<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sepehr</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Callmesphr23</link>
        <description>نمیدونم چی بنویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:44:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2887281/avatar/bwZHbP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sepehr</title>
            <link>https://virgool.io/@Callmesphr23</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«استیون هاوکینگ- بخش 1»</title>
                <link>https://virgool.io/@Callmesphr23/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-1-tw6vczxpqcnu</link>
                <description>اول سلام.قصد داشتم اول یه بیوگرافی کامل رو بنویسم و بعد سراغ دستاوردها و پژوهش های این فرد برم اما ؟ معکوس عمل کردن میتونه گاها جالب باشه.-- ۱۰ دستاورد مهم استیون هاوکینگ - بخش اول:- استیون ویلیام هاوکینگ، در 8 ژانویه 1942در کشور انگلستان متولد و در 14 مارس 2018 در سن ۷۶ سالگی چشم از جهان فروبست.امروزه وی را به عنوان یک فیزیک‌دان، کیهان‌شناس و نویسنده‌ی بزرگ می‌شناسیم. معروفیت وی بیشتر بخاطر کار بر روی سیاهچاله‌هاست و صاحب پرفروش‌ترین کتاب علمی تاریخ بریتانیا به عنوان «تاریخچه‌ی زمان» است.وی را یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان تاریخ معرفی میکنند.در ادامه به بررسی ۱۰ دستاورد بزرگ استیون هاوکینگ در طول حیات او، می‌پردازیم:1- پژوهش در مورد تکینگی:وی در کنار دانشمندان دیگری همچون پنروز، در زمینه‌ی تکینگی گرانشی فعال کرد. تکینگی گرانشی نقطه‌ای تک‌بعدی در فضاست که جرم عظیمی را در محدوده‌ی بسیار کوچکی فشرده کرده است. در یک تکینگی، نیروی گرانش به سمت بی‌نهایت میل خواهد کرد و انحنای فضا به نهایت میزان خود خواهد رسید و قوانین شناخته شده‌ی فیزیک در این شرایط بی‌اعتبار خواهند شد. استیون هاوکینگ در کنار ریاضیدان مشهور انگلیسی، راجر پنروز، بر روی تکینگی کار کرد و اثبات نمود که جهان هستی می‌تواند از درون یک تکینگی ایجاد شده باشد.2- کشف چهار قانون مکانیک سیاه‌چاله‌ها توسط هاوکینگ:هاوکینگ در کنار دانشمندانی همچون باردین و کارتر، چهار قانون در مورد مکانیک سیاهچاله‌ها را کشف کرد. این قوانین که به قوانین ترمودینامیک شباهت دارند، می‌توانند فیزیک سیاهچاله‌ها را شرح دهند.در سال ۱۹۷۱، مقاله‌ی وی با عنوان «سیاهچاله‌ها» برنده‌ی جایزه‌ی معتبر مرکز پژوهش‌های جاذبه شد.3- ارائه‌ی نظریه‌ی مهم «تابش هاوکینگ» در زمینه‌ی سیاهچاله‌ها:قبل از ارائه‌ی این نظریه، فیزیکدان‌ها معتقد بودند که هیچ چیز نمی‌تواند از درون یک سیاهچاله، خارج شود. در سال ۱۹۷۴ هاوکینگ نشان داد که سیاهچاله‌ها نیز می‌توانند تابش‌های خاصی داشته باشند تا زمانی که به مرور از جرمشان کاسته شده و به اصطلاح تبخیر شوند. این نظریه در ابتدا مناقشاتی را در بین دانشمندان ایجاد کرد، ولی در نهایت پذیرفته شد و هم‌اکنون به عنوان یکی از دستاوردهای مهم در حوزه‌ی فیزیک سیاهچاله‌ها شناخته می‌شود.4- فعالیت در زمینه‌ ی تورم کیهانی:نظریه‌ی تورم کیهانی در ابتدا در سال ۱۹۸۰ توسط آلن گوث مطرح شد.در این نظریه که اکنون مورد پذیرش جامعه‌ی علمی قرار گرفته، نشان داده می‌شود که لحظاتی پس از بیگ‌بنگ، یک انبساط ناگهانی در جهان رخ داده و سپس این انبساط با سرعت آهسته‌تری ادامه یافته.هاوکینگ یکی از اولین دانشمندانی بود که روی این نظریه کار کرد و نقش نوسانات کوانتومی در زمان تورم در شکل‌گیری و گسترش کهکشان‌ها در عالم را به شکل محاسباتی نشان داد.5- ارائه‌ی مدلی در مورد شرایط ابتدایی کیهان:در سال ۱۹۸۳، هاوکینگ به همراه جیمز هارتل، مدلی را ارائه کرد که به عنوان مدل هارتل-هاوکینگ شناخته می‌شود. او پیشنهاد کرد که «زمان» پیش از مهبانگ وجود نداشته و به همین خاطر، هر گونه پرسش در مورد آغاز جهان، سوالی بی‌معنی و نادرست است. این ایده تا کنون به عنوان یکی از بهترین تئوری‌های توضیح‌دهنده‌ی وضعیت آغازین کیهان شناخته می‌شود.6-ارائه‌ی نظریه‌ی «کیهان‌شناسی بالا به پایین»:در سال ۲۰۰۶ وی در کنار دانشمندی از سرن، بنام توماس هرتوگ، نظریه‌ای را با عنوان «کیهان‌شناسی بالا به پایین» ارائه کرد که پیشنهاد می‌دهد جهان دارای یک حالت اولیه‌ی منحصربه‌فرد نبوده ولی به شکل همزمان شامل حالات فراوان اولیه‌ای بوده است. به همین خاطر، چون ما شرایط ابتدایی جهان را نمی‌دانیم، نخواهیم توانست مدلی را ارائه کنیم که به شکل پایین به بالا باشد. در این حالت بررسی کیهان تنها از دیدگاه بالا به پایین امکان‌پذیر خواهد بود و وضعیت نهایی جهان همان شرایط حال‌حاضر کیهان است. این نظریه به سرعت محبوب شد و با نظریه‌ی شناخته شده‌ی ابرریسمان‌، در تطابق است.7- انتشار کتاب موفق «تاریخچه‌ی مختصر زمان»:در سال ۱۹۸۸ کتاب تاریخچه‌ی زمان، اثر هاوکینگ، منتشر شد. در این کتاب، هاوکینگ به زبانی نسبتا ساده موضوعات کیهان‌شناسی همچون انفجار بزرگ، سیاهچاله‌ها و مفاهیم مخروط نور در نسبیت را شرح می‌دهد. سطح این کتاب به شکلی انتخاب شده که یک خواننده با دانشی مختصر نیز می‌تواند به خوبی مفاهیم