جانکه هر چه می‌شمارم باز مانده پیکری دیگر چنان قل می‌زند خونی که جاری گشته در دی ماهفرورفته است در خون ماه‌های بهمن و آذر گذشت از سوگ کار ما که دور پیکر طفلش به جای گریه می‌رقصند هم بابا و هم مادر خیابان فرش سرهایی است که خالی است از سیمانخیابان... سر .... خیابان... سر ... خیابان... سر... خیابان... سر... نصیحت‌های شیرین را برای بعدها بگذار که از شلیک‌های بی‌امان گشته است گوشم کر رها کن دست‌هایم را که اکنون موسم خشم است سپر پیشانی و مشتم سلاح و ماسکم سنگر رها کن دست‌هایم را که دست از جان که می‌شویینمی‌آید به چشمت تیربار و ژ۳ و لشکرمرا گم می‌کنی هنگام رگبار مسلسل‌ها به استقبال خواهم رفت تا شاید ببندم درسراغم را بگیر از ساچمه، از مرمی خونین سراغم را بگیر از بوی تند گاز اشک‌آور سراغم را بگیر از سردخانه، از نوک کاتر سراغم را بگیر از پیکر هم‌سطح خاکستر سراغم را بگیر از کاور مشکی و کهریزک سراغم را ... سپهرم را ...سِ... هِ.... سِ.. پ پ پ... پر پر مرا در بخش‌های ویژه، در اورژانس پیدا کن پس از تیر خلاصی که نشسته در سرم آخر مرا شاید بیابی بعد یک اعدام صحرایی و یا اسمی که می‌ماند بروی سنگ یا دفتر مرا در گور‌های دسته جمعی باز خواهی یافت و هر چیزی که کتمان می‌کنی را می‌کنی باور پس از من صبح آزادی که می‌مانی و می‌بینی مرا در خنده‌های کودکان بین و به یاد آورمرا آن روز خواهی دید که در این خیابان‌ها لگد مال تو و مردم شد عمامه‌ی رهبر مرا آن روز یادآور که خاک پاک ایرانم نخواهد شد ز خون نوجوانان و جوانان تر به یادم باش گهگاهی که کوهی آرزو بودمکه از من ماند در دنیا مزاری کوچک و لاغر....۱۴۰۴.۱۱.۲۴پ.ن۱: با ته مانده‌ی جانی که برای قلمم مانده می‌نویسم و هر کلمه که می‌نویسم هزار کلمه به خاک می‌افتد. گله‌مندم از گلوله‌ای که مرا نیافت...پ.ن۲: می‌گویند پستها حذف می‌شوند. شما حذف کنید ما می‌نویسیم! نور بر تاریکی پیروز است✌️✨️سجاد. اصفهان</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 11:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران گلوله خورده|شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%B9%D8%B1-nhvipy1dhohy</link>
                <description>ای‌ران اری‌ن و ن‌ی‌را؛ ایران گلوله خوردهمَخ بَخ جُخ خِ خِ خِ خون؛ دردی نگفته مردهاسخام خسلو، اسخون دینی که خون گرفته دینی که هر اذانش صدها گلو فشرده نِ نِ نِ نِ آخر کار لی‌ لی نشد، بمیرم مادر برای نعشت رخت عروس برده ده؟.. بیست؟.. سی؟.. چهل؟.. نَه هشتاد هزار و اندی؟!...مانده هنوز صدها خونینِ ناشمرده سنگی برابر تیر مانده است از پدر که وقت وداع آن را دست پسر سپرده هر گور از دماوند یک تکه کَند و پر شداز کوه مانده تنها یک چاله‌ی فسرده فسرده فسرده.....۱۴۰۴.۱۱.۱۱اصفهان. سجاداصفهان.سجاد</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 14:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیزارم از دین شما|شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%B1-gekqncoj3sdq</link>
