<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Cad</link>
        <description>کس نخواهد فهمید بدان عمرِ درازش که این تن چه کشی...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:17:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1736371/avatar/jFAZND.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساد</title>
            <link>https://virgool.io/@Cad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من هم میجنگم</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%85-q7re0jfitnu8</link>
                <description>من این روزها خیلی به این فکر می‌کنم که سهم من در جنگی که تویش هستیم چیست؟ از خودم می‌پرسم باید چه کار بکنم که بشود اسمش را گذاشت سهیم شدن در مبارزه؟چطوری می‌شود منفعل نبود و جنگید وقتی جنگ توی خیابان‌های شهرهای ماست اما دور از دسترس ما؟ چطوری می‌شود جنگید وقتی نمی‌شود سلاح برداشت و به سمت کسی شلیک کرد؟ چطوری توی زمانه ریزپرنده‌ها و جنگ‌های الکترونیک و موشک‌های دوربرد، منی که یک شهروند ساده هستم می‌توانم به جبهه خودی کمک کنم؟حالا نه پشت جبهه‌ای هست که بشود رفت و برای رزمنده‌ها امکانات بسته‌بندی کرد، نه مرکز اعزامی هست که بشود رفت و اسم نوشت، نه صندوق‌های کمک به جبهه‌ای هست که بشود تویش پول انداخت و نه هیچ راه دیگری که بشود به واسطه‌اش احساس سهیم بودن در جنگ پیدا کنیم.همه این‌ها در حالی است که جنگ از هر زمان دیگری نزدیک‌تر به ماست. خط مقدمش سعادت‌آباد تهران است، فرودگاه تبریز است، اتوبان قم تهران است، جایی در رباط‌کریم است، پایگاه نوژه همدان است و منطقه‌هایی آشنا و شبیه این.من این روزها را با نگرانی ناکارآمدی طی کردم. نگرانی از این‌که نکند در حساس‌ترین روزهای زندگی خودم و حیات ایران، من بی‌خاصیت‌ترین کارهای عمرم را بکنم. نگران از این‌که بعدها برگردم و این روزها را مرور کنم و احساس کنم چقدر پرت از ماجرا بوده‌ام و چقدر کودکانه این روزهای مهم را طی کرده‌ام.من هر روز خبرهای جنگ را دنبال می‌کنم، الجزیره را تماشا می‌کنم، چند کانال‌ خبری ایرانی و خارجی را پیگیری می‌کنم و حالا از دل همه این‌ها یک چیزی برای معلوم شده، یک چیزی که خبر نیست و گزارش صریح هیچ کدام از خبرگزاری‌ها نیست.حالا تقریبا فهمیده‌ام باید حواسم جمع باشد روی حفظ روال عادی زندگی‌ام. این برای من خود خود جنگیدن در خط مقدم است. این را شاید از تلاش‌های خبری اسرائیل فهمیده‌ام. تلاش‌هایی که هدفش خرابی خانه‌ها نیست، خرابی ذهن ما است.حالا می‌دانم تماشا کردن فیلم با بچه‌هایم، بیرون رفتن و بستنی خوردن، مهمانی دادن و دور هم جمع شدن، خریدهای روزانه را انجام دادن، سر کار رفتن و مثل همیشه برگشتن، شوخی کردن و سر به سر گذاشتن، سفره پهن کردن و دور هم غذا خوردن، پارک رفتن و قدم زدن و حفظ همه کارهایی که قبل از این روتین زندگی ما بوده، جهادی است که من باید انجام بدهم.زندگی را روی روال خودش نگه داشتن یعنی، «خبری نیست، ما قوی‌تر از این انفجارهاییم»، یعنی «آخرش ما پیروزیم»، یعنی «به نیروهای نظامی خودمان اعتماد داریم» یعنی «من به سهم خودم اوضاع روانی جامعه را به هم نمی‌ریزم» یعنی «زخمی جنگ روانی دشمن نیستم» یعنی «جنگ احوال اقتصادی و فرهنگی ما را به هم نریخته» یعنی «آن گوشه از دنیا که نگه‌داری‌اش وظیفه من است، امن است» یعنی «همه قوای کشور توجه‌اش به دشمن باشد، ما توی کوچه‌ها و خیابان‌های شهر، ایران را مثل قبل نگه می‌داریم» یعنی «بچه‌ها این روزها تمام می‌شود، شما بروید درس‌تان را بخوانید برای روزهای آینده ایران، این روزهایش را ما جلو می‌بریم» یعنی «حتی اگر جنگ توی شهرهای ما باشد،‌ ما جنگ‌زده نیستیم» یعنی «نترسیدیم، چون ترس برادر مرگ است» یعنی «ما زنده‌ایم».من فکر می‌کنم نگه داشتن زندگی روی چرخ عادی‌اش، هم به نیروهای نظامی قدرت و پشت‌گرمی بیشتری می‌دهد هم دشمن به داخل نفوذ کرده را ناامید می‌کند.من این روزها برای خودم یک دستورالعمل عملیاتی مهم دارم: «برای رزمنده بودن باید عادی زندگی کنم.».«محمدرضا جوان آراسته»zil.ink/mraraste</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 03:44:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیکه کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-bq1wevs3wfjv</link>
                <description>هیچ آینه ای نمی‌تواند بگوید خورشید نور دارد و من هم نور دارم اما نور خورشید از من بیشتر است. این ادعا باطل است زیرا نوری که آینه دارد همان نور خود خورشید است.آینه و خورشید با همدیگر در نور شریک نیستند و نور فقط و فقط متعلق به خورشید است و آینه تنها نور را بازتاب میکند.اگر خدای ناکرده شخص در وجودش برای خود کمالی احساس کند یا خواستی را به خودش نسبت دهد به همان مقدار دلبستگی به غیر خدا پیدا کرده و در مسیر حرکت به سمت خداوند متعال به دردها و رنج ها و بیچارگی ها دچار خواهد شد.هر که به دنبال این باشد که کمالی را برای خودش ترسیم کند و آن را به خود نسبت دهد در حقیقت در مسیر شرک و توهم قدم برداشته است.</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 22:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمانِ خالی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-xy53m3gnbdg0</link>
