<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کالیستو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Callisto</link>
        <description>کتاب می‌خونم، درس می‌خونم، سریال می‌بینم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:42:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1128789/avatar/OJRFIM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کالیستو</title>
            <link>https://virgool.io/@Callisto</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از چپ به راست یا از راست به چپ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%BE-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%BE-jviwbqgepl9k</link>
                <description>سوالی که مدتی هست ذهنم را مشغول کرده است. اکثر آدم‌ها راست دست هستند پس چرا بیشتر زبان‌های دنیا از چپ به راست هستند؟!اکثر کتاب‌هایی که می‌خوانم فارسی هستند و چون راست دست هستم، اگر لازم باشد راحت در کتاب می‌نویسم.اما چند روز پیش یک رمان انگلیسی را شروع کردم. کتاب‌هایی که می‌خواستم بخوانم یعنی «فرزند بینهایت» با فرهنگ لغت فارسی و رمان انگلیسی را روی عسلی گذاشتم. روی مبل نشستم. و ژست خواندن گرفتم. کوسن‌ها را برداشتم. خواندن را شروع کردم. یک واژه جدید را در فرهنگ لغت گوشی‌ام جست‌وجو کردم. می‌خواستم معنی کلمه را در کتاب بنویسم. ناخودآگاه، مداد نوکی را با دست چپم گرفتم تا بنویسم. یکدفعه دیدم که من راست دستم و زبان انگلیسی از چپ به راست است! بعد ژست خواندنم خراب شد. ناراحتی گذرایی پیدا کردم. و به خواندن ادامه دادم و مداد نوکی را به دست راستم دادم. فکری که به ذهنم آمد این بود که از راست به چپ نوشتن برای راست دست‌ها آسان‌تر نیست؟از چت جی پی تی این سوال را پرسیدم. جالب بود. گفت که دلیل از چپ به راست نوشتن زبان‌ها به خاطر ابزار و نوشتن با قلم و جوهر و تکامل تاریخی خط‌هاست و نه راست یا چپ دست بودن آدم‌ها. مثلاً اگر از شخص راست دستی با جوهر می‌نویسد اگر از چپ شروع به نوشتن کند، دست به نوشته‌های تازه نمی‌خورد و جوهر پخش نمی‌شود.رمان One plus one از جوجو مویز را شروع کردم. اولین رمان واقعی و کلفت انگلیسی هست که می‌خواهم بخوانم. خیلی وقت پیش سریال کره‌ای و چینی با زیرنویس انگلیسی دیدن را شروع کردم. اوایل به شدت سخت بود. اصلا چشمم به متن نمی‌رسید. و همه‌اش در فرهنگ لغت دنبال معنی واژه‌ها می‌گشتم. از سریال به دیکشنری و از دیکشنری به سریال. حتی دیگر این دو صفحه را در گوشی‌ام باز می‌گذاشتم. اما حالا زیرنویس خواندن با سرعت یک و نیم ایکس برایم باز شده است. راستش فقط سه صفحه از رمان را خواندم. و کلی لغت پیدا کردم. روند داستان مثل قسمت اول سریال‌ها بود. قسمت اول سریال‌ها معمولا نامفهوم هستند و با صبر تا انتهای آن را می‌بینیم.کنجکاو هستم بدانم نظر شما چیه؟ از سمت دست غالب نوشتن راحت‌تر نیست؟اگر به پخش شدن جوهر فکر نکنیم، چطور؟</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 11:26:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-oh1v5xvnyzqx</link>
                <description>من آدم عجیبی هستم. برای همین معمولا افراد با من رفتار خوبی ندارند و دوستم هم ندارند. برای همین تصمیم گرفتم بیشتر سکوت کنم تا کسی متوجه عجیب بودنم نشود. ولی بازهم رفتارهای بد بود و بازهم جلوی روی خودم به هم گفتند که با کالیستو حرف بزن گروهت را با او جابه‌جا کن. دوست‌های خیلی خوبی دارم ولی در جمع‌های جدید معمولا کسی با من دوست نمی‌شود.بدجوری دلم می‌خواست بروم جایی که من را بپذیرند. و به امید آن روز به سکوت ادامه دادم. ولی دو روزی هست که تصمیم گرفته‌ام به جای دیگری نروم و همین‌جا آزادتر رفتار کنم و حرف بزنم. در هر صورت که دوستم ندارند. حداقل این‌جوری حالم بهتر است.تا به حال چند بار از طرف دوستان نزدیکم و حتی همکلاسی ارشدم شنیده‌ام که من عجیبم. تازه همکلاسی ارشدم جلوی همه این را گفت، هنوز ترم اول بودیم و من حرف نمی‌زدم تا شخصیتم مشخص نشود. اعضای خانواده هم می‌گویند. خانواده بامحبت بهم می‌گویند و دوستم دارند. جالب است بدانید خانواده‌ام بلدند از ویژگی‌های عجیبم استفاده مفید کنند و آن دسته از ویژگی‌های عجیب ناکارآمدم را تحمل می‌کنند.توی دوران کارشناسی، هم من بلد نبودم و اشتباهاتی کردم و هم همکلاسی‌های کارشناسی‌ام. واقعا اتفاقی نمی‌افتاد اگر زمانی که من هم بودم، یک کم من را هم جزو گروه می‌دیدند. شما که همیشه باهم بودید، چند ساعت چیزی نمی‌شد.همین امروز توی کارآموزی بیمارستان، بچه‌ها باهام حرف نمی‌زنند و به جز یک نفر هیچ کس جواب سلام بهم نداد. و جالب‌تر اینکه یک دانشجوی کارشناسی هم بود که از اول با من برخورد خوبی نداشت. دیدار اول بود. انگار من را نادیده می‌گرفت.اما دیگر می‌خواهم شخصیت عجیبم را داشته باشم و زندگی کنم. می‌خواهم حرف بزنم. می‌خواهم اکسسوری‌های متفاوت استفاده کنم، استایل‌های خارجی بپوشم. وسایل خاص درست کنم.نوشتن این پست هم از کارهای جدیدی هست که برای راحت‌تر گذاشتن خودم انجام دادم.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 13:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری حس کوآلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AD%D8%B3-%DA%A9%D9%88%D8%A2%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-if3bbemxcqmw</link>
                <description>وقتی نوجوان بودم یک بیماری داشتم. یادم رفته بود تا اینکه چند روز پیش، دفتر نوشته‌هایم در نوجوانی را نگاه کردم. به این رسیدم که آن موقع نوشته‌ای در مورد کشف خودم از این بیماری نوشته بودم. آن موقع قبل از تولد ویرگول بود. با خودم گفتم که اگر آن موقع ویرگول بود، عجب نوشته‌های سمی و بانمکی برای انتشار داشتم.تعریف بیماری که کشف کرده بودم این است که حس می‌کردم غذایی که می‌خورم، کالری مورد نیازم را تامین نمی‌کند. خیلی خوابم می‌آمد و می‌خوابیدم. به خاطر شباهت این بیماری با زندگی کوآلاها اسم آن را «حس کوآلایی» گذاشتم. زیرا کوآلاها اکالیپتوس می‌خورند که کالری کمی دارد و کالری مورد نیاز آنها را ندارد و برای همین زیاد می‌خوابند چون انرژی ندارند.برای همین، نمی‌گویم که اسم مستعار آن زمانم، «کوآلایی در بالون» بود و آخر نوشتن در دفترچه خاطراتم، «کوآلایی در بالون» را می‌نوشتم. البته نام کامل را به شما نمی‌گویم تا یک کمی فضای شخصی برای خودم نگه داشته باشم.اما خدا را شکر، الان بهتر شدم. کوآلای درونم کمتر خودش را نشان می‌دهد. نمی‌دانم بزرگ شدن دلیلش بود یا خودم تصمیم گرفتم شاید هم هردو. خوابیدن کمتر شد و به کارهای بیشتری می‌رسیدم. کارهای جدید یاد گرفتم و شروع کردم. هنوز هم بعضی اوقات حس کوآلایی دارم. &quot;)+ نکتهمی‌خواستم زیر نقاشی بنویسم، بعد دیدم که تعداد واژه‌هایی که نوشتم کمتر از دو دقیقه هست. برای همین به علاوه این نکات را اضافه کرده‌ام. اولین کار دقیق من با تکنیک خودکار هست. بیشتر شبیه تکنیک خودکار آشفته هست. خدا را شکر وقتی خانواده دیدن فهمیدن که کوآلا هست. نمی‌دانم برایتان پیش آمده یا نه ولی بعضی وقت‌ها نقاشی‌ها شبیه آن چیزی که می‌خواهیم نمی‌شود!+نکتهامیدوارم ویرگول فهمیده باشد که از وقتی که نیم‌فاصله را یاد داده است، رعایت کرده‌ام. و نوشتن سخت شده است. چون تعداد کلماتی که می‌نویسم به خاطر نیم‌فاصله کمتر می‌شود. توی همین بند، هشت نیم‌فاصله رعایت کرده‌ام. که اگر نمی‌کردم شانزده واژه اضافه می‌شد!</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 22:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگرمی‌هایی که توی خونه انجام میدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-fkswrei3bhl4</link>
