<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bright</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Bright</link>
        <description>:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:52:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4919/avatar/MImESt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bright</title>
            <link>https://virgool.io/@Bright</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اخطار به متصدیان پرواز : از عملیات دستی استفاده کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Bright/%D8%A7%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-mtskznwla4j5</link>
                <description> متن پیش رو خلاصه ای از چند فصل ابتدایی کتاب قفس شیشه ای، اثر نیکلاس کار است. موضوع اصلی این کتاب ترس همیشگی انسان از آینده ی تکنولوژی و اثرات مثبت و منفی پیشرفت تکنولوژی در زندگی روزمره انسانهاست.( البته به ترس و اثرات منفی بیشتر پرداخته شده است تا اثرات مثبت آن؛ اما بهرحال سعی شده هر دو دیدگاه را مورد بررسی قراردهد. )داستان از جایی شروع می شود که در سال 2013، اداره هوانوردی ملی آمریکا اعلامیه ای را منتشر می کند. جمله بندی متن مرموز بود : &quot; مطابق با این هشدار ایمنی، به متصدیان پرواز توصیه می شود در شرایط مقتضی، از عملیات پرواز بصورت دستی استفاده کنند! &quot;قضیه از این قرار بود که اداره هوانوردی براساس شواهد بدست آمده از پروازها و سقوط ها در سالهای اخیر، به این نتیجه رسیده بود که خلبانان بیش از حد به سیستم خودپرواز (auto pilot) و دیگر سیستم های کامپیوتری وابسته شده اند. به همین علت هشدار داده بود که استفاده بیش از اندازه از auto pilot میتواند به کاهش توانایی خلبان برای خارج کردن هوپیما از شرایط نامطلوب و خطرناک شود.ترس موجود، دقیقا همین است...ترس از دست دادن توانمندی های انسان به علت سپردن کارها به آفریده های انسانی.در اوایل انقلاب صنعتی، نصب ماشین های کارخانه ای جدید باعث بیکاری تعداد زیادی از کارگران شد و بسیاری از آنهایی هم که بر سرکار خود باقی ماندند، کارشان با وظیفه کسل کننده ی کشیدن اهرم ها و فشردن پدال های پایی جایگزین شد. همین، باعث شد تا در نواحی مختلف بریتانیا در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم میلادی، کارگران برای دفاع از کار خود، دست به جنبش بزنند. جنبشی که نام &quot;ماشین شکنی&quot; برخود گرفت. جنبش ماشین شکنی با شورش لادیت ها در سالهای 1811 تا 1816 به اوج خود رسید و تمام قسمت های مرکزی انگلیس را فراگرفت. بافندگان و نساجان از ترس نابودی صنعت کوچک خود، گروه هایی چریکی تشکیل دادند تا مانع نصب دستگاه های بافندگی و قالب های جوراب بافی مکانیزه در کارخانه های نساجی بزرگ شوند. لادیت ها حملات شبانه ای به کارخانه ها ترتیب میدادند وغالبا تجهیزات جدید را تخریب می کردند؛ که البته با دخالت ارتش بریتانیا و کشتار و محبوس شدن تعداد زیادی ازآنها این جنبش سرکوب شد.این ترس از به برده گرفتن شدن انسان ها توسط آفریده های خود از همان ابتدای انقلاب صنعتی و پیدایش ماشین آلات تا هم اکنون بوده است و نظریه پردازان و اقتصاددانان هر سال یا هر دهه یا بیشتر و یا کمتر، با ظهور ماشین آلات پیشرفته تر و تکنولوژی های جدیدتر در موردش نظریه پردازی کرده اند. چه به منظور حمایت از تکنولوژی و چه بر ضد آن...