<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ‌‌‌Betty</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Bla_bla</link>
        <description>مانند هیتلری که میخواهد خودکشی کند اما هنوز احمقانه  به نجات برلین امیدوار است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:44:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2109519/avatar/WL9OTN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>‌‌‌Betty</title>
            <link>https://virgool.io/@Bla_bla</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همان ادم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D9%85-ej3om3nnec3d</link>
                <description>سرمای بیرون به درونم نفوذ می کند،انگار از تمام آن تابستان گرمی که گذشت،گرمایش فقط در خاطرم باقی مانده‌.از آن تابستان گرم حرارت عشق و خاطره،خندیدن،حرف زدن و خیره شدن،حس سرزندگی،رویا و امید و از هزاران چیز که یک انسان را زنده نگه می‌دارد فقط یک حالت به جا مانده که رسیدن به آن غیرممکن محض است.سرمای امسال،به درونم نفوذ کرده دستان و قلبم یخ زده اند!دستان تنهایم را دور خودم می پیچم،مثل درختی که برگهایش می‌ریزد و کسی نیست بغلش کند،همان قدر تنها،همان قدر نسخ یک آغوش!چشمانم حالتی خمار و بی حال به خود گرفته اند...دوباره!شک ندارم که درونم یخ زده و در حال مردنم،ولی هنوز میخندم،نمی خواهم کسی از آنچه در درونم می‌گذرد چیزی بفهمد،نمی خواهم کسی برایم حس ترحم کند،دوست ندارم به این غم ببازم ولی حس مبهمی دارم انگار که این غم بخشی بزرگ از من است، اگر غم نباشد،من هم نیستم،آن کس که هستم نیستم؛حس میکنم پوچم،حس میکنم هیچ نیستم، حتی دقیقا مطمئن نیستم چه حسی دارم و خواهم داشت،اما می‌دانم باز هم این غم بی انتها من را در خود غرق می‌کند.قلب لعنتی ام به راستی یخ زده،نه احساس عشق می‌کند و نه حتی دلتنگی!فقط پمپاژ ش را می‌کند،همین و بس.نمی‌دانم فردا را چه کنم،می‌دانم فردا هم مثل امروز و دیروز و روزهای قبل تر از آن خواهد گذشت،ترسی ندارم انگار که زنده در حال گندیدن ام.نه میتوانم ماشه را بکشم و نه می‌توانم دست به قلم ببرم،انگار در دام یک مرگ تدریجی افتاده ام؛ظلمتی بی پایان که اثرش می ماند.حتی یادم نمی آید چگونه همه چیز تا این اندازه مضحک شد.</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 18:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-zaaa3e4afp7t</link>
                <description>_میدونستی؟+چیو؟_نمیدونم،خودمم نمی دونم+دیونه ای؟_نمیدونم شاید هستمپوزخند تلخی زد_چقدر تغییر کردیم ،زمان نفرت انگیزه یا شاید آدما .نمی‌دونم+زمان عجیبه ،ادما عجیب تر . خیلی آزار دهندس...وقتی مجبوری برای مدتی از آدم موردعلاقه ات دور باشی و وقتی اون آدم رو بعد از مدت ها میبنی دیگه اون آدم نیست ،فرق کرده بهتر بگم، عوض شده._این خودش بی شک چیزی از شکنجه کم نداره .‌ متنفرم از اینکه چقدر تغییر کردم+لعنتی. چه بلایی سر خودت اوردی؟_فقط خودم نه. تورو هم گناهکار کردم+اره ما گناهکار ترین و در عین حال مظلوم ترین قربانی بودیم که هیچوقت اون گناه هارو نکردیم_یادته؟ اون روزا رو میگم...همیشه توی سرم اون روزا مثل یه ابنبات میمونه...شیرین بودن و رنگی ، انرژی رو به تموم جسمم منتقل می کردن+اره خوب یادمه.اصلا مگه میشه فراموشش کرد؟+هنوزم یه سوال بی جواب توی ذهنم هست....چی باعث شد؟چرا؟_جوابش رو خیلی خوب می دونیم .ولی تلاش می‌کنیم برای خودمون فاش نشن+از خاطره هامون می‌ترسیم. +روزای قشنگی بودن. ..........فکر می کردم دیگه نمیبنمت .بعد اون اتفاق..خودم...با دستای کثیف خودم خاکت کردم و روی خاکت اشک ریختم و هر وقت دیدنت میومدم قاصدک ها رو برات فوت میکرم.قاصدک ها ، همونایی که تو بهش میگی گلای سفید .+تو مقصر نبودی_از دروغ متنفرم+نه واقعا نبودی . من مرُدم ولی تو چی؟  توام مرگ رو حس کردی ، توام مردی ولی جسمت انکارش می‌کرد_دیگه مهم نیست. عادت، عادت عادت .ما به هر چیزی عادت میکنیم حتی به چیزایی که ازشون می‌ترسیم یا برعکس، چیزای که همیشه آرزو شون رو داشتیم به محض اینکه به دستش آوردیم و یه مدت گذشت برامون عادی میشه...عادت. روی چمنای سبز دراز کشیده بودن ، آسمونش ابی... گلای قشنگی که زیرشون له می شد._برات قاصدک چیدم فوت شون کن آرزوم بکن .مثل قبلا+هر چقدر تغییر کنی بازم مهربونی ، احمق....._یعنی یه روزی برمیگردی؟+اره...نه..نمیدونم...شاید_یه روز میای..مطمئنم+یه روز..پ.ن: این یه نوشته خیلی قدیمیه.. برای یک یا دو سال پیشه، که توی ویرگول پستش کردم و نمیدونم به چه دلیلی بعد از مدتی اون رو حذف کردم و امروز که داشتم پیش نویس هامو می دیدم(من همیشه زیاد می‌نوسم ولی خیلی کم پستشون میکنم چون فکر میکنم بدن)این نوشته رو دیدم وقتی این رو نوشتم هیچ تجربه مرتبطی در این مورد که شرح دادم نداشتم صادقانه،ولی چیزی که برام جالب هست اینه که الان دارم(میفهمین چی میگم؟)