<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمآ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@BiaToo000</link>
        <description>آنچه در خیالم میگذرد تو می‌خوانی، می‌شنوی و میبینی: )</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:33:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1867512/avatar/9w41jO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمآ</title>
            <link>https://virgool.io/@BiaToo000</link>
        </image>

                    <item>
                <title>/فصلِ بی‌بازگشت/</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-mfm5xlas2orm</link>
                <description>نورِ خورشید، جسورانه از لای پرده‌های حریرِ کنار پنجره سرک کشیده بود و درست روی تلاقیِ دست‌های ماهسو و سینا می‌رقصید. اتاق غرق در بوی عطرِ چوب و آرامشی بود که انگار سال‌ها ازش محروم بودند.سینا، در حالی که با انگشتانش به نرمی تارهای موی ماهسو را از روی صورتش کنار می‌زد، لبخندی زد که گوشه‌های چشمش را چروک می‌انداخت. صدایش، مثل مخمل، در فضای اتاق پیچید:+ «ماهسو؟ اگه خدا یه دختر بهمون داد، اسمشو بذاریم &quot;پناه&quot;ماهسو سرش را به سینه‌ی گرمِ سینا فشرد و زمزمه کرد:ـ «پناه؟ چرا پناه؟»سینا نفس عمیقی کشید و بوسه‌ای کوتاه روی پیشانی‌اش گذاشت:+ «چون تو، درست از همون لحظه‌ای که وارد زندگی‌ام شدی، پناهِ این قلبِ بی‌قرار بودی. می‌خوام دخترمون هم پناهِ یه آدم خوش‌شانس بشه، مثلِ تو که پناهِ منی...»ماهسو، در حالی که از این حجمِ خوشبختی در رگ‌هایش احساسِ سرمستی می‌کرد، خنده‌ی کوتاهی کرد و با شیطنت گفت:ـ «و اگه پسر بود؟ نباید مقتدر باشه؟»سینا محکم‌تر او را در آغوش کشید، جوری که ماهسو ضربانِ قلبش را در تمامِ تنش حس می‌کرد. مرد با صدایی که حالا محکم‌تر و مردانه‌تر شده بود، گفت:+ «اگه پسر بود، اسمش می‌شه کوروش. تا یاد بگیره مثل یه مردِ مقتدر، از دنیای خودش، از عشقش و از پناهش محافظت کنه.»ماهسو در آن لحظه، آن‌قدر در گرمای آغوشِ سینا غرق بود که هیچ‌چیزِ دنیا را نمی‌خواست. انگار تمامِ عمرِ نداشته‌شان در همان لحظه خلاصه شده بود. می‌خواست چشم‌هایش را باز کند، صورتش را ببیند، آن خطوطِ آشنای لبخندش را لمس کند و بداند که برای همیشه همین‌جا، در کنارِ اوست.چشمانش را به آرامی باز کرد...اما نورِ خورشید دیگر آنقدر گرم نبود. اتاق به طرزِ وحشتناکی ساکت بود؛ سکوتی که گوشِ جان را می‌خراشید. ماهسو پلک زد، اما نه صورتِ سینا در کار بود و نه گرمایِ آغوشش. دستانش به جای شانه های مرد، پیراهنِ چهارخانه‌ای را در آغوش داشت که یک ماه بود بویِ تنِ سینا را ذره‌ذره از دست می‌داد.واقعیت مثل یک سیلیِ سرد به صورتش نشست. دیوارِ اتاق، قابِ عکسِ روی میز، و آن پیراهنِ نیمه‌جان در آغوشش، همه گواهیِ یک نبودنِ ابدی بودند. ماهسو بغضش را در گلو فرو خورد، اما اشک‌ها، بی‌پروا و بی‌رحم، روی پیراهنِ خالیِ سینا چکیدند. او هنوز در همان خواب مانده بود، در همان رویایی که اسمِ &quot;پناه&quot; و &quot;کوروش&quot; در آن می‌پیچید؛ اما حالا، در دنیای واقعی، تنها چیزی که برایش مانده بود، یک پیراهنِ مچاله و یک قلبِ تکه‌تکه بود که هیچ‌کس نمی‌توانست پناهش شود.</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 15:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دقیقه مانده به خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-s9vnkuautxjx</link>
                <description>بعضی شب‌ها…دنیای روی شانه‌ام خسته است.نفسم تنگ است، اما باید بی‌صدا بمانم.شاید هنوز خیلی چیزها برای گفتن دارم،ولی جوابات در سکوتِ شب گم می‌شوند.همین که نفس می‌کشم، یعنی هنوز هستم.یک دقیقه به خودت فرصت بده،همین‌جا، بین غبار و آرامش شب.اگر صدای درونت گفت: «می‌توانی»،بگذار باور کند…</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 17:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَسلکِ دل‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D9%85%D9%8E%D8%B3%D9%84%DA%A9%D9%90-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7-laxr7xj2oay3</link>