                <description>عقربه های ساعت میگویند که ساعت از دو گذشته است. مثل هر شب در تاریکیِ شب حیران و سرگردانم. اگر اکنون چشمانم را به خواب نسپارم تمامِ فردایم با رخوت و خستگی سپری خواهد شد اما اهمیت نمیدهم‌. سعی میکنم اهمیت ندهم که چقدر دو روزِ آینده در این برحه ی کنونی تاثیر گذار خواهند بود و انرژی و کوشش من را می‌طلبند. سعی میکنم اهمیت ندهم که شب پیش و شب پیش تر از آن هم درست و حسابی نخوابیده ام. (درواقع چند هفته میشود که درست و حسابی نخوابیده ام.) اگر هم خواب به چشمانم بسی بنده نوازی کرده و طولانی تر مانده باشد، آخر سر یقیناً با یکی از آن کابوس های مضحکش همه ی آن مدت را تلافی کرده است. قبلا ها حضور کابوس فقط منوط به حضور جنابِ خواب بود. اما اکنون وجود خود را مستقل و در بیداری نیز خودش را تثبیت کرده است. چنان که با خود میگویم نکند در محضر جناب خواب تشریف دارم؟ اما نه، می بینم که بیدارِ بیدارم و کابوس نیز همچنان در همین حوالی کمین کرده است...ابر با این همه بزرگیش از خودش هیچی نداره. اگه قطره نبود ابر هم بارون نداشت؛ پس خودت رو دست کم نگیر این روزها بر طبل بی‌خیالی کوبیده ام و تا جای ممکن میخواهم خود را سرخوش نشان دهم. میخواهم آتش گرفتنِ چشمان کابوس را ببینم. می‌خواهم بداند حنایش دیگر در نزد من رنگی ندارد. میخواهم به خودم ثابت کنم که آنقدر ها هم ضعیف و رنجور نیستم و رگه هایی از قدرت و صلابت نیز در من وجود دارد.اما گاهی نمیتوانم زیر بار فشار های زمانه سینه سپر کنم و زانوانم سست می شوند و میلرزند، کمرم خم میشود، دستانم یخ میزنند، چشمانم می‌سوزند و خودم نیز گُر میگیرم و گرمایی ذوب کننده تمام وجودم را به تپش می اندازد.درد به درجه ای از خودکفایی رسیده است که در مسائلی که کوچک ترین ارتباطی به او ندارند خود را دخیل می سازد. این مسئله بیشترش بخاطر آن است که استرس به او رو داده است و هروقت که سرش را مانند خری پایین می‌اندازد و وارد مهلکه میشود، درد هم لی لی کنان پشت سرش وارد میشود و مانند کسی که آمده است موزه، سعی می‌کند یک دور همه جا را از نظر بگذراند و قدم نحسش را بر هر جا و بی جایی بگذارد.زمانه همیشه اینگونه نخواهد ماند. روزی خواهد آمد که زخم هایمان ترمیم خواهد شد. روزی خواهد آمد که سستی زانوانمان، خم شدگی کمرهایمان، یخ زدگی دستانمان، سوزش چشمانمان و تپش سرتاسر وجودمان بهبود می یابد. و آن روز دیر نیست...شاید آسودگی در همین حوالی سکونت دارد و نشانی اش از دیدِ ما پوشیده مانده باشد. و بزودی روزی خواهد آمد که خودش به دنبال ما خواهد آمد.شاید روزی ″درد″ بازدید اجباری خود را به اتمام برساند و از این دیار به دیار باقی بشتابد. شاید کابوس فقط وهمی برای آزمودن میزان شجاعت ما باشد و وقتی که به آن توجه نکنیم و اهمیت ندهیم، آهنگ رفتن بنوازد. شاید... (برای این مورد قطعا) اگر به استرس اهمیت ندهیم دیگر وجود نخواهد داشت! درواقع ما خود با بزرگ کردن بعضی از مسائل در ذهنمان استرس را بوجود می آوریم؛ در غیر این صورت او وجود نخواهد داشت. و هزاران شایدِ دیگر... برای آنکه بتوان زندگی را با نگاهی دیگر نگریست و خوش بین بود!</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 01:28:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمی است دیگر...</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-mpxfmb941l18</link>
                <description>انسان موجودی است که به همه چیز عادت می‌کند. شاید اولش سخت بنظر بیاید... ولی عادت می‌کند.روزهایی وجود داشت که یک امتحان در هفته برایش سخت و طاقت فرسا بود. اما اکنون با ۵ الی ۶ امتحان در هفته مشکلی ندارد. چون به این شیوه عادت کرده است. هنوز برایش دو الی چند امتحان در روز مشکل و اسفناک است اما به آن نیز روزی عادت خواهد کرد...روزی یک عزیزی را از دست داد و از فراغش جانش به لب آمده بود. اما اکنون هر چند هفته یکبار یا شاید هر چند ماه یکبار او را به خاطر می آورد و برایش فاتحه ای میخواند و پس از آن دوباره به دنبال زندگی اش میرود. آدمی است دیگر، عادت می‌کند. روزی چندین ساعتِ پیاپی نگاه کردن به این ماسماسَکِ مستطیل شکل چشم شما را اذیت نمیکند؟ چشمتان نمی سوزد؟ درد نمی گیرد؟ مستقیم به نورِ زیان بارِ آن خیره شدید و گاهی نیز برای مدتی طولانی پلک زدن یادتان می رود؛ اما اکثر اوقات با مشکلِ جدی ای که در پایان روز خواب را از چشمانتان برباید مواجه نمی شوید. بله درست فکر کردید چشم شما به این روند عادت کرده است و حتی اگر آسیبی را متحمل بشود شما متوجه نمی شوید. مثال آن مانند آن قورباغه ای است که اگر ناگهانی و یهویی او را در آب جوش بیاندازند متوجه میشود و سعی میکند خود را نجات دهد. اما اگر او را در آبی ولرم بگذارند و زیر گاز را کم کنند تا کم کم به مرحله ی جوش برسد متوجه نخواهد شد و مرگ را چون خوابی معمول میپندارد. زیرا کم کم به دمای آب عادت خواهد کرد. و چیزی که او را میکشد دمای آب نیست، بلکه عادت کردن به دمای آب است.و این قدرتِ زمان است...خیلی وقت ها متوجه ی عادت هایی که به ما متحمل شده است نمی شویم. برای مثال متوجه نمی‌شویم که حالِ بدمان ممکن است بخاطر آدم های سمیِ اطرافمان باشد و توهمِ افسردگی برمی‌داریم.  گاهی نیز آنقدر به داشته هایمان عادت می‌کنیم که ارزش آنها را از یاد می‌بریم. و زمانی قدر آن را خواهیم یافت که دیگر کار از کار گذشته باشد و حسرت و پشیمانی دیگر فایده ای به حالمان نداشته باشد.ارزش هایی چون نعمت پدر و مادر، زمان، سلامتی و... که آنقدر برایمان محسوس بوده اند، که حضورشان کم کم نامحسوس شد. باشد که قدر دان باشیم.</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 13:05:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار های روح</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-appruvzzxgye</link>
