<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@BlackstarWrites</link>
        <description>آن چه می‌دانم این است که هیچ نمی‌دانم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:38:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1085225/avatar/uZ6DvF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</title>
            <link>https://virgool.io/@BlackstarWrites</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قانون همین است.</title>
                <link>https://virgool.io/@BlackstarWrites/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-w0abtjy9kxyd-w0abtjy9kxyd</link>
                <description>می‌افتی و پایین می‌روی. زمین تو را سمت خودش می‌کِشد و آسمان رهایت کرده است. دستت کوتاه شده؛ کوتاه‌تر از دست هر مُرده‌ای. نوشته بود: «حالِ کسی را دارم که سال‌هاست در حال سقوط است و هنوز به زمین نرسیده.»منتظر مرگ بودن اما نمُردن. امروز یک فنجان قهوه، فردا دو تا و روز بعد، سه تا. یک روز به خودت می‌آیی که سینک ظرفشویی با کلی فنجان خالی قهوه پر شده است. آن روز، یک عکس از سینک بگیر و بگذار پینترست. هنر این است؛ زاده‌ی درد.گفت: «بند بند بنویس تا آسان‌تر آن را بخوانیم.» دلم می‌خواست بهش بگویم: «با هر بند، تبری به جانم می‌خورد. اگر قطع شدم چه؟ آدمِ نوشتن اگر قطع شود، خودش نه، اما قلمش زمین می‌افتد.»رقصیدن برایم آرامش داشت. به قول آرورا: «آدم وقتی می‌رقصد، لباسِ آزادی به تن دارد.» خودت را بسپار به ملودی و همراهش برو. ماهی باش، به رودخانه اعتماد کن. یکی گفت: «هر بیراهه‌ی زندگی ما را به جایی می‌برد که باید آن جا باشیم. راهْ بودنِ بیراهه‌ها را زمانی درک می‌کنیم که بالغ شویم.» چه کسی این را نوشت؟ شبیهِ تو بود‌. شبیهِ من. شاید خودت بودی‌. شاید خودم.به چیزهایی فکر کردم که نشدی. به چیزهایی فکر کردم که شدی. برایت گریه کردم. برای مادرت و پدرت. برای رویاهای کودکی‌ات. آرزو کردم قوی باشی و هرگز تسلیم ترس‌هات نشوی. آرزو کردم باز هم عشق را مزه کنی. تنها گناهت این بود که من بودی‌. اگر یکی از دوستانم بودی، حتما بهت می‌گفتم که چقدر زیبا و قابل ستایشی. بهت می‌گفتم که باید به خودت افتخار کنی؛ چرا که تا این جای زندگیِ مزخرفت دوام آورده‌ای. اما افسوس که تو، من بودی و آدم نمی‌تواند از این حرف‌ها به خودش بزند. حتی اگر بزند، باورشان نخواهد کرد.اما بنویس‌. به جای تمام باغ‌هایی که بابا نداشت، به جای تمام دوربین‌ها، قلم‌موها و فیلمنامه‌هایی که جایشان در زندگیت خالی‌ست، به اندازه‌ی چروک‌های دور چشم مامان و شب‌های غم‌انگیز زندگیت، به جای همه‌شان بنویس. حتی اگر کسی نخواند، حتی اگر نوشتن تنها بیراهه‌ی دنیا بود که هرگز «راه» نشد، ازش دست نکش.چیزهایی هست که برای تو خلق شده. چیزهایی که اگر کل دنیا بگوید غلط است، قلبت هنوز آن را می‌خواهد. مثل چیزی که بین S و N وجود دارد. کشیده می‌شوی به سمتش؛ انگار که قانون همین است!گل‌های باباچیزهای</description>
                <category>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</category>
                <author>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 01:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌ها بستنی می‌خورند و بستنی‌فروشی، مرا.</title>
                <link>https://virgool.io/@BlackstarWrites/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-xwz23tzpmz7s-xwz23tzpmz7s</link>