یادمه وقتی این رو نوشتم به بهترین دوستی که داشتم فرستادم و گفتم نظرت در موردش چیه؟و اون گفت که مثل همیشه عالیه.و الان بعد از مدت های طولانی، اون آدم رو دیدم و فهمیدم چقدر عجیب و وحشتناک تغییر کرده!منم همینطور، منم به طرز فجیعی تغییر کردم، و واقعا این عجیبه خیلی، با خودت میشینی و فکر میکنی&quot; آیا این همون ادمه؟ چی باعث این همه تغییر شده؟چرا ؟ممکنه؟شاید خود واقعیش یه جایی خودشو قایم کرده... &quot; و هزار تا فکر با خودت میکنی که چرا.بهرحال تغییر واقعا عجیبه.</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 14:09:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین...</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-zijagwlc1gpp</link>
                <description>اثرات روشنی بودند برای یک مرگ تاریک،نفس حبس بود و زمان جاریصدای شلیک گلوله،و سرآغاز جنگ.تمام!به خاک بسپار هر چه که داری و نداریرویا چیست؟ما که قلب نداریم.چشم انتظار بود،آنچنان غرق بود که حتی نفهمید او آمده است!او رفت! آه چه حیف شد.کاش می ماند و زخم هایم را بشورد ولی چه فایده،رفت.نور خورشید با ظریفی تمام می رقصد،به گونه ای غرقیم در ظلم و ستم که گویی آغاز بشریت در دستان ما بود. بشریت آغاز شد ولی مفهومی برایش اشکار نشد.عدالت با بستن بال یک یا چند نفر اجرا نمی شود،آنها فقط نمایشی هستند برای یک پشت صحنه کثیف.اگر بخواهیم این نمایش پایان یابد،باید این لکه ننگ کاملا محو شود،زیرا روح های کثیفمان به هم گره خورد است.خون می پاشد،درد تمام وجودش را می گیرد،آرام چشمانش را می بندد،سعی می کند نفس های آخرش را کامل بزند و آخرین چیزی که فکر می کند معشوق و وطنش باشد.بوی خون،تن گندیده،گناه و آخرین تصویر.هیس!می شنوند!اینجا هیچ چیز نیست،بگذار که به پایان برسد .برای چه ماندی؟برای که جنگیدی؟+برای او ماندم،برای او جنگیدم.او رفته!+رفته،من هم با او می‌روم +او مرده!+مرده،من هم با او می میمیرم.</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 22:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبز تر از همیشه</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-nivnvnljt53o</link>
                <description>خدانگهدار من!خدانگهدار چیزای قدیمی و گذشته!ببین به کجا رسیدیم،هنوزم زنده‌ام،عجیبه،خوشحالم.اون همه سال زیادی خودمو عذاب دادم،هیچکس اندازه خودم درد نکشید،ببخشید من. لیاقتت خیلی بیشتر بود،اون همه درد حق تو نبود.میدونم همه چیزی که میخواستی فقط آرامش الانمه.پس با تمام وجود حسش میکنم.زندگی چیز عجیبی نیست،همین پیاده‌روی صبحا،غروب،دیدن فیلم،دوستام،حرف زدن و وقت گذروندن با کسی که دوسش داری،آهنگ گوش دادن،ورزش کردن، خانواده،مسافرت رفتن،غذا دادن به گربه و سگا،آسمون آبی قشنگ،دریاچه ای که توش ماهی کوچولو ها شنا میکنن،کتاب خوندن زیر درخت با برگای سبز قشنگش،نسیم توی تابستون،جیرجیرکا،خندیدن...همه اینا روحمو نوازش میکنه.میرم دبیرستان.مدرسه تموم شد،فارغ‌التحصیل شدم.به همین سادگی،سه سال گذشت و من چقدر بزرگ شدم،به نظر سه ساله ولی انگار پنج سال بزرگ شدم،توی این سالا خیلی آدما اومدن بعدشم رفتن،از دست یا از دنیا. آدمایی رفتن که فردا رو بدون اونها نمیدیدم ولی الان فهمیدم هیچ چیز همیشگی نیست.پشیمونی برای گذشته بی فایده اس و اضطراب برای آینده،بی ارزشه.دیر فهمیدم،ولی باید توی لحظه زندگی کرد اون موقع است که چاشنی زندگی رو روی زبونت مزه میکنی.ما فقط یه بار زندگی می‌کنیم،پس دوست دارم هر روز جوری زندگی کنم که انگار قرار نیست فردا باشم. ممکنه خیلی چیزا رو از دست بدی ولی همیشه چیزایی توی فردا هست.شاید زیاد صدای خندیدنم قشنگ نباشه ولی دوسش دارم و من دوست دارم اون رو هم بخندونم و جوکای بی مزه بگم.زنده ام!زندگی میکنم،با وجود تموم سختیاش!زنده ام و زندگی میکنم.حس میکنم سبزم،سبز تر از همیشه.اهنگsunsetz از cigarettes after se#x رو حتما گوش بدین،قشنگه.</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 23:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست‌داشتنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-qwh5deak2tr5</link>
