<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بلوبِری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Blueili</link>
        <description>حس میکنم یه پنجره هستم که رو به یه جنگل بارونی باز شدم. نفس های عمیق میکشم. به صداها، بیشتر توجه میکنم. به چهره ها نگاه میکنم. خودم رو در اغوش میگیرم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:36:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3695880/avatar/ckeqni.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بلوبِری</title>
            <link>https://virgool.io/@Blueili</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهمن چگونه‌ شروع شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-awef2wnls7je</link>
                <description>جلوی پنجره وایسادم و نخ سوم سیگار رو بین‌انگشتام جا ب جا میکنم. حس میکنم اتاق بوی دود گرفته ولی کاری نمیتونم بکنم. میخوام تا صبح ب دودش نگاه کنم. دهنم میسوزه و ته گلوم تلخه.گریم نمیاد. خیلی وقته که گریه ام نمیاد. تلاش میکنم، درو اتاقو بهم میکوبم، با عصبانیت با همه حرف میزنم. گریم نمیاد.پاکتش خیلی وقت بود که ته کیفم خاک میخورد. نفس کم می‌آوردم توی ورزش‌. فکر کردم شاید بهتر باشه بزارمش کنار. امشب دیدم نفسم همینجوری هم خیلی وقته بالا نمیاد.چرا دروغ. میترسم چاووشی بزارم و گریم بگیره. نمیخوام گریه کنم. چشمام رو چرا خراب کنم. چرا صورتم رو پریشون کنم برای یکی دیگه‌. ریه ام رو نابود میکنم.قبل از این جریانات ب دوستم‌میگفتم اگه ی موقع شکست بخورم چطوری کنار بیام باهاش؟ میگفت به تهش فکر نکن.امروز من شکست خوردم. ب تهش فکر نکرده بودم. سیگار رو بین‌انگشتام میچرخونم و فکر میکنم چقدر احتمال داره مامانم بوی دودش رو بفهمه.چشمام میسوزه. اعتمادم نابود شده و من نمیتونم حرفی بزنم یا کاری کنم.این تیکه ی آهنگ مهیار ک میگفت تو باید پشت من باشی، حالا که رو به روم همن!هی تو سرم تکرار میشه.دیگه نمیخوام دختر خوبی باشم. دخترخوب؟ حتی‌نمیخوام آدم خوبی باشم.واقعا نمیخوام دیگه حواسم باشه. بهای چیو دارم میدم. گاهی فکر میکنم اگه ۴۰ سالم بود و ی کار بد توی ۲۰ سالگی کرده بودم حالا اینکه عذاب بکشم منطقی میشد برام. امروز ۲۲ سالمه و من حتی نمیدونم دارم چیو تجربه میکنم که اینقدر مزخرفه.نمیفهمم چه درسی دارم‌میگیرم. اعتماد؟ شناختن ادما؟ مگه کم گرگ دیدیم تو جامعه؟ مگه‌کم‌جایی پا گذاشتیم و فهمیدیم پس دختر بودن این شکلیه.پس چیو دارم یاد میگیرم دوباره. درس هارو ک پاس کردم. چیو دارم دوره میکنم.گاهی تعجب میکنم. میگم‌خدایا جدی؟گریه نمیکنم‌چون تصور میکنم ارزش چشمام خیلی بیشتره.نمیدونم خودمو دیگه توی چی خفه کنم که حواسم پرت باشه. حواسم پرته هااا. ولی از اینکه داعم باید حواسم رو پرت کنم خسته شدم.اشکالی نداره. عوضش چشمام پف نداره.حرفام ب آخر خط رسیده. توصیف کلمه ی درد میون این همه شکست جالب نیست. دیگه دارم چرت و پرت مینویسم. نمیدونم امشب تا کی بیدارم. شبتون بخیر ولی.</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 00:54:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندمه؟ نمیدونم</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-htuyyv4haagm</link>
                <description>میدونم که چیت دی هم خودش قانون داره ولی من دلم میخواد برای ماه اینده ام یا حداقل تا قبل از تموم شدن امسال این ترکیب رو امتحان کنم.توی یوتیوب دیدمش و بزارید بهتون‌بگم.اینجوری کبزارید از زبون خودم‌بگممیخوام برم ی سینه ی سوخاری خیلی نرم از درون و کریسپی از بیرون بگیرم. بعد دوتا پنکیک بگیرم از اینا ک‌ وسطش عسلی باشه.بعدش مرغ سوخاری رو بزارم وسط پنکیک ها و قاشق عسل رو خالی کنم روش. بعدش سیب زمینی سرخ کرده رو سعی‌کنم همراهش بخورم. این وسطا خیارشور زیاد و تند رو گاز بزنم. بعد چشمام رو ببندم و ب این فکر نکنم‌ک اسهال میشمببینید میخوام استینامو بزنم بالا، چهار زانو بزنم و دورم سکوت،‌حتی فیلم و سریال هم نمیخوام پخش شه اطرافم. میخوام فقط ب این ترکیب نگاه کنم و سعی کنم مزه ی کیکی ک ماه ها هست نخوردم رو ب یاد بیارم‌ و میبینم که ای دل غافل. یادم نیست ک. بزار الان یادت میارم. و گاز بزنم. میخوام دستام کثیف شه ولی نگران نباشم. و وقتی خوردمش تکیه بدم ب دیوار و بگم آخیش‌.هیم.</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 23:05:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۳ آبان ۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%DB%B2%DB%B3-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B4%DB%B0%DB%B4-uk40ogkmoxzx</link>
                <description>خونه تاریکههمه خوابن و من از خستگی زیاد خوابم نمیبره. چشمامو روی هم میزارم و از زیر سرم صدا میاد. انگار یکی صندلی رو روی زمین میکشه. خونه تاریکه و نور گوشی کمی دورم رو روشن میکنه. انگار یکی از توی تاریکی داره بهم نگاه میکنه.شاید خوابم میبره اما حس نگاه خیره ی روم اجازه نمیده. حس میکنم یکی الان به سمتم حمله میکنه. دوست دارم پتوم رو بغل کنم و برم پیش مامانم بخوابم‌.در اتاق بازهبابا بلند نفس میکشهگاهی صدای پریزی میاد ک روشن نمیشه.چشمام خیلی خسته هست‌.خودمو زیر پتو جمع کردم‌. انگار اینجوری حس امنیت دارم.</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 01:27:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۸ آبان ۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%DB%B1%DB%B8-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B4%DB%B0%DB%B4-iqtjvrzkclk9</link>
                <description>چخبرابیاین حرف بزنیم. خوش میگذره؟ مماختون چاقه؟ زندگی و ایام به کامه؟ هوم؟این چند وقت رو بخوام بگم، با توجه ب پست قبلی، تونستم اوضاع رو یکم اروم کنم ک سمت کارای بد بد نرم. نمیرفتمم اما وقتی مشکل رو حل میکردم ب خودم میگم کاشکی راه درست این نبود‌. کاشکی درستش ک حل شدنش از این طریق نبود. دوست دارم مجبور نبودم از اون مسیر برم. این چند شب بارها شد نوشته های نصفه و نیمه ای نوشتم ولی اونقدر دوست داشتنی نبودن و سهمشون شد سیو مسیج تلگرامم.خلاصه که آره.همچنان انرژیم ۱۰۰ از ۱۰۰.این روزا هزار بار پیش اومده ک دلم‌به شدت برای تنهایی هام تنگ بشه. برای غذا خوردن تنهایی توی اتاقم. برای فیلم و سریال تنهایی برای باشگاه تنهایی برای مسیر های طولانی و قدم زدن تنهایی اما خب شرایطش جور نمیشد.این وسطا هم انگار وقت برای زندگی خیلی کم دارم. خیلی. دیگه باید حساب شده گوشی دستم بگیرم یا پای سیستم بشینم. زمان دستم باشه.چند روز پیش اشتباهی کردمو رفتم بیرون غذا بخورم از طرفی هم میخواستم برنامه ی غذام خراب نشه و تصمیم گرفتم عزیز دل یا همون سالاد بخورم‌. اصولا توی کافه رستوران ها سالاد همیشه بد مزه ترین بخش کارن. من ب تجربه واقعا نشده بود هیچوقت جایی سالاد خوشمزه بخورم. خلاصه ک گفتم سالاد مرغ و سبزیجات میخوام. یکمم نون سیر داشت ک خب گفتم یه بار اشکالی نداره.۲۵ دقیقه هم طول کشید تا بیارنش.ولی دختر، اینو گذاشت جلوم، بوش خورد توی بینیم و من مست شدم. عطر سیر، شوید، نون های برشته ی سیر، اصلا نمیدونید.و این سالاد به شدتتتتتتتتتتتتتتت خوشمزه بود! واقعا و عجیبا خوشمزه بود.لذت بردم‌ . مرغش خیلی مزه اش جدید بود.اره. بازم شاید برم و همون سالاد رو بخورم.