                <description>یه زمانی فکر می‌کردم قوی بودن یعنی جواب دادن.یعنی وقتی تندی می‌بینی، تندتر باشی.وقتی سردی می‌بینی، یخ بزنی.ولی یه جایی وسط مسیر فهمیدمقدرت واقعی شاید اینه که شبیه چیزی که آزارت داده نشی.من انتخاب کردم که نرم بمونم.نه از سر ضعف…از سر آگاهی.انتخاب کردم وقتی می‌تونم دلی رو سبک‌تر کنم،بی‌تفاوت رد نشم.نه برای تشویق.نه برای برگشت محبت.فقط چون دلم نمیاد دنیا یه ذره هم سنگین‌تر بشهوقتی از دستم برمیاد سبکش کنم.راستش بعضی وقت‌ها سخت بود.خیلی هم سخت بود.آدم‌هایی بودن که می‌شد ازشون دلخور موند،می‌شد سال‌ها تو ذهن مرورشون کردو هر بار بیشتر رنج کشید.اما من ترجیح دادمبه‌جای ساختن دیوار،برای رفتارشون یه احتمال بسازم.یه شاید.یه «شاید حالش خوب نبوده».یه «شاید زخم داشته».نه اینکه کارشون درست بوده باشه،فقط اینکه من اسیرش نشم.قضاوت نکردن کار ساده‌ای نیست.مغز آدم عاشق برچسب زدنه.راحت‌ترین کار دنیاست بگی:«اون اینجوریه.»ولی من تلاش کردم مکث کردم.نفس کشیدم.نمی‌دونم همیشه موفق بودم یا نه.آدمیم دیگر…گاهی خسته، گاهی پر از تناقض.اما یه چیزو مطمئنم:اگه قرار باشه باوری داشته باشم،اگه قرار باشه به چیزی پایبند باشم،اون «انسان موندنه».نه از ترس.نه برای پاداش.فقط چون دنیا به اندازه‌ی کافی بی‌رحمه،و من نمی‌خوام سهم من از این دنیابی‌رحمی باشه.شاید همین کافی باشه.اینکه هر روز از خودم بپرسم:امروز تونستم آدم بمانم؟</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 16:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>°تروما°</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%C2%B0%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7%C2%B0-reigmqyti897</link>
                <description>این روزها که پشت سر گذاشتیم، انگار یه صافیِ نامرئی بود. صافی که دوستای واقعی رو از بقیه‌ی آدم‌ها جدا کرد. وقتی صدایِ انفجار تو گوشمون میپیچید یا هروقت آسمون سرخ می‌شد، اولین فکری که به سرمون می‌زد، حالِ “اون” بود. اون که می‌دونستیم واقعاً دوستِ واقعیِ ماست، نگرانش می‌شدیم. مثل یه ریسمانِ نامرئی که وسطِ هیاهو، ما رو به هم وصل می‌کرد. اینجوری بود که توی دلِ تاریکی، یه نوری از همین نگرانی‌ها پیدا می‌شد.ولی… همیشه یه “ولی” هست. انگار یه گوشه از قلبمون، همیشه یه جایِ خالی رو حس می‌کنه. جایِ خالیِ اون‌هایی که دیگه نیستن. فرقی نمی‌کنه کی بودن، چه دینی داشتن، چه شخصیتی داشتن.یه لبخند، یه صدا، یه خاطره… همه‌شون توی این دنیایِ آرومِ بعد از جنگ، مثل یه دردِ گُنگ می‌مونن. یه حسرتی که انگار همیشه با ماست.و اون صداها… وای از اون صداها! دیگه استاد شدیم، نه؟ با یه صدایِ کوچیک می‌فهمیم پهپاده کدوم سمته، موشکِ قاره‌پیماست یا موشکِ کروز!صدایِ موتورِ یخچال که میاد، ناخودآگاه انگار یکی داره بمب می‌ندازه کنار گوشت. صدایِ بسته‌شدنِ درِ همسایه، ناخودآگاه آدم رو می‌پرونه. انگار یه تروماست که توی سلول‌هامون حک شده. حتی وقتی هیچی نیست، یه لرزشِ کوچیکِ در، صدایِ افتادنِ یه جسم، کافیه تا قلبمون مثلِ یه گنجشکِ ترسیده، دیوونه‌وار بزنه. انگار دوباره همون صدایِ انفجار، این بار وسطِ مغزمون، مهمونِ ناخونده‌ی شب و روزمون شده.شب‌ها هم که دیگه نگم برات . انگار جنگ تموم نشده. توی خواب، آسمون هنوز پر از موشک‌هایِ ترسناکه. اون موجِ انفجار که انگار وسطِ مغزت منفجر می‌شه، حتی توی خواب هم دست از سرت برنمی‌داره. مثلِ یه خوره، مثلِ یه یادگاریِ دردناک که هیچ‌وقت قرار نیست فراموش بشه. یه حسِ دائمیِ ناامنی که مثلِ سایه، همه‌جا دنبالمون می‌کنه.</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 17:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار برای طلوع پنهان</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-gjjk7xuhcqpv</link>
                <description>گاهی سکوت شب، سنگین‌تر از تمام فریادهای دنیاست.می‌نشینم روبه‌روی پنجره‌ای که دیگر طلوعی را نمی‌شناسدجایی بین خستگی و انتظار، بین رفتن و ماندن.هر صبح، امید را صدا می‌زنممثل کسی که اطمینان دارد خورشید پشت ابرهای لجوج، هنوز زنده است.اما زندگی گاهی نمی‌تابد، فقط نفس می‌کشد… آرام، خسته، گم‌شده.در این تنهایی، یاد گرفته‌ام که شکست گاهی آغاز است،که شاید همین تاریکی، تصویر واضح‌ترِ نور را بسازد.و شاید، طلوعی که هر روز منتظرش می‌شوم،درونِ خود من است که باید دیده شود.</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 01:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهد عینی بی‌تفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-t8kmivgck5oc</link>