                <description>یه چند روزی دیر کردم؟من همیشه خدا دیر میکنمعیدتون مبارک،چه خوب بوده چه بد،بیاین برای سال آینده امیدوار و برای پایان ۱۴۰۳ خوشحال!به هر حال خسرو شکیبا میگه:عید از آن کسیه که برای پایان سالی که گذشت خوشحالی میکنه، نه سالی که ازش خبر نداره.و همینطور خواستم بگم که ممنونم!ممنون که بودین و یک سال از اولین پستم میگذره و شما توی این یک سال دلیلی بودین برای ادامه،مچکرم از تک تکتون(اسم نمی‌برم چون می‌ترسم کسیو یادم بره و ازم ناراحت بشه)؛برای وقتایی که بتی خوب نبود ولی دوستای عزیزش میگفتن:هی بتی، تو قوی ای! تو میتونی از پسش بر بیای.برای وقتایی که حتی چرت و پرتای بتی رو خوندن و وقت گذاشتن.برای این یک سالی که حس خوبی داشتم با شما و شما؟خب شما قسمت بزرگی از زندگیم هستین، اون قسمت خوبش که هیچوقت تکراری نمیشه.شاید خودتون ندونید ولی شماهایی که بودین و خوندین برای من بزرگترین دلیل ادامه بود!من مثل همون مبارزی بودم که خسته و خونی یه گوشه رینگ مبارزه افتاده بود و منتظر یه تشویق از طرف طرفداراش بود و شما همون طرفدارای مبارز بودین که اون رو تشویق به ادامه دادین!وجود داشتن شما متفاوت و خاصه!میدونی مثل چی؟خب مثل اون نوشيدنی گرمی که توی اوج سرما میخوری یا بارون وسط تابستون!همونقدر خاص،همونقدر دوست‌داشتنی!زیادی حرف می‌زنم؟میدونمولی بازم حس میکنم اگه کل ادبیات رو بیارم وسط نمیتونم حسم رو نسبت به بودنتون توصیف کنم.بوس و بغل برای همتون از راه دور..!💙🫂ساغول که هستین:))) </description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 21:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-udprwfcv6ise</link>
                <description>راستش دیگه اهمیتی نداره فردا. فردا،فردا همش فردا چقدر از این کلمه بدم میاد.اره&quot;فردا&quot;دیگه مهم نیستی؛مهم نیست بیای یا نه، مهم نیست که وقتی بیای خوشحال باشم یا نه،مهم نیست چه حسی دارم،مهم نیست اگه ازت متنفر باشم تو بلاخره میای ولی بزار امروز،امروز باشه بزار این من،من باشه بزار فکرم درگیر نباشه بسه خسته شدی، بسه خسته شدم.لطفا،نزار که فکر امروز رو برای فردا بگذرونم و فردا رو برای فردا فکر کنم میخوام لحظه رو حس کنم.خیلی وقته تو این دنیا شناورم،دیگه دریا‌زده شدم حالم از بی انتهای آبی بهم میخوره.&quot;فردا&quot;بزار امروز شنا کنم و به یه ساحل برسم. هر روز فکر اینکه فردا شنا میکنم و به یه ساحل میرسم منو درمونده کرده. گاهی وقتا آسمون آبی و دریا آرومه،  راحت میتونم شنا بکنم ولی نمی‌کنم چون خسته‌ام، چون بهونه میارم،چون و چون...گاهی فکر می‌کنم خیلی دیر شده، طوفان تو راهه، دریا قرار نیست همیشه آروم باشه.&quot;فردا&quot;میترسم از اینکه وقتی برسیم به یه ساحل که همیشه آرزوشو داشتیم،می‌ترسم که اونجا قبر من باشه جایی که منو میکشه و اسیرم میکنه،کشتارگاه من باشهتو بگو چیکار کنم&quot;فردا&quot;؟به کدوم طرف شنا کنیم؟شناور بمونیم؟در حالی که داشتم غرق میشدم شنا رو یاد گرفتم. &quot;فردا&quot; بگو اگه یادش نمی گرفتم چی می‌شد؟غرق می‌شدم؟&quot;فردا&quot;نیا ازت می‌ترسم،ولی &quot;فردا&quot;بزار امروز نفس بکشم، حتی اگه خواستی، وقتی اومدی میتونی منو برای همیشه توی یه روز اسیر کنی و کارمو تموم کنی.&quot;فردا&quot;یه موج عظیم داره به سراغم میاد،طوفان تو راهه...بگو کجا قایم شم؟</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 18:47:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمرنگ،بی‌رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%A9%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-iu9dibra7mwt</link>
                <description>الویت چندمم؟سوم؟چهارم؟اصلا مهم هستم؟خسته شدم از حرفای مسخرت همش راجب گذشته و دردات حرف میزنی خب کوری؟منم دارم.یاد بگیر حرفاتو تو خودت دفن کن تا یه روز بیچاره نشی.یعنی تو انقدر عوضی بودی؟همه مدت؟اره شک داشتی؟خب الان نداشته باشحوصله خودمم ندارم چه برسه به شما. همش از اون زندگی کوفتی تون،روابط سمی تون،خانواده احمقتون،دوستای تاکسیک تون، حرفای تکراری...همش از اینا حرف میزنین. نمیشه یه بار در مورد یه چیز جدید و خوب حرف بزنین؟وقتی ناراحت میشین تازه یادتون میوفته منم وجود دارم؟اون وجود کمرنگم تازه براتون پررنگ میشه؟بعدش چی؟درداتون تموم شد.فراموش.اون وجود کمرنگ،بی رنگ.عواطف انسانی.امروز داشتی خفه ام میکردی؛جوری که گردنمو گرفتی نفس کشیدن برام سخت شد و وقتی ولم کردی حجم زیادی هوا داخل ریه هام شد و باعث شد به سرفه بیوفتم و اشک از چشام بیاد.حس میکنم دارم کارما پس میدم،انگار تو زندگی قبلیم هیتلر بودم...اون موجود چهارپا بیشتر از دوپا درک می‌کرد.توقع چیزی ندارم،حتی حق میدم عوض بشین و عوضی.ببخشید بابت اون روز و اون چیزا.کاش میفهمیدی &quot;ببخشید&quot; یه پاکن جادویی نیستهستی ولی کافی نیستی.پس تو آرزو کردی بری جایی که هیچ آدمی نیست،مگه غارنشینی؟جوری که پر از نقصی آزارم میده.شاید اگه به دنیا نمی اومدی زندگی یه رنگ دیگه ای داشت.تا حالا مگه دوستم داشتی؟سرآغاز همه زشتی ها با وجود زشت تو شروع شد.متاسف نیستی؟قدیمیا رو زود فراموش نکن بی صفت.گاهی بمیری یا خودتو تو اون اتاق زندونی کنی بهتره.