                <description>می خواهم با شما هم در میان بگذارم چه کارهایی می‌شود در خانه انجام داد و سرگرم شد.سریال میبینمالبته این مورد مشخص بود. من کلی اسکرین‌شات از غذا، لباس و دکور سریال‌هایی که دیدم دارم. بعضی غذاهایش را می‌پزم و بعضی وسایل را درست می‌کنم. واقعا از سریال‌ها یاد می‌گیرم. سریال ژانر پزشکی که می‌بینم در موارد پرستاری آنها دقت می‌کنم. و سریال‌های درام و رام-کام که می‌بینم آشپزی، لباس و رفتارهایشان را یاد می‌گیرم.نقاشی می کشماین کار را هم خیلی دوست دارم. ذهن آدم را باز می‌کند. هروقت در تعطیلات نقاشی می‌کشم حالم خوب می‌شود. خودم را هم محدود نمی‌کنم. طراحی، مدادرنگی و آبرنگ را انجام می‌دهم. مدادرنگی، آبرنگ و قلمو خریدم. وقتی به طراحی‌های قدیمیم نگاه می‌کنم، می‌گویم چطور آنها استوری و پست کرده بودم.آخرین طرحی که تازگی ها کشیده امآشپزی می کنم و قهوه درست می کنمگفتم که تا کی فقط عکس غذا ببینم، خودم هم دست به کار می‌شوم و می‌پزم. توی خانه ما، فقط من قهوه ترک و اسپرسو درست می‌کنم. مثل همه کارهای دیگر، اوایل اصلا خوب نمی‌شدند. قهوه‌ای که درست می‌کردم خوشمزه نمی‌شد و اشتباه می‌کردم موکاپات و قهوه جوش را با مایع ظرفشویی می‌شستم. فهمیدم واقعا وقتی با مایع ظرفشویی آنها می‌شویم، قهوه بدمزه می‌شود.ماسک ورقه‌ای می گذارم و به زیبایی بیشتر اهمیت می دهمیک زمانی کلی خرج ماسک ورقه‌ای صورت می‌کردم. برای همین تصمیم گرفتم آن را تبدیل به سرگرمی کنم. قرص ماسک ورقه ای (همان ماسک ورقه‌ای بدون مواد و اسانس) خریدم و حالا فکر می‌کنم این دفعه با چه مایعی، ماسک بگذارم. و خودم برای خودم کرم و تونر می‌خرم و استفاده می‌کنم.بافتنی می بافم و قلاب‌بافی می کنمهمین اول اعتراف می‌کنم کاموا خیلی گران شده است و کاموا خیلی کم می‌خرم. بیشتر چیزهای کوچک مثل جای هندزفری و زیرلیوانی برای خودم بافتم. واقعا اگر پول داشتم کاموا می‌خریدم. یکبار توی بهار داشتم بافتنی می‌بافتم که خانمی بهم گفت که معمولا زمستان بافتنی می‌بافند. ولی به نظرم نباید خودمان را محدود به زمستان کنیم و می توانیم هر موقع از سال بافتنی کنیم.زیرلیوانی‌هایی که بافتممرتب هستممن سعی می‌کنم همیشه وسایل، لباس هایم و… را مرتب به سبک خودم یا نظم در بی‌نظمی به سبک خودم نگه دارم. :) خودش کلی زمان می‌برد. و هربار سعی می‌کنم تکنیک جدیدی یاد بگیرم، چطور لباس‌هایم را تا کنم، به جوراب‌هایم نظم بدهم و… حتی به وسایلم، استیکر می‌زنم و گاهی رویشان جملات انگیزشی به فارسی و انگلیسی می‌نویسم.کتاب می خوانمهیچی کتاب خواندن با کتاب چاپی نمی‌شود.(چشم هم کمتر نور گوشی می‌بیند) بعضی اوقات هم مانگا می‌خوانم.خاطره می نویسمهرچند وقت یکبار یا وقتی که اتفاق خاصی می‌افتد، خاطره می‌نویسم. هم تمرین نوشتن هست و هم یادگاری از احساساتم هست. حتی باعث می‌شود دست خطم را فراموش نکنم و تمرین نوشتن با خودکار باشد. چون که دیگر برای خیلی کارها تایپ می‌کنم. من قانون داشتم که خاطرات بد را ننویسم و اما حالا خاطرات بد و خوب را در کاغذ درازی می‌نویسم و با آن ستاره درست می‌کنم. نمی‌دانم سریال چینی «عشق مخفی، Hidden love» را دیده اید یا نه. از همان ستاره‌ها که توی این سریال درست می‌کرد منظورم هست. ایده‌اش را از آن گرفتم. وقتی خاطراتم را ستاره می‌کنم و در ظرفی جمع می‌کنم. انگار دارم خاطرات بد و خوبم را به چیز شادی تبدیل می‌کنم. و احتمال اینکه بعدا آن را باز کنم و آنها را بخوانم زیر یک درصد هست.ستاره‌هایی که می‌گفتم؛ خاطراتم.اوریگامی درست می‌کنماوریگامی درست کردن از سرگرمی‌هایی بود که طول کشید تا انجام بدهم. مدت‌ها دوست داشتم ولی انجام نمی‌دادم. نمی‌دانید چه لذتی دارد. ( با مقدار زیادی اعصاب خورد شدن که چرا مثل ویدئو نمی‌شود) با یک بسته کاغذ رنگی می‌شود کلی اوریگامی درست کرد.بازی‌های موبایلی و کامپیوتری انجام می دهمبرای تنوع این کار را می کنم. ولی چون خیلی از بازی‌ها اینترنت بین الملل می‌خواهند واقعا نمی‌دانم چه بازی می‌کردم. یک بازی پرورش گل با حجم سبک توی کامپیوتر دارم که همزمان با درس خواندن انجام می‌دهم در واقع بازی این شکلی هست که نیاز دارد گیاهان در یک ساعت واقعی رشد کنند و هر چند وقت یکبار وقتی از درس خسته می‌شوم به آنها سر می‌زنم. حشره جمع می‌کنم، به گیاهان آب می‌دهم، گیاه می‌کارم و… اسم بازی «Plant tycoon» هست.من در حال فروش گیاه =)در ویرگول می نویسمهربار کلی به این فکر می‌کنم که چه چیزی در ویرگول بنویسم، عکس بگیرم و تعداد بازدید روزانه‌ام را چک کنم.دیگر برایم عادت و توانایی شده است که از ویدئوها یاد بگیرم. خیلی چیزها را برای بار اول انجام می‌دهم. حتی مادرم هم اوایل باور نمی‌کرد که بتوانم انجام بدهم. ولی من توانستم: از قدیم گفته اند کار نیکو کردن از پر کردن است.خلاصه این شکلی خودم را مشغول می‌کنم. سرگرمی های شما چیست؟ نقاشی؟ فیلم؟ بازی؟ نویسندگی؟ یا مطالب من را می خوانید؟ :)</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 00:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی اینترنت ملی هست چکار کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-ygdjg1rtnwku</link>
                <description>فیلم و سریال دیدمحالا که اپلیکشن‌های زیادی کار نمی‌کنند، وقت بیشتری برای سریال دیدن گذاشتم. این قدر کیدراما دیدم که می‌ترسم بگویم. الان دارم سریال کره ای «زیبایی حقیقی» و «دبیرستان مخفی» را می‌بینم. غیر کره‌ای فصل اول سریال «چاله»، فصل چهارم «دکتر خوب» و یک سریال چینی را می‌بینم.  True beauty Undercover Highschool The Pitt Good Doctor آپارات، نماشا و فیلیمو و … سریال‌هایی که دانلود نکرده‌ام را آنلاین می‌بینم؛ کلی کیدراما، آنلاین از نماشا دیده‌ام. دفعه قبل هم که اینترنت ملی شد همین کار را کردم. برای آموزش هم خیلی خوب هستند. برای آشپزی و هنر توی آپارات می‌گردم. به کتاب چاپی روی آوردمکتاب «برباد رفته» را هم دارم می‌خوانم. واژه‌های کتاب که بلد نیستم را از فرهنگ لغات چاپی نگاه می‌کنم و حس عصر حجری پیدا می‌کنم. وقتی کتاب خواندن را در نوجوانی شروع کردم این کار را می‌کردم. یک حس عجیبی دارد. جایگزین اینستاگرامبه نظرم جایگزین اکسپلور اینستاگرام، گشت‌وگذار در سایت‌های فروشگاهی مثل باسلام و دیجی کالا هست. قشنگ وقتمان را تلف می‌کنند و حسرت کالاها را می‌خوریم. مثلاً اگر کلمه پینترستی را در آنها سرچ کنیم، نتایج خوشگلی می‌بینیم. به تازگی هم چند تا کانال خوب در ایتا پیدا کردم که چیزهایی که دوست دارم می‌گذارند. اپلیکیشن بله را هم دانلود کردم.بازی آنلاین درست است که برای بازی «رویال مچ Royal Match» یا «کال آف دیوتی Call of duty» به اینترنت بین الملل نیاز داریم، ولی بازی «پسر خوانده» ایرانی و آنلاین هست. حس خوبی می‌دهد که حریف آنلاین داری. من تازه دانلود کردم و واقعا جذبش شدم. وقتی بازی می‌کنم بازهم می‌خواهم بازی کنم.آشپزی این چند وقت، آشپزی هم کردم. با موکاپات و گوشت کوب برقی کاپوچینو درست کردم و واقعا طعم کاپوچینو می‌داد. دامپلینگ پختم. ماکارونی و کوفته پختم. خانواده هم مظلومانه می خوردند. دامپلینگ و هباکجااون (کره‌ای)متفرقه از ۱۵ فروردین که دانشگاه شروع شد، اساتید کلی مطالب برایمان بارگذاری کرده‌اند. برای همین درس هم می‌خوانم.اوریگامی که از سرگرمی‌های مورد علاقه‌ام هست هم انجام می‌دهم. نقاشی هم می‌کشم.همین :)</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2026 20:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسم بعد از خواندن ۱۱۰ صفحه از کتاب برباد رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D8%AD%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DB%B1%DB%B1%DB%B0-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-prxuvnqjlbeu</link>