                <description>همه‌ی ما باید یک بستنی‌فروشی مشهور در محله‌مان داشته باشیم؛ جایی که همه آن را بشناسند و به آن سر بزنند. به این ترتیب هر بار که به سمت محل کار می‌رویم یا از آن‌جا به خانه برمی‌گردیم، با انبوهی از آدم‌های مختلف روبه‌رو می‌شویم که آمده‌اند بستنی بخورند. آن‌وقت است که آدم با چشم خودش می‌بیند چه جمعیت زیادی در همین شهری زندگی می‌کنند که خیال می‌کرده آن را می‌شناسد.هر روز چهره‌های تازه، زوج‌ها، خانواده‌ها، گروه‌های دانش‌آموزی و هر نوع آدمی که بشود تصورش را کرد، آن‌جا حضور دارند. بستنی‌فروشی‌های مشهور باعث می‌شوند بفهمی چه زندگی‌هایی دیگری جز زندگی تو وجود دارد و آدم‌ها در این زندگی‌ها چقدر شادند که تصمیم می‌گیرند با هم به بستنی‌فروشی بیایند. روزهای خوش مردم جلوی چشمت پخش می‌شود؛ درست وقتی که تو خسته از کار برمی‌گردی. روزمرگی مرگبار خودت پیش چشمت می‌رقصد و با دیدن آن‌ها، هزار زندگی موازی در ذهنت مرور می‌شود؛ زندگی‌هایی که می‌توانست سهم تو باشد.این‌که مجبور باشی هر روز، آن هم دو بار، از میان سیل ناکامی‌هایت عبور کنی، تجربه‌ی عجیبی است که برای من مدام اتفاق می‌افتد. به مامان می‌گویم: «شلوغی را دوست ندارم. وقتی آدم‌های زیادی دوروبرم باشند، نمی‌توانم خودم را ببینم.» اما حتی در تنهایی هم دستم به خودم نمی‌رسد.گاهی خودت را توی جیبت می‌گذاری و هنگام پیاده‌روی، وقتی حواست نیست، جایی دور می‌اندازی‌اش. بعد که می‌فهمی جایش در جیبت خالی است، برمی‌گردی و پیاده‌رو را با قدم‌هایت متر می‌کنی؛ به امید این‌که بتوانی خودت را، مثل دسته‌کلید یا کارت بانکی یا کیف‌پولی که از جیب می‌افتد، پیدا کنی. افسوس که گم‌شده‌ها اغلب دیگر به جیب ما برنمی‌گردند.حالا مجبوری از کنار این بستنی‌فروشی بگذری، آدم‌هایی را ببینی که دلت می‌خواست زندگی بی‌دردسر آن‌ها را داشته باشی و در میان این رقص ناکامی‌ها، خودت را بارها و بارها گم کنی. کسی چه می‌داند؟ شاید همین حالا هم «خودی» نمانده باشد. مردم بستنی می‌خورند و بستنی‌فروشیِ محله، «خود» تو را.یک روز بدون آفتاب، در کافه آفتاب.پ.ن: ممنون از آقای مهرداد قربانی بابت ویرایش.</description>
                <category>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</category>
                <author>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 12:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیاز داریم شخصیتی از دنیای Beef باشیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@BlackstarWrites/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-beef-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-gxsoxijflsx0</link>
                <description>Steven Yuen (Beef)سریال Beef رو چند سال پیش دیدم. همه چیز در خاطرم باقی مونده. هفته‌ی پیش که دیدم موضوع درس بچه‌ها Anger و road rage  هست، پیشنهاد دادم همه قبل از کلاس این مینی سریال رو ببینن. بهونه‌ای شد تا من هم دوباره تماشاش کنم. شخصیت مرد میگه: «از همه چی خسته شدم! همه مردم به هم لبخند می‌زنن. مودب و مهربونن. انگار نمی‌دونیم همه‌ی اینا ژست و قیافه‌ست.» و پشت سر هم فحش میده، عصبانیه و با همه دعوا می‌گیره چون از این «بزک دوروریی» خسته شده. حالا منم چنین حسی در خودم دارم. میل به این که آزادانه عصبانیتم رو بروز بدم. دست از تجملات و تعارفات بردارم و به جای لبخند‌های گشاده به مردمی که ازشون خوشم نمیاد، چشمی