ترس اصلی این است که به علت اینکه ماشین ها از احساسات سررشته ای ندارند و از نظام اخلاقی بی بهره اند(حداقل تا کنون)، تصمیم گیری در شرایط حساس ممکن است دشوار و با خطای بسیار مواجه باشد. البته وقتی پای قضاوت اخلاقی در میان باشد، انسان هم به هیچ وجه بی نقص نیست. بسیاری اوقات، گاهی از روی سردرگمی یا بی توجهی و گاهی هم از روی عمد کار اشتباهی انجام می دهیم. اما این غفلت یا ناآگاهی از سمت ماشین به مراتب بیشتر است.نویسنده شرایطی را مثال می زند که احتمال تصمیم گیری اخلاقی برای ماشین بسیار دشوار خواهد بود.فرض کنیم شما اخیرا خودروی خودمختارتان، یک مرسدس چهاردر برنامه ریزی شده توسط گوگل را خریده اید و نرم افزار خودرو است که پشت فرمان نشسته است. از بازتاب نور چراغ هایLED خودرو میفهمید که جاده یخ زده است و به لطف مانیتور تعبیه شده روی داشبورد میدانید خودرو کشش و سرعتش را متناسب با با وضعیت جاده تنظیم می کند. همه چیز به آرامی پیش میرود اما وقتی از تکه پردرختی از جاده می گذرید، تنها چند صدمتر به در وروی خانه مانده، حیوانی وسط جاده می پرد و درست در مسیر خودرو خشکش می زند. سگ پاکوتاه همسایه است. در این وضعیت خودروی هوشمند چه میکند؟ به امید آنکه سگ را نجات دهد، روی ترمز میزند و خطر سرخوردن مهارناپذیری را می پذیرد؟ احتمال سالم ماندن خودرو و سرنشین را در جاده یخ زده ترجیح میدهد یا زنده ماندن حیوان؟ حال اگر سگ وسط جاده، سگ خودتان باشد چه؟ اگر در مسیر خودرو انسان قرار بگیرد چه؟ اگر فرزند خود شما باشد آنوقت چه؟ اگر فرزند شما داخل خودرو باشد، آنوقت...؟ برای خودرو مانع تفاوتی نمیکند، که انسان باشد، حیوان باشد، سگ همسایه باشد یا سگ خود شما... اینکه درآن زمان خودرو چه تصمیمی میگیرد، بستگی به نظام اخلاقی ای خواهد داشت که باید برایش تعریف شود. چنین تصمیم گیری ای قطعا به تکنولوژی و سرعت محاسبات و دقت بسیار بالایی نیاز دارد. اصلا این ترس از به وقوع نپیوستن نظام اخلاقی را کنار بگذاریم؛ طراحی چنین تکنولوژی ای بسیار پیچیده است. [ البته بنظر خواننده (یعنی بنده)، رسیدن به چنین پیشرفتی درآینده بسیار نزدیک ممکن شود ویا شاید همین الان یا حتی الان ممکن شده باشد. ]از مدتها پیش اقتصاددانان و روانشناسان در ارزیابی توانایی های کامپیوترها از تمایز 2 نوع دانش صحبت کرده اند: دانش صریح و ضمنی.دانش ضمنی آن دسته از کارهایی گفته می شود که بدون تفکر انجام می دهیم؛ مثل دوچرخه سواری، رانندگی و... مثلا وقتی در یک چهارراه شلوغ به راست یا چپ می پیچیم، چندین ناحیه در مغزمان به سختی مشغول پردازش است؛ تخمین زمان و فاصله و ایجاد هماهنگی بین دست و پا و چشمها. اما اگر کسی از ما بخواهد تمام جزئیات این حرکت را مستند کنیم و توضیح بدهیم، یا بسیار سخت خواهد بود یا از عهده اش برنمی آییم. این توانایی در اعماق سیستم ذهنی ما و بیرون از حوزه خودآگاهمان جا گرفته است و پردازش ذهنی آن بدون آگاهی ما انجام می شود. که البته عمده توانایی های ما در موقعیت های مختلف و تصمیم گیری های سریعمان در قلمرو این دانش قرارگرفته است.اما از سوی دیگر، دانش صریح به آن دسته از مهارتهایی گفته میشود که می توان روی کاغذ آوردشان: روش عوض کردن چرخ پنچر، حل معادله ریاضی و... اینها فرآیندهای خوش تعریفی هستند که میتوان گام به گام آنها را بصورت کتبی یا شفاهی برای فرد دیگری توضیح داد: اول این کار را بکن، بعد آن را و بعد هم...کامپیوتر ها می توانند مهارتهای صریح مارا به سادگی تقلید کنند؛ چون ما میتوانیم در قالب دستورات آنها را به کامپیوتر بفهمانیم. اما پیچیدگی زمانی مشخص میشود که بخواهیم دانش و مهارتهای ضمنی را به کامپیوتر توضیح دهیم. کاری که در ناخودآکاه ذهن ماست را چطور میخواهیم در قالب الگوریتم به کامپیوتر بفهمانیم؟ [که اینها البته به گمانم به لطف پیشرفت علم در زمینه هوش مصنوعی بسیار ممکن شده است.]