                <description>خیلی دلم می‌خواست این کتاب کلاسیک را شروع کنم. ولی تعداد صفحه آن من را می‌ترساند.یکبار قبلا آن را شروع کرده بودم و اصلا جذابیتی برایم نداشت. اما وقتی چند روز پیش آن را دوباره شروع کردم، به طرز وحشتناکی جذب آن شدم و به زور برای درس و کارهایم، خواندن را رها می‌کردم. نکته ناراحت‌کننده این است که فهمیدم دفعه قبل، سنم کم بوده است و کتاب را نفهمیده بودم.شخصیت اول داستان که اسکارلت هست، دفعه قبل که توصیف او را خواندم با خودم می‌گفتم چقدر خوشگل است! اما حالا فکر می‌کنم بیشتر جذابیت کلی و توانایی دارد تا زیبایی.تا این‌جای کتاب، ۴۰ درصد درباره اسکارلت، ۱۰ درصد درباره مادرِ اسکارلت، ۱۰ درصد درباره پدرِ اسکارلت، ۲۵ درصد درباره بقیه افراد و اوضاع شهر و ۱۵ درصد توصیف آسمان و زمین بوده است. قسمت‌های توصیف آسمان و زمین را با دور تند می‌خوانم. قدیمی‌ها چه سبک طولانی و توصیفی‌پسندی داشته‌اند.دلم برای اِلن اهارا یا مادر اسکارلت می.سوزد. دوست دارم ادامه بدهم ببینم آیا او چیزی خواهد گفت؟ ناله خواهد کرد؟ آیا اسکارلت درباره عشقِ خودش به او می‌گوید. انگار اِلن به عشقش نرسیده بوده است. آیا واقعا از بودن با جرالد، کدبانو بودن و زندگی‌اش راضی هست؟اتفاق مهمی که آدم را وادار به ادامه کتاب می‌کند، جشنی هست که قرار است برگزار شود. الآن که این جمله را می‌نویسم ۱۱۰ صفحه یا چهار فصل از کتاب را خوانده‌ام و هنوز شب قبل از جشن هست که نامزدی اشلی و ملانی اعلام می‌شود. چقدر صبر می‌خواهد. فکر کنم اگر من بودم صفحه ۱۰ به جشن می‌رسید.و فعلا هم فقط این کتاب را می‌خوانم و درباره آن می‌نویسم. عجب کتاب قطور، دو جلدی و با فونت ریزی هست! فکر کنم به اندازه ۴ تا کتاب توسعه فردی حجم دارد.هنوز خیلی زود است نظر کلی بدهم. اما کتاب کلاسیک و بسیار معروفی هست که بعداً پز می‌دهم که آن را خوانده‌ام.برباد رفته، مارگارت میچل، مترجم: حسن شهباز، موسسه انتشارات نگاه، تهران، چاپ ششم، ۱۳۸۱ش.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 12:10:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیم سون هو Kim Seon-ho آپدیت خرداد ۴۰۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%DA%A9%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%88-kim-seon-ho-ugy4srmlwgnj</link>
                <description>نمی‌دانم چقدر پیکاسوی سریال کره‌ای «وقتی زندگی بهت نارنگی می‌دهد» را می‌شناسید. یا بهتر است بگویم «پارک تو تو».من سریال نارنگی را به خاطر قسمت‌های کیم سون هو دیدم. به نظرم زوج کیم سون هو و آیو بهتر از زوج پارک بوگام و آیو هست.سریال نارنگی در IMDb نمره ۹/۱ دارد. و در سال ۲۰۲۵ پخش شده است.انگلیسی اسم‌ها را می‌نویسم که اگر خواستید راحت پیدا کنید.&quot;)When life gives you tangerinesپست اینستاگرام کیم سون هو در زمان پخش نارنگی۱۶ ژانویه سریال « آیا این عشق ترجمه می‌شود؟» از او و گو یون جونگ پخش شده است. سریال درباره عشق بین مترجم نابغه (کیم سون هو ) و بازیگر معروف (گو یون جونگ) است. از سریال های محبوب در کل و بین موارد غیر انگلیسی نتفلیکس هست.چشم‌های کیم سون هو در سریال حرف می‌زند! من، خودم سه بار اشک ریختم و سه بار اسکرین شات گرفتم.یکی از اسکرین شات‌هایممن سریال را تمام کرده‌ام. خیلی سریال خوبی هست و کلیشه‌های معمول کیدراما را ندارد.کیم سون هو با نقش «جو هو جین» در سریال به زبان های کره‌ای، ژاپنی، ایتالیایی و انگلیسی صحبت می‌کند. ولی زبان عشق « جو هو جین» و «چا موهی» متفاوت است.خدا را شکر که عشقشان ترجمه شد. خیلی حرص می‌خوردم که همدیگر را نمی‌فهمیدند.Can this love be translated?Go Youn-jungحتی پوستر سریال هم شیمی بین دو تا بازیگر را نشان می‌دهد. یک فن، کامنت گذاشته بود حتی گوش‌هایشان هم شیمی دارد!کیم سون هو از کجا کار بازیگری را شروع کرده است؟سون هو در حقیقت بازیگر محبوب تئاتر بوده است. سال ۲۰۱۷ تصمیم می گیرد وارد تلویزیون شود. اولین نقش او در سریال «مدیر خوب» است.Good managerدر سریال مدیر خوب. کیم سون هو هم می گوید که زیاد مدل موی این نقش را دوست ندارد.بعد کیم سون هو برای یک نقش فرعی سریال دو پلیس تست می دهد. اما به او نقش دوم مرد را می دهند!Two Copsسریال بعدی، سریال «استارت آپ» است. با این سریال کیم سون هو در کره جنوبی معروف می‌شود. اگر استارت آپ را دیده باشید با سندرم نقش دوم آن احتمالا حسابی نابود شده‌اید. دیگر نمی‌توانم آن را تماشا کنم. من اصلا دوست نداشتم «دال می» به «نام دو سان» برسد. فقط و فقط «هانگ جی پیونگ» و استایل جذابش! شیمی «کیم سون هو» و «بآ سوزی» هم در سریال دیدنی هست.Start-upو می رسیم به سریال «دهکده ساحلی چا چا چا » و شیمی فوق العاده «کیم سون هو» و «شین مین آ» .کیم سون هو نقش همه فن حریف، «هونگ دوشیک» با مدرک های زیادش را بازی می‌کند. او با این نقش، شهرت جهانی پیدا می کنند. روند عشق آنها در سریال مثل دنیای واقعی هست. منظورم این است که رویایی و فقط در کیدراما نیست.Hometown Cha Cha ChaShin Min-ahاستوری کیم سون هوبعدش سریال «ستمگر»، فیلم «نجیب زاده» و سریال «نارنگی» از او پخش شد. در سریال وقتی زندگی بهت نارنگی می‌دهد نقش کیم سون هو مثل کارت مخفی سریال بود. چالش لبخند او هم کلی معروف شد.The tyrantThe childWhen life gives you tangerinesچالش لبخند کیم سون هوحالا بعد از کلی انتظار ما فن ها، سریال « آیا این عشق ترجمه می‌شود؟» پخش شده است. کارگردان سریال قبلا گفته است که همچین شیمی تا به حال نبوده است. نویسنده‌های این سریال، خواهران هان هستند.در سریال استارت اپ، نقش «کیم سون هو» به نقش «بآ سوزی» نرسید. ما امیدواریم در سریال آینده که دوباره این دو بازیگر در کنار هم بازی می کنند یعنی سریال «هذیان» به هم برسند. باید بگویم که این سریال جزو سریال های پربودجه است. در نیمه سال ۲۰۲۶ پخش می‌شود.منتظر پخش این سریال هستم. :»Portraits of DelusionBae Suzyآپدیت فروردین ۴۰۵ (آپریل ۲۰۲۶):فیلمبرداری سریال بعدی کیم سون هو یعنی May the Congressman Protect You شروع شده است. Ahn Eun-jin یا همان بازیگر نقش گیلچه در سریال «عزیزترینم» هم حضور ویژه در این سریال خواهد داشت.سریال unfriend کیم سون هو هم امسال یعنی ۲۰۲۶ پخش می‌شود.May the Congressman Protect YouAhn Eun-jinMy dearestUnfriendسریال «نجیب زاده» را چند روز پیش دیدم. جنایی و بانمک بود. چقدر کیم سون هو خوب دیوانه‌ای بود. بانمک بود. پایان فیلم را به شدت دوست داشتم. ژانر مورد علاقه‌ام نبود، از روی دلتنگی دیدم.اسکرین شات خودم، برای یادگاری از فیلم نجیب زاده &quot;)آپدیت خرداد ۴۰۵ (ژوئن ۲۰۲۶):کیم سون هو در برنامه Bonjour Bakery شرکت کرده است که از سالمندان پذیرایی می‌کند. کیم سون هو در این برنامه باریستا هست. جمعه ها پخش می‌شود.Bonjour Bakery </description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 20:15:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه کتاب، سه راه رسیدن به شادی</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-vibyhvhjj3au</link>