                <description>تا حالا شده با خودت لج کنی؟ اون مکانی که دوست داری رو نری، اون خوراکی ای دوست داری رو واسه خودت نخری، اون موسیقی ای که دوست داری رو برای خودت پلی نکنی، اونقدر که خستگیت در بره استراحت نکنی...از خودم به خودم شکایت کردم، خودم قاضی شدم و خودمم حکم بریدم و خودمم اجراش کردم._شبیهِ سادومازوخیسم نیست؟    +نه این فرق داره. مطمئنم اون نیستدیدین وقتی رنگای مختلفِ زیادی رو باهم قاطی کنید رنگی که باهاش مواجه میشید سیاهه؟ منم همینجوری شدم. همه ی احساسات و عواطفمو فرو خوردم و برای همین باهم دیگه قاطی شدن و تهش احساسی که باهاش مواجه شدم نفرت بود. یه نفرت که اول از همه گریبانِ خودمو گرفت و بعدشم دیگران.  تا همین چند وقت پیش یکی از تفریحاتِ حال خوب کنی که برام انرژی بخش بود، وقت گذروندن با دوستام بود. ولی الان اینکار هم دیگه حالمو خوب نمیکنه. قبلنا کتاب از هرچیزی برام دلنشین تر بود. الان چی؟ دو خط میخونم خسته میشم. در کل هرچیزی که قبلاً ازش به عنوان رهایی از مشغله های ذهنی استفاده میکردم خودش تبدیل شده به یه مشغله ی ذهنی. خودمو توی یه هزارتویی حس میکنم که هرچی میگردم راه خروجی رو پیدا نمیکنم و هر طرفی که میرم با خودم مواجه میشم.عین روز برام روشنه که اگه بخوام با همین دست فرمون برم جلو روح و روانم حسابی داغونِ داغون میشه، هرچند که الانم اونقدرا سرحال و قبراق نیستم ،ولی قطعاً حالم اونقدرا هم افتضاح نیست و یچیزی ما بینِ گزینه ی اول و گزینه ی دومم.خستم مثل اون دانش آموزی که شاد و خوشحال از جلسه ی امتحان میاد بیرون و بعد می‌فهمه که صفحه ی دومِ برگه رو ندیده و حالش بدجوری گرفته میشهخستم مثل اون بچه ای که تا اومد یه لیس به بستنی قیفی‌ش بزنه، بستنیش از توی قیف قِل خورد افتاد کف آسفالتجوری خستم که اگه میشد جوری می‌خوابیدم که پزشک هم نتونه تشخیص بده که الان من خوابم یا رفتم تو کُما. ولی خب نمیشه. دارم سعی میکنم نشون ندم که در درونم چقدر با خودم درگیرم. کلی لبخند میزنم و با این و اون میگم و میخندم اما بالاجبار؛ فقط بخاطرِ اینکه حوصله ندارم به این و اون جواب پس بدم که چمه و چرا اینطوری شدم. پوشه های ذهنم از تو قفسه افتادن پایین و همه ی برگه ها و یادداشت ها و پی‌نوشت‌هاشون با هم قاطی شد. دیگه حوصله نداشتم از اول اونارو بچینم توی قفسه‌. همشونو جمع کردم گذاشتم تو کمد و درشو بستم. و اون در قبل از اینکه به روی اونا بسته شه، به روی خودم بسته شد. </description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 00:45:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصفِ حالِ روزهای یک تازه دبیرستانی</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%88%D8%B5%D9%81%D9%90-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-tojubjrmuzdc</link>
                <description>دو هفته ی شروع سال تحصیلی مثل برق و باد رفت. ولی باورم نمیشه هنوز مهره‌. با این حجم از خستگی من الان باید توی دی یا بهمن می‌بودم. این حجمه ی خستگی، اونم توی ماه مهر، بعیده. اما وقتی شرایط دوستام توی بقیه‌ی مدارس رو می بینم به این پی میبرم که اونقدرا هم شرایط برای من سخت نیست. یسری از بچه هامون، مدرسشون تمام طول هفته و تا پایان سال تا خودِ ساعتِ ۲ نگهشون میداره و کلاس فوق برنامه جزوی از خود برنامشون شده. یسری های دیگه هم میگفتن که از بین تمام دبیراشون حتی یدونه شون هم محض تنوع با اونا مدارا و خوش برخوردی نکردن و به محض زدنِ زنگِ سال تحصیلی بدون فوت وقت کتابشون رو گذاشتن سر میز و جمله ی پر تکرارِ ما عقبیم رو به کار بردن و بدون هیچ حرف اضافه ای رفتن سراغ درس. با این شرایط واقعا باعثِ خوشبختیه که کلاس فوق برنامه ی جزو برنامه مون، یه هفته در میونه؛ و فقط یکشنبه تا سه شنبه برگزار میشه. و واقعا از صمیم قلب خوشحالم که دبیرامون مفهوم استراحت و شوخیِ سر کلاس رو میفهمن و از همون اول سریع درسو شروع نکردن و عین پُتَک جمله ی ما عقبیم رو توی سرمون نکوبوندن.هنوز به جو کلاسمون و البته سر و صدای کمشون عادت نکردم. پارسال کلاس ما ۳۶ نفر بود و شلوغی و پرسروصداییِ کلاسِ ما همیشه در سطر اول گفتگو های معلمین و البته کادرِ مدرسه قرار داشت.   یادمه واسه یکی از دبیرامون به قدری این سروصدا غیر قابل تحمل بود که فِلفُر بعد از اتمام جلسه ی دومش با ما انگشت به گوش از کلاس بیرون رفت و بلافاصله نه تنها کلاسِ ما، بلکه تمام کلاس هایی که در مدرسمون دبیریشون رو به عهده گرفته بود رو زمین گذاشت و فلنگو از مدرسمون بست و برای همیشه رفت. امسال کلاسِ ما ۲۲ نفره. میشه گفت بجز من و۳ تا از دوستایی _که از قبلِ این سال باهاشون آشنا بودم_ همه جزو آدمای ساکتِ کلاس به حساب میان. صدا از دیوار در میاد اما از اونا نه. شایدم بخاطر این باشه که هنوز با هم آشنا نشدیم؟! بهترین روزای هفته ی من _بجز پنجشنبه و جمعه_ یکشنبه و سه شنبه ست. چون با دبیری کلاس داریم که لنگَش هیچ جا غیر از مدرسه ی ما گیر نمیاد. محالِ ممکنه سر کلاسش نخندی. بقیه ی معلمای شوخ طبع ممکنه اینشکلی باشن که وقتی درس میدن جدی ان ولی وقتی درسشونو دادن یه بغل محبت و خنده میزنن زیر بغلشون و با اون کل کلاسو دل‌شاد میکنن و روح دانش آموزاشونو جلا میدن‌. اما این دبیر ما موقع درس هم شوخ طبعه. در واقع درس رو به شیوه ی ادبیاتِ طنز خودش تدریس می‌کنه. همین نکته باعث میشه که تصمیم بگیرم سر کلاسش نخوابم و شیش دنگِ حواسمو بدم به توضیحاتش.  و اسکار بدترین روز تا به الان (شاید بعداً ازش خوشم اومد ولی الان نه) میرسه به شنبه که... نمی دونم چی بگم واقعا. بابت اینکه نسبت بهش احساس خوبی ندارم یُخده عذاب وجدان دارم چون اومده و نیومده منو به عنوان سوگلیِ کلاسش برگزید. البته نه بخاطر خودم، بلکه به علت رابطه ی کاریِ علت و معلولی ای که بین اون و مامانم برقراره. وگرنه که قطعا تا شیش جلسه بعد از اون هم اسم منو به خاطر نمیورد.(حالا شاید پنج جلسه). از اون رده معلماییه که موقع تدریس جدیه و وقت استراحت شوخ طبع میشه. ولی مشکل اینه که موقع درس یکم زیادی جدی میشه. باید مواظب باشی صدای نفس‌هات زیادی نره بالا تا مبادا آژیر خطر برات فعال شه و بعدش الفاتحه.