اخر هفته تولد دوستِ دوستمه و چون کما بیش منم باهاش دوستم، من رو هم گفته. کادو نمیدونم چی ببرم ولی متنفرم از اینکه برای کسی چیزی بخرم و مورد نیازش نشه. با توجه به اندک شناختی ک ازش دارم و میدونم عاشق نقاشیه و نقاشی میکشه، پرس و جو کردم و اسم ی دفتر نقاشی رو گفتن ک الان یادم نیست، احتمالا فردا بدم اونو بگیرم. میدونم دیوونه ی بتمن هم هست. دیگه مرتبط با هم میگیرم.دنبال ایده برای کار هستم :) ایده بدید. بگید اینقدر پول داشتید چیکار میکردید.اینقدر زندگی همیشه سوپرایز کرده ک اخیرا با این مشکل هم که، گم کردن مرز رویا و واقعیت هست رو ب رو هستم. مثلا فکر میکنم این ، این لحظه، زمان حال، چند ساعت قبل واقعی نیست. اتفاق نیافتاده.  هیچی واقعی نیست‌. بعد گیر میکنم تو ی چرخه ی عذاب آور ک بدنم و روحم اینجوری میشن که اگه واقعی نیست، پس روح توی جسم اسیره و من روحم انگار نفس کم میاره و شروع ب دست و پا زدن میکنه. انگار میخواد ازم کنده شه.بین این همه حرف های بدون فایده اینم بگم ک فیبر و پروتئین شمارو برای طولانی مدت سیر نگه میداره. مشکل عمده ی ما اینه ک شکممون سیره  اما چون عادت داریم هی ب غذا خوردن و دنبالش بودن، چشممون هی دنبال غذا میگرده. شما باید اول بپذیرید ک هر کاری برای بدنتون میخواین انجام بدید زمان بره، بعد بسم اللهدیگه باید برم. شبتون بخیرررررر</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 22:54:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ۱۱یی که فرداش ۱۲ هست متنفرم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%D8%A7%D8%B2-%DB%B1%DB%B1%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%DB%B1%DB%B2-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-us95a7frbuvt</link>
                <description>چطوری بگم،‌ولی فقط اینقدر 🤌🏻 اینقدر دیگه تا نون حروم فاصله دارم. خودتون‌گرفتید دیگه؟ 😂😂😂😂یعنی هر چییییییی، هر کااااااااااااااااااااااااااری میکنم تهش بومممم. پوچه. سردرد شدید😂😂خوابم میاد زیاد بخاطر فکر زیاد. اینقدر مغزم خاموشه که ظهر نشستم توی گوشی، دقت کنید توی گوشی، سرچ کردم و اون قسمتی ک یوسف پدرش رو میبینه رو دیدم. بعد داشتم توی برنامه ام چک میکردم ببینم کی زمان برای گریه کردن دارم.میدیدم انگاااااار هیچی. واقعا تخمیه شرایط. بله میخوام فحش بدم. وقتی فحش میدم حس تخلیه شدن دارم. حس میکنم شاید یکم، ی ذره اروم تر شدم. هیم. سمت کار خلاف جهتی در مقابل افکارم نمیرم. میدونم . ولی اینقدر هر کاری میکنی بازم تهش هیچیه ک حتی شک دارم. شک دارم ک آیا واقعا‌ نمیرم؟ نمیرم. بعد میدونید چطوریهمن واقعا دارم دچار مشکل اعتماد میشم.من آدمی هستم ک همیشه میگم‌اعتماد کن ولی مراقب هم باش.اینقدر این روزا دارم گرگ‌ میبینم ک واقعا ترسیدم. بزرگسالی اووووونقدر هم جالب نیست. واقعا نیست.سن جوانی و نوجوانی هم خوب نیست. ادم باید نهایت نوزاد باشه ک هیچی از زندگی متوجه نشه.هرزگاهی گریه‌ کنه یکی دیگه بیاد ناز نازیش کنه.ن‌اینکه الان من ی طرف رینگ باشم، زندگی ی طرف دیگه.آهای زندگی، گوش میدی بهم؟ تو قرار بود پشت منی، همراه من باشی، مراقبم باشی. نه‌اینکه توی تک تک لحظه های مقابل من باشی!من انتظارم از تو بیشتره. بیشتر بود شاید.دیگه انگار انتظاری از تو نیست🤡</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 23:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه خاطرات‌کلاس اولم</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%85-vw9hzee2gfpa</link>
                <description>بیاین برگ ریزون ترین چیز بلوبری رو نشونتون بدم😂😂😂😂😂دفترچهه خاطرات کلااااااس اولمممممممم. باورتون میشه؟!؟!؟!؟!؟! دفترچه خاطرات کلاس اولممممم‌همیشه داشتمش و مثلا هرزگاهی میخوندمش و ب خودم میخندیدم. امروز اینجوری شدم ک چرا برای شما نزارمششششش.کلی غلط املایی دارم و دوستان من کلاس اول بودم‌. مربوط ب سال ۹۰ هست این نوشته و دعوام نکنید‌.من کلاس اول بودم😂😭.تقریبا چندینننن روز پشت سر هم من خاطرات اون روز رو نوشتم و تاریخ زدم زیر هر روز.نمیدونم با چه عشقی اینکارو میکردم.بماند که حالا خود خریدن دفترچه اش هم ی ماجرا داشت. حالا اگه دوست داشتید براتون میگم‌.این خاطره برای تاریخ ۲۹ اردیبهشت سال ۹۰ بوده‌عکسشو میزارم و بعدش خودم پایینش متنشو باز مینویسم چون شاید خوندش سخت باشه😂امروز باز هم دندانم بیشتر لق بود، عصلن(اصلا) نمیتونس تم (نمیتونستم) هیچ (هیچی) بوخورم(بخورم) ولی به زور خوردم و مادرم گفت : عزیزم( مطمعنم نگفته عزیزم نمیدونم چرا نوشتم عزیزم😂😂😂😂😂) من می‌خواهم ب خانه ی داییت بروم من گفتم: نه مادر (اینجا احتمالا مامانم گفته چرا نه ولی من ننوشتم که مادرم گفته چرا نه فقط نوشتم چرا نه) چرا نه . آخه من تن ها (تنها) هستم و حدیث هم که درس دارد‌. مادر گقت(گفت) باشد.عاااااا🥺🥺🥺🥺😂😂😂😂ببینید این تازه خوبشه.ی سری صفحه هاش اینقدر املای کلمات رو عجیب نوشتم.یعنی کلمه رو ب زبون میتونستم بیارم ولی توی نوشتن چون دایره ی کلماتم کم بوده هر جوری ک فقط بتونم بخونم نوشتم.دلم برای خودم تنگ شد یهو. حس کردم یهو الان باید خودمو بغل کنم🥺.اگه دوست داشتید بقیه ی صفحه هارو هم میزارم‌.اصلا خاطره نوشتن ی چیزی هست ک من عاشقشم‌.‌من عاشق نوشتنم. امسال هم ی نوشته هایی دارم ک بزارید امسال تموم شه😂😂😂😂.توی دفتر مینویسم. چون دلم میخواد برای آیندگان بمونه.نکه بگم وای خیلی خاص مینویسم . نهولی ب هر حال منم بخشی از این‌گذشته هستم‌ و دوست دارم سهمی هر چند کوچولو داشته باشم.هیممینوسم چون شاید خوندش سخت باشه‌😂</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 15:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱ آبان ۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%DB%B1-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B4%DB%B0%DB%B4-zigsy8q7brwf</link>
                <description>ی چیزی بگممن ادم خیلی پر از اعتماد بنفس و عزت نفسی نیستم. حس میکنم هستماا ولی فقط توی دایره ی خودم.با ادما اروم حرف میزنم. همیشه مراقبم کسی اذیت نشه و خب با توجه ب نوشته های قبلیم میدونید ک چقدر توی تنهاییم عشق میکنم.توی دوران مدرسه ام، از خودم لذت نمیبردم.الان که به اون روزا فکر میکنم از خودم خیلی سوالا میپرسم. میپرسم چرا واقعا.اخیرا که باشگاهم رو عوض کردم و ورزش های گروهی رو هم امتحان کردم کمی شرایط بهتر شده. ادما ب من لبخند میزنن.‌اسمو صدا میزنن. کنجکاوی میکنن درباره ام. از چیزایی ک میتونم درباره اش صحبت کنم حرف میزنم.من خواهرزاده دارم.راستش همیشه میترسیدم. میترسیدم ک نکنه اون مثل من شه. با توجه ب اینکه من و مامانش تو ی خونه بزرگ شدیم. میترسیدم نکنه نتونه وقتی کسی سرش داد میزنه جوابشو بده، یا نتونه اونجوری ک باید از حقش دفاع کنه. نکنه کسی اذیتش کنه نکنه روزی توی دوره ی نوجوانی و روند بزرگ شدنش پیش بیاد ک از اون روز به بعد، یه ادم خیلی خیلی یهو بزرگ شه. زودتر از سنش دنیارو بفهمه.اما وقتی پیگیر شدم متوجه شدم اصلا اینطور نیست. محکم توی محیط خارج از خونه راه میره. شونه هاشو صاف میگیره. میخنده. حرف میزنه و نظر میده با اینکه گاهی بهش میگم توروخدا اول فکر کن😂.خوشحالم. خیلی نگرانی و غم برام بوجود میومد اگه میخواستم نگرانش باشم.به خواهرم‌افتخار میکنم. با اینکه خیلی با هم فرق داریم اون تونست این مسیر رو درست جلو ببره.توی باشگاه جدید ک میرم تونستم ی هم تمرینی پیدا کنم. وسط باشگاه یهو بلند میگه دختر صاف وایسا😂دختر بالا پایین بپر.