                <description>من کتاب‌های «اوضاع خیلی خراب است»، «هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» و «هر روز پنج‌شنبه است» را به ترتیب شروع کردم و همزمان خواندم.هر سه کتاب می‌خواهند شادی را به ما نشان بدهند. «اوضاع خیلی خراب است» کتاب دوم مارک منسن، به روشی تاریک و دارک این کار را می‌کند. ولی اگر دنبال روشی شاد برای پیدا کردن شادی هستید، کتاب «هر روز پنج شنبه است» را پیشنهاد می‌دهم ولی تعداد صفحات بیشتری دارد. بین این دو کتاب، «هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» را بخوانید.کتاب «اوضاع خیلی خراب است»این کتاب برایم سیاه و گیج‌کننده است. همه بنیان‌های ذهنی‌ام را خراب کرد. امید الکی است و خدا مرده است! کلا نابود شدم. این حس من است وقتی ۵۰ درصد کتاب را خوانده‌ام.حالا که کتاب را تمام کرده‌ام بسیار خوشحالم که آن را ناتمام رها نکردم. درست است کتاب دارکی بود. بسیار دارک. از روشی عجیب برای رسیدن به شادی و امید استفاده کرد. ولی می‌دانید در پایان، متوجه امید نشدم ولی چیزهای زیادی فهمیدم. درباره اصول؛ اینکه افراد بزرگسال واقعی به دنبال اصول رفتار می‌کنند. لذت یا عواقب کارها و رفتارها، مهم نیستند.این کتاب از زندگی شروع و با مرگ تمام شد. در حقیقت، کتاب جذب بدنم شده است. خیلی از حرف‌های مارک منسن را یاد گرفتم و فهمیدم. ولی وقتی می‌خواهم بنویسم، می‌بینم این‌قدرها نفهمیدم.خواندن این کتاب باعث شد از زندگی و انتخاب‌هایم خوشحال شوم.کتاب «هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها»خیلی برایم جذاب است. دوست دارم مدام آن را بخوانم. فقط ۱۸۴ صفحه است و با خودم می‌گویم به زودی تمام می‌شود.این کتاب یک جوری است که بنیان‌های ما را زیر سوال می‌برد. خدا را شکر که من بعضی بنیان‌هایم از قبل تغییر کرده بود وگرنه حتما خیلی تو ذوقم می‌خورد.عجیب‌ترین چیزی که خواندم این بود. دنیا پر از رنج است. نمی‌شود شادی را یافت. بلکه باید به دنبال رنج بهتر بود. نابود شدم. چقدر روش زندگی‌ام با همین جملات تغییر خواهد کرد.مارک منسن خیلی لحن خاکی و خودمانی در کتاب دارد. واقعا جذب کتاب شدم.روند درونی کتاب از زندگی به مرگ است. صداقت، آزادی، مصرف‌گرایی و ثبات را می‌خوانیم. صداقت پایه اعتماد.هر چقدر فکر می‌کنم نکات کتاب یادم نمی‌آید. انگار که این کتاب هم جذب بدنم شده است. انگار مثل که مثل سرم بهم وصل بوده است و حالا جذب بدنم شده است. سرم نمکی یا قندی نه، سرم زندگی بهتر.کتاب «هر روز پنج‌شنبه است»چقدر کتاب بانمک و شادی است. لحن آن مهربان و داستانش روان است. به نسبت دو کتاب قبلی، شادتر و طولانی‌تر است.جوئل اوستین بسیار زیبا در کتاب با ما صحبت می‌کند. این کتاب ۴۱۵ صفحه هست. می‌توانم بگویم ۸۵ درصد کتاب برایم معمولی و نوشته بود. اما آن ۱۵ درصد خیلی به دلم نشست. جوئل از کجا می‌دانستی این نگرانی منم هست؟ حس می‌کنم به خاطر ارتباط زیاد و تلاش‌هایت مشکلات را خوب می‌شناسی. نمی‌دانم او را می‌شناسید یا نه. جوئل اوستین کشیش است و سخنرانی می‌کند.حدود ۱۰ صفحه آخر کتاب از یکی از نگرانی‌های من صحبت می‌کرد. حس خوبی بهم داد. یعنی دیدم را عوض کنم؟ اشکالی ندارد این فکر را داشته باشم؟ خوشحالم که تا صفحه آخرِ کتاب را خواندم.نویسنده کلی داستان‌ آموزنده، واقعی و کیوت از خودش و دیگران در کتاب نوشته است. حتی با وجود اینکه به خودم می‌گویم که این مثال‌ها، تولید محتواست، نمی‌توانم حس مثبت داستان‌هایش را انکار کنم. به دل می‌نشیند.خلاصه، کتابی زمینی، پر از داستان و شادی است.&quot;)اوضاع خیلی خراب است: کتابی در مورد امید، مارک منسن، مترجم: سمانه پرهیزکاری، نشر میلکان، چاپ ششم، ۱۳۹۸ش.هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها: روشی نو برای خوب زندگی کردن، مارک منسن، مترجم: میلاد بشیری، نشر میلکان، چاپ بیست و هفتم، ۱۳۹۷ش.هر روز پنج‌شنبه است: چگونه هفت روز هفته شاد باشید، جوئل اوستین، مترجم: شبنم سمیعیان، نشر ققنوس، ۱۳۹۳ش.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 20:29:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار من در هر قسمت فصل پنجم سریال فقط قتل های این ساختمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-nqoyn8vpvcn2</link>
                <description>چقدر این سریال را دوست دارم. و هربار سریال روند متفاوتی دارد. نمی شود گفت که مثل فصل مثلاً این طور می شود. فصل ششم آن هم تایید شده است. :)قسمت اولبی نظیر بود. چقدر دلم برای سریال و خنده هایم موقع دیدنش تنگ شده بود. چه قتل جدیدی! و چه اتفاقی جالبی برای اولین مظنون قتل!قسمت دومهیچ مظنون جدیدی ندارم. چقدر این سریال قشنگ به شخصیت ها می پردازد. و چهار فصل فقط قتل های این ساختمان به من نشان داده است که ممکن است قتل اتفاقی باشد. به هر حال کلی جزییات از لستر دیدیم. لستر آدم خوبی بوده است و قتل او غیرمنتظره است. عجب سریال با کیفیتی هست.قسمت سوملستر، نیکی و آدم های زیادی در زیرزمین بودند! چرا گزارش مرگ نیکی به پلیس مثل واقعیت بود؟ خیلی عجیب شده است. چرا لستر و نیکی توی زمان های نزدیک به هم مرده اند؟ قسمت چهارمتا میای به مظنون به دید بی گناه نگاه کنی، ماجرا عوض می‌شود. خیلی سخت شد. ایده ای ندارم. میلیاردرها باهوش تر بودند!قسمت پنجمنمی دانم چرا توی این فصل نمی توانم مظنونی داشته باشم ؟ به هر حال به کارکنان ساختمان بیشتر مشکوک هستم. چون آنها می توانستند هم از نیکی و هم از لستر ناراحت باشند. به نظرم لستر و نیکی باهم دوست بودند و باعث قتل دیگری نبودند. یعنی ممکن است «تی» قاتل باشد؟ قسمت ششماز عکس قسمت آخر، با خودم می گویم شهردار قاتل هست. هنوز قاتل برایم مشخص نیست. ولی چرا حس می کنم قاتل کمک های زیادی دارد. چرا آن آقای پولدار باید فیلم ها را برای قاتل دستکاری کند. شاید با الیور هم رابطه خوبی ندارد. لستر شب آخر برای نیکی کار نمی کرد. چرا قاتل ممکن است هم دنبال لستر باشد و هم نیکی. قاتل آرکونیا را می خواهد؟قسمت هفتمای بابا!‌ چرا به قاتل نزدیک نمی شویم؟ ماجرا خیلی پیچیده شده است.‌ اصلا درباره قاتل فکری ندارم و این ناراحتم می کند.قسمت هشتم دلم برای لستر و نیکی سوخت. هنوز هم به خاطر عکس پیش نمایش قسمت آخر حس می کنم شهردار قاتل هست و با دیدن این قسمت، دربان جدید هم به او کمک کرده است. آن چند فرد پولدار بیشتر عروسک به نظر می آیند تا قاتل.قسمت نهمفقط می خواهم سریعتر قسمت دهم را ببینم. اوه مای گاد! لستر!قسمت دهمعالی بود! یعنی عالی و متفاوت بود. It&#039;s beautiful! ولی باز هم دلم برای لستر و نیکی سوخت. امیدوارم فصل شش هم بسازند. و قتل داخل گیت ساختمان … .https://vrgl.ir/39Jjrhttps://vrgl.ir/KMjFbhttps://vrgl.ir/GFEWihttps://vrgl.ir/Pe5Kk</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 13:21:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابین عقب آمبولانس</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A2%D9%85%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B3-i2a9qor5aqq5</link>