اما بدترین چیزی که منو آزار میده دلتنگی برای دوستا و همکلاسی هاییه که هنوز به نبودنشون عادت نکردم. با هر جمله و با دیدن هرچیز با ربط و بی ربطی به یادشون میوفتم. مثلاً میگم اگه فلانی اینجا بود الان اینو می‌گفت یا اگه بهمانی اینجا بود الان این حرکتو میزد. خلاصه که دلتنگی بدچیزیه. زهریه که جوری زندگی رو برات تلخ می‌کنه که صدمَن قند هم نمیتونه تلخیشو از زیر زبونت بکشه بیرون. هنوز عادت نکردم پسوند دبیرستانی رو با خودم یدک بکشم. و با اینکه یه بار طعم امتحان های نهایی رو چشیدم هنوز برای این لِوِل از استرس آماده نشدم‌. اما چاره چیه؟ به ناچار پاره پورگی های بجا مونده از امتحان نهایی های سال قبل رو بخیه زدم و خودم رو هل دادم توی مسیری که دوباره قراره همون بلایی سرم بیاد که پارسال موقع امتحان های نهایی سرم اومد. هنوزم هر بار که یه دبیری از امتحانای نهایی و جناب کنکور صحبت می‌کنه احساس میکنم یکم ازون بخیه هایی که با هزار زحمت زدمشون شکافته میشه و از توش استرس میپاشه رو سر و صورتم. اما با این وجود اونقدرام شرایط اسفناک نیست. فعلا از ارشد مدرسه بودن لذت میبرم تا بعد ببینم چی میشه.(درواقع شیفت دبیرستانِ ما با راهنمایی ها یکیه و توی یه مدرسه و یه زمان درس میخونیم. ازین لحاظ ارشدِ راهنمایی ها محسوب میشیم. یکی از دلایلش اینه که تعدادِ دبیرستانیا کلهم اجمعین زیر ۳۰ نفره. یه کلاسِ دهمِ ۲۲ نفره و یه کلاسِ دوازدهمِ ۵ نفره. برای همین هم صلاح دونستن که کلاسای دبیرستانیا و راهنمایی ها در یک مدرسه، بصورت هم‌زمان برگزار شه. ازین لحاظ مدرسه ی ما تو کل شهرمون تَکه. )</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2024 17:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناشناخته شده</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-mavtv80pffir</link>
                <description>حالم را اگر بخواهم توصیف کنم مانند حالِ آن مسافری است که از اتوبوسش جا مانده. مانند آن بچه ی ۵ ساله ای که بیدار میشود و هیچ کس جز خودش را در خانه نمی یابد. مانند آن دانش آموزی که بعد از ورودِ معلم به کلاس میرسد. مانند گلِ رزِ قرمزی که میانِ یک دشت رزِ سفید غریب مانده. مانند پیرمردی که آنقدر عمر کرده که دگر هیچ یک از آشنایانش برایش باقی نمانده اند...همینقدر، در بهت فرو رفته، غریب و تنها هستم. در بین اینهمه آدمِ آشنا و نا آشنه تنها ایستاده ام. گاهی با آدم های تنهایی مانند خودم رو به رو می شوم و اندکی تنهایی‌‌مان را باهم قسمت میکنیم و اینگونه کمی لبخند را مهمانِ لبانمان می‌سازیم. زندگی را می‌نگرم که چگونه مانند دانه های شن رو به اتمام است. فرو می ریزد..فرو میریزد و محو میشود...و تنها چیزی که از آن میماند خاطره ی آن است...ای کاش خاطراتِ خوب باشد... خاطراتی ماندگار با جلوه ای زیبا.و ساعت شنی هنوز هم دانه ی آخرش را در دست نگه داشته و منتظر آن اتفاق است. اتفاقی که گره خورده به سرنوشت. سرنوشتی که انتظارِ تغییر را میکشد. سرنوشتی که تهش ختم میشود به آن پایانی که همه آن را خوش می‌نامند... پایانی پر از آغاز، غروبی که منجر به طلوع است..ساعت شنی منتظر است.منتظرِ تو!</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 01:27:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپیده</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D9%87-kyg9zvikra90</link>
                <description>چند روز مانده تا شهریور جای خود را با مهر عوض کند. هیچوقت این تعویض ماه ها برایم مهم نبوده است، اما این یکی مهم است. این یکی قبل از آنکه شروع شود، نمایی از استرس را به نمایش گذاشته است.تا همین چند روز پیش با خود فکر میکردم که هیچ امتحانی از امتحان های نهایی(و صد البته کنکور) سخت تر نمی تواند باشد. اما امروز به این نتیجه رسیدم که امتحان های آغازین از آن نیز بدتر است. حداقل برای من! چون توانِ خواندنِ کتاب هایی که با زجر فراوان، یکبار امتحانشان را دادم را ندارم. چون خط به خط آن کتاب ها برایم تداعی کننده ی تمام آن استرس هایی است که در خرداد به دوش کشیدم.اگر بخواهم همه ی اینها را فاکتور بگیرم، مسئله ی دیگری هم هست که باید با آن رو به رو شوم. «آشنا شدن با آدم های جدید». موردی که بعد از امتحانات باعثِ استرسم می‌شود. این مورد همیشه برایم سخت بوده و هنوزم هست. شاید بخاطر اجتماعی نبودنم باشد. چیزِ دیگری به ذهنم خطور نمی کند.دیروز یادی از ایام کرده بودم. عکس های همین چند ماه پیشِ راهنمایی ام را مرور میکردم. اما توی بخاطر آوردنِ نام چند نفرشان ماندم‌. یکه خوردم. با خودم گفتم چگونه میشود با افرادی چند سال همکلاسی بود، هر روز آنان را دید، اما بعد از گذشت مدتِ کوتاهی آنان را به این راحتی فراموش کرد؟از آدم های پیش رویم فقط یک لیست در دست دارم. از بین همه ی نام ها یک اسم جلوه ای دیگر برایم داشت. «سپیده». وقتی این اسم را در لیست دیدم سپیده ی صبح برایم تداعی شد. هنوز صاحبِ اسم را ملاقات نکرده ام اما حسِ خوبی نسبت به آن دارم. اسمِ قشنگیست. دلم میخواهد حسم درست از آب در بیاید و صاحبِ آن اسم هم برایم قشنگ باشد:)بجز همین دو مورد چیزِ دیگری برای استرس گرفتن وجود ندارد. و موردِ دومی هم ان‌شاءالله بعد از مدتی رفع شود. </description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 01:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کادوی تولدی از جنسِ نور</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B1-zrikuhpgjg2i</link>