تو فقط تجربه ای.یه وقتایی هست یه حرفایی می‌شنوم که دلم میخواد همون لحظه محو بشم یا فرار کنم.آدما گاهی بزرگترین دیوار و مانع آرزو هامونن.وقتی بری تازه قدرتو میدونن.تا ابد؟تا ابد. دروغگویکم زیادی عجیبی. هم از اون عجیبی خوباش هم از اون بداش.جوری با دشمنات رفتار کن که انگار بهترین دوستشون و خیرخواه شونی.شاید توی زندگی بعدی یه سنگ بشم تو اعماق دریا.اگه اون کارو نکنی دیگه دوست ندارم.دوست داشتن؟مگه هیولا ها دوست داشتن بلدن؟ریشه هات خشک شدن.بهت قول میدم یه روز توی اوج درد زیباترین شکوفه رو بزنی که دنیا تا به حالا به خودش ندیده.دلم میخواد دست بچه هامو بگیرم و برم تو دریا،انقدر بریم که دیگه اثری از وجود نحس مون نمونه.دیگه بسه مونه، همه مون خسته ایم.این نمایش چرا تموم نمیشه؟دارم لابه لای این همه نقاب گم میشم.اگه اینجا جهنم نیست پس کجاست .یه نفرین عجیبی مارو گرفته.حرفایی میزنیم که گاهی پشتوانه عقلی هیچ که ندارن،تازه بدون فکر کردن بهش، شلیک میکنیم.آدم بمیره بهتر از اینه که خل باشه ولی فکر کنه سالمهبریم بخوابیم و انقدر به همه چیز فکر نکنیم.ما ریشه وجودمون درده. ما از خاک درست نشدیم از دردیم.یا شاید توی خاک اون گلدون غم کاشتم.بسه، زیاد حرف میزنی.فردا بیدار نشو.خستمه،خستمه،خستمه،خستمه،خستمه،خسته‌م.اصلا حوصله تو ندارم.دنیایی که ما توش زندگی می‌کنیم &quot;مرگ&quot; از زیباترین هاستبیا یه روز از درد و غم حرف نزنیم،غیرممکنه؟میدونم ولی بیا تلاش بکنیم.از همه وجود پوچت خسته ام.</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 21:44:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Dancing</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/dancing-b31qfrcuydr4</link>
                <description>خیلی گوگولیه نه؟اهنگDancin در حال پخشه..لعنتی هیچوقت تکراری نمیشه ناراحتم که کسیو تو زندگیم ندارم؟نه، خودمو که دارم اهنگامو دارم وقتی احساس تنهایی میکنمخوابیدن رو دارم...دوش گرفتن رو دارم..پیاده‌روی کردنو دارم...خوراکی و کلی فیلم و گوشی..اینا کافی نیست؟خب من با همینا راضیم.یه آسمون آبی،یه خورشید درخشان، خوب بودن با تنهایی،نوشتن،رقصیدن،دور بودن از آدما و دوستای سمی و تاکسیک،جنگیدن با افسردگی و غم.زندگی همیناست دیگه نه؟جدیدا خیلی سعی میکنم اون فیلتر غمگین رو بدارم و به زندگی رنگ ببخشم.هنوز گذشته هست مشکلاتم هست محدود شدن و همه چیزای بد هستولی به هیچکدومشون اهمیت نمیدم. یه جوریم که انگار اینا روزای آخرمه و برام مهم نیستن و نیستیفهمیدم وقتی در حال غرق شدنی فقط خودتی که باید دست و پا بزنی و خودتو نجات بدی..هیچکس برای نجاتت نمیاد.هیچکس یا هیچ چیز ارزش از دست دادن زمانتون رو نداره...زود بخوابید و تغذیه سالم داشته باشید،ورزش کنید،کتاب بخونید،آهنگ گوش بدین،برقصین،استراحت کنید،اهمیت ندید،گور بابای هشت میلیارد آدم و حرفاشون.خودتو هر روز در آغوش بگیر و دوست داشته باشو ازت میخوام هر اتفاقی افتاد انقدر ناراحت نشی که از همه کارای مهمت بگذریاز آدمای تاکسیک هم فاصله بگیر،ساعت سه شب تنهایی دیونه بازی می‌ارزه به همشون. اره خیلی وقتا دوستا همون دشمنان توی قالب دوستناگه رقصیدن روحمون رو آروم میکنه پس بزار برقصیم.رقصیدن چیزیه که باید انجام بدم.راستی،امتحانات تموم شدن و من؟خب فقط باید بگم که احتمالا قبول میشم به امید حضرت نامجون</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 22:14:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نود و هشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-novhzgjpxwcd</link>
                <description>نوشتن همه چیزیه که دارم، همه چیز من،منه واقعی.مثل اینکه سال نو ام اومد.سال دوهزار و بیست و چهار.چجوری گذشت؟خوب بود؟پارسال موقع سال تحویل در حالی که توی جمع بودم و زیادی شلوغ بود و من زیادی توی اون شلوغی تنها بودم بازم توی فکر فردا و آینده و سال بعد بودم. که چی بشه؟سال نود و هشت رو یادتونه؟یادتونه عجب سال پردردسر و فجیعی بود؟چندسال گذشته؟تقریبا پنج سال از اون موقع میگذره. ای لعنتی، انقدر غم‌زده بود که میتونم تا آخر عمرم بدون اینکه هیچ اتفاقی بیوفته ناراحت اون سال باشم، هنوزم گیر کردم توی نود و هشت.من توی سال نود و هشت بزرگ شدم ولی امسال، من پیر شدم،پیرم کرد.اتفاق پشت اتفاق، به نظرتون آیندمون چجوری میشه؟خب چه اهمیتی داره...بزار زندگی کنیم توی حال.به هر حال... خوب بود؟وقتی همه همه چیز تبدیل به هیچی میشه کمی خنده داره._کریسی ابرامز</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 16:21:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میگذره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%87-qkx0jvhtdgia</link>