خلاصه چه بخواهیم، چه نخواهیم، تکنولوژی درحال پیشرفت است و نمیتوان جلوی آن را گرفت. به نظر من هم نه تنها باعث بیکاری یا احتمالا به خطرافتادن جان انسان ها نمی شود، بلکه بسیار کمک کننده خواهد بود. زیرا برای طراحی، ساخت و کنترل ابزار پیشرفته، بیشتر از قبل به نیروی کار و مهندسین مختلف نیاز است. بعلاوه امروزه به لطف پیشرفت در زمینه هوش مصنوعی، تشخیص مانع از انسان یا حیوان یا... به راحتی ممکن شده است! گرچه منکر وجود نظام اخلاقی برای سیستم های هوشمند نمی شوم، اما انسانها پوستشان کلفت تر از آن است که بخواهند توسط روبات ها جان خود را از دست بدهند. :)بشر امروز نیاز دارد تا فارغ از مشغله های کاری شدید یا استفاده از زور بازوی بسیار، از ذهن و احساسات خود برای زندگی بهتر بهره بگیرد. فرصت بیشتری داشته باشد تا مطالعه کند، تفریح کند، فکرکند و به خود و خانواده اش سروسامانی دهد.و در نهایت، جدای از اینکه با قسمتهای زیادی از این کتاب نظر متفاوتی داشتم، اما اولا من چه کسی باشم که بخواهم به نوشته های نویسنده نظر بدهم، دوما کمی انصاف هم داشته باشیم، قسمت های خوب و قشنگ کتاب هم کم نبود. :)</description>
                <category>Bright</category>
                <author>Bright</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2019 20:10:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیاین به تب شروع دچار نشیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Bright/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A8-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%85-abyyziyqtcgl</link>
                <description> سلام،پیشاپیش سال نو مبارک :)براساس تصمیمی که مدتی پیش گرفتم و توی پست قبلیم درموردش نوشتم، مدتیه شروع کردم به گوش دادن پادکست و سعی میکنم از اونها برای پر کردن وقتهای خالیم استفاده کنم. اون اوایل، تقریبا چند روزی به این گذشت که پادکستهای مختلفو گوش بدم تا بتونم بهترین پادکستی که بعنوان پایه ثابت قراره بهش گوش بدم و لذت ببرمو پیدا کنم.بعد از تست سه یا چهارتا از پادکستای معروف، به  استرینگ کست رسیدم؛البته باوجود بحثای سخت و اعداد و ارقام عجیبی که میگه و ممکنه خیلی هاش رو هم حتی متوجه نشم( :| )، اما عجیب به دلم نشسته :)( اینو بگم که قصد تبلیغ ندارم و صرفا علاقه شخصیمو قراره اینجا بنویسم :) )خلاصه، از آخرین اپیزودش شروع کردم به گوش دادن... توی راه دانشگاه، تو اتوبوس، قبل خواب ( :| )، توی دانشگاه و...بعد از مدتی به قسمتی رسیدم که بطور آشنایی باهاش ارتباط برقرار کردم و حس کردم یه چنین معضلی توی زندگی من و شاید اطرافیانم وجود داره...برای همین بعنوان یکی از درسهایی که قراره توی کوله پشتی 97م باخودم به سال 98 ببرم، انتخابش کردم :)اول پیشنهاد میکنم اصل اون قسمتو گوش بدین.دوما قبل از بررسی اون معضل توی زندگی روزمره­ خودم، یه خلاصه ای از اپیزود رو میگم (سعی میکنم از جملات و ادبیات خودشون استفاده کنم تا حق مطلب بهتر ادابشه :) )زمان : 28 ژانویه سال 1986مکان : ایالات متحده آمریکا، فلوریدا، مرکز فضایی کِنِدی بعد از 24 پروژه موفق، ناسا تصمیم داره 25امین سفینه خودش رو که یک شاتل هست به فضا پرتاب کنه.قراره همراه این شاتل 7 فضانورد به فضا برن.ساعت حدود 11ونیم ، با شمارش معکوس این شاتل به فضا پرتاب میشه...اما متاسفانه سفینه 73 ثانیه بعداز پرتاب، درمقابل صدها نظاره­ گر منفجر میشه؛ و هر7 سرنشین اون ازدم جون خودشونو از دست میدن...این فاجعه کل آمریکا رو شوک زده میکنه...حادثه و وقایع غیرقابل پیش بینی در همه ابعاد کار و زندگی ما اتفاق میفتند و احتمال اونها در پروژه هایی مثل خارج کردن انسان از زمین و سفرهای فضایی حتی چندین برابرمیشه؛پس اتفاقی که اونروز افتاد، با همه دردناک بودنش نباید اونقدرها عجیب می­بود.