                <description>تابلو، می‌دونی چیه؟ تو تنها کسی هستی که از وقتی صبح چشم باز کردم، دقیقاً سر جای خودتی. همین باعث می‌شه بیشتر ازت متنفر باشم. این ثبات لعنتی‌ات داره اعصابم رو خرد می‌کنه.من امروز صبح بیدار شدم و اولین کاری که کردم، پرت کردن کیفم بود توی اتاق. صدای افتادنش شبیه صدای سقوط آخرین امیدم بود؛ یه صدای سنگین، خفه و بی‌اهمیت. یه گوشه از دیواره‌ی اتاقم که تو رو نگه داشته، یه ترک ریز داره. اون ترک داره همه چیز رو لو میده؛ این خونه داره از هم می‌پاشه، ولی تو با اون منظره‌ی مسخره‌ات، انگار توی یه جشن ابدی هستی.هزار بار خواستم ازت بپرسم: اون رنگ آبی فیروزه‌ای که انتخاب کردی، واقعاً همون آبیه که من حسش می‌کنم؟ یا تو هم مثل بقیه، فقط بلدی یه نسخه‌ی تمیز و فیلترشده از دنیا رو قاب کنی و بذاری جلوی چشم بقیه؟ من خسته‌ام از تمیزکاری، از تظاهر به اینکه همه چیز سر جاشه.دیشب، دقیقاً وسط خواب، پریدم وسط. سرم به چهارچوب در خورد. دردش واقعی بود، خون اومد. ولی تو چی؟ فقط نور چراغ خواب که کج شده بود، سایه‌ات رو روی زمین درازتر کرد. تو شاهد بودی. شاهدِ تلوتلو خوردن من. و در عوضِ اینکه یه کلمه‌ای بگی، فقط یه گوشه‌ات، یه لکه‌ی کوچک گرد و خاک نشسته که انگار خودِ واقعیتِ روی توئه.کاش می‌شد یه روز صبح بیدار شم و ببینم تو از اون قاب افتادی پایین. کاش می‌شد ببینم اون منظره‌ی آرومت، زیر پاهام له شده باشه. شاید اون‌وقت، تنها یکی پیدا می‌شد که می‌فهمید شکستن، چقدر می‌تونه واقعی‌تر از سبز بودنِ ابدی باشه.دوس داشتم عکس بزارم براش ولی هوش مصنوعی، و اینترنت محدودم کرد:)---</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 01:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهر و موم</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%85-p9qybtzwkj2x</link>
                <description>دنی، با چشمانی که هر صبح بی‌رحمانه انعکاس خورشید را در قاب پنجرهٔ کوچک اتاقش دنبال می‌کرد روزش را شروع کرد . سی و دو سال عمر کرده بود اما قلبش انگار قرن‌ها بود که در عایقی از شیشهٔ ضخیم، فرو رفته بود. او مهربان بود، خیرخواه و عمیقاً زیبا؛ زیبایی‌ای که تنها در سکوت دفتر یادداشت‌هایش شکوفا می‌شد، جایی که می‌توانست بدون ترس از قضاوت، خوش‌ذوقی‌اش را خرج توصیف آسمان غروب یا نقش پیچیدهٔ رگبرگ یک برگ خشکیده کند.برای دنی، عشق یک کلمهٔ لاتین بود. کلمه‌ای که معنی‌اش را از کتاب‌ها می‌دانست، اما طعمش برایش بیگانه بود. او از «بازی زندگی» خسته بود. در خیابان‌های شهر، در میان هیاهوی انسان‌هایی که به سرعت به دنبال اهداف مادی و روابط سطحی می‌دویدند، دنی مانند یک تماشاگر خسته از پردهٔ چهارم بود. او به پیشرفت شغلی و آرامش مالی‌اش ایمان داشت. شب‌ها وقتی سکوت حکمفرما می‌شد، پوچیِ امنیت او را در آغوش می‌کشید. چرا باید سخت کار کند تا در آینده‌ای آرام، تنها باشد؟ترس او از دختران، نه از خودشان، که از توانایی‌شان برای شکستن آن آرامش و امنیت بود. هر نگاهی که طولانی‌تر می‌شد، هر لبخندی که گرم‌تر به نظر می‌رسید، برایش هشداری بود که «دنی، اگر وارد شوی، ویران خواهی شد.» او از سرنوشت محتوم روابط دنیای امروز می‌ترسید: ناامیدی، خیانت، یا بدتر از آن، تبدیل شدن به یکی از همان‌هایی که برای آرامش، قلبشان را به مزایده می‌گذارند.یک بعد از ظهر کسل‌کننده در کتابخانهٔ عمومی بود. دنی مشغول مطالعهٔ یکی از طرح‌های فنی‌اش بود که دختری در جستجوی یک کتاب قدیمی، بی‌توجه به حضور او، نزدیک میز شد. او دنبال یک مجموعه شعر بود، نه یک کتاب علمی.+ «ببخشید، شما اینجا دنبال کتاب خاصی نیستید؟» دنی پرسید، صدایش کمی لرزان‌تر از حد معمول بود. دختر خندید، خنده‌ای که به نظر دنی، برخلاف هزل‌های رایج، ریشه در یک شادی صادق داشت.- «دنبال چیزی هستم که واقعیت رو کمی نرم‌تر کنه.»آن جمله، ساده و گذرا، مثل سوزنی بود که عایق ضخیم اطراف قلب دنی را برای یک لحظه سوراخ کرد. دنی دیگر نمی‌توانست خیال‌بافی کند که همه چیز را دارد. او فهمید که پناه بردن به سادگی و دوری، خودش بزرگ‌ترین ریسک است. ریسکِ از دست دادن یک عمرِ شاید خالی.آن شب، دنی دوباره به جای خیال‌پردازی دربارهٔ خانه‌ٔ آرام و باغچه‌اش، به آن لبخند فکر کرد. او هنوز شجاعت نداشت که مرزها را بشکند، هنوز برای ریسک کردن آماده نبود. اما برای اولین بار، ناامیدی در دلش جای خود را به یک سؤال کوچک و درخشان داد: «اگر این بار فرق کند چه؟»دنی دفترچه‌اش را باز کرد. این بار، به جای توصیف یک منظره، یک جملهٔ ساده نوشت:«شاید آرامش نه در نبودِ طوفان، بلکه در تاب آوردن در برابر آن است.»او همچنان از دختران می‌گریخت، هنوز قلبش مهر و موم بود، اما نور کوچکی از پنجرهٔ ذهنش به بیرون تابیده بود. این نور، وعدهٔ عشق نبود، بلکه وعدهٔ خودِ دنی بود که بالاخره جرئت کرده بود به «احتمال» باور کند. زندگی برایش هنوز سخت بود، اما دیگر از تکرار، هراسناک نبود.</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 02:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>♥️ زیبایی ♥️</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%EF%B8%8F-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%EF%B8%8F-hlc2r8w9qgu0</link>