                <description>سه تا چیز هست که گفته می‌شود هیچ وقت نمی بینیم معلم ریاضی که روز امتحان ریاضی سر کلاس نیاید، آمبولانسی که بنزین بزند و مسئولی که به وعده‌اش عمل کند.من به عنوان دانشجوی سابق فوریت های پزشکی، یک بار بعد از ماموریت قبل از رسیدن به پایگاه، آمبولانس را بنزین زدیم. ولی نمی‌دانم چرا خودم هم دیگر این اتفاق را ندیدم.رانندگی آمبولانس کار مشکلی است. مثل وانت و ون، شما نمی‌توانید پشت ماشین را ببینید و بزرگ و پهن هم هست و نمی‌شود در کوچه های تنگ وارد شد. فرض کنید، بیمار هم در کابین عقب در وضعیت اورژانسی قرار دارد. تکنسین همکار در حال احیای قلبی ریوی هم باشد! چون دانشجو بودم، نباید کابین جلو می‌نشستم و برای گواهینامه پایه دو باید ۲۳ سال و گواهینامه پایه سه داشت. برای همین تجربه رانندگی با آمبولانس ندارم.اما تجربه کابین عقب آمبولانس را دارم. یک بار بیمار اورژانسی داشتیم. تکنسین فوریتهای پزشکی گفت که این ماموریتی که قرار است برویم واقعی هست!خب ماموریت، ماموریت هست دیگر! وقتی سرصحنه رسیدیم؛ بیمار را دیدیم که برق گرفته بود و از ارتفاع سه متری سقوط کرده بود. بیمار آقا بود. سوختگی داشت؛ بیهوش بود و به خاطر سقوط، سر و دستش دچار آسیب و تروما شده بود. از تروما و حادثه فقط سرکلاس‌های دانشگاه عکس دیده بودم؛ حالا داشتم در واقعیت می‌دیدم. فضای عجیب و سنگینی بود. این قدر فوری بود که یادم نمی‌آید تکنسین کِی رگ بیمار را گرفت. بیمار را مانیتور نوار قلب کردیم و ماسک اکسیژن گذاشتیم. در حرکت ماشین، سرم آماده کردیم. اولین مأموریت واقعی‌ام و پر از چالش بود. بیمار را به کابین انتقال دادیم. این قدر موقعیت استرس‌زا بود که دفترچه‌هایم از جیبم به کف کابین افتادند یا شاید هم ریختند؛ نمی‌‌دانم. انکار نمی‌کنم که از کارهای پزشکی خوشم می‌آید. ولی استرس از درونم به بیرون می‌ریخت. تکنسین گفت که سرم آماده کنم. در حرکت بودیم. از استعداد تعادلی که دارم استفاده کردم و سرم و ست سرم را برداشتم.عکس را از گوگل گرفتم.عکس گذاشتم تا بیشتر و دقیق‌تر توضیح بدهم. من را که می‌بینید. روی صندلی سمت راست نشسته‌ام. بیمار اورژانسی هست و تکنسین فوریت‌های پزشکی که رانندگی می‌کند؛ با سریع‌ترین سرعت رانندگی می‌کند. شاید تجربه بودن در کابین عقب را داشته باشید. در حال رانندگی، خیلی حرکت دارد. حالا من بلند می‌شوم، تجربه هم که ندارم، بیمار رو به رویم هست نباید روی بیمار بیفتم. امیدوارم به من نخندیده باشید. باید دقت می‌کردم. خلاصه که موفق شدم سرم و ست سرم را باامنیت بردارم.سرم را هواگیری کردم. و سعی کردم در آن موقعیت، تا جای ممکن استریل و اصولی کار کنم. مثل فیلم‌های اکشن بود. تکنسین صفر آنژیوکت را پرت کرد و ست سرم را وصل کرد.عکس را از گوگل گرفتم.صفر آنژیوکت را در عکس مشخص کردم. وقتی رگ بیمار را با آنژیوکت گرفته باشیم با در آوردن صفر آنژیوکت، می‌توانیم جای آن سرم متصل کنیم. از پیشانی تکنسین ارشد همین جور عرق می‌ریخت. خیس خیس بود. تا به حال ندیده بودم ماموریتی این قدر سخت باشد. تکنسین داشت زحمت می‌کشید. و سعی می‌کرد که فشارخون بیمار افت نکند.دفترچه‌های من هنوز کف کابین هستند. بیمار را به اورژانس بیمارستان انتقال دادیم و چون حال بیمار خیلی اورژانسی بود؛ کد اورژانس بیمارستان را فعال کردیم. همان کد بلو یا کد آبی که در سریال‌های پزشکی شاید دیده باشید منظورم هست. پرستارها و دکتر آمدند. دکتر با سونو فست (FAST) شکم بیمار را معاینه کرد. اوضاع خوب نبود. بیمار خونریزی داخلی داشت.متاسفانه بعدا تکنسین این ماموریت گفت که بیمار اورژانسی سوختگی و تروما که به بیمارستان منتقل کردیم همان شب فوت کرده است. خیلی ناراحت کننده بود. دوست نداشتم باور کنم. می‌خواستم بیمار زنده باشد. و این طوری اولین ماموریت واقعی‌ام را به یاد می‌آورم.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 18:21:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال پزشکی کره ای دکتر رمانتیک «Dr Romantic»</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-dr-romantic-qbqf35esrbqg</link>
                <description>این سریال سه فصل دارد. هر سه فصل در بیمارستان دولدام در منطقه‌ای دور از سئول اتفاق می‌افتاد. کیم سابو (استاد کیم) که همان دکتر رمانتیک است، بسیار ماهر و در دو حیطه جراحی تخصص دارد.‌ من دیر کیم سابو را شناختم.من هر فصل را قبل از سال تحصیلی و به خاطر دل تنگی از بیمارستان دیدم. در واقع در سه تابستان پشت سر هم دیدم. و سه سال شده است.فصل اولفصل اول را خیلی دوست داشتم. هر قسمت که تمام می‌شد با دیدن « آنچه خواهید دید» می‌رفتم که قسمت بعد را ببینم. با این که سانسور شده دیدم، خیلی جالب بود. لغات پزشکی کنار تصویر اکثر اوقات به انگلیسی نوشته می‌شود. فصل اول به پای فصل سوم نمی‌رسد. آدم بد این فصل هم خیلی اعصاب خورد کن هست و آدم بدجوری فشار می خورد. ماجراها پر از آشوب و تروما هستند.فصل دومفصل دوم، کمترین جذابیت را برای من داشت. باز هم نصیحت های به موقع کیم سابو. شخصیت های جدید وارد دولدام می‌شوند. در این فصل، همه چیز مبهم هست، از اوضاع بیمارستان گرفته تا احساسات شخصیت های داستان. وقتی دیدم فصل دوم ادامه شخصیت های فصل اول نیست تو ذوقم خورد. ولی چه می‌شود کرد، ادامه دادم.فصل سومو اما بهترین فصل، فصل سوم که از نظر پزشکی خیلی خوب بود. شخصیت‌ها در حال بهبود و پیشرفت بودند. شخصیت‌های جدید به شخصیت‌های فصل دوم اضافه شدند. در واقع فصل دوم و سوم به هم مرتبط ترند. حوادث این فصل، هیجان انگیزتر هستند. زوج‌های داستان روند معقولی دارند. و انگار تصویر ذهنی کیم سابو بالاخره ایجاد می‌شود. و واقعا اتفاقات دور از انتظاری در این فصل اتفاق می‌افتند.پایانشپایان سریال خیلی عالی بود. انگار هر ماجرایی که در سریال چه از فصل اول شروع شده بود، به نتیجه رسید. حوادث آشکار شد. قسمت های آخر آخر از همه بهتر بودند. و ارتباطی با فصل اول ایجاد می‌شود.و در نهایتدر کل، سریال عالی هست. من برای یادگیری پزشکی هم این سریال را دیدم. چیزهای خوبی یاد گرفتم. درباره جراحی، معاینه و تریاژ یاد گرفتم. حق دارد که مشهور شده باشد. و داستان فقط خوش نیست و مرگ هم دارد. روند مثل زندگی است. بالا و پایینی دارد. کیم سابو هم دچار مشکل می‌شود. همین مشکل کیم سابو کلی زمان برد و من را منتظر گذاشت. و من دوست ندارم داستان و شخصیت‌ها را لو بدهم تا شما هم موقع دیدن سریال غافلگیر شوید!</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 19:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب منحنی خلاقیت: چگونه ایده درست را در زمان درست پرورش دهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%AD%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-mjef6pdrfj6t</link>