                <description>چخبر از ویرگول؟مدتی نبودم و از حسابم خارج شدم و بعد یه مدت فهمیدم دلتنگی منو گرفته و ول نمی‌کنه،دلتنگ آدمای خوب ویرگول.یه مدت دیگه تقریبا یه سال میشه که من توی ویرگول می‌نوسم و من تازه الان فهمیدم که چقدر بد می‌نویسم! نه جدی میگم برای جلب توجه یا هر چیز مسخره دیگه اینکارو نمی‌کنممی‌دونی شاید نوشتن رو کنار بزارم، الانم خیلی وقته ننوشتم.ذهنم خالی تر از هر وقتیه... اصلا بگو بنویس؛همه جمله هام به خسته‌ام،عاجزم‌،فرتوت‌ام‌،به درک،کی اهمیت میده،نمی‌خوام‌ و یه سری چیزای دیگه ختم میشه.و توی نبودنم فهمیدم به جز ۲،۳ نفر کلا هیچکس منو یادش نبود و اشکالی ندارهو تشکر میکنم که بودین، برای کسی که هیچکس رو نداشت که به حرفاش اهمیت بده، و شما این کارو کردید، برای من از مهم هم مهم‌تر و باارزش تره..دوست دارم و بغلتون میکنم از دور:)💙🫂دوستدار‌شما:بتی</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 21:15:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام بمونم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-t4siokrw0gju</link>
                <description>مسخرست که میلم به نبودن کم شده نه؟بزار فکر کنم.میخوام زندگی کنم.میخوام از اتاقم بیرون برم و دوستای باحال پیدا کنم.دوست دارم برم باشگاه و مثل قبلا ورزش کنم.دوست دارم کتابای انگیزشی که خریدم و هیچوقت نخوندم و نصفه ولشون کردم و بخونم.دوست دارم کل روز اهنگای لانا رو گوش بدم و کار دیگه ای نکنم.دوست دارم برای خودم باشم فقط یه بار.دلم میخواد پاشم با دوستام برای چند سال آینده برنامه سفر بریزم(اره چند سال دیگه؛).)دلم میخواد برم جلو آينه و بگم تو زیبایی،تو خوش‌اندامی‌،صدات خوبه‌‌،باحالی..دوست دارم به آینده فکر کنم بدون اینکه استرس سراغم بیاد. میخوام بیام ویرگول و از چیزای قشنگ بگم،میدونی آدمی که قلبش شکسته اس نمیتونه کلمه های قشنگی به زبون بیاره،میخوام چیزای قشنگی بگم.میخوام برگردم و در مورد سنگا بخونم و تحقیق کنم و بازم کلی تاریخ بخونم.دلم میخواد از ته دل بخندم.دلم میخواد که زندگی کنم ولی انگار خسته‌ام. خیلی خسته، انگار برای هیچکدوم انرژی ندارم. ولی چی میشه اگه بشه؟.</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 23:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیالوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%DA%AF-orwhgnzjmvbx</link>
                <description>_ذهنم پر از درختانیست که برای رشد هم زیادی خسته اند._وقتی که قلب خشک شود،چشم نیز خشک می‌شود._زندگی کردن نادر ترین اتفاق جهان هستی است،بیشتر مردم فقط وجود دارند،همین(اسکار وایلد)_جای کشتی در بندرگاه امن است، اما این چیزی نیست که کشتی ها برای آن ساخته شده باشند.(جان ای.شد)_گاه در وجودمان به قبرستانی محتاجیم،برای چیزهایی که درونمان می‌میرند-محمود درویش_و چون تو برای من یک رویا بودی من بیش از اندازه خوابیدم_دردی که نکشتت،قوی ترت نمی‌کنه،عوضت می‌کنه_تنفر و خستگی توضیح کاملی از احساسات او بودند_The eye&#x27;s never lieچشما هیچوقت دروغ نمیگن_ممکن است چیزی را که به من گفته اند فراموش کنم، اما احساسی را که در من ایجاد کرده‌اند هرگز(محمود درویش)_رویای داشتنت را به دیگری سپردم و خود از بین رفتم._به نظر می آمد می تواند هر چیز ناگواری را تحمل کند و خم به ابرو نیاورد،هرچند که بعدا دچار اندوه عمیقی می‌شد(داستایوفسکی)_اون زخمی که هنوز جاش مونده یعنی سلول مرده داره_بزرگترین اشتباهاتم محکم ترین پله های زندگیم شدن_در حالی که فکر میکردم دارم یاد میگیرم که چطوری زندگی کنم؛در واقع داشتم یاد می گرفتم چطوری بمیرم.(لئوناردو داوینچی)فکر میکردم اینجا دریاست ولی بعدا معلوم شد که اینجا کویره(bts)_چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند این ها که با جانان خود کردم طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری غلط می‌گفت،خودم را کشتم و درمان خود کردم.(؟)_گل هایی که در تاریکی شکوفه می‌زنن فقط در تاریکی میتونن آرامش داشته باشن(س.و.بانگو)_گفت خانه‌ ها در غیاب ساکنان‌ شان خواهند مرد‌ و سپس به قلبش اشاره کرد(-محمود درویش)_من گریه‌ی کلمات را دیده‌ام،وقتی که از من حرف می‌زنند._امیدوار بودم؛و آنهایی که امیدوارند،بیشتر زجر می‌کشند.(من به تمام اهداف خود رسیده‌ام. اما «س» آن خوانده نمیشود)</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 20:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی مُردم</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%85-vvlbk9niskjy</link>