خودش از اول تا آخر بلند بلند میخنده.خوبه خوبه خوبهچیزی ک‌این ماه تونستم یاد بگیرم میدونید چی بود؟ صبوری بود.نمیتونم بهش بگم صبر. البته کلمه ی درستش صبر هست. ولی توضیحش میشه اینکه ی شبه راه صد ساله رو نمیشه رفت.قبول کردم که باید اروم اروم جلو برم و قدم بردارم. اگه یهو بخوام از پله ی اول بپرسم روی وسطی برام مشکل بوجود میاد.ب شما هم همین پیشنهاد رو میدم.نوشته ی الانم رو دوست ندارم ولی میزارمش.راستی من تخته بلد شدم😔😂خیلیییی خوشحالم. اصلا بزارید اینو بگم.من خیلی دلم میخواست تخته یاد بگیرم تا بتونم با خواهرم بازی کنم.اون خیلی بلده اما ن ب من یاد میداد ن حاضر میشد باهام بازی کنه چون کم بلد بودم.خلاصه من نزدیک دو ماه هر روز تخته تمرین کردم و الان همبازی تخته ام گاهی وقتا بهم میگه حرفه ای بازی میکنم😂😂😂اصلا اون کلمه ی صبر مربوط ب تخته هم بود!همیشه هر کاری رو شروع میکنم از وقتی تخته و روند یاد گرفتنش رو جلو بردم، داعم ب خودم میگم تو از روز اول بلد نبودی، تو تمرین کردی و بلد شدی.اینجوری خیلی خیلی خیلیییی همه چیز برام ساده تر شده.تخته بازی ای عجیب هست. در عین اینکه ب شانس بستگی داره ولی میتونه بُردت وابسته ب شانس نداره. انتخاب های تو هستن ک تعیین میکنن. وقتی بُردت از روی شانس نبوده لذت تخته برات چندین برابر میشه.این روزا هر کاریو میخوام شروع کنم و اولش توش خوب نیستم ب خودم میگم تو روزها و حتی هفته های اول توی تخته افتضاح بودی و حالا اینقدر بهت حال میده و خفن بازی میکنی.از الان و بعد از مدت ها، شبتون بخیرررررررررر</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 17:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیشه ی سیب</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-hgt18zoyy08t</link>
                <description>منو یادتونه هنوز؟؟؟؟فعک نکنم. ولی خب😂این روزا عادی میگذره. نمیدونم. الان دارم اهنگ گندم گون چاووشی رو گوش میدم‌.اخیرا خیلی خیلی سوار مترو میشم. استفاده ازش راحته. توی ترافیک نیستی و زود و زود میاد. توی مترو قبلا که سوار میشدم سعی میکردم خودمو با گوشی سرگرم کنم و همیشه از اول تا آخر مسیر سرم پایین بود. یا نهایت چیزی ک میدیدم کفش های ادمای مختلف بود ک میومد داخل و میرفت. گاهی سرمو می‌آوردم بالا و مترو خالی بود. چند هفته ی اخیر بخاطر اینکه تمرکزم بهتر شه از گوشی توی مترو استفاده نمیکنم. شاید بگید  کتاب بخون. بهش فکر کردم اما خب دستم نگرفتم. شاید بعدا چنین کاری کنم. ولی به آدما نگاه میکنم. سرمو پایین نمیگیرم. کمرمو صاف میگیرم و به آدما نگاه میکنم. توی چهره اشون، چشم هاشون، انگار میخوام داستان هاشون رو بفهمم.اما اگه بخوام از عجیب ترین چیزی ک ت مترو این چند وقت دیدم بگم، باید بگم که، ساعت حدودا ۷ و نیم صبح اینا بود که سوار مترو شدم. من بنا به ایستگاهی ک قراره پیاده شم سعی میکنم جامو توی مترو انتخاب کنم اینجوری راحت تره. اون روز من سمت در وایسادم رو به همه. همه ی ادمای توی مترو رو میدیدم‌.چشمام افتاد رو ی نفر. یه اقا که اگه با ظاهری میخواستی سنش رو حدس بزنی میگفتی ۴۵؟ ۴۶؟ ولی اگه واقعا بهش نگاه میکردی میفهمیدی ک سنش نهایت ۳۲ باشه و گرد و خاک روزگار روش رو پوشونده. موهاش کم کم داشتن خاکستری میشدن ولی صورت جوونی داشت انگار. باید واقعا دقت میکردی تا بفهمی. چهارزانو کف زمین نشسته بود و ب دیوار مترو تکیه داده بود. ب هر ایستگاه ک نزدیک میشدیم اسم ایستگاه رو بلند میگفت. یه پیرهن چهارخونه ی قرمز پوشیده بود ب همراه ی شلوار طوسی‌.شاید باز بگید تا اینجا چیزی اونقدر عجیب نبوده.راستش عجیب نبود، شاعرانه و خوش وایب بود.با اینکه شاید فکر میکردید دیونه باشه و من فکر میکنم درگیر مشکلی بود. اما خب.توی دستاش ی ظرف داشت. از این ظرف های استوانه ای که در داره. توش یدونه سیب بود. باورتون میشه؟ یدونه سیب سرخ قرمز، قرمزِ قرمز‌. آبدار!توی اون ظرف فقط یدونه سیب قرمز خوشگل بود. سیب تازه بود و در ظرف بسته بود‌. ظرف رو محکم ب خودش تکیه داده بود و دستاش میلرزید. لرزش دستاش رو میخواست انگار کنترل کنه و باعث شده بود دستاش ب سمت هم حرکت کنه. بهش اونجوری نگاه نکردم ک اذیت شه. حواسم بود. فقط برام جالب بود. فکر کنم که داشت میرفت سرکار و اون سیب آذوقه اش بود. نمیدونم‌. حس خوبی بود. دیدن اینکه یکی داره تلاش میکنه. نمیدونم ولی انگار داشت واقعا برای ی تلاش میرفت. سیب توی دستش واقعا خوشگل بود.وایب عقب کشیدن از دنیارو نمیداد. هنوز قرمزی سیب جلوی چشمامه.یادمه بعدش ب ادمای دیگه هم توی مترو نگاه کردم. انگار همه خاکستری بودن. همه سرشون پایین و توی گوشی بود. گاهی برای چک کردن ایستگاه سرشون رو بالا میاوردن.ادما حواسشون پرته. حواسشون نیست.گذر عمر خیلی خیلی سریع تر از این حرفاست.میدونید چی میگم؟میخوام از حسم نسبت ب نوشتن هم بگم اما همینجا کار رو جمع میکنیم😂😂😂بااای باااایییی</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 21:22:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۳ شهریور ۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%DB%B2%DB%B3-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%DB%B4%DB%B0%DB%B4-fsrowsh89ncy</link>
                <description>مامان اصرار داره که باید ازدواج کرد. باید ازدواج کرد. باید ازدواج کرد.بعد وقتی این‌جمله رو هی ب من میگه همون لحظه با بابام دعواش میشه. چرا؟! سر چیزای کوچیک.نه مامان مقصره نه بابا. آدم مناسب هم نیستن.مامان یه شوهر ادبیاتی بهش میخورد‌. یکی که کتاب شعرش رو با خودش همه جا ببره، ب قصه های مامان گوش بده‌. آدم ساکت و ارومی باشه.بابا هم مقصر نیست خب. یه همسر خیلی هیجانی طور میخواست. یکی که وقتی بهش‌میگه بریم سفر فوری نگه نه. یا وقتی بابا خرید میکنه خیلی حساب کتاب نکنه که اینو نمیخوایم اونو نمیخوایم.بابا دوست داره چیزای جدید تست کنه.دوست داره وقتی از مسافرت میاد بابت چیزایی ک خریده تشکر کنی.دوست داره وقتی براش چایی میریزی اول قند کنار چایی رو آماده کنی.مامان دوست داره بابا به ماجراهایی ک تعریف میکنه گوش بده. دوست داره وقتی قهر میکنه بابا پیش قدم شده برای آشتی.اینا چیزایی هست که من یاد گرفتم، بلد شدم. و نه مامان بلد شده نه بابا.جمله ی هر روز مامان اینه که باید ازدواج‌‌کنی.‌انسان باید خانواده تشکیل بده.و من ب این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم مامان و در عین حال میخوام ازت فرار کنم. میخوام برم.نمیخوام بشم همسن تو و کوچیکتر چیزی که یه خانوم گاهی نیاز داره رو نداشته باشم.مامان میگه باید ازدواج کنی.دلیل هارو بهش میگم. میگم بهم گفتی بعد از اینکه ازدواج کردی دیگه زندگی‌نکردی. باهام قهر میکنه. دیگه باهام حرف نمیزنه. زیر لب میگه من اشتباه‌کردم چنین چیزی گفتم. بابات خیلی هم خوبه.میخندم. میگم مامان من از شما و بابا میخوام کتاب بنویسم. اسمشو هم میزارم بعد از ۱۶ سالگی دیگه زندگی نکردم.هیچکس این وسط گناه کار نیست.ولی من‌گناه دارم انگار.وقتی مامان اصرار میکنه که باید ازدواج کنی ب این فکر میکنم مگه‌چند سالمه. هنوز کلی چیز مونده ک میخوام تست‌کنم.از خانواده دیگه خوشم نمیاد.الکی‌گفتم. خانواده تنها دارایی من هست که سرش جونمم میدم ولی کاشکی خانواده رو دیگه از دور داشته باشم.دارم ب اینکه برم فکر میکنم. به مامان‌میگم، میخوام برم. دیگه نمیتونم بمونم. لبشو گاز‌‌ می‌گیره محکم و جوابمو نمیده.