                <description>خلاقیت چه چیزهایی می خواهد؟فکر کنید جی. کی رولینگ مجموعه هری پاتر را صد سال پیش می نوشت، آیا به آن خلاق می گفتند؟ خلاقیت نیازمند دانش، تقلید، تکرار، خلاق دانسته شدن توسط افراد معتبر آن حوزه، و طرفدار است. من وقتی این متن را خواندم توی ذوقم خورد زیرا هر چیز خلاقانه ای ممکن است تایید نشود. حال و هوا و فرهنگ هم در پذیرفته شدن تاثیر دارد. تقریبا همه موفق های خلاقیت، استاد داشته اند. ( دوست دارم بگویم تقریبا. نمی خواهم خودم و شما را محدود به داشتن استاد بکنم. ما می توانیم استثنا باشیم.)منحنی خلاقیتدر واقع در قله ای خاص، خلاقیت به اوج می رسد. اما خلاقیت جنبه ای آشنا و جنبه ای جدید دارد. در کتاب می خوانیم که فیس بوک، رقیبِ خود را شکست داد زیرا امکانات پیچیده ای برای کاربران نداشت. هم آشنا بود و هم جدید. ترس کمی برای استفاده از آن وجود داشت. فیس بوک کم کم قابلیت های دیگر را به برنامه اضافه کرد.آیا خلاقیت، مثل الهام، ناگهانی به وجود می آید؟اتفاقا نویسنده می گوید که این الهام ها، ناگهانی نیستند. وقتی ما دانشی داریم در لحظه ای که ذهنمان آرام تر هست آن ایده خودش را نشان می دهد. مثلاً شخصی که کتاب زیاد خوانده است و ناگهان وقتی آرام است ایده داستانی فوق العاده به ذهنش می رسد. ( یا مثل وقتی که به سرویس بهداشتی می رویم و ایده به ذهنمان می آید.) من در مورد موسیقی چیزی بلد نیستم و هیچ وقت هم ایده خاصی در آن نداشتم. (یکبار خواستم متن موسیقی بنویسم، هیچ ریتمی نداشت و فقط یک جمله اش خوب بود.) اما در مورد لباس، نقاشی و بافتنی ایده های خلاقانه ای داشتم که عملی کرده ام و واقعاکتاب منحنی خلاقیتکتاب عالی هست. اتفاقا چون می خواستم کار خلاقانه ای را شروع کنم آن را خواندم و واقعا به دردم خورد. در کتاب همه چیزهایی که درباره شان نوشته ام را با کلی جزئیات نوشته است و پیشنهاد می دهم آن را بخوانید.منحنی خلاقیت: چگونه ایده درست را در زمان درست پرورش دهیم، الن گنت، مترجم: همان قناد، نشر میلکان، ۱۳۹۹ش.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 13:40:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بهره وریِ آهسته: هنر گمشده رسیدن به موفقیت بدون فرسودگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lj2xk9ljrito</link>
                <description>کتاب بهره وری آهسته در مورد این است که چجوری از حجم زیاد کاری مان که اوقات فراغت ما را هم پر کرده است رها شویم یا حداقل فشار کار کمتر شود. چجوری وقت آزاد تری داشته باشیم.کال‌ نیوپورت از نویسنده های مورد علاقه ام هست. کتاب های کار عمیق و مینیمالیسم دیجیتال او را هم خوانده ام وقتی پست اینستاگرام نشر میلکان را دیدم که کتاب بهره وری آهسته منتشر شده است خیلی ذوق زده شدم.در کتاب سه اصل بهره‌ وری آهسته را با مثال توضیح می دهد. یاد می گیریم چگونه کار کمتر را در زمان عادی و با کیفیت انجام بدهیم. اصلا چرا وقتمان پر از کار و جلسات شده است. اصلا چرا بهره وری آهسته انتخاب بهتری هست؟کال‌ نیوپورت راه حل های خوبی برای مدیریت کارها و پروژه ها به ما یاد می دهد. مثلاً داشتن لیستی از کارها که باید انجام دهیم و لیستی از کارهایی که هم اکنون روی آنها کار می کنیم.به غیر از این اصل، با اتفاقات خاصی مثل غذای آهسته و اینکه چرا بهره وری که الآن استفاده می شود مفید نیست می خوانیم. در خودِ کتاب مثال می زند که دوران کرونا باعث شده بهره وری کنونی به فراتر از حد آدم ها برسد و استارت بهره وری آهسته بخورد.نثر کتاب را خیلی دوست داشتم. و به نظرم ترجمه خیلی خوبی بود. کلمات خوبی جای کلمات انگلیسی که حدس می زنم معادل فارسی ندارند انتخاب شده است. باید کتاب را بخوانید و با روندش پیش بروید. چقدر دوست داشتم این کتاب را به انگلیسی می خواندم.بیشتر به خاطر علاقه ام به نویسنده کتاب، آن را خواندم تا نیاز به مطالب کتاب. این کتاب تازه هست و آخرین کتاب منتشر شده در حال حاضر کال نیوپورت است.این کتاب در راستای کتاب «کار عمیق» هم هست. ترکیب کار عمیق، بهره وری آهسته و مینیمالیسم دیجیتال باهم خوب به نظر می آید. من، خودم، آن قدر مینیمال نشده ام ولی در استفاده ام خیلی دقت می کنم.من هم حس می‌ کنم بهره وری آهسته روشی درست برای زندگی است. و تصمیم گرفتم در کار و شغلم از آن استفاده کنم. با اینکه حس می کنم کتاب جای بیشتری برای حرف زدن دارد و هنوز اصل بهره وری آخسته تازه هست. من انتخاب کرده ام که آن را انجام بدهم.این اصل، برای من و مادرم یک شکل دیگر است. مثلاً شش روز هفته کار عمیق و باکیفیت انجام می دهیم. ولی روز هفتم، روز استراحت است انرژی جمع می کنیم برای آغاز بعدی. چیزی که کال نیوپورت می گوید یک جورایی مثل همین کار است. برای همین هست که به حرف هایش اعتماد بیشتری دارم. شاید شما هم از روشی است شکلی استفاده می کنید.خیلی از کتاب گفتم. خواندن کتاب بهره وری آهسته مثل شروع می ماند. شروع تغییر زندگی!بهره وری آهسته، کال نیوپورت، مترجم: مائده نصیری شریفی، نشر میلکان، ۱۴۰۳ش.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 14:41:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت های یک پزشک جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-a055rr2ct0mg</link>
                <description>اول که کتاب را دیدم خیلی خشک به نظر می آمد. ولی با کمی خواندن، نظرم به کل عوض شد. عجب روایتگری جالب و جذابی!دکتر بولگاکف که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده است، با شرایط واقعی پزشکی در روستایی دورافتاده رو به رو می شود. کسی که در کتاب های پزشکی بوده است حالا واقعا طبابت می کند. نمی دانم چقدر می توانید واقعیت کلینیکی و تفاوتش با کتاب های علمی را حس کنید.وقتی یک نفر باید در بیمارستان در همه بخش ها از کودکان گرفته تا زایمان کار کند. بیمارهای عجیب و غریب که ممکن است در هر ساعتی سر بزند یا لازم باشد پیش آنها رفت. بیمارهایی که بیماری شان را نمی پذیرند یا کسانی که برای درمان التماس می کنند.دکتر جوان حتی وقت نمی کند ریشش را بتراشد! یا اینکه روزنامه دیرتر به آنجا می رسد. دوست ندارم ماجراهای کتاب را لو بدهم، باید حرف های خودِ دکتر را بشنوید. وقتی فکر می کنم که تنها به روستایی دورافتاده بروم که برف راه را می بندد و سرد است، باید بیست و چهار ساعته طبابت کنم، روزنامه روز هم به دستم نرسد و شب ها هم خواب نداشته باشم؛ واقعا تن و بدنم می لرزد!من دانش خاصی ندارم ولی روش های درمان آن موقع روسیه با حالا متفاوت است. مثل اینکه آن موقع پنی سیلین نبوده است. حتی روش های استریل کردن هم متفاوت به نظر می آمد. بسیاری از بیماری های کتاب را ندیده ام.دکتر خیلی شجاع بود که تک نفره کارهای درمان پیچیده را انجام می داد. او هرشب هم مطالعه می کرد. برایم خیلی جالب بود. رابطه پزشک با بیمار در کتاب مورد توجه است. یک ماما هم در بیمارستان به دکتر کمک می کرد.اتفاقات ترومایی زیاد و قابل توجهی هم در آن روستا اتفاق می افتاد. دیگر چه اتفاق و بیماری سخت تری ممکن است با آن مواجه بشوم!؟ ماجراهای آن قصبه دورافتاده تمامی ندارد!خلاصه کتاب لذت بخشی برایم بود؛ به خصوص شجاعت و مهارت دکتر بولگاکف.یادداشت های یک پزشک جوان، میخائیل بولگاکف، مترجم آبتین گلکار، نشر ماهی، ۱۴۰۰ش.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jun 2025 00:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیسانسه ویرگولی</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-rxqmg5dm9u8t</link>