اما چیزی که این حادثه رو خاص میکنه، این نکته ­ست که ناسا قبل از پرتاب شاتل، از نقص فنی اون آگاه بوده و میدونست که سفینه بعداز پرتاب ممکنه منفجر بشه !! اما با این وجود پرتاب سفینه رو تایید کرد و باعث مرگ هر7 فضانورد خودش شد...خلاصهء ماجرا ازاین قراره که پرتاب challenger (همون شاتله) تا الان 2 بار عقب افتاده بود؛پس صبر رؤسای ناسا تموم شده بود و زودتر میخواستن که این مأموریت انجام بشه تا بیشتر از این وجههء سازمان زیر سوال نره.برای همین، شب قبل از پرتاب سران ناسا و مهندسین شرکت در یک جلسه شرکت کردند تا آخرین جزئیات پرتاب رو باهمدیگه مرورکنن که روز بعد با مشکلی روبرو نشن.اما یه مشکل نسبتا کوچولو وجودداشت و اون هم پیش بینی هوای روز پرتاب بود؛طبق گفته هواشناسی روزآینده قراربود دمای هوا تا منفی7 درجه پایین بیاد.این خبر برای مسئولان ناسا خیلی مهم نبود اما برای  آلن­ مک ­دونالد که به طریقی مسئول ایمنی پروژه محسوب میشد، یکم دردسرساز شد.[بصورت تخصصی اگه بخواین ماجرا رو دنبال کنین، پادکست دلیل اصلی و تخصصی مشکل شاتل رو بیان میکنه]اما بطور خلاصه، برای جلوگیری از نشت گاز داخل بوسترها از یسری حلقه های خاص استفاده کرده بودن که این حلقه ها فقط تا دمای 11 درجه سانتی­گراد تست شده بودند و ترس مک ­دونالد به این دلیل بود که کاهش شدید دما، ممکن بود کارکرد اونها رو بامشکل روبرو کنه؛ پس زمانیکه سران ناسا میخواستن تاییدیه پرتاب رو بگیرن، مک دونالد اعتراض کرد و گفت برای تست مجدد، پرتاب باید عقب بیوفته.مدیران ناسا که حوصله یه تاخیر دیگه رو نداشتن، پس زیر بار این تاخیر نرفتند و بادور زدن آقای مک دونالد، اجازه ی پرتاب صادر میشه !روز بعد هوای مرکز به حدی سرد بود که ناسا مجبور شد دوبار یخ­شکنی کنه تا زمین برای پرتاب آماده بشه.و بقیه داستان هم که... شاتل به هوا پرتاب میشه و 73 ثانیه بعد، منفجر میشه...و اما توجیه این اتفاق... چرا باید یه سازمان به بزرگی ناسا، حتی با دونستن خطر یه پروژه و آگاهی به بالابودن احتمال حادثه، همچنان با لجاجت اون پروژه رو جلو ببره و باعث وقوع این فاجعه بشه؟این چیزیه که در ناسا به &quot; go fever &quot; یا &quot; تب شروع &quot; معروفه.حالتی که افراد تصمیم­ گیرنده درمورد کار یا پروژه، اونقدر در فشار عملی کردن اون پروژه غرق میشن که ریسک­های اجرایی ساختن اون پروژه براشون تبدیل به نقطه کور میشه؛ هرچقدر هم که این احتمال بالا باشه...امسال 32امین سالگرد این اتفاقه؛وخب این خطای دید و تب شروع فقط مختص ناسا نیست و هرکدوم از ما در زندگی و کارهای روزمره­ مون به این تب شروع دچار میشیم؛یعنی موفقیت و انجام اونکار اینقدر برامون مهم میشه که چشممون رو به روی ریسک ها، نکات منفی و حتی خطراتش میبندیم...چقدر پیش اومده که همزمان چندتا پروژه رو باهم انتخاب کردیم و خواستیم توی زمان محدود همشون رو تحویل بدیم؟اون موقع حتی یکدونه ­ش هم خوب از آب ­در نیومده...چقدر شده یه کاری و اونقد عقب انداختیم که از حوصله خارج شده و از سرمون بازش کردیم؟چقد شده پروژه و درسهای دانشگاه رو تا آخرین روز عقب انداختیم و شب آخر به زور قهوه بیدار موندیم و فشار آوردیم به خودمون تا تموم بشه، آخرش هم یه چیزی سرهم کردیم، اما استاد گرامی قبولش نکرده یا امتحانو خراب کردیم؟چقدر به یه کاری گفتیم اینکه آسونه... روز آخر هم انجامش بدم تمومه... و روز آخر هم...مخصوصا این روزهای آخر سال همه میخوایم زودتر کارهای عقب افتاده رو تموم کنیم، بیاین حواسمون به تب شروع باشه...بیاین تصمیم بگیریم برای انجام هرکار، هرچقدم به مشکل خوردیم، حواسمون باشه که اشتباه ناسا رو انجام ندیم...بیاین از این به بعد وقتی یه تصمیمی میگیریم، از روز اول شروع کنیم تا در مضیقه قرار نگیریم تا به تب شروع دچار نشیم...</description>