به این فکر میکنم ک اگه برم دلم براشون‌تنگ میشه؟اینجا کی مقصره. من؟مامان میگه به تو مربوط نیست . بابات و من هر رفتاری داریم چرا باید روی تو اثر بزاره.من‌ب این فکر میکنم که خب من باید محبت پدر و مادرم رو جلوم ببینم که ب این فکر‌کنم ک یعنی منم میخوام این جور محبتی داشته باشم؟محبتی دیدم بینشون؟ البته که هست. ب گفته های مامانم . ب دیده های من؟ فععععک نکنم.این روزا فقط ب این فکر میکنم که باید کار‌کنم‌کار‌کنم کار کنم‌کار کنم‌کار کنم کار کنم کنم.اونقدر کار میکنم ک گاهی حواسم از ساعت پرت‌میشه.میخوام خیلی کار کنم.مامان نمیدونه چیزای تو سر خیلی فرق داره.ر‌وند خطی داستان من جایی برای اینکه ادم دیگه ای رو درگیر خود ناسالمم کنم نیست.دکتر‌میگه باید ارتباطی باشه تا تجربه هایی داشته باشی.من‌ ته دلم اونقدر از خودم راضی نیستم که بخوام وارد چنین مسیر هایی شم.نمیدونم.حالم از ازدواج بهم میخورهحالم از اینکه با مامانم‌مجبورم بحث کنم بهم میخورهحالم از اینکه دوستشون دارم بهم میخوره.هیمشبتون بببببببخیررررررر</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 22:41:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵ شهریور ۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%DB%B5-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%DB%B4%DB%B0%DB%B4-ktawhext9owh</link>
                <description>میگفت نبات رو میزاره گوشه ی دهنش، سرشو میبره کنار شیر آب، آب خنک رو باز میکنه و دهنشو میگیره زیرش.آب خنک از کنار نبات رد میشه، چطوری میفهمیدیم؟ وقتی ک چشماشو میبست. انگار وسط بهشت کنار نهر عسل بود.انگار ی شربت شیرین تموم نشدنی داشت ک از مزه اش سیر نمیشد.سرشو ک می‌آورد بالا، اروم از ساعدش میکشید روی لباش و گوشه ی لباش.آب بخاطر کج بودن سرش زیر شیر ، مسیر گرفته بود و رفته بود کنار گوشش، از تار ب تار موهاش، کنار گردنش آب چکه میکرد.ولی چشماش هم رنگ نبات بود. می‌درخشید، برق میزد.اونقدر با لذت نباتی که شده بود آبنبات رو توی دهنش میچرخوند که هوس میکردی امتحان کنی.نبات توی دست عرق کرده ام یکم چسبناک شده بود.حواسم پرت خیسی موهاش بود و بدون توجه نبات رو گوشه ی دهنم جا دادم.سرمو بردم زیر شیر، اروم آب رو باز کردم، نمیدونم مزه ی لبای اون بود، یا واقعا دهنم مزه ی بهشت گرفته بود.آب خنک، شیرینی نبات، گرمای باغنمیدونمهیم. برای ادامه اش ایده ای ندارم. یعنی دارمااااا ولی حس میکنم اینجا قابل گفتن نیست😂. شما ادامه اش بدید. برام ادامه اش رو بنویسید. شاید خودمم ادامه اش رو توی سیو مسیج تلگرامم نوشتم.میدونید نوشته ام نه شروع خاصی داره و نه هدفی از شروع و نه برای پایانش فکر دارم.اما کلماتش قابل لمس هستند.میدونید چی میگم؟ شما میتونید لمسشون‌کنید. جدا از لمس میتونید مزه هارو توش متوجه بشید.بنظرم عده ی کمی هستن که میتونن کلمات رو طوری بنویسن که شما بتونید هر چی میخونید و جلوتر میرید،‌تصور و حس هم بکنید.حالا شما کاملش کنید. چند خط هم کافیه. حتی اشکال نداره اگه داستان شما ناقص بمونه. شاید یکی پیدا شه و ادامه اش رو کامل‌کنه‌زندگی همینه.همه چیز همیشه کامل نیستدلم براتون خیلی تنگ شده بود. چند روز اخیر چندباری سعی کردم بیام ولی دستام ب نوشتن نمی‌رفت. میرفت. ولی مغزم اجازه نمی‌داد حرفی بزنم.تا دیشب ک چند خط از نبات نوشتم.از طرفی هم اینقدر براتون چس ناله کرده بودم که اصلا روم نمیشد حرف بزنم😂😂😂😂😂😂.الان خوبم. بدون چس ناله هستم.چالش اخیر توی تلگرام رو دیدید؟! ک به chatgpt اکانت خودتون بگید شمارو رُست کنه. من انجامش دادم و واقعا غمگین شدم.حتی اخر حرفاش برگشت بهم گفت میخوای میخ آخر تابوتت رو هم بکوبم؟ گفتم duuudeeeeeeee داری با من چیکار میکنی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ولی بهش گفتم بکوب عزیزم. اشکالی نداره ک.دوستامم انجامش دادن یکی دوتاشون. یکی دو نفر دیگم گفتن میترسن انجامش بدن.گفتم بهشون ترس از چی؟ یکیشون فکر کرد کلا دارم سوال میپرسم از چی میترسید و برگشت گفت از مردن آدم های مورد علاقه ی زندگیم.خندیدم و بهش توضیح دادم منظورم روبعد یکم فکر کردم گفتم منم میترسم حرفم شاید احمقانه باشه اما بهش گفتم انگار ولی آدم‌هارو فریز میکنن، یعنی عده ای آدم هستن‌ک درخواست چنین کاری میکنن تا در آینده وقتی علم پیشرفت کرد زندشون کنن.وقتایی ک میترسم از مرگ عزیز هام ب این فکر میکنم. فکر میکنم ک تلاش های الانم برای همینه‌. ک اونقدر توانایی داشته باشم ک چنین کاری کنم.ولی خب انگار ته دل هممون میدونیم‌یکم مسخره هست.نمیدونم.راستی من متوجه شدم ک من برای دوستام آلارم هستم😂اینجورین ک من رو فلان ساعت بیدار کن، من باید تایمر بزارم روی گوشیم که یادم نره.توی تایمر گوشیم هی عنوان های فلانی رو بیدار کن، فلانی رو بیدار کن روی زمان‌های مختلف افتاده.خوشحالماخیرا خیلی خیلی خواب میبینم و انگار ب خواب معتاد شدم. بعضی وقتا میخوابم ک خواب ببینم.شاید بگید خب بلوبری تو زندگیت چی کار کردی عزیزم.باید بگم مسیر همچنان همونه و تنها فرقی ک کرده اینه ک تصمیم دارم تا یک سال آینده همین موقع، هر کاری ک دارم الان جلو میبرم رها نکنم. کار های اشتباهی نیستن صرفا نباید رها بشن.میخوام اصلا ولشون‌ نکنم و هر طوری ک هست انجامشون بدم.هر طووووووری ک هست.از این شاخه ب اون شاخه خسته ام کرده.انگار شدم آچار فرانسه. از هر چیزی ی چیزی میدونم و از هر چیزی انگار هیچی نمیدونم‌.این خوب نیست.خودمونو با برق هایی ک روزها و شب ها میره سازگار کردیم.ی چیز جالبی ک من فهمیدم و حس میکنم‌کمتر کسی خیلی دقت کرده باشه اینه ک روزایی ک ساعت ۱۱ برق میره، فرداش هم ساعت ۱۱ برق میرهیعنی دو روز پشت هم ۱۱ برق میره.حس میکنم دارم شرطی میشم😂😂وااااقعا دارم شرطی میشم😂😂😂😂😂😂دوتا فیلم قشنگ هم دیدم که باز میگم بهتون چیا بودن. بنظرم خیلی خیلی خییلی قشنگ بودن و احتمال میدم اصلا دیده باشینشون. من زیاد فیلمی نیستم و بیشتر سریال میبینم. سریال انگار همیشه هست و هیچوقت تموم نمیشه. من تاجایی ک بتونم قسمت های آخر سریال رو نمیبینم چون اینجوری وایب اینکه تموم شده رو ندارم. انگار همیشه اون سریال رو دارمش.خب دیگه همینهمیشه شب بخیر می‌گفتیم اما امروز روز بخیر داریم.امیدوارم ی روز به شدت خفن بسازیدحیحیحیحیحیحیحیحیح</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 09:25:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیج چیز واقعی نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%D9%87%DB%8C%D8%AC-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-pnfuael73pzs</link>