                <description>ویرگول برای من یعنی سرگرمی. راستش من برای مشغول شدن و سرگرمی وارد ویرگول شدم. آن موقع ها، هوش مصنوعی نبود که بشود با او حرف زد. من هم دوست داشتم در مورد کتاب هایی که می خوانم با کسی صحبت کنم و برای ویرگول در مورد کتاب هایم می گویم. نظر شخصی ام را راحت به او می گویم. ویرگول برای من یعنی نوشتنی که نمی توانم رهایش کنم. جاهای دیگری هم هستم. دیگر ویرگول را لازم ندارم.‌ اما دوست ندارم رهایش کنم. حتی در اکثر کمپین ها هم شرکت ناموفق داشته ام. باز هم با اشتیاق می آیم و شانسم را دوباره امتحان می کنم. ویرگول برای من یعنی میوه. پست های که می نویسم برای من مثل میوه هستند. من عاشق میوه دادن هستم. اول که ویرگول را شروع کردم، شخصی از من پرسید:«برای چی می خوای صفحه ویرگول باز کنی ؟ برای معروف و دیده شدن؟» این حرف آن شخص کافی بود تا برای سه سال فکر کنم برای دیده شدن می نویسم! با اینکه دیده نشده بودم. وقتی اتفاقی فهمیدم که من نمی خواهم دیده بشوم، بلکه می خواهم میوه و ثمر داشته باشم؛ خیلی سخت بود. این همه مدت خودم را آزار داده بودم. ویرگول برای من یعنی مشاهده آمار بازدید. از سرگرمی های من، مشاهده آمار بازدید صفحه ویرگولم هست. به خصوص وقتی پست تازه ای می گذارم. بیشتر اوقات چک می کنم که چقدر بازدید کننده دارم و بیشتر از کجا مطلبم را خواندند. فکر کنم بیش از حدی که فکر کنید به این صفحه سر می زنم. خدا را شکر که در ویرگول، زمان آخرین باری که آنلاین شدیم را نشان نمی دهد.خلاصه، ویرگول برای من دوست داشتنی است. امیدوارم هیچ وقت ویرگول مشکل سیستمی و داده ای پیدا نکند و من بتوانم هر روز، آمار بازدید صفحه ام را چک کنم.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 22:38:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکاری که در ذهنم هستند</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-un9hylx7uyvp</link>
                <description>از چایی های زمان مطالعه قبل از کنکور ارشد دیدم که پست های درد دل در ویرگول خیلی دیده می شود. کنکوری ها هم پیشرو هستند. من، خودم، پست های کنکوری ها را می خوانم. من الآن کنکور دارم. ولی کنکور سراسری نه! آزمون ارشد وزارت بهداشت! و دارم زیر فشار له می شوم. چرا هرچه می خوانم درصدهایم بالا نمی رود.بگذارید من هم کمی غر بزنم. در چهار سالی که در ویرگول هستم، تا به حال این قدر نزدیک به خودم ننوشته ام. ناراحت نیستم که دیده نمی شوم. من این صفحه را برای سرگرمی و میوه داشتن باز کردم. تا حالا 66 پست و بیست و دو هزار کلمه در ویرگول نوشته ام. یک لیسانسی در ویرگول گرفته ام. نمی دانم بقیه هم تعداد کلمات و پست هایشان در ویرگول را حساب می کنند یا نه؟ چند تا پست دارم که در مورد موضوعات ترند هم بود. اما باور کنید که بازدید های گوگل دو برابر بازدید های ویرگولی ام هستند. البته این هم حقیقت دارد که بازدید چندانی برای صفحه ام ندارم. یعنی هیچ کس کتاب نمی خواند؟! چقدر افکارم پراکنده هستند. کمتر  از بیست روز تا کنکورم مانده است. (در زمانی که دارم این پیش نویس را می نویسم.)بعدش فهمیدم که کمتر پانزده روز مانده و اشتباه محاسباتی کرده ام.افکارم پراکنده اند. از اینکه چرا در سریال کره ای سلول های یومی فصل سوم، چرا این آقا را برای نقش سونروک انتخاب کرده اند. در کنکور ارشد رتبه ام چند می شود و هر درسی را چند درصد می زنم.اینکه به خاطر کنکور از گوشی جدیدم و تکنولوژی به روز لذت نبرده ام. و حالا در روز های آخر مدام حواسم به گوشی پرت می شود. در چهار روز درسی باقی ماندهدرست و حسابی سریال ندیده ام. هم اکنون در دو تا سریالی که دارم میبینم در نقطه خاص و حساسی از سریال هستم که بین یک تا دو روز است که به آنها سرنزده ام. و به یادم می آید که عجب جایی بود ولی فعلا نه!حتی در اینستاگرام هم فعالیت نمی کنم. با اینکه فقط دو نفر از دوستانم اتفاقی فهمیدن کنکور دارم، می ترسم استوری بگذارم و بگویند بی کار هست و برای کنکور نمی خواند؟! ولی بعد از کنکور و آزادی، حتما استوری می گذارم. حتی می ترسم که در ویرگول هم این متن را منتشر کنم. می گذارم بعد از کنکور. عکس هم باید انتخاب کنم.کتاب، کاغذ، خودکارها و‌‌ تست روی میز هستند. به زودی نخواهند بود.دیدم توی تقویمم، یازده مورد کار یادداشت کرده ام که بعد از کنکور انجام بدهم. از کارهای دانشگاه بگیر تا دیدن سریال وقتی زندگی بهت نارنگی می دهد. این سریال را ندیدم که حال و هوایم غصه دار نشود. ولی حتما باید ببینم.کارت ورود به جلسه را هم گرفتم. حالم تضاد دارد. یا خوشم یا غمزده! یک چیز دیگر هم که باید به آن فکر کنم، کارهای فارغ التحصیلی است. و الآن بعد از کنکور است. رتبه خاصی نمی آورم. معمولی دادم. ان شاء الله که قبول می شوم. اصلا انرژی ندارم. توی کنکور کارشناسی خیلی راحت کنکورم را معمولی دادم. ولی امروز توی آزمون، سرد شدم عرق سرد کردم و مغزم دیگر کار نمی کرد. حتی برخلاف اکثر اوقات زودتر از سر جلسه بلند شدم. یعنی این قدر زود مغزم پیر شده است؟‌حال ندارم فیلم ببینم.‌ داشتم فکر می کردم چه کارهایی می خواستم بعد از کنکور انجام بدهم که یاد ویرگول افتادم. احتمال زیاد دیگر از این پست های نزدیک به خودم ننویسم. دو تا کتاب هست که می خواهم خواندنشان را ادامه بدهم. و احتمالا یک پست از کتاب هایی که برای کنکور ارشد مجموعه پرستاری خوانده ام را بگذارم.همین. </description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 20:26:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فشارخون لعنتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-rqv0iu6v8kk5</link>
                <description>هر روز نگران این هستم که کِی نوبت من می شود؟ نفر بعدی که در فامیل قرار است دیابت بگیرد؛ کیست؟فشارخون را که سالهاست دارم. تغذیه، ورزش و کنترل استرس، از بس این کلمات را شنیدم خسته شدم. من دلم نمک می خواهد. مگر خیار و گوجه بی نمک هم داریم! دلم جوجه کباب با گوجه کباب شده نمکی می خواهد! فشارخونم که خوب نمی شود.بدترین نکته هم این است که هم از خانواده پدری و هم از خانواده مادری، سنگ کلیه به ارث برده ام. سنی ندارم ولی کلکسیونی از بیماری دارم. فشارخون، سنگ کلیه و احتمالا دیابت.البته الآن پیش دیابت هستم و محدودیت قند و شکر به محدودیت نمک اضافه شده است. تلاشی بیهوده می کنم که دیابت نگیرم.خسته شده ام. همه اش از این فشارخون لعنتی شروع شده است. از وقتی فهمیدم فشارم 16 است، دیگر آن آدم سابق نشدم.می ترسم قلبم و کلیه هایم را از دست بدهم؛ مثل نزدیکانم. دستگاه فشارخون خریدم ولی می ترسم که از آن استفاده کنم. حس جوانی در من از بین رفته است. ازدواج؟ ازدواج دیگر چیست؟درد سنگ کلیه مرا خواهد کشت. هربار مثل سونامی مرا با خود می برد و می شوید. مسکن و خون هم به لیست بلند بالای دردهایم اضافه کنید. گفتم که کلکسیونی از بیماری هستم. فشارخون، دیابت، سنگ کلیه به علاوه درد سینگلی.پراپرانولول، متفورمین و لازیکس کلماتی که فقط به آن ها فکر می کنم. من حتما می میرم.وقتی می بینم بقیه، زیبایی، استعداد و توانایی های خاص از پدر و مادرشان به ارث می برند؛ عصبانی می شوم. چرا من باید این همه بیماری به ارث ببرم!؟ نه یکی، نه دو تا، بلکه تا الآن سه تا! قبول دارم توانایی نوشتنم را به ارث برده ام اما هوش مصنوعی بازار کار را تغییر داده است. این هم درد دارد و دارم فشار اضافی می خورم.هرچه تلاش می کنم هم سالم نمی شوم. اگر فقط می توانستم تغییری بدهم، از دست این فشارخون لعنتی خلاص می شدم. دماغ بزرگ، شکم و قدم مهم نیست. فقط فشارخون لعنتی! کاش عمل جراحی بود که فشارخونم را از بین می برد.کاش حداقل قبل تر می دانستم که ممکن است فشارخون بگیرم و ورزش می کردم. شاید وارد این چرخه نامعلوم قرص و درد نمی شدم.شاید دیگر بستری اورژانس نشوم. دنبال مسکن قویتر نگردم‌. از این متخصص به آن متخصص نروم.سبک زندگی سالم را انتخاب می کردم و شکمِ تختم را به رخ همه می کشیدم‌. درست درس می خواندم و شغل پیدا می کردم‌. یعنی می شد که در دانشگاه، شریک زندگی ام را پیدا می کردم. پدر و مادرم بهم افتخار می کردند و تحویلم می گرفتند به جای اینکه مدام نگران من و کلکسیون بیماری هایم باشند.در این شرایط اگر هم فشارخون می گرفتم، دیرتر اتفاق می افتاد و راحت تر کنترلش می کردم.امان از روزگار، چه روزهای رویایی هستند. ای کاش از دست این فشارخون لعنتی خلاص می شدم. زندگی خوب برایم رویایی و دست نیافتنی است.یکی بهم گفت:« از معدود چیزهای خوبی که از خانوادت داری، سیگار و قلیون نکشیدنه. فکر کنم وگرنه تا الآن مرده بودی!»زندگی همین یکبار است. دلم می خواهد از حالا به بعد بهتر زندگی کنم. چیزهایی که دست خودم است را درست کنم. با سرنوشتم بجنگم. ولی اگر فشارخون من را رها می کرد، یک چیز دیگری بود. ای کاش می دانستم!جالب ترین نکته این است که می شود از طریق سایت مای اسمارت ژن، آزمایش دی ان ای داد و فهمید که به چه بیماری هایی در آینده مبتلا می شوم. از من که گذشت، ولی چیز خوبی به نظر می آید.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 23:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان راستان جلد اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-p6lxak3yw924</link>