پیشرفته‌ی کیهان‌شناسی را درک کند. همین موضوع باعث شد فروش این کتاب طی ۲۰ سال از ۱۰ میلیون نسخه فراتر رود و به یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های علمی تاریخ تبدیل شود. انتشار این کتاب در به شهرت رسیدن هاوکینگ نقش مهمی داشت. تا جایی که رسانه‌ها به وی لقب «استاد کیهان» دادند.8- انتشار مجموعه‌ای از کتاب‌های علمی به زبان ساده برای عموم دانش‌دوستان:پس از انتشار «تاریخچه‌ی زمان»، چندین کتاب دیگر توسط هاوکینگ نگارش و منتشر شد. کتاب‌های محبوبی همچون، سیاهچاله‌ها و جهان اولیه در سال ۱۹۹۳، جهان در پوست گردو در سال ۲۰۰۱، بر شانه‌های غول در سال ۲۰۰۲، دستاوردهای ریاضی که تاریخ را تغییر دادند در سال ۲۰۰۵. همچنین وی با همکاری دخترش لوسی، مجموعه‌ای از کتاب‌های علمی برای کودکان را به نگارش درآورد.9- دریافت جوایز متعدد و معتبر در طول حیات:چند هفته پس از انتشار مقاله تابش هاوکینگ در سال ۱۹۷۴، وی به عنوان یکی از جوان‌ترین اعضا به انجمن سلطنتی لندن دعوت شد. همچنین در سال ۱۹۸۲ توسط ملکه‌ی انگلستان به درجه‌ی افتخاری فرمانده‌ی ارتش امپراتوری بریتانیا منسوب و در سال ۱۹۸۵ مدای طلای انجمن سلطنتی نجوم را کسب کرد. در سال ۱۹۸۷ مدال پل دیراک را برای کمک‌های خود به فیزیک نظری دریافت کرد.10-یکی از ۱۰۰ بریتانیایی برتر:طی یک نظرسنجی که توسط بی‌بی‌سی در سال ۲۰۰۲ با عنوان انتخاب برترین شهروندان تاریخ بریتانیا انجام شد، نام وی در فهرست ۱۰۰ تایی بزرگان به چشم می‌خورد. در سال ۲۰۰۶ مدال کاپلی را از انجمن سلطنتی دریافت و در سال ۲۰۰۹ مدال آزادی ریاست‌جمهوری امریکا را از دستان باراک اوباما دریافت کرد. در سال ۲۰۱۳ جایزه‌ی ویژه‌ی فیزیک بنیادی روسیه را دریافت کرد که با عنوان جایزه‌ی نوبل قرن ۲۱ نیز شناخته می‌شود.اتمام- 6 فروردین 1403.</description>
                <category>Sepehr</category>
                <author>Sepehr</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 16:01:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بی‌ربط اما قدیمی»!</title>
                <link>https://virgool.io/@Callmesphr23/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%A8%D8%B7-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-uqqr2qbgkcmc</link>
                <description>خندید و گفت: ببین اگه عددِ به دست اومده از تست زیر ۴ بشه، یعنی فرد در مرحله ی &quot; انکارِ افسردگی قرار داره&quot; ؛ بعد هم با دقت شماره ها رو شمرد؛ یک، یک، صفر، یک، صفر، یک، جمع کرد و چهار شد.جالب اینجا بود که اسمِ &quot; انکار افسردگی&quot; برام غریب بود، یعنی اگه صاف توی چشم‌هام زل میزد و می گفت: افسرده ای، راحت تر می پذیرفتم اما حالا دارم به این فکر می کنم چرا همیشه همه چیز رو انکار می کنم؟ حتی افسرده بودن و غمگین بودن رو هم انکار میکنم. همیشه انکار کردم خسته نیستم، نا امید نیستم، می تونم ادامه بدم و همیشه انکار کردم که تنهایی سخت نیست اما اجازه بده با همین عکسِ ساده و بی حوصله بگم، همین عکس که چهرهِ واقعی و بی حوصلگی‌ِ این روزهام رو به تصویر کشیده، چهره‌ی &quot; چرا انرژی و انگیزه‌ام کمتر شده؟&quot;، چهره‌ی &quot;چه زمانی از این ماسک خلاص میشم&quot; ، چهره‌ی &quot;چرا کارها انقدر کُند و دیر پیش میره؟ &quot;، چهره‌ی &quot; چرا این ماه، کتاب هام رو نصفه گذاشتم و ورزشم رو مداوم انجام نمیدم؟&quot;، چهره‌ی &quot; چرا خلاقیت و ایده هام کم شده؟ &quot;، چهره‌ی &quot; چه زمانی بالاخره ازین وضع خلاص میشم؟ &quot;و هزاران چهره‌ ناامید و افسرده ای که فکرش رو بکنید!تمام این چهره ها منم، کسی که انرژی های منفی و فعل های منفی رو انکار می کنه و تا آخرین قطره زور میزنه که بتونه، بشه، بخواد و دوباره شروع کنه.حالا که چهارتا فرمول و برگه هم میگه: افسردگی رو هم انکار کردم، دیگه نیازی به انکار نیست، نیازی به نقاب و ماسک هم نیست، آدمِ افسرده هم شاخ و دم نداره، آدم افسرده هم میتونه بخنده، میتونه کار کنه، ورزش کنه، کتاب بخونه و فیلم ببینه، آدم میتونه همه‌ی این فعالیت ها رو انجام بده اما از اعماقِ وجودش غمگین باشه، غم رو بذاره لای کتاب‌هاش، بینِ سکانس های فیلم و پشت نقابش و صدای خنده هاش، آدم میتونه غم رو لا به لای کار و عرق های حینِ ورزشش پنهان کنه، آدم میتونه غم رو انکار کنه، افسردگی رو انکار کنه، خستگی رو انکار کنه، اما نمیتونه زندگی رو انکار کنه؛ زندگی قوی تر ازین حرفاست که با چهارتا عدد و فرمول بشه قیدش رو زد، چون هر روز بهت ثابت می کنه اغلب آدمای این شهر افسرده‌ان اما هنوز زنده‌‌ان، نصف مردمِ این شهر موفق و پولدارن اما افسرده‌‌ان!منم میدونم، توام خوب میدونی که افسردگیِ آدما باهم فرق داره، من ممکنه توی چهارمتر جا احساس غم کنم، یکی میتونه توی دویست متر جا احساس غم کنه، شرایطِ آدما فرق داره اما غم همون غمه.«توام بخند و بگو یک، یک، صفر، یک، صفر، یک میشه چهار اما ادامه بده و بذار &quot; هنرِ تو، دوام آوردن&quot; باشد و بس».اتمام- 16 بهمن 1402.</description>
                <category>Sepehr</category>