تاب بدم و وسط مکالمه‌‌ای پر تملق، راهم رو کج کنم برم. با یکی دعوا بگیرم و داد بزنم، بدون این که گریه‌م بگیره. حالم شبیه حال زن و مرد سریال Beefـه. خسته از همه چیز و عصبی. از چرخه‌ی بی‌انتهای دویدن و نرسیدن. از مملکتی که هیچ راه فراری ازش ندارم و از این خفقانی که اطرافم رو گرفته. خشم احساس محترمیه. قوی، قرمز و بلند. خشم وقتی حس میشه که چیزی سرِ جاش نباشه. کسی بهت بی‌احترامی کرده باشه. بی‌عدالتی دیده باشی. به حقت نرسیده باشی. این جاسن که خشم وارد میشه تا اوضاع رو با روش خودش درست کنه. اما روشِ خودش چیزی نیست که بی‌خطر باشه.اما گاهی آدم نیاز داره مثل یک سایکوپث، هیچ توجهی به انتهای ماجرا نداشته باشه و در موج زمان غلت بخوره. نیازه داره داد بزنه، چیزی پرت کنه و مقداری فحش بده تا آروم بگیره. نیاز داره شخصیتی باشه از سریال Beef، بازنده‌ای که بی‌عدالتی دیده و حالا عصبانیه. </description>
                <category>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</category>
                <author>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 12:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعداد را کُشته‌ام.</title>
                <link>https://virgool.io/@BlackstarWrites/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%8F%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-qtmdwol4v9s5</link>
                <description>لحظات عجیبی برقرار است. کسی آن بیرون جوشکاری می‌کند. عقربه‌ها عددی را نشان می‌دهند و دیگر برایم اهمیت ندارد چه عددی. اعداد را کُشته‌ام. همه‌ی شمع‌های تولد، همه‌ی اعداد روی ساعت، هر چیزی که ترازو، متر یا قدم‌شمار بگوید. اعداد را کُشته‌ام و حالا افتاده‌ام در هزارتوی بی‌حسی. مثل مجرمی هستم که لحظات پیش از مرگی قریب‌الوقوع را انتظار می‌کشد. دست و پایِ احساسم خواب رفته است و خیال بیدار شدن هم ندارد. نامه‌ها را سوزاندم و دلم خواست من هم نامه بودم تا همراهشان بسوزم، خاکستر شوم و دیگر نباشم. دردی در جانم هست که به اشک هم شسته نمی‌شود. یک عزای ابدی برای رویاهای کوچک و بزرگ. آدم بودن مصیبت‌های بی‌شماری دارد. یکی بهم گفت: «زنده بودن زیباست!» و فهمیدم که یا آن شخص پرت و پلا گفته است، یا این که یک جای کار سیستم احساس من می‌لنگد. زیبایی نیست، تا چشم کار می‌کند رنج و مصیبت دورِ ما را گرفته است. شما از پیر شدن مادر و پدرتان به گریه افتاده‌اید؟ نامه‌هایتان را آتش زده‌اید؟ اعداد را در قلب و ذهنتان کُشته‌اید؟ شاید زندگی زیباست اما نه در جهانِ ما. زندگی لای داستان‌ها زیباست و این داستان‌ها را کسانی نوشته‌اند که یک جای سیستم احساسشان همیشه خراب بوده است.روز معلم بود.</description>
                <category>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</category>
                <author>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقصیرِ دَرهاست که یادمان می‌رود!</title>
                <link>https://virgool.io/@BlackstarWrites/%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%AF%D9%8E%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-sudth5d6kyuz</link>
