<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک عدد کاکتوس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Cactus</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:07:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/12242/avatar/vJBvVW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک عدد کاکتوس</title>
            <link>https://virgool.io/@Cactus</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاعر پرور</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1-shojzgfdvurg</link>
                <description>جدا از زبان بازی و مسائل عارفانه طوری...به طرز محیر العقولی مرا شاعر می‌کنی... حتی با یک سلام ساده.یک کلمه می‌گویی ، من یک مصرع می‌سرایم...اگر جمله بنویسی که ... غزلم کامل می‌شود.تنها کلمه ای که متناسب باشد  با این اتفاق «معجزه» ست‌.اگررررر و فقط اگررررر ، می آمدی سرکی به قلبم می‌کشیدی و می دیدی چه می‌کنی با این دل ... فکرکنم شبش خواب از سرت می‌پرید ...یا چنگ می‌زدی در موهایت و دور خودت می‌چرخیدی...یا مثلا زانو می‌زدی زیر باران و به آسمان خیره می‌شدی ...یا ناگهانی شروع می‌کردی به دویدن ...یا شاید هم ...... به خدا ایمان می آوردی.</description>
                <category>یک عدد کاکتوس</category>
                <author>یک عدد کاکتوس</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 16:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاکتوس اگه شب بیداره، خب احتمالا بیکاره</title>
                <link>https://virgool.io/@Cactus/%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B3-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A8-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-nhfaanesrvdx</link>
                <description>البته این در نگاه اول درست بنظر میرسه...ولی خب دقیق که بشی،ممکنه چیزای بیشتری به ذهنت بیادکاکتوس،تنهاست.وسط بیابون دااااااغ. پس احتمالا روزهایی که می‌گذرونه، خیلی جذاب نیست براش.پس طبیعیه که یه جورایی،شب رو ترجیح بده.شبتاریک و راز آلودآسمونِ کویر،شبا...آسمون نیست که باغ ستاره ست.انگار خدا یه پارچه ی مشکی پر از دونه های پر زرق و برق ِ بزرگ و کوچیک پهن کرده رو سقف این دنیا...اونقدر جذاب که هرچی هم نگاهش کنی سیر نمیشی.گرچه به عنوان یه کاکتوس،خیلیم توانایی ندارم که مدام خیره بشم به آسمون،ولی همون یه کوچولو دیدنش هم حالمو جا میاره‌.کاکتوس...شاید تو دل شب چیزی پیدا کرده،که بعد از تاریک شدن هوا...وقتی اکثر موجودات میرن که بخوابن،اون تااااااازه سر ذوق میاد...تازه وقت خوش گذروندش میرسه.کاکتوسشب ها رو با خودِ خودشه... برای خودش،همونجوری که دلش میخواد و توی روز فرصتش نیست.با یاد کسی که...حتی خیالاتش هم، حالشو خوب میکنه...کاکتوس شب ها فرصت شاعری دارهفرصت نوشتن داستانفرصت فکررررررر کردن.شب.....امان از شب...در بَرِ ظلمت شب،راز عجیبی خفته ست...«خفته»؟نه...از دلش اسرار« بپا میخیزد»</description>
                <category>یک عدد کاکتوس</category>
                <author>یک عدد کاکتوس</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2019 21:28:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاکتوسی در آستانه ی شاعر شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Cactus/%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-l1g8mr4jar1x</link>
                <description>حالا از بقیه کاکتوسا پرس و جو نکردم نمیدونم طبع نویسندگی دارن یا نه... ولی من یکی، نیست از نوع نادر این گونه هستم،کم و‌بیش طبع نویسندگی داشتم...دل که سپردم و عاشق شدم...طبع نویسندگیم لطافت گونه شد و بعدشم شعر...عجیب غریب این مصرع ها و بیت ها  تو ذهنم‌ رژه میرن...خیلی ناگهانی مثلا وسط بیابون با خیاااااال آسوده و فکر دلبرت،آفتاب گرفتی...یهو یه بیت شعر به‌ ذهنت میاد،کوووو کاغذ و قلم وسط این برهوت که بنویسیش یادت نره... آخه حافظه کاکتوس نهایتا ۵ ثانیه دووم بیاره...شعره‌ رو ننویسم میپره...اینطوریه که کمتر ‌ پیش میاد شعرام ثبت بشن و به نتیجه برسن?? میدونم خیلی زحمت میکشم...یه دو بیتی شو که موفق شدم بنویسمداشته باشین حالا:ما کجا و‌ او کجا،ماهِ رُخِ گردو کجاقیمتش دامن کشان،گشته ست راهیِ سماءدیگر آن ارزنده را این نام ، ناشایسته استبایدش خوانیم ، اعلیٰ حضرتا ، گردو طلاحالا کی توفیق بشه بتونم اشعارمو بنویسم...شاید بالاخره منم یه نیمچه شاعری شدم...پاورقی: زمونه همیشه رو شاعرا  اثر داشته منم مستثنی نیستم...درباره گردو شعر گفتم و گرونی ولی دلبر کسی دیگه ستا...دقت کنید?</description>
                <category>یک عدد کاکتوس</category>
                <author>یک عدد کاکتوس</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 01:17:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم چی میخواد واقعا</title>