                <author>Sepehr</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 15:59:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«همه چیز درباره‌ی &quot;دمیان&quot;».</title>
                <link>https://virgool.io/@Callmesphr23/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-xip4c9xpvbko</link>
                <description>اگر همه‌ی بشریت جز تنها یک کودک عادی که هیچ آموزشی ندیده باشد، نیست و نابود شود، همین کودک تمامی فرایند تکامل اشیا را باز خواهد یافت و می‌تواند اهورایان، اهریمنان، فردوس‌ها، فرامین و مناهی و عهد جدید و عتیق را بازسازد.با یکی از جملات کتاب که به معنای واقعی کلمه ، من رو به فکر فرو برد، شروع میکنم.کتابی با عنوان&quot; دمیان&quot; یا سر گذشت جوانی به نام امیل سینکلر که تا چند صفحه ابتدایی کتاب، نام او مشخص نیست.کودکی تنها که برای پذیرفته شدن بین همسالان خودش با طبقه اجتماعی متفاوت، با گفتن دروغی به ظاهر پیش پا افتاده،خود را از دنیای روشن و پاکی که خانواده برای او به وجود آورده‌اند، به دنیای تیره و تاریکی که همچون سیاه چاله‌ای است، پرت می‌کند و این دنیای تاریک، با پسرکی قلدر به اسم فرانتس کرومر آغاز میشود.داستان در ابتدا به این شکل پیش می‌رود که به خاطر دروغی که بیان شده و کرومر حقیقی‌نبودن آن را فهمیده، شروع به تهدید و اخاذی از سینکلر می‌کند و کودک داستان ما که هیچ راهی برای تامین خواسته‌های کرومر ندارد ، ناچار به سکوت و دروغ های بیشتر به خانواده‌اش میشود تا اینکه روزی، جوانکی از راه میرسد و این مشکل را به طرز عجیبی حل میکند.اما این فرد مرموز و کاریزماتیک داستان کیست؟ ماکس دمیان.دمیان ، همان کسی است که درهای جدیدی از دنیا و دیدگاه های موجود در جهان هستی را به روی کودک داستان ما باز میکند.(احساس رهایی و آزاد بودنی که دمیان از اعتقادات و سنت‌های قدیمی رو داشت، خیلی دوس داشتم). او سینکلر کودک را تشویق میکند که پا را از مسائل روزمره و عقاید و داستان هایی که در گذر زمان بر او و دیگران تحمیل شده، فراتر بگذارد و با دنیای حقیقی تری آشنا شود و هویت وجودی خود را کشف کند‌‌؛ یعنی دنیای درون.پس از گذر زمانی شاید به نسبت کوتاه و شاید به نسبت بلند، دوستی و صحبت های میان دمیان و سینکلر ادامه نمی‌یابد و سینکلر داستان که اکنون با دوره بلوغ سروکله میزند، با مشکلات و آشفتگی های دیگری نیز روبه رو می‌شود.این آشفتگی ها چنان اورا در بر میگیرند که او به افسردگی، مشروب‌ و ولگردی روی می آورد و مدام خود را به خاطر تغییرات و نیاز هایی که در درونش احساس می‌کند، سرزنش می‌کند. در این دوران، سینکلر دختری را می‌بیند و بدون اینکه هیچ صحبتی بین آن دو صورت گیرد، عاشق و دلباخته او میشود و نام او را بئاتریس می‌گذارد.عشق و احساساتی که بیان نمی‌شود اما خود را به صورت رویا و نقاشی‌های متفاوتی بروز می‌دهد.رویایی که باعث میشود او به طور ناخوداگاه، پرنده ای را رسم کند که اولین بار سینکلر با اشاره ی دمیان، آن را بر سردر خانه‌ی کودکی خود دیده بود.اینجاست که او تصمیم می‌گیرد که این تصویر را برای دوست سابقش یعنی ماکس دمیان ارسال کند.( این تصویر را میتوان نماد تولد ابرمردی که نیچه گفته، پنداشت). تصمیمی که منجر به آن میشود که سینکلر جوان با خدایی دوگانه(متضاد) به نام آبراکساس و موسیقی‌دانی به نام پیستوریوس آشنا شود.موسیقی‌دانی که همانند دمیان، حرف های بسیاری برای راهنمایی و هدایت کودک گمشده‌ی ما در درون خودش دارد اما این ارتباط هم همچون ارتباط‌های قبلی دوامی ندارد و خیلی سریع تمام می‌شود.اتمام ارتباط به این دلیل اتفاق افتاد که سینکلر خود را بالاتر از پیستوریوس احساس می‌کند و به او فهماند که دیگر مطلب جدیدی برای ارائه به سینکلر ندارد و اینجاست که پای شخص دیگری به اسم کنوار به داستان باز میشود و برعکس دفعه‌های قبل ، این بار سینکلر، راهنمایی و هدایت این فرد را به عهده می‌گیرد.باز هم زمان زیادی از این ارتباط نمی‌گذرد که سینکلر به طرز عجیبی کنوار را از خودکشی نجات میدهد و پس از آن، کنوار و پیستوریوس را از زندگی خود خارج میکند.بعد از تمام این اتفاقات است که سینکلر با مهم ترین شخص این داستان آشنا می‌شود؛ یعنی حوا، مادر دمیان.اینجاست که میفهد زن ناشناسی که در تمام رویاها و نقاشی هایش حضور داشته، کسی جز مادر دمیان نبوده.زنی که به قول سینکلر، برای او مادر، معشوق و دوست خواهد بود.ارتباط با مادر دمیان به همین شکل، هر روزه ادامه می‌یابد و سینکلر روز به روز بیشتر عاشق و دلباخته‌ی او می شود تا زمانی که به ناگاه،جنگی رخ میدهد و سینکلر و دمیان به جنگ می‌روند.در این حین سینکلر زخمی میشود و وقتی که نیمه‌شب به هوش می آید، دمیان را کنار خود می‌بیند که با لبخند بر او می‌گوید اگر روزی موقعیتی مشابه با فرانتس کرومر برایت پیش آمد، به جای کمک از عوامل بیرونی، به خون و درون خودش مراجعه کند و صبح روز بعد که سینکلر به هوش می‌آید، اثری از دمیان را در کنار خود نمیبیند.این کتاب در 8 فصل با عناوین زیر، نوشته شده:1-دو دنیای متفاوت.2-قابیل.3-دزدان به صلیب کشیده شده.4-بئاتریس.5- پرنده در تلاش رهایی خود از تخم است.6-کشتی گرفتن یعقوب.7 -حوا.8-شروع پایان.