                <description>دیروز با مامان توی ایوون شوید هایی ک خشک کرده بود رو اسیاب؟ نمیدونم کلمه ی درستش همینه یا نه. آسیاب میکردیم.بوی شوید میخورد زیر بینیم. چوب های گاها تیز و سفت شده ی شوید مچ های دستم رو یکم زخمی کرد. نباید نفس های عمیق میکشیدم چون همه چیز اونجا سبز میشد و بهم می‌ریخت.اون لحظه توی گرمی زیاد، سعی میکردم سر خودمو گرم کنم.بوی شوید خیلی زیاد بود. هی تصور میکردم وقتی کارم تموم شد یه مقدار ماست و شوید با نون هایی مثل سنگک یا نون خشک های یزد باید خیلی بچسبه بهم‌.گاهی فکر میکنم ک کاشکی نون خامه ای بودم. نه؟ توی بیشتر اوقات زندگیم دلم میخواست نون خامه ای باشم.نمیدونم چرا. ی روز از یکی از دوستام پرسیدم اگه میتونستی یکیو انتخاب کنی که جای خودت رو باهاش عوض کنی، کیو انتخاب میکردی؟ گفت هیچکساما من شخصیتی رو هنوز توی سرم دارم.شما چی؟ اگه میتونستید جاتونو با یکی از اطرافیانتون عوض کنید، کیو انتخاب میکردید؟بچه تر که بودم، ابتدایی، اون موقع ها توی زمان ما ابعاد بدنی فرق داشت. شما الان یا کلاس ۴ ام ابتدایی رو میبینی خیلی ناز و کوچیکه یا وقتی وارد ی مدرسه ی ابتدایی میشی انگار همه کوچیکن. نمیدونم شایدم چون ما بزرگ شدیم. ولی زمان ما اگه تو مثلا کلاس ۴ ام یا ۵ ام بودی، واقعا ابعاد بدنی درخور و بزرگی داشتی. دخترای مدرسه ی ما هم توی اون سن همینجوری بودن، و همشون هم عقلا واقعا و واقعا محترم بودن.یادم نیست خودم اول بودم یا دوم، حتی شروع ماجرارو هم یادم نیست ولی یادمه ک یهو خیلی حیاط مدرسه خیلی شلوغ شد. یکی فوت کرد بخاطر اینکه غذا پریده بود توی گلوش‌. خیلی دوستاش گریه میکردن. بنظرم مرگ عادلانه ای نداشت. دیروز خیلی یهویی یادش افتادم. اسمت بهار بود. بهار من یادت افتادم دیروز. نمیدونم چرا.بهار من یادمه ک همه از مدرسه سوار اتوبوس شدن ک بیان برای خداحافظی از تو.نمیدونم چرا یادت افتادم ولی اصلا اتفاق جالبی برام نبود. گاهی فکر میکنم ک تو الان زیر فرسنگ‌ها خاکی. من خیلی وصلم ب گذشته‌. خیلی. امروز توی صحبت با دوستام خیلی حواسم بود که مثلا نگم فلانی رو یادته؟ فلان کارو یادته؟نمیدونم چرا اینقدر وصل شدم ب گذشتهحس خوبی ندارم.همه چیز خوابه. نه؟شوید ها تموم نمیشدن. از اون همه شوید کلا ۲۰ تا کاسه شوید اسیاب شده در اومد.دستامو وقتی شستم یه آب سبز رنگ از‌ انگشتام چکه کرد.شوید ها تموم شد، ی عالمه چوب شوید کف حیاط ریخته شده بود.ی روزی برمیگردم اینجا ک حالم خیلی خوب باشه. زندگیم طوری شده ک انگار هیچی واقعی نیست. خاطرات دارن مغزم رو خفه میکنن. من واقعی نیستم، اتفاقات واقعی نیست، زندگیِ حالم واقعی نیست و من شناورم روی خاطراتی که گذشته.ی روزی برمیگردم.</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 01:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین مشتی ک توی صورتم خورد و خواب ترسناکی که دیدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-ewhnwjxegy0t</link>
                <description>ساعت ۱ و ۳۵ دقیقه هست ک دارم اینو مینویسم. خوابم میاد یکم ولی نه اونقدر. بهتون گفتم چند روز پیش اولین مشت توی صورتم رو توی بوکس خوردم؟ فقط بالا لبم یکم باد کرده و جالب شده بود. شبش هم که اومدم بخوابم متوجه شدم شکمم خیلی درد میکنه ولی همچنان هیجان شدیدی رو حس میکردم. چند وقتی هست میرم بوکس و بهم خوش میگذره. یه ارشد داریم که دختر خیلی نازی هست اما یکم ترسناکه. ترسناک نیست‌. جدیده. نوع انسان جدیدی هست برام. بعضی وقتا که به هم‌نگاه می‌کنیم بهش حس محبت دارم. حالا اگه فردا نیاد برینه تو تعریفی ک ازش کردم.مربی میگه بوکس دزد همه ی ورزش هاست. راست هم میگه. ی مدت هم تکواندو میرفتم و حس میکنم چقدر دلتنگش هستم. یه دختر دیگه هست ک از نظر قد و هیکل تقریبا از همه بزرگ تره. یعنی دو سه برابر منه و خیلی هم خوشگله. و فهمیدم ایشون ۶ سال از من کوچیکتره :)))) اصلا باورم‌نمیشد.من قبلنا ی سری کارای بد کردم. کارای بد ک نکردم، ولی وقتی اون کار هارو انجام می‌دادم ب این فکر نکردم ک شاید کس دیگه ای هم آزار ببینه. اون موقع ها بیشترین و تنها فشار روی من بود. فکر نمیکردم ممکنه در آینده روی زندگی اطرافیانم تاثیر بزاره. هنوزم تاثیر نذاشته ولی کم کم داره خودشو نشون میده.‌یه آدم خیلی خیلی خیلی نزدیک ب من متوجه ی این جریانات شد. از اینکه اون جریانات رو فهمیده یک سال گذشته. گاهی وقتا دوست دارم برم ازش بپرسم چطوری کنار اومدی با کارایی من کردم. برای چی هنوز دوستم داری؟ بچه ها من وقتی اون مسیر رو پیش گرفتم خیلی خیلی بچه بودم. اون لحظه فکر میکردم کاری ک میکنم بهترین تصمیمی هست ک دارم میگیرم. آره. بعضی وقتا که میبینمش تا نوک زبونم میاد که بگم فلانی چرا اینقدر هنوز میتونی دوستم داشته باشی. چرا میتونی باهام مهربون باشی‌ . بخندی‌‌. چطوری ازش گذر کردی.مطمعنم ک جواب میده گذر نکردم ولی خب چطوری از تو ناراحت باشم. تو هم بخشی از وجودمون هستی.نمیدونم ک بتونم اینکه هنوز دوستم داره رو روزی جبران کنم یا نه. ولی مطمعنم ک همیشه همراهشم. همیشه پشتش میمونم.امشب کره ی آب شده هستم.دیشب یه خواب خیلی سم دیدم! خیلی خیلی خیلی سم.خواب دیدم ک برگشتم ب مدرسه ی ابتداییم( البته من همیشه خواب اونجارو میبینم و همیشه ی حس دارک و غروب جمعه ای نسبت بهش دارم.)اره خواب دیدم برگشتم ب مدرسه ی دوران ابتداییم با تعدادی از دوستای دوران راهنماییم.دوستای دوران راهنماییم هندی میرقصیدن با لباسای قرمز و صورتی . نمیدونم چی شد مدرسه تعطیل شد تصمیم گرفتیم بریم خونه( اون زمان مدرسه ی ابتدایی ما دوتا در داشت. ی در کاملا ب خیابون اصلی باز میشد و ی در هم ب یه کوچه ک از کوچه میرفتی بالاتر میخوردی ب خیابون اصلی) من کیفم رو برداشتم و تصمیم‌گرفتم از دری ک میخوره ب کوچه خارج شم. وسطای مسیرم ک تو حیاط مدرسه بودم ب سمت در خروجی به این فکر میکردم ک چرا اینکارو کردم و اگه از در اون یکی میرفتم خب راهم نزدیک تر بود‌. یکم ک رفتم بالاتر تصمیم گرفتم برم ی مغازه( توی کوچه ای ک از اون دری که از مدرسه خارج میشدی، ی مغازه ی کوچولو بود اون زمان ک مدرسه میرفتم. این مغازه توسط ی پیرمرد اداره می‌شد ک ب شدت بدجنس بود‌. ب شدت. بارها مامان ها پول میزاشتن روی میزش و یواشکی برمی‌داشت و می‌گفت نه شما پول نزاشتی)من رفتم دم در مغازه و اون لحظه انگار میدونستم ک این جریانات خوابه ولی ی طورایی واقعی بود. توی خواب داشتم فکر میکردم ک آیا هنوز اون پیرمرده زنده هست؟ یا نه. انگار مغزم میدونست ک بعد از خیلی خیلی سال برگشته ب اون کوچه. ی لحظه ی آقای خیلی پیر دیدم و حس کردم که وای یعنی هنوز زنده هست؟ دقت ک کردم ب چهره ی طرف متوجه شدم ک انگار پسرشه. یعنی مغزم توی خواب بهم گفت ایشون پسرشه. و داشت با یکی دیگه توی مغازه انگلیسی حرف میزد. ( اون زمان ک ما میرفتیم از اون مغازه خرید کنیم ی سری آلوچه داشت یا قره قورت که رنگ خالی بود. رنگ رنگ رنگ . رنگ قرمززززززز‌. ۵۰۰ تا تک تومنی میدادی و ۲ تا میگرفتی‌. دونه ای ۲۵۰ بود و ب شدت ترش و خوشمزه بود. من هنوزم دنبال اون نوع قره قورت میگردم) توی خوابم با همین فکر که خیلی وقته نخوردم داشتم توی مغازه ی طرف میگشتم تا پیداش کنم. هی نگاه میکردم پشت ویترین و بالاخره پیدا کردم و نشونش دادم ولی هر چقدر ب اقاعه میگفتم چی میخوام نمیفهمید‌. یهو گفت وایسا و ب خانوم رو صدا زد. بهش گفت من نمیفهمم این(منو میگفت) چی میگه بیا ببین چی میگه‌.خانومه لباسه سر تا پا سفید پوشیده بود و ی چاقو دستش بود ‌. ی لحظه کلمه ی murder دقیقا همین کلمه توی سرم اکو شد. این کلمه ب معنی قتل هست. من یهو سرم رو برگردوندم سمت ویترین و دیدم پر از خونه. یهو همه جا، کلمه کوچه ساکت شد. همه ی آدمای توی اون مغازه و اون خانوم سرتاپا سفید و آدمای توی کوچه ب من‌نگاه می‌کردن. انگار منتظر بودن ک ببینن من چه واکنشی نشون میدم‌. منم واقعا ترسیده بودم. داشتم فکر میکردم ک خب خریدم رو انجام بدم برم ولی ترسیدم که نکنه اینا فهمیده باشن ک من فهمیدم یکیو کشتن. تو خواب مغزم بهم‌میگفت نباید بهشون کارت بدی چون اسمت رو از روی کارت عابر بانک میخونن. توی کوچه چشمام رو چرخوندم ی خانوم دیدم، بلند بلند میگفتم مامان و ب سمتش میرفتم‌. ب مغازه داره گفتم وایسا میخوام پول بگیرم از مامانم و برات بیارم. ب سمت خانومه ک میرفتم خانومه ازم با چشماش خواهش میکرد ک سمتش نیام. انگار ازم میخواست ک ازش دور شم . نمیدونم چرا. یواش بهم گفت ک من پول ندارم.