                <description>داشتم فکر میکردم یه روز ممکنه دم صبح، توی خواب بدون اینکه چشامون باز بشه روح مون جسم مون رو ترک میکنه یا حتی ممکنه عصر یا یه شب باشه.منم میمیرم توام میمیری همه می‌میریم.فکر کردم اگه اینا روزای آخرم باشن چی؟معلومه با حسرت ترک میشه زندگی من.حسرت آزادی. آخ آزادی...حسرت خاطره هایی که ساخته نشدنحسرت اینکه چرا نگفتم چه حسی دارممیدونی وقتی مردم دوست ندارم برم توی یه جای تاریک و روی قبرم یه سنگ بزارن و بنویسن محروم نمیدونم جوان ناکام... (جوون کو؟همه پیرن)دوست دارم خاکستر بشم. اره خاکستردوست دارم توی یه بیست و هشتم در حوالی ساعت پنج خاکستر من رها بشه؛میخوام تا دور‌دست ها برم،آدمای مختلف رو ببینم، زندگی های عجیب رو ببینم و کلی دریا.چقدر کتاب خوندم و هیچی برام مثل صد سال تنهایی نشد.. اون کتاب رو گوشه طاقچه بزارین که فقط گرد و خاک بخوره.وقتی مردم فقط سکوت کنید و اگه یادم افتادین درخت نارنگی بکارین، بهش آب بدین، براش کتاب بخونین و پلی لیست ام رو براش پخش کنید شاید اون برخلاف من تونست شکوفه بده و با برگای های سبز قشنگش زندگی ببخشه.چهلم یا حتی مراسم نمیخوام اینا خیلی برام با‌ارزش ترن.بچه های کار، اونا رو یادتون نره... باهاشون حرف بزنید براشون لباس بخرید و شکمشون رو سیر کنید و بهشون این باور رو بدین که آدمای خوب هر چند کم، ولی هنوز وجود دارن. و مهمتر از همه، از یکی از دوستای شریفم انتظار دارم بیاد و به آدمای خوب و دوست داشتنی ویرگول بگه که دیگه منی نیست که پستای قشنگ،نوشته هایی که از اعماق احساساتشون بیرون کشیدن و نوشتن رو بخونه.و اون دفترچه نارنجی رو که همجا با خودم می‌بردم و توش مینوشتم، به &quot;اون&quot; تقدیمش میکنم؛اونم بسوزونید بزارین صدها کلمه ای که توش نوشتم پرواز کنن.</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 22:29:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-v3capvtjp22n</link>
                <description>۱- پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه: زندگی۲- اگه تعداد یه چیزو تو جهان بیشتر می‌کردم: درختای نارنگی۳- اگه یه رایحه بودم: بوی قهوه۴- اگه یه شیء بودم: تخت خواب:/۵- اگه یه رنگ بودم: مشکی۶- اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم:پرواز کردن ۷- اگه یه ژانر بودم: کلاسیک۸- اگه یه نوع قهوه بودم: نسکافه۹- اگه یه حس بودم: پوچی۱۰- اگه یه مکان بودم: یه کلبه که تو یه جنگل آروم دور از شهر۱۱- اگه یه چیز تو طبیعت بودم: ستاره۱۱- از چی متنفرم: ادما،حس تنهاییچی باعث میشه تصمیم واسه خودکشی نگیرم: یه حس...انگار یه آدم یا یه چیز رو گم کردم۱۳- تو چه کاری استعداد دارم: وقت تلف کردن۱۴- چی منو از دپرس بودن نجات میده: انیمه،خوابیدن،کتاب،اهنگام،ایدلام.. ۱۵- طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: ۴ سال۱۶- کاراکتر انیمه مورد علاقم: آرن یئگر، هاول،دازای،رامپو،تاکی۱۷- چیزایی که دوسشون دارم: پنج صبح،بیست و هشتم های سال، بوی نم بارون،اهنگام (بخصوص کیپاپ و اهنگای کلاسیک)،کتاب،خوابیدن، گربه،رامیون،فیلم،شب،پاییز،بارون،تدی.</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 16:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-wimpfgwcbszb</link>
                <description>خسته شدم انقدر که گفتم خسته ام.امروز یه حس عجیب داشت، روز جمعه بود. پنجره اتاقم باز بود و جریان هوا پرده اتاقمو به حرکت در آورده بود.تقریبا ساعت دو بیدار شدم.همیشه از جمعه بدم میومد. سیر بودم پس یه کتاب باز کردم . چند فصل خوندم بدون اینکه حتی یه کلمه بفهمم.امروز به معنای کامل هیچ حس خاصی نداشتم؛بهتر بگم...نه ناراحت بودم نه خسته نه امیدوار نه ذوق زده.امروز فقط حس میکردم آزادم.  در حالی که خودم رو توی یه چهار دیوار حبس کرده بودم به پنجره رو به خیابون تکیه دادم خلوت تر از همیشه بود. جمعه بود اون نسیمی که یه حس  گنگ و مبهم داشت تو هوا جریان داشت. یدونه ابرم تو آسمون نبود.اسمون صافِ صاف بود.این هوا هوای اشنایه ولی نمیشناسم‌ش. یه حس مثل روزای خوب بچگی رو داره یا شایدم یه حس آزادی. چند سالی میشه از نور خورشید بدم میاد ولی امروز دستای یخ زده‌ام حس گرما رو جریان خون توی بدنم رو از خورشید می گرفت امروز خورشید صمیمتُ وارد پوست بدنم کرد از لای موهایی که توی صورتم ریخته بود نگاهمون به یه طرف دادم.بعد چند دقیقه فهمیدم چندتا بچه ۶،۷ ساله با تعجب نگاهشون با منه بی توجه از کنار پنجره به طرف دیگه اتاق رفتم و خودمو تو آينه نگاه کردم.  بیشتر از هر وقتی غریبه ترم.میخوام بنویسم. برای شخصیت های خیالی ذهنم، بهشون هویت بدم،ولی انگار  تموم شده،شاید موقعشه نقطه شون رو برای همیشه بزارم. تقاص نفس کشیدن چشیدن مرگ در اوج زندگیه... اره ممکنه یه روز واقعا بخندی و خوشحال باشی،بعد از مدتها غافل از اینکه آخرین روز زندگیته.انسان ها گناه میکردن...تقاص گناه رو پس میدادن...اشتباه میکردن و تقاص اشتباه رو پس میدادن،بدی میکردن و تقاص بدی رو پس میدادن...ما هم یاد گرفته بودیم...تقاص پس دادن رو از کودکی یادگرفته بودیم...اما هیچوقت تمومی نداشت چون ما نفس می‌کشیدیم... و تقاص نفس کشیدن مرگ در اوج زندگیه..._دزیره تهکوک</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2023 18:32:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داغه نه گرمه</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D8%AF%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%87-laqewtmswajq</link>