نویسنده در این نوشته، با استفاده از داستان های کتب مقدس و دیدگاه های نیچه، به خوبی توانسته سیر عبور یک انسان از کودکی به بزرگسالی و پیدا کردن معنویت و خود واقعی را در این مسیر نشان دهد.به نظر من، نویسنده قصد داشت که بگوید انسان نه مطلقا فرشته است و نه دیو؛ بلکه موجودی است مابین این دو و در نهایت این خود ما هستیم که تصمیم می‌گیریم کدام شخصیت را آزاد کنیم( یاد این داستان افتادم که شیوانا می‌گفت : « درون هر انسان، دو نوع گرگ وجود دارد.یکی از گرگ‌ها مهربان، ساکت و آرام است و به هیچ کس آزار نمی‌رساند و اهل مکر و حیله نیست و فقط زمانی واکنش نشان می‌دهد که کسی از مسیر درست منحرف شده باشد و یا به او آزار برساند؛ در مقابل گرگ دیگری هم درون انسان هست که همیشه خشمگین است و دائم سعی در کینه‌ورزی و آسیب‌رسانی به دیگران دارد و بی‌دلیل به هر کسی که سر راهش سبز شود، حمله می‌کند! این دو گرگ مهربان و خشمگین در وجود انسان‌ها دائم در جنگ و جدال هستند!افسر که از این جواب شیوانا، تعجب کرده بود، شرمنده و خجالت زده پرسید: و کدام گرگ معمولا برنده می‌شود؟شیوانا با لبخند گفت: این بستگی به من و تو دارد که کدام گرگ را بیشتر غذا بدهیم و به کدام گرگ بیشتر رسیدگی کنیم!آن‌گاه شیوانا رو به افسر کرد و پرسید: پس می‌بینید که امپراتور درست گفته‌اند که درون هر انسان، گرگ‌هایی است که با هم در جدالند! آیا شما با این حرف امپراتور مشکلی دارید؟افسر هیچ نگفت و بلافاصله به همراه سربازانش مدرسه شیوانا را ترک کرد و رفت.وقتی افسر رفت، شیوانا به سمت شاگردان برگشت و گفت: مهم نیست این دو موجودی که درون هر فردی در جدال‌اند، گرگ باشند یا فرشته! مهم این است که شما به کدام یک خوراک می‌دهید و کدام یکی را می‌پرورانید!در آخر، نکات مثبت کتاب رو بخوام بگم: 1-فلسفی بود و میتونست برای مسیر خودشناسی و معنویت، شروع خوبی باشه.2-شخصیت‌پردازی خوبی که در این داستان شکل گرفته بود و به خوبی، خواننده‌ی کتاب، میتونست با بعضی از شخصیت‌ها، همزادپنداری کنه.3-به نظرم هسه در این کتاب خیلی خوب تقابل خیر و شر رو با استفاده از نماد‌های مختلف، نشون داده .4-با استفاده از نیچه و روانشناسی یونگ، موضوعاتی رو بیان میکنه که میتونه سوق‌دهنده‌ی خواننده به‌سمت مطالب این 2 شخص باشه.نکات منفی رو هم بخوام بگم:1-ممکنه برای کسی که زیاد اهل کتاب، به خصوص کتاب‌های فلسفی نیست، کتاب سنگینی باشه چون دیالوگ‌هایی در داستان بیان میشه که از نظرم پیچیده بود.2-روند داستانی خیلی کند پیش می‌رفت و اواسط داستان، داشت منو خسته می‌کرد ( یه سری جزئیات رو هم بیخود و زیاد بیان کرده بود).در پایان، اگر به کتاب‌های فلسفی، روانشناختی و پیچیده، علاقه دارید، توصیه میکنم که این کتاب رو حتما بخونید.در نهایت : «شک، سرآغاز تغییر خواهد بود. آدمی که به موجودیت، ربوبیت، خالقیت و مالکیت وجودی خویش، شک نکند و در پی کشف وشناخت حقیقت ذاتی خود مشتاق نباشد، مانند ستاره‌ای خواهد بود که متولد شده اما نوری از خود ندارد».پایان.1403/07/22</description>
                <category>Sepehr</category>
                <author>Sepehr</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 16:07:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«همه چیز درباره‌ی ماهی سیاه کوچولو»</title>
                <link>https://virgool.io/@Callmesphr23/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-zjrxm0g61s03</link>
                <description>بعد از مدت‌ها سلام.امروز هم با معرفی خلاصه و نقدی از کتاب  «ماهی سیاه کوچولو» اثر صمد بهرنگی، نوشته رو شروع میکنم.اول یه معرفی کوتاه از نویسنده‌ی کتاب داشته باشم : صمد بهرنگی در 2 تیر ماه 1318 در تبریز متولد شد.او داستان نویس، مترجم، محقق و شاعر ایرانی بود که معروف‌ترین اثر او، همین کتاب « ماهی سیاه کوچولو» است.صمد بهرنگی درباره‌ی خودش اینطور گفته که « مثل قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، هرجا نمی‌بود به خود کشیدم و شدم معلم روستاهای آذربایجان.پدرم می‌گوید:«اگر ایران را بین ایرانیان قسمت کنند، از این بیشتر سهم تو نمی‌شود». خب همینقدر کافی است، میرم سراغ معرفی کتاب. داستان ماهی سیاه کوچولو، در مورد ماهی‌ای است که با مادرش زندگی می‌کند.ماهی کوچولوی داستان ما، برای سفر کردن و کشف دنیا و آگاه شدن از شرایط زندگی در دیگر مکان‌ها، ذوق و شوق فراوانی دارد.وقتی که در مورد این علاقه با مادرش صحبت می‌کند و علاقه‌ی قلبی خود را با او در میان می‌گذارد، با مخالفت مادر و اطرافیان او، از جمله همسایه‌‌ها روبه‌رو می‌شود؛ زیرا از نظر آنها این کار غیر ممکن است و دنیا، فقط به همان جویباری که آنها در آن زندگی می‌کنند و روزانه در آن گشت‌وگذار می‌کنند، خلاصه می‌شود. وقتی که ماهی کوچولو، همچنان بر خواسته‌ی خود پافشاری می‌کند، همسایه‌‌ها و اطرافیان او، جلوی مادر ماهی کوچولو، قصد جان او را می‌کنند و به او می‌گویند: «باید تو را پیش همان حلزون پیر بفرستیم که قبلا دوستت بود و تو را از راه به در کرده است. در این لحظه، دوستان ماهی کوچولو، اطراف او را احاطه می‌کنند تا دیگران به او آسیبی نزنند. سپس ماهی کوچولو را همراهی می‌کنند تا به سلامت از جویبار خارج شود. دوستانش به او  می‌گویند : « ما نیز خیلی دوس داشتیم که همراه تو در این سفر باشیم  اما از بزرگترهایمان و اتفاقات ناخوشایند بین راه می‌ترسیم و مجبوریم در جویبار بمانیم. ماهی سیاه کوچولو از آنها خداحافظی می‌کند و با عزم قوی تصمیم می‌گیرد که به هدف خود برسد. در این داستان هدف نویسنده، نشان دادن سطح سواد متزلزل و فرهنگ اجتماعی مردم آن زمان و ترس آنها از رو‌به‌رو شدن با وقایع است.