                <category>Bright</category>
                <author>Bright</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2019 23:39:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>90 درصدی که قراره به 30 برسه :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bright/90-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-30-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%87-kyixckldmqxy</link>
                <description> سلام :)نمیشه گفت برنامه ریزی کردن برای انجام کارها، خوبه یا بد...بستگی به شخصیت افراد داره...بعضیا برای سامان دادن به افکارشون کارهاشونو مینویسن، بعضیا هم توی ذهنشون مرتبشون میکنن، بعضیام اصا باهمون بهم ریختگیش حال میکنن و نیاز به برنامه نوشتن ندارن...من از اون دسته آدماییم که معمولا برای انجام کارهام قبلش برنامه ریزی می‌کنم.(که یا۹۰درصد اوقات ۱۰۰درصدش اجرا نمیشه، یا ۱۰۰درصد اوقات ۹۰ درصدش)این دفعه هم طبق معمول یه برنامه نوشتم… اما با بقیه برنامه هام فرق اساسی داره...این برنامه نه ساعت داره؛نه ریز جزئیات کارهام توش نوشته شده؛نه شامل کارهای عقب افتاده‌مه؛نه جریمه برای کارهای انجام‌نشده داره؛و...خلاصه کلی متفاوته :)شاید این، اصلا یه برنامه نباشه… شایدم یه برنامه بی‌دروپیکر… اما چیزی که باعث شده برام اهمیت پیداکنه، اینه که نشأت گرفته از یه تصمیم مهمه!یه حس خوب از یه برنامه جدید :)این ترم متاسفانه بدلیل انتخاب واحد نسبتابدی که داشتم (که جاداره از مسئولین دانشگاهمون تشکر ویژه داشته‌باشم:)‌ )، تقریبا تمام روزهای هفته بصورت فول‌تایم دانشگاهم؛ و زمان بیکاری خیلی زیادی مابین کلاسام دارم…خلاصه، تایمهای خالیم خیلی زیاده. اما متاسفانه این زمانهای خالی نه به درس‌خوندن میگذره، نه به مطالعه آزاد و نه هیچ کار دیگه‌ای!درواقع این زمانهای خالیو بیشتر سعی میکردم باگوشیم پرکنم :|بله؛ «سعی میکردم»…با یه برآورد کلی، میشد گفت تقریبا ۹۰ درصد اوقات روزمو توی فضاهای مجازی بودم.البته از اون آدماییم نیستم که مثلا مدام درحال چت کردن باشم…نه...به نسبت خودم میشه گفت استفاده‌م ازشون، مفید بوده و هست...اما کم‌کم احساس کردم همین استفاده مفید باعث ایجاد یه‌جور وابستگی شدید شده… جوری که گاهی اگرهم میدونستم کاری ندارم، بازهم مثلا تلگراممو چک میکردم، به اینستا زودبه‌زود سر میزدم که خدایی نکرده از دیدن پستی جانمونم و یا…ولی شاید باور نکنین قضیه اون جوریام به وابستگی مربوط نمیشه! به اون ۹۰ درصد زمان روزم برمیگرده!جوری شده بود که فرصت نمیکردم(!) به کارهای موردعلاقه‌م برسم…ببینین میگم کار مورد علاقه! (نه درس خوندن یا حتی کارهای عقب‌افتاده- اونها که بماند...)حتی من دیگه رغبت و زمانی برای خودم و کارهای دلخواهم نداشتم!شاید میگین با یه برنامه ریزی حل میشد. ولی این دفعه اون وابستگیه بود که حتی رغبتی برای انجام کاهای دیگه نمیذاشت :(عاقا دیدیم اینجوری اصا نمیشه…طی یه عملیات ضربتی زدم اینستا رو پاک کردم :)البته شاید یکم این عملم تحت‌تاثیر جو هم بوده باشه… چون یکی،دو نفر از دوستام هم اونو کنار گذاشته بودن.و وقتی میدیدم که خیلی خوب و راحت هنوز زنده‌ان و نفس میکشن، منم تصمیم به پاک کردنش گرفتم...(البته اگه ضربتی عمل نمیکردم و مدتی به انجامش فکر میکردم که عایا پاکش بکنم یا نه، اون وابستگیه مانع از انجامش میشد)خلاصه، از یکی از فضاهای مجازی دل‌کندم و تنها با یکبار لغزش(رفتم دو دقه استوریهامو چک کردم و زود اومدم بیرون) میشه گفت ده روزی هست که پاکم :))ولی بجاش توییترو داشتم که یه‌جورایی جایگزینش شده بود و جور اینستا رو میکشید.