                <description>فاصله دو عکس، یک هفته:)بافت قدیم قشنگموندریا و ساحلش +_+قشنگی بهارخلیج فارس دارد بند و پیوند به ایران و به ایرانی بسی چنداز آن رو تا جهان پاینده بر پاست خلیج فارس جزو کشور ماست-دکتر رزازیانسبز🌿🍃زیبایی تابستون🌼بنفشی آخر پاییز 🪻رخ بهار🌺🌸گربه بازیگوش 😼نشانی، آشنا:)</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Mon, 12 May 2025 04:19:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-uqixi8nyuvah</link>
                <description>در طبقه‌ی پنجم یک آپارتمان ساکت در مرکز شهر، دختری جوان و زیبا زندگی می‌کرد. اسمش &quot;روشا&quot; بود؛ با موهای مشکی براق، چشمانی آرام و نگاهی که همیشه مهربان به نظر می‌رسید. هیچ‌کس حتی تصورش را نمی‌کرد که پشت این چهره‌ی معصوم، رازی تاریک پنهان شده باشد.روشا هر روز صبح ساعت هفت از خواب بیدار می‌شد، پرده‌ها را کنار می‌زد، پنجره را باز می‌کرد و قهوه‌ی داغش را روی بالکن کوچک خانه‌اش می‌نوشید. همسایه‌ها او را دختری مؤدب، آرام و کمی درون‌گرا می‌دانستند. گاهی به پیرزن طبقه‌ی دوم کمک می‌کرد، گاهی هم از مغازه‌دار سر کوچه نان تازه می‌خرید و لبخندی کوتاه تحویلش می‌داد.اما شب‌ها... همه چیز فرق می‌کرد.وقتی شهر در خواب فرو می‌رفت، روشا بیدار می‌شد. سال‌ها پیش، در کودکی، خانواده‌اش را در یک ماجرای تلخ از دست داده بود. دزدهایی که به خانه‌شان حمله کرده بودند، همه چیز را نابود کرده بودند. از آن شب به بعد، در دل روشا نفرتی تاریک ریشه دوانده بود. اما او انتقام‌جو نبود... نه فقط از آن دزدها، بلکه از همه‌ی انسان‌های پستی که به دیگران آسیب می‌زدند.روشا تنها یک قاتل نبود؛ او استعداد خاصی داشت. می‌توانست دروغ را در نگاه افراد بخواند، صدای قلب‌شان را بشنود وقتی از حقیقت می‌ترسیدند. در تاریکی بهتر از روشنایی می‌دید، صداها را واضح‌تر از بقیه می‌شنید و حس ششمش، دقیق‌تر از هر دوربینی عمل می‌کرد.او افراد فاسد، دزد، متجاوز یا حتی آن‌هایی را که از قدرت‌شان سوءاستفاده می‌کردند، با دقت زیر نظر می‌گرفت. گاهی ماه‌ها طول می‌کشید تا یکی را بشناسد. زندگی‌شان را بررسی می‌کرد، نقاط ضعفشان را پیدا می‌کرد و آرام، بی‌صدا وارد زندگی‌شان می‌شد؛ طوری که آن‌ها فکر می‌کردند فرشته‌ای آمده تا نجاتشان دهد.اما اشتباه می‌کردند.وقتی زمانش می‌رسید، روشا آن‌ها را به خانه‌اش می‌کشاند؛ خانه‌ای که زیر ظاهر آرام و تمیزش، اتاقی پنهان و سرد در دل دیوارها داشت. جایی که صداها به بیرون نمی‌رسید. آنجا شکنجه‌گاه روشا بود.او با دقت و بدون ذره‌ای احساس، قربانی‌هایش را بازجویی می‌کرد، اعتراف می‌گرفت و درست در لحظه‌ای که چشمانشان پر از ترس می‌شد، کار را تمام می‌کرد. همه چیز پاک، دقیق، و بی‌ردپا انجام می‌شد.یکی از قربانی‌هایش، وکیل مشهوری بود که سال‌ها دختران فقیر را فریب داده بود و هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با او مقابله کند. اما روشا، با لبخند گرمش، وارد دنیای او شد. هفته‌ها طول کشید تا اعتمادش را جلب کرد... تا آن شب.نور زرد و لرزان لامپ آویزان، بر چهره‌ی خیس از عرق مرد افتاده بود. وکیل، همان مرد مغروری که همیشه با کت و کراوات وارد دادگاه می‌شد، حالا با پیراهنی پاره و چهره‌ای خاکستری، روی صندلی فلزی اتاق نشسته بود. دستانش با زنجیر بسته شده بود و نگاهش از ترس و ناباوری پر بود.روشا مقابلش ایستاده بود. موهایش را بالا بسته، دستکش‌های چرمی سیاه تا مچ دست‌هایش را پوشیده بود. در نور کم، صورتش بیشتر شبیه یک مجسمه‌ی بی‌احساس به‌نظر می‌رسید تا یک انسان.بی‌آنکه به مرد نگاه کند، گفت:– «هر بار که یه دختر بی‌دفاع رو مجبور کردی سکوت کنه... یه رد موند، اینجا.»و با انگشتش به سینه‌اش اشاره کرد.– «حالا وقتشه تو هم رد بزاری. نه روی سینه‌ی خودت. روی وجدان مرده‌ات.»مرد شروع به التماس کرد. صدایش شکسته بود.– «تو نمی‌فهمی... من فقط از فرصت‌هام استفاده کردم... کسی مجبورشون نکرد...»روشا خندید. نه از روی شادی. خنده‌ای تلخ، توخالی.– «دقیقاً همینه. تو انتخاب کردی. حالا منم انتخاب می‌کنم.»او آرام به قفسه‌ی پشت سرش رفت، از میان ابزارهای فلزی براق، سوزن نقره‌ای باریکی برداشت. به سمت مرد برگشت. صدای قدم‌هایش روی زمین سرد می‌پیچید. صدای نفس‌های تند مرد، با ضرباهنگ نامنظم زنجیرها درهم آمیخته بود.آن شب، مثل شب‌های دیگر، با یک جمله تمام شد:– «عدالت و باید با خون آدمای بد ساخت تا عبرت بشه.»صبح روز بعد، روشا دوباره کنار پنجره ایستاده بود. فنجان قهوه‌اش در دست، چشم‌هایش آرام.  قهوه را مزه‌مزه می‌کرد، به آسمان نیمه‌ابری نگاه می‌انداخت، نسیم ملایمی موهای آزادش را تکان می‌داد.  همه چیز مثل همیشه بود.فقط یک چیز فرق کرده بود: پشت آن نگاه آرام... یک جنازه‌ی دیگر دفن شده بود.</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Mon, 12 May 2025 03:38:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مولانا میگه که:</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D9%87-eebad7vbxcz3</link>