                <description>این کتاب با چاپ قدیمی برای پدربزرگم بوده است.با اینکه شهید مطهری این کتاب را قبل از انقلاب نوشته است، وقتی آن را می خواندم اصلا تفاوت زمان را حس نمی کردم. فکر می کردم همین سالها نوشته شده است. از بس که نثر روانی دارد. این همه توجه به کتاب «داستان راستان» لایق آن است.حتی حس می کنم بعضی از داستان های معصومین (علیهم السلام) که الان بین ما گفته می شود به وسیله این کتاب معروف شده اند. مثل داستان پیامبر (صلی الله علیه و آله) که برگشتند و شترشان را بستند. یا امام علی (علیه السلام) که فردی مسیحی را تا مقصد، بدرقه کردند.شهید مطهری چه اسم قشنگی برای کتابش انتخاب کرده است. داستان افراد راستین و داستان های راست. هر وقت کتاب را می خواندم با این موضوع حال می کردم.به علاوه از اینکه داستان ها را بدون واسطه از کتاب می خواندم، خیلی لذب بردم. خیلی نکات خوبی از کتاب «داستان راستان» یاد گرفتم. بعضی داستان ها که شنیده بودم را در کتاب، کامل آن ها را خواندم.کتاب بی نظیری هست و خیلی آن را دوست داشتم.داستان راستان، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 20:56:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعطاف پذیری؛ پرورش استقامت، آرامش و شادی</title>
                <link>https://virgool.io/@Callisto/%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D9%81-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-mtpl7zemeojc</link>
                <description>اول که کتاب را شروع کردم، از لحن آن خوشم نیامد. بعد هم عناوین کتاب را نگاه کردم، با خودم گفتم که من به سختی این ها را یاد گرفته ام. 60 صفحه از کتاب را خوانده بودم؛ برای همین ادامه دادم. متوجه شدم چه کتاب فوق العاده ای است. وقتی به ترتیب می خواندم متوجه اثر شگرف کتاب روی انعطاف پذیری خودم شدم. دیگر لحن کتاب برایم بد نبود. حتی از چندین صفحه کتاب برای خودم عکس گرفتم که داشته باشم.بعضی جمله های کتاب طلایی بودند. مادرم بهم این جملات را می گفت ولی وقتی در کتاب آن ها را خواندن بیشتر روی من تاثیر گذاشت. حرف های زیادی در کتاب بود که بلد نبودم. دوست ندارم نکات زیادی از کتاب را بنویسم. چون که تاثیرش وقتی کتاب را می خوانید بیشتر است و نمی خواهم کتاب را برایتان بی مزه کنم.سه نکته که از کتاب یاد گرفتم را نوشتم:تیر دوم را به خود نزنیمدر کتاب خواندم که وقتی مثلا شخصی حرف ناراحت کننده ای به ما می زند، او اولین تیر را به ما می زند ولی ما می توانیم تیر دوم به خودمان را از طرف خودمان را نزنیم. (چرا برای حرف های الکی دیگران، خود را سرزنش کنیم؟!) کاری کنیم منتقد درونمان با مهربانی ما را نقد کند. چطور است وقتی دیگران در شرایط ما هستند، خیلی مهربان با آنها صحبت می کنیم.تفاوت خواستن و دوست داشتنوقتی کیک می خوریم، خیلی دوست داریم. ولی وقتی آخرین قطعه کیک را می خواهیم بخوریم؛ اگر به آن نرسیم ناراحت می شویم. برای همین سعی کنیم که کارها دوست داشته باشیم. (تنها موردی در کتاب که کاملا درمورد آن مطمئن نیستم؛ همین است که کارها دوست داشته باشیم به جای آن که بخواهیم. به نظرتان درست است؟)به خشم چاشنی اضافه نکنیدوقتی خشمگین می شویم به سلسله اتفاقات قبلی فکر نکنیم. به اتفاق الآن توجه داشته باشیم. و به خاطر اینکه انسان های گذشته در معرض خطر جنگ و حیوانات بودند مجبور بودند سریع جواب بدهند، ما باید چند ثانیه وقتی خشمگین هستیم صبر کنیم تا از این عکس العمل جنگی پرهیز کنیم.از طرح و ویراستاری کتاب راضی بودم. اما طول کشید که به لحن کتاب عادت کنم. من در کنار درس هایم این کتاب را می خواندم، واقعا کتاب فوق العاده ای بود.انعطاف پذیری؛ پرورش استقامت، آرامش و شادی، دکتر ریک هانسون به همراه فارست هانسون، مترجم ناهید ملکی، نشر نوین توسعه، چاپ اول، 1397ش.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Wed, 12 Mar 2025 15:44:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارهایی که بعد از کنکور انجام دادم</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-ovht70ndiv4u</link>
                <description>پست پیشگوی معبد دلفی و خورشید را خواندم که لیست کارهایی که می خواستند بعد از کنکور انجام بدهند را نوشتند. تصمیم گرفتم این پست را بنویسم. ولی من کارهایی که بعد از کنکور انجام دادم را می نویسم.۱. به دانشگاه رفتم و لیسانس گرفتمالآن هم کم کم دارم فارغ التحصیل می شوم. خیلی دلم می خواست عضو انجمن های دانشگاه بشوم که این کار را هم انجام دادم. ولی خب اصلا بهم خوش نگذشت. پشیمان نیستم خیلی تجربه کسب کردم و پیشرفت قابل توجهی در شخصیتم داشتم. https://virgool.io/@Callisto/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-zousogobc54c ۲. بافتنی بافتم جالب است که من بعد از کنکور هم به اندازه قبل از کنکور بافتنی بافتم. همین هفته پیش کارهای کیفی که بافتم را تمام کردم.۳. کیدرامر شدندارد یک سال می شود که کیدرامر هستم و کلی از بهترین سریال های کره ای دیده ام. سریال های به روز مثل «اسکویید گیم فصل یک و دو» و «وقتی تلفن زنگ می زند» را دیدم. سریال های «دهکده ساحلی چا چا چا»، «عزیزترینم»، «آقای ملکه»، «عاشقان ماه»، «آجوشی من» و «سقوط آزاد عشق بر روی تو» را دیده ام.۴.کتاب خواندنشاید کتاب خوندن چیز خاصی نباشد. ولی دوران کنکور حتی اگر درس نخوانی، اسیر کنکور هستی و لذت نمی بری. برای همین دوست داشتم کنکور بگذرد تا با خیال راحت کتاب بخوانم. هم کتاب های درسی و هم غیر درسی خواندم.۵. پارامدیک شدموقتی فوریت های پزشکی قبول شدم. خیلی دوست داشتم که پارامدیک (تکنسین فوریت های پزشکی=Paramedic) بشوم که توانستم.۶. گواهینامه رانندگی گرفتمراحت نبود! https://virgool.io/@Callisto/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%81%D8%B9%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%85-pzhuhcxapphf ۷. نقاشی کشیدم و اوریگامی درست کردماز بعد از کنکور حداقل ۳۳ نقاشی خوب و ۵ اوریگامی خیلی خوب درست کردم. بهترین نقاشی عمرم را یک ماه پیش کشیدم.۸. صفحه ویرگولم را باز کردمتیرماه که کنکور دادم، مرداد بود که صفحه ویرگولم را ساختم. اولین پستم درباره کتاب «اندر حماقت حکمت» بود که خوش شانس بودم که وارد انتشارات هم شد. تقریبا درباره تمام موارد بالا نوشتم در ویرگول مطلبی نوشتم.</description>
                <category>کالیستو</category>
                <author>کالیستو</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 14:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>