صمد بهرنگی به خوبی ترس از تغییر و بر هم زدن روال زندگی عادی و عدم تمایل آدم‌ها به کشف چیزهای جدید و افزایش سطح آگاهی را در داستانش نشان داده است. این ترس، هیچگونه ریشه‌ی منطقی ندارد و تمام آن، ناشی از پیروی‌های کورکورانه و تقلیدهای بی‌اصول است و حتی ترس از شکست را می‌توان از دلایل عدم تمایل انسان‌ها به تغییر دانست.ما به عنوان انسانی که دارای عقل و شعور است، باید تغییراتی را که باعث پیشرفت خود، جامعه و محیط زندگی ما می‌شود را بپذیریم. ما به عنوان افرادی که جامعه  و اجتماع را تشکیل می‌دهند، باید هرگونه تغییری را اول از خودمان شروع کنیم و اگر هرکس تصمیم بگیرد که خودش و اهداف و کارهایش را اصلاح کند و از اتلاف وقت در انجام کارهایی بیهوده جلوگیری کند، قطعا جامعه‌ای خواهیم داشت بسیار آرمانی و پیشرفته. جامعه‌ای که آینده‌اش با امروز، بسیار متفاوت خواهد بود. داستان ماهی سیاه کوچولو، داستان جامعه‌ای است که اکثریت آنها کسانی هستند که از هر تغییری می‌ترسند و سطح آگاهی آنها بسیار پایین است.ماهی سیاه کوچولو نماد کسانی است که آگاه هستند و در جستجوی آگاهی بیشتر و تمایل به تغییر دادن زندگی یکنواخت خود و نظمی که چیزی جز تکرار و تکرار ندارد،تمایل دارند که چیزهای جدید یاد بگیرند.  در این سفر، ماهی کوچولو با موجودات متفاوتی روبه‌رو می‌شود که هرکدام نماد چیزی هستند.مادر ماهی کوچولو و اطرافیانش، نماد کسانی هستند که سر خود را زیر برف کرده‌اند و از هر تغییری می‌ترسند و تمایل خیلی کمی به آگاه شدن و یافتن حقیقت دارند و شاید هم اصلا تمایلی نداشته باشند.از این داستان، می‌توان نتیجه گرفت که همیشه، همرنگ جماعت شدن چیز خوبی نیست.اگر هدفی را انتخاب کردیم که عده‌ی زیادی با آن مخالفت کردند، نباید جا بزنیم و ناامید شویم و از انتخاب خود منصرف شویم.؛ چرا که بهترین کار این است که با عقل و مراجعه به انسان‌های آگاه، تصمیم نهایی خود را بگیریم.همچنین اگر در راه رسیدن به هدف و مقصودی، تنها بودیم و کسی ما را همراهی نکرد، به این معنا نیست که هدف و راه ما اشتباه است؛ چرا که اکثریت آدم‌هایی که روزانه با آنها سروکار داریم، در جهل و خاموشی به سر می‌برند.در نهایت :-یاد بگیر که از تفکر متفاوتی که با دیگران داری، نترسی.-چیزی که در فکر و ذهن تو وجود داره رو بروز بده و به زبان بیاور.- روزی، مرگ به سراغ همه‌ی ما خواهد آمد اما مهم این است که چطور زندگی کردی و چه تاثیری بر دیگران گذاشتی تا بعد از مرگ تو، از تو به خوبی یاد کنند.متن کتاب، بسیار ساده و روان بود و حتی کودک 7 ساله‌ای هم میتونه اون رو بخونه اما؟ اون رو در 70 سالگی درک کنه.داستانی که بیان شد، پر از معنا بود و با لحن محاوره‌ای که داشت، احساس راحتی رو به شما خواهد داد و به عبارتی، حس میکنم صمد بهرنگی خودش را توصیف کرده بود، چون او در دوران زندگی‌اش، شبیه به دیگران نبود، متفاوت فکر می‌کرد، متفاوت عمل می‌کرد و در نهایت، فلسفه‌ی وجودی خودش را فهمید. مضمون این داستان هم حول محور هدف و مسئولیت‌پذیری بود.این کتاب در نمایشگاه کتاب ایتالیا جزو کتاب‌های برتر بوده و همچنین برنده‌ی دیپلم افتخار شده است و در نهایت جمله‌‌ای از کتاب که خیلی دوسش داشتم: «مرگ خیلی آسان می‌تواند هم‌اکنون به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم.اگر وقتی ناچاراً با مرگ روبه‌رو شدم-که قطعا می‌شوم- مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه تاثیری بر دیگران دارد.تاریخ 17 بهمن ماه 1402.-اتمام. </description>
                <category>Sepehr</category>
                <author>Sepehr</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 16:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اندکی با چند سخن از شوپنهاور»!</title>
                <link>https://virgool.io/@Callmesphr23/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B1-umozrhaz3iub</link>
                <description>شوپنهاور زندگی را یک بدبیاری تمام عیار می دانست؛–«می توانیم زندگی خود را رویدادی بدانیم که به طرزی بی‌فایده و ناراحت کننده، خواب سعادتمندانه نیستی را بر هم می زند.»–«وجود بشر باید نوعی اشتباه باشد.»-او عقیده داشت”امکان نداشته این جهان کار موجودی رحیم بوده باشد، بلکه کار شیطانی بوده که موجودات را آفریده تا از مشاهده رنج های آنان لذت ببرد.”آرتور شوپنهاور به فلسفه روی آورد زیرا از دیدِ او، زندگی کسب و کاری اندوهناک است که باید آن را صرف تأمل درباره خودش کرد.