                <description>یه ماه دیگه...اره قراره مدرسه ها باز شنخوشبختانه یا بدبختانه فقط سه سال تحصیلی دیگه مونده که فکر کنم تا اون موقع صبرم صبور باشههوای گرم امسال،ولی من توی این هوای گرم سرماخوردمهنوز یه ماه دیگه مونده ولی بازم دستام یخ میزننیه حال نامتعادل.. هم گرممه هم سردمهتابستون پارسال یادمه... حال خوب نبود ولی واقعا میتونم سر همین قسم بخورم که حتی یه قطره اشک نریختمنمیتونم بگم امسالم مثل پارسال امسال هر روز بغض کردم خیلی وقتا حس میکرم الاناست که خفه بشم اشک ریختم ولی کمیه دوست داشتم سی و خورده ای سال ازم بزرگتر بود ولی باهم جور بودیم.اون موقع یادم نمیاد چند سالم بود یا اون چند سالش بود. شاید چهل و پنج سالش بود؛بهرحال یادم نمیادولی یه چیزو یادمه گفت:دیوونه اشک ریختن که خجالت نداره،وقتی همش داخل خودت بریزی درداتو و اشک نریزی بدنت درد می‌گیره بقیه شو یادم نیست، من حافظه ام خیلی بدهولی فکر کنم الان دقیقا تو اون مرحله ام. کار خاصی نمیکنم ولی وجب به وجب بدنم درد داره کار خاصی نمیکنم ولی خسته ام، خیلی خسته.تا لنگ ظهر میخوابم کاری نمیکنم کل روز تو تختخوابم، شاید یه کتاب خوندم یا شاید یه انیمه دیدم. شایدولی کار بزرگی انجام نمی دم ولی خسته امخیلی وقتا با خودم فکر می کنم شاید دلیلش غمه. شاید غم زیاد که بروز داده نشه میشه یه خستگی بی دلیلهفت ماهه دارم یه کتاب میخونم ولی هنوز نتونستم تمومش کنم، امسال فقط یه کتاب تموم کردم.میدونی شاید آدم خرافاتی باشم ولی مدتیه اصلا نمی‌نویسم. اکثر نوشته هام متعلقه به گذشته که حالم از تک تک خاطراتش چه بد چه خوب بهم میخورم نصف دیگه اشم انگار واقعا یه طلسمه. هر چی مینویسم سرم همون اتفاق میوفته:/ نوشته های منم پایان خوبی ندارن یا تهش طرف می میره یا کلا روانی میشه یا همه چی یه توهمه.I&#x27;m so lonly.I&#x27;m broken angelیه حس عجیبه که آهنگی که پارسال دیوونه‌وار دوستش داشتم رو می‌شنوم.  مثل قدیما دوستش ندارمحالا هرچی... دوستم اون روز داشت تعریف می‌کرد یه دوست گفت یا همکلاسی قدیمیش خوب یادم نمیاد ولی گفت دختره بهش توسط چهار تا پسر تجاوز شده و بعد دختر یه مدته توی ای سی یو بوده بعد که خوب میشه با یکی از پسرا نامزدش میکنن. آخه ظالم تا این حد؟ آسیب روحی و جسمی.این جان، هم صعود کرد و هم سقوط؛نور از یک سو داخل آن شد و ظلمات از سوی دیگر_بینوایان، ویکتور هوگو</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 21:22:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنگی نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B3-yvurlxix42c3</link>
                <description>کابوس و عرقی که روی پیشونیهجیغ و داد.گریه.قرص مسکن.درد،ساعت شیش صبح.کارای نصفه کاره.انرژی ته کشیده.حمله عصبیتکون دادن پا در حد درد گرفتن عضلات ماهیچه هالرزش دست، تنگی نفس.قضاوت،نصیحت.فکر کردن،فکر کردن یادآوری خاطرات.نوشتن،پاک کردنهی کلافه نگاه کردن به شکل و شمایل ابراهوای گرم تابستون.آدما.. حرف زدنشونمتنفر بودن بی دلیل نسبت به همه چی.نور روشنی که از پرده حریری میگذره و فضای اتاق رو روشن میکنهزخمی بودن بدنم.یه توصیف دقیق از حال الانم؛من خوب نیستم.</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 16:36:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقیانوس آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-cyclvhadmakz</link>
                <description>دگر از شب نمی‌ترسید از تنهایی و از موجوداتی که ممکن بود ببیند.دگر از اطراف اش نمی ترسید.مرگ برایش معنی نداشت؛همینطور زندگی اش هم، اگر همه زندگی اش را پای اشتباهات و نوشتن و فکر کردن و رویاپردازی می گذاشت؛به گمانم ذره ای هم  پشیمان نمی شد.او از خودش هراس داشت از اینکه نیمه شب خود را در آینه ببیند و بفهمد  از اشباح که در کنار او پرسه می زننده ترسناک تر استاز این می‌ترسید که خودش را ببیند و آن غریبه را نشناسد.دگر برای گذشته اش حسرت نمی‌خورد، برای اشتباهات اش پشیمان نمی شدبه گونه ای که انگار گذشته اش را به نسیم های آرام ساعت پنج صبح سپرده بود؛از همان نسیم هایی که به اقیانوس آرام می رسند،از همانانی که اگر بار خاطرات را با خود داشته باشند طوفان های بزرگ و موج های بزرگی می سازند.