                <description>هدیه ی تولدِ پارسال من خیلی قشنگ بود. اونقدری قشنگ که من خوابشو هم نمی دیدم. یه هفته بعد از تولدم یهویی برام جور شد برم کربلا. به مدتِ سه روز. اولاش با خودم فکر میکردم جور نمیشه. با خودم فکر میکردم مامان بابام اجازه نمیدن که برم.من فقط ۱۵ سالم بود، توقع نداشتم اجازه بدم بزارن بدون اونا برم. بعد امتحانای نوبت اولم بود و نمرات خوبی هم که نگرفته بودم...ازون گذشته، بهم گفته بودن پاسپورت نداری. تا بری کاراشو انجام بدی و تا بیاد کمِ کمش یه هفته طول می‌کشه. این در صورتی بود که ۴ روز دیگه حرکت بود. هیچی دیگه به کل نا امید شدم...کارم شده بود غصه خوردن بابت اینکه کارِ دوستام جور شده کارِ من نه.. یه روز قبل از رفتن بود؛ داشتم پیش دوستام غر میزدم که همتون پاسپورت دارید من ندارم. که یهو یکیشون گفت داری که.. بعد اون یکی بهش یجور نگاه کرد که نباید میگفتی. دیگه منتظر نموندم چیزی بگن. یه راست رفتم خونه. اونم شاکی اینکه چرا دوستام باید از پاسپورت داشتنِ من خبر داشته باشن خودم نه؟مث اینکه جریان ازین قرار بود که مامانم دودل بود که بزاره برم. دوستامم که فک میکردن پاسپورت ندارم رفته بودن باهاش صحبت کنن که ما یه نفرو میشناسیم که پاسپورت زیارتی رو ظرف سه روز می‌تونه اوکی کنه و ازین حرفا، که بهشون میگه خودش پاسپورت داره. فعلا نمی‌خوام بهش بگم چون هنوز راضی نشدم بفرستمش. خلاصه که روز آخر خودش راضی شد و من راهی شدم...و اینطور شد که من بهترین سه روزِ عمرم رو تجربه کردم. و حیف که هیچ عکسی تو گوشیم ندارم ازون روزای خوب، ازون حس و حال...گوشیمو نبرده بودم چون میترسیدم گم شه.و این داستانِ عکسیه که کاش می‌گرفتم... داستانِ بهترین عکسی که کاش می‌گرفتم...</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 00:35:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از آن روز</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-aphveo5qzyed</link>
                <description>آسمان به رنگِ خونِ همان دخترکی که آن شب تصادف کرد در آمده بود...امروز در راه برگشت شاهدِ یک‌ تصادف بودم. ترمزِ یک کامیون بریده بود و با یک ماشین برخورد کرده بود. خودتان تصور کنید که آن ماشین و سرنشینش چه پیش آمدی برایشان اتفاق افتاد. بله درست است. قطعاً لِه شدند!مادرم چشمانم را گرفته بود تا ‌من آن صحنه را نبینم و از آنجا رد شویم. ولی من از لای انگشتانش همه چیز را دیدم. شکافِ سرش را، خون های کف آسفالت ریخته شده را، آن چشمی که به واسطه ی ضربه ی شدید از کاسه اش بیرون افتاده بود را...اگر از من بپرسند خواهم گفت مرگِ زیبایی بود. لا اقل از مرگ در رختخواب، آن هم بدونِ هیچ هیجانی، بسیار زیبا تر بود. چنین مرگی مردم را بیشتر متأثر می‌کند. ای کاش من هم روزی چنین مرگی داشته باشم... اما خود خوب میدانم که همچین چیزی نصیبم نخواهد شد. چون همین الان در حال بازگشت به بیمارستانم و تمام اوقاتم در اتاقک سرد و سفیدِ شماره ۲۹۹ سپری می‌شود. عاقبت هم مرگی بدون سر و صدا در رختخواب خواهم داشت. خوب میدانم که زمانم مانند دانه های شن در ساعت شنی در حال پایان است. مادرم میخواهد منکر این آینده ی حتمی شود؛ اما بیشتر از آنکه مرا فریب دهد در حال تقلا برای فریب دادنِ خودش است. ای کاش می‌توانستم کاری برایش انجام دهم تا دیگر اینقدر آشفته و پریشان حال نباشد. اما دیگر کاری از دستم بر نمی آید. زنده بودنم نیز، خود نوعی عذاب است. زیرا هر روز با دیدن من فکرش میرود به آن روزی که بالاخره مرگ را ملاقات می‌کنم... و برای بارِ هزار و یکم بغضش را فرو میخورد و به بهانه ای ، از اتاق بیرون می‌رود و گریه میکند. از روی زمین به آسمانِ پشتِ پنجره خیره شدم.آسمان به رنگِ خونِ همان دختری که آن شب تصادف کرد در آمده بود...با خودم می اندیشم که این هم از آخرین تجربه ی زندگی ام. آنطور که میخواستم پیش نرفت اما رضایت بخش بود. توقع داشتم آنقدری خون از بدنم جاری شود که قطرات آن از بین سرامیک ها رد شود و به طبقه ی زیرین راه پیدا کند.. اما ایرادی ندارد. بهتر از در رختخواب مردن است. </description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 23:35:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نورِ من کجایی؟ می‌خواهم برگردم</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-tmhuq3jkr8vu</link>
                <description>گاه آنچنان ابر های سیاه آسمانم را احاطه میکنند که دیگر فراموش میکنم نوری هست... نور چه بود؟ شکلش چگونه بود؟گاه آنچنان موج های دریا مرا با خود به دل طوفان ها می برند، که دیگر امیدی برای دست و پا زدن هم برایم نمی ماند و چشمانم را می بندیم تا مرگم فرا رسد.گاه به به پایان میرسم و باد مرا همراه شن های کویر، با خود می برد.امروز به ساحل رفتم. وقتی از موج های ساحل رو برگرداندم، پشت سرم کودکی را دیدم که با شن های ساحل قلعه می‌ساخت. فارغ از هرگونه غمی مشغول بازی بود. انگار نه انگار که در دنیای بیرون کلی مسئله برای آشفته شدن وجود دارد.گاهی دلم میخواهد به گذشته برگردم و نگرانی هایم را جا بگذارم. حیرانم! حیرانم ازینکه زندگی چگونه هر روز میتواند یک بازی بر سر آدم در بیاورد؟ هر روز از خواب بیدار میشوم و انتظار میکشم. منتظر میمانم تا نور را ببینم. با دوربین تک چشمی تلسکوپی ام دور دست ها را رصد میکنم تا باریکه ای از امید را ببینم. هر روز...با این وجود اجازه نمی دهم یأس بر من غلبه کند. با هر جنگ افزاری که در قایقِ کوچکم دارم مقابلش می‌ایستم. که اگر پایداری پیشه نکنم ظلمت وجودم را تکه پاره می‌کند و تاریکی را بر پرده ی دلم می‌نشاند.‌ آنوقت دیگر حتی اگر نور را نیز ببینم نمی‌شناسم و تا ابد در عمق اقیانوس های عمیق فشرده میشوم و سر انجام دیگر فسیلی نیز از من بر جای نخواهد ماند...چشم میچرخانم تا نور را ببینم. تا شیدا شوم. تا از خود رها شوم. تا از این زندان آزاد شوم... رها شوم..خدایا میدانم نور تو آنچنان جهان را روشن کرده است که دیگر نیاز به چشم چرخاندن نیست. اما من نمیخواهم فقط نور را ببینم! میخواهم آن را لمس کنم!خداوندا مرا شیدایم کن. آنچنان که زندانِ خویشتنی که در آن محبوسم رها شوم. تا فقط هدفم تو شوی! عشقم تو شوی! تمام آنچه که بخاطر آن به زندگی ادامه میدهم تو شوی!خداوندا سخت دلگیرم. می‌شود مرا در آغوش بگیری؟ من جز تو کسی را دارم مگر؟ تو تنها پناهِ منی! :)اَنتَ کَهفی :)</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 22:57:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه ی ایلدا</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-clxomen6l8ok</link>