او تنهایی را بسیار می پسندید و در اثر شاهکارش،”جهان ب مثابه اراده و بازنمود”  دلیل نداشتن دوستان زیاد را اینگونه توضیح می دهد:«نابغه به ندرت می تواند خوش مشرب و معاشرتی باشد، زیرا کدام یک از مکالمات دونفره ممکن است واقعا به اندازه تک گویی های خودش هوشمندانه و جالب باشد؟» او از زنان دوری می جست؛ زیرا زندگی را آن قدر کوتاه، نامعلوم و زودگذر می دید که در نظر او ارزش آن را ندارد که خود را با تقلای زیاد در آن به دردسر بیندازد.هرچند شهرت ناشی از چاپ مجدد کتابش و به دنبال آن افزایش توجه زنان به او، دیدگاهش درباره زن‌ها را ملایم تر نمود.او به جای این که آن‌ها را «مناسب پرستاری و معلمِ ابتدایی ترین دوران کودکی ما» بداند، «درست به این علت که خودشان کودک مآب، احمق و کوته بین و در یک کلام، در سراسر زندگی خود کودکانی بزرگ هستند» آن ها را قادر به فداکاری و کسب بصیرت می داند.همچنین او در خصوص مورد توجه بودن گفت؛ «بزرگ ترین لذت ما این است که ما را ستایش کنند؛ولی ستایندگان حتی اگر انگیزه ای برای این کار داشته باشند، چندان مایل نیستند که ستایش خود را ابراز کنند.بنابراین،خرسندترین انسان کسی است که توانسته باشد خالصانه خودش را ستایش کند، مهم نیست چگونه.»- دیدگاه شوپنهاور درخصوص دیگر فلاسفه:–شوپنهاور همزمان با هگل به تدریس فلسفه در دانشگاه برلین پرداخت.او فلسفه هگل را این چنین ارزیابی میکرد:« نظرات بنیادین او، بیهوده ترین توهمات هستند.جهانی واژگون شده، لودگی فلسفی.موضوعاتی که توخالی ترین و بی‌معناترین نمایش کلماتی هستند که تاکنون ابلهان به آن گوش سپرده‌اند و نحوه ارائه‌ی آن نفرت انگیزترین و بی معناترین پرت‌وپلا گفتن است». –به گوته و آثار او علاقه مند بود.در یکی از دیدارهایشان، گوته برای او بیتی سرود:“اگر می خواهی از زندگی لذت ببری، باید برای جهان ارزش قائل شوی.”شوپنهاور در مقابل، نقل قولی از شانفور را برای گوته آورد؛« بهتر است انسان ها را همان طوری که هستند بپذیریم، به جای این که تصویری خیالی از آن ها ترسیم کنیم».او آثار سنکا را خوانده و او را بسیار می‌ستود.به طور عام، مجذوب ادیان شرقی بود و به طور خاص، مجذوب آیین برهمنی بود.–ساعات زیادی را می خوابید.با مقایسه خودش با دو تن از متفکران مورد علاقه اش، زیاد خوابیدن هایش را توجیه می کرد:« هرچه انسان ها پیشرفته تر باشند و هرچه مغزشان فعال تر باشد، بیش تر به خواب نیاز دارند.«مونتنی و دکارت بخش زیادی از عمرشان را در خواب بوده اند.»«اگر زندگی و هستی، شادی آفرین بود، در آن صورت همه با بی میلی به حالت ناهشیار خواب، نزدیک می شدند و با شادی دوباره از خواب برمی خاستند ولی درست عکس این امر مصداق دارد.»-نظریه شوپنهاور در باب عشق و ازدواج:فلاسفه، عمیقا به موضوع عشق علاقه ای نداشته اند؛ زیرا از نظر آنان مصیبت‌های عشق بیش از حد بچه‌گانه است و باید آن را به شاعران و مجنونان واگذار نمود‌ اما شوپنهاور از این بی‌تفاوتی حیرت کرد و آن را نتیجه‌ی انکار متکبرانه جنبه‌ای از زندگی می دانست که تصور انسان از خودش به عنوان موجودی عقلانی را نقض می نمود؛«عشق در هر ساعتی، جدی‌ترین اشتغالات را بر هم می‌زند و گاهی برای لحظه‌ای حتی بزرگ ترین اذهان را فلج می نماید.عشق گاهی نیازمند قربانی کردن سلامت،ثروت،مقام و خوشبختی است». شاید شوپنهاور از آشوب و نگرانی ناشی از عشق متنفر بود ولی آن را نامناسب و تصادفی نمی دانست:«چرا این همه سرو صدا و هیاهو؟ چرا این همه اضطرار،دلشوره و تقلا؟این جا هیچ چیز بی‌اهمیتی وجود ندارد؛برعکس، اهمیت این موضوع با جدی بودن و شور و شوق این کار کاملا متناسب است.هدف غایی تمام روابط عشقی، واقعا مهم تر از تمامی دیگر اهداف زندگی انسان است و بنابراین کاملا سزاوار همان جدیت شدیدی است که همگان در مورد عشق نشان می دهند.»اما هدف از عشق چیست؟ -مونتنی، اذهان ما را تابع بدن ما می دانست ولی شوپنهاور فراتر رفت و به نیرویی در درون ما پرداخت که به نظر او همواره بر عقل غلبه دارد، نیرویی آن قدر قوی که همه‌ی نقشه‌ها و داوری‌های عقل را دست‌کاری می کند و این نیرو را اراده معطوف به حیات نامید و آن را سائقه‌ای ذاتی در انسان‌ها برای بقا و تولیدمثل تعریف کرد.و در نهایت این پاراگراف : « غالباً انسان‌ها را سرزنش می‌کنند که مصداق آرزوهایشان به طور عمده پول است. اما این امر طبیعی و حتی ناگزیر است که آدمیان چیزی را دوست بدارند که می‌تواند هر لحظه به شیئی تبدیل شود که آرزوهای متغیر و نیازهای متنوع ما خواهان آن است... طعام فقط برای گرسنگان خوب است، شراب برای تندرستان، دارو فقط برای بیماران، خَز برای زمستان، عشق زنان برای جوانان و غیره. پس همه‌ی این‌ها فقط به طور نسبی خوب‌اند. فقط پول به طور مطلق خوب است؛ زیرا فقط نیاز مشخصی را برآورده نمی‌کند، بلکه نیاز را به طور کلی یا انتزاعی ارضا می‌کند». اتمام - 9 بهمن 1402.</description>
                <category>Sepehr</category>
                <author>Sepehr</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 11:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز درباره‌ی کتاب «خاطرات یک آدم‌کش»!</title>
                <link>https://virgool.io/@Callmesphr23/khateratak-hukjl27kopok</link>