از این جایگزینی پشیمون نبودم...(البته دلایل خیلی زیادی برای این‌کارم داشتم که الان توان شرح قصه نیست:) )با این کار موفقیت آمیز میزان زمان تلف‌شده‌م توی فضای مجازی از ۹۰ به ۷۰ درصد روزم رسیده بود که موفقیت بزرگی برام بود :)و از اونجا که علی‌رغم یکبار شکست، تونسته بودم ۱۰روز از میزان وابستگیم کم کنم، پس برآن شدم که اون ۷۰ درصد روهم کنترل کنم...نشستم و به اون سلولهای ذهنم فشار آوردم که من قبلا با چه چیزهایی حالم خوب میشد؟ یا بعبارتی کارهای مورد علاقم چیا بودن که ترکشون کرده بودم؟خلاصه با یک ساعت فسفرسوزوندن، یه لیست بلندوبالا تهیه کردم؛این لیست شاملکتاب خوندن،بلاگ خوندن،قدم‌زدن،فیلم دیدن،پادکست گوش دادن(که تازگی رفتم روخطش:) )،کافه رفتنو کلی کلی کلی کاردیگه میشد.بدون هیچ زمان و محدودیتی برای انجام هرکدوم از موارد.و این شد همون برنامه‌ای که اون اول ازش صحبت کردم...با خودم قرارگذاشتم هر بارکه شب میرسم خونه(یا همون تایمای بیکاری دانشگاه) به این لیست یه نگاه بندازم و از بینشون یه مورد که بیشتر اون ساعت باهاش حال میکنم‌و انتخاب کنم و به انجام دادنش مشغول بشم؛بجای چک کردن تلگرام یا حتی توییتر… (ینی *حتما یه مورد از لیستم انتخاب کنم بجای تلگرام و توییتر!)اما این همه ماجرا نیست؛روزهای خاصی درهفته رو هم مشخص کردم (مثلا دوروز) که به هیچ عنوان تلگرام یا توییترمو چک نکنم (مگراینکه کسی بهم بگه و کارم داشته باشه که به ندرت پیش میاد)میدونم یکم برنامم ریاضتی میشه… اما بعداز اینکه دوباره اون وابستگیه کم شد یا اون ۷۰ درصد به ۲۰ یا ۳۰ درصد درهفته رسید، شاید انقدرهاهم به خودم سخت نگیرم...البته همه‌چی بستگی به این داره که عایا اون‌موقع هم من با تلگرام همونقدری که با فیلم دیدن حال میکنم،حال میکنم؟یه نکته‌ای رو هم آخر بگم:چرا لیستی که تهیه کردم فقط از کارهای موردعلاقم بود؟ با وجوداینکه کلی کار انجام نشده دارم و این ترم با اوصاف ذکرشده،کلی درس تلنبار شده...؟اول اینکه من شب امتحانیم...هرچقدم که تلاش کنم نمیتونم زودتر از شب امتحان درسیو بخونم...از طرفی اصلا آدم درس بخونیم نیستم...خب،این از قضیه درس که حل شد :)اما کار های عقب‌افتاده‌م؛خب همونجور که از اسمشم مشخصه ینی عقب‌افتادن... چرا؟ چون یا حال و حوصله انجامشون نبوده، یا سخت بودن یا هرچیزی ک حسش نبوده همون موقع انجام بشه…حالا من اگر میخواستم برای غلبه به اعتیادم به فضای مجازی، اینکارها رو انتخاب کنم، هیچوقت که انتخاب نمیکردم هیچ، امکان حضورم تواین فضاها از ۹۰ به ۱۰۰ میتونست افزایش پیداکنه :))از طرفی من خوشحالیهای خودمو گم کرده‌بودم... وگرنه کارهای نکرده که همیشه جلوی چشم آدم میمونه... :|در نهایت نهایت هم وقتی که این نوشته رو مینویسم، حدود ۵۸ ساعتی میشه که تلگرام و توییترمو چک نکردم و طبق قول و قرارم تا ساعاتی دیگه یه آزادی نسبی پیدا میکنم :)امیدوارم این برنامه برخلاف برنامه های قبلیم اجرایی بشه :)</description>
                <category>Bright</category>
                <author>Bright</author>
                <pubDate>Thu, 29 Nov 2018 10:57:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکلات منِ درونگرا  :|</title>
                <link>https://virgool.io/introverts/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-e0nmsz3o3pq6</link>
