<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Black</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@CaptainBlack</link>
        <description>غرق تو سیاهی معلق بی فردا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:43:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2964234/avatar/hh5Lat.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Black</title>
            <link>https://virgool.io/@CaptainBlack</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گربه‌ی نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@CaptainBlack/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-kwtij5itdlvv</link>
                <description>گربهدستامو توی هوا تکون دادم تا بوی سیگار گلوشو اذیت نکنه. با دو تا فنجون چای اومد توی حیاط و روی تخت، کنار من نشست. حرفی نزد، نگاهمم نکرد. فنجونش رو برداشت و همونطور که به گوشه‌ی تاریک حیاط خیره شده بود آروم چایش رو سر کشید. ماتش برده بود. پشت اون درخت خرزهره و بین اون شمشادها چه چیزی انقدر فکرشو مشغول کرده بود.چند دقیقه که گذشت نسیم آرومی وزید و شمشادها رو به صدا درآورد. درست بعد از اون صداها، صدایی که به همان اندازه آرام و ضعیف بود، گفت: میو.و بعد گربه‌ی سیاه و لاغری از داخل باغچه بیرون آمد. حالا فهمیدم مادربزرگ به چشمهای آبی و براق این موجود پشمالو خیره شده بود.آخرین جرعه از چای رو نوشید و فنجونش رو توی دستش نگه داشت. گربه هم برای خودش وسط حیاط به این طرف و اون طرف می‌چرخید و گه‌گاهی فقط میگفت: میو.من که نمیفهمیدم منظورش چیه، ولی احتمالا با من نبود. روی تخت چوبی دراز کشیدم و نگاهم که به آسمون افتاد، فهمیدم وسط ماهیم.نسیم داشت هر لحظه شدیدتر میشد و به توفان بدل میشد. ابرها آروم آروم جلوی ماهو گرفتن و حیاط هر ثانیه تاریک تر میشد.یه چیز نرم و پشمالو پای چپمو لمس کرد و بلند که شدم دیدم گربه‌ی سیاه داره بین پای من و مادربزرگ دور خودش میچرخه.پامو که عقب کشیدم تو چشمام نگاه کرد و گفت: میو.عجیب بود، مادربزرگ هیچوقت دوست نداشت موی گربه روی لباسش باشه ولی الان فقط نشسته بود و گربه‌ی سیاه داشت خودشو به پاهاش میمالید.دوباره سرم رو روی تخت گذاشتم و دستم داشت ناخودآگاه به سمت پاکت سیگار توی جیبم میرفت که صدای شکسته شدن فنجون مادربزرگ رو شنیدم. از جا پریدم و به مادربزرگ نگاه کردم. چشماش بسته بود. دستش رو گرفتم توی دستم، سردِ سرد بود. گربه ترسیده بود و از ما دور شده بود. یه قطره اشک سنگین از گوشه‌ی چشمم سُر خورد پایین. دستم رو به طرف بینی مادربزرگ بردم که یکدفعه گفت: میو.و بعد زد زیر خنده: بیا بریم تو پسرم داره سرد میشه.</description>
                <category>Black</category>
                <author>Black</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 09:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور فتالیتی!</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%81%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA%DB%8C-wktlxb2fbfbk</link>
                <description>خب دیگه کم کم داره وقت «شهرستان هم زدی؟» و «تراز و رتبه ات چند شد دقیقا؟» و «به تو چه سرت رو گردن خودت باشه» و ... میرسه و استرس به قول مشاورین کنکور مهم ترین مرحله پروسه ی کنکور یعنی انتخاب رشته. قبل از اینکه رتبه های نهایی فارغ از هرچیزی که هست به دستتون (به دستمون) برسه، خواستم بیام بگم ریلکس باشید، شل کنید و از شناور بودن روی منجلاب زندگی لذت ببرید و نیم نگاهی هم به فرصت هایی که دور و ورتون چرخ میزنن داشته باشید.در نظر داشته باشید که شما اصلا واسه چیز دیگه ای به این دنیا اومدید و تمرکزتون باید فقط رو رسیدن به هدف خلقتتون باشه.این حرفهایی که میزنم نتیجه ی این یکی دو ماه گذشتن از تموم شدن مدرسه ست. مثلا الان که بهش فکر میکنم، میبینم این «بعد از فلان دوره دیگه زندگیم آسون میشه» یه عبارت مزخرف و بی معنیه: درسم رو بخونم راحت میشم، کنکور رو بدم راحت میشم، دانشجو بشم دیگه زندگیم رواله، فارغ‌التحصیل شم تموم میشه، کار پیدا کنم تموم میشه، بازنشست بشم تموم میشه و در نهایت ...زندگی یعنی همون درس خوندن های واسه کوییز های هفتگی، یعنی همون زنگ تفریح ها، یعنی همون تلاش کردن ها و خوش گذروندن ها و سختی ها و ...هیچ چیزی دیگه اون حس های گذشته رو جبران نمیکنه، باید از مسیر لذت برد، اینا مقصد نیستن، اینا فقط یه سری چک‌پوینتن که وقتی بهشون برسی تازه به این فکر میوفتی در طول مسیر چه اتفاق هایی برات افتاده و چه چیزایی یاد گرفتی. زمان بالاخره میگذره و هر سختی ای دوره ای داره. مهم اینه که چی برات میمونه.اینا حرف هایی بودن که دوست داشتم اول برای خودم و بعد برای کسایی که احتمالا میخوننش مرور و یادداشت کنم. با هم همنظریم؟متنمون بدون تصویر نمونه</description>