                <description>ای زیر پای مرغ و مگس‌ها مکانتاناز بوی گندتان همه واضح نشانتاندر آن سری که پر شده از های و هوی تیرهرگز مخواه تا که بپیچد اذانتانخود خون خلق می‌خورد و گریه می‌کنداستاد روبه است مگر روضه‌خوانتانپرهیز از شراب کنید و ثنا کنیدبوی دروغ می‌دهد اما دهانتانکشتید و می‌کشید و دراز است چون لجنریش کثیف و دست چلاق و زبانتانظاهر مبارزید و فدایی شرع و شیخقدرت‌پرستی است ولی در نهانتانتا سیر می‌شوید خدا را مجاهدیدحتی اگر خمیر ز خون گشته نانتانکورید در برابر فقر و فساد و شرمبر زن عقاب می‌شود آن دیدگانتاندر پیشتان دو چادر و معجر کم آوردوقتی دو تار مو بشود استخوانتانزن را به جز دو حفره نبینید و کافی استتنها برای نیمه‌شب و زایمانتانبا چند همسری و موقت که دشمن‌انداما سیاه‌پوش همان‌ها زنانتانبا سنگسار و دار و محارب نمی‌شودتسخیر دین و شیخ و شریعت جهانتانهر روز حکم تازه ز تنبان درآوریدگویا که مردمند فقط بردگانتانهم داعشید و طالب و القاعده و نصرتنها تفاوت است فقط رهبرانتانبی‌افتخار و قاتل و سفاک و غرق وهمکودک‌کش است آن که شده قهرمانتاناز نفرت مصادره‌ی خون مردم استمردم اگر دهند دو روزی امانتانروزی ست نفعتان که سفارت فنا دهیدروزی ست پاچه‌خاریشان پشتبانتانفرزند ما که کشته شود، خب فدای شیخای وای اگر که خش بخورد پیروانتانچفیه اگر به گردن خود زد جناب شمرخم می‌شود به محضر او دادبانتانای شیخ اگر حکومت او هم شبیه توستبیزارم از شما و امام زمانتان ....۶.۷.۱۴۰۲اصفهانسجاد حاجیانپ.ن۱: این شعر را تقدیم به جناب مهدی یراحی کرده‌ام.پ.ن۲: یک دنیا حرف دارم که بزنم اما فعلا به شعرهای گذشته پناه می‌برم. من حتی جانی برای از دست دادن ندارم؛ تهدید و نصیحت‌هایتان را برای خودتان نگه دارید. پ.ن۳: جمهوری اسلامی باید برود. تمام.با دست‌های بسته کشته بودندشپ.ن: این که همواره پشت مردمش ایستاد و صدابود‌‌.</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 13:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;پاشو سپهر بابا&quot;| شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Bi_daar/%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%88-%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-uhtgr1yjyvpp</link>
                <description>تا حشر را ببیندرفته است بر سر کوهبسمل، امان نه، بسملتا خون بسته بر خونرد شد ز رود و دریااین لکه‌های قرمزتبلیغ برگ گل نیستوقت صلاه رفت وقرمز ز رنگ خون استنعلین‌های آقارفته ز زیر پوتیننان شبی بیاردمانده است زیر پوتینمردی که توی اورژانسبا تیر شد مداوادریای بالِ کندههی می‌خورد به شیشهمرغان گمند و گورند؟با کیسه‌ی برنجیحل می‌شود معما؟!دیروز کودکی رایخ‌ها ستاره بودندآبی به خود نجوشیدامروز نعش دختریخ‌بسته شد سراپااز غار می‌رسد وحیلالند تا بفهمنداین واژه‌ها بدیع استمثل شنیدن آهاز سردخانه آیا؟!کاور شده جهانیافتاده کنج جدولرویش نوشته &quot;مجهول&quot;آن زیپ را نبندیدمن می‌کنم تماشاتا می‌روید خون رااز دستها بشوئیدکرده طلوع خورشیدجای اذان بگوئید&quot;پاشو سپهر بابا&quot;۱۴۰۴.۱۱.۵اصفهان. سجادبه یاد جاویدنام سپهر شکری، سپهر ابراهیمی و چهل و سه هزار سپهر دیگر</description>
                <category>سجاد حاجیان</category>
                <author>سجاد حاجیان</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 13:30:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>