                <description>«آرامشم در لحظه‌ای که آن پلیسِ خیالی، مرا دست‌بند می‌زند، چیز عجیبی است.حسی که تجربه کردم، مثل حس آدمی بود که بعد از سفری طولانی که طی آن، هرچه را در جهان وجود دارد به چشم دیده و به خانه‌ی قدیمی و کهنه‌ی خود، برمی‌گردد.من به جهانِ غذاهای بسته بندی و ادارات تعلق ندارم. جهانِ من، جهانِ خون و دست‌بند هاست».پاراگرافی که خواندید، قسمتی از کتاب « خاطرات یک آدم‌کش» نوشته‌‌ی کیم یونگ-ها، نویسنده‌ و مترجم کره‌ای است که کتاب‌هایش به چندین زبان ترجمه و جوایز زیادی را هم برنده شده است.او قبل از اینکه نویسنده شود، در اداره‌ی پلیس استخدام شده و چندین و چندسال، کارآگاه بود.از دیگر آثار او، می‌توان به گل سیاه، تجسم ویرانگر رابطه‌ی میان واقعیت و خیال اشاره کرد.حالا زمانش رسیده که بریم سراغ کتاب!-شخصیت اصلی که راویِ کتاب نیز هست، کیم بیونگ سو، پیرمردی 70 ساله است.کیم بیونگ سو، دامپزشکی بود که به ادبیات، شعر و نقاشی علاقه مند بوده و درک وسیعی از این گونه مسائل داشته است.او در طول دوران جوانی و میانسالی خود، درگیر قتل و آدم‌کشی بوده و این کار را تا حدود سن 45 سالگی ادامه داد.قتل‌های او دلیل خاصی نداشت و صرفا بر اساس تفریح و وقت گذراندن این کار را انجام می‌داد.او حتی به پدر خودش نیز رحم نکرده بود و او را در خواب خفه کرد.او تمام جنازه‌ها را در حیاط پشتی خانه‌اش دفن می‌کرد و جنگلی به نام جنگل خیزران، از جنازه‌های مقتولین به وجود آورده بود.بعد از قتل‌های بسیار ، تصمیم گرفت که خودش را بازنشست کند و به زندگیِ ساده و معمول خودش برسد و حالا که خود را در دوران بازنشستگی می‌بیند، باز هم همه چیز به نوعی پیش می‌رود تا او به شغل پیشین خود، یعنی آدم‌کشی برگردد.  -در همین هنگام، او اختیار حافظه و ذهن خود را از دست میدهد.حافظه‌اش، عقل و ذهنش، همه به نوعی به هم ریخته‌اند و یادش نمی‌آید که آخرین بار چه کسی را کشته، سگی داشته یا نه، همسری داشته یا نه.همزمان با گم شدن واقعیت و توهم در مغز کیم بیونگ سو، خبر ترسناکی در شهر او پخش می‌شود که نویدِ قاتلی جدید را می‌دهد.پیرمرد با مطلع شدن از این اتفاق، تمام سعی و تلاش خود را می‌کند تا قاتل را پیدا کند و این کار را فقط و فقط به خاطر نجات دخترش انجام می‌دهد.دختری که به نظر می‌رسد عاشق کسی شده که یک قاتل زنجیره‌ای است. قاتلی که دختران را نشانه گرفته و آنها را خفه می‌کند.اما آیا آن دختر یا آن قاتل، واقعا دختر او و قاتل هستند یا صرفا  اشخاصی هستند که پیرمرد به خاطر آلزایمر، آنها را اشتباه گرفته؟او گذشته‌ها را به یاد می‌آورد اما حافظه‌ی کوتاه مدتش به شدت ضعیف شده است.به همین خاطر تصمیم می‌گیرد که صدای خود را ضبط کند و وقایع را بنویسد. -این کتاب، رمانی کوتاه و مرموز از یک بیمار روانی، پیرمردی بازنشسته که دچار آلزایمر شده و مهم‌تر از همه، قاتلی سریالی است.داستانی که نقل می‌شود، هرچند کوتاه است اما محتوای روانشناسی، جنایی و حتی فلسفی را در خود جای داده است.داستانی که حکایت از مردی دارد که در اواخر عمر، بزرگترین ترسی که دارد از دست دادن [دخترک] خود و یا شاید ترس از این باشد که کشتن را از یاد و حافظه‌ی خود، پاک کرده باشد. قسمت‌هایی از کتاب که موردعلاقه‌ی خودم بود رو اینجا مینویسم :1- «این جهانِ ساکن و ساکت، کوچک و کوچک‌تر می‌شود.چنان بی‌اندازه کوچک می‌شود که قدر یک نقطه می‌شود.خرده خاکی می‌شود در کهکشان.نه، حتی آن هم ناپدید می‌شود». 2- «آن چیزی که ترس به دل آدم می‌اندازد شیطان نیست، زمان است.هیچکس نمیتواند زمان را شکست بدهد». 3-«او در زمان حال گیر نیفتاده، بلکه در فضایی دست و پا می‌زند که نه گذشته است، نه حال، نه آینده.هیچکس او را نمیفهمد.تنهایی و ترس در وجودش که شدت می‌گیرد، به آدمی تبدیل می‌شود که هیچ‌کاری نمی‌کند.نه،به آدمی تبدیل می‌شود که نمی‌تواند هیچ کاری کند». 4-«خوابم نمی‌بَرد.برای همین به بیرون رفتم و آسمانِ شب را تماشا کردم که از نور ستاره‌ها درخشان بود.در زندگی بعدی‌ام، دلم می‌خواهد ستاره‌شناس یا نگهبان فانوس دریایی باشم.به گذشته که نگاه میکنم، متوجه می‌شوم سخت‌ترین بخش زندگی، سروکله زدن با آدم هاست».5-«من از جهانی آرام، خوشم می‌آید.نمی‌توانم توی شهر زندگی کنم، چون سروصدا‌ی انسان‌ها به من هجوم می‌آورد.تعدادِ زیادی تابلو و تخته‌ی اعلانات، آدم‌ها و حالت‌های چهره‌شان.نمی‌توانم معنای همه‌ی آنها را بفهمم.همین من را می‌ترساند». 6-«نمیدانست در شادی‌ای که در پی آن بودم، هیچ جایی برای دیگران نبود.اصلا یادم نمی‌آید وقتی کاری با دیگران انجام داده‌ام، احساس خوشحالی کرده باشم.همیشه، عمیقا در خودم فرو رفته‌ام و آنجا به لذتی دیرپا رسیده‌ام.مثل ماری در جنگل که موش می‌خواهد، هیولای درونم، دائما خوراکی میخواست.فقط در این مواقع بود که دیگران برایم معنا پیدا می‌کردند». 7-نه شیطانی هست و نه دوزخی.روانت از تنت زودتر خواهد مُرد.پس دیگر از هیچ چیز مترس».8-«شاید مرگ، نوشیدنیِ سنگینی است که کمک می‌کند شب کسالت آوری را که همان زندگی‌مان باشد، از یاد ببریم».9-«احساس گناه، اساساً احساس بی‌دوامی است.ترس،خشم و حسادت به مراتب قوی‌ترند».10-«قبلا اگر کسی صدایش را بالا می‌برد، بی‌اختیار کلافه می‌شدم.صداها کم و بیش برایم تحمل ناپذیر بودند؛صدای سفارشِ غذا دادن آدم‌ها، صدای خنده‌ی بچه‌ها،صدای وراجی زن‌ها، از همه‌ی آنها متنفر بودم».و در آخر، اگر خواندن این کتاب، مغز و ذهن شما را درگیر و هیجان زده کرد، فیلم خاطرات یک قاتل یا Memoir of a Murderer 2017 رو حتما تماشا کنید.اتمام - 2 بهمن 1402.</description>