                <description>باران که شدى مپرس ، اين خانه کيستسقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست...باران که شدى، پياله ها را نشمارجام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست...باران ! تو که از پيش خدا مى آییتوضيح بده عاقل و فرزانه يکيست...بر درگه او چونکه بيفتند به خاکشير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست...با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندىحمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست...اين بى خردان،خويش را خدا مى داننداينجا سند و قصه و افسانه يکيست...از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کاردر خلقت حق، رستم و موریانه يکيست...گر درک کنى خودت خدا را بينىدرکش نکنى، کعبه و بتخانه يکیست‌...</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 20:15:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسانیت!</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-imzfurawk9ot</link>
                <description>من همیشه سعی کردم روی خودم کار کنم، تا &quot;بد&quot; نباشم.جدایِ از شیطنت های که هرآدمی میکنه؛ همیشه سعی کردم تویِ ذاتم &quot;انسانیت&quot;رو نگه دارم. سعی کردم محبت کنم، نه واسه ی جبران نه واسه‌ی اینکه محبتم رو بهم برگردونن؛ فقط واسه ی اینکه تویِ دلم میگم وقتی میتونم یه نفری رو خوشحال کنم چرا نکنم؟گل فقط واسه اینکه خوشحال میشم، بشم یه دلیل واسه حالِ خوبِ بقیه... حس خوبی داره. خیلی تلاش کردم تا بتونم برای بدترین برخوردای آدما یه دلیلی جور کنم تا بشه درکشون کرد و کینه ای ازشون به دل نگرفت.جدایِ از حس خوبی که به بعضی آدما نداشتم، سعی کردم قضاوتشون نکنمنمیدونم موفق شدم یا نه اما تمام سعیمو کردم و الانم میگم به نظر من&quot; انسانیت&quot; بزرگترین و بهترین دینی هستش که آدما میتونن برای خودشون انتخاب کنن.</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 20:15:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهِ پر خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%BE%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-ewhakxlp5c4u</link>
                <description>نگاهش به ماه بود. ماهی که بعد از صورت او شده بود تنها منظره قابل تحمل و زیبا. دایره تاریکی که نورش هر تاریکیه بی‌نوری را نورانی می‌کند.داغدار بود. داغدار یارش، نفسش، پاره تنش. بگویم نیمه او!؟... اما نه او تمامش بود.دخترک تمامش را زیر خاک سرد به آغوش تاریکی سپرده بود. دیگر آن آغوش، آن چشمان گیرا،آن صدای مردانه که نامش را با محبت صدا می‌کرد را نداشت.دخترک سردش بود. او مرده بود، فقط نفس می‌کشید بدون آنکه روحی داشته باشد.گذشت اما هنوز نگاهش به ماه بود. ماهی که شبی زیر آن بوسه بر لبان یار کاشت.ماهی که هر لحظه صورت او را روی آن میدید.ماهی که خاطراتشان را در آن مرور میکرد.دیگر نتوانست نگاه کند...دیگر نفسی نداشت...چشمانش خاموش و به خواب عمیقی فرو رفت.خوابی به دیدار یار.</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2024 00:04:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حواستان باشد :)</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-hffrezlpz1lg</link>
                <description>حواستان باشد. اینجا خیلی زود ، دير می شود ! جایی که همه چیز تاریخ مصرف دارد ؛حتى آدم ها ، حتى رابطه ها ..... این روزها کسی حال و حوصله ای برای غرور و قهرهای طولانی ندارد! باید مراعات کرد ، باید مراقب بود ، قبل از این که دیر شود ! آدم‌های خوب زندگی‌تان را سنجاق کنید به دایره‌ی اولویت و حواستان ، و روابط عاطفی و شخصی تان را لحظه ای به حال خود رها نکنید ! به خاطر خودتان می گویم ..... زمانه‌‌ی خوبی نیست ! مبادا چشم باز کنید و ببینید ، همان کسی که تا دیروز برایتان جان می داد ؛ غريبه ترین آدم دنیایتان شده ! آدم‌های امروز ، راحت عوض می شوند . راحت تغيير مسير می‌دهند ، و خیلی راحت ، فراموش می کنند !به آدم هایی که هنوز خوب مانده‌اند ؛ نه بهانه‌ای برای تغییر بدهید ، نه فرصتی برای بد شدن !مراقب دلبستگی هایتان باشید.قلم ناشناس</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 01:33:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>° اُمید °</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%C2%B0-%D8%A7%D9%8F%D9%85%DB%8C%D8%AF-%C2%B0-plkphjprod8z</link>