                <description>  آدما وقتی توی یه جمع قرار میگیرن براساس ویژگیهای ذاتی، فرهنگ، اخلاق، حس و حالشون و... رفتار میکنن، میخندن، ناراحت میشن، توی بحث شرکت میکنن یا بطور کلی باجمع همراهی میکنن...بین این همه، چیزی که من یکم باهاش به مشکل خوردم، ویژگی ذاتی یا بعبارتی برونگرا یا درونگرا بودن اطرافیان یا خودمه...روانشناس نیستم که بتونم درباره برونگرا یا درونگرا بودن آدما یا حتی خودم نظر بدم یا اینکه بگم من بطور مطلق درونگرام یا نه...اما علایق آدما و رفتارشون گاهی نمایانگر این قضیه هست... ینی گاهی داد میزنه که من مثلا درونگرام!بله من درونگرا هستم. نمیدونم درجه ش چقده...یا اینکه درونگرای مطلقم یا یه چیزی بین برونگرا و درونگرا و ازاین چیزا.منی که این ویژگی رو دارم ممکنه خیلی وقتا دچار مشکل بشم دررفتارم...ینی درواقع دچار مشکل شدم! :|(: من آدمی نیستم که از جمع های دوستانه یا فامیلی یا... دوری کنم؛ اتفاقا شاید بیشتر از هرکسی به جمع شدن دور هم و گپ زدن و خوردن یه لیوان چایی و صحبت درباره  مثلاسوتیایی که سرکلاسا میدیم، علاقه داشته باشم...اما ترجیح میدم بیشتر شنونده باشم تا گوینده. ینی توی جمع با اینکه کم حرف ترین فرد منم، اما بیشترین لذتو میبرم...! نمیدونم واقعا این به درونگرایی مربوط میشه یا نه؛ ولی همیشه ازشنیدن لذت بیشتری میبرم تا حرف زدن...خب من با این ویژگیو تصور کنید که بین جمع دوستانه ای هستم که اکثرا برونگران...این برای من خوبه...! چون حرف همیشه برای شنیده شدن وجود داره... ولی برای دوستان؟انتظاری که اطرافیانم ازم خواهندداشت اینه که منم درمقابل حرفی برای گفتن داشته باشم، درسیو که گوش دادم بتونم همون ابتدا و بابیان مناسب مطرحش کنم، باهم پروژه مونو پیش ببریم (رودررو و مستقیم البته! مثلا ساعت خاصی یه مکان مشخص مثل کتابخونه باشیم و مثلا کد بزنیم...)، وقتی میرن بیرون منم مثل اونا رفتار کنم یا...اما من اینجوری نیستم. نمیتونم باشم... شاید نمیخوام... چون من همین منی که هستمو دوس دارم!وقتی کلا انسان موجودی اجتماعی آفریده شده، مگه میشه از اجتماع بدش بیاد؟ مسلما نه. پس من هم طبیعتا دوس دارم درجمع باشم.اما نوعش متفاوته...اینکه ممکنه همیشه حرف برای گفتن نداشته باشم، ممکنه ذهنیت بدی از من ایجاد کنه. مثلا صمیمی نبودن، یا اینکه مثلا از جمعشون خوشم نمیاد یا هزارتا نکته دیگه که فقط ساخت ذهن افرادی میتونه باشه که کاملا منو نشناسن...یا برای انجام پروژه، منم گروهی کار کردنو به انفرادی ترجیح میدم...چون هیچکس تنهایی علامه دهر نیست که با اطلاعات محدودش کارو به انتها برسونه... اصلا تا یه هم تیمی نباشه که منو مجبور کنه کارو به موقع انجام بدم، شاید حتی سمت انجام دادنش هم نرم؛ چه برسه به تموم کردنش... اما بستری مثل تلگرامو برای ردوبدل کردن اطلاعات و حرف زدن بیشتر از حضوری کارکردن میپسندم. چون در هرفضای دیگه ای جز فضایی که برای مکالمه فرصت کمی برای فکر کردن وجود داره (مثل تلفن یا رودررو)، صحبتایی که زده میشه ارزش بیشتری پیدامیکنن... حالا چه درست، چه غلط، حداقل فکرشده روی اون حرف!بنابراین کار نتیجه نهاییشو زودتر نشون میده...یا درمورد درس که از جمله مشکلات هرترم و همیشگی منه... یادگیری من بصورت سلف استادی وتوی محیطی که احساس راحتی کنم، خیلی خیلی بهتر از هرجای دیگه ای میتونه باشه...حتی کلاس! (مگه سرکلاس واقعا تمرکزکنم و دل بدم به درس که بعیده)و همه اینا باعث میشه ارتباط رودرروی من با آدما کاهش پیداکنه.که علاوه برمشکلات اجتماعی که گفتم، مشکلات فردیش هم کم نیست... مثلا من دایره لغاتم ممکنه از آدمی که همیشه حرف برای زدن داره، کمتر باشه! (و از اونجایی که حرف زدن راه مناسبی برای من نمیتونه باشه، شاید روی آوردن به نوشتن راه بهتری برای رفع این نقص باشه:) ) یا اینکه معمولا ذهن شلوغتری دارم...