                <description>سه‌شنبه‌هایی وجود دارد که همه چیز خوب پیش می‌رود. لازم نیست بروی سرِکار. کف آشپزخانه می‌نشینی و کمی دلمه برگ مو می‌پیچی. دوش آب گرمی می‌گیری و تصمیم می‌گیری موهایت را با سشوار خشک کنی. قهوه درست می‌کنی. به چند تا آهنگ آرام گوش می‌سپاری و به قول یک نویسنده‌ی دوست‌داشتنی «پادشاه زمان خودت هستی.» تنها یک چیز می‌تواند سه‌شنبه را خراب کند و آن هم سوالی‌ست که وسط دلمه پیچیدن از ذهنت می‌گذرد: «من دنبالِ چی می‌گردم؟» سه‌شنبه را ادامه می‌دهی و امیدواری بالاخره جواب سوال را پیدا کنی. انگار داشتی با عجله راه می‌رفتی و از دری رد شده‌ای. امان از این درها! ازشان رد می‌شوی و پاک یادت می‌رود دنبال چه آمده‌ای! محققان می‌گویند: «برگردید، از در برگردید و آن چه فراموش کرده‌اید، به ذهنتان بر خواهد گشت.» شما می‌توانید این محقق‌ها را پیدا کنید؟ لطفا به‌شان ایمیل بزنید و بپرسید: «می‌شود از دری که اسمش بزرگ‌سالی‌ست به عقب برگشت؟» یکی این جاست که اصلا یادش نمی‌آید چه می‌خواسته و حالا راه عقب برگشتن را هم نمی‌داند.یک روز پاییزی، در ایستگاه، دوربین من.</description>
                <category>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</category>
                <author>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 17:45:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی پیشِ شعرهاست</title>
                <link>https://virgool.io/@BlackstarWrites/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%90-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yks313qjyjck</link>
                <description>یه جایی، شاید توی یه فیلم یه کتاب، یکی گفت: «زندگی فهمیدنی نیست، انجام‌دادنی‌ـه.» با این همه ظاهرا گوشام برای این اندرز، در و دَروازه‌ان. باید بفهمم زندگی چیه. اصلا مگه میشه چیزی رو نفهمیده، دوست داشت؟ آدمی که نمی‌دونه کیک چیه، چطوری ازش لذت ببره؟ استاد میگه: برای درک کردن هر چیزی در موردش بنویس و من نمی‌دونم این چندمین صفحه‌ست که می‌نویسم. صدمی؟ هزارمی؟ واژه‌ها پشت هم میان و زندگی هنوز گُنگه. به نظر هرگز در مورد دیده‌ها و شنیده‌ها نبوده.زندگی سوارِ چیزهاییه که دیده نمیشن، شنیده نمیشن و جسم هم ندارن.از استاد پرسیدم: پس از کجا بفهمم چیه؟ چطوری درکش کنم؟ استاد نامه‌ای کوتاه نوشت:با این که همه چیز زندگی نامرئیه، اما مقداری زندگی مرئی توی شعرها وجود داره. پس ماهی کوچولو به جای این که دنبال اقیانوس بگردی، برو سراغ شعرها. زندگی پیشِ اوناست.</description>
                <category>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</category>
                <author>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 23:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر وکبتان را بسوزانید تا کلمات در ذهنتان بمانند (راهنمای زبان‌ خواندن به قلم یک معلم انگلیسی)</title>
                <link>https://virgool.io/POOKAAS/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D9%88%DA%A9%D8%A8%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-cuclryspvj4l</link>
                <description>اگر شما هم در حال یادگیری زبان خارجی باشید، چه انگلیسی یا هر زبان دیگری، حتما پیش آمده است که گاهی کلمات را از خاطر ببرید. مشکل رایجی که هر زبان‌آموزی بارها تجربه کرده است. به عنوان یک معلم زبان انگلیسی و یک زبان آموزِ آلمانی، راهکار خوبی برای این مشکل سراغ دارم. نه فقط خودم، حتی زبان‌‌آموزهایم نیز از این راهکار نتیجه‌ی مثبت گرفته‌اند. در نتیجه، آن چه در ادامه می‌خوانید، از پیش آزموده شده است.‌انبار را بسوزانید، دفتر را هم!