                <description>امید چه چیز عجیبی است. شاید عجیب‌ترین چیز در جهان آدم‌ها. چون تو را به نقطه‌ای نامعلوم و گاهی ناشدنی در آینده پیوند می‌دهد، آن‌هم وقتی که از پا افتاده‌ای‌ و دنیا برایت به آخر رسیده. امید، ناگهان تو را از آدمی که هر رسیدنی را بعید می‌دانسته تبدیل می‌کند به ابرقهرمانی شکست‌ناپذیر. آن‌وقت مثل اسب مسابقه از روی موانع می‌پری و با انگشت نقطه‌ای را در دوردست‌ها به خودت نشان می‌دهی که امید برایت ساخته. حتی مهم نیست که چقدر و چند بار ناامید شده‌ای، شاید تنها به سبب انسان بودن است که دوباره امیدوار می‌شوی، دوباره باورهایت را توی مشت می‌گیری، دوباره به لبخندها ایمان می‌آوری، دوباره به آدم‌ها و رابطه‌ها برمی‌گردی. امید شبیه درخت گیلاس آن حیاط قدیمی است که شاخه‌های انبوهش در تابستان، سایه‌ی پهنی می‌شد برای شش سالگی‌هایت، وقتی با سه‌چرخه حوض بزرگ را دور می‌زدی. امید چهره‌ی کسی است که از تاریکی بیرون می‌آید و می‌گوید سلام. امید غریب‌ترین کلمه‌ای است که آدمی را از مه سرگردانی بیرون می‌کشد و به نور لرزان خیالی می‌برد که هم محال است و هم ممکن.</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 17:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>/کامل نباش،خودت باش/</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-exbmkkij7olm</link>
                <description>عزیز غم‌زده‌ی من؛ مهم نیست که کامل نیستی. در کامل بودن کسالتی هست که حتماً ازش خسته خواهی شد. حتی لازم نیست این‌قدر برای پنهان کردن ضعف‌هات تلاش کنی چون بیش‌تر از کنترلت خارج می‌شوند و از جایی که نمی‌دانی، بیرون می‌زنند و لابد آن وقت بیش‌تر خجالت‌زده می‌شوی. دست بردار از این‌که همیشه نقش آدم خوب و قوی و کامل را بازی کنی. بازنده بودن آن‌قدرها هم ترسناک نیست و کامل نبودن حتی راحت‌تر است. وقتی از تصور  کامل بودن دست برداری می‌توانی دیگران را هم درک کنی و از قضاوت کردن رها شوی چون همه‌ی ما در طیفی از خاکستری زندگی می‌کنیم و اصلا آدمی، همین است.</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 17:34:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در غیاب آبی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-eamx79b7mxtw</link>
                <description>آقای عزیز؛ مدت‌هاست نامت را صدا نکرده‌ام، مدت‌هاست نامم را صدا نکرده‌ای. لب‌های ما بعید است با هم بیگانه شده باشند. چطور می‌شود این فاصله را نوشت؟ انگار میان ما تازه خورشید طلوع کرده باشد، دارم دوباره اجزای چهره‌ات را وارسی می‌کنم. شبیه زنی جنگ‌زده که سربازش تازه برگشته باشد؛ می‌خواهم پیدا کنم آن نشانه‌ها که در غیاب من، زمان بر صورت تو گذاشته و این‌گونه حرف می‌زنم با تو، با انگشت‌هام که می‌کاوند صورتت را. دست‌های من با چشم‌های تو گفت‌وگو می‌کنند و در سرم متنی عاشقانه، کلمه به کلمه نوشته می‌شود. می‌دانی؟ من هنوز آن عبارت کوتاه عاشقانه را به‌خاطر می‌آورم که روزی در گذشته‌ای دور، وقتی که جهان کم‌تر از امروز آشفته بود، وقتی که انگشت‌هام کشیده‌تر بودند و کلمه‌هایی که از آن‌ها بیرون می‌تراوید، کم‌تر غم‌انگیز و شب‌آلود بود، برایت نوشته بودم، شبیه یک آرزوی برآورده نشده درباره‌ی نسبتم با تو: ای کاش روی قلبت، کتابی باشم، در قطع جیبی.</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jan 2024 14:01:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینک کنار شیطان آرام گرفته‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-lkomaoohxewu</link>
                <description>من سال‌ها نماز خوانده‌ام.بزرگترها می‌خواندند ، من هم می‌خواندم. در دبستان، ما را برای نماز به مسجد می‌بُردند .روزی درِ مسجد بسته بود ، بقال گفت :« نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک‌تر باشید ! » مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد !و من سال‌ها مذهبی ماندم ، بی آنکه خدایی داشته باشم .. !خدا مرا از بهشت راند و از زمین ترساند . شما مرا از زمین راندید و از خدا ترساندید .من اینک در کنارِ شیطان آرام گرفته‌ام که نه مرا از خویش میرانَد  و نه از هیچ می‌ترسانَد ...(شاملو _ سپهری)</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2024 17:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&lt;عشق، روح قلب&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%82%D9%84%D8%A8-um2zjvqqh1ny</link>