                <description>۱.غذای مورد علاقه تون؟ زرشک پلو با مرغ۲.اسم صمیمی ترین دوست تون؟ سارا۳.از چه آدمی خسته هستین؟ از نظرم هر آدمی به اندازه ی خودش باحال هست. من از هیچ آدمی خسته نیستم. این کاراشونه خسته کنندست نه خودشون. ۴.ده میلیارد پول رو ترجیح میدین یا خلاصی از همون آدم که ازش خسته این؟ ۱۰ میلیارد پول۶.شغل تون در حال حاضر یا اگه دانش آموز یا دانشجو هستین در آینده؟ اگه بخوام منطقی نگاه کنم شاید مهندس یا دبیر. ولی دوست دارم بستنی فروشی بزنم. مغازمم داخل ون باشه تا بتونم همه جا ببرمش.۷.به نظرتون کدوم کاربر پست های خیلی خوبی می نویسه؟ هر کسی به اندازه ی خودش خوب مینویسه. ولی بیشتر از همه نوشته های هیهات رو دوست دارم.۸.بیشتر جذب کدوم کاربر شدین؟ هیهات و نگین. اون اولین که اومده بودم ویرگول رستا۹.اگه می تونستین اسم سایت ویرگول رو عوض کنین چی می ذاشتین؟ ۱۰.رازی که به هر کسی نمی گید؟ اینکه جدا از ظاهر دوست داشتنی ای که نشون میدم یه روی دارک و خشن دارم ۱۱.از معلم های دبستان تون کدومو بیشتر دوست دارید؟ معلم کلاس اولم۱۲.اگه می تونستین جای یکی از آدم هایی که می شناسین باشین اون آدم کی بود؟ هر آدمی در جای خودش باید باشه و نمیشه جای دیگری بود برای همین بغیر از خودم دلم نمی‌خواد جای کس دیگه باشم۱۳.کدوم شهر ایران رو بیشتر دوست دارید؟ مشهد۱۴.یکی از استعداد هاتون که هیچوقت ازش استفاده نکردین؟ ریاضی۱۵.دوست دارین الان پیش کی باشین؟ مادربزرگم</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 07:48:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفید و قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-jmvzsfeurq5o</link>
                <description>از جاده ی رویایی اش عبور میکرد...در دو طرف جاده گل های رز سفید و قرمز خودنمایی میکردند.عطر گل ها همه جا را فرا گرفته بود.بُلبُلان چهچهه می‌زدند و قناری ها آواز سر می‌دادند.جاده به یک پل شیشه ایِ شفاف می رسید. پلی که به نظر می رسید همتایش در هیچ کجای جهان یافت نخواهد شد.همانطور که سَبُک بالانه بر سر پل قدم برمی‌داشت... صدایی شنید.به زیر پایش نگاه کرد،جایی که شیشه در حال ترک برداشتن بود.ترک های شیشه وسیع تر شد... و پل زیر پایش درهم شکست.همانگونه که در حال سقوط بود با خودش زمزمه میکرد: دویست و هجدهمین سقوط... به سرعت جمعیت را پس میزد. از میان آدم ها به صورت زیگ‌زاگی  رد میشد و سعی میکرد نگذارد تعقیب کننده ای دستش بهش برسد. مجسمه ی بزرگِ میدان را که با رز های سفید و قرمز گل کاری شده بود را دور زد و وارد ساختمان شد. به در آسانسور رسید و بعد چندین دفعه زدنِ دکمه و باز نشدنِ آن، قیدش را زد و از پله ها استفاده کرد. تمام قدرتش را در پاهایش جمع کرده بود و پله ها را دوتا یکی میکرد تا سریع تر به آخرین طبقه برسد. بالاخره خودش را به پشت بام و لبه ی پرتگاه آن رساند. نگاهی به درب پشت بوم و نگاهی به زیر پایش انداخت. تصمیمش را گرفته بود. مامورین رسیدند... حال صدای فریاد آنها تنها زمزمه ای مات بود. دیگر دیر شده بود.همانگونه که در حال سقوط بود با خود زمزمه میکرد: دویست و نوزدهمین سقوط...</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2024 04:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم تنگ میشود تا ابد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-ld20tk6533c9</link>
                <description>هرچه صدا کردیم: &quot;ابراهیم!&quot;اسم تو حتی برنگشت از کوهآنقدر روحت بی‌قراری کردجسم تو حتی برنگشت از کوهاردیبهشت اردی‌جهنم شدهر صفحه‌ی تقویم را سوزانداین بار آتش سرد شد اماوقتی که ابراهیم را سوزاندگشتیم دنبال پر و بالتگفتند دیگر وا نخواهد شدجز بالگرد سوخته چیزیپیدا نشد، پیدا نخواهد شدتو کوه دردی بودی و رفتیای کوه درد! ای کاش برگردیآن بالگرد ای کاش برگرددبا بالگرد ای کاش برگردیچشم انتظار دیدنت گشتندحتی شهیدان خدایی همآن سو &quot;بهشتی&quot; بی‌قرار توآن سوتر انگاری &quot;رجایی&quot; هماین ملت تنها تو را دیروزدر شادی و غم انتخابت کردای انتخاب مردم ایران!حالا خدا هم انتخابت کرد(:</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 20:52:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرداب. ابر.</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-ui3t0ihh3qjf</link>
                <description>می‌دونی حسش مثلِ چی میمونه؟ غرق شدن تو مرداب. هرچی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر غرق میشی.احساس خفگی می‌کنم. یک دستی انگار پیچیده دور گلوم و خفم می‌کنه. گمونم حس دلتنگی باشه. از در و دیوار مغزم خون می‌چکه. شیار های مغزم تماماً پر از خون شدن و دارن غرق میشن. من دارم غرق میشم یا اونا؟ماه هم خوابش گرفته. اما من؟ فک کنم پلکامو با شیشه دوختن به پیشونیم. ای کاش یه غار توی ماه داشتم. اونجا خیلی بکره. بکر و دست نخورده. به تازگی هم تئوری های توطئه میگن انسان هیچوقت به ماه نرفته. مهمه؟ مهم نیستتمام هنر برای ابر بود ولی همه برای باران شعر گفتن. ابر هم بغض کرد و خاکستری شد.خاکستری مثلِ چی؟ مثل اون دخمه ای که بچگیا توش قایم می‌شدیم. یا شایدم مثل مدادی که رنگش رفته و روی کاغذ به خاکستری میمونه. اما اصلش خاکسترای بجا مونده از آتیشه. ما آتیش گرفتیم. سوختیم و از بین رفتیم. اما واقعا از بین رفتیم؟ پس خاکسترمون؟اونها مثلِ خاطرات میمونن. رد بجا مونده از اونها به هیچ دردی نمیخوره. فقط بجا میمونه، بدونِ هیچ فایده ای.شدیدا خستم. ای کاش خستگیِ این روزام رو باد با خودش ببره. اونوقت چی؟ اونوقت منی نمی‌مونه.چون این جسم شدیدا با خستگی عجین شده و روحم با خستگیِ جسمم در آمیخته. دیگه من یه تیکه خستگیِ خاکستری شدم.</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 18:04:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیچکِ احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D9%BE%DB%8C%DA%86%DA%A9%D9%90-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-b0pomxailtw5</link>