                <category>Black</category>
                <author>Black</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 16:07:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@CaptainBlack/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-apha4k1r5suq</link>
                <description>دست ها بازه ولی درها بستهآینده تاریکه، نه که سیاه ولی خب نمیشه دیدشمشکلات جلو چشماست، دلمون روشننور میزنه تو چشماشون ما رو نمی بیننجاخالی، دفاع، ضربهناک اوت!دیگه ما هم نمیبینیمشونبی جون تر و قوی تر از قبلبا تجربه تر و افسرده ترماهر تر و بی انگیزه ترولی فرقی ندارهچون به هر حال ما مردیم.</description>
                <category>Black</category>
                <author>Black</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 21:13:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغزم</title>
                <link>https://virgool.io/@CaptainBlack/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-jtzfkic6jztz</link>
                <description>خسته و زخمی اما حمله ور به سمت دشمنای فرضیسپرم جلو صورتم، توی دست راستمم یه تبر قرضیبا چشمای اشکی و لباسای پارهشدیدا به دنبال یه اتفاق تازهمهم نیست، هرچیواس خودش مغزم یه دنیا میسازهدقیقا به آرومی گوشه ی کافههمه چی حاضرخیابونای ساکت، آدمای سادهلبخنده رو لبشون میرن با یه چتر، زیر بارون تا مترو پیادهجاری میشن این ایده ها پشت هم تو مغزمبدون ارادهریختم بیرون از سرم حرفای تلخ مردمواما،نکردم خاکشخودش نمیمونه یادش ولیتو مغزم میمونه یادش.</description>
                <category>Black</category>
                <author>Black</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2024 22:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف</title>
                <link>https://virgool.io/@CaptainBlack/%D8%A8%D8%B1%D9%81-ykxyzcbihhpz</link>
                <description>وسط برف و کورانحرکت در جهت طوفانگم شده وسط راهبه دور از مبدا، بدون مقصدمژه ها سفید،طنابا پاره،رفیقا ته دره،اَشکا یخ زدههوا هر لحظه سردترضربان هر لحظه کندترتو رگا یه لیوان خون خنکپاها هر لحظه سست تر از قبلچشما میبینه از دور یه غارمیره به سمتش، شاید پناهگاهاز ته غار تاریک باز میشه یه سیاهچالهمیتابه یه نور،به زور از منشاامید به نجاتهشیاری کمترجاذبه قوی، خطر در کمینغرق تو سیاهیمعلق بی غذا،اینم یه تضمینبدون اختیار میره تو خلسهمیادش از دور،یه صدا ناسوتصدا قدم های یه مرد خستهصدا کوبیدن عصا رو تابوتباز میشن دو چشمش بدون بینشثابت، حیرون، به هیچی خیرهمیشه به ناگهان در تابوت بازجمعیت دورش، لبریز احساسآیا توهم؟ آیا نجات؟میپرسه از خود،داره میگیره منو اونی که منو داد؟</description>
                <category>Black</category>
                <author>Black</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 22:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دلم از اونا میخواست</title>
                <link>https://virgool.io/@CaptainBlack/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pvz7blcynbgr</link>
                <description> من دلم از اونا میخواستاز اونا به ما ندادنرو به روم عکس از اوناحرف از اونا اطرافممیبینم از اونا تو خوابفکر از اونا تو سرممیبینی لبخند رو لبممیدونی از تو خرابممیدونی از اونا میخواممیشینی آروم کنارمپرسیدم ندادی جوابنمیبینی حال ندارم؟رو مرام کشیدم کنارکسی نیست شبا کنارمبیا بم بده از اونا،تا خوب بشه چشم تارم.</description>
                <category>Black</category>
                <author>Black</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 23:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>