                <description>عشق!تحولی که درون هرکسی یه روزی رخ میده، چه کم‌کم چه در یک لحظه با صدای دلنشین و چشمایی که از اون لحظه به بعد میشن دلیل تا صبح بیداریات، افکار شلوغت، لبخند رو لبت، دل حسودت و کلییی احساسات عجیبی که با وجود اون تجربه میکنی.گاهی بعضی عشق‌ها هیچ شروعی ندارند، بلکه  مثل پرنده‌ای در قفس فقط در انتظار و حسرت یار میمونند اما عشقی که شروعی داشته باشه اون نمیدونه تو چقدر قوی یا ضعیف هستی، تسخیرت می‌کنه جوری که خودتم دلت نمیاد اون حس نباشه  امان از دلی که به دام عشق بیفته.با خودت فکر کن داری تو کتابخونه کتاب فانتزی و مورد علاقتو با اشتیاق می‌خونی و بی صبرانه گوشه‌ای از ذهنت منتظری جلد بعدیش و بتونی بخونی، برای یک لحظه سر بلند میکنی تا از منظره پر از کتاب و آرامش بخش اونجا لذت ببری که چشمت میفته به سرنوشت جدیدت، نمیتونی چشم ازش برداری، دلت می‌لرزه و نفسات تند میشه درحالی که اون سرش پایینه و بی سر و صدا فقط داره کتاب میخونه. آره عشق یه همچین چیزیه وقتی انتظارش و نداری میاد سراغت.عشق می‌تونه اخلاقی باشه که از پشتش خبری نداری، صدایی باشه که نفسش بهت نخورده، چهره‌ای باشه که هیچوقت بغلش نکردی یا نبوسیدیش، عشق می‌تونه آدمی تو مجازی باشه که دلتو بدون تضمین زدی به نامش. وقتی عاشقی همیشه پایه دیوونه بازیاشی، دوست داری فقط مال خودت باشه و شریک شدنش و حتی با هم جنساش هم منطقی نمیدونی. وقتی عاشقی همش بفکرشی که حالش چطوره اما، امان از عشقی که بترسی از اینکه نکنه خیانت کنه، نکنه دیگه دوسم نداشته باشه نکنه نکنه و....کسی و برا خودت عاشق بدون که تو غم و شادی‌ها کنارت باشه. برات رفیق باشه و خوبتون بخواد. عشقی و انتخاب کن که منطق داشته باشه.وقتی عاشقی بلد نیستین عاشق نکنید و عاشق نشین اگر شدین هم صدتو نزار. این تویی که در آخر قطعا برای خودت میمونی ن اونی ک معلوم نیست چی تو دلش میگذره. پس اول عاشق خودت باش..همش حرف دل بود البته که عاشق نشدم.در دیاری که در او نیست کسی یار کسیکاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 12:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>×کالبد مکانیکی×</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/%C3%97%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C%C3%97-u2lpdc7kewz2</link>
                <description> این داستان ادامه داستان سنگ‌های سرنوشت ساز هست، پس اول اون و بخونید. چشمام هنوز بستس ولی درد عجیبی و تو بدنم حس میکنم، دردی که داره کمک میکنه برای تسکین یه زخم. کم‌کم چشمامو باز کردم نور مهتابی به چشم می‌خورد، چندباری چشامو باز و بسته کردم تا به روشنایی عادت کنم. صدای تیک‌تاک ساعت میومد انگار چندتا ساعت به گوشام چسبونده باشن. گیج شدم و قدرت حرکت جسممو ندارم دور برم و نگاه کردم ولی هیچی نبود. وایسا ببینم اصلا اینجا کجاس، مگه من تو کوچه از حال نرفتم پس پس چرا الان تو اتاقم، دور برمو نگا کردم هیچی نبود جز تختی ک روش بودم و یه آینه کنار در، اتاق کوچیک بود هیچی حس نمی‌کردم، سعی کردم بلندشم اما بی فایده بود حتی نمیتونستم سرمو درست حسابی تکون بدم.خسته شدم از  تقلا کردن و بی حرکت موندم، داشتم به اتفاقاتی که افتاد فک میکردم که در باز شد. مسخره بود واقعااا مسخره بود!! پسر ایندفعه واقعا انگار دارم خواب میبینم ممکن نیس! یه ربات تو چارچوب در وایساده بود. مات و مبهوت خیره بودم که اومد جلو سعی کردم داد بزنم اما.... اما صدام کو پس هیچی از دهنم در نمیومد همش زور الکی. با تعجب به ربات نگاه کردم که تخت و آورد بالا و ملافه روم و کشید کنار، سرمو خم کردم تا ببینم دلیل درد چیه که از دیدن بدنم به لرز افتادم.از گردن به پایین و کمر به بالا همه اعضای بدنم مکانیکی شده بودم، امکان نداره چطور ممکنه، خدایااا چطورر ممکنه اخه چه وضعشه من چجوری به این وضع افتادم.با وحشت به ربات نگاه کردم که شروع کرد به حرف زدن.ربات: من اس بی هستم. لطفا ارامش خودتون و حفظ کنید. شما دیگر یکی از ما هستین.ما یعنی چیی اینا کی و چی هستن ؟ از کجا پیداشون شده!؟؟ربات اس بی: میدونم کلی سوال تو ذهنته برای همین گزینه حیات متحرک بدنت و فعال میکنم اما برای احتیاط دست و پاهاتو میبندم تا حرکت اشتباهی نکنی.با بندهای کلفت دست و پاهام و به تخت بست و یه چیزی مثل یاقوت سبز گذاشت تو قلبم، انرژی و قدرت و حس میکنم کم کم میتونم بدنم و حس کنم حتی حرکات اشیا بدن جدیدم...یکم که حالم بهتر شد شروع کردم به پرسیدن سوالا که ربات اومد جلو و دکمه روی قفسه سینشو زد که چیزی مثل پروژکتور تصویری انداخت روی دیوار.ربات اس بی: جواب تمامی سوالات شما در این ویدیو هست پس با دقت گوش کنید.