خیلی از ما، عاشق یادداشت‌برداری از همه چیز هستیم. لغات را با آب و تاب، توی دفتر یادداشت می‌کنیم. کنارش هزارتا هم‌معنی و متضاد می‌نویسیم. مثال‌های رنگارنگ قطار می‌کنیم. تنها به این هدف که در شب امتحان منبع کاملی برای مطالعه داشته باشیم. یا هر وقت دیگری که حوصله کردیم درس بخوانیم. این یادداشت‌برداری و جزوه نوشتن، عملا بخش زیادی از زمان ما را به خود اختصاص می‌دهد و ما را در این توهم که درس خوانده‌ایم، غرق می‌کند. باید بدانیم:یادداشت‌برداری می‌تواند به یادگیری کمک کند اما مرحله‌ی اصلی و اساسی یادگیریِ زبان، در «تولید کردن» است. زمانی که با خودتان حرف می‌زنید، یا یک داستان کوتاه با گنیجنه کلمات خودتان می‌سازید، در حقیقت یادگیری را کامل می‌کنید!اما وقت شما در جهت تولید انباری به هدر می‌رود، که هرگز از محتویات آن استفاده نخواهید کرد. چون زمان استفاده کردن از آن را ندارید!این جاست که باید بنزین و فندک پیدا کنید و همه‌ی دفترهایی را که برایتان حکم انبار دارند، آتش بزنید.با این کار، چندین نتیجه مثبت حاصل خواهد شد:اول از همه، در زمان خود صرفه‌جویی می‌کنید. حالا وقت زیادی برای «تولید کردن» دارید.دوم این که در نبود یک دفتر و انبوهی از یادداشت‌ها، احساس سبک‌بالی خواهید داشت.سوم و مهم‌ترین مزیت این کار، فشار آوردن به ذهن است. ذهن ما به طور ذاتی تنبل است. به همین خاطر ما را وادار به جزوه نوشتن می‌کند. با نوشتن همه چیز روی کاغذ، ذهن دیگر مجبور نیست از خودش کار بکشد و مطالب را به حافظه بسپارد. با سوزاندن انبار، به ذهن خود این پیام را می‌رسانید که دیگر انباری وجود ندارد و از حالا کارها به دوش خودش است. واکنش اولیه ذهن، اضطراب است. دائم به‌تان می‌گوید: «اگر فراموش کنیم چه؟!» نترسید. حتی اگر فراموشتان شد، دیکشنری‌ها هنوز وجود دارند.تحت هیچ شرایطی زیر بار جزوه نوشتن نروید.یادداشت‌های کوتاه و بسیار خلاصه، ترجیحا در خود کتاب، هیچ اشکالی ندارد. یادتان باشد ذهنتان قرار است بسیار دلواپستان کند. تسلیم نشوید. به حافظه خود اعتماد کنید و یک بار برای همیشه این وسواس غیرسالم و وقت‌گیر را کنار بگذارید. تنها چند هفته پس از این کار، خودتان شاهد خواهید بود ذهنتان چقدر بهتر با کلمات کنار می‌آید و همه نکات را به خاطر می‌سپارد.تنها دفتری که باید داشته باشید، دفتر تولید است.در انگلیسی بهش می‌گوییم output. یعنی بدون استفاده از هوش مصنوعی و دیکشنری، با هر گرامر و کلمه‌ای که در ذهنت مانده، جمله‌های مختلف بسازی. قصه بنویسی. شعر بسازی. از روزت بگویی. در مبحث زبان خواندن، دفتر تولید برایتان معجزه خواهد کرد. به شرط این که قبلش انبار کلماتتان را آتش زده باشید.</description>
                <category>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</category>
                <author>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 12:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجا هستم؟ نمی‌دانم.</title>
                <link>https://virgool.io/40tike/%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-sm1mynpqjrsh</link>