                <link>https://virgool.io/@Cactus/%D8%AF%D9%84%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-agct3g9zsvjq</link>
                <description>دلم میخواد چرت و پرت بنویسمهمینطوری الکی....نه که سرخوش باشما....نه که حالم خوب باشه....نه که بیکار باشم.... یا شب بیداری به سرم زده باشه... نه...اتفاقا خیلی خسته م....اونقدر که حتی توان ندارم شعر بگم....اونقدر که حتی توان ندارم برم سراغ هزار و یک کار نکرده ای که موندن رو دستم.... اونقدر که دیگه کلافه شدم از گوش دادن به موسیقی حتی... کلافه از گذر زمان بدون یه اتفاق دلنشینی مثل عشق... کلافه از زمزمه کردنِ دائمی شعرام....کلافه از حرفای ناگفته ای که دلم میخواست بهش بگم ولی نشد که بشنوه...و من هی هر‌روز اونا رو مرور میکنم....دیوانه شدم... تک تک لغاتشو حفظ شدم....ولی باز از ذهنم بیرون نمیرن...دلم میخواد یه متن طنز بنویسم ولی حتی... اراجیف نوشتن هم یه کوچولو انرژی مثبت لازم داره....که نیست الان ... دلم....یه سفر میخواد..یه سفر عجیب و خیالی....میگم که میخوام چرت و‌پرت بنویسم... دلم میخواد بشم خودکارِ توی جیبِ مردِ دریانوردی که توی کشتی که سه ماهه تو دریا شناوره مشغول کاره...دلم میخواد توی جیبش بمونم،صدای قلبش و صدای نفس کشیدنش رو بشنوم...دوست دارم موقع استراحتش...وقتی یه دفتر برمیداره برا نوشتن خاطراتش،یا دلنوشته هاش یا شرح دلتنگیاش...منو بگیره تو دستش و .... بنویسه و بنویسه تا خوابش ببره همونطوری...خودکار بدست....و وقتی یه روزی جوهرخودکار تموم میشه.... بره روی عرشه...خیره بشه به افق....خودکار رو با همه ی قدرتش پرت کنه توی دریا....کلا دیگه امیدی به من نیست... فکرکنم مجنون شدم....روحم شاد</description>
                <category>یک عدد کاکتوس</category>
                <author>یک عدد کاکتوس</author>
                <pubDate>Mon, 25 Feb 2019 00:16:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبدیل تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Cactus/%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-gvdpxapdaqhp</link>
                <description> تبدیل تاریخگاهی که دلتون می‌خواد... به یه نفر که براتون مهمه... با یه بهونه ای... هدیه ای تقدیم کنید،یا گلی بخرید،یا سوپرایزش کنید...این قضیه تبدیل تاریخ کار جالبی می‌تونه باشه...توی گوگل اگه سرچ کنید،همین کلمه تبدیل تاریخ رو...یا بعضی اپلیکیشن های اندروید،که تقویم هستن،مثل بادصبا این کار رو انجام می‌ده براتون. تاریخ تولد عزیزتون رو وارد می‌کنیدروزماهسالبعد به شما تاریخ قمری و میلادی اون روز رو میده.حالا میلادی ش رو نمی‌دونم جابجا می‌شه یا نه...ولی قمری ش کلی فرق داره... یعنی طرف مثلا متولد تابستونه،حالا تولد قمری ش می‌شه آخرای پاییز...برا خودم جالب بود،چند وقت پیش به ذهنم رسید .....خلاصه کهامروز ۴ ربیع الثانیه... روز تولد  دوست من .تبریک می‌گم بهش بسیااااااار بسیااااااار زیاااااااد... گرچه احتمالا نمی‌بینه... خواستم بگم بیادشم...و کلی آرزوی خووووووب دارم براش... و برای خوانندگان گرامی‌ هم آرزوهای خوب دارم... و البته برای نخوانندگان گرامی...برای اهالی ویرگول و برای غیر ویرگولی ها... برای همشهری هام و غیر همشهری هام....چیهمگه آرزوی خوب داشتن بَده...؟؟ایام به کامدلتون خوووووشلبخند به لب هاتونمحبت تو دلاتووووونخووووووب باشید...کار به زمانه نداشته باشیدراستی اگه این راهکار واسه شما جذابیت نداشت...یا چیز جدیدی نبود...لطفا در اظهار نظر خود،خوددار باشید...باشد که رستگار شوید،سپاس</description>
                <category>یک عدد کاکتوس</category>
                <author>یک عدد کاکتوس</author>
                <pubDate>Wed, 12 Dec 2018 08:24:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو آمدی و ...شعر من</title>
                <link>https://virgool.io/@Cactus/%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%88-aapfjssbm0xt</link>
                <description>تو آمدی و جنون را به رُخ کشیدی و دیدمبه لحظه رازِ مگو را چه واژه واژه شنیدمو عشقِ تو شرری بود بر نظامِ عروضمکه شد غزل و قصیده،هوای شعرِ سپیدمتو آمدی و به جوشش فِتاده چشمه ی شعرمبرای نثر روانم هزار قافیه چیدمتو آمدی که به پایان بری تباهی جانمبرای من همه عالم، تویی تو نورِ امیدمتو همنوای نسیمی،بهار را تو شمیمی به لطف نازِ نگاهت،رها شدم و پریدمرها شدم ز هوس ها و بندِ ظلمتِ جانمبه لطفِ تو،مهِ زیبا به کوی نور رسیدمبرای وصلِ تو جانا، چه رنج ها که خریدمچه حرف ها که شنیدم،چه زخم ها که‌چشیدمهرآنچه بود،گذشت و منم رسیده به منزلدو‌چشمِ توست هم اینک،دوای هر چه کشیدم</description>
                <category>یک عدد کاکتوس</category>
                <author>یک عدد کاکتوس</author>
                <pubDate>Fri, 23 Nov 2018 23:45:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>