یک ربات پیشرفته تر بود که میخواست سخنرانی کنه، شروع کرد به حرف زدن...( ما از سرزمین ربات‌ها، از دور دست‌ها به کره زمین یعنی سرزمین شما انسان‌ها سفر کردیم، هیچکدام‌مان علاقه‌ای به آسیب به شما و سرزمین‌تان را نداشت و تا حدودی نداریم. ما مجبور شدیم چون دنیای مارا قدرتمندانی از بین بردند، سربازان و خانواده‌هایمان را از بین برده و سیستم خیلی از آنها را ضد ما تغییر دادند و ما مجبورا فرار کردیم، برای همین زمین را برای حکومتی نو و شما انسان‌ها را سرباز و خانواده‌ای جدید انتخاب کردیم. از این ب بعد همه شما به فرمان من قدم بر میدارین. درود بر جی . آر )باورم نمیشه اینجا دیگه اخر خط، پس مردم چی اونا کجان ( اینو با صدای بلند فکر کرد) ربات که متوجه سوالم شد گفت:ربات اس بی: همه بازماندگان زمین در اتاق‌های مجزا مثل شما نگهداری شده و تعلیم می‌شوند برای زندگی رباتی. تا به خودم بیام ربات یاقوت سبز کنترل گر یا همون انرژی تامین کننده بدنم و در آورد و بدون هیچ حرفی رفت. من موندم با ذهنی شوکه و روحی نگران برای آینده...</description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 02:07:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>*سنگ‌های سرنوشت‌ساز*</title>
                <link>https://virgool.io/@BiaToo000/*%D8%B3%D9%86%DA%AF%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%E2%80%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2*-zyjzwro60qg3</link>
                <description>ساعت 5:15 عصره و من طبق معمول از غرغرای مامانم خسته  شدم و از خونه زدم بیرون، خسته شدم از مقایسه شدن، انتظارات بیش از اندازه، مسئولیت‌هایی که  برای یک پسر 18 ساله زیادی هستن. اگه پدرم بود وضعمون این نبود، میتونستم برم دانشگاه یا با دوستام خوش بگذرونم نه این که حتی روزای تعطیل هم از صبح کار کنم و راضی نباشن  استراحت کنم. هوا گرگ و میش بود و کم کم داشت سرد می‌شد، کاش رو تیشرتم یچیزی می‌پوشیدم. همینجوری بی‌هدف داشتم کوچه پس کوچه‌هارو قدم می‌زدم که به کوچه معروف و بزرگ کارخانه بات‌اِسمال( کارخانه تولید دکمه) رسیدم چندسالی بود که بخاطر ورشکستگی تعطیل شده بود و کم‌کم داشت متروکه می‌شد جوری که بی‌خانمان‌ها و معتاد‌ها از یجایی راه پیدا کرده بودن و می‌رفتن داخل، چندتا خونه قدیمی هم اون اطراف بود با ماشین‌های قراضه، انگار با بسته شدن کارخونه اون محله معروف و مجلل تبدیل شده بود به یه جای بی روح و سرد.چشم از اون منظره برداشتم و به راهم ادامه دادم حواسم به زمین بود که یهو سایه تاریکی افتاد رو شهر،  سرمو بلند کردم تا ببینم چیه که با دیدن چیزایی که از آسمون داشتن سقوط می‌کردن شوکه شدم، انگار ستاره‌‌های آسمون از موندن او بالا خسته شده باشن ولی ستاره نبودن. دور برم و نگاه کردم اون روشنایی یا شهاب سنگ یا هر چیزی که بودن همه‌جا میریختن، تا به خودم اومدم دیدم دور برم چندتایی افتاده و اگه یکم دیگه وایسم به سرم می‌خورن، رفتم زیر لبه یکی از خونه‌ها پناه گرفتم خیلی محکم سقوط می‌کردن جوری که آسفالت قدیمی کوچه می‌شکست، یکیش افتاد جلوی پام چشامو بستم چون نورش کور کننده بود. چند دقیقه گذشت و چشامو باز کردم، خبری از نور یا بارش شهابی نبود.اطراف و نگاه کردم مردم سردرگم و وحشت زده داد میزدن، جلوتر خیلیا هم زخمی شده بودن و صدای آمبولانس به گوش می‌رسید، جلوی پام سنگی که افتاده بود توجهم و جلب کرد، خاموش شده بود و مثل سنگ عادی ولی صاف و یکم بزرگ، اروم خم شدم که برش دارم، خنک شده بود انگار نه انگار یکم پیش از آسمون افتاده. سنگ دقیقا اندازه کف دستم بود. رفتم جلو و زیر لامپ کوچه تا سنگ و با دقت نگا کنم، عجیبه خیلی صاف بود، بزار ببینم پسر زیرش یه چیزی مثل دایره هست، شک داشتم فشارش بدم یا نه من که چیزی واسه از دست دادن ندارم  دیه تهه تهششش دستم اوف میشه که عیب نداره 😁 یه نفس عمیق و حالا...اتفاق خاصی نیفتاد، چندبار دیگه هم فشار دادم که یهو از وسط نصف شد و مثل یه جعبه باز شد. از چیزی که میبینم سر در نمیارم مثل ساعته ولی پیچیده تر انگار الان ساختنش، بی‌نقص اون وسط یه دکمه بود اروم فشارش دادم که یهو چیزی مثل سوزن رفت تو انگشتم. سنگ و انداختم زمین و انگشتم و گرفتم، انگار از اون سوزن یچیزی تزریق شده چون رو زخمم مایع زرد رنگ بود، پاکش کردم قدم برداشتم که برگردم خونه که سرم گیج رفت و افتادم تو سیاهی...ادامه پست ==⟩ کالبد مکانیکی </description>
                <category>فاطمآ</category>
                <author>فاطمآ</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 01:58:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>