                <category>Sepehr</category>
                <author>Sepehr</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jan 2024 21:33:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز درباره‌ی «کتابخانه‌ی نیمه شب»!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-jlu4ztobvqds</link>
                <description>اول سلام.دوم اینکه باید بگم اين اولين مطلبی هست که تصمیم گرفتم در سایت ویرگول منتشر کنم و امیدوارم که این کار رو ادامه بدم.کتابخانه‌ی نیمه شب، داستانی از مت هیگ است که باعث میشه به این فکر کنید اگه زندگی دیگه ای رو تجربه کرده بودید، ممکن بود اون زندگی چطور برای شما پیش بره.همونطور که در جریان هستید زندگی اکثر آدم ها پر شده از اگرهای بسیار.اگر فلان کار را میکردم و اگر فلان درخواست رو میکردم ، زندگی  برای من چطور پیش میرفت.این کتاب دقیقا به همین موضوع که به رویای دور و مشترک انسان ها ، یعنی تجربه‌ی جهان‌های موازی و چیز‌هایی که میل و علاقه‌ی قلبی ما انسان‌ها در این جهان است، اشاره میکنه. کتاب با این پاراگراف شروع میشه : « بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست.توی اون کتابخونه، قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن.هرکتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌هایی رو بهت میده که می‌تونستی تجربه کنی، تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد... اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو از بین ببری، کاری متفاوت از آنچه کرده‌ای، انجام می‌دادی؟». این کتاب در ژانر فانتزی نوشته شده و در سال 2020، در نظرسنجی گودریدز، عنوان محبوب ترین اثر داستانی رو کسب کرد. من زمانی که تقریبا به وسط داستان رسیدم، کم کم کتاب داشت خسته کننده میشد اما بازم از نظرم ارزش خوندن رو داره.اخطار : این پاراگراف داستان رو اسپویل میکنه.  « کتاب پایان خوب و خوشی داره.نورا بالاخره یک زندگی رو انتخاب می‌کنه و در نهایت از کتابخونه  به زندگی برمیگرده».با خوندن این کتاب می‌فهمید که:1- شما هیچوقت نمیتونید صددرصد از زندگی‌ خودتون راضی بشید و حتما هم لازم نیست که زندگی رو درک کنید؛ فقط اون رو زندگی کنید و خودِ واقعیتون باشید. 2-بخشی از موفقیتی که ما در طول زندگی کسب می‌کنیم، حاصل و نتیجه‌ی تنهایی ماست، پس تنهایی رو بپذیرید. 3-تفاوتی که در زندگی دیگران ایجاد می‌کنید رو دست کم نگیرید( اینو برای خودم میگم:] ). قسمت‌هایی از کتاب که مورد علاقه‌ی خودم بود رو اینجا می‌نویسم:1-«هیچوقت برای دنبال کردن رویاها، دیر نیست».2- «درحالی که به عکس سیاه‌چاله‌ای روی جلد خیره شده بود، متوجه شد که در واقع خودش همین است. یک سیاه‌چاله؛ ستاره‌ای در حال مرگ که در خود فرو می‌ریزد». 3- «نورا سر تکان داد.امیدوار بود که بیفتد.سرش را می‌گفت.امیدوار بود روی زمین بیفتد تا دیگر هرگز مجبور نشود با غریبه‌ها مکالمه‌ای داشته باشد». 4- « هر زندگی میلیون‌ها تصمیم رو شامل میشه.بعضی از این تصمیم‌ها بزرگ هستند و بعضی کوچیک.اما هربار که تصمیمی گرفته می‌شه، نتیجه تغییر می‌کنه.تغییری جبران ناپذیر که به نوبه‌ی خودش، موجب تغییرات دیگه‌ای میشه.این کتاب‌ها دریچه‌ای هستند به تمام زندگی‌هایی که میتونستی تجربه کنی».5-« این کتاب منبع تمام مشکلاتت و همچنین راه‌حل اون مشکلات است. خب اسمش چی هست؟ - کتاب حسرت‌ها».6- «ترس از عشق، همان ترس از زندگی است و کسی که از زندگی بترسد، مرده‌ای بیش نیست». 7-« گاهی تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردن است، [نورا]». 8-« اگه هدفت رسیدن به چیزی باشه که با ذاتت در تضاد باشه، همیشه شکست میخوری. هدفت باید این باشه که خودت باشی، که مثل خودت رفتار کنی و به نظر برسی و فکر کنی، که حقیقی‌ترین نسخه‌ی خودت باشی.از خودت بودن استقبال کنی.تشویقش کنی.دوستش داشته باشی.برای رسیدن بهش سخت تلاش کنی.وقتی هم کسی مسخره‌ش می‌کنه یا بهش دهن‌کجی میکنه، محل نذاری. شایعات بیشترشون در واقع حسادت هستند و فقط ظاهرشون رو تغییر داده‌اند.سرت رو  بنداز پایین. استقامت رو حفظ کن. به شنا کردن ادامه بده». 9-«اگر مدت زیادی یک جا بمانی، یادت می‌رود که دنیا تا چه اندازه وسیع است. از طول و عرض جغرافیایی سر درنمی‌آوری. درست همانطور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسان داشت». 10- و آخرین جمله‌ی این کتاب که باب میل من بود( جملات زیادی وجود داره ولی حس میکنم به عنوان اولین مطلب، طولانی و خسته کننده میشه) : « دو جاده‌ی جنگلی به هم رسیدند و من... / من به آن یکی قدم گذاشتم که مسافر کمتری داشت / و همین باعث تغییر شد». ممنون میشم مطلب بعدی من رو هم مطالعه کنید. https://vrgl.ir/zKJKn اتمام - 25 دی ماه 1402.</description>
                <category>Sepehr</category>
                <author>Sepehr</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 20:17:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>