چون بجای بیان کردن موضوعات، سعی میکنم توی ذهنم اونارو حل وفصل کنم و تا جایی که میشه به تنهایی قضیه روپیش ببرم وتا زمانیکه به مشکل نخورم، اون مسئله رو بیان نمیکنم... که اینم گاهی باعث آزار اطرافیان میشه...عادی شدن این نوع رفتار و این قضایا به زمان تقریبا زیادی احتیاج داره...اینکه طرف مقابلت بتونه هضم کنه کم حرف زدن تو دلیل بر بی احترامی یا کم توجهی نیست؛ اینکه بتونه درک کنه تو به زمانهایی احتیاج داری که خلوت کنی و سکوت کنی تا به نتیجه مطلوبت برسی؛ اینکه روزانه چند دقیقه به سکوت احتیاج داری... زمان میخواد...!خداروشکر که دوستام تونستن با این قضیه ها کنار بیان... هم اونا هوای منو دارن و مراعات حالمو میکنن، هم من... :) و هم اینکه میدونن جمعشون بهترین جمع رفیقانه ای میتونه باشه که درحل حاضر دارم.اما قضیه آینده و بقیه افراد جامعه هستن... میتونن زود با این رفتارا کنار ربیان؟؟امیدوارم جامعه هم بتونه آدمایی که خوندن کتاب درسکوت همراه با یه لیوان قهوه مهمترین بخش زندگیشون حساب میشه رو، درک کنه تا در آینده هم من و هم آدمایی که باهاشون در ارتباطم کمترین لطمه رو ببینیم... :) </description>
                <category>Bright</category>
                <author>Bright</author>
                <pubDate>Thu, 04 Oct 2018 15:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه کاره من میشی؟ :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Bright/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B4%DB%8C-pwvveexw13h8</link>
                <description> روز بخیر :)چند روز پیش با یه موجود بامزه و به شدت دوست داشتنی آشنا شدم.فرض کنید شما روباتی دارین که با اشاره دستتون، موزیک پلی کنه، به جای کنترل تلویزیون باشه، رنگ چراغهای خونه رو عوض کنه، دمای خونه رو تنظیم کنه، یه رادیو باشه و کلا هرچیزی که فکرشو بکنین، بتونه کنترل کنه...یه کنترل همه منظوره و همراه باقابلیت متصل شدن به هردستگاه قابل کنترلی که فکرشو بکنین...و تمام اینها رو با اشاره دستتون متوجه بشه و انجام بده :)روبات Bearbot یکی از 10 تکنولوژی برتر سال 2018 ست که تمام این کارهارو میتونه همزمان انجام بده.Bearbot A Universal Remoteهمه این کارهایی که بالاتر بهشون اشاره کردم چندین ساله که ممکن شده و بیشتر کشورهای دنیا ازشون استفاده میکنن. اما ویژگی ای که این روباتو منحصربه فرد کرده، انجام همزمان همه این کارها و طراحی زیبا و متفاوت و خلاقانشه... بعلاوه از هوش مصنوعی فوق العاده ای هم برخورداره. مثلا خروج شما از منزل رو شناسایی می کنه و باعث کاهش مصرف انرژی میشه. آموزش دادن و دادن اطلاعات اولیه هم از طریق اپی که هم برای اندروید و هم ios نوشته شده، انجام میشه...یکی دیگه از ویژگیهای فوق العادش اینه که باشارژ کردنش به مدت 4 ساعت، به اندازه یکماه انرژی برای همراهی باشما رو داره!یه همراه تمام عیار... :)درحال شارژ - چشماشو! :))خلاصه بدجور عاشقش شدیم...حالا شما فرض کنین قراره یه همراه تمام عیار داشته باشین :)یه روبات دوستداشتنی.ترجیح میدین کدوم کارای روزمره تون بوسیله اون انجام بشه؟دوست دارین چه کارایی براتون انجام بده؟مثلا من خودم دوست داشتم یه چیزی باشه که هرروز کلاسامو بهم یاداوری کنه.چون مورد داشتیم آخر ترم تازه فهمیدم یه واحد برداشتم که روحمم خبر نداشته وکلاسارو نرفتم و... :| البته با یه اپ ساده میشه انجامش داد...ولی ترجیح میدم یه موجود دوستداشتنی اینکارو بکنه :)منتظر ایده ها وهمفکریاتون هستم :) ممنونکلیپش :)</description>
                <category>Bright</category>
                <author>Bright</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jul 2018 15:10:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>