                <description>پیچک جوانه زد(۲۰۲۲)اوایل فقط تا دور مچ پاها بالا آمده بود. او زندگی را نمی‌شناخت.اما کم‌کم به عصاره ی حیاط دست یافت و از دلتنگی تغذیه کرد و رشدش را آغاز نمود. در طول و عرض جایگاه خودش پیچ و تاب میخورد و به این سو و آن سو می‌رفت.پیچکِ احساسات اکنون مانند درخت سرو راست رسته ی افکارم،در درونم استحکام یافته است.و موسم خداحافظی فرا می‌رسد(۲۰۲۴)ناقوس ها به صدا در می‌آیند و امواجِ مواج دریا، سرگردان در پی مکان خویش می‌گردند.پیچک خودش را به دور گردن رسانیده و بازوهای لعنتی اش را دورِ گلویم چفت میکند.(۳۰ آوریل)اشک های بلوری ام بر گونه هایم جاری می‌شوند.اما به ناگاه...پیچک باز می‌ایستد.و من خوب میدانم قرار بعدی اش د‌ر کجا و چه موعدی خواهد بود... هنگامه ی جدایی!</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 07:15:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انزجارِ افراطی</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B7-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-nqd3e8tprxvx</link>
                <description>با دستانم موهای لَختت را به هم میریزم. حسش مثلِ دست کشیدن روی ابریشم میمونه. یادت میاد؟ همیشه باهم می‌رفتیم کنار رودخونه آب بازی. بعدشم من می‌نشستم و موهاتو شونه میکردم و میگفتم: ″تو راپانزل، من مادر گاتل″. تو هم میخندیدی. هیچوقت بهت نگفتم؛ ولی هر بار که میخندیدی از خنده هات سر مست میشدم و موقع برگشت به دفعه ی بعدی که دوباره می‌خندیدی فکر میکردم و دوباره سر مست میشدم. نمی دونم از کِی بود که از خنده هات ترسیدم. شاید از اون موقعی که تلخ میخندیدی؟تو مثل همیشه می‌خندیدی. درواقع اینشکلی نشون میدادی. اما من تو رو اندازه ی خودت میشناختم. خنده هات یه دروغِ بزرگ بود.دیگه خنده هات سر مستم نمی‌کرد. رسوب میشد توی حدقه‌ی چشمام. و من هر بار دلم میخواست فرار کنم. اما مثل تو به دروغ میخندیدم.فهمیده بودی نه؟ فهمیده بودی که میدونم. از چشمای سردت اینو فهمیدم. کم کم هردومون مثل قهوه تلخ شدیم. دیگه لبخندات از تصنعی بودنم گذشته بود. خنده هات بوی تنفر میداد.و الان تو اینجایی و دارم برای آخرین بار دست تو موهات میکشم و صورتِ سردت رو نوازش میکنم. تو لایقش بودی. خونِ روی صورتت را با همان دستمال گلدوزی شده ای که بهم داده بودی پاک میکنم و بعدشم میزارمش توی دستت و مشتت رو می‌بندم. جسدت رو در همون رودخانه ای که هر هفته با هم به کنار آن می‌رفتیم می‌اندازم. همون رودخونه ای که دوسش داشتی. یادته مگه نه؟این برات بهترین مرگه عزیزم. بهترین مرگی که میتونستی داشته باشی. و من بهت دادمش. من واقعا سخاوتمندم مگه نه؟</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2024 01:25:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کو؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%88-zexj1senipsy</link>
                <description>ثانیه ها می‌دوند. بنظر میرسه که فرار می‌کنند. از چی؟ از اینکه منفعل باشن؟ شاید همین باشه. ثانیه شمارِ ساعت یک دیقه هم نمی‌ایسته چون نمی‌خواد بی حرکت و بی ثمر باشه.پس ما آدما چرا وایسادیم؟ چرا در تکاپو نیستیم؟ مگه ثانیه شمارِ ساعتو نمی‌بینیم که از حرکت نمی‌ایسته؟ پس چرا ما از حرکت باز می‌ایستیم؟  فک کنم زمستونِ امسال به تابستون باخته. برای من که اینطور بود. امسال تپش زمستونو حس نکردم. دلم براش تنگ شد.‌ واسه ی سرمایی که تا استخونم نفوذ میکرد، واسه ها کردن توی هوای سرد  و دیدنِ نفس هام، واسه مالیدنِ دستام به هم تا گرم شم؛ دلم تنگ شد. امسال دیگه بیدار شدنم رو برای اینکه چند دقیقه بیشتر زیر پتو بمونم به تاخیر ننداختم. امسال دیگه دستامو به بخاری نچسبوندم. امسال دیگه اون کاپشن قشنگمو توی مدرسه نپوشیدم. امسال یه فصل زندگی نکردم.فیزیک جالبه. با ترکیب اعداد کاری می‌کنه که به درک برسیم. درک کردنِ چیزایی که هر روز تجربه می‌کنیم و بی اهمیت از کنارشون میگذریم.فیزیک رو جورِ دیگه‌ای دوست دارم. اما موقعِ امتحانِ کلاسی احساس میکنم مجبورم که درک کنم. این حس مجبور بودن منو بی علاقه می‌کنه. بی علاقه نسبت به چیزی که به اون علاقه داشتم. ای کاش جورِ دیگه ای با امتحان مواجه میشدم. جوری که خودم رو ناچار ندونم.قبلا فکر میکردم جهان زندانه. اما فهمیدم این جسمِ منه که زندانِ تنم شده . زندانی که خودم نگهبان و خودم  هم اسیرشم. زندانی که در اون به زنجیر کشیده شدم، منو محدود و پابند به قانون می‌کنه. اما من می‌خوام آزاد و رها باشم. اما خوب میدونم که نیستم. تا زمانی که در این زندان محبوسم آزاد نیستم.شاید بعد از مرگم بفهمم آزادی یعنی چی...دلم میخواد جاده ی زندگی رو یه نفس تا ته بدوم. اما نفسم میگیره. من بیشتر اوقات شکست می‌خورم چون نفسم میگیره.‌ می‌ایستم چون نفسم میگیره. من توی این هوای آلوده نفسم میگیره.اونوقت چرا؟ چون زندگی اساساً نفس گیره.قبول دارین همه چی یه حالتِ مبهم گونه داره؟ وقتی صبح چشماتو باز می‌کنی نمی‌دونی قراره چی پیش بیاد. وقتی صبحانتو میخوری به این فکر میکنی که خب بعدش قراره چی بشه و چیکار قراره کنی. تو راه مدرسه یا سر کار به این فکر میکنی که قراره امروز چی پیش بیاد. شب که بر میگردی به این فکر میکنی که فردا قراره چی بشه.انگار زندگی همش انتظاره. انگار که همش منتظریم که ببینیم خب بعدش؟ بعدش قراره چی بشه؟ولی زندگی مزه‌ش به همینه! اگه میدونستیم قراره چی بشه دیگه زندگی، زندگی نمیشد.دیروز که از درس خوندن خسته شده بودم رفتم سراغِ قفسه ی خاک خورده ی کتابام. خیلی وقت بود که صفحاتِ هیچ کتابی جز کتابای درسیم رو ورق نزده بودم.  اما یه چیزی تغییر کرده بود. من دیگه دست و دلم به کتاب خوندن نمی‌رفت. وقتی شروع کردم به کتاب خوندن، بعد از پنج صفحه خسته شدم. بعدش دیگه هر چقد سعی میکردم ادامه‌ش رو بخونم نتونستم. چون دیگه متوجه نمی‌شدم. انگار کلمات برام نا مفهوم میشدن.خوشم نیومد؛ ازین که نتونستم مثل قبلنا کتاب بخونم و لذت ببرم. الان نه تنها لذت نبردم، بلکه خسته هم شدم. ممکنه که این من دیگه من نباشه؟ از چیزایی که قدیما لذت می‌بردم دیگه لذت نمی‌برم. انگار من دیگه من نیست.تازگیا احساس میکنم دارم بی احساس میشم، بی احساسات میشم. دیگه نمی تونم گریه کنم. هر چقدرم که اون چیز غم انگیز باشه. این باعث میشه احساس کنم قلبم داره می‌میره. نمی دونم چرا. نمی دونم باید چیکار کنم. نمی دونم دارم تبدیل به چی میشم. هیولا؟ شاید...یه هیولای بی احساس که اون بچه ی شاد و با احساسِ درونم از ترسش رفته پشتِ ستون قایم شده و  وجودیتش یه‌روز فراموش میشه... </description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 21:25:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه پس کوچه‌های خیابانِ جنون</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-zvoxydfjdtjv</link>
                <description>دست هایم بر سر میز ضرب گرفت. اشک هایم برایم ناز میکردند و تا نزدیکیِ پلک هایم می آمدند، اما نمی آمدند؛ و مرا در حوالیِ کوچه پس کوچه های جنون، غریبانه جا گذاشتند.دلم را به عقل باختم و آسمانِ خیالم را دو دستی تقدیمش کردم. و او آبیِ آسمانم را بی رحمانه به خاک و خون کشید و مرا آواره ی زمین ساخت.اشک هایم آمدند. رودخانه ی اشک هایم خیمهٔ شیدایی را در دلم بر پا کردند. و دلم مانند تکه ای آهنِ فشرده شده، در خود مچاله شد.آبیِ روخانه ی زلالِ خاطراتم، اکنون به خاکستری گروییده است. خاکستری ای از جنسِ همان شب های نا آرام، همان خواب های آشفته، همان سردرد های کذایی و همان همان هایی که حسرتِ لحظاتِ شادی و شادمانی را به دلم نهادند.دیگر قلبم آبی نخواهد شد. امیدوارم خاکستری بماند. اگر گردِ سیاهی رویش بنشیند، روحم را خواهد کشت. و آنگاه جسمم در کنترل خویش نخواهد بود و به مرده ای متحرک مبدل خواهم شد.آهِ سردی از عمقِ جان بر می‌آورم و مجددا مشغول کندن علف های هرز از داخلِ شیار های مغزم میشوم. علف های هرزی که آبی ام را برای همیشه از من گرفتند. هر چند آبی ام دیگر بر نخواهد گشت اما نمیخواهم سیاهی را مهمانِ خاطراتم سازند.درد را درپشتِ پلکانم احساس میکنم. خستگی تک تک سلول هایم را آغشته به حس ملالت کرده است. خستگی روحم را فرسوده و جسمم را درمانده کرده است. گویی خستگی را با جانم آمیخته باشند.من خستگی را بوسیدم و به آغوش کشیدن و به آسمانِ خیالم راهش دادم. و او دستِ هاله از دود های خاکستری را گرفت و به آسمان آورد. و گردِ خاکستری های خستگی، آبی ام را مبتلا کرد. مبتلا به رنگِ ملالت بارِ خاکستری؛ خاکستری ای از جنسِ بغض و آشفتگی.دلم را در شرط بندی با خستگی باختم و شیشه اکسیر عشقم را ناچارانه شکاندم و تهی شدم. قلبم تهی شد. دیگر پایدار است. تپش هایش را میگویم! دیگر ضربانش بخاطر آمدن یا نیامدنِ کسی بالا و پایین نمیشود و دیگر نمی‌تواند زندگی اش را ضربانِ کسی به غیر از خودش هم آهنگ کند. و  آهنگِ این قلب، چه آهنگِ غریبانه ای میشود...</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 20:02:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکارِ خون آلود</title>
                <link>https://virgool.io/@Cad/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF-lsei9qw7y8e0</link>
                <description>4:45 a.m+هِی سلام چطوری؟ نگاهم می کند و هیچ نمی گوید... +نمیخوای جواب بدی؟ باز هم فقط نگاه میکند... +خِیله خب، اگه دوست نداری با من حرف بزنی من میرم. باز هم فقط در چشمانم زل می‌زند و هیچ نمی گوید... بلند میشوم و خود را از پنجره به بیرون پرت میکنم. 4:45 a.m+هِی سلام چطوری؟پشت میز نشسته است و با گوشی اش وَر می‌رود...+نمی‌خوای جواب بدی؟وجودم را به روی خودش نمی آورد و بی تفاوت به کارش ادامه می‌دهد...+خیله خب؛ اگه دوست نداری با من حرف بزنی من میرم.و باز هم جوابی از سویش نمی‌آید...بلند می‌شوم و خود را از پنجره به بیرون پرت می‌کنم.4:45 a.m+هِی سلام چطوری ؟آهی می‌کشد و بلند می‌شود...+نمی‌خوای جواب بدی؟به سمت جعبه ای در گوشه ی اتاق می‌رود و آن را باز می کند...+خیله خب، اگه دوست نداری با من حرف بزنی من میرم.درِ جعبه را می‌بندد و به سمتم می‌آید..._امیدوارم کارساز باشه.چاقو را در گلویم فرو می‌کند...+مم...نون!به سمت پنجره می‌رود و خود را از پنجره به بیرون پرت می‌کند.4:46 a.mاز خواب میپرم. پ.ن: این نوشته تقریبا مال یکسال پیشه.پ.ن۲: اون قبلنا داستانِ جنایی و ترسناک زیاد می‌نوشتم(مِن جمله همینی که مشاهده میکنید) اما الان چند وقته دست به نوشتنِ هر داستانی میزنم عاشقانه از آب در میاد :/ امیدوارم بزودی حس جنایی نوشتنم برگرده.</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2024 21:51:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>