منم یهو نمیدونم چی شد تصمیم گرفتم با عجله ب سمت بیرون از کوچه بدوام. ب سمت بیرون کوچه ک دویدم کوچه ای که باید ازش خارج میشدی و ب خیابون میخورد یهو تصمیم گرفت با خروج ازش تبدیل به یه دالان بشه. ی دالان تاریک.بقیه ی خوابم تکراری بود و دقت کنید ک این خواب رو دیشب دیدم و مشت توی صورتم رو هفته ی پیش خوردم. ربط ندارن بهم 😂.اینقدر این قسمت خوابم ترسناک بود و همون لحظه ک بیدار شدم اینقدر درونم حس ترس بود که فوری خوابم رو ریکورد کردم. هنوز دارم میلرزم با فکر کردن بهش.این متن رو ک نوشتم باز انگار ب خوابم فکر کردم‌.وضوح کلمه ی murder اینقدر برام عمیق و زیاد بود که موهای تنم سیخ میشن.اینکه انگار همه ی توی اون خواب  منتظر ی واکنش از من بودن نسبت ب اون قتل‌.مغزم الان داره بهم میگه اگه کارت میدادی بهشون ک پول رو از روی کارت کم کنن، باعث می‌شد ک واقعا کشته بشی. ک واقعا توی دنیای واقعی کشته بشی‌.انگار اونا اسم من رو نمیدونستن و دنبال اسم من بودن.اینکه چرا اون خانومه داشت با چشماش ازم خواهش میکرد ک سمتش نرم.از کل خانومه یه رنگ قهوه ای لباساش و چشم هایی ک نگران بودن و از دور ک نزدیکش میشدم این‌طوری بود ک نزدیکم نیا. ازم دور شو.مشکل کجاست؟ چرا اینقدر یه خواب منو بهم ریخته.  برای چی انگار آدم های توی خوابم منو ب عمد برده بودن اونجا.نمیفهمم.. نمیفهمم..هیم.میخوام برم بخوابم.خوب بخوابید بچه ها. خیلی خیلی خوبدوستتون دارم❤️</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 02:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۳ تیر ۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%DB%B2%DB%B3-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%DB%B4%DB%B0%DB%B4-sgvjhlclk8vp</link>
                <description>دلم براتون تنگ شده بود.نه اینکه نخوام حرف بزنمااا، حرف بیشتر اوقات هست. حرفی که لایق نوشتن باشه کمه.حرفی که کاغذش مچاله نشه،‌کمه.چند روزی هست سرما خوردم. نمیدونم اسمش سرماخوردگی میشه یا نه. توی هوای فاکینگ ۴۰ درجه، توی این‌گرما.مامانم میگه از شدت گرمای زیاد مریض شدی. نفس هام سخته و مجاری تنفسیم درد میکنه‌.دوتا آمپول هم زدم. آمپول زدن نکه بگم ازش میترسم‌‌.‌نمیترسم. از آمپول های دندون پزشکی چرا دروغ میترسم 😂😂😂ب طوری ک ی مدت ک چندبار باید میرفتم دندون پزشکی دکتر برگشت گفت باز این اومد کولی بازی در بیاره.ولی خب دست من نیست و واکنش بدنمه.اره مریضم و سرم سنگینه ولی سعی میکنم سرپا باشم.این چند روز هم مثل همیشه در تلاش برای زندگی بودیم.میدونید دو روز گذشته چی شد؟ اول از همه امروز داشتم ب این فکر میکردم که چقدر خوبه ک من حتی اگه ارتباط هایی داشتم ک الان قطع شدن، عوضش اون ارتباط ها توی زمان خودشون بهترین بودن. اون ارتباط ها با ادم های سالمی بودن حتی اگه اون زمان ناسالم و تاکسیک جریانات من بودم. باعث شدن خیلی چیزا یاد بگیرم. باعث شدن الان اگه جایی ازم حال و احوالشون پرسیده میشه افتخار داشته باشم ک از پیشرفت هاشون بگم.برام واقعا قابل تقدیره و لذت میبرم.‌حالا دو روز گذشته؟ نمیشه زیاد از جزئیات گفت ولی فان ترین بخش این دو روز این بوده ک ی دوست قدیمی زنگ زد ب من و گفت که اره بلوبری، تو خیلی بدون فکر رفتار و کاراتو انجام میدی.من رو میگید؟؟؟ قیافه ام دیدنی بود😂😂😂😂😂😂😂 اینطوری بودم ک عزیزم اگه بدون فکر بود ک الان چاقویی ک توی قلبت این مدت باید فرو میکردم رو دستم گرفته بودم اینقدر ک تو منو حرص دادی‌.ب جاش ازش متوجه شدم  ک تراپی میره گفتم کاااااملا مشخصه.😂😂😂😂چند جلسه رفتی؟ گفت ۱۰ جلسه و خب فکر میکردم نهایت بگه ۲ یا ۳ جلسه.چون رفتاری ک من میدیدم مربوط ب همون ۲ یا ۳ جلسه بود . نه ۱۰ جلسه.اگه ۱۰ جلسه داری میری تراپی، و هنوز داری ب این فکر میکنی ک رفتارای من بدون فکرن، و بعد از شاید ۳ ماه زنگ زدی اینو بگی، تبریک میگم‌‌. تراپی رو ادامه بده.بهش گفتم اون زمانی ک من خیلی سعی میکردم ک منطقی جلو برم و باعث آزار کسی نشم حتی بیشتر خودم اذیت میشدم و شماها براتون مهم نبود. حالا که من سرم اینقدر شلوغه ک نرسم ب خیلی چیزا فکر کنم و یا تو الویت نیستن، برام دکتر شدید؟!خندید.اینارو ک براتون مینویسم هنوزم نمیدونم آیا جدی بدون فکر؟ قبول دارم ک بدون فکر شاید خیلی کارا بکنم ولی ی اگه کاری از من بدون فکر بوده ب تنها و تنها کسی ک ضرر زده خودم بودم ن کس دیگه ای.چند روزه همه بهم میگن بد اخلاق. ن اعضای خانواده یا دوستانمدقت کنیدنه اعضای خانواده و دوستان ‌.افرادی بهم میگن بد اخلاق ک من صرفا وقت و اعصاب نداشتم ک به اینکه چرا دوست دختر یا دوست پسرشون دوستشون نداره گوش بدم.خوشحالم ک این مدت بهم گفتن بد اخلاق😂😂😂😂😂😂😂واقعا خوشحالم.این نوشته هم واقعا لایق انتشار نیست. تماما چرت و پرت نوشته شده و فقط باعث شده من حس خالی بودن بکنم.ی چیز دیگم بوده‌. من باید ی مشکل رو حل میکردم و هنوزم نکردم ولی اومدم امروز خودمو انداختم وسط ک دیگه نکشم کنار و حلش کنم.سرم اینقدر سنگین هست ک داره میافته.ی بازی جالب کردیم امشب با یکی. قرار شد هر کس ی دارک ساید از خودش و زندگیش بگه ولی جایی پخشش نکنیم. و خب منم‌‌نمیگم.😂😂😂😂😂بچه ها شما تاحالا بازی هایی مثل دخمه ی مردگان بازی کردید؟؟؟ یا سریال بیگ بنگ تئوری رو دیدید؟ ک توش بازی اژدها و سیاهچاله میکنن؟این بازی خیلی باحاله. بار اولی ک خریدمش اینقدر خوشم نیومد ک تا یک سال دست نخورده باقی موند‌. ی روز خیلی حوصلمون سر رفته بود ک آوردیم بازی کنیم و یهو ب خودمون اومدیم دیدیم یک ساعت و نیمه ک داریم بازی می‌کنیم. واقعا این جور بازیا خیلی خوشگلن. منتظرم یکم جو بازی یادم بره تا دوباره بازیش کنیم.بدی این بازی ها اینه که ی بار بیشتر نمیشه بازی کرد چون خب بازی لو میره.دلم صبحونه ی بیرون از خونه میخواد ولی موجودی کارتم میگه باید منو نگه داری برای شرایط ضروری. و املت شاپوری الان ضروری نیست😭.از موجودی کارتم میپرسم حتی املت اسفناج؟ و اونم ایده اش همینه.از خودم همیشه میپرسم خیلی از کار هارو انجام ندادی چون ترسیدی ک نشه و اون اخرین فکری ک توی سرت فکر میکردی ک نه این دیگه میشه، از بین بره و تو بمونی ک هیچ فکری‌. هیچ ایده ای. اما خب زندگی اینطور نیست و باید انجامش داد.میخوام برم بخوابم. سرم خیلی خیلی درد میکنه.گاهی با خودم فکر میکنم خدایی هست؟ اگه هست بابت انسانی که الان هستم ازت ممنونم. خیلی انسان خسته و بگایی هستم ولی اگه مسیری ک میومدم رو نمیومدم اینی ک الان هستم نبودم‌.اگرم خدایی نیست ک‌ خب نمیدونم😂😂😂😂 هر کس منو آفریدی اگه بدون هدف بوده بدون خیلی بدی.شاید اینو منتشر نکنم :) نمیدونمخیلی زشت نوشتم.هیمشبتون بخیربوس</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 00:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی باکِ احمق</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%90-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-z8p5xbcfgtnf</link>