و زمان حال هم همانند هر زمان دگر فقط تلف می کرد، به دیوار های اتاقش خیره می شد و ساعت ها فکر می‌کرد بدون آنکه بفهمد به چه چیزی فکر می کندآینده هم برایش اهمیت چندانی نداشت همانند همان دختری که نقاشی کرده بود، زیبا بود ولی از نظر خودش زشت و ناقص.مهم نبود که اسم اش چیست؟از آن تنفر نداشت اسم اش را جزوی از زندگی بی پایان اش می‌دانست. هر چیزی که آرزویش کرده بود و حاضر بود برای آن جان بدهد حال، در اقیانوس آرام خفته بوددگر مهم نبود انتها و آغاز جمله اش چیستاو خسته بود... به قدری خسته بود که خودش هم متوجه آن نبود اگر هم می دانست یا از آن خستگی بی دلیل متنفر می شد یا بی سادگی از آن می گذشت.او دگر چیزی حس نمی‌کرد او دگر برای چیزی افسوس  نخورد او خیلی خوب یاد گرفته بود که اهمیت ندهد او فراموش کرده بود همه چیز را، خودش را، گذشته اش، عزیزانش،جملات کتاب اش.او فقط فراموش کرده بود،همین.</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 23:35:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشت پروانه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-qmw906qyibug</link>
                <description>&gt;&gt; &quot; /&gt;&quot;وایب کلاسیک این مرد &gt;&gt;&gt;&gt;&gt; &quot; /&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; &quot; /&gt;&quot;وایب کلاسیک این مرد &gt;&gt;&gt;&gt;&gt; &quot; /&gt;&gt;&gt;&gt; &quot; /&gt;&quot;وایب کلاسیک این مرد &gt;&gt;&gt;&gt;&gt; &quot; /&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; &quot; /&gt;&quot;وایب کلاسیک این مرد &gt;&gt;&gt;&gt;&gt; تو آنجا ایستاده ای، دستان کشیده ات در جیب شلوارت است. موهای زیبای حالت گرفته ات؛و آن لبخند زیبای صورتت که دندان های سالم و زیبایت را به نمایش می‌گذارد. چشمان مشکی رنگت، حس میکنم تنها چیزی که بین ما مشترک بود چشمان سياهی بودن که کلی اشک ریخته بودند ولی هنوز هم چشمان تو شوق و امیدواری را زمزمه می‌کرد. ولی چشمان من چه؟انها بی حس بودند چیزی را حس نمی کردند حتی جاری شدن اشک هایم از گونه ام.تو آن‌جا هستی و به من لبخند میزنی؛اسمم را میدانی؟اسمم را فریاد بزن. بگو که آمده ای.دستانت را از جیب شلوار قهوه ای رنگت بیرون میکشی و دستانت را از هم جدا میکنی و آغوشت را برای خدمت به قلب شکسته ام. با تمام توانم خودم را به آن پناهگاه چند وجبی آغوش پر از آرامشت پرت میکنم و دستانم را از هم باز میکنم.تو باز هم رفتی؟ باز هم تو توهمات ذهن خسته ام بودی؟فکر می کردم تو دگر فراموش شده و مرده ای. ولی هنوز اینجایی، هنوز زنده ای، هنوز نفس می‌کشی در افکارم؛فکر کردم راه نجات از باتلاق را پیدا کرده ام ولی تو هنوز اینجایی، به گمانم من هم تا ابد اینجا می مانم.تو اسم من را یاد بگیر و فریادش بزن و بگو آمده ام. آن گاه هردومان نوسیور هم می شویم شب ها تا دیر وقت بیدار می‌مانیم و در اینجا؛در دشت پروانه ها، میرقصیم برین اهنگ Anchor novo amor گوش بدین خودم حال ندارم بزارمش:)))</description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 20:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین</title>
                <link>https://virgool.io/@Bla_bla/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-hugabhclcbmh</link>
                <description>بللمیتونم ادامه بدم؟نمیدونم. در واقع شاید دارم یه تراژدی رو میگذرونم. میخندم ولی خوشحال نیستم،فکر می‌کنم ولی به خودکشی. حس میکنم کل وجودم داره پر می کشه. میدونم بابد زندگی کنم و مرگه،مرگه و چیزیو حل نمیکنه ولی بازم میخوام روحم پر بکشه و بره آسمون و تن خسته مو راحت بزاره. جدا از این؛ تعطیلات رسما شروع شده. یعنی من باید سه ماه کامل خانواده مو تحمل کنم و تازه هوای گرم تابستون:،)تازه نه حوصله دارم نه رفیقی که باهاش برم بیرون  و باهاش وقت بگذرونم اصن من حوصله خودمم ندارم. جین و هوپی ام سربازین اونم دو سال. نامی و کای هم میرن. حتی پولم ندارم برم کنسرت. از یه طرف دیگه ام گروه نیوجینز رو میبینم قشنگ میخوام عر بزنم، مکنه گروه شون هه این از من کوچیک تره و آینده روشنی دارد دخترم در حالی که من الان اینجا نشستم‌بیکار و بی استعداد در حال زر زدنم. یا حتی حوصله یه کیدراما یا انیمه رو هم ندارم. حتی حوصله آهنگامو ندارم، فکر کن کل زندگیت اهنگات باشن ولی حتی اونام نتونن حالتو خوب کنن و در نتیجه حوصله شون رو نداری. میدونم،جدیدا شبیه مادربزرگای غرغرو شدم همش غر میزنم  </description>
                <category>‌‌‌Betty</category>
                <author>‌‌‌Betty</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 23:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>