                <description>یک ذره از همه جایِ هستی در ذهنم می‌چرخد. کمی مادر، کمی آبی و کمی مَرگ. دروغ گفتن که کاری ندارد. یک عمر به خودم دروغ گفته‌ام که نویسنده‌ام و رقصیدن با کلمات را بلدم. به دیوانه‌ی خوشحالی می‌مانَم که از چشم مردمان، با هیچ می‌رقصد. با یک خلاء بزرگ پُر از دروغ‌هایی که نشسته و با حوصله برای خودش بافته. کتاب پرسید: شما به چه چیز می‌گویید هنر؟ رنگ‌ها به ذهنم آمدند. نقش‌ها، نگارها. به اصفهان فکر کردم. به تو و به همه‌ی نقاشی‌های ابلهانه‌ی چهارده‌سالگی‌ام. بگو ببینم، عاشق شده‌ای؟ حوصله‌ی کتاب‌ها را ندارم، اجازه بده بَرْگ‌ها را بخوانم. همیشه شیفته‌ی خط‌خطی‌ها بوده‌ام. بوی قهوه پیچیده و من نمی‌دانم هنر چیست. دیوانه‌ی خوشحالِ رقصان منم. حواسم نیست چشم‌ها چه دلی برایم می‌سوزانند. دل‌هاشان ارزانیِ خودشان. زندگی‌های بی‌ریختشان هم ارزانیِ خودشان. اگر بمیرم، کسی به جایم زندگی خواهد کرد. درختی شاید. قول بده مرا بِکاری و صبر کنی سبز شوم. سبز که شدم، باز ازم بپرس: هنر چیست؟ و من شاید آن روز بدانم که هنر واقعا چیست. بوی قهوه می‌آید. شب را دوست دارم و یادت بماند، قاصدک‌ها را که فوت کردی، به‌شان بگویی مرا با خودشان ببرند. بگو پیدایم کنند. کجا هستم؟ نمی‌دانم. اصفهان شاید. پاییز شاید. مرگ شاید. مرا ببر به جایی که مردم بدانند هنر چیست. به جایی که آبی رنگ شادی باشد و مردم دلشان برای دیوانه‌های رقصان در خیابان نسوزد.</description>
                <category>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</category>
                <author>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 00:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چه دوست‌داری بنویس</title>
                <link>https://virgool.io/@BlackstarWrites/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-lcxyf7u5cyyq</link>
                <description>ویرگول می‌گوید: «هر چه دوست داری بنویس» و من دوست دارم خیلی چیزها بنویسم. چیزهایی که نه سر داشته باشد، نه ته. چیزهایی از اعماقِ دل. می‌خواهم بجوشم میان کلماتم. ابر شوم و شاید ببارم. هر چه دوست داری بنویس و از کسی نترس. از خودت نترس. از ضعیف بودن، زشت بودن و هیولا بودن نترس. یکی گفت: «این بزک زشت دورویی را بشوی و خودت باش. یک خودِ واقعی!» که بود؟ می‌دانم که گوینده سال‌هاست مُرده، اما سخنانش با من زندگی می‌کنند. همه با من زندگی می‌کنند. حرف‌ها، تصویرها، عطرها و خاطره‌ها. مثل عباس معروفی که نوشت: «همه در خاطرِ من هستند و من در خاطرِ هیچ‌کس نیستم!» جاده شما را به جایی خواهد برد، اما آن چه من می‌نویسم، بی‌راهه است. راهی برای گم شدن چون خانه‌ی من گم شدن است. گم شدن در حس، آهنگ، کلمه. خودم را می‌سپارم به چیزی و همراهش می‌روم. با آب می‌روم و بگذار مرا با خود به هر کجا که می‌خواهد برود. هر چه دوست داری بنویس‌. گُم شو. در حس، در واژه و شاید در خودت. شهر بزرگی در من هست که جاهای دیدنی زیادی دارد. دیدنی‌هایی که برای رسیدن به‌شان، ابتدا باید جاده‌ها را رها کنی. باید پا به بیراهه‌ها بگذاری و نترسی از رسیدن به هیچ. آدم وقتی آغوشش را به روی «هیچ» باز کند، دنیا به سمتش می‌شتابد. هر چه دوست داشتم نوشتم و در بیراهه‌ها قدم زدم. یکی به پیانو زدن زنده است. یکی با عشق غذا می‌پزد. کسی دیوانه‌ی ورزش است و من؟ شیفته‌ی در کلمات مُردن، سَر‌ها و تَه‌ها را کنار زدن،گم شدن و آن احساس زیبایی که چینی‌ها به‌ش می‌گویند «وو‌ وِی» اما در زبانِ ما نامش «رهایی»ـست.</description>
                <category>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</category>
                <author>یِـک‌ْبی‌سَـــروتَـهْ‌نِــ‌ویـ‌سْ</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 00:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>