                <description>شجاع بی مبالات، بی باکِ احمقکسی که بدون فکر و تأمل و عاقبت اندیشی دست به کار خطرناکی می زنداینو حمید گفته. حمید کیه؟ نمیشناسمش‌. توی سایت های لغتنامه معنی لغت کله خر رو نوشته بود.بی باک احمق!انگار دارم زندگی رو بالا میارم. زندگی؟! بله. این روزها زندگیست. ولی چیو بالا میارم؟ استرس رو؟ نمیدونم. حسودی میکنم؟ اره. ب کسایی که دارن بدون فکر و استرس های خاصی زندگی میکنن حسودی میکنم. تنهایی شطرنج بازی میکنم و سعی میکنم خودم، خودم رو شکست بدم. روزها پشت میز با خودکار بیک توی دستم، کنار تیکه کاغذهای دورم، دوز بازی میکنم. باید سعی کنم خودم، خودم رو شکست بدم.گاهی دوست دارم جلوی مامان بزنم زیر گریه. بگم مامان بیا مشکلاتم رو حل کن. بیا مثل بچگی هام، از دستم بگیر چایی رو، بگو من شیرینش میکنم تو برو بشین. ی روزایی دنبال وقت هستم که برم ی گوشه و گریه کنم. اولش که گریه میکنی با تمام وجود کل اون حسی رو که جمع کردی در طول روز، میریزی بیرون.یه دقیقه ک میگذره میبینی گریه جواب هیچی نیست. اشکاتو پاک میکنی و پا میشی. روز از نو، روزی از نو.روزا سرمو میگیرم ب سمت آسمون و گاهی میگم اگه خدایی هست، من درسهام رو گرفتم. بلد شدم دیگه. واقعا بلد شدم. بیا و همه چیو خودت درست کن. مگه نمیگی تو تلاش کن نتیجه میبینی. داداش😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂.حس میکنم نقش من داره توی این دنیا تموم میشه و بخاطر همین دیگه هیچی جلو نمیره. هیچی.میخوام برای خواهرم گریه کنم و بگم ببین. تو بردی. من دیونه ام. بیا تو کمک کن ولی خب اون چیکار میتونه بکنه.برای کی گریه کنم، برای هیچکس.  برای عسل گریه میکنمعسل عروسک بچگی هام هست. ی خرس قهوه ای و زرد. بهش میگم عسل چون فکر میکنم خرس ها عسل دوست دارن. عسل چسب چشمهاش شُل شده. تیکه ی نمد کوچولویی روی لبش داره. انگار همیشه میخنده. ی روزایی ک بالشت دور و برم نیست عسل رو میزارم زیر سرم.روزایی ک از خونه میرم بیرون از مامانم میخوام چون توی خونه نیستم تو اتاقم نره. گاهی وقتا حواسم نیست و چیزایی ک دلم نمیخواد کسی ببینه رو روی میز روی کتابخونه میزارم.ی روز رفتم توی اتاق، دیدم عسل نیست. مامان میخواسته لیوان های تو اتاق رو برداره، عسل رو برداشته ک بندازه دور. از عسل خوشش نمیاد. دلیلش هم این بود ک گفتم ی روز یهویی از خواب میپری، عسل رو میبینی و میترسی.عسل ترسناک نیست‌. عسل فقط داره پیر میشه.این روزها گاهی یادم میاد باید کمرم رو صاف بگیرم. وقتی شونه هام رو میدم بالا میفهمم چقدر خمیده بودم. خمیده از چی؟انگار دارم زندگی رو بالا میارم. زندگی؟ بله. این روز ها زندگیست.شب ها ک میخوابم خواب های طولانی و تکراری ای میبینم. خواب تموم ترس هام رو میبینم. خواب تموم فکر هایی ک سعی کردم ازشون ناراحت نشم. همیشه خواب خیابون کنار مترو رو میبینم. مترویی ک گمش کردم. چندتا خیابون رو پیاده رفتم چون نمیدونستم باید با اون مترو برگردم.خواب همون رو میبینم. از کنارش رد میشم. مغازه های خالی، بزرگ. گرمای اون مسیر رو توی خواب حس میکنم.خورشید خوبه. گرمه. خورشید. ی روزایی زیر آفتاب وایمیستم.  خورشید رو دوست دارم. وقتی ب ساق دستام میخوره حس میکنم توی بدنم جشن گرفته میشه. ولی مامانم دستمو میکشه و میگه چرا زیر آفتاب وایسادی. حالت بد میشه. بیا توی سایه.انگار دارم زندگی رو بالا میارم. زندگی؟ بله. این روز ها زندگیست.</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 12:53:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرادرس</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B3-iwd72qcpxhow</link>
                <description>بچه ها، سایت فرادرس تخفیف صد درصدی گذاشته با کد IRAN رو یه محصول سبد خرید البته. بماند که باقی محصولات هم آف شدیدی خوردن. چیزای خیلی زیاد و مختلفی هم دارن.اگه مدت هاست دنبال ی سری دوره ها هستید و بخاطر هزینه اش فعلا تو برنامه اتون قرارش ندادید الان میتونید تستش کنید.</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 11:45:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۶ تیر ۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%DB%B1%DB%B6-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%DB%B4%DB%B0%DB%B4-jckegjgwfwwy</link>
                <description>ابراز علاقه ی بچه ها خیلی ملسه. خیلی. مثلا نمیان بگن‌دوستت دارن ولی توی بازی کردن بهت خیلی خیلی توجه میکنن‌. بُردن تو توی اون بازی خیلی خوشحال ترشون میکنه حتی تا بردن خودشون‌. کارت های خوبی بازی رو سعی میکنن ب دست تو برسونن. اصلا خیلی جالبه. نیست؟</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 00:11:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۴تیر ۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%DB%B1%DB%B4%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%DB%B4%DB%B0%DB%B4-lsd6ae2dflzx</link>
                <description>اینقدر حوصلم سر رفته ک دارم فکر میکنم به یکی پول بدم بیاد با هم حرف بزنیم.البته اینکارو نمیکنم چون حوصله ی این نوع ارتباط هارو ندارم. نهایت دیگه میرم فیلم و سریال میبینم.داشتم ب این فکر میکردم ک دین چقدر چیز عجیبی هست. نیست؟!مثلا بخوام از اول براتون باز کنم باید بگم عادت خیلی چیز مهمیه. انسانی که عادت هایی داشته باشه، حتی عادت های بد، از انسانی که هیچ عادتی نداره بهتره.میدونید چی میگم؟!تو وقتی عادت داشته باشی ب سختی میتونی ی سری کارا رو انجام بدی یا ندی.تو وقتی عادت داشته باشی اگه ی روزی ی اتفاقی بد بیافته برات، میتونی بهتر و سریع ب زندگی برگردی. عادت ها میتونن پایه و اساس خیلی چیزا باشن. خیلی.تو عادت هارو بدون فکر انجام میدی. بهشون تعهد داری.حالا شاید بگید بلوبری عادت چ ربطی ب دین داره.مطمعنم خودتون ربطشو فهمیدید و چنین سوالی نپرسیدید. از خودم میپرسم چقدر باید ی فکر  بزرگ باشه ک بتونه دین پدید بیاره و با خودش بگه خب همینجوری ک نمیشه .باید ی کاری بکنم ک دین بشه ریشه ب وجود اون آدمپس چیکار میکنم؟ میام عادت هایی رو میزارم براشمثلا مثلا برای دین اسلام، نماز بخون سه بار در روز.دعا کن هر روز شکر خدارو بگو.برای نماز خوندن چنین ترتیبی رو رعایت کنروزه بگیر.و خیلییییییی چیزای دیگهجالبه، نیست؟!اصلا وقتی فکر میکنم یکی بوده ک اینقدر آگاهی داشتی ب این مسائل اونم توی اون برهه ی زمانی برگام میریزه. بعد مثلا تو ی سری کار هارو بد میدونی چون توی دینت بده. میدونید چی میگم؟ اون کار شاید توی دین تو بد باشه ولی تو یک دین دیگه اوکی باشه.تکنولوجیا !از آدمایی ک اعتقاد های خیلی خیلی خیلی محکمی دارن میترسم. ترسناکه . اینکه تونستی اینقدر قانع بشی برای من هیجان‌انگیزه. برای من خیلی سوالا پیش میاد توی این مسائل ک گاهی حل میشن و نمیشن.یادتونه چند وقت پیش ی پست گذاشتم عنوانش این بود فکر کنم که تو پست‌آخرین خط از خاطرات تو توی مغز منه؟امروز زیر ی پست تلگرام داشتم کامنت میزاشتم و خیلی یهویی دیدم کامنت اون دو سه تا کامنت از من بالاتره.با خودم فکر میکردم آدمی ک ی تایمی اینقدر بهم نزدیک بودیم حالا تنها ارتباطمون شده چند خط کامنت فاصلهخیلی خیلی خوابم میاد. شبتون بخیر چون هیچکس نباید بدون شب بخیر بخوابه♡</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 00:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13تیر 404. بیاین بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/13%D8%AA%DB%8C%D8%B1-404-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-nhhmugqo2wuo</link>
                <description>بیاین یه بازی کنیم. ی سری عکس میزارم و سعی میکنم اون ماجرا و وایبی ک از هر کدوم از عکسا میگیرم رو توضیح بدم توی چند خط . شما هم میتونید نظر بدید یا بگید نه من فکر میکنم سرگذشت این عکس اینه‌حیحیحیححییححییدخترک دردی حس نمیکرد. شاید در دیدار اول فکر میکردی مرده است، نمی‌دانستی تاپ تاپ درونش صدای قلبش است، یا نوای گذر زمان ساعت ایستاده. زمان ایستاد بود اما حرکت می‌کرد. دردی حس نمیکرد. چشم هایش یواش یواش تکان میخورد. کسی چ میدانست. شاید دخترک زمان را در دلش دفن کرده بود. لحظه ای که هرگز نگذشته بود. شاید در آن لحظه کسی قول ماندن داده بود، شاید خاطره ای، شاید تولد نوزادی. کسی چه میدانست.سینه ی عصرانه را روی دست می‌برد. آرام و بی شتاب. مثل هر روز.چشم هایت را روی سینی حرکت میدهی. فنجان های چای را نمیبینی‌. کیک های لیمویی دوشنبه هارا نمیبینی.سر مردی را میبینی که زمانی شوهرش نام داشت.چشم های نیمه باز سر خبر از جمله های نا تمام میداد.موهای زن جلوی دیدش را گرفته بود. دست های ظرفیش تار مویی را پشت گوشش تاب می‌دهد.نگاهش و لب های بی حالتش نه از پیروزی بود و نه از نفرت و ترس‌. نگاهش مزه ی رهایی میداد. شاید کیک لیمویی امروز نگاه های زن بود.سینی روی میز عصرانه خود نمایی میکرد. زیر لب زمزمه کرد&quot; این، سهم من از عدالت بود&quot; راستش نسبت ب این دیدگاه شک دارم‌. زن زیباست و آسیب ندیده ولی وایب دیگه ای توی سرم نمياد .گلوله ها در دل خاک و گاهی دل انسان ها فرو می‌رفتند.فریاد ها در خون و دود گم میشد.کدام سرباز آخر می‌داند که شاید این گلوله ای که شلیک می‌کند گلوله ی آخرش باشد؟گرمی دست های سفتی را روی شانه اش حس میکرد. سنگینی سایه ی سیاه.اسلحه روی دست های خونی اش سر میخورد.شلیک میکرد.صدایی آرام در گوشش زمزمه میکرد ادامه بده، فقط چند ثانیه دیگه زنده ای.راستش انگار توی این بازی خوب نیستم ولی بهم داره خوش میگذره.بازم انجامش میدم اگه عکس های بهتری بیاد زیر دستم.هیم</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 18:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رضایا؟ تهی؟ تتلو؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%AA%D9%84%D9%88-fitha3hx2heh</link>
                <description>۶ یا ۷ سالم بود، دقیقا یادم نیست. توی کامپیوتر آهنگ های جالبی پیدا می‌شد. مثلا ی چیزی که هنوز و هنوز من بشه گوشش میدم آهنگ چه لاک خوش رنگی چه آرایشی داری آرمین 2afmهست. با اون عینک جالبش توی ویدیو، جلوتر ک بری میرسی ب آهنگ های تتلو. مثلا ی آهنگ داشت با طعمه توش میگفت، بهت میگم نرو بار بیستمه، یه روز پشیمون میشی که دیگه نیست طعمه، کاشکی بهم میگفتی چی میشه آخر قصمون، ک ی روزی ممکنه فراموش کنی اسممو، بهم میگی برو ولی جلوم راه بسته شده، وقتی وجودم ب وجود تو وابسته شده ببین؛ طعمه دلشو نسپرده پیشت که بزاری بری دچار افسردگی شده‌. میتونم تا ابد اینو بخونم و بنویسم😂نمیدونم چرا ولی قشنگن. ن فقط تتلو و طعمه. مثلا ی گروه بودن. رضایا، آرمین، تهی، تتلو و حتی کامیار.بعد ی آهنگ خیلی جالب آرمین و رضایا داشتن توش میخوندن کروات زدم تا خوشت بیاد همه میگن کروات بهم میاد. نازی نازی بهم بگو کراوات چه رنگیش بهم میاد.یا آهنگ کاسه کوزتو جمع کن برو از این خونه امشب، کاسه کوزتو جمع کن برو که ب خون تو تشنم😂😂😂 خیلی جااالبنننننمن هنوز ویدیو هاشو توی کامپیوتر قدیمیمون دارم. ی روزایی ب عشق اینکه بشینم اینارو ببینم و بعدش کراش ماشینی بازی کنم می‌گذشت.نمیدونم شما هم یادتونه یا نه حتی علیشمس و اشکین 0098 داشتیم ی موقعی.یادم نیست کی فهمیدم 098 کد ایرانه😂😂😂.بعد ی آهنگ‌داشتن توش میگفتن قر بده آی قلقلی، قر بده آی قلقلی.گرد و تپل و نازی با دل من نکن بازیخیلی زبون درازی چرا با من نمیسازیبعد میگفتن اون موقع ها که علیشمس همون علی شمس هستش. فامیلیش شمسهاین آهنگ هارو من خیلی وقته گوش ندادم ولی انگار توی حافظه ی بلند مدتم هک شدن.برام خیلی خاصن. انگار منو وصل میکنن ب کودکیم.شاید دیگه اون تایپ موسیقی ای نباشه که عمدتا توی گوشی من پیدا میشه ولی اون تایپ موسیقی هست ک من وقتی حالم خیلی خیلی خوبه گوشش میدم.شاید خیلی وقته گوش ندادم. هیم. انگار برام ی معنای دیگه دارن.بهم نخندید‌. این آهنگ ها فرق دارن.بعد یادمه همون موقع ها ی موزیک ویدیو توی کامپیوتر پیدا کرده بودم از آهنگ های جنیفر لوپز بود. با جنیفر و نوع پوشش ک آشنا هستید دیگه؟ و من داشتم اینو میدیدم یهو مامانم از پشت ظاهر شد. اصلا نمیدونید. مثل تام ک رنگش سفید میشد، رنگم ریخت😂😂😂😂.چقدر ترسیدم اون روز. البته ک دعوا هم شدم. ولی خب بچه بودم ۷ سالم بود.ی آهنگ دیگه هم بود از اشوانمیگفتاخ که دیگه دلم میگه، تموم دنیای منی. ستاره های آسمونو واسه تو میارم زمین.بعد یادمه توی مدرسه این شعر رو میخوندم. ابتدایی بودم‌. کلاس دوم فکر کنم. بعد با دوستم دستای همو می‌گرفتیم و چرخ میزدیم و میخوندیم.دوستم سرش خورد توی دیوار😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂 وای که چقدر اینا ادایی بودن. قبول دارم ک سرش درد گرفت و با اینکه تقصیر من نبود معذرت خواستم. ولی هی چسی میومد ک نه تو سر منو زدی ب دیوار اسمتو از روی کار دستی حذف میکنم.بعد همین دوستم توی کلاس پنجم زد توی کمر یکی یکی از بچه های کلاس و اون کمرش درد گرفت. منم کنارش وایساده بودم. مثل فیلما معلم پرسید کار کی بود و اون منو نشون داد😂😂😂😂😂حالا کسی کاریم نداشت ولی مثل فیلما ها بودنش جالب بود. من هی میومدم توضیح بدم ک من نبودم و هی فرصت حرف زدن بهم داده نمیشد.چند روز پیش داشتم با یکی صحبت میکردم و بهش توضیح میدادم ک من خیلی غرق توی خاطراتم. خیلی وصلم ب گذشته‌. با اینکه کاری به گذشته ندارم اما انگار مغزم اونجا مونده‌. انگار با فکر کردن ب گذشته خوشحال میشم و بخاطر همین هی تکرارش میکنه مغزم. از این اتفاق خوشم نمیاد. منو یاد روز آخر مدرسه و راه روی تاریک میندازه.خوشم نمیاد.شما بگید چیکار کنم که از این فضا خارج شم.امروز برای خودم چیپس خردل و عسل خریدم. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشمزه هست و بله. دقیقا مزه ی همونی رو میده ک فکر می‌کنید.یام یام</description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 23:57:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توی کُما هستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Blueili/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%8F%D9%85%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-j2ynti0aaxcd</link>
                <description>بچه ها، شما هم حس میکنید توی کُما هستید؟من حس میکنم توی کُما هستم. نمیدونم چرا. خیلی جدی وقتی مثلا ب زندگی ب اتفاقات، ب روند جلو رفتن همه چیز، ب خودم توی آینه نگاه میکنم یه ترس سراسر وجودم رو میگیره. حس میکنم من توی کُما هستم. حس میکنم هیچی واقعی نیست. با خودم میگم نکنه چند سال پیش زمان کرونا یا حتی وقتی ی باری از خیابون رد میشدم یه اتفاق برام افتاده و من هنوز توی خوابم. تنها توجیح منطقی ای که برای بلوبری الان میتونم داشته باشم اینه. شما هم حس میکنید خوابید؟ از خودم میپرسم یعنی امکان داره یه روز یهو از این خواب بیدار شم؟ نمیدونم. شماها چی؟ شماها هم حس میکنید توی کما هستید؟ حس میکنید چیزی واقعی نیست؟ </description>
                <category>بلوبِری</category>
                <author>بلوبِری</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 11:55:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>